تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم

بيتلز پديده‌اي فراتر از موسيقي

 

مترجم و گردآورنده: مهدی حاجی بیگی

 

 

موفقيت‌هاي تجاري و شهرت باور نكردني گروه بيتلز، آن‌ها را در زمره بزرگ‌ترين گروه‌هاي موسيقي پاپ در قرن بيستم قرار داده است. موفقيتي كه آن‌ها را از يك گروه موسيقي كه صرفاً در زمينه موسيقي مطرح مي‌كند خارج كرد و آن‌ها را تبديل به يك پديده اجتماعي كرد. شايد اگر گروه بيتلز ظهور نمي‌كرد، صنعت موسيقي چه از جنبه‌هاي تبليغاتي و چه در زمينه موسيقي و ترانه‌سرايي تا به اين اندازه پيشرفت نمي‌كرد.

ظاهر موسيقي عامه‌پسند يا همان پاپ از سال 1962 تا 1970، درست زماني كه بيتلز شروع به پخش ترانه‌هاي خود كرد دچار تحول گرديد. سبك موسيقي بيتلز با 17 مقام اولي كه از ترانه دستانت را در دستم بگير تا ترانه‌هاي مزارع هميشگي توت فرنگي‌ ادامه داشت، يك پديده شگفت‌انگيز است كه باعث گرديد افراد بيشماري در سرتاسر دنيا به اين نوع موسيقي علاقمند شوند.

گروه بيتلز با رهبري جان لنون، كه متولد 19 اكتبر 1940 است، در سال 1956 آغاز به كار كرد. در آن زمان لنون شديداً درگير گروه‌هاي راك اند رول هم‌زمان با خودش مانند بادي هالي، ژنه وينسنت و الويس پريسلي بود.

در اين زمينه پل مك‌كارتني، متولد 18 ژوئن 1942، كسي بود كه با معلومات خود در زمينه موسيقي، لنون را به شدت تحت تأثير خود قرار داد. توانايي مك كارتني در زمينه سرودن ترانه باعث گرديد كه جان لنون به او پيشنهاد تشكيل يك گروه دو نفره را بدهد مك كارتني پيشنهاد لنون را پذيرفت و اين دو سريعاً آغاز به كار كردند. در عرض يك سال دو نفر ديگر هم به اين دو پيوستند. جرج هريسون گيتاريست 15 ساله، متولد 25 فوريه 1943 در ليورپول انگليس، و يكي از دوستان مدرسه هنر لنون با نام استوارت ساتكليف، متولد 23 ژوئن 1940 در ادينبورگ اسكاتلند. در ابتدا اعضاي گروه نام‌هاي مختلفي را براي گروه انتخاب كردند. نام‌هايي مانند جاني، سگ‌هاي شبگرد، سوسك‌هاي نقره‌اي ولي در نهايت اين نام بيتلز بود كه براي اين گروه برگزيده شد.

گروه بيتلز در ابتدا به مدت 6 ماه و به طور دائم در هامبورگ به تمرينات سختي پرداختند. در اين زمان بود كه پيت سبت نيز به عنوان نوازنده درامز به آن‌ها ملحق شد و بدين ترتيب گروه بيتلز با پيوستن سبت و تمرينات سخت تبديل به يك گروه حرفه‌اي موسيقي شد.

در سال 1961 گروه بيتلز به انگليس و شهر ليورپول بازگشت. اعضاي گروه كلوپ كاورن را براي آغاز فعاليت خود انتخاب كردند و برايان آپستين به سمت مديريت گروه انتخاب شد. آپستين سپس تلاش كرد تا با استوديوي مناسبي قراداد ببندد تا گروه بتواند در آنجا ترانه‌هاي خود را ضبط كند. در اين زمان بود كه ساتكليف به دليل آنكه مي‌خواست به مطالعات هنري‌اش در هامبورگ ادامه دهد از گروه جدا شد و يك سال بعد در سال 1962 به علت خونريزي مغزي در همان جا درگذشت.

در سال 1962 رينكو استار جايگزين پيت سبت شد و اولين تك ترانه بيتلز با نام دوستم داشته باش در همان سال روانه بازار شد و مقام هفدهم جدول موسيقي بريتانيا را به خود اختصاص داد. آهنگ بعدي گروه بيتلز خواهش مي‌كنم، خواهش مي‌كنم بود كه در آن جرج هريسون به زيبايي به نواختن گيتار پرداخته بود. اين ترانه باعث شد كه بيتلز به رده دوم جدول موسيقي بريتانيا برسد. اما هنوز تا رسيدن به قله موفقيت كمي راه مانده بود. گروه در سال 1963 براي سه بار متوالي با ترانه‌هاي از طرف من براي تو، مي‌خواهم دستانت را دستم بگيرم، و او تو را دوست دارد، در صدر جدول موسيقي پاپ بريتانيا قرار گرفت. در اواخر اين سال بود كه آوازه و شهرت اين گروه در سرتاسر اروپا پيچيد و هر روز به تعداد طرفداران اين گروه اضافه شد.

پس از كسب موفقيت در اروپا، گروه بيتلز تصميم گرفت براي شناخته شدن در آمريكا برنامه‌هايي نيز در آنجا اجرا كند در اين رابطه برايان آپستين توانست در يك برنامه تلويزيوني، اد ساليوان مدير يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني آمريكا را قانع كند تا با بيتلز قرارداد همكاري امضا كند.

پس از گذشت يك ماه از پخش كليپ‌هاي بيتلز، ترانه مي‌خواهم دستانت را در دستم بگيرم، در سال 1963 به عنوان آهنگ شماره يك جدول موسيقي پاپ آمريكا معرفي شد. موفقيت گروه در سال‌هاي بعد نيز همچنان ادامه داشت. بيتلز تورهاي مختلفي در اروپا به راه انداخته بود و همچنان در صدر جداول موسيقي دنيا قرار داشت. اين گروه تا اجراي آخرين كنسرت خود به تاريخ 28 آگوست 1966 در سانفرانسيسكو در مجموع 8 مقام اول جدول موسيقي پاپ آمريكا را از آن خود كرده بود.

در طي سال‌هاي 1964 و 1965 در گروه تغييرات اساسي به وجود آمد. بيتلز از يك گروه معمولي به يك گروه تندرو تبديل شد كه اين تغيير در ظاهر افراد گروه نيز به چشم مي‌خورد. آلبوم سال 1965 آنان به نام دزد روح و روان به طور كامل نمايانگر هويت جديد بيتلز بود. آن‌ها تفكرات پاپ خود را دور انداخته بودند و راهي را در پيش گرفته بودند كه باب ديلن بنيانگذار موسيقي راك سنتي آغازگر آن بود. به نظر بيتلز ترانه‌هايي كه با تقليد از آهنگ‌هاي ديلن ساخته مي‌شد، با فضاي اجتماعي آن روزها منطبق بود. به طور مثال در زندگي من، به نسبت ترانه چوب نروژي كه اولين هنرنمايي هريسون با ساز سيتار به حساب مي‌آمد، دلنشين‌تر بود. ضبط ترانه اسلحه شش لول در سال 1966 نويد جايزه‌ي ديگر براي بيتلز بود. اين ترانه زماني به بازار عرضه شد كه جان لنون گرفتار مصرف قرص‌هاي LCD بود و مك‌كارتني نيز به كوكائين اعتياد داشت.

درست در همين دوران بود كه جان لنون جمله جنجالي ما از حضرت عيسي (ع) هم بزرگتريم را در مارس 1966 بيان كرد و اين جمله باعث مخالفت‌هاي شديد مردم و كليسا گرديد. غرور ناشي از موفقيت‌هاي پي در پي باعث شده بود كه گروه از مسير اصلي خود خارج شود و ديگر بيتلز آن گروه سابق كه افق‌هاي تازه‌اي را در موسيقي در نورديده بود، نبود.

عرضه آلبوم او گفت كه تلفيقي از موسيقي پاپ و سنتي بود در اين سال‌ها باعث گرديد از تعداد طرفداران گروه بيتلز كاسته شود. زيرا طرفداران آمادگي پذيرش ذهني اين تغييرات را نداشتند. آلبوم بعدي گروه بيتلز آلبوم پير مقدس بود كه هم‌زمان با آلبوم جاودانه سال 1967 گروه بيتلز، تابستان عشق به بازار ارائه شد كه حاوي استانداردهاي جديدي در عرصه موسيقي پاپ بود و بعدها نيز بسياري از گروه‌هاي راك دهه 70 از اين شيوه پيروي كردند.

آلبوم پير مقدس پس از عرضه به عنوان آلبوم شماره يك جدول موسيقي تبديل شد و يك ماه بعد با پخش ترانه تنها چيزي كه نياز داري عشق است از شبكه تلويزيوني دنيا، اين ترانه در صدرجدول‌هاي موسيقي قرار گرفت. در همان سال مرگ برايان آپستين سايه‌اي از غم و اندوه را در اجراهاي بيتلز حكمفرما كرد. با اين اتفاق بيتلز تا حدودي در كار جدي‌تر شد. در سال 1967 فيلمبرداري فيلمي با نام تور جادويي مرموز با فيلمنامه كن كيسي كه بخشي از آن به عقايد نامعقول جان لنون مي‌پرداخت آغاز شد و در روز شكرگذاري از شبكه‌هاي تلويزيوني بريتانيا پخش شد.

گروه بيتلز از سال 1968 كم‌كارتر شد. گروه اين افت را به ايپل كورپس اسپانسر مالي گروه نسبت مي‌دادند چرا كه او با پروژه‌هايي كه در نظر داشت بودجه مالي گروه را محدود كرده بود. اما صرفه‌نظر از اختلافات دروني اعضاي گروه ترانه‌هاي آلبوم رنگ سفيد يكي از بهترين آثار بيتلز به شمار مي‌رود. ترانه شماره 19 اين آلبوم با نام خوشبختي يك سلاح گرم در زمان انقلاب، تركيبي از عقايد فردي جان لنون بود. البته ضبط آلبوم رنگ سفيد روابط اعضاي گروه را از هم گسيخت و بين لنون و همسرش يوكو اونو اختلاف ايجاد كرد.

تهيه آلبوم بگذار تا بماند وصله ناچسبي در كليكسيون كارهاي بيتلز است. اين آلبوم مانند سنگ قبري است كه براي آخرين مرحله تدفين در نظر گرفته شده باشد. آخرين آلبوم گروه راه صومعه بود كه در سال 1969 به بازار عرصه شد و اين آلبوم نتيجه آخرين تلاش‌هاي بيتلز براي بقا به شمار مي‌آيد. اين آلبوم تركيبي از سبك‌هاي گوناگون ترانه‌سرايي است.  جرج هريسون نيز دو ترانه از بهترين آثار خود را با نام‌هاي خورشيد اين‌جا طلوع مي‌كند و يك چيز را در اين آلبوم قرار داد.

 

گروه بيتلز در فوريه سال 1970 قبل از پخش آخرين آلبوم خود در بازار به طور رسمي از كار كناره‌گيري كرد. اما جان لنون به عنوان رهبري براي حفظ صلح به تنهايي به كار خود ادامه داد و دو ترانه در سال‌هاي 1969 و 1970 با نام‌هاي به صلح يك شانس ديگر بده و فكر كن كه عليه جنگ آمريكا در ويتنام سروده شده بود به بازار عرضه كرد. زماني كه در سال 1975 پسر لنون به نام شان دنيا آمد، او به عنوان يك پدر از عرصه موسيقي كنار رفت تا سال 1980 كه آلبوم بازگشت را به طرفداران موسيقي عرضه كرد. جان لنون در حالي كه از يك مصاحبه راديويي باز مي‌گشت در جلوي آپارتمان خود در ساختمان داكوتاي نيويورك به ضرب گلوله مارك چاپمن كشته شد. اما جرج هريسون پس از اين اتفاق به تنهايي به كار خود ادامه داد. هريسون در سال 1972 كنسرتي در نيويورك با هدف ياري به قحطي‌زدگان بنگلادش برگزار كرد. او در سال 1999 مورد سوء قصد يك بيمار رواني قرار گرفت، اما از اين حادثه جان سالم به در برد. هريسون مدتي بعد به سرطان حنجره مبتلا شد و سرانجام در تاريخ 29 نوامبر سال 2001 در اثر ابتلا به اين بيماري در لس‌آنجلس درگذشت. بايد پذيرفت اغلب هنرمندان موسيقي كه در سال‌هاي 1940 تا 1950 متولد شده‌اند به طرز خارق‌العاده‌اي تحت تأثير سبك كاري بيتلز قرار داشتند. اين گروه تنوع طلبي را در كنار حفظ تكنيك‌هاي كلي به موسيقي پاپ اضافه كردند و نتيجه تلاش‌هاي فراوان آن‌ها در اين زمينه، امروز بيتلز را به يك گروه افسانه‌اي تبديل كرده است. افسانه‌اي كه شايد هيچ‌گاه در عرصه موسيقي تكرار نشود و خدمات اين گروه به موسيقي پاپ دنيا فراتر از حد تصور است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

        لئونارد كوهن، جنتلمن دنياي موسيقي

 

 

در خيابان راه مي روي. هوا گرفته و ابري است، خيابان‌ها خاكستري‌اند. آدم‌ها بي‌امان در رفت و آمدند. دلت لك زده براي چيزي ناهماهنگ، شايد هم هماهنگ‌تر. نم باران مي‌زند و قطرات باران آرام آرام بر چهره زمستاني شهر مي‌نشيند. سوز هواي سرد هوس يك قهوه داغ رو مي‌اندازه توي سرت، شايدم دلت. درون يك كافه مي‌خزي، قهوه سفارش مي‌دي، بعد ترانه‌اي پخش مي‌شه. صداي بي‌تفاوت و خاكستري مردي از تمام چيزهايي مي‌خواند كه همه ما در هر سني به آن‌ها كم و بيش فكر مي‌كنيم. به معجزه، دين، عشق، خدا و ارتباطاتمان و ناگهان همراه با قهوه ذره ذره وارد دنياي شخصي‌مان مي‌شويم. جايي كه خبري از شلوغي و صدا نيست! البته عجيب است كه يه نويسنده‌اي هم‌چون من وسط تابستاني چنين داغ و سوزان از زمستان بگويد. اما داستان آشنايي من با لئونارد كوهن به همين شكل بود. البته با صدايش!

لئونارد كوهن، يكي از خواننده‌هاي دهه 60 است! حالا چرا آدمي از تبار عهد عتيق انتخاب كردم. به دليل همان داستاني كه پيش‌تر تعريف كردم. از آشنايي با كوهن حس خوبي خواهيد داشت! وي شاعر، نويسنده و آهنگسازي مطرح است كه همواره از دهه 60 تاكنون پركار در عرصه هنر حضور داشته است.

در 21 سپتامبر 1943 در مونترال كانادا در خانواده‌اي مسيحي متولد شد. بسيار نوجوان بود كه روحش با ادبيات آشنا شد. در ابتدا بي‌امان مي‌نوشت. 9 ساله بود كه پدرش ناتان كوهن به جرم عقايد مذهبي كشته شد و شايد يكي از دلايل پرداختن وي به مسائل مذهبي تأثير افسردگي‌اي باشد كه از دوران كودكي در وي ايجاد شد! در 1951 وارد دانشگاه مك جيل شد و در دانشگاه خوش درخشيد به طوري‌كه به عنوان رهبر چندين اتحاديه بررسي و گفتگو انتخاب شد. اولين كتاب شعرش را به نام شناخت اسطوره‌ها را بر عهده خويشتنمان بگذاريد، در 1956 منتشر كرد كه چندان مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار نگرفت. هنگامي كه دانشجوي دوره ليسانس بود، كتابي ديگر به نام چاشني زميني را منتشر كرد كه نامش را بر سر زبان‌ها انداخت و داراي سبك و چهره‌اي سرشناس شد.

نوشته‌ها و سروده‌هاي كوهن اوايل بيشتر رنگ و بوي ايده‌آل و افسانه‌اي داشتند، چيزي كه خاص دهه 60 بود. همراه با گذشت زمان سبك كوهن هم كم كم تغيير كرد. وي بعد از مهاجرتش به جزيره هيدرا در يونان رمان و دسته گلي براي هيتلر را در سال 1963 منتشر كرد. بعد از آن رمان بازي دلپسند (1964) و عاشقان زيبا (1966) را نوشت. بازي دلپسند از كارهاي پررنگ و قابل توجه كوهن به شمار مي‌رود.

بازي دلپسند روايت سرگذشت نويسنده‌اي است كه براي تثبيت موقعيت هنري‌اش دست به هر كاري مي‌زند و با هر مانعي مي‌جنگد. كوهن همانند نويسندگان دهه 60 دست به قهرمان پروري زده بود اما نكته جالبي كه در عاشقان زيبا به چشم مي‌خورد اين است كه اين رمان در تضاد با داستان پيشش بود و تمام آرمان‌ها و ايده‌آل‌هاي شخصيت‌ها را تخريب مي‌كرد و رماني ضد قهرمان بود. در اين رمان كوهن قصد تحليل ظريفي ميان مرزهاي كفر و قداست كرده بود. كه البته در زمان خودش چنان كه بايد و شايد ديده نشد و در مقايسه‌اي كلي ميان آثار دهه 60 جزء بهترين رمان‌ها شناخته شد. كوهن از پرداختن به ادبيات فاصله گرفت و دست به آزمودن خود در عرصه موسيقي زد. در سال 1967 به آمريكا مهاجرت كرد. اولين آلبوم خود را با نام ترانه‌هاي لئونارد كوهن (Songs of Leonard Cohen) را روانه ماركت آمريكايي كرد، اما از آن‌جا كه اين گونه ترانه‌هاي ژرف انديش و غني از كلمه و وزن به مزاج آمريكائيان خوش نمي‌آمد، تنها در اروپا و كانادا فروش قابل توجه‌اي داشت.

چندي بعد كوهن همراه با آلبوم‌هاي ترانه‌هاي اتاقك در 1971 و مراسمي جديد براي جشني قديمي (1974) جاي خود را در بازار موسيقي آمريكايي باز كرد و مورد تحسين منتقدان اروپايي و آمريكايي واقع شد. اين دوران به طور حتم دوران اوج شكوفايي كوهن به شمار مي‌رفت. وي در اوايل دهه 70 در تمام آمريكا و اروپا كنسرت برگزار كرد و همكاري‌اش را با جنيفر وارنر به عنوان خواننده پس زمينه آغاز كرد و نداي موسيقي‌اش را با صداي زنانه همراه كرد. تغييري كه دهه 70 به خود مي‌طلبيد. در 1997 همراه با فيل اسپكتور، از شخصيت‌هاي شاخص بازار موسيقي، آلبوم مردان بدون زنان را ضبط كرد. از آن‌جا كه اسپكتور تمام حقوق آلبوم را براي خودش مي‌خواست و حاضر نبود قطعه‌اي از اين آلبوم دزديده شود، كار به طور مخفي ضبط شد. كوهن مي‌گويد: اسپكتور آن‌قدر جدي بود كه مرا با اسلحه تهديد كرد. انتظار داشتم كاري عجيب‌الخلقه از آب درآيد. بي‌ارتباط به هر چه واقعي است و آن‌چه پديد آمد مخلوطي بود از خشم و قداست. بعد از اين آلبوم كوهن با موسيقي آرام و سبك فلكلورش پا به سرازيري نهاد تا اين‌كه در 1987 همراه با جنيفر وارنر آلبوم درخشان باراني آبي را در جهان پخش كرد و بار دگر در عرصه موسيقي مطرح شد.

1996 سال خوش شانسي كوهن بود. آلبوم آينده به بازار آمد و موقعيت كوهن را تثبيت كرد. منتقدان شيوه انتقادي خود را رها كردند و واقعيت‌ها و ظرافت‌هاي مختص كوهن را شايسته تحسين دانستند. كوهن از ركود دوران كاري‌اش به سوي قله موفقيت بازگشت. در 1999 به ناگاه تمام زندگي روزمره‌اش را ترك گفت و انزوا گزيد. به قله بلدي در نزديكي شهر لس‌آنجلس كوچ كرد و در معبد بودايي‌ها شاگرد مكتب ذِن شد. 10 سال از عمرش را در خلوت به سر برد، در جتسجوي نگاهي جديد و شايد تولدي دوباره. چيزي كه او براي خلق تغيير در كارهايش نياز داشت. در آن‌جا بنابر آئين مرسوم اسم ابدي‌اش را برگزيد؛ جيكان به معناي سكوت. وي 10 سال از نظرها دور بود و نامش كمرنگ‌تر مي‌شد. در 2004 به ميان توده مردم بازگشت و با خارهاي دوست داشتني سكوت سنگينش را شكست. وي تاكنون ازدواج نكرده است و هم‌چنان با صداي بي‌تفاوت و رنگ و بوي خاكستري افكارش به دنبال حقيقت روان است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

آواي ايراني

شجريان از شجريان مي‌گويد

 

تولدم روز اول مهر ماه سال يك هزار و سيصد و نوزده خورشيدي در مشهد است. در خانواده‌اي كه پدربزرگم (علي‌اكبر) صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز مي‌خوانده است. او از مالكين بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته، گاه براي دوستان سرشناسي كه به ديدارش مي‌آمده‌اند مي‌خوانده است. پدرم مهدي از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و در جواني آواز خواندن را شروع مي‌كند ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن روي آورده و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها كرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن تربيت كرد كه از جمله خود من است.

تمام وقت من از شش سالگي به خواندن قرآن با صداي خوش مي‌گذشت. در دوازده سالگي شهره‌ي خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبي و يا سياسي آن زمان تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانايي در تلاوت قرآن با صداي خوش، چشم و چراغ همه اعضا و دانش‌آموزان و مردم بودم. در سال چهارم دبيرستان برخلاف خواسته‌ام به دانشسراي مقدماتي رفتم و راه معلمي پيش گرفتم و از بيست سالگي به معلمي در دهات خراسان پرداختم. يك سال بعد ازدواج كردم با دختري كه او هم معلم دبستان بود. همسرم خيلي با من همراه بود و با كمك او بر مشكلات مالي يك زندگي بسيار محقر پيروز شديم.

از نوجواني براي فراگيري گوشه‌هاي آوازي به هر دري مي‌زدم  و از هر كسي كه شمه‌اي اطلاع داشت سؤال مي‌كردم. به ندرت دسترسي به راديو پيدا مي‌كردم تا موسيقي دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش كوتاه بود و حاصلي نداشت. تا اين‌كه محيط شبانه‌روزي دانشسرا ميسر شد برنامه گل‌ها و برنامه ساز تنها را بشنوم و تمريناتم را شروع كنم. كمي بعد دبير موسيقي‌مان آقاي جوان نيز راهنمايي و كمك كردند. بيشترين تمرينات سازنده در دوران معلمي در خارج شهر بود. كه فراغتي داشتم و اغلب به كوه و صحرا مي‌رفتم و تكنيك و متد را با سليقه خودم تجربه و تمرين مي‌كردم و صداهاي گوناگون و تحريرها را دستور كار خود قرار داده بودم. دوستم همكلاسيم (ابوالحسن كريمي) از ابتداي كار معلمي، سنتوري با خود آورده بود كه بنوازد، ترغيب شده مضراب دستم بگيرم و ببينم مي‌شود زد. بعد ديدم عجب كار مشكلي است تا دمدمه‌هاي صبح نشستم و آن‌قدر تمرين كردم تا توانستم آهنگي را دست و پا شكسته اجرا كنم و از آن به بعد سنتور شد يار غار من. چندي بعد صداي سنتور جلال اخباري را از راديو مشهد شنيدم و خوشم آمد، پيدايش كردم و با هم دوست شديم. سازي مي‌زد و من هم مي‌خواندم و تمرينات آواز با ساز و فراگيري نت و نواختن صحيح سنتور را با ايشان شروع كردم.

همان ابتداي كار صداي سنتور مشقي‌ام بسيار بد بود. به فكر افتادم كه سنتوري بسازم. كمي نجاري مي‌دانستم. با زير و رو كردن تمامي كاروانسراها و چوب فروشي‌ها و با دادن يك انعام 5 قراني، الوار پهن از چوب توت بيست ساله را پيدا كردم. آن را مطابق اندازه‌ها بريدم. در آن زمان كسي در مشهد گوشي سنتور نمي‌فروخت، مجبور شدم صد عدد ميخ نمره شش بخرم و آ‌ها را با سوهان دستي كوچك كنم. اين سنتور ساخته شد و من با يك دلبستگي عجيب به اين ساز، تمرينات سنتور را بيشتر كردم. با اين‌كه براي اولين بار بود چنين كاري كرده بودم و در مورد پل گذاري سنتور تجربه و اطلاعي نداشتم ولي سنتور صداي دلنشيني داشت. غير از آن سنتور، سنتورهاي ديگري ساخته يا در حال ساخت داشتم.

در سال‌هاي بعد از چهل با هنرمندان راديو خراسان آشنا شده بودم ولي حاضر به ضبط برنامه موسيقي نبودم. در راديو خراسان گاه اشعار عرفاني و مذهبي و گاهي تلاوت قرآن داشتم. سال 1345 خورشيدي به اصرار دوستم ابوالحسن كريمي براي شركت در امتحان شوراي موسيقي به اتفاق او به تهران رفتم. راهي براي نام نويسي و شركت در امتحان پيدا كرديم. در اتاق شورا ميز كنفرانس بزرگي بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضاي شورا نشسته بودند. آقاي مشير همايون شهردار رئيس شورا و آقايان حسنعلي ملاح، علي تجويدي و مختاري و ديگران بودند. گفتند بيات ترك بخوان! من هم از مايه بلند دو سه بيتي خواندم و در مايه بم فرود آمدم. ضربي با يك شعرهم به درخواست آقاي ملاح خواندم. بعد آقاي تجويدي پرسيد: تصنيف هم مي‌خواني؟ چون تصنيف خواندن را دوست نداشتم و دور از شأن آواز خواندن مي‌دانستم، بسيار جدي گفتم ابداً‌.

جوابي كه بعد از يك ماه به ما دادند اين بود كه فعلاً راديو بودجه ندارد كه خواننده استخدام كند و فعلاً راديو نياز به خواننده ندارد.

سال بعد به وسيله آقاي دكتر شريف نژاد (كه معاون راديو خراسان بود و بسيار به من لطف داشت) قرار گذاشتيم در تابستان كه ايشان در تهران هستند من هم به تهران بروم. با ايشان شبي به منزل آقاي حسين محبي (كه اپراتور با سابقه راديو و برنامه‌ي گل‌ها بود)‌ رفتيم و او كه دوستي نزديكي با دكتر داشت فرداي آن روز مرا همراه با يك نوار كه در سه‌گاه خوانده بودم به آقاي داود پيرنيا (مسئول و تهيه كننده آن زمان برنامه گل‌ها) معرفي كرد. كه همان معرفي راهگشاي من به راديو ايران و برنامه‌ي گل‌ها كه منظور اصلي‌ام بود گرديد.

سال‌شمار استاد شجريان

1319: تولد اول مهر ماه در مشهد.

1324: آغاز خوانندگي‌هاي كودكانه در خلوت.

1326: ورود به سال اول، پانزدهم بهمن در مشهد.

1327: آموختن تلاوت قرآن در نزد پدر.

1328: شركت در مجمع تلاوت قرآن در نه سالگي.

1329: آغاز تلاوت‌هاي قرآن در ميتينگ‌ها و اجتماعات سياسي آن سال‌ها، گذراندن سال چهارم در دبستان فرحي.

1331: تلاوت قرآن براي اولين بار در راديو خراسان به دعوت رئيس راديو.

1332: قبولي در امتحانات ششم ابتدايي با عنوان شاگرد ممتاز در بين دانش‌آموزان مشهد، آغاز تحصيل در دبيرستان شاه رضا.

 

1334: شركت در مسابقات فوتبال دبيرستان‌هاي مشهد.

1336: ورود به دانشسراي مقدماتي در مشهد. آشنايي با آقاي جوان اولين معلم موسيقي شجريان (معلم سرود و موسيقي در دوران تحصيل در دانشسراي مقدماتي در مشهد).

1338: آغاز همكاري با راديو خراسان و اجراي آوازهاي بدون ساز و قرائت قرآن براي راديو به صورت افتخاري.

1340: آشنايي با نت و فراگيري سنتور نزد آقاي جلال اخباري و شروع سنتورسازي و تحقيق براي بهتر كردن صداي سنتور.

1341: جشن عروسي در مشهد (در 20 مرداد ماه) و آغاز يك زندگي خانوادگي سي ساله با ايشان كه حاصل آن سه دختر و يك پسر است.

1342: انتقال از بخش رادكان به روستاي شاه آباد مشهد به عنوان مدير دبستان شاه آباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد، ساختن اولين سنتور خود با چوب توت.

1344: تولد دختر دوم افسانه در 28 ارديبهشت ماه در مشهد. (افسانه بعدها با پرويز مشكاتيان ازدواج مي‌كند). انتقال از شاه آباد به شهر مشهد و تدريس در كلاس ششم دبستان پهلوي از مهر ماه.

1345: انتقال از دبستان پهلوي به دبستان عبداللهيان مشهد و نظامت و معاونت دبستان مذكور.

1346: تدريس در دبستان‌هاي مشهد و انتقال در 25 آذر از مشهد به تهران. تدريس در دبيرستان صفوي. آغاز فعاليت با برنامه‌هاي راديو ايران. آشنايي با استاد احمد عبادي. راه يابي به كلاس درس آواز استاد اسماعيل مهرتاش و انجمن خوشنويسان نزد استاد ابوذري. اجرا و ضبط اولين برنامه در راديو ايران كه با عنوان (برگ سبز شماره 216) در شب جمعه 15 آذر ماه پخش شد.

1347: انتقال از آموزش و پرورش به وزارت منابع طبيعي. راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.

1348: تولد دختر سوم مژگان در 27 ارديبهشت در تهران. تأسيس و شروع راديو اف – ام به طريقه استريوفونيك و اجراي برنامه (سه گاه) به همراهي سه تار عبادي و تار مجد براي اولين بار به طريقه استريو. شركت در جشن هنر شيراز براي اولين بار. قبولي در امتحان خط (مرحله عالي). راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.

1349: آغاز همكاري با برنامه‌هاي تلويزيون ملي ايران در برنامه (هفت شهر عشق). قبولي در امتحان خط (مرحله ممتازي) انجمن خوشنويسان وزارت فرهنگ و هنر.

1350: آشنايي با استاد فرامرز پايور و مشق سنتور نزد ايشان و آموزش رديف آوازي صبا نزد فرامرز پايور. آشنايي و همكاري با هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) در برنامه‌هاي (گل‌هاي تازه) راديو.

1352: آشنايي با استاد نورعلي برومند و فراگيري شيوه آوازي سيد حسن طاهرزاده نزد ايشان در مركز خط. اشاعه موسيقي و آشنايي با هنرجويان مركز.

1353: سفر براي كنسرت‌هاي هند و پاكستان و افغانستان با استاد احمد عبادي. سفر به چين و ژاپن با احمد احرار و كريم فكور به عنوان ميهمانان ويژه براي گشايش پروازهايي به اين دو كشور.

1354: تولد همايون در 30 ارديبهشت ماه در تهران. مأموريت راديو و تلويزيون براي كنسرت‌هاي فروردين در ايالات مختلف آمريكا. انتقال از وزارت منابع طبيعي به راديو. قطع رابطه با مركز اشاعه موسيقي و ادامه درس آواز در منزل استاد نورعلي محمد.

1356: اجراي برنامه (نوا) به همراهي محمدرضا لطفي و گروه شيدا در جشن هنر شيراز. كناره‌گيري از راديو به خاطر جو نامساعد. تأسيس شركت دل آواز براي انتشار برنامه‌هاي خود.

1361: اولين كنسرت در سفارت ايتاليا به همراهي پرويز مشكلاتيان و ناصر فرهنگ‌فر، پس از سه سال كناره‌گيري از فعاليت‌هاي كنسرتي. اجراي موسيقي نوا (مركب خواني) و سرعشق (ماهور) و بيداد.

1362: اجراي موسيقي (همايون مثنوي) با منصور صارمي. اجراي موسيقي چهارگاه با فرهنگ شريف و ديگر آوازها در برنامه‌هاي خصوصي.

1364: اجراي موسيقي گنبد مينا و جان عشاق. انتشار نوار موسيقي بيداد.

1365: انتشار نوارهاي موسيقي نوا، سرعشق، ماهور و استاد جانان. ضبط ده آواز به همراهي ويولن حبيب‌الله بديعي در مونيخ در منزل دكتر علي خادمي.

1367: برگزاري سه شب كنسرت براي بزرگ‌داشت حافظ در تالار رودكي. انتشار نوار دستان.

1368: اجراي ماهور و ابوعطا در كنسرت‌هاي بهاره در اروپا با پيرنياكان، جمشيد عندليبي و اعيان اجراي نوا و افشاري در كنسرت‌هاي پاييزه اروپا به همراهي مشكاتيان و گروه عارف و دوشب كنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلونا در اين شهر.

1370: برگزاري پنج شب كنسرت در پارك ارم و هشت شب كنسرت‌هاي افتخاري براي مردم جنوب شهر تهران در فرهنگسراي بهمن در اسفند ماه. برگزاري كنسرت باشكوهي به مدت پنج شب در محوطه چهل ستون اصفهان. جدايي از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجراي موسيقي دل شدگان و آسمان عشق. انتشار نوارهاي موسيقي سرو چمان، پيام نسيم، دل مجنون و خلوت گزيده.

1371: ازدواج با همسر دوم با خانم كتايون خوانساري. كنسرت‌هاي مرحله دوم در آمريكا با داريوش پيرنياكان، جمشيد عندليبي و همايون شجريان.

1373: اجراي برنامه قاصدك در كنسرت‌هاي دور اروپا با پرويز مشكاتيان و همايون شجريان.

1375: درگذشت پدر در 18 آذر ماه در سن 85 سالگي، اجراي موسيقي رسواي دل در دوبي. انتشار نوار موسيقي ساز قصه‌گو.

1376: تولد پسر دوم رايان (از ازدواج دوم) در ونكوور كانادا. اجرا و انتشار موسيقي شب وصل.

1377: اجراي كنسرت‌هاي تهران، اصفهان، دور اروپا با گروه آوا. برگزاري كنسرت در آمريكا در شهريور ماه. انتشار نوار پيام نسيم، (شب، سكوت، كوير) و چهره به چهره.

1378: دريافت جايزه پيكاسو، ديپلم افتخار يونسكو از دبير كل يونسكو آقاي هاير در شهر پاريس. انتشار نوار تلاوت قرآن 1 و 2.

1379: اجراي برنامه نوا، داد و بيداد و زمستان در كنسرت‌هاي دور اروپا و آمريكا و كانادا به همراه حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.

1381: اجراي برنامه راست پنج‌گاه، مركب‌خواني در كنسرت‌هاي دور اروپا و كانادا با حضور حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

بيتلز پديده‌اي فراتر از موسيقي

مترجم و گردآورنده: مهشاد مهتدي

موفقيت‌هاي تجاري و شهرت باور نكردني گروه بيتلز، آن‌ها را در زمره بزرگ‌ترين گروه‌هاي موسيقي پاپ در قرن بيستم قرار داده است. موفقيتي كه آن‌ها را از يك گروه موسيقي كه صرفاً در زمينه موسيقي مطرح مي‌كند خارج كرد و آن‌ها را تبديل به يك پديده اجتماعي كرد. شايد اگر گروه بيتلز ظهور نمي‌كرد، صنعت موسيقي چه از جنبه‌هاي تبليغاتي و چه در زمينه موسيقي و ترانه‌سرايي تا به اين اندازه پيشرفت نمي‌كرد.

ظاهر موسيقي عامه‌پسند يا همان پاپ از سال 1962 تا 1970، درست زماني كه بيتلز شروع به پخش ترانه‌هاي خود كرد دچار تحول گرديد. سبك موسيقي بيتلز با 17 مقام اولي كه از ترانه دستانت را در دستم بگير تا ترانه‌هاي مزارع هميشگي توت فرنگي‌ ادامه داشت، يك پديده شگفت‌انگيز است كه باعث گرديد افراد بيشماري در سرتاسر دنيا به اين نوع موسيقي علاقمند شوند.

گروه بيتلز با رهبري جان لنون، كه متولد 19 اكتبر 1940 است، در سال 1956 آغاز به كار كرد. در آن زمان لنون شديداً درگير گروه‌هاي راك اند رول هم‌زمان با خودش مانند بادي هالي، ژنه وينسنت و الويس پريسلي بود.

در اين زمينه پل مك‌كارتني، متولد 18 ژوئن 1942، كسي بود كه با معلومات خود در زمينه موسيقي، لنون را به شدت تحت تأثير خود قرار داد. توانايي مك كارتني در زمينه سرودن ترانه باعث گرديد كه جان لنون به او پيشنهاد تشكيل يك گروه دو نفره را بدهد مك كارتني پيشنهاد لنون را پذيرفت و اين دو سريعاً آغاز به كار كردند. در عرض يك سال دو نفر ديگر هم به اين دو پيوستند. جرج هريسون گيتاريست 15 ساله، متولد 25 فوريه 1943 در ليورپول انگليس، و يكي از دوستان مدرسه هنر لنون با نام استوارت ساتكليف، متولد 23 ژوئن 1940 در ادينبورگ اسكاتلند. در ابتدا اعضاي گروه نام‌هاي مختلفي را براي گروه انتخاب كردند. نام‌هايي مانند جاني، سگ‌هاي شبگرد، سوسك‌هاي نقره‌اي ولي در نهايت اين نام بيتلز بود كه براي اين گروه برگزيده شد.

گروه بيتلز در ابتدا به مدت 6 ماه و به طور دائم در هامبورگ به تمرينات سختي پرداختند. در اين زمان بود كه پيت سبت نيز به عنوان نوازنده درامز به آن‌ها ملحق شد و بدين ترتيب گروه بيتلز با پيوستن سبت و تمرينات سخت تبديل به يك گروه حرفه‌اي موسيقي شد.

در سال 1961 گروه بيتلز به انگليس و شهر ليورپول بازگشت. اعضاي گروه كلوپ كاورن را براي آغاز فعاليت خود انتخاب كردند و برايان آپستين به سمت مديريت گروه انتخاب شد. آپستين سپس تلاش كرد تا با استوديوي مناسبي قراداد ببندد تا گروه بتواند در آنجا ترانه‌هاي خود را ضبط كند. در اين زمان بود كه ساتكليف به دليل آنكه مي‌خواست به مطالعات هنري‌اش در هامبورگ ادامه دهد از گروه جدا شد و يك سال بعد در سال 1962 به علت خونريزي مغزي در همان جا درگذشت.

در سال 1962 رينكو استار جايگزين پيت سبت شد و اولين تك ترانه بيتلز با نام دوستم داشته باش در همان سال روانه بازار شد و مقام هفدهم جدول موسيقي بريتانيا را به خود اختصاص داد. آهنگ بعدي گروه بيتلز خواهش مي‌كنم، خواهش مي‌كنم بود كه در آن جرج هريسون به زيبايي به نواختن گيتار پرداخته بود. اين ترانه باعث شد كه بيتلز به رده دوم جدول موسيقي بريتانيا برسد. اما هنوز تا رسيدن به قله موفقيت كمي راه مانده بود. گروه در سال 1963 براي سه بار متوالي با ترانه‌هاي از طرف من براي تو، مي‌خواهم دستانت را دستم بگيرم، و او تو را دوست دارد، در صدر جدول موسيقي پاپ بريتانيا قرار گرفت. در اواخر اين سال بود كه آوازه و شهرت اين گروه در سرتاسر اروپا پيچيد و هر روز به تعداد طرفداران اين گروه اضافه شد.

پس از كسب موفقيت در اروپا، گروه بيتلز تصميم گرفت براي شناخته شدن در آمريكا برنامه‌هايي نيز در آنجا اجرا كند در اين رابطه برايان آپستين توانست در يك برنامه تلويزيوني، اد ساليوان مدير يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني آمريكا را قانع كند تا با بيتلز قرارداد همكاري امضا كند.

پس از گذشت يك ماه از پخش كليپ‌هاي بيتلز، ترانه مي‌خواهم دستانت را در دستم بگيرم، در سال 1963 به عنوان آهنگ شماره يك جدول موسيقي پاپ آمريكا معرفي شد. موفقيت گروه در سال‌هاي بعد نيز همچنان ادامه داشت. بيتلز تورهاي مختلفي در اروپا به راه انداخته بود و همچنان در صدر جداول موسيقي دنيا قرار داشت. اين گروه تا اجراي آخرين كنسرت خود به تاريخ 28 آگوست 1966 در سانفرانسيسكو در مجموع 8 مقام اول جدول موسيقي پاپ آمريكا را از آن خود كرده بود.

در طي سال‌هاي 1964 و 1965 در گروه تغييرات اساسي به وجود آمد. بيتلز از يك گروه معمولي به يك گروه تندرو تبديل شد كه اين تغيير در ظاهر افراد گروه نيز به چشم مي‌خورد. آلبوم سال 1965 آنان به نام دزد روح و روان به طور كامل نمايانگر هويت جديد بيتلز بود. آن‌ها تفكرات پاپ خود را دور انداخته بودند و راهي را در پيش گرفته بودند كه باب ديلن بنيانگذار موسيقي راك سنتي آغازگر آن بود. به نظر بيتلز ترانه‌هايي كه با تقليد از آهنگ‌هاي ديلن ساخته مي‌شد، با فضاي اجتماعي آن روزها منطبق بود. به طور مثال در زندگي من، به نسبت ترانه چوب نروژي كه اولين هنرنمايي هريسون با ساز سيتار به حساب مي‌آمد، دلنشين‌تر بود. ضبط ترانه اسلحه شش لول در سال 1966 نويد جايزه‌ي ديگر براي بيتلز بود. اين ترانه زماني به بازار عرضه شد كه جان لنون گرفتار مصرف قرص‌هاي LCD بود و مك‌كارتني نيز به كوكائين اعتياد داشت.

درست در همين دوران بود كه جان لنون جمله جنجالي ما از حضرت عيسي (ع) هم بزرگتريم را در مارس 1966 بيان كرد و اين جمله باعث مخالفت‌هاي شديد مردم و كليسا گرديد. غرور ناشي از موفقيت‌هاي پي در پي باعث شده بود كه گروه از مسير اصلي خود خارج شود و ديگر بيتلز آن گروه سابق كه افق‌هاي تازه‌اي را در موسيقي در نورديده بود، نبود.

عرضه آلبوم او گفت كه تلفيقي از موسيقي پاپ و سنتي بود در اين سال‌ها باعث گرديد از تعداد طرفداران گروه بيتلز كاسته شود. زيرا طرفداران آمادگي پذيرش ذهني اين تغييرات را نداشتند. آلبوم بعدي گروه بيتلز آلبوم پير مقدس بود كه هم‌زمان با آلبوم جاودانه سال 1967 گروه بيتلز، تابستان عشق به بازار ارائه شد كه حاوي استانداردهاي جديدي در عرصه موسيقي پاپ بود و بعدها نيز بسياري از گروه‌هاي راك دهه 70 از اين شيوه پيروي كردند.

آلبوم پير مقدس پس از عرضه به عنوان آلبوم شماره يك جدول موسيقي تبديل شد و يك ماه بعد با پخش ترانه تنها چيزي كه نياز داري عشق است از شبكه تلويزيوني دنيا، اين ترانه در صدرجدول‌هاي موسيقي قرار گرفت. در همان سال مرگ برايان آپستين سايه‌اي از غم و اندوه را در اجراهاي بيتلز حكمفرما كرد. با اين اتفاق بيتلز تا حدودي در كار جدي‌تر شد. در سال 1967 فيلمبرداري فيلمي با نام تور جادويي مرموز با فيلمنامه كن كيسي كه بخشي از آن به عقايد نامعقول جان لنون مي‌پرداخت آغاز شد و در روز شكرگذاري از شبكه‌هاي تلويزيوني بريتانيا پخش شد.

گروه بيتلز از سال 1968 كم‌كارتر شد. گروه اين افت را به ايپل كورپس اسپانسر مالي گروه نسبت مي‌دادند چرا كه او با پروژه‌هايي كه در نظر داشت بودجه مالي گروه را محدود كرده بود. اما صرفه‌نظر از اختلافات دروني اعضاي گروه ترانه‌هاي آلبوم رنگ سفيد يكي از بهترين آثار بيتلز به شمار مي‌رود. ترانه شماره 19 اين آلبوم با نام خوشبختي يك سلاح گرم در زمان انقلاب، تركيبي از عقايد فردي جان لنون بود. البته ضبط آلبوم رنگ سفيد روابط اعضاي گروه را از هم گسيخت و بين لنون و همسرش يوكو اونو اختلاف ايجاد كرد.

تهيه آلبوم بگذار تا بماند وصله ناچسبي در كليكسيون كارهاي بيتلز است. اين آلبوم مانند سنگ قبري است كه براي آخرين مرحله تدفين در نظر گرفته شده باشد. آخرين آلبوم گروه راه صومعه بود كه در سال 1969 به بازار عرصه شد و اين آلبوم نتيجه آخرين تلاش‌هاي بيتلز براي بقا به شمار مي‌آيد. اين آلبوم تركيبي از سبك‌هاي گوناگون ترانه‌سرايي است.  جرج هريسون نيز دو ترانه از بهترين آثار خود را با نام‌هاي خورشيد اين‌جا طلوع مي‌كند و يك چيز را در اين آلبوم قرار داد.

گروه بيتلز در فوريه سال 1970 قبل از پخش آخرين آلبوم خود در بازار به طور رسمي از كار كناره‌گيري كرد. اما جان لنون به عنوان رهبري براي حفظ صلح به تنهايي به كار خود ادامه داد و دو ترانه در سال‌هاي 1969 و 1970 با نام‌هاي به صلح يك شانس ديگر بده و فكر كن كه عليه جنگ آمريكا در ويتنام سروده شده بود به بازار عرضه كرد. زماني كه در سال 1975 پسر لنون به نام شان دنيا آمد، او به عنوان يك پدر از عرصه موسيقي كنار رفت تا سال 1980 كه آلبوم بازگشت را به طرفداران موسيقي عرضه كرد. جان لنون در حالي كه از يك مصاحبه راديويي باز مي‌گشت در جلوي آپارتمان خود در ساختمان داكوتاي نيويورك به ضرب گلوله مارك چاپمن كشته شد. اما جرج هريسون پس از اين اتفاق به تنهايي به كار خود ادامه داد. هريسون در سال 1972 كنسرتي در نيويورك با هدف ياري به قحطي‌زدگان بنگلادش برگزار كرد. او در سال 1999 مورد سوء قصد يك بيمار رواني قرار گرفت، اما از اين حادثه جان سالم به در برد. هريسون مدتي بعد به سرطان حنجره مبتلا شد و سرانجام در تاريخ 29 نوامبر سال 2001 در اثر ابتلا به اين بيماري در لس‌آنجلس درگذشت. بايد پذيرفت اغلب هنرمندان موسيقي كه در سال‌هاي 1940 تا 1950 متولد شده‌اند به طرز خارق‌العاده‌اي تحت تأثير سبك كاري بيتلز قرار داشتند. اين گروه تنوع طلبي را در كنار حفظ تكنيك‌هاي كلي به موسيقي پاپ اضافه كردند و نتيجه تلاش‌هاي فراوان آن‌ها در اين زمينه، امروز بيتلز را به يك گروه افسانه‌اي تبديل كرده است. افسانه‌اي كه شايد هيچ‌گاه در عرصه موسيقي تكرار نشود و خدمات اين گروه به موسيقي پاپ دنيا فراتر از حد تصور است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

زندگينامه امي‌نم

حاصل تلاش دكتر سئودر طلوع ستاره موسيقي سبك رپ، امي‌نم است. امي‌نم كار خود را تقريباً از 7 سال پيش آغاز كرده و همواره توانسته در مسير موفقيت حركت كند. جملاتي كه او در مصاحبه‌هاي تلويزيوني‌اش به كار مي‌برد و سعي دارد كه هوش بالاي خود و قدرت درك مشكلات جامعه را به همگان ثابت كند از آن‌جا ناشي مي‌شود كه خاطره فقر و زندگي سختي كه در كودكي سبب تحقير او شده است، همواره با اوست او با اين سخنان مي‌خواهد خاطرات تلخ آن روزها را از ذهن خود خارج كند. در دنياي موسيقي امروز بحث در مورد ترانه‌هاي امي‌نم به يكي از تبليغات منتقدين موسيقي تبديل شده است.

امي‌نم با نام اصلي مارشال مادرز در منطقه سنت جوزف در حومه كانزاس سيتي به دنيا آمد. او هر روز مسير بين محل زندگي و شهر ديترويت را پياده طي مي‌كرد و همين فقر دوران كودكي است كه او را همچنان آزار مي‌دهد. مارشال در دوران كودكي همواره شخصيتي ناآرام و پرخاشجو داشت و چندين بار به خاطر دردسرهايي كه در نهارخوري مدرسه به راه انداخته بود از مدرسه اخراج شد.

او پس از اخراج از مدرسه به كار كردن پرداخت. كارهايي تمام وقت كه البته دستمزد پائيني داشت. علاقه او به موسيقي به خصوص سبك hip-hop از دوران نوجواني، زماني كه 14 ساله بود، آغاز شد. مارشال از همان زمان تصميم به حضور در ميان مردم مي‌گيرد و اسامي مستعاري نظير مانيكس، ام اندام، وولف ري و سرانجام امي‌نم را براي خود برمي‌گزيند.

امي‌نم براي آن‌كه بتواند طرفداران فراواني را به سوي خود جلب كند تصميم گرفت موسيقي hip-hop و رپ را دنبال كند. اگرچه كه در اوايل كار، كارهاي او آنچنان مورد اقبال قرار نگرفت. اما كم‌كم به يك چهره شناخته شده تبديل شد و كم‌كم به طرفداران او اضافه شد.

مارشال زماني كه عمويش خودكشي كرد براي مدت كوتاهي فعاليت موسيقي خود را رها كرد. پس از وقفه‌اي كوتاه او بار ديگر به عرصه موسيقي بازگشت اما اين بار تصميم گرفت فعاليت خود را در قالب يك گروه موسيقي دنبال كند. اولين گروهي كه با او همكاري كرد نيوجك بود و بعد هم به گروه سول اينتنت پيوست. ترانه اثبات حاصل همكاري امي‌نم با اين گروه در سال 1995 است. امي‌نم با همين گروه، گروه تازه‌اي به نام 12-D تشكيل داد.

اولين ترانه امي‌نم، بي‌پايان، در سال 1996 بازتاب تقريباً خوبي در ميان طرفداران موسيقي داشت. او در اين ترانه تمام پيام‌هاي اجتماعي را در شعر خود گنجانده بود و مانند اوايل دوران كاري خود از بيان احساسات دروني‌اش و نشان دادن واقعيات جامعه هيچ هراسي نداشت. يكي از نكاتي كه باعث گرديد امي‌نم به جوانان و بزهكاري‌هاي دوران نوجواني و جواني اهميت بدهد اين موضوع بود كه برادر امي‌نم خود يكي از اين نوع جوانان بود. رفتارهاي ناهنجار برادر امي‌نم، باعث شده بود كه مادر امي‌نم از دست او به ستوه آيد و امي‌نم با مشاهده رفتارهاي برادرش و مصائبي كه مادرش تحمل مي‌كرد تصميم گرفت تا به اين موضوع بپردازد.

در سال 1997 همسر امي‌نم او را ترك كرد و فرزند امي‌نم نيز به مادرش سپرده شد. امي‌نم پس از اين اتفاق به ناچار به نزد مادر خود بازگشت و اين بازگشت به معناي وارد شدن به كانون مشكلات و ناهنجاري‌ها بود. ترك همسر، مشكلات برادر و ناراحتي‌هاي مادر آنچنان امي‌نم را تحت فشار قرار داد كه او تصميم به خودكشي گرفت اما خودكشي او نافرجام ماند. امي‌نم پس از بهبودي تصميم گرفتكه براي نجات از مشكلاتش به سراغ موسيقي برود.

امي‌نم در شروع فعاليت دوباره فعاليت موسيقي خود تصميم گرفت رنگ و بوي تازه‌اي به ترانه‌هاي خود بدهد. آلبوم و ترانه باهوش اما ناشناخته نيز حاصل اين دوران تازه فعاليت هنري امي‌نم است. اگرچه كه اين آلبوم چه از نظر محتوا اشعار و چه از حيث كيفيت موسيقايي در سطح بالايي بود اما اين آلبوم در بازار موسيقي شكست خورد و امي‌نم كه به اين آلبوم بسيار دلبسته بود شكستي دوباره را تجربه كرد.

شانس بزرگ زندگي امي‌نم، آشنايي او با دكتر سئودر بود. در سال 1997 امي‌نم با دكتر كه يك تهيه كننده آثار موسيقي بود آشنا شد. البته دكتر سئودر نيز دراولين برخورد چندان روي خوشي به او نشان نداد. اما زماني كه يكي از ترانه‌هاي او را شنيد متوجه استعداد او شد. اولين همكاري امي‌نم با دكتر سئودر كار بر روي آهنگ اسم من بود كه نتيجه اين كار بسيار رضايت‌بخش بود. پس از اين آهنگ آن‌ها با يكديگر قرارداد همكاري را باهم امضاء كردند. امي‌نم با همكاري دكتر آلبومي به نام نتيجه را روانه بازار كرد. او در اين آلبوم چند ترانه از آلبوم ناموفق قبلي خود يعني باهوش اما ناشناخته را نيز گنجاند و نتيجه اين ترفند بالا رفتن ميزان فروش آلبوم باهوش اما ناشناخته بود و ترانه و كليپ اسم من موفقيت بزرگي را براي امي‌نم به ارمغان آورد.

امي‌نم بار ديگر در پاييز 1998 ازدواج كرد. در سال 2000 آلبوم سعي نكن متقاعدم كني او در مقام سوم جدول موسيقي رپ قرار گرفت. برخلاف عده‌اي كه خشونت موجود در ترانه‌هاي اين آلبوم را مورد انتقاد قرار مي‌دادند، سايرين اين آلبوم را به واسطه مشخص بودن حد و مرزش و ترانه‌هاي بسيار زيباي آن مورد تحسين قرار مي‌دادند. در تابستان سال 2000 حدود 2 ميليون نسخه از اين آلبوم فروش رفت و در رديف پرفروش‌ترين آلبوم‌هاي موسيقي قرار گرفت. متأسفانه اين موفقيت بحث‌هايي را نيز به دنبال داشت. در ميان اين مجادله‌هاي اسامي خوانندگان معروفي چون كريستينا آگويلرا نيز به چشم مي‌خورد. كريستينا معتقد است كه امي‌نم با اين ترانه‌هاي بي‌محتوا قصد سوء استفاده ازعواطف جوانان را دارد. پس از ادعاهاي آگويلرا مادر امي‌نم دادخواهي برعليه او تنظيم كرد و به خاطر تهمتي كه آگويلرا به فرزندش زده بود از او به دادگاه شكايت كرد. اما حادثه جنجال برانگيز ديگر درگيري امي‌نم با يكي از حاضرين دركلوپ ديترويت بود. امي‌نم پس از اين درگيري مدعي شد كه آن مرد قصد ايجاد مزاحمت براي همسرش را داشته است. اين اتفاقات كه همگي در فاصله زماني كوتاهي از يكديگر روي داد، امي‌نم را تبديل به يكي از سوژه‌هاي مطبوعات كرد و اين باعث گرديد كه نه تنها فروش آلبوم اوكاهش پيدا نكند بلكه بر فروش آلبوم او افزوده شود و بر تعداد حاميان و طرفرداران او اضافه شود.

حوادث ناگوار زندگي امي‌نم با كشته شدن همسرش كيم مادرز كه به طرز فجيعي توسط عده‌اي ناشناس كشته شد ادامه پيدا كرد. پس از اين اتفاق امي‌نم براي بار دوم تصميم به خودكشي گرفت اما اين بار نيز در خودكشي ناموفق بود و پس از اين حادثه او ترانه كيم را سرود كه در مورد قتل همسرش بود. پس از اتفاقات بد كه براي امي‌نم اتفاق افتاد آلبوم سعي نكن متقاعدم كني نامزد دريافت جايزه گرمي شد. اين اتفاق كمي امي‌نم را به زندگي و فعاليت موسيقي اميدوار كرد. امي‌نم در مراسم جايزه گرمي با التون جان مشهور به اجراي ترانه پرداخت كه به اعتراف خود امي‌نم اين اتفاق يكي از بزرگ‌ترين رويدادهاي زندگي حرفه‌اي او به شمار مي‌رود.

امي‌نم در سال 2001 به همراه تعدادي از دوستان قديمي‌اش گروهي را تشكيل داد و در صدد برآمد تا بار ديگر گروه 12-D را بازسازي كند. انتشار آلبوم ديگري در تابستان 2001 موفقيت ديگري را نصيب امي‌نم كرد. امي‌نم پس از اين آلبوم در فيلم 8 مايل به كارگرداني كورتيس هنسون جلوي دوربين رفت. مضمون فيلم 8 مايل برگرفته از زندگي شخصي امي‌نم بود. امي‌نم در اين فيلم بازي قابل قبولي را از خود ارائه كرد و نشان داد در عرصه سينما نيز مي‌تواند يك فرد موفق باشد.

امي‌نم در موسيقي رپ به عنوان يك ستاره طرفداران بي‌شماري دارد. او با الهام گرفتن از زندگي و مصائبي كه در دوران كودكي با آن روبه‌رو بود توانست به جايگاهي قابل توجه در عرصه موسيقي دست يابد. امي‌نم در حقيقت در موسيقي تلاش مي‌كند تا از وضعيت نامطلوب جامعه و تبعيض‌هايي كه درآن وجود دارد انتقاد كند. امي‌نم اين انتقادها را در جريان رقابت‌هاي انتخابات رياست جمهوري آمريكا به اوج خود رساند. او معتقد بود كه جرج بوش با تصميمات خود جامعه آمريكا را به سوي نابودي سوق مي‌دهد. امي‌نم در جريان انتخابات تلاش كرد با فعاليت‌هاي خود مانع انتخاب مجدد جرج بوش به عنوان رئيس جمهور شود كه البته در اين امر موفق نشد.

امي‌نم را بايد صداي فرياد جوانان آمريكايي دانست كه از وضعيت موجود جامعه آمريكا به تنگ آمده‌اند. امي‌نم در موسيقي يك ويژگي مهم دارد و آن صراحت بيان واقعيات است. امي‌نم در جريان رسوايي اخلاقي مايكل جكسون يك ترانه بر عليه او ساخت و روانه بازار كرد. شايد هيچ‌كس جز او اين جسارت را نداشت تا رفتار ضد اخلاقي مايكل جكسون را در قالب يك ترانه انتقادي زير سؤال برد. اما امي‌نم با شجاعت و صراحت لهجه خود اين كار را كرد تا چهره واقعي ستارگان پوشالي عرصه موسيقي آمريكا را به همه نشان دهد.

به هر تقدير امي‌نم امروزه در زمره مشهورترين خوانندگان موسيقي به شمار مي‌رود كه طرفداران بي‌شماري را در اقصي نقاط جهان به خود جلب كرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

ستارگان موسيقي

ترجمه و گرداوری محمد حاجی بیگی

ريكي مارتين

 

در 24 دسامبر 1971 انريكو مورالس و همسرش فريدا مورالس صاحب پسري شدند كه نام او را انريكو مارتين مورالس نهادند. با آنكه نام كودك تازه متولد شده انريكو مارتين بود اما همه او را در خانه كي‌كي صدا مي‌كردند. كي‌كي به همراه خانواده‌اش در محله سن ژوان پورتوريكو زندگي مي‌كردند.

زماني كه كي‌كي سه ساله بود پدرش خانواده را ترك كرد. البته پدر گاهي به خانواده سر مي‌زد اما اين مقدار براي خانواده كافي نبود به خصوص كي‌كي كوچولو كه بيش از هر كسي به محبت پدرش احتياج داشت. تنها دلخوشي كي‌كي در كودكي حضور مادربزرگ دركنار آن‌ها بود. مادر بزرگي مهربان كه وقت خود را صرف نوه‌هاي خود كرده بود.

استعداد و علاقمندي ريكي به موسيقي از همان دوران كودكي آغاز شد. او از 5 سالگي همراه با دوستانش در خيابان‌هاي پورتوريكو آواز مي‌خواندند و اداي رقص‌هاي دسته جمعي را در مي‌آورد و اين كار او باعث مي‌شد كه همسايه‌ها خنده‌كنان به او بگويند كه تو يك روز ستاره خواهي شد.

پدر كه استعداد فرزندش را در عرصه موسيقي و سرگرم كردن مردم مي‌ديد، ريكي را در 6 سالگي به يكي از استوديوهاي تلويزيوني برد. استعداد و كارهاي بامزه ريكي باعث شد مسئولان استوديو او را براي اجراء يك برنامه تلويزيوني شاد انتخاب كنند او به مدت 5 سال اين برنامه را با مهارت فراوان اجرا كرد. اجراي اين برنامه سبب شد كه او به چهره‌اي شناخته شده براي همه مرد تبديل شود. حالا همه او را مي‌شناختند و در خيابان او را با دست به يكديگر نشان مي‌دادند و مي‌گفتند: باورت مي‌شه اين همون ريكي معروفه، اون تنها 10 سالشه.

زماني كه ريكي 11 ساله شد به همراه دوستانش گروه منودو را تشكيل داد. اعضاي اين گروه مانند خود ريكي كودكان و نوجوانان بودند و برنامه‌هايي كه اجرا مي‌كردند عموماً برنامه شاد و پرهيجان بود. در ابتدا همه چيز به خوبي پيش مي‌رفت. كارهاي منودو با استقبال مردم روبه‌رو مي‌شد و اين باعث شد كه گروه منودو كم‌كم شناخته شود. اما كم‌كم ميان ريكي و اعضاي گروه اختلاف به وجود آمد. اعضاي گروه معتقد بودند كه ريكي علي‌رغم صداي خوب به دليل قد كوتاهش به شكل ظاهري گروه لطمه مي‌زند و اين براي ريكي قابل فهم نبود. زيرا او احساس مي‌كرد كه براي يك خواننده مهم تنها صداي خوب است. اين مشكلات باعث گرديد ريكي از دوستان خود در گروه منودو جدا شود. با جدا شدن ريكي از گروه منودو ديگر هيچ كس از كارهاي آن‌ها استقبال نمي‌كرد و ظرف چند ماه گروه تا آستانه منحل شدن پيش رفت اما دوستان ريكي بالاخره به اشتباه خود پي بردند و با خواهش بار ديگر او را به گروه بازگرداندند و فعاليت ريكي بار ديگر با گروه منودو ادامه پيدا كرد.

كي‌كي اوقات خوشي در منودو داشت. همراه با بقيه اعضاي گروه در كشورهاي مختلف برنامه اجرا مي‌كردند و در هتل‌هاي گرانقيمت شب‌ها را به صبح مي‌رساندند. هر ماه آهنگ‌ها و رقص‌هاي جديدي ارائه مي‌كردند. موسيقي براي ريكي بسيار اهميت داشت به طوري كه در بعضي مواقع از 8 صبح تا 12 شب مشغول اجرا و تمرين موسيقي بود. به همين دليل كمتر مي‌توانست با خانواده و دوستانش باشد. ريكي در خانه با مادرش زندگي مي‌كرد. البته پدرش از اين كه او را كمتر مي‌ديد چندان راضي نبود. يك روز پدر به ريكي گفت: پسرم اگر دوست داشته باشي مي‌تواني با من هم زندگي كني. البته ريكي بيشتر دوست داشت با مادرش زندگي كند و پاسخ منفي او به پدر باعث شد كه رابطه‌اش با پدرش تا 10 سال به طور كامل قطع شود. همين اختلاف با پدر بود كه ريكي تصميم گيرد نام فاميل خود را از مورالس به مارتين تغيير دهد. ريكي مارتين پس از مدتي تصميم گرفت تا از گروه منودو جدا شود زيرا به گفته خودش علي‌رغم اينكه گروه منودو  براي او پول و شهرت را به ارمغان آورده بود اما او احساس مي‌كرد نياز دارد در يك فضاي تازه و با يك گروه ديگر فعاليت خود را ادامه دهد.

ريكي وقتي از گروه منودو جدا شد، فرصت بيشتري براي رسيدگي به تكاليف مدرسه پيدا كرد و با تلاش و تمرين توانست گذشته را جبران كند و در نهايت ديپلم بگيرد. يك روز به مادرش گفت: مي‌خواهم يك سفر كوتاه ده روزه به نيويورك بروم. البته اين مسافرت خيلي بيشتر از ده روز طول كشيد. حقيقت اين بود كه ريكي جوان عاشق شهر نيويورك شده بود و آرزوهاي بزرگي در سر داشت. ريكي با سرمايه‌اي كه در طول ساليان گذشته از گروه منودو اندوخته بود، زندگي نسبتاً راحتي را به دور از خانواده در نيويورك آغاز كرد.

پس از يك سال زندگي در نيويورك و تمرين و اجراي  كنسرت‌هاي يك نفره، يك روز مدير يك كمپاني توليد كننده با ريكي تماس گرفت و از او براي خواندن در Mama Ama el Rock دعوت به عمل آورد. براي ريكي فرقي نمي‌كرد در تلويزيون برنامه اجرا كند يا كنسرت بدهد. براي او اين نكته مهم بود كه به فعاليت خود ادامه دهد و به همين علت پيشنهاد همكاري را پذيرفت و نيويورك را به مقصد مكزيك ترك كرد.

در Mama Ama el Rock او از انجام همه موارد به خوبي برآمد. تهيه كنندگان تلويزيوني اجراهاي او را ديدند و از او دعوت كردند كه با آن‌ها همكاري كند. در سال 1991 او به عنوان ستاره تلويزيوني مكزيك برگزيده شد. با گذشت زمان CDهاي صوتي و تصويري او همه جا پخش شد و مردم عاشقش شدند. حالا مردم دوست داشتند او را از نزديك ملاقات كنند و به همين دليل كنسرت‌هاي او هميشه شلوغ و پرطرفدار بود. وقتي اولين آلبوم رسمي موسيقي خود را منتشر كرد با استقبال بي‌نظيري در كشورهاي آمريكاي لاتين روبه‌رو شد. شش ماه بعد از CD آلبوم اول، آلبوم دومش با نام Me Ameras را روانه بازار كرد. اين آلبوم به شدت مورد استقبال قرار گرفت. پس از مدتي ريكي احساس كرد كه براي ارتباط بيشتر با مخاطب بايد به خواندن به زبان انگليس بپردازد. زيرا اجرا به زبان لاتين باعث مي‌شود كه مخاطبين او صرفاً مردم لاتين زبان باشند. به همين خاطر او در سال 93 مكزيك را ترك كرد و به لس آنجلس آمريكا كوچ كرد. و در آن‌جا به شدت شروع به تمرين زبان انگليسي كرد و پس از مدتي دو شوي تلويزيوني او با نام‌هاي رد شدن و بيمارستان عمومي را با زبان انگليسي اجرا كرد كه بسيار مورد استقبال مردم آمريكا قرار گرفت. البته در اين روزها همه چيز خيلي خوب نبود. زيرا پدر ريكي دائم با او تماس مي‌گرفت و سعي مي‌كرد با او آشتي كند. كه اين باعث مي‌شد كه ريكي تمركز خود را براي كار بر روي موسيقي از دست بدهد. بالاخره يك روز پس از ساعت‌ها جر و بحث ريكي با پدرش آشتي كرد.

آلبوم بعدي او Medio Vivir نام داشت كه در آن با دوست قديمي‌اش رابي روزا كه قبلاً عضو گروه منودو بود همكاري داشت. اين آلبوم نيز مثل بقيه كارهاي او با استقبال روبه‌رو شد. ريكي پس از مدتي به دعوت تهيه كنندگان به نيويورك شهر محبوبش بازگشت. با بازگشت به نيويورك حجم كاري ريكي هر روز بيشتر و بيشتر مي‌شد و همين باعث گرديد كه او از نظر روحي و جسمي بسيار خسته شود. در زمستان 1996 پزشكان به او توصيه كردند براي حفظ سلامتي‌اش براي مدتي از موسيقي فاصله بگيرد. علي‌رغم مخالفت هواداران ريكي براي حفظ سلامتي‌اش مجبور بود مدتي از موسيقي و هواداران فاصله بگيرد.

ريكي در اين مدت استراحت به خانه جديدش در ميامي رفت. محلي دنج و آرام. او با خانواده‌اش تماس گرفت و از آن‌ها خواست كه در كنارش باشند و با حضور خانواده، خانه براي او تبديل به قصري شكوهمند گرديد. ريكي در ماه مي بار ديگر به صحنه بازگشت اما اين بار با دوبله صداي شخصيت هركول، جريان از اين قرار است كه كمپاني ديزني قصد داشت كارتون هركول را همزمان با پخش به زبان پرتغالي نيز دوبله كند و به همين دليل ريكي مارتين را براي صحبت كردن به جاي شخصيت هركول برگزيدند كه با اين فعاليت بار ديگر ريكي مارتين به عرصه حرفه‌اي بازگشت.

سال 1998 سال برگزاري جام جهاني فوتبال در فرانسه بود. معمولاً جام جهاني با اجرا موسيقي شروع مي‌شود و اجراي موسيقي افتتاحيه به ريكي مارتين محول شد. ريكي براي مراسم افتتاحيه نمي‌خواست آهنگ Maria را اجرا كند. پس با همكاري دوستش رابي روزا آهنگ جديدي ساخت. اسم اين آهنگ La Copa de Lavida كه فقط صرفاً براي جام جهاني ساخته شد. ريكي قبل از شروع بازي افتتاحيه جام جهاني اين آهنگ را اجرا كرد. مردم عاشقانه براي خريد CD موسيقي جديد ريكي مارتين هجوم آوردند و در ماه اول حدود يك ميليون نسخه از اين آهنگ به فروش رفت. نكته مهم اين بود كه اجراي اين آهنگ شهرت جهاني را براي او به ارمغان آورد و حالا جهانيان با صداي او آشنا شده‌ بودند. در فوريه سال 1999 ريكي جايزه گرمي را به عنوان بهترين خواننده دريافت كرد. ريكي علاوه بر موسيقي سعي مي‌كند در برنامه روزانه‌اش كارهايي نظير مطالعه كردن را بگنجاند. او فكر كردن را خيلي دوست دارد. فكر كردن در مورد چيزهايي مانند من كي هستم؟ آينده من چگونه است؟ به كجا خواهم رفت؟ و به همين دليل براي كشف اين سؤال‌ها به طرف آيين بودا كشيده شد. او هميشه كتاب‌هاي آموزش فيلسوف هندي، ديپاك چوپرا را مي‌خواند.

پس از جام جهاني 98 ريكي مارتين به هندوستان سفر كرد تا معبد بودا را از نزديك تماشا كند. اگرچه جوان بود ولي گيرايي فوق‌العاده‌اي نسبت به مذهب پيدا كرد. مارتين علي‌رغم اينكه در نوجواني اختلافاتي با پدر و مادر پيدا كرد اما كم‌كم توانست ارتباط دوستانه و محبت‌آميزي با آن‌ها برقرار كند. او هر گاه فرصت پيدا كند به خانه قديميشان در پورتوريكو مي‌رود تا هم خاطرات گذشته را زنده كند و هم با دوستان قديمي خود ملاقاتي داشته باشد.

ريكي مارتين هنوز ازدواج نكرده است. او در اين باره مي‌گويد: مدت‌ها قبل به دنبال پيدا كردن دختري پر احساس براي زندگي كردن بودم ولي حالا آن احساس را در موسيقي پيدا كرده‌ام و با آن زندگي مي‌كنم. ريكي مارتين امروزه يكي از موفق‌ترين و محبوب‌ترين خوانندگان در سراسر دنيا به شمار مي‌رود و قطار موفقيت ريكي همچنان به پيش مي‌تازد و مسلماً موفقيت‌هاي بيشتري هم در انتظار اوست. او به شهرت و محبوبيت رسيد چون با وجود مشكلات فراوان در نوجواني به تنهايي توانست كارهايي را انجام دهد كه از عهده خيلي‌ها برنمي‌آمد. چشمان جذاب و لبخند به ياد ماندني او در انتهاي هر كليپ، بيننده را به تماشا كردن اجراهاي بعدي وي مشتاق‌تر مي‌كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

ستارگان دنياي موسيقي

ترجمه و گردآوري: محمد حاجي بيگي

 

برايان آدامز، خواننده مستقل به دور از مافياي موسيقي

 

برايان آدامز در روز پنجم نوامبر سال 1959 در شهر King Stone، در ايالت اونتاريو كانادا متولد شد. والدين او انگليسي بودند. آدامز در طول دوران كودكي در كشورهاي مختلفي زندگي كرد. زيرا پدر او ديپلمات سازمان ملل بود. او در دوران كودكي در پرتغال، استراليا، فنلاند و بسياري جاهاي ديگر زندگي كرد. وقتي او 10 سال داشت، عمويش براي او يك گيتار خريد كه اين گيتار اولين ساز موسيقي او بود. در سن 11 سالگي پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و برايان به همراه مادرش جين به ونكوور كانادا نقل مكان كرد.

زماني كه در دبيرستان درس مي‌خواند با ديويد تيلور آشنا شد، وقتي كه 14 ساله شد ديويد از او دعوت كرد تا به گروه موسيقي او بپيوندد، چون ديويد قصد داشت مدرسه را رها كند و به نوازندگي بپردازد اما برايان در آزمون ورودي اين گروه موفق نشد. در همان ايام بود كه برايان اولين كاست خود را ضبط كرد كه شامل آهنگ‌هاي سنگ غلطان و پرش جك بود. برايان 15 ساله بود كه مدرسه را رها كرد و به يادگيري پيانو پرداخت و شروع به نواختن با گروهي به نام Shock كرد. به گفته برايان آدامز اين گروه، گروهي بود كه سعي مي‌كرد كارهاي سنگين و قابل قبول ارائه دهد.

زماني كه 17 سال داشت، به سمت گروهي به نام seveeneey Todd رفت. گروهي كه رهبر آن از گروه جدا شده بود. آدامز در ابتدا در اين گروه صرفاً نوازندگي مي‌كرد. پس از مدتي او به اعضاي گروه پيشنهاد كرد كه به جاي خواننده گروه بخواند زيرا معتقد بود صداي او از صداي خواننده گروه بسيار بهتر است. پس از تست صدا اعضاي گروه پذيرفتند كه برايان خواننده گروه باشد و بدين ترتيب او با اين گروه آلبوم اگر آرزوها اسب بودند را در سال 1977 ضبط كرد. پس از مدتي اين گروه را نيز ترك كرد زيرا علاقه‌اي به برگزاري تور و مسافرت به جاهاي مختلف را نداشت. پس از ان با فردي به نام جيم والاس آشنا شد كه 12 سال از او بزرگ‌تر بود. جيم در گروه Prism درام مي‌نواخت. اين دو پس از آشنايي شروع به تهيه دو آلبوم به نام‌هاي تو سرقت كردي و بگير يار قانون كردند. پس از اين دو آلبوم اين دو همچنان به نوشتن و همكاري با خوانندگان ديگر پرداختند. آن‌ها همچنين نمونه‌هايي تهيه كردند كه در آن برايان مي‌خواند و گيتار مي‌زد و جيم كيبورد و درام مي‌نواخت. اما فعاليت‌هاي آن‌ها به هيچ عنوان مورد توجه شركت‌هاي ضبط آثار موسيقي قرار نگرفت. تا اين‌كه در سال 1979 شركت ABM پيشنهادي به آن‌ها داد. آن‌ها يك آلبوم با چهار آهنگ ساختند كه به اندازه كافي موفق بود و به دنبال آن اولين آلبوم راك برايان ساخته شد. برايان آدامز در اين آلبوم از مدير برنامه‌اي به نام بروس آلن بهره گرفت. بروس اولين و تنها مدير برايان بود كه مديريت اغلب كارهايي كه او در كانادا عرضه كرد را بر عهده داشت.

آدامز از اواخر سال 1978 به همكاري با نوازندگان و شركت‌هاي مختلف به عنوان تكنواز پرداخت. دوره تكنوازي او با آلبومي به نام خودش در فوريه 1980 آغاز شد. او كم كم شروع به تور گذاشتن و كار به عنوان يك موزيسين استوديو كرد. آلبوم اول در آمريكا پخش و مورد توجه قرار گرفت. سپس آدامز يك گروه پشتيباني براي خود فراهم كرد و با كشتي به اولين تور كانادايي خود رفت و چهار ماه را صرف نواختن در كلوپ و كالج‌ها كرد. او سال 1982 را با يك همكار تازه به نام لو گرام كه مهمان آلبوم آينده او بود آغاز كرد و آلبوم‌هايي نظير تو آن را مي‌خواهي، تو آن را فهميدي را روانه بازار كرد كه اين آلبوم‌ها در چهارچوب سليقه موسيقي ايالات متحده بود. آلبوم بعدي او بُرنده مثل چاقو بود كه در سال 1983 به بازار آمد. اين آلبوم به شدت مورد توجه قرار گرفت و در فهرست آلبوم‌هاي پرفروش آمريكا در جاي هشتم قرار گرفت و در انگلستان تا سه سال بعد در ميان ده آلبوم برتر سال قرار داشت. آلبوم بعدي آدامز بي‌پروا نام داشت كه در اواخر سال 1984 وارد بازار شد و در صدر ليست پرفروش‌ها قرار گرفت و در ليست پرفروش‌هاي انگلستان نيز حاكم بلامنازع جداول فروش شد. برايان آدامز در جولاي سال 1985 كنسرتي در فيلادلفيا برگزار كرد. او همچنين در اين سال با آلبوم تابستان 69 به ليست ده آلبوم پرفروش آمريكا راه يافت. در مجموع سال 85 براي او سال بسيار موفقي بود. آلبوم بعدي برايان آدامز با نام در آتش در ماه، مارچ 1987 وارد بازار شد و در آمريكا و در انگليس در جدول بهترين‌ها قرار گرفت. اشعار اين آلبوم اغلب سياسي بود. او با اين آلبوم اين دهه را به پايان رساند. برايان آدامز در سال 1990 در تهيه آلبوم ديوار با پينك فلويد همكاري كرد. در سال 1991 با ساخت موسيقي فيلم رابين هود و همكاري با كوين كاستنر موفقيت‌هاي بي‌شماري را تجربه كرد. موفقيت بعدي او با آلبوم به سوي همسايه‌ها بود كه در همين سال روانه بازار موسيقي شد. آلبوم بعدي او در اواخر 1993 با نام مرا ببخش كه در اين آلبوم برايان آدامز سعي كرد كمي در شيوه ساخت آهنگ‌هاي خود تغييراتي به وجود آورد كه اين تغييرات به شدت مورد توجه شنوندگان آثار او قرار گرفت و باز هم آلبوم او در بازار موسيقي موفق شد. آدامز در آلبوم بعدي خود به نام همه چيز براي عشق از وجود استينگ در تهيه آلبوم خود بهره برد. استينگ كه به نبوغ و هنر آدامز ايمان داشت به سادگي پيشنهاد او را پذيرفت و نتيجه اين همكاري آلبوم موفق همه چيز براي عشق بود كه در زمره بهترين آثار طول دوران فعاليت آدامز قرار دارد.

در سال 1994 آدامز تور بزرگ آسيايي خود را برگزار كرد. او در اين تور به خواندن آهنگ‌هاي ضد جنگ پرداخت كه اين عمل او زياد به مذاق سياستمداران آمريكايي خوش نيامد. آدامز كه مي‌دانست آمريكا براي او جاي مناسبي نيست و دير يا زود مقامات آمريكايي به دليل آهنگ‌هاي سياسي او برايش مشكل ايجاد مي‌كنند، خانه‌اي در لندن خريد تا اين شهر را به عنوان محل سكونت خود برگزيند. در اواخر سال 94 بود كه آدامز تصميم گرفت براي مدتي فعاليت موسيقي خود را متوقف كند. دوري او از دنياي موسيقي چهار سال طول كشيد.

دوري او از دنياي موسيقي با آلبوم روزي مثل امروز كه در سال 98 عرضه شد پايان يافت. آلبوم جديد او كه حاصل مطالعات چهار ساله او بود براي برايان آدامز جايزه بهترين موسيقي كانادا را به همراه آورد و او به عنوان بهترين آهنگساز سال شناخته شد. آدامز در سال 99 همين جايزه را براي كار وقتي تو رفتي دريافت كرد. در ماه مي سال 2000 آدامز پروژه جديد خود با نام بهشت را آغاز كرد. او اين كار را براي اهداف خيرخواهانه انجام داد و عوايد فروش اين آلبوم را به مراكز خيريه اهدا كرد. او در كنار اين آلبوم بسياري از عكس‌هاي خود را نيز منتشر كرد كه ارائه اين عكس‌ها بسيار مورد توجه علاقمندان قرار گرفت.

نكته جالب در مورد برايان آدامز اين است كه او در كنار كار موسيقي، يك عكاس حرفه‌اي نيز به شمار مي‌رود. كارهاي عكاسي او بارها در جشنواره‌هاي جهاني مورد تقدير قرار گرفته است و او عكاس رسمي و اختصاصي كوئين اليزابت به شمار مي‌رود كه اين افتخار بزرگي براي او به شمار مي‌رود.

برايان آدامز در سال 2004 بعد از مدت‌ها انتظار جديدترين آلبوم استوديو خودش را ارائه داد. نام اين آلبوم خدمتكار هتل بود كه شماره سه جدول پرفروش‌هاي بريتانيا شد و به دنبال ارائه اين آلبوم برايان آدامز تورهاي مختلفي را در سرتاسر دنيا برگزار كرد. آلبوم بعدي او كه هم‌اكنون در حال كار بر روي ان است خط مسابقه نام دارد كه به زودي به بازار عرضه خواهد شد. برايان آدامز خط مسابقه را يك آلبوم اعتراضي مي‌داند كه بر ضد موسيقي امروز آمريكا كه در آن ارزش هنري، قرباني منافع اقتصادي شده، ساخته است.

مهم‌ترين خصيصه برايان آدامز در موسيقي، مستقل بودن از استوديوهاي بزرگ موسيقي آمريكا است. همين موضوع سبب شده است كه كارهاي او متفاوت از نگاه اقتصادي كمپاني‌هاي آمريكايي باشد و او از معدود هنرمنداني است كه پس از سال‌ها فعاليت هنوز به دام مافياي موسيقي آمريكا نيفتاده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

بزرگان موسيقي

انريكو ايگلسيس: فرزند موسيقي

ترجمه و گردآوري: پريماه رازقي

انريكو ايگلسيس متولد 8 مي سال 1975 در مادريد اسپانياست. او فرزند خوليو ايگلسيس خواننده مشهور دهه 70 اسپانياست. او در موسيقي از پدر پيروي كرد و حتي در مقاطعي از نظر شهرت و محبوبيت از پدر نيز پيشي گرفت. موسيقي انريكو از نظر چهارچوب و شيوه كاري بي‌شباهت با كارهاي ريكي مارتين نيست و شايد همين امر سبب دلخوري ريكي مارتين را فراهم آورده است. زيرا ريكي مارتين معتقد است انريكو از سبكي كه او پيشرو آن بوده تقليد كرده است تا همچون او به موفقيت‌هايي در عرصه موسيقي دست پيدا كند.

درست است كه انريكو فرزند يك خواننده و موسيقيدان معروف است. اما روابط او با پدرش خوليو هيچ‌گاه يك رابطه خوب پدر و فرزندي نبود. ريشه اين درگيري‌ها را بايد در كودكي انريكو جست و جو كرد. زماني كه او به پدر نياز داشت، خوليو زندگي خود را وقف موسيقي كرده بود و به طور مرتب از اين شهر به آن شهر مي‌رفت و همين امر سبب شد كه خلأ حضور پدر انريكو را بسيار آزار دهد. چيزي كه انريكو مي‌خواست پدر بود نه يك آدم مشهور. اما پدر بي‌توجه به خواسته‌هاي انريكو و مادرش مدت‌ها از آن‌ها دور بود. و همين عاملي شد كه از همان كودكي انريكو نسبت به پدرش احساس خوبي نداشته باشد.

مادر انريكو خبرنگار روزنامه‌اي در مادريد بود و او نيز اغلب در خارج از خانه بود اما با اين تفاوت كه انريكو حداقل مادر را مي‌توانست در انتهاي روز ببيند اما پدر براي او يك رويا بود. بخش زيادي از موفقيت‌هاي انريكو را بايد مرهون تلاش‌هاي پرستار انريكو، اليوار اوليوارس دانست. او زماني مراقبت از انريكو را آغاز كرد كه آن‌ها به تازگي از مادريد به ميامي مهاجرت كرده بودند و او مراقبت از انريكو 7 ساله را از همان زمان آغاز كرد. دليل مهاجرت انريكو و خانواده به ميامي اين بود كه پدربزرگ انريكو توسط گروهي تروريست ربوده شده بود و محل زندگي آن‌ها ديگر براي زندگي امن نبود.

شايد عده‌اي تصور كنند كه حضور پدر انريكو در عرصه موسيقي باعث جذب شدن او به موسيقي بود. اما جواب اين سؤال خير است. زيرا پدر انريكو هيچ‌گاه پسرش را تشويق نكرد به حرفه‌اي كه خود داشت روي آورد و شايد ژن ذاتي انريكو بود كه او را به موسيقي جلب كرد و جالب است بدانيد كه پدر و مادر انريكو تا مدت‌ها نمي‌دانستند كه او به نواختن ساز و آواز خواندن مي‌پردازد و انريكو اين مسأله را تا مدت‌ها از پدر و مادر خود پنهان مي‌كرد. تنها كسي كه از اين موضوع مطلع بود پرستارش بود كه او را تشويق مي‌كرد و به او انرژي مي‌داد تا به فعاليت در زمينه موسيقي ادامه دهد. اولين آلبومي كه انريكو به بازار عرضه كرد موفقيت‌هاي بيشماري را براي او به همراه آورد و از اين آلبوم تا به امروز حدود 6 ميليون نسخه به فروش رسيده است. آلبوم دوم او به نام vivir در سطح جهان موفقيت بسياري را براي او به ارمغان آورد. در واقع اين آلبوم انريكو را جهاني كرد و باعث شد علاقمندان موسيقي با يك چهره تازه در زمينه موسيقي پاپ آشنا شوند. انريكو در اين آلبوم با كمك گرفتن از استعداد خود و توانايي كه در زمينه خواندن ترانه به زبان‌هاي مختلف از جمله: ايتاليايي، انگليسي، پرتغالي و اسپانيايي كه داشت ترانه‌هاي مختلفي را به زبان‌هاي مختلف اجرا كرد.

اولين موفقيت و جايزه‌اي كه انريكو به دست آورد در سال 1996 بود. انريكو در اين سال توانست جايزه گرمي را كه مهم‌ترين جايزه جهاني در زمينه موسيقي است را به عنوان بهترين آلبوم به زبان لاتين كسب كند.

در ادامه موفقيت‌هاي خود انريكو در سال 1997 توانست جايزه بهترين خواننده انگليسي را نيز كسب كند و اين موفقيت براي او هر سال ادامه داشته است و او اكنون در زمره مشهورترين خوانندگان پاپ به شمار مي رود.

زندگي شخصي انريكو را بايد يك زندگي پر هياهو و پر فراز و نشيب دانست. جدايي پدر و مادر از يكديگر اولين ضربه بزرگ زندگي او به شمار مي‌رود و در ادامه مشكلاتي كه به خاطر اجراي غيرقانوني آهنگ‌هاي مختلف در شبكه‌هاي مختلف راديويي با آن روبه‌رو شد در زمره مشكلات بزرگ او در زندگي به شمار مي‌رود. مشكل اجراي غيرقانوني برنامه در شبكه‌هاي راديويي آنقدر جدي بود كه به خاطر آن نزديك بود انريكو روانه زندان گردد، اما دادگاه او را به پرداخت جريمه محكوم كرد و او از زندان رفتن آن هم در شروع فعاليت هنري نجات پيدا كرد.

انريكو در روابط عاطفي خود شكست‌هاي بيشماري داشته است. روحيه خاص او باعث گرديده هيچ‌گاه نتواند همراه و شريك خوبي براي خود در زندگي داشته باشد. آخرين شايعات در مورد انريكو و روابط عاطفي او مربوط به شايعه ازدواج او و تنيسور مشهور روسي آنا كوارينكو است، كه به نظر مي‌رسد تا مدتي ديگر آن‌ها رسماً با يكديگر ازدواج خواهند كرد اما آينده اين ارتباط را نمي‌توان آينده خوشي پيش‌بيني كرد زيرا انريكو كسي است كه كمتر كسي مي‌تواند اخلاق او را تحمل كند.

انريكو ايگلسيس فرزند موسيقي است. كسي كه استعداد موسيقيايي در درون او به صورت ذاتي وجود داشت و همين عامل سبب شد كه او در عرصه موسيقي به پيشرفت‌هاي بزرگي دست يابد. به هر حال انريكو چه دوست داشته باشد، چه دوست نداشته باشد، نيمي از موفقيت خود را مرهون نام و اعتبار پدر خويش است و به نظر مي‌رسد او بعدها خواهد فهميد كه وجود پدري چون خوليو ايگلسيس چقدر در پيشرفت او مؤثر بوده است.

نام: انريكو ايگلسيس پرسيلر

تاريخ تولد: 8 ماه مي 1975

محل تولد: مادريد اسپانيا

محل زندگي: ميامي در ايالت فلوريدا

ماشين شخصي: پورشه قرمز رنگ

حيوان خانگي: سگي به نام اسپيد

برادران: خوليو جوز، مايكل الكساندر

خواهران: چابلي، تامارا، آنا

كتاب مورد علاقه: پيرمرد و دريا

ورزش مورد علاقه: تنيس

نويسنده مورد علاقه: ارنست همينگوي

نقطه ضعف: بي‌انضباطي و برنامگي

فكري كه آزارش مي‌دهد: او فكر مي‌كند كه پاهايش بيش از حد لاغر است.

عامل عصبانيت: شنيدن دروغ

نظرش در مورد پدر: او هنرمند بزرگي است اما هيچ‌وقت پدر خوبي نبوده است.

تعريف خوشبختي: با هر كه دوست داري بمان، هر جا كه دوست داري برو و هر كاري كه خواستي انجام بده.

شهرت: من معتقدم شهرت بخشي از نيازهاي موفقيت است. اگر بخواهي آدم موفقي شوي شهرت به تو انگيزه لازم را براي رسيدن به هدف مي‌دهد.

موسيقي: همه عشق من در موسيقي خلاصه شده است. در كودكي لحظه‌هاي تنهايي را با موسيقي پر مي‌كردم و امروز موسيقي عاملي است كه مرا به همه چيز رسانده است. در واقع هميشه و همه جا موسيقي بهترين دوست من بوده است.

طرفداران: بودن آن‌ها براي من بهترين انگيزه است. وقتي در كنسرت‌ها و برنامه‌هاي زنده صداي فرياد آن‌ها را مي‌شنوم قلبم لبريز از شوق مي‌شود و با خود مي‌گويم انريكو اين‌ها تو را فرياد مي‌زنند و به خاطر آن‌ها هميشه تا جايي كه بتوانم مي‌خوانم چون آن‌ها بعد از موسيقي عشق دوم من هستند.

تيم مورد علاقه: شايد بعضي فكر كنند بارسلونا را به خاطر اين دوست دارم كه پدرم روزي دروازه‌بان رئال بوده است و با اين كار مي‌خواهم با پدر تصفيه حساب كنم. اما نمي‌دانم چرا و به چه دليل بارسلونا را دوست دارم، با اين‌كه خودم متولد مادريد هستم.

آخرين آرزو: فراموش نشدن، مي‌خواهم وقتي كه مُردم، مردم نام مرا فراموش نكنند و هميشه از من و آثارم به نيكي ياد كنند.

خدا: بي‌شك اگر امروز انريكو موفق است دليل بزرگش وجود خدا و لطفي است كه او هميشه به من داشته است. به همين دليل هميشه من يك صليب به گردن خودم مي‌اندازم تا فراموش نكنم كه اگر انريكو موفق است دليلش خدا است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

كريس دي برگ با نام اصلي كريستوفر جان ديوسيون در پانزدهم اكتبر 1954 در شهر لاس ماگنولياس كشور آرژانتين متولد شد. پدر او چارلز ديوسيون از ديپلمات‌هاي برجسته وزرات امور خارجه انگليس و مادرش اميلي دي برگ منشي وزارت امور خارجه ايرلند بود. و نام كريس دي برگ كه بعدها به عنوان اسم هنري او مطرح شد نام فاميل مادرش است. اما در مورد كودكي كريستوفر يا همان كريس بايد گفت كه كودكي او با مسافرت به نقاط مختلف دنيا همراه بود. او به خاطر شغل پدر و مادرش مجبور بود دائماً با آن‌ها از اين شهر به آن شهر و از اين كشور به آن كشور سفر كند. به طوري كه كريس تا قبل از 13 سالگي در كشورهايي نظير مالت، نيجريه، زئير و سنگال زندگي كرد. اما پايان 13 سالگي براي كريس و خانواده پايان همة مسافرت‌ها بود. پدر كريس تصميم گرفت كه قلعه بارگي كه در شهر وكسفورد در كشور ايرلند بود را خريداري كند. قلعه بارگي از مشهورترين و زيباترين بناهاي تاريخي قرن دوازدهم شهر وكسفورد بود و حالا وقت آن رسيده بود كه كريس لذت يك زندگي آرام و بي‌مخاطره را تجربه كند.

اما نكته ديگر كه در مورد خانواده كريس بايد گفت اين نكته است كه خانواده كريس دي برگ از جمله خانواده‌هاي اصيل و برجسته اروپا بودند كه بعدها به ايرلند مهاجرت كرده بودند و طبق شجره‌نامه خانوادگي نسب آن‌ها به ريچارد شيردل پادشاه انگلستان برمي‌گشت.

زندگي كريستوفر پس از انتقال به قلعه بارگي مانند بقيه كودكان بود، اما بزرگ‌ترين اتفاق زندگي كريس كه در واقع مسير زندگي او را مشخص كرد زماني بود كه برادرش ريچارد در سالگرد تولدش به او يك گيتار هديه كرد. حالا گيتار همه عشق كريس شده بود. او ساعت‌ها در اتاقش به تنهايي به تمرين گيتار زدن مشغول مي‌شد بي‌آنكه گذشت زمان را احساس كند. او آنقدر به تمرين گيتار زدن پرداخت تا بالاخره توانست در 15 سالگي اولين كنسرت خود را برگزار كند. البته كنسرت او با همه كنسرت‌ها متفاوت بود زيرا تماشاگران كنسرت او همگي اعضاي فاميل و آشنايان او بودند. اما او آنقدر در نواختن گيتار مهارت پيدا كرده بود كه با آنكه سن و سال كمي داشت همه اعضاي فاميل تحت تأثير مهارت‌هاي او قرار گرفته بودند و تشويق‌هاي آنان باعث گرديد كريس عزم خود را براي تبديل شدن به يك آهنگساز و نوازنده بزرگ بيش از پيش جزم كند.

كريس كه دوران ابتدايي خود را در مدرسه مارلبورو تمام كرده بود بلافاصله وارد كالج مشهور ترينيتي در دوبلين شد و در رشته زبان و ادبيات انگليسي و فرانسوي مشغول به تحصيل شد. تحصيل در اين كالج و آن هم در رشته ادبيات باعث گرديد كه كريس كم‌كم شروع به ترانه سرايي كند. اولين ترانه او The waste of Love نام داشت و بدين ترتيب كريس علاوه بر نوازندگي به ترانه سرايي نيز پرداخت او خود ترانه‌ها را مي‌سرود و سپس بر روي آن‌ها آهنگ مي‌گذاشت. پس از مدتي او به پيشنهاد چند تن از دوستانش آهنگ‌هايي را كه خود سروده و ساخته بود در رستوران‌ها و كافي‌شاپ‌ها اجرا كرد. البته درست است كه كريس بابت اين اجراها پول زيادي دريافت نمي‌كرد، اما همين پول اندك براي جواني به سن و سال كريس مبلغ قابل توجهي بود. و در ضمن صداي تشويق مردم كه پس از اتمام آهنگ او را تشويق مي‌كردند براي او بسيار دلنشين و لذت‌بخش بود. همه اين اتفاقات خود به تنهايي مي‌توانست عاملي باشد كه كريس به عنوان يك شغل نوازندگي و ترانه سرايي را دنبال كند. اما به گفته خودش او در آن روزها هنوز ترديد داشت كه آيا مي‌تواند اين كار را به عنوان يك حرفه برگزيند يا نه. اما شنيدن ترانه My Tamourin Man از THE BIRDS زندگي او را دگرگون كرد. خود كريس در اين باره مي‌گويد: پس از شنيدن اين ترانه تصميمي را كه مدت‌ها بود در ذهنم حلاجي مي‌كردم و در اجراي آن مردد بودم به اجرا درآوردم. اما با شنيدن اين آهنگ ديگر درنگ جايز نبود و من تصميم خود را گرفتم و با خودم عهد كردم كه روزي نوازنده بزرگي شوم.

اما يكي از بزرگ‌ترين خاطرات كريس دي برگ ديدار و آشنايي او با جرج هريسون فقيد است. كريس دي برگ در اين باره مي‌گويد: دوستي داشتم كه هر از گاهي با من ديداري تازه مي‌كرد. روزي از روزها او مرا به مهماني دوستانه‌اي دعوت كرد. در آن مهماني با جرج هريسون فقيد آشنا شدم. لحظه اول كه او را ديدم باورم نمي‌شد كه او واقعاً خود جرج هريسون است. از دوستم پرسيدم تا مطمئن شوم. او گفت آري او خود هريسون است. مي‌خواهي تو را به او معرفي كنم و من با هيجان از او خواستم كه اين كار را انجام دهد و چند لحظه بعد دستان هريسون را در دستان خود احساس مي‌كردم. واقعاً لحظه با شكوهي بود. يادم هست در آن ميهماني خواستم كمي خودنمايي كنم و تصور مي‌كردم با آهنگ‌هايي كه مي‌نوازم مي‌توانم نظر ميهمانان به ويژه جرج هريسون را به خودم جلب كنم. اما چه روياي باطلي. هيچ‌كس مرا تشويق نكرد. البته كمي سرخورده و مأيوس شدم اما تازه فهميدم كه موسيقي واقعي يعني چه. شايد نوازندگي و ترانه‌هاي من براي مردم عادي دلنشين و جذاب بود اما هنوز با اصول حرفه‌اي فاصله بسيار داشتم و آن شب فهميدم كه چقدر راه طولاني براي حرفه‌اي شدن در پيش دارم.

كريس پس از فارغ التحصيلي از كالج به همراه گروه معتبر و مشهور ايرلندي HORSLIPS در يك تور بين‌المللي شركت كرد و در طول اين تور با دو تن از تهيه كنندگان معتبر موسيقي آن زمان يعني داگ فلت و گاي فلچر آشنا شد. همين آشنايي سبب شد تا با كمك آن‌ها قراردادي را با شركت MGA امضا كند و پس از عقد قرارداد با تور گروه SUPER TRAMP با نام Crime of the Century كه يكي از موفق‌ترين تورهاي موسيقي در سال 1975 بود همراه شد و همراه با اين گروه تجربيات مفيدي به دست آورد.

در همين سال بود كه كريس براي خود اسم كريس دي برگ را برگزيد زيرا احساس مي‌كرد كه با اين نام بهتر مي‌تواند در ميان جوانان محبوب شود. اما اولين آلبوم كريس كه به طور رسمي انتشار يافت، آلبوم Far Beyond These Castle Walls نام داشت كه در سال 1975 منتشر شد. اين آلبوم حاوي ترانه‌هاي بسيار زيبايي در سبك بلوز بود كه كريس زحمات زيادي بابت تهيه آن كشيده بود. اما اين آلبوم مورد استقبال عموم قرار نگرفت. زيرا كريس يك تازه وارد بود و هنوز هيچ‌كس او را نمي‌شناخت، اما درست يك ماه پس از عرضه اين آلبوم كريس با ترانه Turning Around كه بعدها به Flying تغيير نام داد محبوبيت زيادي بدست آورد. ترانه او به سرعت در ميان جوانان پخش گرديد و در مدت زمان كوتاهي به ترانه شماره يك انگلستان تبديل شد. اين موفقيت تنها در انگلستان نبود، ترانه او در برزيل به مدت سي ماه صدرنشين جدول فروش موسيقي پاپ بود و در كمتر از دو ماه رقم خيره كننده يك ميليون نسخه از اين آلبوم به فروش رفت و اين يعني آغاز محبوبيت كريس دي برگ در عرصه موسيقي پاپ.

اما آلبوم بعدي كريس دي برگ Spanish Train And Other Stories نام داشت كه ترانه Spaceman Came Travelling از اين آلبوم بار ديگر در صدر جدول موسيقي قرار گرفت. اين آهنگ‌ها آنقدر در جامعه انگليس محبوب است كه هنوز پس از سال‌هاي متمادي به عنوان ترانه كريسمس از راديو BBC پخش مي‌شود.

اما سال 1978 براي كريس سال مهمي به شمار مي‌رود زيرا كه دو اتفاق مهم براي او در اين سال اتفاق افتاد. اولي ازدواج او با ديان بود كه در تاريخ 25 نوامبر 1978 صورت گرفت و ديگري انتشار آلبوم ارزشمند Crusader كه ترانه Something Else Again آهنگي است كه كريس آن را به همسرش ديان تقديم كرده است.

آلبوم بعدي كريس در سال 1980 با نام Eastern Wind بود كه پرفروش‌ترين آلبوم سال لقب گرفت و سپس در سال 81 آلبوم Best Moves را منتشر كرد. كه تلفيقي از ترانه‌هاي قديمي كريس دي برگ بود. او در اين آلبوم با يك شركت كانادايي قرارداد بست و ترانه‌هاي قديمي خود را بازخواني كرد. اين آلبوم در سوئيس، آلمان و سوئد و بسياري از كشورهاي اروپايي مورد توجه منتقدان قرار گرفت و باز هم آلبوم او پرفروش‌ترين آلبوم سال انگليس شد اما نكته جالب در مورد اين آلبوم فروش خيره كننده اين آلبوم در كشورهاي كمونيستي آن سالها بود كه موجب تعجب همة كارشناسان موسيقي شده بود.

اما آلبوم بعدي كريس دي برگ Man On The Line است و در اين آلبوم ترانه‌اي وجود دارد كه از آن زمان تا به امروز در همة كنسرت‌هاي كريس دي برگ اجرا مي‌شود و بسيار مورد توجه جوانان و علاقمندان كريس است. نام اين ترانه High On Emotion است كه در زمره معروف‌ترين ترانه‌هاي كريس به شمار مي‌رود. در سال 1984 نخستين فرزند كريس و ديان متولد شد. دختر زيبا و دوست داشتني به نام رزانا. ورود رزانا به زندگي كريس و ديان روح تازه‌اي را به كالبد زندگي آن‌ها بخشيد به طوري كه كريس پس از تولد فرزندش به موفقيت‌هاي بيشماري در عرصه موسيقي دست پيدا كرد. علاقه كريس به دخترش رزانا باعث گرديد او ترانه For Rosana را براي دخترش تهيه كند كه اين آهنگ از آهنگ‌هاي زيبا و پر احساس كريس به شمار مي‌رود. سال 1986 را بايد سال موفقيت جهاني كريس دي برگ دانست. سالي كه او با آلبوم Into The Light تمام دنيا را درنورديد و به يك چهره جهاني تبديل شد. اين آلبوم در سرتاسر اروپا در صدر جدول فروش آثار پاپ قرار گرفت. ترانه Into The Light براي كريس پنج جايزه Platinum به ارمغان آورد. پنج جايزه از كشورهاي نروژ، آفريقاي جنوبي، يونان، ايرلند و كانادا و دو جايزه طلايي را در انگلستان و سوئيس كسب كرد. حالا كريس را در گوشه، گوشه دنيا مي‌شناختند و او بر قله موسيقي پاپ آقايي مي‌كرد.

در بيست و نهم مارس 1988 دومين فرزند كريس متولد شد كه كريس نام هوبرت را براي او برگزيد و دو سال بعد در اكتبر سال 1990 دومين پسر و سومين فرزند او با نام مايكل متولد شد. در همين سال بود كه كريس با شكوه‌ترين و به ياد ماندني‌ترين كنسرت خود را در دوبلين برگزار كرد. اين كنسرت از اين جهت حائز اهميت است كه ميليون‌ها نفر از اقصي نقاط اروپا در دوبلين گرد آمدند تا با كريس همصدا شوند و بر عليه جنگ و خشونت فرياد اعتراض برآورند. اين كنسرت را بايد پرجمعيت‌ترين و با عظم‌ترين كنسرت كريس دي برگ دانست كه در آن كريس با موسيقي و ترانه‌هاي خود به جنگ، خشونت و كشتار رفت و توانست با هنر خود به مردم جهان خدمت كند.

فعاليت‌هاي انسان دوستانه كريس به همين‌جا ختم نمي‌شود. او در سال 1981 تمام عوايد كنسرت‌هاي خود را به آوارگان عراق هديه كرد و سال‌ها بعد در سال 1996 به آ‏فريقاي جنوبي سفر كرد و نوزده كنسرت در شهرهاي دوربان، ژوهانسبورگ و پورت اليزابت برگزار كرد كه در اين كنسرت نيز عوايد حاصل از فروش بليت‌ها به قحطي‌ زدگان آفريقا اهدا شد. او همچنين در طول اين سال‌ها بارها عوايد حاصل از فروش كنسرت‌هايش را به سازمان يونسكو و سازمان عفو بين‌الملل اهدا كرده است. وي يكي از معدود خوانندگاني است كه به خانواده بسيار اهميت مي‌دهد و در طول ساليان دراز همراه با همسر و سه فرزندش زندگي خوبي را سپري كرده است. او بسياري از ترانه‌هايش را در رابطه با خانواده‌اش سروده است و از نكات برجسته آهنگ‌هاي كريس دي برگ وجود مضماميني چون ارزش‌هاي انساني مخالفت با جنگ و خشونت طلبي و مخالفت با نظام سرمايه داري غرب است. او هميشه تلاش كرده است در ترانه‌هاي خود حس صلح طلبي و عشق و انسان دوستي را در ميان انسان‌ها به وجود آورد.

علاوه بر همه اين‌ها، او يكي از سياسي‌ترين ترانه سرايان موسيقي پاپ به شمار مي‌رود كه بارها با حمايت خود و ترانه‌هايي كه براي مبارزان ايرلند جنوبي سروده است جنجال به پا كرده است و ترانه زيباي Revolution كه يكي از زيباترين ترانه‌هاي او به شمار مي‌رود آهنگي است كه او به مبارزين ايرلند جنوبي تقديم كرده است.

در پايان بايد گفت كريس دي برگ اكنون يكي از بزرگان موسيقي به شمار مي‌رود. كسي كه علي‌رغم شهرت و ثروت بي‌حصرش هيچ‌گاه حاضر نشده است ارزش‌هاي انساني خود را زير پا بگذارد و همين عامل سبب گرديده او حالا در ميان همه مردم جهان محبوب باشد و همه از او به نيكي ياد كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط مهدی  |