تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
 

              قهرمان بدون دست و پا

 

من «نیك ووجیلسیك» هستم كه ۲۲ سال قبل در «ملبورن» استرالیا بدون دست و پا به دنیا آمدم. پدر و مادرم مسیحی بودند. آنها تصور می كردند زمان زیادی زنده نخواهم ماند اما آزمایش های پزشكی، چیز دیگری نشان داد من از لحاظ جسمی و روانی كاملاً سالم بودم اما بدون دست و پا. آنها نگران آینده ام بودند اما با توكل به خدا و درك این موضوع توانستند به خوبی مرا بزرگ كنند و حتی به مدرسه بفرستند. یك خواهر و برادر دارم كه هر دو سالم هستند.
آنها مانند دیگر بچه ها زندگی می كردند و من تنها به آنها نگاه می كردم. بر اساس قانون استرالیا به خاطر معلولیت جسمی نمی توانستم به مدرسه معمولی بروم اما مادرم با قانون جنگید. سرانجام با بچه های عادی همراه شدم و به مدرسه رفتم. همكلاسی هایم به خاطر نداشتن دست و پا اذیتم می كردند و دیگر بریده بودم اما با كمك و حمایت خانواده ام توانستم بر مشكلات پیروز شوم. با وجود این كه می دانستم با دیگران فرق دارم اما وقتی كنارشان بودم تصور می كردم همانند آنها هستم.
زمانی كه با مشكلی رو به رو می شدم تصمیم می گرفتم كه دیگر به مدرسه نروم. پدر و مادرم اما تشویقم می كردند كه مشكلات را نادیده بگیرم و با بچه های همسن و سالم دوست شوم. همكلاسی هایم خیلی زود فهمیدند تنها مشكل من نداشتن دست و پایم است به همین خاطر هم بامن دوست شدند. معنای عشق و دوست داشتن را از همان كودكی فهمیدم.در كنار جدال های درونی ام، آزار و اذیت دیگران را هم تحمل می كردم. اما ایمان به خدا به من كمك كرد تا بر چالش های زندگی غلبه كنم و به شكوفایی برسم.
نخستین درسی كه در زندگی آموختم این بود: «برای گرفتن چیزی از كسی كمك نخواهم.». پس از پایان تحصیلاتم در یك شركت حسابداری و نقشه كشی، كار می كنم. سرشار از انگیزه و عاشق این هستم كه در جمع مردم، داستان زندگی ام را بگویم تا كسانی كه با مشكلات بزرگی رو به رو هستند امیدوار شوند و همیشه به خدا توكل كنند. تلاش خود را می كنم تا خداوند آنچه را از من می خواهد به خوبی انجام دهم. من هدف های بزرگی در زندگی دارم و دلم می خواهد تا ۲۵ سالگی شركت مستقلی داشته باشم تا با سرمایه گذاری دولتی، خودروی ویژه ای بسازم و بتوانم راحت سوار آن شوم. می خواهم كتابی درباره آرزوها و داستان زندگی خودم بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط مهدی  |