|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
آنجلينا جولي: جنجالي و خيرخواه
سرگذشت يك ستاره

آنجلينا جولي 4 ژوئن سال 1975 در شهر لس آنجلس به دنيا آمد. پدر و مادرش نام آنجلينا را كه به معناي فرشته كوچك زيبا است، براي او انتخاب كردند. پدر آنجلينا يكي از ستارگان مؤلف تاريخ سينماي آمريكا محسوب ميشود. زماني كه آنجلينا 2 ساله بود پدرش جان به عنوان بهترين بازيگر توانست جايزه اسكار را به دست آورد.
روزهاي خوش آنجليناي كوچك زياد دوان نداشت. زيرا پدر و مادرش پس از مشاجراتي طولاني زماني كه او فقط 5 سال داشت، از يكديگر جدا شدند. مادرش مارشلين پركراند يك بازيگر و مدل بود و نگهدراي فرزندان را بر عهده گرفت. به اين ترتيب آنجلينا و برادرش جيمز براي زندگي با مادر همراه شدند. مارشلين براي فراموشي روزهاي تلخ به همراه فرزندانش به نيويورك نقل مكان كرد.

زندگي تازه در نيويورك براي آنجلينا همراه با شادي و شور بسيار بود. ديگر از دعواهاي پدر و مادر خبري نبود و او در محيطي آرام روزهاي خوش كودكي را سپري ميكرد. آنجلينا با دختر بچههاي ديگر فرق داشت. او عاشق مارها و مارمولكها بود و علاقه خاصي به جمعآوري اين موجودات داشت. اتاق آنجلينا هميشه پر از جانوران عجيب و غريب و حشرات مختلف بود و تلاش مادر براي تغيير اين عادت بيفايده بود. آنجلينا در كودكي دختر شيرين زباني بود. زماني كه مادرش به محل كار ميرفت او به خانه همسايهها ميرفت و براي آنها شروع به صحبت ميكرد، آنجلينا از هر چيزي و هر جايي حرف ميزد و همه را شيفته شيرين زباني خود ميكرد به طوري كه مادرش پس از مراجعه از محل كار بايد در خانه همسايهها به دنبال او ميگشت و عليرغم ميل آنجلينا او را به خانه ميآورد. مارشلين با توجه به شغلش فرزندانش را به محل كار خود ميبرد و آنها در آنجا با ضبط برنامههاي تلويزيوني آشنا ميشدند. حضور آنجلينا باعث شد كارگردانان و تهيه كنندگان مختلفي به مارشلين پيشنهاد دهند تا او در فيلم آنها حضور يابد. بالاخره مادر آنجلينا زماني كه او 7 ساله بود، موافقت كرد تا او در فيلم به دوردست نگاه كن بازي كند. فيلم در مورد معتادان و قمار بازان بود و آنجلينا در فيلم نقش كودك يكي از اين افراد را به عهده داشت.
وقتي آنجلينا 11 ساله بود، مادرش تصميم گرفت بار ديگر به لس آنجلس باز گردد زيرا در آنجا فرصتهاي بيشتري پيدا ميشد. مارشلين مجبور بود در شغلهاي مختلفي حضور يابد تا بتواند از عهده مخارج زندگي برآيد. ترك نيويورك براي آنجلينا بسيار سخت بود چون او از اين شهر خاطرات شيريني در ذهن داشت. او فكر ميكرد ريشههايش در نيويورك است و ترك آنجا يعني كنده شدن از ريشه، به گفته خود آنجلينا او پس از ترك نيويورك ديگر آن دخترك شاداب و پرنشاط هميشگي نبود و دائماً در رويا به سر ميبرد.

آنجلينا پس از حضور در لس آنجلس تصميم گرفت در مؤسسه تئاتر استراسبورگ ثبت نام كند. او به مدت 2 سال در اين مركز به فراگيري تئاتر پرداخت. آنجلينا در آن روزها در وضعيت خوبي به سر نميبرد، وضعيت مالي مادرش آنچنان خوب نبود و اين براي آنجلينا كه هميشه دوست داشت لباسهاي رنگارنگ و زندگي مرفهي داشته باشد، يك اتفاق ناگوار بود. به مارشلين كمتر نقش پيشنهاد ميشد و درآمد خانواده به طرز چشمگيري كاهش يافته بود. اوج مشكلات روحي و عاطفي آنجلينا در سن 14 سالگي پديدار گشت. مشكلات مالي خانواده به اوج خود رسيده بود و او از تنهايي مفرط و افسردگي رنج ميبرد. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا او خودكشي كند. اما پس از انتقال به بيمارستان دوباره به زندگي بازگشت. پس از اين حادثه آنجلينا تصميم گرفت به طور مستقل زندگي كند و در 16 سالگي آپارتماني را در نزديك خانه مادرش اجاره كرد، سپس به كمك پدرش به طور جدي به بازي در تئاتر پرداخت، او در اولين نقش جدي خود در تئاتر يك حكمفرماي آلماني را به نمايش گذاشت. پس از اين اتفاقات او تصميم گرفت كينههاي قديمي را فراموش كند و با پدرش رابطه بهتري برقرار كند. البته اين به معناي ترك كامل مادرش نبود و حتي هم اكنون مارشلين به عنوان مدير برنامههاي آنجلينا فعاليت ميكند. آنجلينا مصمم بود فنون بازيگري را به طور حرفهاي فرا بگيرد، به همين علت بيشتر وقت خود را با پدرش ميگذراند و چه استادي بهتر از جان برنده جايزه اسكار. جان هر آنچه را كه در طول ساليان متمادي فرا گرفته بود به دختر جوان خود آموخت.
آنجلينا پس از بازي در چند نمايش، به عنوان مدل در لس آنجلس، نيويورك و لندن مشغول به كار شد، در ضمن در فيلمهاي ويدئويي نيز بازي ميكرد. او در سه فيلم آموزشي به همراه برادرش به ايفاي نقش پرداخت. اولين حضور جدي آنجلينا در سينما مربوط به سال 1993 است كه به طور رسمي وارد هاليوود شد. آنجلينا در اين سال در فيلم سايبرگ 2 ظاهر شد. علاوه بر او الياس كوئيس و جك پالانس نيز در فيلم حضور داشتند. اين فيلم براي آنجلينا يك شروع بود، او 2 سال انتظار كشيد تا براي دومين بار در يك فيلم هاليوودي به ايفاي نقش بپردازد. آنجلينا براي بازي در فيلم هاكر دعوت شد. بازي جولي در اين فيلم از چند نظر قابل اهميت است. اول اينكه هاكر به مراتب از سايبرگ قويتر و موفقتر بود و مقدمهاي براي رسيدن به شهرت براي آنجلينا به شمار ميرفت و دوم اينكه جولي در اين فيلم با همسر اولش جان لي ميلر آشنا شد. او پس از آشنايي احساس كرد كه گمشده زندگياش را پيدا كرده است و اين دقيقاً همان احساسي بود كه ميلر نسبت به جولي داشت. پس از مدتي اين دو با يكديگر ازدواج كردند. پس از هاكر جولي پيشنهادات بسياري براي بازي در فيلمهاي مختلف دريافت كرد تا اينكه در سال 96 در سه فيلم حضور يافت كه مهمترين آن روباه آتش بود كه در آن نقش دختر نوجواني را بر عهده داشت كه معلمش به خاطر سختگيري و آزار و اذيت توسط دانشآموزان كشته ميشود. حضور در فيلمهاي متعدد شهرت جولي را افزايش داد و او اين محبوبيت را از بروز احساسات ذاتي خود به دست آورد. يكي ديگر از دلايل موفقيت جولي در ابتدا دهه 90 را بايد درس گرفتن از تجربيات تلخ گذشته دانست. او در روزهاي جواني به مواد مخدر اعتياد داشت و با استفاده از اين تجربيات در چند فيلم با مضمون اعتياد خوش درخشيد. زيرا سياهي و تلخي اعتياد را با تمام وجود احساس كرده بود. عليرغم تمام موفقيتهاي حرفهاي آنجلينا در زندگي شخصي همچنان يك فرد ناموفق بود. پس از مدتي با ميلر دچار اختلاف شد و سپس از او جدا شد. اين جدايي يكي از ناكاميهاي بزرگ وي در زندگي شخصي محسوب ميشود.

جولي در سال 99 در فيلم جمع كننده استخوان در كنار دنزل واشينگتن قرار گرفت. سپس در سال 2000 در فيلم سرقت در 60 ثانيه در كنار نيكلاس كيج نشان داد كه ميتواند در فيلمهاي پرتحرك نيز بدرخشد. سال 2001 براي آنجلينا از اهميتي خاص برخوردار بود چون در اين سال توانست در كنار پدرش در فيلم مهاجم مقبره كه از روي يك بازي ويدئويي ساخته شده بود، به بازي بپردازد. ايفاي نقش در اين فيلم نيازمند آمادگي جسمي و ذهني خاصي بود، به همين دليل جولي مدت زيادي را صرف آموزش مهارتهاي مختلف رزمي كرد تا بتواند در تمامي صحنهها خودش به ايفاي نقش بپردازد. عليرغم تأكيد گروه سازنده فيلم براي استفاده از بدل در صحنههاي خطرناك، آنجلينا اعتقاد داشت به تنهايي ميتواند در اين موقعيتهاي خطرناك هنرنمايي كند و در پايان نيز اين ادعا را به اثبات رساند. مهاجم مقبره اين فرصت را براي جولي مهيا كرد كه چند ماهي را در كنار پدر سپري كند و رابطه نه چندان خوب گذشته را بهبود بخشد.
آنجلينا جولي پس از ازدواج ناموفق اول با بيلي باب تورنتون بازيگر سرشناس هاليوود آشنا شد. تجربه نشان داده است كه ازدواج بازيگران هاليوود با يكديگر محكوم به شكست است اما دوران ابتدايي ازدواج اين دو همه را اميدوار كرد كه اين زوج هنرمند ميتوانند به عنوان الگوي يك خانواده موفق هاليوود مطرح شوند. زندگي اين دو به خوبي پيش ميرفت تا اينكه آنجلينا مطلع گرديد كه تورنتون با يكي از بازيگران زن هاليوود ارتباط عاشقانهاي دارد. پس بلافاصله تصميم به جدايي گرفت. زيرا به گفته خودش رفتار تورنتون كاخ آرزوهاي او را ويران كرد. جدايي اين زوج سرشناس تعجب برانگيز بود چون هيچكس باور نداشت كه اين زوج رويايي از هم جدا شوند.

آنجلينا در ادامه موفقيتهاي حرفهاي، قرارداد 12 ميليون دلاري بازي در قسمت دوم مهاجم مقبره را امضاء كرد كه در زمره بالاترين دستمزدها در ميان بازيگران زن هاليوود به شمار ميآيد. سال 2004 سال پرمشغلهاي براي جولي بود. در اين سال از او 5 فيلم به نمايش درآمد كه از ميان آنها سه فيلم اسكندر، داستان كوسه و كاپيتان اسكاي و دنياي فردا از سايرين متمايزند. در داستان كوسه انيميشن موفق كمپاني دريم وركز او در كنار بازيگران بزرگي چون ويل اسميت و رابرت دونيرو به جاي شخصيتهاي دوست داشتني اين انيميشن صحبت كرد. آنجلينا در فيلم اسكندر به كارگرداني اليور استون در نقش مادر اسكندر به ايفاي نقش پرداخت.
سال 2005، سال مهمي در زندگي آنجلينا جولي به حساب ميآيد. در اين سال آنجلينا در فيلم خانم و آقاي اسميت به بازي پرداخت. حضور او در كنار براد پيت در اين فيلم شايعات فراواني را به وجود آورد. در حين ساختن فيلم بود كه براد پيت و جنيفر آنيستون همسرش بعد از سالها زندگي مشترك از يكديگر جدا شدند و همين موضوع باعث شد كه شايعاتي پيرامون علاقمندي براد پيت و آنجلينا جولي به يكديگر به وجود آيد. تا مدتها آنجلينا جولي و براد پيت هر گونه علاقمندي را به يكديگر تكذيب ميكردند تا اينكه در اواخر سال 2005 اين دو بالاخره با يكديگر ازدواج كردند. ازدواج با براد پيت سومين ازدواج آنجلينا به حساب ميآيد و بايد ديد كه آيا سرانجام اين ازدواج هم مانند ازدواجهاي قبلي او است يا خير.
در مورد زندگي آنجلينا جولي يك نكته ديگر نيز حائز اهميت است. آنجلينا جولي يكي از افراد سرشناس در زمينه فعاليتهاي خيرخواهانه است. او از چند سال قبل بخش مهمي از زندگي خود را وقف انسانهاي نيازمند كرده است. او سفير يونيسف و سازمان ملل است و در طول چند سال گذشته بارها به كشورهاي فقير آفريقايي و آسيايي سفر كرده است و تلاشهاي بسياري را در جهت كمك به كودكان يتيم و انسانهاي نيازمند كرده است. آنجلينا دو فرزند خوانده دارد كه اين دو كودكاني هستند كه پدر و مادر خود را از دست دادهاند و آنجلينا سرپرستي آنها را به عهده گرفته است.
آنجلينا جولي معتقد است هيچ لذتي در دنيا بالاتر از كمك به انسانهاي نيازمند نيست و با خود عهد كرده است كه هميشه در خدمت انسانهاي نيازمند باشد. آنجلينا جولي اگرچه هنرمند جنجالي است و زندگي پرهياهويي دارد اما از نظر ديدگاههاي انسان دوستانه و فعاليتهاي خيرخواهانه يكي از افراد مهم به شمار ميرود كه همين موضوع از او يك چهره خاص ساخته است كه همه را شيفته خود كرده است.

خندهدارترين اتفاق زندگي من
منبع: نشريه People
ترجمه: مهدی حاجی بیگی
نيكول كيدمن: باج خواه گيج

خندهدارترين اتفاق زندگي من مربوط به زماني است كه با تام كروز به عنوان زن و شوهر زندگي ميكرديم. يك روز من و تام تصميم گرفتيم براي صرف شام به رستوران برويم. تام پيشنهاد كرد كه قيافه خودمان را كمي تغيير دهيم و به يكي از رستورانهاي مك دونالد برويم. قيافهمان را كمي تغيير داريم تا كسي مزاحم ما نشود زيرا فقط كافي بود توسط هواداران شناخته شويم آن وقت بود كه معلوم نبود چه زماني به خانه باز ميگرديم. ما به رستوران مك دونالد رفتيم و ساندويچ سفارش داديم و مشغول خوردن شديم. خوشبختانه همه چيز خوب پيش ميرفت و كسي ما را نشناخته بود. تا اينكه مرد جواني به ما نزديك شد و به سرعت يك عكس از من و تام گرفت و به كنار من آمد وگفت: خانم كيدمن من شما را شناختم و از شما و اين آقا عكس گرفتم. حاضريد چقدر بدهيد تا عكس شما و اين مرد را به شوهرتان آقاي تام كروز ندهم. در اين لحظه تام عينك خود را برداشت و مرد جوان كه تازه تام را شناخته بود، بلافاصله پا به فرار گذاشت. من و تام آن شب به آن مرد حسابي خنديديم چون واقعاً او باجگير بدشانس و حواسپرتي بود.
آنتونيو باندراس: پيرزن و روز استراحت

هنگامي كه مشغول بازي در فيلم روزي، روزگاري در مكزيك بودم اتفاق جالب و خندهداري برايم رخ داد. اواسط فيلمبرداري بود و بازي در فيلم مرا حسابي خسته كرده بود. از كارگردان درخواست كردم كه به من يك روز استراحت بدهد تا كمي استراحت كنم او نيز با درخواست من موافقت كرد. از محل فيلمبرداري خارج شدم و تصميم گرفتم كمي قدم بزنم. در راه با پيرزني برخورد كردم كه خريد كرده بود و به سختي خريدهايش را حمل ميكرد. جلو رفتم و خريدهايش را از دستش گرفتم و به او كمك كردم تا آنها را به درب منزلش ببرد. وقتي به درب منزل پيرزن رسيديم از او خداحافظي كردم اما او از من خواست كه به داخل خانه بروم. ابتدا فكر كردم براي تشكر قصد دارد مرا به صرف يك قهوه ميهمان كند. اما زماني كه به داخل خانه رفتيم او از من خواست كه خانهاش را تميز كنم و در ازاي آن به من دو دلار دهد. به او گفتم كه من آنتونيو باندراس هستم و بازيگر سينما هستم. اما او نه اهل فيلم ديدن بود ونه مرا مي شناخت. اصرار داشت كه من كارهاي منزل او را انجام دهم. هر چه اصرار كردم هيچ فايدهاي نداشت و مجبور شدم كه تا بعد از ظهر آن روز در خانه آن پيرزن كار كنم و در انتهاي روز او دو دلار به من داد. زماني كه از خانه او خارج شدم بي اختيار خندهام گرفت بود زيرا دستمزد روزانه من براي بازي در آن فيلم روزانه 1000 دلار بود و من آن روز نه تنها استراحت نكرده بودم، بلكه حسابي خسته شده بودم و تنها دو دلار به دست آورده بودم . البته آن دو دلاري را يادگاري نگه داشتهام و هر وقت به آن نگاه ميكنم بياختيار خندهام ميگيرد.
براد پيت: كتك زدن صاحب رستوران

زماني كه جوان بودم و تازه به لس آنجلس آمده بودم اوضاع مالي چندان مناسبي نداشتم. در آن زمان من كارهاي مختلفي انجام ميدادم. يكي از آن كارها رفتن در لباس يك خروس و ايستادن جلوي يك رستوران و تبليغ كردن براي آن رستوران بود. روز اولي كه براي كار به آن رستوران رفتم، قرار شد تا چند روز به صورت آزمايشي كار كنم تا در صورت رضايت، فعاليتم را ادامه دهم. يكي از كاركنان رستوران لباس خروس را به من داد و از من خواست تا در جلوي رستوران مشغول به تبليغ شوم. من مجبور بودم كه دائم از خودم ادا و شكلك درآورم تا توجه مردم جلب شود. هنگام ظهر بودو هوا بسيار گرم بود و آن لباسها هم به گرماي هوا ميافزود. از گرماي شديد حسابي كلافه شده بودم. از زور خستگي و گرما از كار دست كشيدم و چند دقيقه بر روي زمين نشستم. در همين حين مرد ميانسالي به من نزديك شد و گفت: ناسلامتي تو خروس هستي پس چرا نشستهاي و هيچ كاري انجام نميدهي. من كه حسابي خسته و كلافه بودم به او گفتم كه به او هيچ ارتباطي ندارد. او نيز در جواب من حرف زشتي زد. نتوانستم خودم را كنترل كنم و با او درگير شدم. پس از چند لحظه كاركنان رستوران متوجه ما شدند و از ادامه درگيري ما جلوگيري كردند. پس از پايان درگيري تازه متوجه شدم كه چه اشتباهي كردهام. آن مرد صاحب رستوران بود و من بدون آنكه او را بشناسم با او درگير شده بودم و حسابي او را كتك زده بودم. آن روز من از آنجا اخراج شدم اما وقتي به ياد ميآورم كه چطور با آن لباس عروسكي خروس با او درگير شدم، خندهام ميگيرد. من تنها خروسي هستم كه يك صاحب رستوران را حسابي كتك زده است.
جنيفر لوپز: مرد مزاحم و ترن هوايي

زماني كه هنوز در ابتداي راه بازيگري بودم و چندان شناخته شده نبودم، روزي به ديزني لند (شهر بازي) رفتم. در آنجا يك مرد ميانسال براي من ايجاد مزاحمت كرد. آن مرد اصرار داشت كه آن روز را در كنار من بگذراند. هر چقدر تلاش كردم تا به او بفهمانم كه اصلاً تمايلي به بودن با او ندارم اما او زير بار نميرفت. ناچار پذيرفتم. او پيشنهاد كرد كه به سراغ بازيهاي توپي برويم. اما من به او پيشنهاد كردم كه به سراغ ترن هوايي برويم. تا اين پيشنهاد را به او كردم ناگهان رنگ چهرهاش عوض شد. متوجه شدم كه از ترن هوايي ميترسد. فكر خوبي به ذهنم رسيد. اين بهترين فرصت براي خلاص شدن از دست آن مزاحم بود. اصراركردم كه او هم بايد سوار ترن هوايي شود و او عليرغم ميل باطني سوار بر ترن هوايي شد. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه حال مرد دگرگون شد و از حال رفت. بلافاصله دستگاه متوقف شد و مرد را به قسمت اورژانس ديزني لند بردند. بعد از اينكه مطمئن شدم كه او پس از چند ساعت استراحت حالش خوب ميشود از اورژانس ديزني لند خارج شدم و با خيال راحت آن روز را در ديزني لند گذراندم. وقتي چهره آن مزاحم را كه عليرغم ترس، سوار بر ترن هوايي شد را به ياد ميآورم، بياختيار خندهام ميگيرد و اين بهترين راه ادب كردن آن مزاحم بود.
اورلاندو بلوم: پيتر جكسون مستخدم

ارباب حلقهها اولين فيلم جدي من در مقام بازيگري است. بازي من در اين فيلم بسيار اتفاقي بود. روزي شنيدم كه كارگرداني به نام پيتر جكسون به شهر ما آمده است تا براي ساخت فيلمي به نام ارباب حلقهها بعضي از لوكيشنها را انتخاب كند. افراد بسياري دوست داشتند در اين فيلم بازي كنند و قرار شده بود از همه علاقمندان تست بازيگري گرفته شود. من هم كه شيفته بازيگري بودم، تصميم گرفتم به محل گرفتن تست برويم و شانس خود را امتحان كنم. وقتي به محل گرفتن تست رفتم هيچكس آنجا نبود جز يك مرد چاق. تصور كردم كه او مستخدم گروه است. از او خواستم كه براي من يك نوشيدني بياورد و او نيز چنين كرد. بعد از چند دقيقه مرد ديگري وارد شد. از او پرسيدم كه ميخواهم با آقاي پيتر جكسن براي بازي در فيلم ارباب حلقهها صحبت كنم. مرد با دست آن مرد چاق را به من نشان داد و گفت آقاي پيتر جكسن ايشان هستند. باور نميكردم كه او كارگردان ارباب حلقهها باشد. با خودم گفتم كه ارولاندو با اين كاري كه كردي، ديگرهيچ شانسي براي بازي در اين فيلم نخواهي داشت. خوشبختانه پيتر جكسن عذرخواهي مرا پذيرفت و از من تست گرفت و خوشبختانه در تست موفق شدم و توانستم در اين فيلم بازي كنم. هنوز با اينكه چند سال از آن اتفاق ميگذرد هر بار كه پيتر جكسون راميبينم او لبخند ميزند و ميگويد: آقاي اورلاندو آيا نوشيدني ميل داريد و هر دو زير خنده ميزنيم.
جاني دپ: اعتراف براي يك كودك

عموي من يك كشيش بود. وقتي 12 ساله بودم كودك بسيار شيطان و بازيگوشي بودم. يكي از تفريحات من رفتن به كليساي عمو تام بود. فضاي كليسا و مردمي كه به آنجا ميآمدند براي من بسيار جالب بود. روزي به كليساي عمو تام رفتم. عمو تام كاري داشت و از من خواست كه در كليسا بمانم تا باز گردد. عمو تام رفت و من در كليسا تنها شدم. يك ساعت از تنها ماندن من در كليسا گذشته بودم كه ديدم يكي از معلمان مدرسه وارد كليسا شد. از ترس به اتاقي رفتم كه مردم به آنجا ميآمدند و براي پدر روحاني اعتراف ميكردند. معلم نيز به آنجا آمد و در جاي مخصوص اعتراف نشست و پرسيد كشيش تام شما آنجا هستيد. حس شيطنت در وجودم گل كرد و آرام در حالي كه صدايم را تغيير داده بودم گفتم: آري فرزند من كشيش تام هستم. معلم شروع به اعتراف كرد و حرفهاي جالبي را به زبان آورد. فرداي آن روز همه آن چيزي كه معلم اعتراف كرده بود را به ديگران گفتم و همين موضوع باعث شد كه از مدرسه اخراج شوم اما اين اتفاق جالبترين و بامزهترين اتفاق زندگي من بود زيرا تا به حال هيچ معلمي در حضور شاگردش، اعتراف نكرده است
خواندني از يك بازيگر
جيم كري: دلقك 20 ميليون دلاري
جيم كري با نام كامل جيمز ايوگان كري روز 17 ژانويه سال 1962 در نيوماركت ايالت انتاريو كشور كانادا متولد شد. جيم كري معتقد است پدر و مادرش به اين دليل نام ايوگان را براي او انتخاب كردهاند تا تواضع و فروتني را يادش داده باشند!
جيم كري خصوصيتهاي رفتاري خود را از پدرش به ارث برده است. جيم كري در مورد او ميگويد: مادر هميشه در گوشهاي سرد و بيروح مشغول كارهاي خانه بود و فضاي دلگيري بر خانه حاكم بود. ولي پدرم ما را دور خود جمع ميكرد و با لطيفه و شكلك در آوردن ما را شاد ميكرد، او واقعاً هنرمند بود. مطمئن هستم اگر پدرم بازيگر ميشد ديگر هيچكس به من توجه نميكرد، زيرا هنر من در مقابل پدرم ناچيز است.
در دوران مدرسه جيم در گروه تئاتر مدرسه عضويت داشت. او شعر نيز ميگفت. در ده سالگي مجموعهاي از آثار و اشعار جيم به چاپ رسيد. او اين اشعار را براي تهيه كنندگان برنامههاي تلويزيوني فرستاد و تعدادي از آنها در اين برنامهها مورد استفاده قرار گرفت.
وقتي كلاس نهم بود پدرش شغل خود را از دست دادو آنها مجبور شدند خانهشان را بفروشند تا بتواند هزينههاي زندگي را تامين كند. پس از اين اتفاق آنها به اطراف تورنتو نقل مكان كردند. در اين دوران جيم مجبور بود هم درس بخواند و هم كار كند.
در سن 16 سالگي مجبور شد تا تحصيل را رها كند و پس از ترك مدرسه براي كار به كلوپ كمدي يوك رفت. اين كار هم درآمد خوبي داشت و هم در زمينه بازيگري، نكات تازهاي را به او آموخت. او در همين سالها بود كه نوشتن نمايشنامه را آغاز كرد .
پس از اجراي قطعات كميك در كلوپها با توجه به تخصص او در تقليد صدا به لسآنجلس رفت و در كلوپ معروف كامري استور مشغول به كار شد.
در سال 1986 اولين بازي خود را با بازي در فيلم پگي سو ازدواج كرده به كارگرداني فرانسيس فورد كاپولا، كه نقش فرعي و كوتاهي بود آغاز كرد.
در سال 1977 با مليسا ومر ازدواج كرد كه اين ازدواج يك سال بيشتر دوام نداشت و آنها به دليل مشكلات فراوان از يكديگر جدا شدند و ثمره اين ازدواج دختري است كه اكنون 18 ساله است.
جيم كري در مورد خودش ميگويد: به ندرت مصاحبه ميكنم چون پي بردهام كه گوشه و كنايههاي من روي كاغذ جواب نميدهند و سوء تفاهمي به وجود ميآورند. وقتي آدمي مثل من، متلك انداز و خبيث باشد مردم زود فكر ميكنند آيا او واقعاً به آنچه ميگويد اعتقاد دارد؟ اگر روبهروي تو بگويم من بزرگترين بازيگري هستم كه كره زمين به خود ديده بلافاصله متوجه ميشوي كه دارم پرت و پلا ميگويم، ولي خواننده، برداشت ديگري دارد.
جيم كري فيلم خورشيد ابدي يك ذهن پاك محصول 2004 به كارگرداني ميشل گندري را يك فيلم متمايز در كارنامه كاري خود ميداند: ژانر كمدي يا بهتر بگويم فيلمهاي ديوانهواري كه من معمولاً بازي ميكنم قلقها و ترفندهاي مخصوص خودشان را دارند. از بازي در آن فيلمها لذت ميبرم اما در فيلم خورشيد ابدي فرصت پيدا كردهام خودم باشم. مردم در اين فيلم ميتوانند مرا همانطور كه هستم، ببينند.
در بروس قدرتمند محصول سال 2003، او نقش خبرنگاري را بازي ميكند كه محكوم شده است كه ديگران را سرگرم كند. اين در حالي است كه او ميخواهد از سوي ديگران جدي گرفته شود. كري معتقد است اين شخصيت باز هم بخشي از وجود اوست: چرا خودم هستم. من هم چنين شكلي دارم. اگرچه بامزه بودن يك موهبت است ولي فقط يكي از جنبههاي شخصيت يك آدم است. اما هيچكس مرا جدي نميگيرد و همه فكر ميكنند تنها كاري كه بلد هستم خنداندن مردم است.
جيم كري همه نوع كتابي ميخواند: آثار مذهبي، معنوي، فلسفي، كاتوليك و ... ولي كساني هستند كه بين معنويت و ايدئولوژي تفاوتي قايل نيستند. خداوند هيچكس را تشويق به كشتن همنوعش نميكند، حالا به هر دليلي كه باشد هرگز حاضر نيستم اسلحه به دست بگيرم. به خاطر اعتقادم حاضرم بميرم ولي به خاطر آن حاضر نيستم آدم بكشم.
سال 1994 سال موفقيت جيم كري است. فيلمهاي او با نامهاي ماسك، خنگ و خنگتر، كارآگاه حيوانات و بتمن براي هميشه در خاك آمريكا 400 ميليون دلار فروش ميكنند و دستمزد او براي اينها فقط براي فيلم ماسك 10 ميليون دلاراست و در مجموع 45 ميليون دلار در اين سال او درآمد كسب ميكند و به عنوان يك بازيگر مطرح كمدي كمكم شناخته ميشود.
سال 1995 سال تلخي براي اوست. زيرا در اين سال پدرش كه جيم علاقه وافري به او داشت، فوت ميكند و اين اتفاق به گفته جيم كري يكي از نقاط تاريك زندگي او به شمار ميرود.
جيم كري پس از جدايي از مليسا با لورن مارلي آشنا شد كه او هم به تازگي از همسرش جدا شده بود. پس از مدتي جيم و لورن باهم ازدواج كردند ولي زندگي آنها كوتاه مدت بود، لورن استاد ادبيات انگليسي بود و حوصله ديوانه بازيهاي جيم را نداشت و افكار او با روحيات عجيب جيم به هيچ عنوان، همخواني نداشت و در نتيجه اين دو خيلي زود از هم جدا شدند.
مريل استريپ كه همبازي او در فيلم سلسله حوادث ناگوار لموني اسنيكت بوده است در مورد او ميگويد: وقتي با او همبازي شدم، در وجودم زني را كشف كردم كه با وجود آنكه سن و سالي از او گذشته چنان الم شنگه و شيطنتي سر صحنه به راه مياندازد كه انگار خودش بچهاي است و با عدهاي از بچههاي هم سن و سالش در كنار دريا شن بازي ميكند. حضور و انرژي جيم باعث شد كه متوجه شوم خيلي راحت ميتوان به كودكي بازگشت و شور و اشتياق داشت. اين انرژي را من در هيچ فيلمي نداشتم و آن را مرهون جيم هستم. او واقعاً بازيگر و انسان بزرگي است.
او در مورد جامعه آمريكا معتقد است: در جامعه آمريكا عجيب است كه آدمها ميترسند به اشتباهاتشان اعتراف كنند. هيچكس قبول نميكند كه خطا كرده، در اين شهر، ليندا، دستيار من، يكي از تنها كساني است كه يك روز آمده و به من گفته: رئيس اشتباه كردم، جوابش دادم: مهم نيست. براي هميشه ميتواني با من كار كني. اين دنيا پر از آدمهايي است كه فكر ميكنند اذعان كردن به خطايشان، آنها را ضايع ميكند.
در سال 1998 به خاطر بازي در فيلم نمايش ترومن به كارگرداني پيتر وير جايزه گلدن گلاب بهترين بازيگر را به دست آورد. آكادمي اسكار در اين سال حتي او را كانديد جايزه اسكار نكرد. جيم كري پس از اين اتفاق گفت: ميخواهم يك نسخه از فيلم نمايش ترومن را براي داوران مراسم اسكار بفرستم. چون به نظر ميرسد آنها اصلاً اهل تماشاي فيلم نيستند و از روي شانس نامزدهاي جايزه اسكار را انتخاب ميكنند.
در سال 2000 باز هم جايزه گلدن گلاب را براي بازي در فيلم مردي روي ماه به دست ميآورد ولي باز هم اين بار نامزد جايزه اسكار نميشود. اين بار جيم كري اين گونه واكنش نشان ميدهد: مثل اينكه دستگاه پخش كننده فيلم اعضاي هيئت داوران مراسم اسكار خراب است. چونكه من پس از 98 همه فيلمهايم را براي آنها ميفرستم اما آنها باز هم مرا ناديده ميگيرند. فكر ميكنم اين بار بايد براي آنها هم فيلم ارسال كنم و هم دستگاه پخش آن را...!
جيم كري فلسفه خود را از بازي در فيلمهاي كمدي لحظهاي ميداند كه مردم از تماشا و بازي او ميخندند. او معتقد است هيچ كاري در دنيا بالاتر از خنداندن مردم نيست. فرقي نميكند كه در مقابل آن 10 سنت به دست آوري يا 10 ميليون دلار.
لقب جيم كري مرد 20 ميليون دلاري است. زيرا او اولين كسي است كه دستمزد 20 ميليون دلاري دريافت كرد. او در مقابل اين لقب ميگويد: من يك بانكدار نيستم كه بلد است مردم را بخنداند. بلكه من يك بازيگر هستم كه حرفهاش خنداندن مردم است و برايم مهم نيست كه ديگران چنين لقبهايي به من بدهند.
جيم كري فرانسه و مردم فرانسه را بسيار دوست دارد و عاشق غذاهاي فرانسوي است. او اميدوار است روزي مانند جاني دپ ساكن فرانسه شود و از آمريكا كه بسيار از آن متنفر است، دور شود.
جيم كري در زمره بازيگران مؤلف است كه نمونههاي آن در سينماي كمدي كلاسيك وجود داشت و او را بهترين كمدين دهههاي اخير ميدانند زيرا جنس بازي او و قدرت كلام و استفاده از اجزاي صورت در بازي از او يك بازيگر منحصر به فرد ساخته است.
بزرگترين افسوس زندگي جيم كري اين است كه زماني به موفقيت رسيد كه همه اعضاي خانواده در كنار هم نبودند. او آرزو داشت روزي بتواند همه خانواده را به خوشبختي برساند كه متأسفانه موفق به انجام اين كار نشد و اين افسوس به گفته جيم كري حتي بزرگتر از افسوس نداشتن يك زندگي موفق است و اين چيزي است كه او را هميشه آزار داده است.
فيلمشناسي جيم كري
كوه سرخ 1983
كلوپ ديوانه 1983
در جست و جوي نگهبان 1984
گروه مردگان 1988
كاديلاك صورتي 1989
ريسمان بلند 1991
ماسك 1994
خنگ و خنگتر 1994
كارآگاه حيوانات 1994
بتمن براي هميشه 1994
مرد كابلي 1996
دروغگو، دروغگو 1997
سيمون برچ 1998
مردي روي ماه 1999
چگونه گرينچ كريسمس را دزديد2000
با شكوه 2001
بروس قدرتمند 2003
سلسله حوادث لموني اسنيكت 2004
اعترافات يك ذهن پاك 2004
پايان نرده 2005
شادي با ديك و جين 2005
سرگذشت يك ستاره
آنجلينا جولي 4 ژوئن سال 1975 در شهر لس آنجلس به دنيا آمد. پدر و مادرش نام آنجلينا را كه به معناي فرشته كوچك زيبا است، براي او انتخاب كردند. پدر آنجلينا يكي از ستارگان مؤلف تاريخ سينماي آمريكا محسوب ميشود. زماني كه آنجلينا 2 ساله بود پدرش جان به عنوان بهترين بازيگر توانست جايزه اسكار را به دست آورد.
روزهاي خوش آنجليناي كوچك زياد دوان نداشت. زيرا پدر و مادرش پس از مشاجراتي طولاني زماني كه او فقط 5 سال داشت، از يكديگر جدا شدند. مادرش مارشلين پركراند يك بازيگر و مدل بود و نگهدراي فرزندان را بر عهده گرفت. به اين ترتيب آنجلينا و برادرش جيمز براي زندگي با مادر همراه شدند. مارشلين براي فراموشي روزهاي تلخ به همراه فرزندانش به نيويورك نقل مكان كرد.
زندگي تازه در نيويورك براي آنجلينا همراه با شادي و شور بسيار بود. ديگر از دعواهاي پدر و مادر خبري نبود و او در محيطي آرام روزهاي خوش كودكي را سپري ميكرد. آنجلينا با دختر بچههاي ديگر فرق داشت. او عاشق مارها و مارمولكها بود و علاقه خاصي به جمعآوري اين موجودات داشت. اتاق آنجلينا هميشه پر از جانوران عجيب و غريب و حشرات مختلف بود و تلاش مادر براي تغيير اين عادت بيفايده بود. آنجلينا در كودكي دختر شيرين زباني بود. زماني كه مادرش به محل كار ميرفت او به خانه همسايهها ميرفت و براي آنها شروع به صحبت ميكرد، آنجلينا از هر چيزي و هر جايي حرف ميزد و همه را شيفته شيرين زباني خود ميكرد به طوري كه مادرش پس از مراجعه از محل كار بايد در خانه همسايهها به دنبال او ميگشت و عليرغم ميل آنجلينا او را به خانه ميآورد. مارشلين با توجه به شغلش فرزندانش را به محل كار خود ميبرد و آنها در آنجا با ضبط برنامههاي تلويزيوني آشنا ميشدند. حضور آنجلينا باعث شد كارگردانان و تهيه كنندگان مختلفي به مارشلين پيشنهاد دهند تا او در فيلم آنها حضور يابد. بالاخره مادر آنجلينا زماني كه او 7 ساله بود، موافقت كرد تا او در فيلم به دوردست نگاه كن بازي كند. فيلم در مورد معتادان و قمار بازان بود و آنجلينا در فيلم نقش كودك يكي از اين افراد را به عهده داشت.
وقتي آنجلينا 11 ساله بود، مادرش تصميم گرفت بار ديگر به لس آنجلس باز گردد زيرا در آنجا فرصتهاي بيشتري پيدا ميشد. مارشلين مجبور بود در شغلهاي مختلفي حضور يابد تا بتواند از عهده مخارج زندگي برآيد. ترك نيويورك براي آنجلينا بسيار سخت بود چون او از اين شهر خاطرات شيريني در ذهن داشت. او فكر ميكرد ريشههايش در نيويورك است و ترك آنجا يعني كنده شدن از ريشه، به گفته خود آنجلينا او پس از ترك نيويورك ديگر آن دخترك شاداب و پرنشاط هميشگي نبود و دائماً در رويا به سر ميبرد.
آنجلينا پس از حضور در لس آنجلس تصميم گرفت در مؤسسه تئاتر استراسبورگ ثبت نام كند. او به مدت 2 سال در اين مركز به فراگيري تئاتر پرداخت. آنجلينا در آن روزها در وضعيت خوبي به سر نميبرد، وضعيت مالي مادرش آنچنان خوب نبود و اين براي آنجلينا كه هميشه دوست داشت لباسهاي رنگارنگ و زندگي مرفهي داشته باشد، يك اتفاق ناگوار بود. به مارشلين كمتر نقش پيشنهاد ميشد و درآمد خانواده به طرز چشمگيري كاهش يافته بود. اوج مشكلات روحي و عاطفي آنجلينا در سن 14 سالگي پديدار گشت. مشكلات مالي خانواده به اوج خود رسيده بود و او از تنهايي مفرط و افسردگي رنج ميبرد. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا او خودكشي كند. اما پس از انتقال به بيمارستان دوباره به زندگي بازگشت. پس از اين حادثه آنجلينا تصميم گرفت به طور مستقل زندگي كند و در 16 سالگي آپارتماني را در نزديك خانه مادرش اجاره كرد، سپس به كمك پدرش به طور جدي به بازي در تئاتر پرداخت، او در اولين نقش جدي خود در تئاتر يك حكمفرماي آلماني را به نمايش گذاشت. پس از اين اتفاقات او تصميم گرفت كينههاي قديمي را فراموش كند و با پدرش رابطه بهتري برقرار كند. البته اين به معناي ترك كامل مادرش نبود و حتي هم اكنون مارشلين به عنوان مدير برنامههاي آنجلينا فعاليت ميكند. آنجلينا مصمم بود فنون بازيگري را به طور حرفهاي فرا بگيرد، به همين علت بيشتر وقت خود را با پدرش ميگذراند و چه استادي بهتر از جان برنده جايزه اسكار. جان هر آنچه را كه در طول ساليان متمادي فرا گرفته بود به دختر جوان خود آموخت.
آنجلينا پس از بازي در چند نمايش، به عنوان مدل در لس آنجلس، نيويورك و لندن مشغول به كار شد، در ضمن در فيلمهاي ويدئويي نيز بازي ميكرد. او در سه فيلم آموزشي به همراه برادرش به ايفاي نقش پرداخت. اولين حضور جدي آنجلينا در سينما مربوط به سال 1993 است كه به طور رسمي وارد هاليوود شد. آنجلينا در اين سال در فيلم سايبرگ 2 ظاهر شد. علاوه بر او الياس كوئيس و جك پالانس نيز در فيلم حضور داشتند. اين فيلم براي آنجلينا يك شروع بود، او 2 سال انتظار كشيد تا براي دومين بار در يك فيلم هاليوودي به ايفاي نقش بپردازد. آنجلينا براي بازي در فيلم هاكر دعوت شد. بازي جولي در اين فيلم از چند نظر قابل اهميت است. اول اينكه هاكر به مراتب از سايبرگ قويتر و موفقتر بود و مقدمهاي براي رسيدن به شهرت براي آنجلينا به شمار ميرفت و دوم اينكه جولي در اين فيلم با همسر اولش جان لي ميلر آشنا شد. او پس از آشنايي احساس كرد كه گمشده زندگياش را پيدا كرده است و اين دقيقاً همان احساسي بود كه ميلر نسبت به جولي داشت. پس از مدتي اين دو با يكديگر ازدواج كردند. پس از هاكر جولي پيشنهادات بسياري براي بازي در فيلمهاي مختلف دريافت كرد تا اينكه در سال 96 در سه فيلم حضور يافت كه مهمترين آن روباه آتش بود كه در آن نقش دختر نوجواني را بر عهده داشت كه معلمش به خاطر سختگيري و آزار و اذيت توسط دانشآموزان كشته ميشود. حضور در فيلمهاي متعدد شهرت جولي را افزايش داد و او اين محبوبيت را از بروز احساسات ذاتي خود به دست آورد. يكي ديگر از دلايل موفقيت جولي در ابتدا دهه 90 را بايد درس گرفتن از تجربيات تلخ گذشته دانست. او در روزهاي جواني به مواد مخدر اعتياد داشت و با استفاده از اين تجربيات در چند فيلم با مضمون اعتياد خوش درخشيد. زيرا سياهي و تلخي اعتياد را با تمام وجود احساس كرده بود. عليرغم تمام موفقيتهاي حرفهاي آنجلينا در زندگي شخصي همچنان يك فرد ناموفق بود. پس از مدتي با ميلر دچار اختلاف شد و سپس از او جدا شد. اين جدايي يكي از ناكاميهاي بزرگ وي در زندگي شخصي محسوب ميشود.
جولي در سال 99 در فيلم جمع كننده استخوان در كنار دنزل واشينگتن قرار گرفت. سپس در سال 2000 در فيلم سرقت در 60 ثانيه در كنار نيكلاس كيج نشان داد كه ميتواند در فيلمهاي پرتحرك نيز بدرخشد. سال 2001 براي آنجلينا از اهميتي خاص برخوردار بود چون در اين سال توانست در كنار پدرش در فيلم مهاجم مقبره كه از روي يك بازي ويدئويي ساخته شده بود، به بازي بپردازد. ايفاي نقش در اين فيلم نيازمند آمادگي جسمي و ذهني خاصي بود، به همين دليل جولي مدت زيادي را صرف آموزش مهارتهاي مختلف رزمي كرد تا بتواند در تمامي صحنهها خودش به ايفاي نقش بپردازد. عليرغم تأكيد گروه سازنده فيلم براي استفاده از بدل در صحنههاي خطرناك، آنجلينا اعتقاد داشت به تنهايي ميتواند در اين موقعيتهاي خطرناك هنرنمايي كند و در پايان نيز اين ادعا را به اثبات رساند. مهاجم مقبره اين فرصت را براي جولي مهيا كرد كه چند ماهي را در كنار پدر سپري كند و رابطه نه چندان خوب گذشته را بهبود بخشد.
آنجلينا جولي پس از ازدواج ناموفق اول با بيلي باب تورنتون بازيگر سرشناس هاليوود آشنا شد. تجربه نشان داده است كه ازدواج بازيگران هاليوود با يكديگر محكوم به شكست است اما دوران ابتدايي ازدواج اين دو همه را اميدوار كرد كه اين زوج هنرمند ميتوانند به عنوان الگوي يك خانواده موفق هاليوود مطرح شوند. زندگي اين دو به خوبي پيش ميرفت تا اينكه آنجلينا مطلع گرديد كه تورنتون با يكي از بازيگران زن هاليوود ارتباط عاشقانهاي دارد. پس بلافاصله تصميم به جدايي گرفت. زيرا به گفته خودش رفتار تورنتون كاخ آرزوهاي او را ويران كرد. جدايي اين زوج سرشناس تعجب برانگيز بود چون هيچكس باور نداشت كه اين زوج رويايي از هم جدا شوند.
آنجلينا در ادامه موفقيتهاي حرفهاي، قرارداد 12 ميليون دلاري بازي در قسمت دوم مهاج مقبره را امضاء كرد كه در زمره بالاترين دستمزدها در ميان بازيگران زن هاليوود به شمار ميآيد. سال 2004 سال پرمشغلهاي براي جولي بود. در اين سال از او 5 فيلم به نمايش درآمد كه از ميان آنها سه فيلم اسكندر، داستان كوسه و كاپيتان اسكاي و دنياي فردا از سايرين متمايزند. در داستان كوسه انيميشن موفق كمپاني دريم وركز او در كنار بازيگران بزرگي چون ويل اسميت و رابرت دونيرو به جاي شخصيتهاي دوست داشتني اين انيميشن صحبت كرد. آنجلينا در فيلم اسكندر به كارگرداني اليور استون در نقش مادر اسكندر به ايفاي نقش پرداخت.
سال 2005، سال مهمي در زندگي آنجلينا جولي به حساب ميآيد. در اين سال آنجلينا در فيلم خانم و آقاي اسميت به بازي پرداخت. حضور او در كنار براد پيت در اين فيلم شايعات فراواني را به وجود آورد. در حين ساختن فيلم بود كه براد پيت و جنيفر آنيستون همسرش بعد از سالها زندگي مشترك از يكديگر جدا شدند و همين موضوع باعث شد كه شايعاتي پيرامون علاقمندي براد پيت و آنجلينا جولي به يكديگر به وجود آيد. تا مدتها آنجلينا جولي و براد پيت هر گونه علاقمندي را به يكديگر تكذيب ميكردند تا اينكه در اواخر سال 2005 اين دو بالاخره با يكديگر ازدواج كردند. ازدواج با براد پيت سومين ازدواج آنجلينا به حساب ميآيد و بايد ديد كه آيا سرانجام اين ازدواج هم مانند ازدواجهاي قبلي او است يا خير.
در مورد زندگي آنجلينا جولي يك نكته ديگر نيز حائز اهميت است. آنجلينا جولي يكي از افراد سرشناس در زمينه فعاليتهاي خيرخواهانه است. او از چند سال قبل بخش مهمي از زندگي خود را وقف انسانهاي نيازمند كرده است. او سفير يونيسف و سازمان ملل است و در طول چند سال گذشته بارها به كشورهاي فقير آفريقايي و آسيايي سفر كرده است و تلاشهاي بسياري را در جهت كمك به كودكان يتيم و انسانهاي نيازمند كرده است. آنجلينا دو فرزند خوانده دارد كه اين دو كودكاني هستند كه پدر و مادر خود را از دست دادهاند و آنجلينا سرپرستي آنها را به عهده گرفته است.
آنجلينا جولي معتقد است هيچ لذتي در دنيا بالاتر از كمك به انسانهاي نيازمند نيست و با خود عهد كرده است كه هميشه در خدمت انسانهاي نيازمند باشد. آنجلينا جولي اگرچه هنرمند جنجالي است و زندگي پرهياهويي دارد اما از نظر ديدگاههاي انسان دوستانه و فعاليتهاي خيرخواهانه يكي از افراد مهم به شمار ميرود كه همين موضوع از او يك چهره خاص ساخته است كه همه را شيفته خود كرده است.
رابرت دونيرو در سال 1943 در نيويورك متولد شد. پدر و مادر او هر دو هنرمند بودند. او در هنرستان Stella و Adler و همچنين در يك كارگاه هنري آمريكايي آموزش بازيگري ديده است. در ابتدا به خاطر فيلم طبل را آهسته به صدا در بياور به شهرت نسبي رسيد ولي شهرت و اعتبار اصلي را به عنوان بازيگر حرفهاي در فيلم كوچه كثيف در سال 1973 به دست آورد.
تحصيلات: دانش آموخته رودس اسكول نيويورك و هاي اسكول آف ميوزيك اند آرت.
نامزدي اسكار: راننده تاكسي (مارتين اسكورسيزي، 1976)، شكارچي گوزن (مايكل چيمينو، 1978)، تنگه وحشت (مارتين اسكورسيزي، 1993)
برنده اسكار: پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد كاپولا، 1974)، گاو خشمگين (مارتين اسكورسيزي، 1981)
لقب: بابي ميلك (شير برنج) اين لقب را در كودكي به خاطررنگ سفيد پوستش به او دادند.
يادداشت:
بازيگري را زير نظر استلا آدلر و لي استراسبرگ آموخت. در فيلم خيابانهاي پايين شهر (مارتين اسكورسيزي، 1973) تعميركار ساده لوح پيش پا افتادهاي را به طرز درخشاني به تصوير درآورد. نقش آفريني در اين فيلم سرآغاز رابطه طولاني او و اسكورسيزي بود و هر يك تصوير ديگري را از زندگي ايتاليايي – آمريكايي به منتهي درجه كمال را به نمايش گذاشتند.
نكات جالب و خواندني در مورد دونيرو:
او داراي عنوان پنجم درمجله انگليسي از ميان 100 ستاره سينمايي تمام دوران است (اكتبر 1997)
در سال 2002 به عنوان بازيگر آمريكايي، ايتاليا معرفي شد. او اغلب در فيلمها نقش يك آمريكايي – ايتاليايي را ايفا ميكند ولي يك تيره ايرلندي نيز دارد.
او دومين بازيگري است كه به خاطر نقش ويتو كارلئونه برنده جايزه اسكار شد. نفر اول مارلون براندو بود كه براي همين نقش جايزه اسكار را از آن خود كرد.
ركورد اضافه وزن او براي ايفاي نقش در فيلم گاو خشمگين (1980) 60 پوند (حدود 27 كيلوگرم) بود ولي 7 سال بعد وينسنت دونفريو با اضافه كردن 70 پوند (حدود 32 كيلوگرم) ركورد او را براي ايفاي نقش در فيلم غلاف تمام فلزي شكست (1987).
دونيرو مؤسس اولين فستيوال TRI BECA در ماه مي سال 2002 ميباشد. او تصميم به احياي دوباره يك فضاي تجاري پس از حملات 11 سپتامبر داشت كه اين پروژه نيز اجرا شد.
براي آموزش زبان سيسيلي به خاطر نقش ويتو كارلئونه در فيلم پدرخوانده، چهار ماه آموزش ديد، تقريباً تمام ديالوگهاي ويتو به زبان سيسيلي بود.
او به عنوان دومين ستاره تمام دوران در كانال 4 بريتانيا انتخاب شد. بد نيست بدانيد كه او در اين برنامه رقابت نزديكي با آل پاچينو داشت.
رافائل دونيرو، پسر رابرت دونيرو در استوديوي بازيگري استلا آدلر و لي استراسبرگ آموزش ديده است.
درنا دونيرو دختر رابرت دونيرو است. او فرزند ديانا همسر سابق رابرت دونيرو است.
دونيرو و همسر دومش گريس در 18 ماه مارس 98 صاحب فرزندي به نام اليوت شدند.
رابرت دونيرو از مريل استريپ به عنوان بازيگر مورد علاقهاش براي ايفاي نقش در كنارش ياد كرده است.
QUAYE در ترانهاش با نام درخشش يكشنبه از او ياد ميكند با اين مضمون: من يك قهرمان هستم، همانند رابرت دونيرو.
دونيرو صاحب رستورانهاي زيادي در نيويورك است از قبيل NOBU, LAYA.
رستوران AGO در غرب هاليوود، رستوران RUBICON در سانفرانسيسكو با شراكت فرانسيس فورد كاپولا و رابين ويليامز و دونيرو ساخته و اداره ميشود.
دونيرو طبق تشخيص پزشكان مبتلا به سرطان پرستات است. او تحت معالجه ميباشد و پزشكان معتقدند كه وي بهبودي كامل پيدا خواهد كرد.
دونيرو و آل پاچينو در فيلم مخمصه باهم بازي كردند كه آن هم تنها در يك پلان در كنار هم ديده شدند.
او در جشنوارهاي در سال 1981 روبان سبز رنگي را بر يقهاش زده بود كه بعدها به صورت يك سنت درآمد. اين روبان ياد بودي بود براي هزاران كودك آفريقايي، آمريكايي كه در قتلهاي زنجيرهاي آتلانتا و جرجيا قرباني شدند. اين روبان را يكي از مادران قربانيان به او داده بود.
نظرات شخصي:
استعداد و ذكاوت در انتخاب ما است.
تظاهر نكردن چيز مهمي است.
مردم سعي نميكنند كه احساسات خود را بروز دهند؛ آنها سعي بر پنهان كردن آن را دارند.
دوست ندارم فيلمهاي خودم را تماشا كنم. وقتي آنها را ميبينم خوابم ميگيرد.
برخي از مردم گمان ميكنند كه بازي در فيلمهاي كمدي بسيار دشوار است اما براي من نقش كمدي بسيار ساده و راحت است.
از نظر من هاليوود شبيه يك طايفه است و بازيگران نيز مثل اهالي اين طايفه هستند. واقعيت اين است كه تهيه كنندگان به دنبال تكيهگاه هستند. آنها اشخاصي هستند كه مثل والدين شما هستند. سرمايه را آنها دارند و به ما بازيگران ميگويند ما شما را دوست داريم و نميتوانيم بدون شما فيلم بسازيم. من سالها در ميان اين افراد بودم و فكر ميكنم ميتوانيم اين كار را حتي بهتر از آنها انجام دهيم.
به پاريس، لندن و همچنين به رم علاقه دارم و به آنجا سفر ميكنم. اما باز هم ميگويم هيچجا نيويورك نميشود. نيويورك در حال حاضر سرگرم كنندهترين شهر جهان است.
هر چقدر سينما بيشتر پيشرفت كرد بيشتر به سمت نابودي رفت. تكنولوژي باعث نابودي روح سينما است و به همين خاطر سينماي كلاسيك را جاودانه ميدانم و عاشق سينماي دهههاي گذشته هستم.
از جملات تحسين برانگيز: هيچگاه مغرور نميشوم. برايم مهم نيست كه در هاليوود چه جايگاهي دارم. مهمترين عاملي كه باعث شد در طول اين ساليان طولاني به فعاليتم ادامه بدهم مردم بودند. تشويق مردم خالصانه و پاك است و همين انرژي زيادي را به من ميدهد.
برايم خداحافظي از سينما غيرممكن است و ميخواهم تا زماني كه توان بازيگري دارم به اين حرفه ادامه دهم و آرزويم اين است كه در صحنه فيلمبرداري و در حين بازي از دنيا بروم.
دستمزدها:
آن را تحليل كن (2003) 20 ميليون دلار
زمان نمايش (2002) 17 ميليون دلار
هدف (2001) 15 ميليون دلار
ملاقات با والدين (2000) 5/13 ميليون دلار
اين را تحليل كن (1999) 8 ميليون دلار
رانين (1998) 14 ميليون دلار
راننده تاكسي (1976) 35 ميليون دلار
جشن عروسي (1969) 50 دلار
بخشي از فيلمشناسي:
سه اتاق در منهتن (ژان پير ملويل، 1965)
سلام مامان (برايان دي پالما، 1970)
طبل را آهسته بزن (جان هناك، 1973)
پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد كاپولا، 1974)
راننده تاكسي (مارتين اسكورسيزي، 1976)
نيويورك، نيويورك (مارتين اسكورسيزي، 1976)
شكارچي گوزن (مارتين اسكورسيزي، 1977)
گاو خشمگين (مارتين اسكورسيزي، 19780)
روزي روزگاري آمريكا (سرجيو لئونه، 1984)
قلب فرشته (آلن پاركر، 1987)
تسخيرناپذيران (برايان دي پالما، 1987)
مخمصه (مايكل مان، 1996)
اتاق ماروين (جري راكس، 1996)
راكي و بولوينكل (2000)
شهري كنار دريا (2002)
زندگينامه نيكول كيدمن(قسمت دوم)
مترجم و گردآورنده: آيسان غفارزاده
پس از ازدواج نيكول كيدمن و تام كروز، عدهاي بر اين عقيده بودند كه شهرت روزافزون كيدمن حاصل ازدواج او با تام است و او از موقعيت و شهرت او براي رسيدن به موفقيت استفاده ميكند. اما دو نقش بعدي كيدمن اين فرضيه را كه او از محبوبيت تام كروز استفاده ميكند را از بين برد. كيدمن در نفرت به نقش تريسي كسينجر به طرز خارقالعادهاي با بيل پلمن، رفتار حيوان صفتانهاي داشت تا جايي كه براي تحقق نيرنگ شيطاني خود، اعضاي بدنش را جدا كرد. سپس در فيلم براي مردن، رفتاري بس شرورانه با مت ديلون داشت. كيدمن كه در رقابتي تنگاتنگ با مگ رايان توانسته بود اين نقش را به دست آورد، براي بازي بهتر به مدت سه روز در مهمانخانه باربارا كاري جز تماشاي برنامههاي بنجل تلويزيوني نكرد. پس از آغاز تمرينات تا پايان فيلمبرداري با لهجه غليظ آمريكايي صحبت كرد و كيدمن كه قبل از اين براي فيلم بيلي بتگيت كانديد جايزه گلدن گلوب شده بود اين بار توانست اين جايزه را از آن خود كند. اين موفقيتها اعتبار خاصي را براي كيدمن به ارمغان آورد و او را صاحب شخصيت هنري مستقل از تام كروز كرد. پس از اين موفقيتها نقشها يكي پس از ديگري ميآمدند. او نقش همسر باردار مايكل كيتون را در زندگي من بازي كرد كه در آن در نقش زني كه به همسرش كمك ميكند تا مرگ زود هنگامش بر اثر سرطان را قبول كند، را ايفا كرد. همچنين او نقش دكتر جيس مريديان را در فيلم بتمن براي هميشه را ايفا كرد. سپس نوبت به سيماي يك زن ساخته جين كمپيون بود كه او در نقش اليزابت آرچر يك زن ثروتمند ظاهر شد كه توسط باربارا هارشي بدجنس فريب ميخورد تا با جان مالكوويچ شرور ازدواج كند.
پس از اين فيلم كيدمن از فرصت استفاده كرد و در كلاسهاي نيويورك اكترز استوديو ثبت نام كرد تا بازيگري به شيوه آكادميك را فرا گيرد. او شش ماه تمام در طول اين كلاسها حضور يافت و توانست تجربيات و يافتههاي جديدي را در عرصه سينما فرا گيرد.
نقش بعدي او بازي در فيلم استنلي كوبريك، فيلمساز بزرگ هاليوود و بازي در مقابل همسرش تام كروز در فيلم چشمهاي كاملاً بسته بود. به اذعان خود كيدمن بازي در فيلم استنلي كوبريك چيزهاي تازهاي را به او آموخت و دريچه تازهاي را در بازيگري به روي او گشود. سپس او در نقش جوليا كلي، يك متخصص سلاحهاي هستهاي كه به جورج كلوني كمك ميكند تا بمبهاي هستهاي قاچاق شده را پيدا كند در فيلم پر حادثه صلحساز ايفا كرد. او همچنين در يك فيلم كمدي جادوگري به نام جادوي عملي در كنار ساندرا بولاك ظاهر شد و بلافاصله پس از اينكه فيلمبرداري طولاني مدت و پر كش و قوس چشمان كاملاً بسته به پايان رسيد در تئاترهاي لندن و برادوي را با بازي در اتاق آبي به كارگرداني سام مندس منفجر كرد.
با وجود اينكه تماشاگران چشمان كاملاً بسته را سرد و خسته كننده يافتند ولي اين فيلم اتفاق بسيار مهمي بوند. منتقدان از آن به عنوان يكي از بهترين فيلمهاي استنلي كوبريك فقيد ياد ميكنند. در اين فيلم او و كروز يك زوج پزشك به ظاهر موفق بودند كه فكر خيانت هر دو آنها را آزار ميدهد. كوبريك در تمام مدت فيلمبرداري طولاني مدت فيلم فشار عصبي زيادي بر بازيگران و عوامل فيلم به خصوص كيدمن و كروز وارد كرده بود. او همچنين اجازه هيچگونه مصاحبه يا انتشار خبري از داستان فيلم را نداده بود. با وجود اين فشارها به نظر ميرسيد كه آن دو كه حالا صاحب دو فرزند ايزابلا جين و كنور آنتوني شده بودند، زندگي خوبي را ميگذراندند. كيدمن خود اظهار داشته بود:
من خيلي احساس خوشبختي ميكنم. چرا كه كسي را پيدا كردهام كه به من آرامش داده و در كنارم ميماند.
اما اتحاد و استحكام رابطه زناشويي آنها بالاخره از بين رفت و تام و نيكول در فوريه سال 2001 از يكديگر جدا شدند.
قبل از جدايي، كيدمن در تريلر ترسناك ديگران ساخته الخاندرو آمنابار، كه كروز نيز يكي از تهيه كنندگان آن بود ظاهر شد. فيلم، آرام سوررئال و به طرز مرگآوري ساكت بود. بازي خارقالعاده كيدمن در نقش يك مادر جوان كه در عمارت ييلاقي زندگي ميكند عملاً نشان داد كه او چگونه ميتواند به يك بازي بكر و عالي در اين فضاي وهمآلود و مرگآور دست پيدا كند. اين فيلم كاملاً وحشتآور يكي از بهترين فيلمهاي ترسناك ساليان اخير شناخته شد ولي اين راز مخفي ماند كه چرا كيدمن به خاطر بازي درخشانش كانديد جايزه اسكار نشد.
اما او با كانديد شدن در موزيكان مولن روژ ساخته باز لورمن اندكي تسلي يافت. و در اين فيلم نقش يك خواننده و ستاره تئاتر زيبا به نام ساتين را بازي كرد. اين خواننده در حالي كه قرار است با يك اشرافزاده ثروتمند ازدواج كند، دل به يك شاعر و نمايشنامهنويس جوان و فقير ميبندد. در اين فيلم او در كنار ايوان مكگرگور آواز خواند و با يكديگر رقصيدند. رقصهاي فيلم، آنچنان پرتنش و پر انرژي بودند كه در هنگام فيلمبرداري زانوي وي آسيب ديد و موجب شد ادامه توليد فيلم براي مدتي به تأخير بيفتد. او كه بلافاصله پس از اين فيلم در ديگران ظاهر شد، وقتي براي استراحت پيدا نكرد و آسيب ديدگي زانوي وي باعث شد تا پس از دو هفته كار از سر صحنه اتاق امن ساخته ديويد فينچر كنارهگيري كند و اين نقش به جودي فاستر سپرده شود.
سپس نوبت به بزرگترين موفقيت او رسيد. او در فيلم ساعتها كه اقتباسي از رمان تحسين برانگيز استيون دالدري بود به نقش نويسنده صاحب نام انگليسي ويرجينيا وولف، دركنار بازيگران بزرگي چون مريل استريپ و جولين مور ظاهر شد. او براي بازي در اين نقش با گريم متفاوت شروع به تحقيقات گسترده در زندگي وولف كرد و براي آنكه هر چه بيشتر در قالب او فرو رود نوشتن با دست راست را آموخت (نيكول كيدمن چپ دست است). صحبت كردن با لهجه انگليسي، حتي سيگار كشيدن و حركات خاص وولف را تمرين كرد و توانست نقش بسيار تأثيرگذار، عميق و درونگرا از اين نويسنده بزرگ را ارائه دهد و جايزه بهترين بازيگر زن، اسكار را بدست آورد.
كسب جايزه اسكار كه بزرگترين جايزه سينمايي عالم سينما است باعث گرديد كه نيكول كيدمن از زير سايه سنگين شوهر سابقش تام كروز به طور كامل خارج شود و به عنوان يك بازيگر توانمند در هاليوود و جهان شناخته شود. آخرين فيلم موفق نيكول كيدمن فيلم مترجم بود كه در كنار شون پن به ايفاي نقش پرداخت. كيدمن پس از كسب جايزه اسكار با وسواس بيشتري نقشها را ميپذيرد و قصد دارد كه با حضور در فيلمهاي موفق و كار با كارگردانان مطرح، جايگاهي را كه با زحمت بدان دست پيدا كرده است را حفظ نمايد. كيدمن امروزه در زمره موفقترين بازيگران زن هاليوود به شمار ميرود و آثار او هميشه مورد توجه منتقدان و تماشاگران سينما است.
كيدمن در كنار ويژگيهاي خاص بازيگري خود، اين روزها از يك جهت ديگر نيز در هاليوود يك استثنا به شمار ميرود. زيرا او برخلاف ديگر ستارگان هاليوود خود را از جنجال و هياهوي مطبوعات و خبرنگاران دور كرده است و با فرزندان خود زندگي آرامي را سپري ميكند. براي كيدمن خانواده از اهميت بسياري برخوردار است و او به همين دليل با هوشمندي خود را از سوژه مطبوعات سينمايي شدن نجات داده است و با آرامي و دقت به فعاليت خود در عرصه سينما ادامه ميدهد و هر روز به موفقيتهاي تازهاي نيز دست پيدا ميكند.
نيكول كيدمن(قسمت اول)
برخلاف آنچه همگان ميپندارند نيكول كيدمن يك استراليايي خالص نيست. چرا كه او در جزاير هونولولو هاوايي در 20 ژوئن 1967 به دنيا آمده و داراي تابعيتي آمريكايي، استراليايي است. پدر او يك متخصص شيمي آلي و روانشناسي باليني، همراه همسرش جانل براي يك پروژه تحقيقاتي به استراليا نقل مكان كرده بود. نيكول كودك فعال و هنرمندي بود و از همان سنين كودكي خيلي زودتر از موقع روي اين فعاليتها تمركز كرد. او كلاسهاي باله را در سن 3 سالگي شروع كرد، در 8 سالگي به آموختن پانتوميم مشغول گرديد و در 10 سالگي نواختن درام را آموخت. اولين نقش او در انظار عمومي هنگامي بود كه در سن 6 سالگي در جشن كريسمس مدرسهشان به شكل يك گوسفند پر سر و صدا در آمده بود. او خيلي زود بزرگ شد.
نيكول كيدمن در كودكي رشد زيادي داشت. او خيلي زود از مرز 180 سانتيمتر گذشت و به همين خاطر دوستانش او را لكلك صدا ميزدند. هنگامي كه به سن نوجواني رسيد فاصلهاش از هم سن و سالانش بيشتر شد. در حالي كه ساير دختران در كنار دريا مشغول بازي و تفريح بودند، نيكول اوقات فراغت خود را در تئاتر فيليپ استريت به آموختن و ديدن ميگذراند. او با الگو قرار دادن و تأثير پذيرفتن از ستارگاني چون جين فوندا، ونسارد گريو و از همه بالاتر كاترين هپبورن، ديد بسيار وسيعي پيدا كرد.
در 14 سالگي اتفاقات تازهاي در زندگي نيكول رخ داد. به عنوان نشانهاي از اتفاقات جديد يك شب نيكول نامهاي حاكي از تبريك و تشويق يكي از تماشاگران تئاتري كه در آن بازي ميكرد، دريافت كرد. نويسنده نامه از نيكول براي بازي در يك فيلم كوتاه تجربي دعوت كرده بود. نيكول اين تقاضا را به دليل تداخل داشتن با امتحانات مدرسهاش نپذيرفت. اين اتفاق بسيار مايه تأسف بود. چرا كه آن دانشجو جين كمپيون بود. كسي كه بعدها فيلم مشهوري چون پيانو و سپس فيلم سيماي يك زن كه نيكول هم در آن نقشآفريني كرده بود را ساخت.
نقشهاي اصلي كمكم پيدا شدند. ابتدا چند نقش تلويزيوني و سپس يك موفقيت غيرمنتظره. اولين نقش سينمايي كيدمن در كريسمس بوتهزار بود. فيلمي راجع به يك خانواده فقير كه به اسب مسابقه خود تكيه كردهاند تا با پيروزي در مسابقه روز اول سال براي خود پولي فراهم سازند. متأسفانه اسب دزديده ميشود و بچهها با كمك يك نفر بومي به دنبال سارق ميروند. فيلم براي نيكول كيدمن يك موفقيت بسيار بزرگ بود.
همچنان كه نيكول تحصيلاتش را در تئاتر استراليا براي جوانان و تئاتر جوانان سن مارتين در ملبورن ادامه ميداد، پس از مدتي نقشها يكي پس از ديگري به سراغش آمدند. او به نقش يك ستاره مسابقات دبيرستاني كه در مييابد كه در زندگي چيزهاي با ارزشتري از ورزش نيز وجود دارند در سريال تلويزيوني برندگان، در فيلمي سرگرم كننده و پر سر و صدا به نام راهزنان بي ام ايكس، و در فيلم ويدئويي از پت ويلسون به نام دختر تصادم ظاهر شد. سپس در 17 سالگي در مجموعه تلويزيوني از توليدات ديزني به نام رودخانه پنج مايلي ظاهر شد. اين سريال راجع به يك ماجراي عاشقانه خانوادگي در استرالياي غربي بود. پنج روز فيلمبرداري در هفته طي هفت ماه به كيدمن اعتمادي حياتي براي كار در مقابل دوربين داد.
سپس ناگهان يك اتفاق ناگوار افتاد. مادر او جانل دچار سرطان شد. نيكول براي كمك به مادرش مجبور شد مدتي از بازيگري كنارهگيري كند.
خوشبختانه تلاشهاي خانواده ميسر شد و جانل توانست به زندگي خود ادامه دهد. نيكول دوباره به كار بازگشت و با بازي در پنج فيلم ديگر از جمله ويليس و بروك، فيلم آيندهگراي ارباب شب و سوار بر باد، موقعيت خود را مستحكمتر نمود. كيدمن پس از اين فيلم عاشق بازيگر سوار بر باد تام برنيسون شد و به مدت سه سال با او در ارتباط بود.
سپس يك پيشرفت بزرگ ديگر؛ او در مجموعهاي به نام ويتنام به نقش يك دختر مدرسهاي سر به هوا و معترض كه وارد فعاليتهاي سياسي دهه هفتادي ميشود، بازي كرد. اين مجموعه راجع به فعاليتهاي سربازان استراليايي در ويتنام و همينطور اضطراب سياسي و عمومي در استراليا بود. در همين حال كيدمن براي خود آپارتماني پيدا كرده و براي اولين بار خود كار تميز كردن خانه و پخت و پز را به عهده گرفت. كيدمن در اين دوران تصميم جدي خود براي ادامه فعاليت هنري و بازيگري را گرفت. بنابراين با هايز كه ميخواست درگيريك پروژه جديد شود همراه شد. اين پروژه از زمان نوشته شدن رمان توسط چارلز ويليامز شروع شده بود. اورسن ولز در سال 1963 به همراه لارنس هاروي و ژان مورو قصد ساختن آن را داشت اما هاروي در هنگام فيلمبرداري درگذشت و پروژه به زماني ديگر موكول گرديد. بيوه ولز نيز از فروش آن به هر استوديوي هاليوودي سر باز زد. چرا كه اعتقاد داشت آنها با همسر از دست رفتهاش بسيار تحقيرآميز برخورد كردهاند. نهايتاً او امتياز فيلم را به كندي و ميلر فروخت و آنها از هايز دعوت به عمل آوردند.
در ابتدا نظر بر اين بود تا از سيگورني ويور يا دبرا وينگر براي نقش همسر سام نيل كه در يك قايق تفريحي توسط يك بيمار رواني كه نقش آن را بيلي زين بازي ميكرد به گروگان گرفته شده، استفاده شود. اما هايز بدون توجه به اينكه اين شخصيت بيش از 30 سال سن دارد و كيدمن تنها 19 سال دارد شروع به طرفداري از او براي اين نقش كرد كه در نهايت كارگردان فيليپ نويس كه بعدها جنگهاي ميهن پرستانه و كلكسيونر استخوان را ساخت، متقاعد شد. كيدمن يك ماه پيش از شروع فيلمبرداري در سر صحنه حاضر شد تا بتواند قايقراني با يك قايق تفريحي 25 متري را بياموزد. او شروع به آموختن طرز ايستادن و تكنيكهاي مكالمه كرد تا بتواند مسنتر به نظر آيد. با مادرهايي كه همانند شخصيت فيلم فرزندانشان را از دست داده بودند ملاقات و گفتگو كرد.
توليد فيلم شروع شد و گروه سه ماه و در بيشتر اوقات در صخرههاي مرجاني دريا مشغول به كار شدند. مرگ آرام بسيار براي نيكول ثمربخش بود. ويتنام جايزه انستيتوي فيلم استراليا را براي او به ارمغان آورد. اما موفقيت بزرگتري درانتظار او بود. در جشنواره فيلم ژاپن نيكول پيغامي از طرف نمايندگان تام كروز دريافت كرد كه از او خواسته بود تا براي پروژه بعدي او يعني فيلم روزهاي تندر به كارگرداني توني اسكات با وي همبازي شود. او پيش از اين نيز براي ايفاي نقش به آمريكا سفر كرده بود و فكر ميكرد كه اين بار نيز اميد چنداني براي پذيرفته شدن نيست. اما حال سفري مجاني به لس آنجلس براي ملاقات با تام كروز و نمايندگانش در اتاق كنفرانس يك هتل مجلل فراهم شده بود. او از اينكه خيلي بلندقدتر از اين ابرستاره بود احساس شرمساري ميكرد و مطمئن بود كه رد خواهد شد. اما روز پس از ملاقات با خبر شد كه پذيرفته شده است و مشكل بلندي قد براي تام اهميتي ندارد.
بنابراين نيكول به مدت 5 هفته در ساحل ديتونا به نقش پرستار تام كروز كه راننده اتومبيلهاي مسابقهاي بود را بازي كرد كه علاوه بر نگهداري از او در راهش براي رسيدن به اوج افتخار به وي كمك ميكند. البته اين فيلم داراي حواشي زيادي بود كه مورد علاقه رسانهها شد. زمزمههايي همه جا را پر كرده بود كه كروز و كيدمن با يكديگر رابطه دارند. چرا كه كروز درست چند هفته قبل از پايان فيلمبرداري از همسرش ميمي راجرز جدا شده بود. كيدمن اصرار داشت كه اين رابطه تا چندي پس از آن به وجود نيامده بود. اما او در مراسم اسكار سال 1990 بازو به بازوي كروز ديده شد و آن دو در كريسمس همان سال در يك خانه اجارهاي در تلوريد كلورادو با يكديگر ازدواج كردند. ناگهان كيدمن تبديل به يك ستاره شد البته نه فقط به خاطر موضوع ازدواجش. مجموعه تلويزيوني بانكوك هيلتون كه در آن نقش زني را داشت كه نادانسته مقداري مواد مخدر را جابهجا كرده و سپس به يك زندان بسيار نامطبوع فرستاده ميشود. سپس او در نقش يك زن خياباني در بيلي بتگيت، سپس در نقش الهه و معشوقه كروز، شانون كريستي در حماسه تبعيد و رستگاري دورتر و دورتر ساخته ران هاوارد ظاهر شد.
آشنايي با يك هنرمند
هديه تهراني: هميشه در اوج
بدون ترديد هديه تهراني را بايد در زمره موفقترين بازيگران زن سينماي پس از انقلاب قرار داد. بازيگري كه حضورش در هر فيلمي، فروش آن را تضمين ميكند. او در حال حاضر تنها بازيگري است كه تقريباً تمام فيلمهايي كه در آن حضور داشته است با موفقيت تجاري روبهرو بوده كه اين نكته مهمترين ويژگي او به شمار ميرود.
هديه تهراني بدون آنكه داراي تجربه تحصيلات آكادميك در زمينه بازيگري باشد، با فيلم سلطان به كارگرداني مسعود كيميايي به عرصه سينماي ايران گام نهاد، فيلم سلطان شروع خوب و ايدهآلي براي او براي رسيدن به شهرت و محبوبيت بود. هديه تهراني با هوشمندي ذاتي خود به خوبي از فرصت همكاري با اين كارگردان مشهور و به نام استفاده كرد و با اولين بازي سينمايي خود توجه همه را به سوي خود جلب كرد. به هر حال مسعود كيميايي يكي از نامهاي بزرگ در سينماي ايران به شمار ميرود و آثار او هميشه مورد توجه تماشاگران و منتقدان قرار ميگيرد و همين موضوع باعث توجه همه به او به عنوان يك چهره تازه بود.
حكايت بازيگري هديه تهراني در سينماي ايران از آنجا آغاز ميشود كه براي اولين بار آزيتا حاجيان و همسرش محمدرضا شريفينيا به او پيشنهاد بازيگري در سينما را ميدهند ولي تهراني در آن زمان تمايل چنداني به حضور در سينما و بازيگري نداشت و به همين علت اين دعوت را نپذيرفت. زماني كه داريوش مهرجويي قصد داشت فيلم ليلا را بسازد، هديه تهراني براي بازي در نقش ليلا به او معرفي شد ولي وي پس از مطالعه فيلمنامه از حضوردر اين فيلم عذرخواهي كرد. پس از آن عكسهاي تهراني كه براي تست گريم فيلم ليلا گرفته شده بود توسط رضا رخشان عكاس اين پروژه به كارگردانها و تهيه كنندگان مختلف ارايه شد. ايرج قادري براي ميخواهم زنده بمانم و كيانوش عياري براي بودن يا نبودن از او براي بازي در اين فيلمها دعوت كردند اما در كمال شگفتي تهراني بازي در اين آثار را رد كرد. شايد هديه تهراني طالع شانس خود را در حضور در فيلم مسعود كيميايي ميديد و به همين خاطر مدتها به انتظار نشست تا روزي كه مسعود كيميايي از او براي بازي در فيلم سلطان دعوت به عمل آورد.
هديه تهراني با دريافت 60 هزار تومان در فيلم سلطان به بازي پرداخت. حضور تهراني در فيلم سلطان صرفاً يك تجربه براي او به حساب ميآيد. زيرا بازي او از لحاظ تكنيك بازيگري نكته خاصي نداشت و تنها ويژگي برجسته او در اين فيلم نگاه نافذ و چهره سرد او در نقش دختر سرايدار بود. فيلم سلطان را بايد معرفينامه هديه تهراني در سينماي ايران دانست.
تهراني پس از سلطان در غريبانه به كارگرداني احمد اميني ايفاي نقش كرد. او در اين فيلم ايفاگر نقش بهرخ ثابتي بود. او در غريبانه به نوعي بازي خود در سلطان را تكرار كرد و هيچ چيز تازهاي را نسبت به كار قبلي خود ارائه نداد. در واقع هديه تهراني در غريبانه هيچ تلاشي براي خارج شدن از قالب قبلي خود كه در سلطان آن را انجام داده بود نكرد و احمد اميني كارگردان فيلم نيز اين نكات را به او گوشزد نكرد.
هديه تهراني پس از اين دو فيلم متوسط، با فيلم قرمز به كارگرداني فريدون جيراني جهش خيره كنندهاي را در عرصه سينماي ايران تجربه كرد. سوژه فيلم، پرداخت دقيق و حرفهاي فريدون جيراني در كنار بازيهاي زيباي هديه تهراني و محمدرضا فروتن، قرمز را بدل به يكي از آثار موفق سينماي ايران كرد. جيراني با شناختي كه از تهراني داشت سعي كرد از سردي چهره و اعتماد به نفس او استفاده مثبتي كند. لذا با پرداختي دقيق هستي مشرقي پديد آمد. زني با صلابت كه در مقابل مردان ميايستد و اهل مبارزه است. هستي مشرقي با بازي هديه تهراني ارائه چهرهاي تازه از زن در سينماي ايران بود. تا قبل از قرمز زنان در سينماي ايران نقشي منفعل را ايفا ميكردند و در فيلمها هميشه به نوعي تابع بيچون و چراي مردان بودند. اما هستي مشرقي با بازي هنرمندانه هديه تهراني چهره تازهاي از زن را در سينماي ايران به تصوير كشيد. هديه تهراني پس از اين فيلم تبديل به ستاره سينماي ايران شد. در واقع او پس از نيكي كريمي دومين ستاره بزرگ سينماي تجاري ايران به شمار ميرفت.
تهراني پس از درخشش در قرمز در فيلم سياوش به كارگرداني سامان مقدم حضور پيدا كرد. بازي در سياوش به نوعي بازگشت هديه تهراني به همان نقشي بود كه در غريبانه آن را ايفا كرده بود. سياوش اگرچه در گيشه فيلمي موفق بود اما براي هديه تهراني كه در جاده موفقيت حركت ميكرد يك ترمز به حساب ميآيد. حضور بعدي هديه تهراني در سينما بازي در فيلم شوكران اثر جنجالي بهروز افخمي بود. سوژه بديع و جسارتآميز فيلم به همراه حواشي كه در زمان اكران فيلم به وجود آمد باعث گرديد شوكران و هديه تهراني به كانون توجه همه تبديل شوند. تهراني در فيلم شوكران نقش پرستاري را داشت كه از ازدواج موقت با يك مرد متأهل باردار ميشود. او در شوكران نيز همان زن سختكوش و متكي به خود بود و تهراني در اين فيلم بار ديگر استعداد ذاتي خود را در عرصه بازيگري به رخ همه كشيد.
فروش بالاي فيلمهايي نظير قرمز و شوكران باعث گرديد تهيه كنندگان براي تضمين فروش بالاي فيلم خود به سراغ هديه تهراني بروند. دستهاي آلوده، آبي، پارتي، چتري براي دو نفر چهار فيلمي بودند كه بر اساس همين تفكر تجاري حاكم بر سينماي ايران با بازي هديه تهراني به فروش قابل توجهاي دست يافتند. ولي هيچكدام از اين آثار تغييري در نوع بازي تهراني ايجاد نكرد و او همچنان همان كليشههاي گذشته را در بازي خود تكرار ميكرد. علاوه بر اين او در اين سالها به تيتر اول مطبوعات زرد تبديل شد كه هر روز مطلب يا خبري دروغين از او در آنها به چاپ ميرسيد و اين نكته در كنار ارائه تصويري كليشهاي هديه تهراني را بسيار آزار ميداد.
فضاي يكنواخت كاري تهراني به همان منوال معمولي طي ميشد تا اينكه ناصر تقوايي كارگردان گزيدهكار سينماي ايران تصميم به ساخت كاغذ بيخط گرفت. تقوايي از هديه تهراني براي بازي در كنار خسرو شكيبايي دعوت كرد. حضور در كاغذ بيخط را بايد بزرگترين شانس حرفهاي هديه تهراني دانست. تقوايي با استفاده از نفوذ و قدرت كارگرداني خود هديه تهراني را مجبور كرد تا از قالب هميشگي فاصله گيرد. سختگيريها و تذكرات مداوم كارگردان باعث گرديد بازي جديدي از هديه تهراني به نمايش درآيد. هديه تهراني در اين فيلم از تقوايي آموخت كه در هر سكانس فيلم بايد با توجه به حال و هواي آن سكانس چهره و نوع بازي متفاوتي را ارائه داد و ارائه چهرهاي يكنواخت در سرتاسر فيلم به فيلم و بازيگر لطمه وارد ميكند.
هديه تهراني در ادامه فعاليت سينمايي خود در آثاري نظير زمانه، دنيا، دختر ايروني حضور پيدا كرد. كه اين آثار نيز در ادامه همان روند آثار تجاري كه صرفاً گيشه را مورد توجه قرار داده است، قرار ميگيرد. اما خانهاي روي آب به كارگرداني بهمن فرمانآرا فصل ديگري از حضور هديه تهراني در سينماي ايران است. تهراني در اين فيلم در كنار بازيگران بزرگي نظير جمشيد مشايخي، عزتالله انتظامي و رضا كيانيان حضور پيدا كرد. فيلمنامه قوي، كارگرداني موفق در كنار تيم بازيگري با تجربه و حرفهاي باعث گرديد كه هديه تهراني بار ديگر بازي قابل قبولي را از خود ارائه دهد و حضور او در خانهاي روي آب در زمره موفقترين آثار سينمايي او به شمار ميرود.
تجربه سالها حضور در سطح اول سينماي ايران به هديه تهراني اين درس را آموخت كه اگر ميخواهد حضور خود را در سينماي ايران تداوم بخشد بايد خود را از مهلكه كليشه شدن نجات دهد. زيرا عمر كليشهها در سينما محدود است و اصولاً كليشه زمان و موقعيت خاصي دارد و در هر دوره با توجه به شرايط نياز به يك بازيگر و يك نوع نگاه به عنوان كليشه احساس ميشود. به همين دليل تهراني سعي كرد با حضور در نقشهاي مختلف خود را از اين مهلكه نجات دهد. حضور در دوئل و جايي براي زندگي در زمره اين تصميمات حرفهاي و درست هديه تهراني است.
هديه تهراني حضور در دوئل به كارگرداني احمدرضا درويش را عليرغم زمان كوتاه حضورش در فيلم پذيرفت تا فضاي تازهاي را تجربه كند و سپس در جايي براي زندگي به كارگرداني محمدرضا بزرگنيا براي اولين بار در نقش مادري كه فرزندش در آستانه ازدواج قرار دارد حال و هواي تازهاي را تجربه كرد تا بتواند نشان دهد كه توانايي حضور در انواع ژانرهاي سينمايي را دارد.
هديه تهراني اگرچه به طور آكادميك وارد عرصه هنر بازيگري نشده است اما با استفاده از هوش ذاتي خود مسير ترقي را پيموده است. به گونهاي كه امروزه او به عنوان نماد سينماي تجاري به شمار ميرود و از جايگاه خاصي در ميان بازيگران سينماي ايران برخوردار است. اين ويژگي اگر با ارتقاء سطح بازيگري او نيز همراه شود آنگاه ميتوان از هديه تهراني به عنوان يك بازيگر ممتاز و ماندگار در سينماي ايران ياد كرد.
فيلمشناسي هديه تهراني: سلطان و غريبانه سال 76، سياوش، شوكران و قرمز سال 77، دستهاي آلوده سال 78، آبي، پارتي و چتري براي دو نفر سال 79، خانهاي روي آب، زمانه، كاغذ بيخط سال 80، آبادان، دختر ايروني و دنيا سال 81، جايي براي زندگي، چشمهايم خاكستري شد، دوئل سال 82، شبانه سال 1383.
جوايز و كانديداتوري هديه تهراني:
برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن هفدهمين جشنواره فيلم فجر براي قرمز.
كانديد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن چهارمين جشن خانه سينما براي شوكران.
مترجم و گردآورنده: بهروز رحيمي فرد
لئوناردو ديكاپريو
لئوناردو ويليام ديكاپريو در 11 نوامبر سال 1974 در هاليوود به دنيا آمد. پدر لئونارد تصويرگر كتاب كودكان بود. او علاوه بر اين يك مؤسسه انتشاراتي را نيز اداره ميكرد. مادر لئونارد، مرلين مشاور حقوقي بود. پدر و مادر لئونارد در حالي كه او سن و سال كمي داشت به دليل اختلافاتي كه با يكديگر داشتند از هم جدا شدند و لئونارد كوچك به مادرش سپرده شد. پدر لئونارد پس از اين اتفاق بار ديگر ازدواج كرد. اما مادرش كه حالا نگهداري از او را به عهده داشت هيچگاه حاضر نشد با مرد ديگري ازدواج كند و بدين خاطر لئونارد از مادرش هميشه به نيكي ياد ميكند.
لئونارد در كودكي زياد به درس خواندن علاقه نداشت. اما مادر علاقمند بود تا فرزندش به تحصيلات ادامه داده و همين اصرارها باعث گرديد او براي تحصيل در دبيرستان به مدرسه شبانهروزي جان مارشال واقع در لوس فيلز برود. بيعلاقگي لئونارد به تحصيل در دوران دبيرستان نيز ادامه داشت و به همين علت پس از مدتي دبيرستان را رها كرد و به خانه بازگشت. پس از بازگشت لئونارد مادر او به خاطر ناراحتي از عدم ادامه تحصيل لئونارد دچار حمله قلبي شد و به همين دليل روانه بيمارستان شد. اين زمان بود كه لئونارد متوجه شد كه چقدر ادامه تحصيل او براي مادرش اهميت دارد. به همين دليل زماني كه مادرش سلامتي خود را بازيافت لئونارد بلافاصله عازم دبيرستان جان مارشال شد و اين بار تا پايان دوران متوسطه با موفقيت به تحصيلاتش ادامه داد.
لئونارد در دوران كودكي چهره معصومانه و بانمكي داشت و همينطور به سينما نيز علاقه زيادي نشان ميداد. اين عوامل سبب شد مادرش او را براي تست بازي در آگهيهاي تجاري به تلويزيون ببرد. خيلي زود چهره معصومانه و جذاب او مورد توجه سازندگان آگهيهاي تجاري قرار گرفت. لئونارد سپس در چند آگهي بازرگاني مشغول به بازي شد و وقتي 14 ساله شد، اولين قرارداد حرفهاي خود را براي بازي در آگهي تجاري منعقد كرد. در اين سنين دي كاپريو به صورت جدي در اين گونه برنامه حضور داشت و همين باعث گرديد او به چهرهاي شناخته شده در اين زمينه بتديل شود. دي كاپريو علاوه بر حضور در اين گونه آگهيها، چندين فيلم آموزشي كودكان نيز به ايفاي نقش پرداخت كه همگي اين كارها در حقيقت پيش زمينه ورود او به عالم سينما گشت.
دي كاپريو با آشنا شدن با فضاي كارهاي سينمايي كمكم به بازيگري علاقه پيدا كرد و در سن 16 سالگي تصميم گرفت كه به يك بازيگر تبديل شود. به همين دليل در چند كلاس آموزش بازيگري حضور پيدا كرد و شروع به آموزش فنون مقدماتي بازيگري شد. درست 2 سال بعد او در حاليكه تنها 18 سال داشت حضور در جلوي دوربين سينما را تجربه كرد. اگرچه نقش دي كاپريو در فيلم بسيار كم رنگ بود. اما اين فيلم براي شروع براي او بد نبود. فيلم بعدي كه دي كاپريو در آن حضور پيدا كرد فيلم چه كسي گيلبرت را خورد نام داشت. او در اين فيلم در كنار جاني دپ كه در آن روزها در حال تبديل شدن به يك ستاره بزرگ بود حضور پيدا كرد و تركيب دو نفره اين دو باعث گرديد فيلم مورد توجه قرار گيرد و بازي خوب و روان دي كاپريو براي او جايزه آكادمي را به همراه آورد. بله درست است اولين جايزه سينمايي آن هم در آستانه 20 سالگي براي او يك موفقيت بزرگ به شمار ميرفت.
سومين اثر سينمايي دي كاپريو در مقام بازيگر زندگي اين پسر نام داشت. به گفته دي كاپريو حضور در اين فيلم بزرگترين شانس زندگي او بوده است. زيرا در اين فيلم در كنار استاد مسلم بازيگري رابرت دنيرو به ايفاي نقش پرداخت. دي كاپريو در اين فيلم در نقش يك جوان شرور ظاهرشد كه با ناپدرياش دنيرو مشكل دارد. فيلم زندگي اين پسر باعث گرديد دي كاپريو با دنيرو بيشتر آشنا شود و اين آشنايي باعث شد كه دنيرو به او پيشنهاد كند تا در كلاسهاي بازيگري او حضور پيدا كند. دنيرو به خوبي به استعداد نهفته لئونارد پي برده بود و ميخواست تلاش كند تا استعداد او هدر نرود و به راستي هم چنين شد. دي كاپريو مشتاقانه پيشنهاد دنيرو را پذيرفت و به مدت يك سال به طور مداوم در كلاسهاي بازيگري دنيرو شركت كرد. حضور در اين كلاس حداقل فايدهاي كه براي دي كاپريو جوان داشت اين بود كه زماني كه جيمز كامرون قصد ساخت تايتانيك را داشت دنيرو او را به جيمز كامرون معرفي كرد و در نهايت او توانست در فيلم موفق تايتانيك حضور يابد.
برنده و بازنده چهارمين فيلم كارنامه كاري دي كاپريو است. فيلمي به كارگرداني سام ريمي كسي كه بعدها مرد عنكبوتي را كارگرداني كرد. دي كاپريو در اين فيلم در كنار بازيگران بزرگي نظير شارون استون، جين هاكمن و راسل كرو به ايفاي نقش پرداخت. دي كاپريو در اين فيلم كه اتفاقات مربوط به نبرد كابويها بود نقش يك كابوي جوان را بازي ميكرد.
دفترچه خاطرات بسكتبال فيلم بعدي دي كاپريو يك فيلم جوان پسندانه با موضوع ورزش بسكتبال بود. دي كاپريو در اين فيلم در نقش يك جوان علاقمند به ورزش بسكتبال به ايفاي نقش پرداخت.
سال 1996 سال پر كاري براي اين جوان جوياي نام هاليوودي بود. در اين سال ستاره بخت ديكاپريو كمكم شروع به درخشيدن كرد. او در اين سال ابتدا در فيلم رومئو و ژوليت بازي كرد. فيلمي كه بر اساس رمان معروف شكسپير ساخته شد. دي كاپريو به خاطر بازي زيبايش در اين فيلم جايزه بهترين بايگر نقش اول فستيوال برلين را از آن خود كرد. دي كاپريو پس از ين فيلم در فيلم اتاق ماروينگ به كارگرداني جري زاكس بازي كرد. حضور در اين فيلم نيز بنا به توصيه دنيرو كه خود در اين فيلم حضور داشت به كارگردان فيلم براي دي كاپريو مهيا شد. دي كاپريو در اين فيلم براي اولين بار بازي در مقابل يك سوپراستار زن را تجربه كرد. اين ستاره كسي نبود جز مريل استريپ. بازي در مقابل مريل استريپ كه يكي از بزرگترين ستارگان عالم سينما به شما ر ميرود يكي از مهمترين تجربههاي حرفهاي دي كاپريو به شمار ميرود.
پس از اين دو فيلم نوبت به تايتانيك رسيد. فيلمي كه دي كاپريو را به اوج شهرت و محبوبيت رسانيد. از زماني كه جيمز كامرون مراحل ساخت فيلم تايتانيك را آغاز كرد ميشد حدس زد كه اين فيلم به يكي از بزرگترين فيلمهاي تاريخ سينما بدل خواهد شد. تحقيقات وسيع و چندين ساله جيمز كامرون در كنار بودجه 200 ميليوني فيلم حكايت از پروژه عظيمي را ميداد كه هر بازيگري آرزو ميكند در طول عمر حرفهاي خود يك بار حضور در چنين فيلمهايي را تجربه كند و دي كاپريو با توصيه رابرت دنيرو و پس از تستهاي مختلف اين شانس را يافت كه در نقش جك در تايتانيك بازي كند. با توجه به سر و صدايي كه توليد فيلم به پا كرده بود همه منتظر بودند تا ببينند كه بازيگران فيلم چه كساني هستند و اين فرد كسي نبود جز دي كاپريو كه بايد گفت كه هيچ كس جز او قادر نبود نقش جك را به آن گونه كه دي كاپريو آن را اجرا كرد، اجرا كند. دي كاپريو و كيت وينسلت كه در اين فيلم نقش رز را بازي ميكرد، در اين فيلم ملودرام عاشقانهاي را به وجود آوردند كه توانست 400 ميليون دلار فقط در سينماهاي آمريكا از فروش بليط به دست آورد.
تايتانيك در 11 رشته نامزد جايزه اسكار شد و دي كاپريو به خاطر اين فيلم نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر از جشنواره گلدن گلوب شد. اما متأسفانه موفق نشد اين جايزه را به دست آورد. پس از فيلم تايتانيك شايعات فراواني مبني بر ازدواج دي كاپريو و وينسلت منتشر شد اما اين ازدواج هيچ گاه صورت نگرفت زيرا درست در همان روزهايي كه شايعه ازدواج او و وينسلت به شدت داغ بود او در كنار همسرش كه يك مدل به نام كريستين زانگ روزگار خوشي را سپري ميكرد. البته ارتباط دي كاپريو و زانگ نيز چندان دوامي نداشت و اين دو در سال 98 پس از 2 سال آشنايي از هم جدا شدند.
پس از موفقيت عظيم تايتانيك، دي كاپريو به ستارهاي بدل شد كه حضورش در هر فيلمي فروش آن را در گيشه تضمين ميكرد. او حالا صاحب دستمزدي 20 ميليون دلاري بود و در زمره گرانترين بازيگران هاليوود قرار داشت. دستمزد و وسوسه پول باعث گرديد دي كاپريو در فيلم ضعيف مردي با ماسك آهني حضور پيدا كند. اما فيلم در اكران با عدم استقبال مردم روبهرو شد و اين شكست اعتبار تجاري دي كاپريو را خدشهدار كرد. پس از اين فيلم بود كه منتقدان زبان به انتقاد او گشودند و او را بازيگري خواندن كه تنها به خاطر چهره زيبايش مورد توجه قرار گرفته است. پس از اين حوادث لئونارد تصميم گرفت ديگر در هر فيلمي حضور پيدا نكند و از آن به بعد او تبديل به بازيگر گزيدهكاري شد.
در سال 1998 او در فيلم عكس به كارگرداني وودي آلن شركت كرد. البته نقش وي در اين فيلم يك نقش فرعي بود. اما براي دي كاپريو مهم حضور در فيلم كارگرداني چون وودي آلن مهم بود. ستاره اقبال پنج سال بعد از موفقيت تايتانيك بار ديگر به دي كاپريو چشمك زد. مارتين اسكورسيزي دي كاپريو را براي بازي در فيلم دار و دسته نيويوركي انتخاب كرد.
اكسورسيزي در مورد اين انتخاب ميگويد: خيليها گمان ميكردند من او را به خاطر حضوردر تايتانيك انتخاب كردم. اما اينطور نبود. وقتي فيلم برنده و بازنده را ميديدم با خود گفتم مارتين اين جوان همان كسي است كه به دنبالش هستي و به خاطر استعدادي كه از او سراغ داشتم از او براي بازي در فيلم دعوت كردم.
موفقيت دار و دسته نيويوركي بار ديگردي كاپريو را به سطح اول هاليوود بازگرداند اما دي كاپريو اين بار ميدانست كه چگونه بايد موفقيت ويژه خود را به عنوان يك بازيگر مشهور حفظ كند و اين مهمترين درسي بود كه او از حوادث ساليان بعد از بازي درتايتانيك به خوبي آموخته بود.
پس از دار و دسته نيويوركي بار ديگرسيل پيشنهادات به سوي او روانه شد اما او با صبر و دقت فراوان بالاخره حضور در فيلم اگه ميتوني منو بگير به كارگرداني استيون اسپيلبرگ را پذيرفت. دي كاپريو در اين فيلم با تام هنكس همبازي شد. اگه ميتوني منو بگير اگرچه در گيشه آنچنان موفق نبود اما حضور در فيلم اسپيلبرگ بر اعتبار و وزن هنري دي كاپريو افزود.
اما در زندگي شخصي دي كاپريو هميشه دچار نوسان بوده است. او پس از جدايي از زانگ در سال 98 با وسنا هايدن آشنا شد. هايدن نيز همچون زانگ يك مدل بود. رابطه دي كاپريو با هايدن بسيار كوتاه بود ودر سال 2000 اين ارتباط پايان يافت. سومين رابطه ناموفق دي كاپريو با يك مدل برزيلي بود كه مانند ساير نمونههاي ازدواج هاي هاليوودي فرجامي جز جدايي به همراه نداشت.
دي كاپريو نيز مانند بقيه ستارگان هاليوود هيچ گاه زندگي خانوادگي موفقي نداشته است. اما در زمينه بازيگري او در زمره مشهورترين بازيگران به شمار ميرود. دي كاپريو توانسته است علاوه بر كمك گرفتن از چهره جذابش، در طول فعاليت هنري خود به قابليتهاي هنري و فنون بازيگري تسلط پيدا كند و تلفيق اين دو در كنار هم از او يك ستاره محبوب و دوست داشتني ساخته است. كسي كه توانست در ميان راه فعاليت هنري، خود را از قافله ستارگان زودگذر سينما جدا كند و با حضور در آثار ارزشمند سينما از خود چهره يك ستاره موفق را بسازد. آخرين فيلمي كه از دي كاپريو به نمايش درآمده است هوانورد به كارگرداني مارتين اسكورسيزي است كه از فيلمهاي موفق سال 2004 به شمار ميآيد.
سرگذشت يك ستاره
اورلاندو بلوم: ستاره شدن در اوج جواني
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
اورلاندو بلوم در 13 ژانويه سال 1977 در كنتبري متولد شد. مادرش سونيا تاجر و نويسنده بود كه در مدرسه كودكان خارجي زبان درس ميداد. پدرش هري، پروفسور وكالت در دانشگاه كنت بود.
از نظرديگران هري يك قهرمان بزرگ بود. او اهل آفريقاي جنوبي بود و كسي بود كه بيشتر عمرش را به مبارزه با نژادپرستي در آفريقاي جنوبي گذرانده بود. مبارزات هري با نوشتن مقالاتي بود كه با اولين داستانش با نام اپيزود در سال 1956 آغاز شد.
متأسفانه هري پدراورلاندو زماني كه اورلاندو تنها 4 سال داشت فوت كرد و سونيا را در بزرگ كردن اورلاندو و خواهر بزرگترش با نام سامانتا كه دو سال از اورلاندو بزرگتر بود تنها گذاشت. سونيا كارخوبي داشت و همين شغل مناسب باعث شد كه سونيا بتواند يك زندگي متوسط را براي فرزندانش تأمين نمايد. سونيا به علايق كودكانش اهميت فراواني ميداد و تلاش ميكرد كه به همه خواستههاي كودكانش جامه عمل بپوشاند، به طوريكه اورلاندو در كودكي شيفته زبان، عكاسي و همچينن يك سواركار ماهر بود. سواركاري يكي از مهمترين علايق اورلاندو در كودكي بود و همين علاقه و مهارت او در سواركاري بعدها باعث موفقيت و به دست آوردن نقشهاي گوناگون در عرصه سينما براي او شد.
اورلاندو از زماني كه وارد مدرسه شد به تئاتر نيز علاقه نشان داد و در داستانهايي كه در مدرسه اجرا ميشد به ايفاي نقش پرداخت. اورلاندو در بازيگري آنقدر از خود ذوق و شوق نشان ميداد كه در مدرسه هميشه بهترين نقشها براي او درنظر گرفته ميشد و الحق هم كه او از عهده آنها به خوبي برميآمد. سونيا مادر اورلاندو نيز تا آنجا كه ميتوانست و وقتش اجازه ميداد كودكان را به تماشاي نمايش و موسيقي ميبرد.
زماني كه اورلاندو 12 ساله بود در تعطيلات كريسمس به همراه خانوادهاش راهي بوستون شدند. در بوستون يكي از نزديكان آنها كه تهيه كننده هنري بود و در لسآنجلس كار ميكرد براي آنها فيلمهاي متعددي را اجاره كرد تا آنها در طول تعطيلات آنها را تماشا كنند. يكي از اين فيلمها The Hustlers نام داشت كه بازيگر اصلي آن پل نيومن مشهور بود. بازي پل نيومن در اين فيلم آنقدر اورلاندو را تحت تأثير قرار دادكه او همان زمان تصميم گرفت بازيگر شود.
اورلاندو از همان زمان سنين نوجواني بسيار خيالپرداز و متفكر بود. او هيچگاه دوست نداشت كه ديگران بدانند كه پدرش هري بلوم بوده است. زيرا هري بلوم زماني كه 64 ساله بود، اورلاندو به دنيا آمد و به همين خاطر اورلاندو تصور كرد كه اين موضوع كه يك مرد 64 ساله صاحب فرزند شود نكته جالبي نيست و به همين خاطر به ديگران هميشه ميگفت كه پدر واقعي او كالين استون است. كالين استون يكي از دوستان خانوادگي آنها بود. اورلاندو در روياهايش هميشه پدري را تصور ميكرد كه مانند كالين استون باشد، يك مرد جوان كه با فرزندانش بازي ميكند و لحظاتش را در كنار آنها ميگذراند. اورلاندو به همين خاطر بيشتر مواقع در رويا با پدر خيالي خود بازي ميكرد و لحظههايش را با اين پدر خيالي سپري ميكرد.
اورلاندو در 16 سالگي به لندن رفت و دو سال در آنجا با گروه تئاتر ملي جوانان همراه شد. سپس توانست بورسيه يك ساله آكادمي نمايشي آمريكايي، انگليسي را به دست آورد. حضور در آكادمي نمايش اين فرصت را براي اورلاندو فراهم آورد تا بتواند به طور جدي در نمايشهاي متعدد حضور پيدا كند. حضوردر تئاترهاي متعدد باعث گرديد كه كم كم پاي او به نمايشهاي تلويزيوني هم باز شود. اولين نمايش تلويزيوني او نمايشي به نام تصادف بود كه درآن نقش كودكي را بازي ميكرد كه براي جلب توجه ديگران خود را ناقص كرده است.
پس از دوره موفقيتآميز در آكادمي، اورلاندو به دبيرستان موسيقي و نمايش رفت و در آنجا براي يك دوره 3 ساله ثبت نام كرد. او در اين زمان داستانهاي شكسپير، چخوف و دان را مطالعه ميكرد و ميكوشيد از طريق مطالعه متون نمايشي بر اطلاعات خود در مورد تئاتر بيافزايد و اين داستانها قدري ازعطش فراوان او به هنر و بازيگري را سيراب ميكرد.
در سال 1998 اتفاق تلخي براي اورلاندو به وقوع پيوست. زماني كه او براي ناهار در يك روز تعطيل در آپارتمان دوستش بود، ناگهان در بالكن شيرواني فرو ريخت و اورلاندو تلاش كرد كه خود را سريع از پنجره خارج كند. او به سختي وارد بالكن شد و با لگد در راباز كرد. متأسفانه سنگيني وزنش به پشت او فشار وارد كرد. اورلاندو به بيمارستان منتقل شد و درآنجا پزشكان متوجه شدند كه مهرههاي ستون فقرات او از سه ناحيه دچار شكستگي شده است. در ابتدا به نظر ميرسيد كه او ديگر هيچوقت نتواند راه برود. او بايد عمل ميشد و پيچ و مهرههايي در بدن او گذاشته شد تا بتواند برخيزد و راه برود. به جز شكستگي كمر، مشكلات ديگر از جمله ترك برداشتن دندهها، بيني و مچ و چند جا از پاي او از ديگر مصيبتهاي اورلاندو پس از اين حادثه بود. تمرينات و اميد اورلاندو به زندگي باعث گرديد كه او بار ديگر بتواند راه برود و حركت كند. اين اتفاق در حالي به وقوع پيوست كه پزشكان اميد چنداني به بازيابي سلامتي او نداشتند اما اورلاندو با اراده والاي خود توانست بر آسيب ديدگي خود فائق آيد و بار ديگر زندگي عادي را از سر گيرد.
زماني كه هنوز دوره سه ساله درسش تمام نشده بود، اتفاق جالبي افتاد. پيتر جكسون در آن زمان براي طراحي و پيشبيني مجموعه سه تايي ارباب حلقهها به شهر آنها آمده بود. همه علاقمندان از جمله عموي اورلاندو براي تست بازيگري آماده بودند. اورلاندو بلافاصله يك فيلم ويدئويي از خودش تهيه كرد و در اختيار پيتر جكسون قرار داد و در كمال تعجب جكسون از بازي و چهره او خوشش آمد و او را براي نقش لگولاس انتخاب كرد.
دو روز پس از برنده شدن نقش لگولاس، اورلاندو از مدرسه فارغ التحصيل شد. او بايد 18 ماه آينده را در نيوزلند سپري ميكرد تا كار با چاقو، قايقراني و تيراندازي و بقيه مهارتهاي لازم را بياموزد. تصميم در مورد رفتن به نيوزلند آن هم براي 18 ماه كار سختي بود. زيرا او در اين زمان با جما كيد نامزد شده بود. اما بالاخره اورلاندو تصميم گرفت كه به نيوزلند برود كه البته اين موضوع بعدها يكي از دلايل جدايي او از نامزدش بود.
زماني كه ارباب حلقهها نسخه 1 به نمايش درآمد. اورلاندو به همراه دوستانش به هند سفر كرده بود. او در آن زمان به دليل مسافرت نميدانست كه فيلم تا چه اندازه در گيشه مورد توجه قرار گرفته است و به همين علت زماني كه از سفر بازگشت از استقبال مردم شگفتزده شد.
حضور در ارباب حلقهها بزرگترين شانس زندگي اورلاندو به شمار ميآيد. موفقيت ارباب حلقهها و بردن چند جايزه اسكار توسط اين فيلم باعث گرديد كه بازيگران اين فيلم به سرعت مشهور و مورد توجه تهيه كنندگان و كارگردانان قرار گيرند. فيلم بعدي اورلاندو بلوم سقوط شاهين سياه و كار كردن زير نظر كارگردان بزرگي به نام ريدلي اسكات بود. اين فيلم بهترين فيلم جنگي سال بود. اين فيلم باعث شد كه اورلاندو به عنوان چهره برتر سال 2002 مورد توجه قرار گيرد.
سال 2003 نيز سال خوبي براي او بود. او در فيلم دزدان درياي كارائيب در كنار جاني دپ مشهور حضور يافت و اين فيلم در همان روزهاي اول 200 ميليون دلار در گيشه فروخت و بدين ترتيب اورلاندو سومين فيلم بزرگ و موفقش را تجربه كرد.
سال 2004 با فيلم تروي محبوبيت و شهرت اورلاندو بلوم بيشتر شد. تروي يك فيلم تاريخي بود كه در آن بازيگران بزرگي چون براد پيت، اريك بانا حضور داشتند و كارگردان اين اثر عظيم كسي نبود جز ولفگانگ پترسون مشهور، اورلاندو در تروي نيز موفق بود و فيلم تروي در گيشه توانست موفقيتهاي اورلاندو را تكميل كند.
پس از تروي بود كه اورلاندو به يك ستاره درجه اول در هاليوود تبديل شد و از آن زمان تا به امروز در بسياري از فيلمهاي هاليوودي حضور پيدا كرده است. اگرچه كه بلوم هنوز نتوانسته است خود را به سطح ستارگاني چون براد پيت، تام كروز يا جاني دپ برساند اما سن و سال كم او نويد حضور يك ستاره بزرگ را در سالهاي آينده ميدهد. راز موفقيت اورلاندو در عرصه بازيگري را بايد تحصيلات و مطالعات او در زمينه بازيگري دانست. اورلاندو از نوجواني كوشيد تا به صورت آكادميك و علمي با مقوله بازيگري برخورد كند و همين يادگيري اصول سبب شد كه او از همان زمان اولين حضورش در جلوي دوربين بتواند بازي در خور توجهي را از خود به نمايش درآورد. اورلاندو اميدوار است در سالهاي آينده نيز بتواند به موفقيتهاي خود ادامه دهد و به يك ستاره جاودانه در تالار مشاهير هاليوود تبديل شود.
زندگینامه :جاني دپ
مترجم و گردآورنده: ایسان غفار زاده
جان كريستوفر دپ در 6 ژوئن 1963 در اونيز ايالت كنتاكي به دنيا آمد. دپ از آن دست هنرمنداني است كه علاوه بر چهره جذاب كه باعث شده در ميان 50 هنرپيشه جذاب مرد هاليوود قرار بگيرد، در ارائه بازيهاي نو و بديع نيز داراي تخصص و توانمندي خاصي است.
شايد روز آفتابي كه جاني 7 ساله دركنار پدربزرگش در مزرعه تنباكو كار ميكرد، اصلاً به اين موضوع فكر نميكرد كه روزي هنرپيشه شود. جاني در آن روزها از تنها چيزي كه لذت ميبرد زندگي در كنار پدربزرگ بود. پدربزرگ جاني مردي مهربان بود كه ساعات زيادي را در روز صرف جاني كوچولو ميكرد. اما پدربزرگ خيلي زود درگذشت و جاني كه تنها 8 سال داشت ضربه سختي را در همان دوران كودكي تجربه كرد. پس از فوت پدربزرگ خانواده جاني به كاليفرنيا كوچ كرد. جاني در كودكي با پدرش اختلاف سليقه بسيار داشت و رابطه او بيشتر با مادرش صميمي بود. جاني 2 خواهر به نامهاي دبي و كريستي و يك برادر به نام دني داشت كه هماكنون دبي و كريستي به عنوان منشي با او همكاري ميكنند و دني هم به فيلمنامه نويسي مشغول است.
جاني پس از فوت پدربزرگ و مشكلاتي كه با پدرش داشت به سمت كارهاي خلاف كشيده شد. او زماني كه 12 سال بيشتر نداشت كاملاً در فساد غرق شده بود. سيگار، مشروبات الكلي و مواد مخدر از جمله سرگرميهاي او در اين دوران بود. شايد روانپريشي كنوني جاني دپ كه از او يك ستاره با ويژگيهاي خاص اخلاقي ساخته است حاصل آن دوران سياه است كه باعث گرديده جاني منزوي و گوشهگير شود.
بازگشت جاني به يك زندگي سالم را بايد مرهون عموي او دانست. عموي جاني كشيش بود و جاني هر از چند گاهي به كليساي عموي خود سر ميزد. عموي جاني هميشه با او صحبت ميكرد تا او را از وضعيتي كه در آن گرفتار شده بود نجات دهد. رفت و آمدهاي جاني به كليسا، صحبتهاي عمو و موسيقي و سرود اوماريا كه هميشه در كليسا به گوش ميرسيد باعث گرديد جاني تصميم بگيرد به طرف موسيقي برود. جاني احساس ميكرد موسيقي گمشده او است. مادر جاني كه علاقه او به موسيقي را ديد براي او يك گيتار به قيمت 25 دلار خريد و جاني از آن پس سعي كرد بدون داشتن معلم موسيقي نواختن را فرا گيرد. او ساعتها در اتاق مينشست و با گيتار خود كلنجار ميرفت تا بالاخره با تلاش بسيار موفق شد نواختن گيتار را به تنهايي فرا گيرد. جاني سپس به گروههاي محلي موسيقي پيوند خورد و شروع به فعاليت جدي در زمينه موسيقي كرد. اما باز هم يك بدشانسي ديگر گريبان او را گرفت. اين بار او به دليل روحيه عصيانگرانه خود كه حاضر نبود تحت قوانين سخت و قانونمند مدرسه قرار گيرد از مدرسه اخراج شد. اخراج شدن جاني از مدرسه زماني بود كه او 15 سال داشت و اين آغاز راه تازهاي براي او بود. زيرا پس از آن جاني تصميم گرفت به لس آنجلس برود.
جاني از 15 سالگي وارد لس آنجلس شد و از همان زمان شروع به كار كردن كرد. كارهايي نظير كار در پمپ بنزين، فروش مداد از طريق تلفن، كار در يك رستوران به عنوان پيشخدمت، كه البته بعدها وقتي صاحب رستوران فهميد كه جاني در نواختن گيتار تبحر دارد از او به عنوان خواننده و نوازنده در رستوران استفاده كرد.
كار به عنوان نوازنده و خواننده در رستوران باعث گرديد كه جاني در 20 سالگي با لوري اند آليسون آشنا شود. لوري كه گريمور سينما بود يك بار كه به رستوران ونسون محلي كه در آن جاني به خواندن مشغول بود آمد با جاني آشنا شد و تحت تأثير قرار گرفت. در ابتدا قرار بود لوري او را به عنوان نوازنده به گروههاي موسيقي معرفي كند اما ارتباط اين دو باعث گرديد به يكديگر علاقمند شوند و پس از مدتي با يكديگر ازدواج كنند.
پس از ازدواج لوري با توجه به اينكه به عنوان گريمور با هنرمندان و تهيه كنندگان بسياري آشنايي داشت، جاني را به نيكلاس كيج كه از دوستانش بود، معرفي كرد. ميتوان گفت اين نقطه آغازين زندگي هاليوودي جاني بود. جاني به كمك وكيل كيج در تست بازيگري فيلم كابوس خيابان نارون شركت كرد و موفق شد به عنوان يكي از بازيگران اين فيلم انتخاب شود. و فيلم كابوس خيابان نارون محصول 1984 اولين فيلم جاني دپ در مقام بازيگر است.
پس از بازي در كابوس خيابان نارون جاني تصميم نداشت كه فعاليت خود را به عنوان بازيگر ادامه دهد. چون احساس ميكرد سينما او را محدود ميكند. اما از هم پاشيده شدن گروه موسيقي او باعث شد او تصميم بگيرد بازيگري را جدي دنبال كند. به همين دليل در كلاسهاي بازيگري كالج The Loft شركت كرد و توانست اين دوره را با موفقيت سپري كند. جاني سپس بار ديگر يك گروه موسيقي به نام Rockeity Anger را تشكيل داد و بار ديگر به عالم موسيقي بازگشت.
حضور در سريال 21 جاده ترقي، باعث محبوبيت و شناخته شدن جاني دپ گشت. اين سريال در مورد جرائم نوجوانان بود و جاني دپ در آن نقش يك پليس را ايفا ميكرد. با توجه به اينكه اين سريال از شبكه Fox پخش ميشد و اين شبكه يكي از پربينندهترين شبكههاي هاليوود است جاني به زودي تبديل به بازيگر محبوب نوجوانان و جوانان شد.
همه چيز به خوبي پيش ميرفت كه ناگهان بار ديگر طوفانهاي سهمگين در زندگي او شروع به وزيدن كرد. جاني با همسرش دچار مشكل گرديد و جاني بار ديگر به سراغ مواد مخدر رفت و مدتي درگير اعتياد به مواد مخدر بود. اما اين بار تيم برتون ناجي او شد. تيم برتون كه بازي جاني را در سريال 21 جاده ترقي ديده بود از او براي بازي در فيلم ادوارد دستقيچي دعوت كرد و اين شروع همكاري طولاني مدت تيم برتون و جاني دپ بود. اين دو تا به حال در فيلمهاي متعددي با يكديگر همكاري كردهاند كه اين آخرين همكاري مربوط به فيلم چارلي و كارخانه شكلات سازي است كه اين روزها با استقبال تماشاگران در حال اكران است.
جاني دپ هميشه و همه جا از تيم برتون كارگردان مؤلف به عنوان ناجي خود ياد كرده است . او در اين باره ميگويد: آن روزها، روزهاي جهنمي بود. من بار ديگر به سراغ مواد مخدر رفته بودم و تصور ميكردم ديگر راه برگشتي نيست. اما يك روز پستچي نامهاي آورد كه در آن از من دعوت شده بود كه براي بازي در فيلم ادوارد دستقيچي تيم برتون همكاري كنم. اول ميخواستم اين پيشنهاد را رد كنم ولي با خود گفتم بگذار ببينم چه ميشود. بعد به استوديو فيلم رفتم و با تيم برتون آشنا شدم. اولين بار بود كه او را ميديدم در اولين نگاه تصور كردم او تازه از خواب بيدار شده است. چون صورت آشفته و موهاي در هم ريختهاي داشت. اما بعدها فهميد كه اين خود واقعي برتون است و برايم جالب بود كه دنياي درون من چقدر به او شبيه است. او به چهره خود اهميت نميداد. او موهايش را هيچ وقت شانه نميكرد و من موهايم را كوتاه نميكردم. خلاصه من و او شباهتهاي بيشماري به هم داشتيم و همين باعث شد كه سالهاي سال باهم به عنوان يك دوست در فيلمهاي بيشماري همكاري كنيم و هميشه از تيم به خاطراين فرصت طلايي ممنون هستم.
اما جاني پس از جدايي با همسر اولش با وينونا رايدر ستاره فيلم گلوله و آتش آشنا شد. اما با وجود دلبستگي عميق به وينونا اين دو پس از مدتي از يكديگر جدا شدند. بعد از مدتي جاني با يك رقصنده نه چندان خوشنام به نام جنيفر كري آشنا شد ولي باز هم به خاطر روحيه پرخاشگرانه و خاص جاني اين ارتباط دوام چنداني پيدا نكرد.
اما آشنايي با ونسا پارادايس، خواننده فرانسوي، زندگي جاني دپ را به طور كلي تغيير داد. ونسا تنها كسي بود كه توانست بر اسب سركش درون جاني مسلط شود و با مديريت و مهرباني اخلاق جاني را تغيير دهد. جاني و ونسا در سال 98 با يكديگر ازدواج كردند و ونسا از جاني خواست كه زندگيشان را در فرانسه ادامه دهند.
زندگي در كنار ونسا آن هم در كشور آرامي چون فرانسه كه با آمريكا پر هياهو و پر جنجال بسيار فرق ميكرد باعث شد كه جاني به طول كلي آدم ديگري شود. شايد هيچكس باور نميكرد كه روزي جاني دپ را در حالي كه كت و شلوار مرتب و موهايي كوتاه دارد تماشا كند. اما به راستي كه ونسا توانست جاني دپ را آرام كند و اكنون چند سالي است كه ديگر از اخبار ناخوشايند و زندگي پرفراز و نشيب جاني دپ خبري نيست و او حالا آرام شده است.
حاصل ازدواج ونسا و جاني دو فرزند است. يك دختر به نام ليل رزملودي و يك پسر به نام جك. نگهداري از جك و ليل همه دلخوشي جاني در اين سالهاست. او حالا يك مرد خانواده به تمام معنا است. مردي كه زندگيش را وقف خانواده كرده است.
جاني دپ پس از طي كردن روزهاي پر فراز و نشيب امروز يكي از بازيگران مشهور و پرطرفدار هاليوود است. كسي كه در نقشهاي مختلف به خوبي ايفاي نقش ميكند و حضور او در هر فيلم تضمين كننده موفقيت آن فيلم است. جاني دپ از معدود ستارگان هاليوود است كه زندگي خانوادگي موفقي دارد. او به خوبي دريافته است كه آمريكا و به خصوص هاليوود سرمنشأ همه جنجالهاست به همين خاطر سالهاست كه در خانه خود در پاريس زندگي ميكندو سعي كرده است از محيط جامعه هنري آمريكا دور شود.
دپ را بايد سمبل آدمهايي دانست كه از تاريكي و ظلمت به روشنايي پا مي گذارند. كساني كه عليرغم درگير شدن با مسائل مختلف بار ديگر به زندگي باز ميگردند. شايد هيچكس فكر نميكرد نوجواني كه در 12 سالگي آلوده شديد مواد مخدر باشد روزي به يك ستاره بزرگ در عالم سينما تبديل شود. اما جاني خواست، تلاش كرد و بالاخره همه چيز را بار ديگر از ابتدا ساخت. ولي اين بار براي خود زندگي ساخت كه اكنون آرزو و روياي بسياري از انسانها است. بله جاني دپ نشان داد كه از شكست تا موفقيت فاصلهاي به اندازه اراده وجود دارد و اراده پلي است به سوي موفقيت و زندگي موفق داشتن.
ترجمه و کرد اوری:رضا حسینی
مت ديمون Matt Damon
نام اصلي: متيو پيگ ديمون
متولد: 8 اكتبر 1970 در شهر كمبريج ايالت ماساچوست آمريكا
زمينه فعاليت: بازيگر – تهيه كننده – نويسنده – تدوينگر
تحصيلات: دانشگاه هاروارد (1988 – 1991)
طول قد: 78/1 متر
اعضاي خانواده: همسر؛ لوسيانا باروسو (9 دسامبر 2005 – حالا)
زندگينامه مت ديمون
مت ديمون بعد از چند سال سختي و گمنامي به عنوان ستاره و همكار نويسنده فيلم موفق ويل هانتينگ خوب (1997) بدل به پسر طلايي هاليوود شد. او با ظاهري آراسته و خوشتركيب فعاليتهايش را با ايفاي نقش جوانان بيتجربهاي آغاز كرد كه شرايط و زندگي آنها را دلسرد و نااميد كرده است. در اواخر دهه 90 در حالي كه همچنان چهرهاي پسر مانند داشت، ايفاي نقش در قالب شخصيتهاي تيرهتري را عهدهدار شد. او در نمايشهاي مدرسه بازي كرده بود و وقتي در هاروارد ثبت نام كرد علاقهاش درباره دنبال كردن اين حرفه را ابراز داشت ولي در ابتداي راه در شرايط سختي قرار گرفت.
اولين حضورش در قالب نقش كوتاه برادر جوانتر آدام استورك در پيتزاي مرموز (1988) رقم خورد. سپس نقش چارلي رابينسن در فيلم تلويزيوني پسر ياغي (1990) و پيروزي در رقابتي دشوار براي تصاحب نقش چارلي ديلن در فيلم دوستيهاي مدرسه (1992) را تجربه كرد. تقريباً تمامي مردان جوان فيلم دوستيهاي مدرسه در آزمون بازيگري نقش مكمل فيلم بوي خوش زن (1992) شركت كردند ولي اين نقش فوقالعاده در نهايت نصيب كريس اودانل شد. در واقع ديمون و اودانل بارها برسر نقشهاي مختلفي رقابت كردند و معمولاً اودانل برنده ميشد. اگرچه ديمون شايستگي خود را در نقش راوي وسترن تجديد نظر طلبانه والتر هيل، جراني مو: يك افسانه آمريكايي (1993) به اثبات رساند ولي هم خدش و هم نقشي كه بر عهده داشت، تحتالشعاع بازيگران مجربتر منجمله جين هاكمن و وس استادي قرار گرفت. مت ديمون در شجاعت زير آتش (1996) نقش يك سرباز جنگ خليج فارس را ايفا كرد كه طي حادثهاي در جنگ آسيب ديده و محكوم به رنج و عذاب است. او براي جا گرفتن در قالب اين شخصيت نحيف و روح زده چهل پوند وزن كم كرد.
مت ديمون كه همزمان با حضورش در هاروارد، نوشتن فيلمنامهاي درباره يك نابغه آشفته رياضيات را آغاز كرده بود، با همكاري بن افلك، دوست دوران كودكي و همبازياش در فيلمهاي مختلف، آن را به اتمام رساند. در سال 1994 كستل راك با قيمتي حدود نيم ميليون دلار حقوق فيملنامه را خريد. سال بعد شرايط عوض شد و كمپاني ميراماكس حقوق اين اثر را خريداري كرد و طي تحولي تمركز فيلمنامه روي مخمصههاي احساسي شخصيت اصلي بيشتر شد. مت ديمون قبل از جلوي دوربين رفتن ويل هانتينگ خوب اولين نقش اول خود را در اقتباس فرانسيس فورد كاپولا از باران سازِ جان گريشام تجربه كرد.
ديمون و افلك نقشهايي را در ويل هانتينگ خوب در كنار رابين ويليامز و استلان اسكار سگارد ايفا كردند كه در نهايت نامزدي جايزه اسكار بازيگري و جايزه اسكار بهترين فيلمنامه را برايشان به ارمغان آورد. اين دو با اين فيلم به نوعي ره صد ساله را يك شبه رفتند و از آن پس با لقب پسر طلايي هاليوود زبانزد خاص و عام شدند.
با شرايط جديد او ديگر نيازي به رقابت با كريس اودانل – كه به واسطه حضور در بتمن و رابين ستاره بودنش كمرنگ شده بود – نداشت. در اين ميان استيون اسپيلبرگ پيشنهاد بازي در نجات سرباز رايان (1998) را مطرح كرد؛ فيلمي كه كار دوربين چشمگير و صحنههاي نبردش مورد تحسين منتقدان قرار گرفت.
سپس نقش دانشجويي را در راوندرها (1998) ايفا كرد. در اين روايت از درام خيابانهاي پايين شهر (1974) مارتين اسكورسيزي، ديمون با اتكا به لبخندي گرم و ظاهري آراسته بيشتر تصوير يك ستاره فيلم را ترسيم كرد تا ارايه يك بازي واقعي و قابل قبول.
او و بن افلك در دوگما (1999) در نقش فرشتگان سقوط كردهاي (از منزلت افتادهاي) بازي كردند كه سعي داشتند به بهشت باز گردند. او در فيلم خوش ساخت آقاي ريپلي با استعداد (1999) به كارگرداني آنتوني مينگلا در نقش يك آمريكايي ظاهر شد كه قصد كشتن همسفرش، جود لا، و گرفتن هويت او را دارد. بازي قوي و تماشايي ديمون در اين فيلم مورد تمجيد همگان قرار گرفت. فعاليتهاي ديمون با حضور در 3 فيلم خلاقانه ولي بازنده در گيشه براي مدرت كوتاهي در معرض خطر قرار گرفت؛ فيلم رخوتانگيز افسانه بگرونس (2000) به كارگرداني رابرت ردفورد، همه اسبهاي زيبا (2001) كه اقتباس ناموفق بيلي باب تورنتن بود و نقش مكمل و كوتاه او در فيلم در جستجوي فورستر (2000) گاس ون سنت.
وقتي به جرگه ستارگان يازده يار اوشن (2001) استيون سودربرگ ملق شد، جايگاهش در فهرست ستارگان مطرح را باز پس گرفت. ديمون اين بار با همكاري كيسي افلك فيلمنامه درام عمدتاً فيلالبداهه جري (2002) به كارگرداني گاس ون سنت را نوشت و در كنار او درآن بازي كرد.
ديمون با ايفاي نقش جيسن بورن جاسوس مبتلا به فراموشي در اقتباس رابرت لادلم با عنوان هويت بورن (2002) شخصيت جديدي را تجربه كرد. تريلر جذاب هويت بورن با درخشش در گيشه موجبات ساخت قسمت دوم و متعاقباً قسمت سوم را كه در سال 2007 به نمايش در خواهد آمد، فراهم كرد.
مت ديمون در چسبيده به تو (2003) برادران فارلي كه فيلمي ضعيف اما موفق در گيشه بود، در كنار گرگ كينر در نقش يك دوقلوي به هم چسبيده ظاهر شد. بعد از حضور در دوازده يار اوشن (2004) سودربرگ، در كنار هيث لجر در فيلمي از تري گيليام با عنوان برادران گريم (2005) ايفاي نقش كرد.
حواشي
* از شب سال نو 1997 تا مي 2000 با وينونا رايدر نامزد بود.
* وقتي دو ساله بود والدينش از يكديگر جدا شدند. بخشي از دوران كودكي او با مادرش در شهر بوستون سپري شد.
* در آزمون بازيگري فيلمهاي مردن براي ... (1995)، ترس اوليه (1996)، چابكدست و مرده (1995) و مجستيك (2001) شركت كرد ولي در نهايت اين نقشها را به ترتيب به جواكين فينيكس، ادوارد نورتن، لئوناردو دي كاپريو و جيم كري واگذار كرد.
* پدرش در ابتدا دلال سهام و بعد معاملات ملكي بود و سرانجام سرايدار دانشگاه هاروارد شد. مادرش متخصص تحصيل كودكان و در واقع پرفسور كالج بود.
* براي بازي در فيلم آقاي ريپلي با استعداد 30 پوند وزن كم كرد و پيانو زدن را آموخت.
* او و همسرش در انتظار تولد دخترشان در ماه مي 2006 هستند.
گفتهها
«عاشق پدر بودن هستم. اميدوارم پدر خوبي باشم. اين بزرگترين ترس هر مرد و مهمترين كار اوست.»
دستمزدها
برادران گريم (2005) 10 ميليون دلار
هويت بورن (2002) 10 ميليون دلار
يازده يار اوشن (2001) 5 ميليون دلار
همه اسبهاي زيبا (2000) 5/5 ميليون دلار
افسانه بگرونس (2000) 7 ميليون دلار
آقاي ريپلي با استعداد (1999) 5 ميليون دلار
جوايز
* برنده جايزه اسكار بهترين فيلمنامه اريژينال براي ويل هانتينگ خوب (1998) – مشتركاً با بن افلك
* نامزد جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش اول براي ويل هانتينگ خوب
* برنده جايزه خرس نقرهاي جشنواره فيلم برلين براي نويسندگي و بازيگري در ويل هانتينگ خوب
* برنده جايزه گلدن گلوب (گوي طلايي) براي فيلمنامه ويل هانتينگ خوب
* نامزد جايزه گلدن گلوب براي بهترين بازيگر مرد آثار درام در آقاي ريپلي با استعداد (2000)
گزيده فيلمشناسي
دوستيهاي مدرسه (1992)
جراني مو: يك افسانه آمريكايي (1993)
دوستان خوب و صميمي دوران كودكي (1995 – تلويزيوني)
شجاعت زير آتش (1996)
سرگشتگي افتخار (1996)
به دنبال امي (1997)
باران ساز (1997)
ويل هانتينگ خوب (1997)
نجات سرباز رايان (1998)
راوندرها (1998)
دوگما (1999)
آقاي ريپلي با استعداد (1999)
تيتان اي. ايي (صدا) (2000)
افسانه بگرونس (2000)
در جستجوي فورستر (2000)
همه اسبهاي زيبا (2000)
يازده يار اوشن (2001)
مجستيك (صدا) (2001)
جري (2002)
ويل و گريس (2002)
اسپيريت: نريان سيمارون (صدا) (2002)
سومين چرخ (2002)
هويت بورن (2002)
اعترافات يك ذهن خطرناك (2002)
چسبيده به تو (2003)
سفر اروپا (2004)
برتري بورن (2004)
دوازده يار اوشن (2004)
برادران گريم (2005)
سيريانا (2005)
مارگارت (2006) در مراحل توليد
رهسپار (2006) در مراحل توليد
اولتيماتوم بورن (2007) در مراحل توليد
ويليام برادلي پيت در 18 دسامبر سال 1963 در شاوني اوكلاهاما به دنيا آمد. پدر او بيل در ابتدا راننده كاميون بود وسپس يك شركت حمل و نقل را تأسيس كرد. مادر برادلي جين نام داشت كه يك مربي دبيرستان بود. براد تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه دمان در اسپرينگ فيلد گذراند و درست در همين دوران بود كه براد اولين تجربه حضور اجتماعي خود را با عضويت در گروه كليساي ساوت هون بپتيست تجربه كرد و در آنجا در گروه نمايش كليسا به ايفاي نقشهاي فرعي پرداخت. اما اولين جرقههاي علاقمندي او به سينما با تماشاي فيلم شب شنبه با بازي جان تراولتا بود. او در اين هنگام 14 ساله بود و پس از تماشاي اين فيلم تحت تأثير جاذبههاي سينما و بازيگري قرار گرفت. و پس از فيلم سياره ميمونها تأثير شگرفي بر روي او داشت.
براد پس از اتمام تحصيلات ابتدايي وارد دبيرستان شد و در دبيرستان كيكاپو مشغول به تحصيل شد. براد در دوران تحصيل معمولاً دانشآموز خوبي بود. او در دبيرستان عضو گروه مناظره و مجمع دانشآموزان بود. براد علاوه بر تحصيل و حضور در محافل دانشآموزي به ورزش نيز بسيار علاقمند بود. او شيفته تنيس، بسكتبال و بيسبال بود و زخم روي گونهاش را بايد يادگار عضويت در تيم بيسبال مدرسه دانست. زخمي كه او را به ياد دوران خوش كودكي مياندازد. اما در مورد نوجواني و جواني براد نكته جالبي وجود دارد و آن خوش لباسي براد در اين دوران است كه به شدت مورد توجه دوستان او بود. براد برخلاف هم سن و سالانش اهميت فراواني براي طرز لباس پوشيدن قايل بود و همين باعث شده بود او خوش پوشترين و خوش تيپترين فرد دبيرستان باشد.
پس از اتمام دوران دبيرستان براد به دانشگاه ميسوري در كلمبيا رفت و در آنجا مشغول به تحصيل در رشته روزنامه نگاري شاخه تبليغات شد. براد قصد داشت كارگردان هنري تبليغات شود. براد پس از 4 سال تحصيل در اين رشته در حالي كه تنها 2 ترم به پايان تحصيلاتش مانده بود دانشگاه را به مقصد هاليوود و بازيگر شدن ترك كرد.
براد بعدها در مورد اين تصميم خود گفت: «چيزي به اخذ مدركم باقي نمانده بود اما چيزي در وجودم به من نهيب ميزد كه تو براي اين كار ساخته نشدي. پس تصميم خودم را گرفتم و در حالي كه تنها 325 دلار اندوخته و يك نيسان قديمي و درب و داغان داشتم به سمت هاليوود حركت كردم. البته به والدين و دوستانم گفته بودم كه به كاليفرنيا ميروم تا در كالج مركز هنري طراحي در پاساندا ادامه تحصيل بدهم. آخر اگر به آنها ميگفتم كه قصد دارم بازيگر شوم بيشك فكر ميكردند كه ديوانه شدهام. آخر در شهر ما اسپرينگ فيلد مردم به فكر بازيگري نميافتند. حداقل مردم عاقل اينگونهاند.»
براد در هاليوود براي آنكه بتواند زندگي خود را اداره كند شغلهاي مختلف و عجيب و غريب بسياري را تجربه كرد به عنوان مثال او مدتي به حمل و نقل يخچال مشغول بود و يا لباس خروس بر تن ميكرد و تبليغ رستوران آل پولولوكو را ميكرد. اما او از همه اين شغلها متنفر بود زيرا او به هاليوود آمده بود تا بازيگر شود، اما چارهاي نبود. او تا پيدا شدن زمينه راهيابي به سينما و بازيگري بايد اين شغلها را تحمل ميكرد. اما بالاخره شانس به سراغ او آمد. كارفرماي براد كه علاقه فراوان او را به بازيگري ديد او را به روي لندن كه يك مربي بازيگري بود معرفي كرد و لندن دقيقاً همان كسي بود كه براد براي بازيگري به او احتياج داشت.
او در مدرسه بازيگري روي لندن مشغول به تحصيل شد و در يكي از روزها يكي از همكلاسيهاي او از براد خواست تا او را در امتحان هنرپيشگي وي براي يك نقش تلويزيوني همراهي كند. براد قبول كرد و به همراه دوستش به محل تست بازيگران رفتند. اما در كمال تعجب و به طرز باور نكردني دوست او در تست بازيگري مردود شد و كارگردان از براد خواست كه او هم تست بدهد و پس از انجام تست كارگردان براد را مورد تأييد قرار داد و براد در طي چند ماه نقشهاي كوتاه گوناگوني را در سريالهاي تلويزيوني ايفا كرد.
اولين نقش سينمايي براد در فيلم نيمه تاريك به سال 1998 بود. او در اين فيلم در نقش يك آمريكايي ظاهر شد كه به بيماري نادر پوستي مبتلا است. براد براي 7 هفته فيلمبرداري اين فيلم كه در يوگسلاوي انجام ميشد 1500 دلار دستمزد گرفت و به طور كامل نقش خود را ايفا كرد. اما قبل از اينكه فيلم كامل شود يوگسلاوي دچار بحران سياسي شد و فيلمبرداري فيلم متوقف شد.
براد پس از اين فيلم در چند فيلم در نقشهاي فرعي بازي كرد اما هيچكدام از اين فيلمها نميتوانست او را در هاليوود مطرح كند. اما مانند همة ستارگان سينما كه با يك خوش شانسي معروف شدهاند، ستاره شانس براد نيز چشمك زد. در سال 1991 ويليام بالدوين قرار بود در نقش جي. دي در فيلم تلما و لوييز ظاهر شود اما او درگير پروژه ديگري بود و به همين خاطر بازي در اين فيلم را نپذيرفت و براد به جاي او انتخاب شد تا به عنوان نقش اول در اين فيلم بازي كند. حضور تحسين برانگيز او در اين فيلم در نقش يك جوان جذاب و زيبا توجه همگان را به او به عنوان يك بازيگر زيبا و خوش چهره جلب كرد.
چند فيلم بعدي او نتوانست موفقيت هنري چنداني براي او فراهم آورد و خلاقيت او را در بازيگري تقويت كند و تنها موجب شد او به عنوان يك چهره زيبا به همگان معرفي شود.
The Favor (1992) همراه با اليزابت مك گوون در فيلمي از تام سي سيليو به نام جاني سود (1992) و نيمه انيميشن متقاعد كننده دنياي جالب (1992) آنچنان اعتباري براي او به وجود نياورد. با اين وجود سال بعد آفتاب روشن هاليوود بار ديگر بر چهره پسر طلايي تابيد تا در فيلمي از رابرت ردفورد به نام رودخانه به آن طرف ميرود (1992) خوش بدرخشد.
اما در مورد زندگي شخصي براد پيت بايد گفت او دو بار تا به حال ازدواج كرده است. اولين ازدواج او با گوينت پالترو بود كه آن روزها ستاره گمنامي به شمار ميرفت و براد با او در سر فيلم هفت به كارگرداني ديويد فينچر آشنا شد. پالترو در اين فيلم با براد همبازي بود و اين آشنايي سبب شد اين دو بازيگر ازدواج كنند. اما در حالي كه همگان اين دو را زوج خوشبختي ميدانستند براد و پالترو اعلام كردند كه قصد دارند از يكديگر جدا شوند و اين در حالي بود كه هنوز 7 ماه از ازدواج آنها گذشته بود. اما ازدواج بعدي براد با جنيفر انيستون در سال 2000 بود. جنيفر در آن سالها يك ستاره تلويزيوني بود كه البته پس از ازدواج با براد پايش به سينما و هاليوود كشيده شد. براد پيت و جنيفر انيستون را بايد از معدود زوجهاي خوشبخت هاليوود بدانيم. با آنكه اين روزها اين دو قصد جدايي از يكديگر را دارند اما 5 سال زندگي مشترك اتفاقي است كه در هاليوود براي زوجهاي هنري كمتر اتفاق ميافتد ولي براد و جنيفر در طول 5 سال زندگي مشتركشان تبديل به زوج محبوب خانوادههاي هاليوودي شدند. به هر حال بايد منتظر ماند و ديد كه آيا براد پيت بار ديگر ازدواج خواهد كرد يا خير و البته شايعاتي پيرامون علاقه براد پيت و آنجلينا جولي به يكديگر به گوش ميرسد و شايد ازدواج سوم براد با آنجلينا جولي باشد.
اما در مورد بازيگري براد بايد گفت براد مجموعاً در 39 فيلم به ايفاي نقش پرداخته است كه ميانگين فروش آنها 48 ميليون دلار بوده است كه البته اين رقم در مورد 10 فيلم آخر او 55 ميليون دلار است كه اين خود ميتواند جايگاه او را در سينماي هاليوود به خوبي نشان دهد. او اكنون به يكي از اصليترين گزينههاي فيلمهاي مهم و موفق تبديل شده است. كسي كه حضورش در هر فيلمي ميتواند تا حدود زيادي فروش آن فيلم را تضمين كند. براد پيت اكنون به يكي از ستارگان سينماي هاليوود تبديل شده است. بازي زيبا در كنار چهره جذاب او از او يك بازيگر موفق و دوست داشتني ساخته است. او دو بار از طرف نشريه People در سالهاي 95 و 2000 به عنوان جذابترين مرد جهان انتخاب شده است كه اين خود جايگاه مردمي او را به خوبي نشان ميدهد.
در پايان بايد به اين نكته اشاره كرد كه درست است كه امروز براد پيت به يك بازيگر مشهور و محبوب تبديل شده است اما جايگاه فعلي او حاصل سالها تلاش و زحمات او در اين عرصه است. او كارش را با نقشهاي فرعي و كوتاه آغاز كرد و به مرور توانست بر تجربه و هنر بازيگري خود بيافزايد تا بتواند به عنوان يك سوپراستار در هاليوود بدرخشد. بله، درست است. هدفهاي بزرگ از آدمهاي معمولي آدمهاي بزرگ ميسازد و براد پيت پسر موطلائي هاليوود يكي از اين افراد است.
دنياي ديگر 1987
كمتر از صفر 1987
سرزمين هيچكس 1987
باهم خوشبخت 1989
كلاس تكه تكه 1989
خيلي جوان براي مردن 1990
روزهاي افتخار 1990
تلما و لوييز 1991
دو داستان در هم تنيده 1991
جاني سود 1991
آن سوي رد پاها 1991
دنياي جالب 1992
رودخانه به آن طرف ميرود 1992
تماس 1992
كاليفرنيا 1992
عشق واقعي 1993
مهرورزي 1994
مصاحبه با خونآشام 1994
افسانههاي پاييز 1994
هفت 1995
دوازده ميمون 1995
خوابگردها 1996
متعلق به شيطان 1997
هفت سال در تبت 1997
نيمه تاريك خورشيد 1997
با جو بلك ملاقات كن 1998
جان مالكوويچ بودن 1999
باشگاه مشت زني 1999
اسنچ 2000
مكزيكي 2001
جاسوس بازي 2001
دسته يازده نفره اوشن 2001
اعترافات يك ذهن خطرناك 2002
سنباد (انيميشن) 2003
تروا 2004
دسته 12 نفره اوشن 2004
خانم و آقاي اسميت 2004
1993: به عنوان ستاره مرد فردا در جشنواره Showest
1995: جشنواره فيلم MTV، محبوبترين بازيگر مرد براي فيلم مصاحبه با خونآشام
1995: جشنواره فيلم MTV، بهترين بازيگر مرد براي فيلم مصاحبه با خونآشام
1996: جشنواره فيلم MTV، محبوبترين بازيگر مرد براي فيلم هفت
1996: جشنواره گلدن كلوپ، جايزه بهترين بازيگر نقش دوم فيلم دوازده ميمون
1997: جايزه BEM، محبوبترين هنرپيشه مرد نقش دوم براي دوازده ميمون