|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
قتل در حضور ديگران
قسمت چهارم: چگونه فريبرز را كشتم
صحبتهاي راننده كه تمام شد. كم كم به دفتر انتشارات دوستم اردشير
رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد فكري به ذهنم خطور كند. به او
گفتم: ببينيد دوست عزيز، راستي اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز.
- خوب آقا فريبرز، ازتون ميخوام يه لطفي به من بكنيد.
- خواهش ميكنم. هر كاري باشه و بتونم براتون انجام ميدم.
- نه كار مهمي نيست. يه جورايي يه شيطوني و شوخي با يكي از
دوستان با يكي از دوستان. ميدونيد اينجا كه اومديم دفتر انتشارات
دوست من اردشيره. من با اردشير سالهاست كه دوست هستيم.
اردشير آدم خيلي خوبيه اما يه عيب كوچولو داره. اونم اينه كه خيلي
خسيسه. من ميخوام به من كمك كني تا يه خورده اين دوستمون رو
اذيت كنيم.
فريبرز لبخند زد و گفت:
- چشم آقا، شما فقط بگيد من بايد چيكار كنم.
- هيچي شما با من مياي بالا، من به دوستم ميگم كه كيف پولم رو تو
خونه جا گذاشتم و از اردشير ميخوام كه پول كرايه آژانس من رو
حساب كنه. شما موقع حساب كردن كرايه، اون را بالاتر از عرف
ميگيد.
- آخه چرا؟
- به خاطر اينكه بعدش من با شما بر سر كرايه جر و بحث كنم و
همين جر و بحث من و شما باعث ميشه دوست من به نقشه ما شك
نكنه. بعد از اينكه من با شما يه خورده جر و بحث كرديم من زنگ
ميزنم آژانس و نرخ كرايه از خونه تا اينجا رو ميپرسم و مبلغ اون
رو از اردشير ميگيرم و به شما ميدهم.
- بعدش من پول رو ميگيرم و برميگردم آژانس.
- نه، من بعدش با شما كار دارم چون بايد چند جا بريم. اما براي اينكه
شما درصدي از پول كرايه رو به آژانس نديد همون موقع كه من به
آژانس زنگ زدم به صاحب آژانس بگو كه من كار دارم و دارم ميرم
خونه. اينطوري لازم نيست كه از پولي كه از من ميگيريد چيزي به
آژانس بديد. اينطوري منم لطف شما رو جبران كردم.
- دست شما درد نكنه آقا. اينطوري خيلي بهتره. آخه اين بيانصافيه كه
ما با اين ماشين كلي جون بكنيم و بعدش 20 درصد از كل كرايه رو
بديم به صاحب آژانس. پس من وقتي پول رو از دوستتون گرفتم ميآم
پايين و منتظر شما ميمونم تا برگرديد، درسته؟
- شما منتظر من باشيد اما نه اينجا. براي اينكه قضيه لو نره شما بريد
و تا خيابون بالاتر اونجا يه شيريني فروشي هست. نيم ساعت اونجا
باشيد من برگشتم.
من با فريبرز رفتيم بالا و من به دوستم اردشير گفتم كه كيف پولم را
خانه جا گذاشتهام و طبق نقشهاي كه كشيده بوديم عمل كرديم. و فريبرز
كرايه را از اردشير گرفت و رفت. من نيم ساعت در دفتر اردشير
بودم و با او پيرامون كتاب جديدم صحبت كردم. او من را تشويق كرد
كه هر چه زودتر كتاب را تمام كنم و براي چاپ پيش او ببرم.
وقتي از دفتر اردشير بيرون آمدم به محل قرارمون با فريبرز رفتم. از
آنجا به سمت خانه حركت كرديم. در طول مسير تا به خانه برسيم،
فريبرز باز هم شروع به حرف زدن كرد. اصلاً او نميتوانست لحظهاي
آرام باشد. حتي چند دقيقه سكوت را هم نميتوانست تحمل كند و با هر
بهانهاي سر صحبت را باز ميكرد و باز هم شروع به حرف زدن
ميكرد: راستي آقا خوب نقش بازي كردم. فكر كنم دوستتون اصلاً شك
نكرد.
- آره واقعاً خوب نقشتون رو بازي كرديد، بيچاره اردشير اصلاً فكرش
رو هم نميكرد كه همه اين اتفاقات نقشه باشه.
- اما آقا، قيافه اون آقاهه دوستتون به آدم حسابيها ميخورد.
- مگه آدمهاي خسيس آدم غيرحسابي هستند. من كه گفتم اردشير يكي
از بهترين دوستهاي منه، فقط كمي خسيسه.
- نه منظوري نداشتم، نميخواستم به دوستتون توهين كنم. منظورم اين
بود كه به قيافه اون آقا نميخورد كه خسيس باشه.
- به قيافه من چي؟ به قيافه من ميخوره.
- نه به قيافه شما هم نميخوره. به قيافه شما ميخوره آدم خوبي باشيد.
- تو از كجا ميدوني، شايد من آدم بدي باشم.
- ميدونيد آقا. مادر ما ميگه چشمهاي آدمها هيچوقت دروغ نميگه.
چشمهاي آدمهاي بد يه جور ديگه است.
- مثلاً چه جوريه؟
- چه ميدونم. يه شكل خاصي كه آدم ميتونه بفهمه اون آدم خوبيه يا
آدم بديه.
فريبرز آدم سادهاي بود. اين سادگي را ميشد به قول خودش از
چشمهاي معصومش فهميد. اگرچه نوع حرف زدنش جور ديگري بود.
اما ساده و بيتكلف حرف ميزد. فريبرز برعكس آدمهاي ديگر از
دلش حرف ميزد تا با فكر و عقلش.
به خانه رسيديم و من از فريبرز خواستم تا چند لحظه جلوي درب خانه
منتظر من باشد تا من وسايلم را بردارم و برويم. زنگ در خانه را زدم
و دخترم آيسان درب را باز كرد. وقتي بالا رسيدم دخترم از ديدن من
در آن موقع از روز تعجب كرد.
- بابا چرا اين موقع روز اومديد، اتفاقي افتاده؟
- نه دخترم. چند تا كتاب بايد با خودم ميبردم كه تو خونه جا گذاشتم.
راستي مامانت از خواب بيدار شده؟
- آره بابايي، بيدار شد و رفت بيرون كمي خريد كنه.
- خدا به داد ما برسه. حتماً امروزم وقتي از خريد برگرده كلي غرغر
ميكنه.
- خوب بابا يه خورده به مامان حق بده. آخه اون بيچاره گناهي نداره.
دستم رو انداختم دور گردن آيسان و گفتم:
- اي پدر سوخته، تو طرفدار كي هستي؟ من يا مامان.
- هر دو شما. حرف من اينه كه شما دو تا يه كم با هم مهربون باشيد.
- تو غصه نخور عزيزم. تا چند وقت ديگه بابا اين كتاب تازه رو تموم
ميكنه و اونوقت همه چيز درست ميشه.
- راستي بابا اسم كتابتون چي بود؟
- اوهوي. قرار نبود شيطوني كني. هر وقت تموم شد، مطمئن باش
اولين نفر ميدم تو كتاب رو بخوني.
- البته بعد از مامان.
- امان از دست تو، باشه اول مامان بعد آيسان خانم. حالا اجازه ميدي
من برم تو اتاقم و كتابها رو بردارم. ديرم ميشه دخترم.
- خواهش ميكنم پدر مهربان. بفرمائيد اين شما و اين هم اتاق كار
شما.
آيسان به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق كارم رفتم. كمدم را باز
كردم و از داخل آن جعبهاي را درآوردم. از همان جلوي كمد بيرون را
نگاه كردم تا مبادا دخترم وارد اتاق شود. در جعبه را با كليدي ديگر
كه از داخل كيفم درآوردم، باز كردم. از داخل جعبه يك چاقوي بزرگ
و يك طناب كه هر دو آنها را قبلاً خريده بودم برداشتم و به سرعت
آن را داخل كيف انداختم. جعبه را دوباره داخل كمد گذاشتم. از داخل
كمد دوربين و سه پايه دوربين را نيز برداشتم و در كمد را قفل كردم و
از اتاق بيرون آمدم. صدا زدم:
- دخترم آيسان من دارم ميرم بيرون فكر كنم. طرفهاي ظهر
برميگردم.
- دخترم از همان داخل اتاق داد زد: باشه بابا، مواظب خودت باش.
خداحافظ.
حالا با وجود چاقو و طناب در كيفم كمي اضطراب پيدا كردم. اما من
تصميم خودم را گرفته بودم و حالا موقع عملي كردن نقشهام بود. وقتي
پايين رسيدم فريبرز در حال تميز كردن ماشينش با يك دستمال بود. تا
مرا ديد سوار ماشين شد و گفت:
- آقا كارتون تموم شد؟
من هم سوار شدم و از او خواستم تا حركت كند.
- آقا فريبرز من دنبال يه جاي خلوت اطراف تهران هستم. يه جايي كه
شبيه بيابون باشه.
- آقا جسارت نباشه. ميتونم بپرسم اين بيابون رو براي چه كاري
ميخواهيد؟ آخه من بدونم كارتون چيه بهتر ميتونم بگم كه كجا به درد
شما ميخوره.
- ميدوني آقا فريبرز داستان تازه من در مورد دو تا دوسته كه يكي از
اونها تو بيابون اون يكي رو ميكشه. من براي بخشهايي از كتابم
بايد چند تا عكس داشته باشم. به همين خاطر ميخوام امروز چند تا
عكس بگيرم. چون وقتي كتاب رو شروع به نوشتن كنم وقتي براي
اينجور كارها ندارم.
- آقا فكر ميكنم اگه بريم طرفهاي بهشت زهرا بهتره. اونجا بيابوني
زياده. بالاخره يه جايي كه به درد شما بخوره رو پيدا ميكنيم. راستي
كار شما هم جالبه، مگه نه؟
- آره خوب. هم جالبه و هم سخت.
- آقا شما چطور داستان مينويسيد. الان مثلاً چطوري تو ذهنتون مياد
كه اين دو تا دوست همديگه رو ميكشند. واقعاً سخته. مغز ما كه
نميكشه.
- اي آقا فريبرز مغز شما از اينها بيشتر رو هم ميكشه. اينها كه
چيزي نيست.
فريبرز تا رسيدن به بيابانهاي اطراف بهشت زهرا دائم حرف ميزد.
از هر چيزي كه فكرش را كنيد صحبت كرد. از دوران سربازي، از
مادرش، از بچههاي محلشون و خلاصه حرف زد و حرف زد. من ه
ر لحظه استرس بيشتري پيدا ميكردم و او هر لحظه كه ميگذشت
آرامتر و راحتتر ميشد. آنقدر راحت از زندگيش صحبت ميكرد كه
هر كس كه ما را نميشناخت تصور ميكرد كه او و من سالها باهم
دوست بودهايم. وقتي حرف ميزد در بعضي لحظات با خودم ميگفتم:
آرش، فريبرز آن كسي نيست كه تو به دنبالش هستي. اما سادگي و پاكي
فريبرز باعث ميشد كه به خودم بگويم حيف او است كه با اين دردسر
و مشقت زندگي كند. حيف او است كه با اين قلب ساده و مهربان در
ميان آدمهايي پر از دروغ و ريايي چون خود من زندگي كند و همه
اينها تصميم مرا براي عملي كردن خواستهام بيشتر ميكرد.
نزديك به يك ساعت طول كشيد تا من و فريبرز به جاي خلوت و بياباني
برسيم. از او خواستم به جايي برويم كه هيچكس نباشد چون ميخواهم
كسي مزاحم ما نشود. پس از ده دقيقه جستجو بالاخره جاي مورد نظرم
را پيدا كردم. يك جاي بياباني و خلوت. تنها كسي كه آنجا بود يك
درخت نيمه خشك بود كه حالا من در زير آن در حال نوشتن هستم.
وقتي به آنجا رسيديم از ماشين پياده شدم. از داخل كيف طناب و چاقو
را در آوردم و دوربين سه پايه را از ماشين بيرون آوردم. فريبرز با
تعجب داشت به من نگاه ميكرد.
- چيه، چرا اينطوري نگاه ميكني آقا فريبرز؟
- آقا اينا وسايل كار شماست؟
- آره ديگه، فقط شما هم بايد به من كمك كنيد.
- چه كمكي؟
- آهان، چه كمكي. ببين آقا فريبرز شما دست من رو از پشت ميبنديد.
بعد از پشت سر از من چند تا عكس ميگيري. بعد دوربين رو
روبهروي من ميگذاري و اون رو تنظيم ميكني تا خودش عكس بگيره
و خودت ميآي اين چاقو رو ميگيري زير گلوي من، انگار كه
ميخواهي من رو بكشي.
- چرا بايد اين كارها رو انجام بديم؟
- من كه گفتم آقا فريبرز براي كتاب جديدم نياز به عكس دارم و اين
عكسها رو در مورد همون دو تا دوست كه يكي اون يكي رو ميكشه
ميگيريم.
- اما من كه از دوربين عكاسي چيزي سر در نميآرم.
- كاري نداره من يادت ميدم.
- نه آقا ببينيد. شما دست من رو ببنديد و از من عكس بگيريد. شما
واردتر هستيد و من هم اينطوري راحتتر هستم.
- نه آقا فريبرز آخه اينطوري شما تو زحمت ميافتيد و در ضمن
لباسهاي شما هم خاكي ميشه.
فريبرز كلي اصرار كرد تا من را راضي كند تا نقش مقتول را براي
گرفتن عكس بازي كند. اين همان چيزي بود كه من براي رسيدن به آن
برنامهريزي كرده بودم. بيچاره فريبرز نميدانست چه سرنوشتي در
انتظار اوست. ابتدا دستان او را بستم و چند عكس از او در حالتهاي
مختلف گرفتم. فريبرز باور كرده بود كه در حال نقش بازي كردن
است. چنان لبخند رضايتي بر لب داشت كه تصور ميكردي او
بزرگترين بازيگر دنياست. پس از چند عكس، نوبت به عكسهايي
رسيد كه بايد با چاقو گرفته ميشد. دوربين را بر روي سه پايه قرار
دادم و آن را تنظيم كردم تا به صورت اتوماتيك عكس بگيرد. از
فريبرز خواستم كه روبهروي دوربين روي زانوي خود بنشيند و او دقيقاً
همان كاري را كرد كه من از او درخواست كرده بودم. تا خواستم چاقو
را زير گلويش قرار دهم گفت:
- ببخشيد ميشه از تو ماشين اون بطري آب رو بياريد من يه خورده
آب بخورم، ببخشيدها.
از داخل ماشين بطري آب را آوردم و فريبرز مقداري از آن را خورد و
آماده عكس گرفتن شد. چاقو را زير گلوي او گذاشتم. دوربين كه در
حالت اتوماتيك تنظيم شده بود فلاش زد. خواستم گلوي فريبرز را ببرم
اما نتوانستم. لحظهاي تأمل كردم. چاقو را از زير گلوي فريبرز جدا
كردم. آن را بالا آوردم و ضربهاي بر قلبش وارد كردم. فريادي كشيد و
بر روي زمين افتاد. از درد فرياد ميكشيد. من هاج و واج مانده بودم.
چاقوي خوني در دستان من بود. فريبرز هنوز زنده بود. بعد از چند
لحظه خودم را جمع و جور كردم و بالاي سر او رفتم و باز هم چند
ضربه ديگر بر سينه و شكم او وارد كردم. بالاخره فريبرز جان داد.
تنش غرق خون شده بود. او حالا مرده است و من اولين قتل خود را
انجام دادهام.
آفتاب حالا غروب كرده است و موقع رفتن است. حالا كه فريبرز را
كشتهام و بخشي از داستان قتل در حضور ديگران را نوشتهام بايد به
خانه بروم. نميدانم قتل شماره 2 و داستان آن را كي و كجا مينويسم.
اما مطمئن هستم كه هيچكس متوجه نخواهد شد كه فريبرز را من
كشتهام. من بايد تا قتل شماره 13 پيش روم. اين كتاب همه زندگي من
است و قتلها راز پايان اين كتاب هستند.
قتل در حضور ديگران
قسمت سوم: قتل شماره 1
هيچوقت تصور نميكردم كه روزي با دستان خونآلود چيزي بنويسم. اما حالا در كنار اين درخت نشستهام و با دستاني كه آلوده به خون فريبرز است در حال نوشتن هستم. جنازه فريبرز روبهروي من بر روي زمين افتاده است. تمام تنش غرق خون است. مانند قلم من كه نوشتههايش به رنگ مشكي است و تنش سرخ رنگ شده است. به درستي نميدانم با چند ضربه چاقو او را به قتل رساندم. در لحظاتي كه ضربات را بر پيكر فريبرز وارد ميكردم به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين نكته بود كه او بايد كشته شود زيرا او بخشي از داستان من است، بخشي از داستان قتل در حضور ديگران.
حالا فريبرز اولين قرباني من است و 12 نفر ديگر باقي ماندهاند. فريبرز بيچاره صبح كه از خانه بيرون ميآمد به هيچ عنوان در ذهنش خطور نميكرد كه ديگر غروب خورشيد را نخواهد ديد. البته چشمان نيمه باز او حالا روبهروي غروب خورشيد است ولي اين بار به جاي آنكه چشمان او غروب را به نظاره بنشيند اين غروب است كه چشم در چشمان بيجان او دوخته است.
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ساعت را نگاه كردم، ساعت 7 صبح بود. آفاق هنوز خواب بود. ابتدا صورتم را اصلاح كردم و بعد به حمام رفتم و دوش گرفتم. وقتي از حمام بيرون آمدم به ساعتي كه بر روي ديوار پذيرايي بود نگاه كردم. حالا ساعت 7:45 دقيقه بود. اما هنوز آفاق و دخترم آيسان خواب بودند. آيسان هميشه عادت داشت تا نيمه شب درس بخواند و صبحها تا ساعت 9 خواب باشد و آفاق هم به دليل استفاده از قرصهاي آرامش بخش معمولاً صبحها دير از خواب بيدار ميشد. خواستم صبحانه بخورم اما يادم آمد كه ساعت 9 با اردشير دوستم قرار دارم. تا آماده شدم ساعت 8 صبح شد. از آنجا كه ميترسيدم دير به دفتر اردشير برسم به آژانس زنگ زدم و ساعت 8:13 دقيقه بود كه ماشين به درب خانه آمد. فراموش كردم بگويم كه اردشير دوست ناشرم است كه قرار بود به پيش او بروم تا در مورد چاپ كتاب قتل در حضور ديگران با او صحبت كنم. ماشيني كه از طرف آژانس آمده بود يك پيكان قديمي قرمز رنگ بود و راننده آن جواني بود كه سن او به زحمت به 30 سال ميرسيد. سلام كردم و داخل ماشين بر روي صندلي جلو كنار راننده نشستم. در لحظات ابتدايي هيچ كدام از ما صحبت نميكرد و تنها صدايي كه به گوش ميرسيد صداي ضبط ماشين راننده آژانس بود كه آهنگي شاد و پر سر و صدا را پخش ميكرد. چند دقيقه گذشت و كمكم راننده متوجه شد كه صداي ضبط ماشين مرا اذيت ميكند و همين بهانهاي شد تا صبحت من با او آغاز شود.
- جناب صداي ضبط كه شما رو اذيت نميكنه؟
- والله چه عرض كنم. البته اگه صداش يه كم كمتر باشه، بهتره.
- تو رو خدا ببخشيد. آخه ميدونيد من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم. به خاطر همين هر روز صبح اين آهنگ رو گوش ميدم. به هر حال ببخشيد كه اذيتتون كرد.
- اذيت كه نكرد، فقط من عادت ندارم كه از اين آهنگها با اين صداي بلند گوش بدم.
- اي آقا، مگه بچهها تو خونه از اين آهنگها گوش نميدن. نكنه شما بهشون اجازه نميديد. آخه بعضيها ميگن اينجور آهنگها غيرمجازه و گناه داره، راستي آقا به نظر شما اين آهنگ گناه داره.
خنديدم و گفتم: شما چي فكر ميكنيد.
- ما كه از اين حرفامون گذشته. ما تو كل روز كلي گناه ميكنيم و به قول معروف جاي ما تو قعر جهنمه، زياد برامون اما فكر نميكنم زياد گناه داشته باشه.
- من نميتونم نظر بدم. هر كسي بهتر ميدونه چي گناه داره و چي گناه نداره.
- آقا فضولي نباشه. ميتونم بپرسم شغل شما چيه؟
- من نويسنده هستم.
- پس تو روزنامه كار ميكنيد. حالا تو چه روزنامهاي كار ميكنيد. ورزشي يا از اين سياسي، مياسيا.
- نه جانم من داستان مينويسم، شما اهل كتاب خوندن هستيد؟
- اي آقا، ما خودمون كتاب قصه هستيم. زندگي ما خودش يه داستانه، اونم چه داستاني، يه داستان پر از غم و غصه و بدبختي. ديگه چه نيازي به داستان داريم.
- اگه دوست داشته باشي من به داستانت گوش ميدم.
- نكنه ميخوايد ما رو داستان كنيد. يعني ما قصهمون رو بگيم و شما بعداً ما رو ببريد تو كتاب قصه.
- چرا كه نه. اگه داستانت خوب باشه حتماً داستان تو رو مينويسم.
- نه آقا داستان ما خوب نيست. مطمئنم هيچكس قصه زندگي ما رو دوست نداره. قصه زندگي ما پر از بدبختي و بيچارگي بوده.
- حالا شما بگيد تا ببينم چي ميشه.
- اي آقا، از كجاش بگم كه از هر جا شروع كنم يه غم و غصه است. يادم مياد بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم معتاد بود و به همين خاطر مادرم از اون جدا شد. پدرم دايم مادرم رو كتك ميزد. اون حتي به ما هم رحم نميكرد. وقتي خماري ميشد هيچي حاليش نبود. زمين و زمان رو به هم ميريخت تا يه پولي جور كنه تا خرج عملش در بياد. من و خواهرم با اينكه كوچيك بوديم از دست كتكهاي موقع خماري پدرم در امان نبوديم. من دو تا خواهر داشتم. يه خواهر بزرگتر كه اسمش زينت بود و 2 سال از من بزرگتر بود و يه خواهرم هم زهرا كه 3 سال از من كوچيكتر بود.
وقتي پدر ومادرم از هم جدا شدند من شش ساله بودم. پدرم چون معتاد بود ما رو به مادرم دادند و من و خواهرام با مادرم به خونه پدربزرگمون رفتيم. اولش همه چيز بهتر از گذشته بود. ديگه از كتكها و جنگ و دعواي پدرم خبري نبود و اين خودش بزرگترين حسن زندگي تو خونه پدربزرگ بود. اما خوشيهاي من خيلي كوتاه بود. چون بعد از يك سال دقيقاً وقتي قرار بود من تازه برم مدرسه براي مادرم خواستگار پيدا شد. خواستگار مادرم يكي از فاميلهاي دور مادرم بود كه چند سال پيش از همسرش به دليل بچهدار نشدن جدا شده بود. هيچ وقت فكر نميكردم كه مادرم با وجود ما حاضر بشه با يك نفر ديگه ازدواج كنه. اما نميدونم چرا اون قبول كرد كه با اصغر آقا ازدواج كنه. البته اصغر آقا يه شرط مهم براي ازدواج با مادرم داشت و اون اين بود كه من همراه اونها نباشم. اصغر آقا فقط قبول كرده بود كه زينت و زهرا به همراه مادرم باهم زندگي كنند. يادم مياد يه روز مادرم اومد و نشست با من حرف زد. اون گفت كه به خاطر خواهرام مجبوره كه ازدواج كنه و از من خواست كه به همراه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. با اينكه سن و سالي نداشتم و زياد چيزي متوجه نبودم اما قبول كردم كه خونه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. البته زياد هم ناراضي نبودم. چون اصلاً از شوهر مادرم خوشم نمياومد.
خلاصه من خونه پدربزرگ .و مادربزرگ موندم و مادرم هم با اصغر آقا ازدواج كرد. مادرم هر هفته به ديدن من مياومد و برام چيزهاي مختلف ميآورد. يكسال بعد مادرم با اصغر آقا از تهران رفتند. چون اصغر آقا تو ارتش كار ميكرد و به شيراز منتقل شده بود. با رفتن مادرم از تهران حتي ديگه نميتونستم مادرم رو هفتهاي يك بار ببينم. فقط چند ماه يك بار مادرم به من سر ميزد. سال سوم دبستان بودم كه مادربزرگم فوت كرد. بعد از يكسال پدربزرگم هم فوت كرد. حالا تنهاي تنها بودم. چهل پدربزرگ كه تموم شد، داييها و خالهها دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه خونه پدربزرگ رو بفروشند و ارث اون خدا بيامرز رو تقسيم كنند.
با فوت پدربزرگ و مادربزرگ و فروختن خونه اونها من جايي براي زندگي نداشتم. مادرم با اصغر آقا صحبت كرد تا من هم با اونها زندگي كنم. اصغر آقا كه از ارثي كه به مادرم رسيده بود كلي خوشحال بود قبول كرد كه با اونها زندگي كنم. كلاس پنجم دبستان بودم كه به شيراز رفتم و به همراه مادرم و خواهرام و اصغر آقا زندگي تازهاي رو شروع كردم. درسم زياد بد نبود. يعني نمرههام خوب بود. اوايل رفتار اصغر آقا با من خوب بود اما كمكم رفتار اون با من عوض شد. سر هر موضوع كوچيكي به من گير ميداد و كتكم ميزد. اينقدر اين كتكها و آزار و اذيتها ادامه پيدا كرد تا اينكه اصغر آقا به مادرم گفت كه ديگه اجازه نميده كه من تو خونه اون زندگي كنم. بيچاره مادرم هر چي التماس كرد اون نامرد قبول نكرد. با مادرم برگشتيم تهران و قرار شد كه من به تعميرگاه يكي از فاميلهاي مادرم برم و اونجا كار كنم و شبها هم همونجا بخوابم. كار كردن من يعني خداحافظي با درس و خوب چارهاي نبود جز بيخيال شدن از درس و مشق. روزها كار ميكردم و شبها تو تعميرگاه ميخوابيدم. روزها اينقدر سرمون شلوغ بود كه متوجه نميشدم چطور شب ميشه. و شبها هم اينقدر خسته بودم كه از زور خستگي بياختيار خوابم ميبرد و چشم باز ميكردم ميديدم صبح شده. روزها و شبهام تند و پشت سر هم ميگذشت و من هر روز بزرگتر و بزرگتر ميشدم. كارم بد نبود. تو كار تعمير ماشين كمكم اوستا شدم. 17 ساله بودم كه مادرم از اصغر آقا طلاق گرفت و همراه خواهرام اومد تهران. براي مادرم يه خونه اجاره كردم و باز هم همگي دور هم جمع شديم. حالا بايد بيشتر كار ميكردم تا خرج مادرم و خواهرام رو بدم. خواهرم زينت وقتي 19 ساله بود ازدواج كرد و زهرا هم بعد از مدتي ازدواج كرد. منم يه مدت كه گذشت با اوستام دعوام شد و با پولهايي كه جمع كرده بودم اين ماشين رو خريدم و اومدم تو آژانس. الانم با مادرم تنها زندگي ميكنيم. اين همه زندگي ما بود. ديدي آقا، ديدي چه زندگي نكبتي داشتم.
- ازدواج چي، ازدواج كردي؟
- مادرم همش گير ميده كه ازدواج كنم. اما دوست دارم وقتي ازدواج كنم كه وضعم روبهراه باشه، نميخوام يه نفر رو بدبخت كنم، عين همون كاري كه پدرم و اصغر آقا با مادرم بيچاره من كردند.
صبحتهاي راننده كه تموم شد كمكم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد كه فكري به سرم بزند. به او گفتم: ببين دوست عزيز اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز…
قسمت دوم
بالاخره روزي كه قرار بود من براي صرف شام به منزل آفاق بروم فرا رسيد. آن روز از صبح كه بيدار شدم دچار استرس و نگراني بودم. يادش به خير مادر خدا بيامرزم چقدر ميپرسيد: آخه پسر تو چت شده، چرا اينقدر كلافهاي، اگه چيزي هست به مادر بگو. اما خودم هم نميدانستم كه چرا حالم اينگونه است. حالم مانند بچههايي بود كه ميخواهند به سر جلسه امتحان بروند و درونشان پر از نگراني و اضطراب است. البته در كنار اين حس اضطراب، شوق نيز داشتم. شوقي كه براي ملاقات آفاق و ديدن خانوادهاش وجودم را قلقلك ميداد.
آن روز دانشگاه نرفتم و تا عصر سعي كردم به شكلي سر خودم را گرم كنم. هنگام عصر زماني كه هوا كمكم تاريك شد آماده رفتن شدم. بهترين لباسهايم را پوشيدم و مدت زمان زيادي را پشت آينه ايستادم. آن روزها هنوز موهايم پر بود و مانند امروز كمپشت نشده بود. موهايم بلند بود و فرفري، آخه آن روزها داشتن موي بلند مد بود. ساعت نزديك هفت بود كه از منزل خارج شدم. خوب به ياد دارم هوا آن روزها بسيار سرد بود و وقتي كه داشتم از در خانه بيرون ميآمدم مادرم صدايم كرد و برايم شال گردني آورد و بر روي گردنم انداخت. هنوز گرماي دستان مادرم را احساس ميكنم. نگاههاي آن شب مادرم برايم بسيار عجيب بود. انگار او ميدانست من به جايي ميروم كه سرنوشتم را تعيين ميكند و نگاه او پر از اميدي بود كه به من ميداد و برايم با نگاهش آرزوي موفقيت داشت.
با بدرقه نگاه مهربان مادرم از خانه خارج شدم و به سوي خانه آفاق حركت كردم. يك ساعت بعد جلوي درب خانه آنها بودم. حالا بيش از هر زمان ديگري اضطراب داشتم. زنگ را زدم و خود آفاق جواب داد. پس از معرفي خودم او مرا به داخل خانه فرا خواند. خانه آنها به شكلي بود كه بايد ابتدا از يك حياط عبور ميكردم تا به داخل محوطه ساختمان برسم. وقتي وارد شدم، آفاق را ديدم كه در آن سوي حياط در آستانه ورودي ساختمان ايستاده است. بر لبش لبخندي داشت و به انتظار من ايستاده بود. گامهايم را سريع برداشتم تا چندان در آن وضعيت منتظر من نماند. به او رسيدم. او با خوشحالي به من سلام كرد و خوشآمد گفت. به داخل ساختمان رفتيم. يك راهرو بزرگ پيش روي ما بود. كتي كه به تن داشتم را درآوردم و آفاق آن را از من گرفت و بر روي چوب رختي كنار راهرو آويزان كرد. با علامت دست و با گفتن بفرماييد مرا به داخل هدايت كرد. خودش جلوتر از من قدم برميداشت. پس از چند لحظه در انتهاي راهرو وارد يك اتاق نسبتاً بزرگ شديم كه در حقيقت اتاق پذيرايي آنها بود. داخل اتاق مبل چيده شده بود. همه چيز مرتب و تميز بود و دقيقاً اولين چيزي كه نظر مرا در آن اتاق به خود جلب كرد همين تميزي و نظم بسيار زياد آن بود. بر روي يكي از مبلها نشستم و آفاق نيز روبهروي من نشست.
- واقعاً لطف كرديد آقاي بهرامي كه تشريف آورديد. الان پدر و مادرم هم خدمت ميرسند. راستي آدرس رو كه راحت پيدا كرديد.
- شما ببخشيد كه من مزاحم شدم. آدرس هم سرراست بود و خيلي راحت پيدا كردم.
- آقاي بهرامي نميدونيد كه پدر چقدر دوست داره كه شما رو از نزديك ببينه. داستان شما علاوه بر اينكه من رو شگفتزده كرد. پدر رو نيز متعجب كرد. آخه باورش كمي سخته كه شما تونستيد اون داستان فوقالعاده رو در عرض چند ساعت بنويسيد.
- نه شما و پدر بيش از اندازه به من لطف داريد و اين داستان هم اينقدر كه ميگوييد زيبا نيست. اما براي خودم هم بسيار عجيبتر اينه كه داستان رو چند بار بازنويسي نكردم. يعني بار اول كه نوشتم احساس كردم ديگه نيازي به بازنويسي نداره. راستي ميتونم بپرسم شغل پدر شما چيست؟
- پدر من معلم هستند. معلم ادبيات.
- پس بگيد چرا به داستان من علاقمند شدند. پس ايشون هم اهل ادبيات هستند.
من و آفاق گرم صحبت بوديم كه پدر و مادر آفاق وارد اتاق شدند. از جايم بلند شدم و به آنها سلام كردم. مادر آفاق زني بود شبيه به همه مادران، صورتي مهربان داشت و البته از پدر آفاق بسيار جوانتر بود. پدر آفاق هم مردي بود كه گرد پيري بر چهرهاش ظاهر شده بود. پس از سلام و احوالپرسي پدر و مادر آفاق هم به جمع ما پيوستند و ما غرق صحبت شديم. زودتر از آنچه كه تصورش را ميكردم با آنها احساس راحتي كردم.
شايد دليل اين امر رفتار محبتآميز پدر و مادر آفاق بود. با آنكه آنها خانواده به نسبت مرفهي بودند اما در برخوردشان هيچ نشاني از غرور و تكبر نميتوانستي پيدا كني. آنها آنقدر گرم و صميمي بودند كه آن شب من احساس كردم در خانه كساني هستم كه سالها آنها را ميشناسم. پدر آفاق مرد فوقالعادهاي بود. او به راستي كه عاشق ادبيات بود. با چنان شور و حرارتي شعر ميخواند كه هر كسي را شيفته خود ميكرد. تا پيش از ملاقات پدر آفاق همه علاقه من به ادبيات به نوشتن و خواندن داستان ختم ميشد اما پس از ملاقات پدر آفاق و صحبتها و شعرهايي كه او ميخواند به شعر و شعرا نيز علاقمند شدم.
بله آن شب، بسيار خوب و دلنشين تمام شد و همان شب در حقيقت اولين حلقه ارتباط من با خانواده شكوهي بود. پس از آن شب من و آفاق بيشتر به هم نزديك شديم. در دانشگاه لحظات بيشتري را با يكديگر سپري ميكرديم و من براي آفاق هر روز داستاني مينوشتم. داستانهايي كه براي آفاق مينوشتم در حقيقت هم براي خودم يك تمرين بود و هم براي آفاق يك اتفاق خوشايند. به خوبي احساس رضايت را در چشمان آفاق ميديدم و همين به من آرامش ميداد. تا پيش از آشنايي با آفاق هيچگاه تصور نميكردم دختري بتواند اين چنين مرا شيفته خويش كند. اما آفاق با قلب من چنين كرد. مدتي از آشنايي من و آفاق گذشت و من هر روز بيشتر از گذشته به او وابسته و دلبسته ميشدم. البته اين را هم بگويم كه هر چه رابطه من و آفاق نزديكتر و بهتر ميشد، ارتباط من با خانواده آفاق به ويژه پدرش دورتر ميشد. پدر آفاق اگرچه در ابتدا رابطهاي بسيار مطلوب و خوب با من داشت اما او معتقد بود كه دخترش بايد با كسي ازدواج كند كه او را از لحاظ مالي تأمين كند و زندگي خوبي برايش تأمين كند. پدر آفاق به خوبي دريافته بود كه ارتباط من و آفاق سرانجام به ازدواج منجر خواهد شد و از آنجا كه ميدانست هدف من نويسنده شدن است به همين خاطر كم كم ديگر روابطش مانند روزهاي ابتدايي با من گرم و صميمي نبود و تلاش ميكرد تا كاري كند كه من از دخترش آفاق دور شوم.
روزها گذشت و زمستان به پايان رسيد، پس از آن بهار آمد و سپس تابستان، در پاييز بود كه من تصميم گرفتم از آفاق خواستگاري كنم. اول پيشنهادم را با خودش مطرح كردم و همانطور كه پيشبيني ميكردم آفاق به خواستگاري من جواب مثبت داد. اما مهمترين بخش قضيه رضايت خانواده آفاق بود و در عين حال هم من نميتوانستم به خانوادهام بگويم با آفاق دوست هستم. زيرا خانواده من خانواده سنتي بود و تقريباً در همه خانوادهها اينگونه ارتباطات در آن زمان پذيرفتني و قابل پذيرش نبود و شايد اگر من هم دانشگاه نرفته بودم يك ازدواج سنتي را تجربه ميكردم. براي آنكه خانوادهام با ازدواج ما مخالفت نكنند به دروغ به مادرم گفتم كه در دانشگاه دختري را ديدهام و از او خوشم آمده است و آدرسش را پيدا كردهام و ميخواهم كه برايم او را خواستگاري كنيد. البته بگذريم كه دروغ من در همان جلسه اول خواستگاري فاش شد و پدر آفاق همه چيز را به خانواده من گفت. پس از اولين جلسه خواستگاري همه چيز به هم خورد. هم خانواده من مخالف بودند و هم خانواده آفاق، اما ما تصميم خود را گرفته بوديم. آنقدر سماجت كرديم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه ما با يكديگر ازدواج كنيم. البته آفاق از همه امكانات و موقعيتي كه پدرش ميتوانست براي او فراهم كند گذشت تا همسر من شود. پس از سه سال ما صاحب فرزندي شديم كه نامش را آيسان گذاشتيم و اكنون 21 سال است كه با يكديگر در كنار هم هستيم. امشب هم كه شاهد بوديد كه چگونه با يكديگر دعوا كرديم. همه اينها را نوشتم تا بدانيد كه چه احساسي دارم. بدانيد كه چرا امشب تصميم گرفتم كه اين كار را انجام دهم. آفاق همه زندگي من است. با او همه چيز را فهميدم. با او عاشق شدم و با او معناي محبت را فهميدم اما هيچ وقت نتوانستم او را به آنچه كه آرزويش را داشت برسانم. من با آفاق خوشبخت بودم و هستم اما او هيچ وقت طعم خوشبختي را نچشيد و امشب ميخواهم به خاطر همسرم و دخترم مهمترين تصميم زندگيام را بگيرم. شايد من تنها نويسندهاي هستم كه با خوانندگان نوشتههايم حرف ميزنم اما ميخواهم وقتي كتاب مرا ميخوانيد بدانيد كه چرا چنين تصميمي گرفتم و چقدر برايم سخت است كه چنين كاري را انجام دهم. اما چارهاي نيست. انسانهاي بزرگ در لحظات سرنوشتساز تصميمهاي بزرگ ميگيرند و شايد با اينكار من، همسرم و دخترم آينده و زندگي خوبي داشته باشند.
من ميخواهم داستاني جنايي و پليسي بنويسم كه در آن مردي 13 نفر را به قتل ميرساند و در پايان خودش را به قتل ميرساند و شخصيت اول اين داستان خودم خواهم بود. بله درست است. من ميخواهم واقعيترين داستان زندگيام را بنويسم. ميخواهم قاتل باشم تا بهتر بتوانم بنويسم. ميخواهم از دست پليس بگريزم تا داستان به واقع پليسي شود و همه اين كارها را ميكنم تا متفاوتترين داستان طول زندگيام را بنويسم. داستاني كه كتاب آن بدون شك پرفروشترين كتاب سال خواهد شد. آن وقت است كه همسرم ميتواند طعم شيرين خوشبختي را احساس كند. اگرچه كه آن زمان من نيستم. اينها كه نوشتم مقدمه كتاب قتل در حضور ديگران است و من آرش بهرامي از امشب داستان خود را آغاز ميكنم و جزئيات هر قتل را و اتفاقات را براي تو خواننده اين كتاب مينويسم. ميدانم كه ميتواني احساس كني كه چرا چنين تصميمي گرفتم. پس با من همراه شو در داستان قتل در حضور ديگران. تو خواننده آن هستي و هيچگاه سعي نكن كه جلوي اتفاقات آن را بگيري كه اكنون كه تو در حال خواندن آن هستي بدون شك من ديگر مردهام.