|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
ري – كي، پلي از بيماري تا سلامت
امروزه براي رسيدن به آرامش و درمان مشكلات روحي و رواني روشهاي گوناگوني وجود دارد. در جهان پرتنش امروز دانشمندان علوم روانشناسي سعي ميكنند تا با بهرهگيري از روشهاي گوناگون، انسان امروز را كه زندگيش در هياهوي صنعتي شدن بسيار پرتنش گرديده است را به آرامش رهنمون سازند. در اين بين بعضي از روشها هستند كه سنتي هستند و ريشه در تاريخ و سنتهاي ملت دارند كه در طول قرنهاي متمادي مورد استفاده قرار گرفتهاند و امروزه به ما رسيدهاند.
ري – كي نيز يكي از روشهاي درماني است كه در طول قرنهاي متمادي در ژاپن مورد استفاده قرار ميگرفته است. ري – كي در حقيقت نوعي انرژي درماني است. با اين تفاوت كه در انرژي درمانيهاي ديگر، انرژي از فرد عامل به كسي كه تحت درمان انرژي درماني قرار گرفته است منتقل ميشود. اما در روش ري – كي، كسي كه نقش عامل را ايفا ميكند هيچگونه انرژي از خود به فرد منتقل نميكند بلكه تنها انتقال و جريان انرژي را در بدن فرد تحت درمان ري – كي بهبود ميبخشد. اين ويژگي مهم ري – كي باعث ميشود كه فرد عامل هيچگونه انرژي از دست ندهد و فرد تحت درمان نيز تحت تأثير افكار و ايدههاي درمانگر خود قرار نميگيرد زيرا از او انرژي دريافت نكرده است.
يكي ديگر از مزاياي ري – كي درماني اين است كه در روشهاي ديگر انرژي درماني شما براي آنكه بتوانيد كسي را تحت درمان قرار دهيد بايد مراحل و تمرينات سخت و مشكلي را انجام دهيد اما در روش ري – كي شما به راحتي ميتوانيد اين روشها را فرا بگيريد و آن را به ديگران انتقال دهيد. اگر بخوهيم از مزاياي روش ري – كي باز هم صحبت كنيم بايد به اين نكته اشاره كنيم كه در طب نوين بيشتر براي درمان بر روي نشانههاي بيماري تأكيد ميشود. اما در روش ري – كي علت و ريشه به وجود آمدن آن عارضه كه داراي ريشههاي احساسي، فكري و روحي هستند تأكيد ميشود. ري – كي روشي است كه در آن اين تئوري حاكم است كه بسياري از مشكلات و بيماريها ريشه در انسداد انرژي در درون انسان دارد و زماني كه اين راهها و كانالها باز شود مشكلات برطرف ميشود.
تاريخچه پيدايش اين روش درماني به هند و تبت باز ميگردد. عدهاي معتقدند از دو هزار و پانصد سال پيش اين روش درماني اعجابانگيز در اين نواحي توسط افراد خاصي استفاده ميشد و بعدها در قرن نوزدهم يك ژاپني به نام ميكائو اوسوئي دوباره اين روش را كه مدتي مهجور مانده بود كشف ميكند و تلاش ميكند اين روش را در سطح وسيع به ديگران آموزش دهد. امروزه روش ري – كي درماني طرفداران بسياري پيدا كرده است و پزشكان هر روز به اسرار تازهاي از اين روش پي ميبرند و به نظر ميرسد كه هنوز بسياري از جنبههاي مثبت اين روش ناشناخته مانده است.
اثرات درماني ري – كي
ري – كي قادر است مقاومت بدن را در برابر بيماريها افزايش دهد و از اين طريق امكان ابتلا به بيماريها را كاهش دهد. يكي ديگر از اثرات درماني ري – كي قدرت آن در آرامش بخشي است، ري – كي قادر است كه فرد را به آرامش ذهني و فكري فوقالعادهاي برساند و در صورت بروز حملات عصبي آنها را مهار و كنترل نمايد.
از ري – كي ميتوان در فراموش كردن و يا بازسازي خاطرات تلخ گذشته استفاده كرد و از اين طريق خود را از شر افكار منفي و باز دارنده رها كرد. يكي ديگر از مزاياي ري – كي اين است كه به شما در بهبود روابط عاطفي بسيار كمك ميكند. اين بدين معنا است كه شما زماني كه اين روش را فرا ميگيريد به مرور متوجه خواهيد شد كه در روابطتان با ديگران بهبودي زيادي حاصل شده است.
در مجموع آنچه در مورد ري – كي ميتوان گفت اين است كه اين روش يكي از روشهاي ساده انرژي درماني است كه با فراگيري آن ميتوان هم به خود و هم به ديگران در رسيدن به آرامش كمك كرد. يادگيري ري – كي بسيار ساده است و آن را ميتوان از طريق كتابهايي كه در اين زمينه وجود دارد آموخت. به شما توصيه ميكنيم كه حتماً اين روش را فرا بگيريد، زيرا به شما در زندگي بسيار كمك خواهد كرد.
تولدت مبارك!
نوشته:الدورف نمینت
ترجمه و بازنویسی:هادی حاجی بیگی
هيچكس به درستي نميداند انسان از چه زماني تصميم گرفت كه روز تولدش را جشن بگيرد. اما عدهاي معتقدند اين رسم ريشه اروپايي دارد و در گذشته مردم در اروپا براي فرار از ارواح شيطاني جشن تولد برگزار ميكردند. آنها معتقد بودند كه ارواح پليد به كسي كه روز تولدش است حمله ميكنند و به همين خاطر بايد دوستان و خانواده او در كنارش حضور داشته باشند تا از او در برابر ارواح سرگردان محافظت كنند و دادن هديه و شادي و سر و صداي جشن تولد نيز باعث فرار ارواح ميشود.
در زمان دور گرفتن تولد مثل بسياري از اتفاقات فقط براي پادشاهان بود و آنها بودند كه اجازه داشتند براي خود تولد بگيرند. اما كمكم گرفتن تولد راه به دنياي كودكان پيدا كرد و كمكم تبديل به مراسمي شد كه اغلب براي كودكان برگزار ميشود و در هر كجاي دنيا مردم براي گرفتن جشن تولد رسم و رسوم خاصي دارند كه شنيدن آنها خالي از لطف نيست.
آفريقاي جنوبي: گرفتن جشن تولد در اين كشور آفريقايي جنبه يك مراسم خاص را دارد. اين مراسم زماني برگزار ميشود كه كودكان به سن خاصي ميرسند و در اين زمان براي آنها جشن تولد دسته جمعي برگزار ميكنند. در اين جشن عقايد، رسوم، آوازها و رقصهاي قبيلهاي به كودكان آموزش داده ميشود.
آرژانتين: در اين كشور آمريكاي جنوبي جشن تولد گرفتن براي دختراني كه به سن 15 سالگي رسيدهاند مراسم خاصي دارد. در اين جشن تولد دختر كه به سن 15 سالگي رسيده است با پدر خود ميرقصد كه در واقع اين عمل ريشه در آئينهاي قبايل باستاني مردم آمريكاي جنوبي دارد.
برزيل: در برزيل در روز جشن تولد هر كس به ازاي هر سالي از سن او يك بار گوش او را از قسمت نرم پايين گوش ميكشند.
كانادا: كاناداييها معتقدند كه در روز تولد هر كس بايد دماغ او را با كره يا روغن چرب كرد. زيرا اين عمل براي او خوشبختي به همراه ميآورد زيرا چربي و بدبختي از روي چربي ليز ميخورد و به سراغ آدمهاي چرب نميرود.
چين: در چين در روز تولد ماكاروني ميپزند و افراد فاميل را براي صرف آن دعوت ميكنند. در روز تولد فرزند از پدر و مادرش مقداري پول هديه ميگيرد كه آن را تا سال آينده نزد خود نگه ميدارد.
آلمان: در آلمان در صبح روز تولد يكي از اعضاي خانواده شمعهايي را براي آن كس كه تولدش است روشن ميكند. شمعهايي كه تعداد آن به عدد سن آن شخص است. اين شمعها طي روز روشن ميماند و بعد از شام آنها فوت ميشود. پس از آن هديه باز و جشن تولد آغاز ميشود.
هلند: در هلند سالهايي از زندگي مثل 5 و 10 و 15 و 20 سالهاي خاصي به شمار ميروند و فردي كه به اين سالها ميرسد هداياي مختلف و بزرگي دريافت ميكند. علاوه بر هدايا خانواده او صندلي را براي او در اتاق غذاخوري تزئين ميكند تا بر روي آن بنشيند. در مدرسه هم كودك براي دوستانش خوراكي ميآورد.
هند: در هند لباسهاي رنگي و شكلات به معناي روز تولد است. كودك در اين روز لباسهاي رنگي ميپوشد و به همراه يكي از همكلاسيهايش به ديگران شكلات هديه ميدهد.
نپال: در اين كشور گذاشتن تركيب ماست و برنج و رنگهاي مخصوص روي پيشاني نشانه خوشبختي است.
روسيه: در روسيه به جاي كيك تولد كلوچه ميپزند و بر روي هر كدام از آنها نوشتهاي كه مضمون آن تبريك گفتن روز تولد است نوشته ميشود.
ژاپن: در ژاپن كودكي كه روز تولدش است، لباسهاي نو بر تن ميكند و به معبد ميرود و در آنجا براي او مراسم خاصي را با حضور نزديكان اجرا ميكنند. سپس آنها به طبيعت ميروند و در آنجا مراسم جشن تولد را برگزار ميكنند.
انگلستان: در انگلستان اشياء خاص و سمبليك را با خمير كيك مخلوط ميكنند و بعد آن را ميپزند و اگر هر كدام از اين اشياء به طور اتفاقي نزد هر كس قرار گيرد يك معناي خاص را دارد مثلاً اگر در تكه كيك شما يك سكه وجود داشته باشد به معناي اين است كه شما در آن سال ثروتمند ميشويد.
دانمارك: در دانمارك پرچمي از داخل پنجره به بيرون آويزان ميشود تا همه متوجه شوند تولد فرزند خانواده است. در دانمارك هديهها را زماني به كودك ميدهند كه او در خواب است و در اين زمان هدايا را در كنار تخت او ميچينند تا هنگامي كه كودك از خواب بيدار شود آنها را ببيند.
اكوادور: در اكوادور رسم است زماني كه دختر به سن 15 سالگي رسيد در روز تولدش لباس صورتي به تن كند و پدرش براي او اولين كفش پاشنه بلند را ميخرد و خود آن را به پاي دختر ميكند و اكوادوريها اين عمل را نوعي قدم گذاشتن به دنياي بزرگترها ميدانند.
سرخپوستان آمريكا: روز تولد 17 سالگي پسران در ميان قبايل سرخپوست روزي است كه براي آنها لقب انتخاب بشود. حتماً در فيلمها ديدهايد كه سرخپوستان هر كدام براي خود لقبي دارند. اين لقب، لقبي است كه در روز تولد 17 سالگي به آنها داده ميشود.
ويتنام: در ويتنام همه يك روز تولد دارند. يعني هيچكس نميداند چه روزي متولد شده است. بلكه روز تولد براي مردم ويتنام روز اول سال نو است. آنها اين روز را تت مينامند و كودكان در روز تت يكساله ميشوند. و اصلاً اهميت ندارد كه آنها در چه روزي متولد شدهاند. در ويتنام رسم است در روز تت پدر و مادرها به فرزندان پاكتهاي قرمز رنگي ميدهند كه درون آنها پول است.
گفتگو با ريكي مارتين ستاره موسيقي پاپ
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه: محمد حاجي بيگي
انريكو از دوستان خوب من است
- اين روزها از ريكي مارتين خبري نيست. ميتواني بگويي مشغول چه كاري هستي؟
* آنطورها هم كه شما هم ميگوييد، پنهان نيستم. در اين مدت مشغول برگزاري تور كنسرتهايم بودم. قرار است بعد از اتمام اين كنسرتها بر روي آلبوم جديدم كار كنم.
- از عرضه آخرين آلبوم تو مدتها ميگذرد. دليل اين تأخير طولاني چيست؟
* در كار موسيقي هر چقدر به جلو ميرويد، وسواس شما بيشتر ميشود. من مدتهاست در فكر ارائه يك آلبوم جديد هستم اما ميخواهم حرف تازهاي در اين آلبوم داشته باشم. در ضمن سطح توقع مردم با آلبوم لاس آلاماس دل سيلسو كه در سال 2003 عرضه شد، بسيار بالا رفته و بايد آلبوم جديدم از آثار قبلي بهتر و كاملتر باشد.
- حالا كه صحبت از لاس آلاماس دل سيلسو به ميان آمد، بايد گفت كه به عقيده صاحبنظران اين بهترين آلبوم تو بوده است. نظر خودت در اين باره چيست؟
* اين اثر در مورد مفاهيم فراموش شده است. در اين آلبوم شخصي را پيدا خواهيد كرد كه به دنبال ارزشهاي عميق است، حقيقت، صداقت، عدالت و آزادي.
- تو در گذشته هيچگاه در مورد مفاهيمي چون عدالت و آزادي صحبت نميكردي. آيا تو هم به جرگه خوانندگاني نظير امينم پيوستي كه مخالف دولت بوش هستند؟
* من هيچگاه به سياست و سياست بازي علاقمند نبودم، اما نميتوانستم نسبت به واقعيات جامعه آمريكا و اصولاً مردم جهان بيتفاوت باشم. من تنها ميخواهم تلاش كنم واقعيات زندگي مردم را در قالب موسيقي به همه نشان دهم و مردم را متوجه افرادي كنم كه در فقر و بيعدالتي در حال زندگي كردن هستند. حالا اين ميتواند نامش ترانه سياسي باشد يا ترانه اجتماعي. براي من مهم پرداختن به اين آدمها و زندگي آنان است.
- تو از مخالفان سرسخت استفاده از تكنولوژي در توليد آثار موسيقي هستي. آيا از پيشرفت تكنولوژي هراس داري؟
* من هيچ مشكل يا هراسي از تكنولوژي پيشرفته ندارم. اما ميخواهم كه صداي من متعلق به خودم باشد. اگرچه شايد با كمك دستگاههاي جديد بتوانم كيفيت بهتري در آثارم به مردم ارائه دهم، اما من مجبور نيستم كه عالي به نظر برسم. مهم اين است كه شور و هيجان من به من اجازه ميدهد كه جريان داشته باشم و در صورتي باقي ميمانم كه واقعي باشم.
- منتقدين تو معتقدند كه تو صداي خوبي براي اجراي برنامههاي پرشور داري اما براي خواندن شعرهاي احساسي و رمانتيك فاقد اين قابليت هستي؟
* من برخلاف آنها معتقدم كه ميتوان مفاهيم احساسي و عاشقانه را با شور و هيجان بيان و انتقال داد. برخي از مردم تصور ميكنند كه براي اجراي اشعار عاشقانه بايد بر روي صندلي پيانو نشست و پيانو نواخت و آواز خواند. اما من معتقدم كه اشعار عاشقانه بايد با شور و هيجان اجرا شود. فلسفه عشق پويايي و حركت است.
- اولين آلبوم انگليسي زبان تو در سال 99 از سوي كمپاني كلمبيا عرضه شد و پرفروشترين آلبوم تاريخ شركت كلمبيا شد. آيا اين موضوع تو را وسوسه نميكند كه از خواندن به زبان اسپانيايي دست بكشي و فقط به زبان انگليسي آلبوم ارائه دهي؟
* عرضه آن آلبوم به دليل ارتباط برقرار كردن با همه بود. من هرگز از خواندن به زبان اسپانيايي كه زبان مادريام است، دست نميكشم. زيرا اين زبان هويت من است. اما براي ارتباط با همه مجبور هستم ترانههايي به زبان انگليسي اجرا كنم. ولي براي پول حاضر نيستم كه از زبان اسپانيايي دست بكشم.
- آمارها نشان ميدهد كه تا به حال 32 ميليون نسخه از آلبومهاي تو فروش رفته است. با شنيدن اين آمار چه احساسي پيدا ميكني؟
* طبيعي است كه بينهايت خوشحال ميشوم. 32 ميليون نسخه يعني 32 ميليون نفر آلبوم من را خريدهاند و تعداد بيشتري آن را گوش دادهاند. شنيدن اين ارقام براي من به معناي تحقق روياهايم است. روياهايي كه در كودكي، زماني كه 5 ساله بودم و در خيابانهاي پورتوريكو به همراه دوستانم آواز ميخواندم و ميرقصيدم، در ذهن داشتم. از كودكي آرزو داشتم خواننده بزرگي شوم، اما موفقيت امروزم چيزي بسيار فراتر از آن است كه تصورش را ميكردم.
- ميگويند ريكي آدمي مذهبي است. آيا اين واقعيت دارد؟
* بله، من از سن جواني به مذهب و دين بسيار علاقمند بودم و دوست داشتم در اين باره چيزهاي بيشتري بدانم. تمايل عجيبي در خود به مذاهب مختلف احساس ميكنم و به همين خاطر هر گاه كه فرصت كنم به هند و چين سفر ميكنم تا با مذاهب ديگر بيشتر آشنا شوم.
- تو به شهرت و پول رسيدهاي. حالا در موسيقي به دنبال چه هستي؟
* از همان ابتدا براي آرامش به سراغ موسيقي رفتم. موسيقي اگرچه براي من پول و شهرت را به ارمغان آورد، اما مهمترين هديه موسيقي به من آرامش است. به همين علت هيچگاه نميتوانم موسيقي را رها كنم، چون بدون موسيقي احساس ميكنم چيزي را گم كردهام. موسيقي در حقيقت بخشي از هويت من است.
- در ابتداي صحبت گفتي كه در حال برگزاري كنسرت هستي. آيا سفر كردن و برگزاري كنسرت در جاهاي مختلف دنيا تو را خسته نميكند؟
* وقتي بر روي صحنه ميآيم و مردم جيغ ميكشند و نام مرا فرياد ميزنند، وجودم مملو از انرژي ميشود. بايد آن لحظات را تجربه كنيد تا متوجه شويد كه من چه ميگويم. برگزاري كنسرت به من انرژي فراواني ميدهد و برگزاري اين كنسرتها موتور محرك من براي توليد آلبوم جديد است. در اين كنسرتها از مردم انرژي ميگيرم و اين انرژي را در استوديو در قالب ترانهها ضبط ميكنم و بار ديگر به خودشان باز ميگردانم.
- تو برخلاف ستارگان ديگر موسيقي مخالفين زيادي نداري و به نوعي همه تو را دوست دارند، چرا؟
* چون من همه را دوست دارم. من در مقابل نقدهايي كه از كارم ميشود، موضع تدافعي نميگيرم. به اين نقدها و منتقدين احترام ميگذارم. سعي ميكنم كارم را مورد بررسي قرار دهم تا متوجه اشكالاتي كه منتقدين به آن اشاره ميكنند، شوم. من ياد گرفتهام كه براي دوست داشته شدن بايد ديگران را دوست داشت.
- و سؤال آخر آيا تو با انريكو اختلاف داري؟
* به هيچ وجه. او از دوستان خوب من است و شايعات اختلاف من و او ساخته مطبوعات است. من به انريكو به عنوان كسي كه به زبان انگليسي آواز ميخواند، احترام ميگذارم. به كار او بسيار علاقمندم و او را آدم موفقي ميدانم.
از بستني اكبر مشدي تا بستني با طعم گوشت اسب
اميرحسين خليلزاده
برگرفته از: www.wikipedia.com و
تابستان در حال تمام شدن است. هوا كمي خنك شده، اما بستني هنوز ميچسبد. دقت كنيد متوجه ميشويد كه چند سال اخير با توليد بستنيهايي با نامهاي تجاري مختلف و طعمهاي گوناگون كه هر 12 ماه سال در فروشگاهها فروخته ميشود، ديگر بستني يك خوردني مخصوص تابستان نيست. پس سرزنشمان نكنيد كه چرا مطلب مربوط به بستني را در آستانه فصل پاييز چاپ كردهايم.
شيريني بستني سرما و گرما نميشناسد. خوردنش در كنار بخاري يا شوفاژ در يك روز سرد زمستاني (صورت ديگري را توصيه نميكنيم) تجربهاي متفاوت است. اگر خيلي محتاطيد بستني زمستاني بخوريد.
معادل بستني در زبان انگليسي Ice Cream است كه به صورت تحتاللفظي يعني خامه يخ زده. بستني در تعريف كلي دسري يخي است كه از فرآوردههاي لبني مثل خامه (يا تركيبات جانشين آن)، همراه با چاشنيها و شيرينيهاي مثل شكر ساخته ميشود.
رونالد ريگان، رئيس جمهور آمريكا، در سال 1984، ماه جولاي را به عنوان ماه ملي بستني در ايالات متحده اعلام كرد. سومين يكشنبه اين ماه را نيز روز ملي بستني ناميد.
تركيبات اوليه بستني عبارتند از 10 درصد چربي شير + 9 تا 12 درصد شيرخشك + 12 تا 16 درصد شكر + 2/0 تا 5/0 درصد ماده نگهدارنده (تثبيت كننده) و امولسيون كننده + 55 تا 64 درصد آب. بستني غير از اين تركيبات اوليه معمولاً با طعمهاي گوناگون مثل وانيل، كاكائو، توت فرنگي، آلبالو، گردو و ... مزهدار ميشود و گاهي نيز تكههاي شكلات، آجيل، ميوه، آب نبات و حتي در برخي موارد آدامس به آن اضافه ميگردد.
شيوة توليد بستني در كارخانه
براي توليد بستني ابتدا خامه و شكر را در يك مخزن مخصوص با هم مخلوط ميكنند و سپس براي جلوگيري از ايجاد بلورهاي يخ مقدار كمي مواد تثبيت كننده به آن ميافزايند. اين مخلوط بعد از آن ميبايست پاستوريزه شود؛ براي انجام اين كار دماي آن را پس از حرارت ديدن تا زمان خاصي ثابت نگه ميدارند. بعد از آن نوبت هموژنيزه شدن فرا ميرسد. در اين مرحله مخلوط، تحت فشار 003/0 اتمسفر قرار گرفته و بدين ترتيب مولكولهاي چربي شيرش كوچكتر شده و آن را نرمتر ميكنند. اين مخلوط سپس به سرعت سرد ميشود و دمايش به 4 درجه سلسيوس ميرسد تا براي فريز شدن آماده گردد. در هنگام فرآيند انجماد، مخلوط مرتباً به هم زده ميشود تا به اصطلاح هوا بگيرد. اگر اين كار انجام نشود، محصول نهايي همان شير يخ زده خواهد بود. در اين مرحله همچنين طعمها و افزودنيهاي مختلف به آن اضافه ميگردد. بعد از آن بستني آماده است و نوبت به بستهبندياش به انواع گوناگون ليتري، ليواني، چوبي، قيفي و ... ميرسد. بستني بستهبندي شده بعد از قالبريزي دوباره در سردخانه قرار ميگيرد تا براي توزيع آماده شود.
تاريخچة بستني
اسكيموها از روزگاران كهن همواره برف و يخ را به همراه طعمهايي مثل عسل و يا ميوه به عنوان نوشيدني مصرف ميكردند. مردم باستان از هزاران سال پيش براي سرد نگه داشتن آب و غذا و همچنين جلوگيري از فاسد شدنشان يخ به كار ميبردند. نخستين يخچالها 4000 سال پيش در بينالنهرين (مجاورت رودخانه فرات) پديد آمدند. يخچالهايي كه مخصوص توانگران بود و آنها خوردنيهايشان را در آن ذخيره ميكردند. قالبهاي يخ همواره به شكل پيشكش به فراعنه مصر اهدا ميشد. در قرن پنجم قبل از ميلاد يونانيها در مغازههاي آتن مخروطهاي يخي داراي طعم عسل و ميوه ميفروختند. نرون امپراطور روم، هميشه گروههايي را به كوهستانها ميفرستاد تا برايش برف و يخ بياورند. سپس آن را با شربت، ميوه و عسل مخلوط ميكرد و ميخورد. آب يخ زده از هزاران سال پيش در آسيا به مصرف خوراكي ميرسيد. در ادبيات باستاني چين (مربوط به سده دوازدهم) به مصرف فرآوردههاي لبني يخ زده در اين سرزمين اشاراتي شده است. گفته ميشود ماركوپولو دستور تهيه يخ را از خاور دور به اروپا برد.
در ميانه سال 1600 ميلادي بود كه مخلوط يخ و نمك براي توليد سريع يخ و انواع مايعات يخ زده مورد استفاده همگان قرار گرفت. يك ايتاليايي به نام كولتي در سال 1660 ميلادي كافهاي به نام پروكوپ افتتاح كرد و در آن انواع يخ طعمدار و خامه يخ زده (همان بستني اوليه) را توليد و عرضه نمود.
تهيه دسرهاي يخي خيلي زود در آمريكا باب شد و فرماندار بلاون ايالت مريلند در سال 1700 از مهمانان خود با بستني پذيرايي كرد. دالي مديسون در همان سال با سرو بستني به عنوان دسر در كاخ سفيد شور و هيجاني به وجود آورد. نخستين بستنيساز دستي در سال 1843 توسط نانسي جانسون اختراع گرديد. همچنين در فاصله سالهاي 1848 تا 1873 شصت و نه عدد از انواع ديگر اين دستگاهها اختراع و ثبت شدند. بدين صورت بود كه نخستين واحد صنعتي توليد بستني توسط ژاكوب فيوزل در سال 1851 در بالتيمور راهاندازي شد.
نخستين بستني قيفي توسط يك مهاجر ايتاليايي به نام ايتالو مارچيومن در نيويورك تهيه شد و در سال 1903 به ثبت رسيد. در سال 1940 نيز در نمايشگاه جهاني سنت لوييس يك توليد كننده وافل (ناني شيرين و ترد كه به بيسكويت شباهت دارد و از تركيب آرد و شكر و روغن و تخم مرغ به دو صورت سنتي و صنعتي تهيه ميشود) اهل سوريه به نام حموتي تعدادي وافل را به شكل مخروط لوله كرد تا همسايه بستني فروشش بتواند براي توزيع بستني از آنها استفاده كند. اين شكل توزيع بستني تا به امروز به عنوان يكي از محبوبترين شيوهها باقي مانده است. توليد انواع ديگر بستني از سال 1920 آغاز شد.
بستني و فالوده در ايران
بستني نيز مانند بسياري از خوردنيهاي وارداتي در ابتداي ورود به ايران مخصوص طبقه اشراف و ثروتمندان بود و فقط در برخي قناديهاي لوكس سرو ميشد. در آن زمان دسر سنتي و تابستاني تهران و تعدادي از شهرستانها مثل شيراز و كرمان فالوده بود.
فالوده كه هنوز هم طرفداران بسياري دارد و در برخي بستني فروشيهاي سنتي به فروش ميرسد عبارت است از رشتههاي نشاستهاي يخ زده و مخلفات كه در آن زمان به شيوه قديمي توليد ميشد، اما امروز با دستگاههاي ويژه تهيه ميشود.
براي تهيه فالوده به روش سنتي ابتدا مقداري نشاسته تازه را در آب حل ميكردند و آن را روي حرارت كم ميپختند تا كمي غليظ شود. سپس داخل يك ظرف استوانهاي از جنس مس ميريختند و با دسته چوبي بر آن فشار وارد ميكردند. نشاسته به شكل رشتههايي نازك از بخش آبكش مانند انتهاي ظرف بيرون ميآمد. اين رشتهها كه همچنان گرم بودند را مستقيماً به داخل آب بسيار سرد ميريختند تا سفت شوند. اين ماده اوليه سپس روي يخ تراشيده شده ريخته ميشد و با شربت ساده يا آبليمو يا شربت آلبالو و كمي گلاب مزهدار ميگشت.
فالوده شيرازي هم به همين شكل تهيه ميشود. با اين تفاوت كه نشاسته مورد استفاده آن به شكل گلولههاي ريزي به شكل مرواريد است. براي اين كار مايع نشاسته در آبكشهاي دانه درشت ريخته شده و قطرات نشاسته پس از عبور از سوراخ آبكش با چكيدن در آب سرد به شكل گلوله در ميآيد.
بستني سنتي نيز در گذشته به شيوه دستي و در ظروف مخصوص بستني سازي با چرخ دستي و مخزن يخ و نمك تهيه ميشد. دو نوع بستني در ايران و به خصوص در تهران طرفدار داشت. بستني شيري كه سفيد رنگ بود، در بيشتر مواقع گلاب داشت و در انواع مرغوبتر آن خامه يخ زده و پسته هم ميريختند و نوع دوم آن كه امروزه با نام بستني اكبر مشدي يا زعفراني مشهور است؛ همان بستني شيري كه در آن زعفران ميريختند و با پسته و تكههاي خامه يخ زده مخلوط ميكردند. اين بستني بسيار مجلسي و گرانتر از نوع اول آن بود.
بستني فروشان دورهگرد تهران قديم معمولاً بستني و فالوده را در ظروف بلوري كه بر روي چرخ خود ميچيدند، عرضه كرده و آنها را در ظروف فلزي بزرگ و دو جدارهاي نگهداري ميكردند كه در لايه بيرونياش يخ و نمك ريخته ميشد. بعدها با توليد نان بستني در ايران، عرضه اين ماده غذايي توسط دست فروشها بسيار بهداشتيتر گرديد و بستني ناني چنان طرفداراني پيدا كرد كه در كافهها و قناديها نيز عرضه شد.
پسرم را ميفروشم: فقط 100 ميليون تومان
باورم نميشد نتيجه 13 سال زندگي مشترك يك جفت چشم باشد كه اشك و آه و حسرت و غم و خشم و نفرت باهم ازشون ميباره و تو راهروي دادگاه به دنبال يك غريبه آشنا دو دو ميزنه. هيچ وقت تصور نميكردم روياهاي من اينجوري اسير دست اهريمن بشه.
انگار همين ديروز بود كه...
از بيرون كه اومدم، مامان گفت: شقايق جان، دختر عموت زنگ زد و براي شام دعوتت كرد. رفتم ولي كاش كه پام ميشكست و نميرفتم. همون شب بود كه با علي آشنا شدم. علي پسرخاله همسر دختر عموم بود. نگاههاي وقت و بيوقت و كلام محبتآميزش باعث شد در 17 سالگي براي اولين بار احساس كنم عشق داره تو كوچه پس كوچههاي وجودم سرك ميكشه. اختلافات زيادي بين خانوادههاي ما وجود داشت. خانواده علي اهل كرمانشاه و از مهاجرين زمان جنگ بودند و يك زندگي كاملاً معمولي داشتن. در واقع علي كارگر كارخانه پدر من بود و پدر من جزء بزرگترين كارخانهدارهاي تهران بود. شايد به همين دليل بود كه كسي جرأت نميكرد براي خواستگاري از من پا پيش بذاره ولي علي از من خواستگاري كرد، از همين جسارتش خوشم مياومد. مادر با دلايلي كاملاً منطقي مخالف بود ولي پدرم موافق بود. البته بعداً فهميدم به خاطر فرار از حرف فاميل بود كه موافقت كرده! ميگفت از الان به بعد فكر ميكنم كه دو تا پسر دارم. بالاخره با همه اين حرفها ازدواج كرديم. اصلاً تصور نميكردم با وجود موانع واقعاً بزرگي كه سر راه اين ازدواج بود، به اين راحتي بتونيم ازدواج كنيم. خرج تمام مراسم ازدواج از سفره عقد گرفته تا هر چيز ديگهاي كه فكرش رو بكنيد به عهده پدر و مادرم بود. به قول مادر بايد بالاخره يك جوري شأن خانواده حفظ ميشد. شب عروسي برادر علي آمد و گفت: شقايق خانم اگر علي يك وقت نصف شب بيدار شد، ديدي چشمهاش قرمزه و ورم كرده، نترسي. يك ليوان آب بهش بدي، ميخوابه. اون موقع اصلاً متوجه منظورش نشدم. بعداً فهميدم كه علي به بيماري صرع در خواب مبتلاست.
خلاصه كنم، مهر ماه ازدواج كردم، آذر ماه دور از جون شما مثل ... پشيمون شدم. قبل از ازدواج اصلاً به تفاوتهاي بسياري كه بين من و علي و خانوادههامون وجود داشت، فكر نكرده بودم. در واقع فكر ميكردم عشق تنها، براي شروع و ادامه يك زندگي مشترك به تنهايي كافيه ولي حالا به چشم خودم ميديدم كه اصلاً اينطور نيست و تازه اكنون دلايل مخالفت مامانم رو درك ميكردم.
راستش را بخواهيد از آنجايي كه علي هفت سال از من بزرگتر بود، خوب ميدونست با همه اشتباهاتي كه انجام داده چه جوري بايد رفتار كنه تا من مثل موم تو دستاش نرم باشم. سرتون رو درد نيارم از ماه اول بعد از ازدواجم بيشتر از نصف وقتم رو توي مراكز مشاوره گذروندم تا بتونم زندگياي كه با عشق شروع كرده بودم، حفظ كنم. بعد از 3 سال زندگي طعم شيرين مادر شدن رو چشيدم. اميد، پسرم باعث شد دوباره زيباييها رو حس كنم و ببينم. در تمام طول اين مدت بعد از اينكه فهميدم علي صرع داره، سعي كردم كه براي درمان راضيش كنم. داروهايي كه براي درمان اين بيماري تجويز ميشد، بعد از مصرف باعث ناتواني جنسي ميشد. با اين وجود بالاخره علي راضي شد. 3 سال دوره درمان با هر سختي و مصيبتي كه بود گذشت. هر چقدر زمان بيشتر ميگذشت، بيشتر از اين ازدواج به اصطلاح عاشقانه پشيمون ميشدم. ولي از ترس حرف فاميل و سرزنش شدن جرأت ابراز نداشتم. سالهاي اول علي خيلي رعايت ميكرد ولي بعدها پرده حيا ميان ما از بين رفته بود و او شخصيت واقعيش رو نشون ميداد. اصلاً باور كردني نبود، علي عاشق تبديل شده بود به علي هتاك و بيادبي كه فقط بلد بود آزار روحي بده، آدم نميتونست حتي يك لحظه تحملش كنه. انگار اين مسأله تو خانوادهشون طبيعي بود. پسرم وقتي صداي پدرش رو ميشنيد، از ترس ادرار ميكرد. آقا كار كه نميكرد، بيماري روحي و رواني و صرع هم داشت، خرج زندگي هم به عهده پدرم بود. با وجود همه اين مشكلات سعي كردم زندگيم رو حفظ كنم كه فهميدم علي با يكي از دوستان خواهرش رابطه داره. اين مشاور، اون مشاور هيچ فايدهاي نداشت. من هم به خاطر اميد تحمل ميكردم. اختلافات شديد فرهنگي، تحصيلاتي، طبقاتي، بيماري روحي - رواني علي، داشتن صرع و از همه مهمتر داشتن رابطه نامشروع بالاخره باعث شد كاسه صبرم لبريز بشه و زندگياي رو كه با چنگ و دندون 12 – 10 سال حفظ كرده بودم، رها كنم. فكر ميكردم با دادن يك دادخواست طلاق همه چيز تموم ميشه، ولي انگار تازه اول راه بود. يك ماه بود كه اميد رو نديده بودم. شده بودم مثل ديوانههاي زنجيري، صبح تا شب يا گريه ميكردم يا به زور قرصهاي اعصاب و آرام بخش ميخوابيدم. جرأت بيرون رفتن از خونه رو نداشتم. چون از وقتي كه از طرف دادگاه احضاريه رسيده بود، از دست علي امنيت نداشتم، مدام تهديدم ميكرد. بعد از كلي كش و قوس اميد رو آوردم پيش خودم. 2 سال بود كه درگير گرفتن مهريه و طلاق بودم. براي آزاد شدن فكر و خيالم تصميم گرفتم برم كلاس زبان. جلسه اول بعد از كلاس ديدم تمام لاستيكهاي ماشينم پنچر شده. علي از دور داشت بههم ميخنديد. وحشت كردم. يك بار هم كه با پدرم رفتيم منزل عمهام، علي با چاقو حمله كرد، خيلي شانس آوردم كه چاقو لاي در گير كرد.
علي اصلاً تو جلسههاي دادگاه شركت نميكرد. يك سال و نيم گذشته بود و حتي يك بار هم براي ديدن اميد نيومده بود. باورم نميشد تمام آدمهايي كه يه زماني مثل پروانه دورم ميچرخيدن، حالا بدترين و زشتترين توهينها رو نثارم ميكردند، منظورم خانواده علي و خودش هست. وقتي با دقت به رفتارها و كارهاي علي و خانوادهاش فكر ميكنم، به اين نتيجه ميرسم كه عشقي وجود نداشته و اين ميون نقش اصلي رو موقعيت مالي و اسم و رسم خانواده من داشتن. حتي در مورد خودم هم يواش يواش داشتم شك ميكردم. شك به اينكه آيا واقعاً عاشق شدم و ازدواج كردم يا اينكه به خاطر خلاصي از محدوديت و نداشتن آزادي عمل خودم رو گول ميزدم و اداي يك آدم عاشق رو در ميآوردم. در طول 2 تا 3 جلسه آينده حكم دادگاه مشخص ميشد. باور ميكنيد پدري كه يك سال و نيم فرزندش رو نديده، ادعاي حضانت داشته باشه؟
پدر علي كه يه روزي عروس گلم، عروس گلم گفتن از زبونش نميافتاد، يك پيشنهاد بهم داده بود، در مورد اين پيشنهاد نميدونم بايد بگم جالب بود، وحشتناك يا مضحك. پيشنهادش اين بود كه 100 ميليون تومان بدهيد، در عوض حضانت اميد رو براي هميشه به شما واگذار ميكنيم. واقعاً بيشرمانه بود. اصلاً تصورشم نميكردم آدم تا چه حد ميتونه پست باشه كه نوه خودش رو معامله كنه. انگار موضوع يك كالا بود نه انسان. حرص و آز و طمع جلوي چشمهاشون رو گرفته بود. اصلاً انگار تمام كارهاي پسرشون و دروغهاي خودشون رو فراموش كرده بودن. انگار نه انگار كه وقتي من تو راهروهاي دادگاه راه ميرفتم و مياومدم پسرشون مشغول خوشگذروني با دوست دخترش بود. وقاحت تا چه حده!!!
ايرانيان موفق
اعظم علي
CD را به درون ضبط هول ميدهم. چراغها خاموشند و خستگي تمام سالها در تنم گزگز ميكند. كسي ميخواند ... نه اشتباه ميكنم خواندن نيست. انگار كسي حنجرهاش را به ويولن يا گيتار بدل كرده، خودش را مينوازد. صدايش را مينوازد! كلماتي كه ميخواند نامفهوم است، اصلاً نميشود اسم او را خواننده گذاشت. بهتر است نامي دگر برگزينيم! نوازنده ... ما بسيار خواننده از هر سبكي ديدهايم. اما موسيقي او را نميخواهم با سبك معرفي كنم. اعظم علي نوازنده و آهنگسازي است كه موسيقي غني شرقي و ايراني و هندي را به گوش جهانيان رسانيده. وي در تهران به دنيا آمد از مادري ايراني و در هندوستان بزرگ شد. 11 سال در هند به مدرسه شبانهروزي رفت و فرهنگ رازگونه و زيباي هند را آموخت. در سال 1357 همزمان با انقلاب ايران به آمريكا رفت و در آنجا زير نظر استاد منوچهر صادقي 8 سال سنتور آموخت. در همين سالها صادقي صداي جادويياش را كشف كرد. اعظم از آغاز دلباخته نوازندگي بود و به صدايش چندان اعتنايي نميكرد. او از تارهاي صوتياش چيزي بيش از يك صداي خوش ميخواست! بنابراين تصميم گرفت شيوهاي ديگر براي خواندن ابداع كند، تبديل صدا به سازي كه موسيقي را همراهي كند! در اين راه جدي پيشرفت و با استعداد و خلاقيتي كه در اين زمينه داشت دست آوردهايش بسيار غني بود. در 1896 با گرگ اليس آشنا شد كه بعدها منجر به تشكيل گروهي به نام Vas (رگ) گشت. Vas كم كم در ماركت آمريكايي شناخته شد و در سالهاي 1997 تا 2004 چندين آلبوم بينقص به جهان عرضه كرد. در موسيقي اصيل شرقي سازهاي ضربي و زهي كه با صدايي پر تحرير همراهي ميشوند جايگاهي مقدس و ويژه دارند. يكي از اهداف Vas نيز تأكيد و برجسته كردن همين اصل در جهان موسيقي بود. اعظم در كنار حضورش در Vas با گروه نياز آغاز به همكاري كرد.
نياز گروهي است ايراني و متشكل از لوكا رامسين تركيان و كامرون ابزو كه برنده جايزه گِرمي شدهاند. شيوه و رسم نياز نيز تأكيد بر سازهاي سنتي ايراني و هندي است كه با اشعار و مضامين عارفانه و صوفيگرا همراهي ميشوند. نياز و اعظم علي با پژمان حداديان نيز همكاري داشتهاند و در افتتاحيه چندين فستيوال جهاني حضوري پررنگ يافتهاند. برايشان اميد بهروزي داري.
پيمان يزدانيان
سينما! چه چيزي را به ذهنتان ميكشاند؟ تصوير، هنرپيشه، كارگردان؟ به تماشاي فيلم مينشينيم. تنها هنرپيشه برايمان مطرح است. حرفهاي كه باشيم به داستان فيلم هم نگاهي مياندازيم. اما زيباترين فيلم دنيا هم بدون موسيقي همسانش ناقص است، اصلاً لال است!
گفت و گو با بن افلك
ديگر نميخواهم نقشي را به خاطر پول يا شهرت بازي كنم
بن افلك در فيلم جديدش سرزمين هاليوود نقش جرج ريوز، بازيگر مجموعه تلويزيوني سوپرمن در دهه 50 را ايفا كرده است. او اميدوار است بعد از حضور در بسياري از فيلمهاي پرفروش و تجاري با اين فيلم، بازي در آثاري را آغاز كند كه بتواند در آينده به آنها افتخار كند. او در سالهاي اخير در فيلمهاي ناموفقي ظاهر شده است ولي اشكالي ندارد، چون هاليوود و تماشاگران آن بسيار بخشنده هستند. فقط به اين شرط كه او ديگر در آثاري نظير چك دستمزد و ژيگلي ظاهر نشود.
- اخيراً گفتهاي كه سعي داري كمتر به ايفاي نقش در فيلمها بپردازي. آيا قصد بازگشت به كانون توجه عمومي را نداري؟
* فقط براي مدتي نميخواهم در برخي فيلمها بازي كنم. قصد دارم كمي استراحت كنم تا اوضاع آرام شود. تصميم گرفتهام فقط در فيلمهايي كه تمايل دارم بازي كنم؛ آثاري كه مايه مباهات من باشند و هدف از حضور در آنها پول يا شهرت يا ديگر موارد نباشد. واقعاً خوش شانس هستم كه با فيلم خوبي چون سرزمين هاليوود يك دوره تاريخي را تجربه كردم. واقعاً به اين نقش و فيلم افتخار ميكنم. در اين فيلم توانستم روي فيلمنامه كار كنم و تجربه همكاري با اين بازيگران فوقالعاده و اين كارگردان مطرح را به دست آورم. احساس خوبي دارم كه اينجا هستم و ميتوانم درباره فيلمي صحبت كنم كه واقعاً به آن افتخار ميكنم.
- در اين فيلم نقش يك فرد واقعي با نام جرج ريوز را بازي كردهاي. نظرت درباره او چيست و چطور شد كه اين نقش را پذيرفتي؟
* همه ميدانند كه جرج ريوز به خاطر نقشهايي كه بازي ميكرد، بدل به شكل و شمايلي تنديس گونه شده بود. اين موضوع از برخي جهات براي او غمانگيز بود. با اين وجود او به چيزي رسيده بود كه آرزويش را داشت. همين تضاد، داستان و شخصيت او را جالب توجه كرده است. من، آلن (كولتر) و نويسندگان ميخواستيم شخصيتي واقعي را تصوير كنيم چون احساس مسئوليت ميكرديم. اين احساس در من بيشتر بود، چون به نظرم او كسي بود كه درحق وي بيانصافي شده بود. فكر ميكنم زمان مناسبي براي تجليل از او بود.
- فيلم درباره زندگي در هاليوود است، جايي كه زندگي مطابق انتظار كسي پيش نميرود. ميتواني درباره زندگي خودت در هاليوود صحبت كني؟
* قرار است با اين سؤال به كجا برسيم؟ (ميخندد) به نظرم تا حدودي ميتوان گفت كه انسانيت وجود خارجي ندارد. در واقع احساسات و جاه طلبي، شما را به سوي هدف سوق ميدهند. اين عوامل ما را به جلو ميبرند ولي همزمان نااميدي نيز بر ما مستولي ميشود. ما در تلاش براي زندگي و تقلا با اين تضاد به دام ميافتيم و مهار ميشويم. اين واقعاً دردناك است. به عبارت ديگر شما فكر ميكنيد اگر به فلان هدف برسيد، ديگر مشكلي نخواهيد داشت. ولي بعد از آنكه به آن رسيديد، ميبينيد هدفتان سرابي بيش نبوده است. حداقل مطمئن هستم كه زندگي در هاليوود براي من اين گونه است. افراط در هاليوود همهگير شده است.
- تعجب ميكنم چطور پدر شدن اينقدر زندگي تو را تحت تأثير قرار داده است؟
* پدر شدن همانند دوباره عاشق شدن است. واقعاً شگفتانگيز است. زندگي من واقعاً دگرگون شده است. حرفها و احساساتم كليشهاي به نظر ميرسند، چون واقعيت است. فرزندم بدل به مهمترين موضوع زندگي من شده و به نوعي اولويتهاي مرا به گونهاي خوشايند تغيير داده است. اين شرايط را دوست دارم. همسرم يك مادر فوقالعاده است. من در دوراني لذتبخش از زندگيام به سر ميبرم كه به نوعي در حال تكامل دوباره هستم. خانواده فوقالعادهاي دارم. ديگر عكسهايم را همه جا نميبينم و اين تا حدي برايم در اين شرايط خوب است.
- تو يك ستاره پاپ كورني (كسي كه فقط در فيلمهاي عامهپسند و پرفروش بازي ميكند) هستي؟
* بله، در چنين فيلمهايي بازي كردهام. هم خوب و هم بد، ولي سرانجام به خودم آمدم. احساس هراسناكي مرا فرا گرفت و متوجه شدم در دام افتادم و زندگي شخصي را فراموش كردهام. به همين خاطر مدتي كنار كشيدم تا ببينم واقعاً ميخواهم با زندگيام چه كار كنم. وقتي كارم را شروع كردم، ميخواستم هنرمند شوم و آثاري در كارنامه داشته باشم كه بتوانم به آنها افتخار كنم. در حال حاضر فكر ميكنم به شرايط خوبي رسيدهام. خانوادهاي دارم و روي پروژهاي كار ميكنم كه آن را دوست دارم. حالا فيلم خوبي چون سرزمين هاليوود را در كارنامه هنري دارم. در واقع به نوعي زندگي خودم را بازنويسي كرده و شروعي دوباره را تجربه كردم.
گفت و گو با ستاره اسكندري
اين روزها با اينكه سريال نرگس به پايان رسيده است، اما بحثها در مورد اين مجموعه پرطرفدار همچنان ادامه دارد. به همين خاطر بيمناسبت نديديم تا گفت و گويي صميمانه با ستاره اسكندري كه پس از فوت خانم پوپك گلدره، بازيگر نقش نرگس در اين سريال بودند، داشته باشيم. ضمن تشكر از ايشان كه با رويي گشاده پذيراي گلباران شدند، توجه شما را به خواندن اين مصاحبه جذاب جلب مينماييم.
ستاره اسكندري متولد 25/3/53 در شهر تربت حيدريه است. كار بازيگري را در سال 73 همراه با دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبا آغاز كرد و بازي در نزديك به 15 تئاتر دانشجويي را در كارنامه خود ثبت كرده است. در سال 78 تئاتر حرفهاي را با دندون طلا اثر داود ميرباقري آغاز كرد. سپس عضو گروه دكتر علي رفيعي شد و در تئاترهايي همچون: رومئو و ژوليت، شازده احتجاب و در مصر برف نميبارد حضور يافت. او بعد از آن به گروه زيتون به سرپرستي محسن عليخاني پيوست كه نمايشهاي ديوار و سعادت لرزان مردمان تيره روز حاصل همكاري با گروه زيتون ميباشد. اسكندري در نوزدهمين جشنواره تئاتر فجر به خاطر تئاتر سعادت لرزان مردمان تيره روز، جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره و همچنين جايزه هيأت منتقدين را كسب كرد. تاكنون در سريالهاي تلويزيوني مختلفي چون خانه شماره 13، ايستگاه، حامي، با من بمان و عشق گمشده هنرنمايي نموده است. ضمن آنكه در زمينه كودكان نيز فعاليتهايي داشته كه ميتوان بازي در مجموعههاي مومو و مومي و سري اول مجموعه تقي جان اشاره كرد. او در چند فيلم تلويزيوني نيز حضور داشته است و دو فيلم مواجهه و شبانه نيز با بازي او به زودي در سينماها به نمايش در ميآيند.
- به عنوان اولين سؤال بفرماييد آيا به نظر شما جايگزيني يك بازيگر جديد به جاي مرحوم گلدره كاري حرفهاي بود؟
* به نظرم كاملاً حرفهاي است، ما در همه جاي دنيا شاهد چنين انتخابهايي هستيم. حالا شايد در ايران براي اولين بار بود كه اين اتفاق ميافتاد. ضمن آنكه در اين مجموعه، مثلاً بازيگر از سريال قهر نكرده بود و در مجموع عوامل انساني در اين امر دخالت نداشتند. در واقع ايجاد اين وضعيت، از دست تهيه كننده، كارگردان و خود خانم گلدره خارج بود.
- وقتي به شما پيشنهاد شد به جاي مرحوم گلدره در سريال حضور پيدا كنيد، چه حسي داشتيد؟ اندوه و ناراحتي از دست دادن يك دوست و اضطراب و ترديد در پذيرش نقش، چهطور با اين احساسات كنار آمديد؟
* البته اون زمان كه اين نقش به من پيشنهاد شد، هنوز خانم گلدره در كما بودند. گروه تا دو هفته منتظر بودند تا وضعيت ايشون مشخص شود. همه خبرهايي كه از بيمارستان ميرسيد، اميدوار كننده بود. در تمام مدتي كه من در سريال بازي ميكردم، اميدوار بوديم كه پوپك به زندگي برگردد. در اون ايام هرگز به فوت خانم گلدره فكر نميكردم. به خصوص اينكه در تصادف فقط ايشون زنده مونده بودند و خب اين به من و بقيه دوستان اين اميدواري رو ميداد كه اين يك نشانه است كه قرار نبوده پوپك از دنيا برود. اما به هر جهت كتمان نميكنم، وقتي نقش پيشنهاد شد، خيلي ترس داشتم، چون مسئوليت سنگيني بود. اول به راحتي نپذيرفتم. اما وقتي مشخص شد كه اگر بازيگر جايگزين انتخاب نشود، پروژه متوقف و يا با بازيگر جديد از اول شروع ميشود، به خاطر حفظ زحمات پوپك كه خواسته همه اعضاي گروه بود، حضور در نقش نرگس را پذيرفتم.
- آيا براي پذيرفتن نقش نرگس با كساني مشورت كرديد؟ مثلاً خواهرتان؟
* در واقع من و لاله عادت داريم كه در همه كارهايي كه به ما پيشنهاد ميشود، با هم مشورت كنيم. در آن زمان چون خانم گلدره هنوز در كما بودند، ترس عجيبي براي پذيرش نقش داشتم. خيلي از دوستان هم به من سفارش ميكردند كه اين كار را انجام ندهم. بيشتر به خاطر حرف و حديثها، قضاوت و مقايسه و اين جور چيزهايي كه پيش ميآيد. با لاله هم روي اين موضوعها صحبت كردم. ولي چون لاله من رو بيشتر ميشناخت، ترديدهاي خودش را مطرح كرد. ولي در نهايت اين اتفاق افتاد كه همه شاهد آن هستيم. البته اين رو هم بگويم كه من تنها كانديداي اين نقش نبودم و تقريباً به همه بازيگران هم سن و سال پوپك حضور در اين سريال پيشنهاد شده بود.
- در آغاز بازي در سريال، برخورد ساير بازيگران چگونه بود؟ به خصوص عاطفه نوري – نسرين - و عليرضا اشكان، احسان؟
* برخورد اوليه با خانم نوري را كه در ويژه برنامه سريال به تفصيل بيان كردم. قبل از آن كه اولين سكانس با حضور من فيلمبرداري شود با عاطفه ملاقات داشتم. حالش بد بود چون خيلي گريه كرده بود. از ايشان خواهش كردم به من كمك كند و به خاطر اينكه هر دو يك هدف مشترك داشتيم، خيلي زود توانستيم ارتباط خوبي برقرار كنيم. شكر خدا در ادامه قصه هم ديديم كه اين روابط روز به روز بهتر شده بود. با آقاي اشكان هم همينطور، طبيعي بود كه ايشان به حضور خانم گلدره عادت كرده بودند، در شروع و در دو سه سكانس اول فاصلهاي بين ما وجود داشت، اما به مرور زمان كلاً حسها عوض شد. همه بازيگران و عوامل پشت دوربين خيلي تلاش كردند تا من احساس غربت نداشته باشم.
- وقتي اولين قسمت بازي خودتان را ديديد، چه حسي داشتيد؟
* خيلي حس عجيبي بود. چون پر بودم از ترس. تا قبل از اين كه سريال پخش شود، هيچ صحنهاي از آن را نديده بودم. در واقع من هم با مردم سريال را ديدم. هر چه از قسمتهاي اوليه ميگذشت، بيشتر احساس ميكردم چه مسئوليت سنگيني را قبول كرده بودم. به هر جهت مردم 40 شب به بازي پوپك در نقش نرگس عادت كرده بودند. اين حس را داشتم كه با حضور من چه اتفاقي ميافتد. خوشبختانه نوع ورود من تدريجي بود و پله پله در قالب نقش نرگس قرار گرفتم. البته شبي كه ويژه برنامه پوپك پخش شد، حالم بد شد. خيلي اضطراب داشتم، خيلي زياد. اما در روزهاي بعد كه نرگس با بازي من پخش شد، از واكنش دوستان، همكاران و مردم به يك احساس رضايت رسيدم و خيلي خوشحال بودم كه نقش پوپك را ادامه دادم.
- وقتي اولين قسمت سريال پخش شد، فيلمبرداري ادامه داشت يا خير؟
* كار در اواخر دي ماه 84 تمام شده بود. خانم گلدره هم در فروردين ماه 85 فوت كردند. در واقع پخش سريال چند ماه پس از پايان فيلمبرداري آغاز شد.
- عدهاي معتقدند سريال نرگس به خاطر اينكه در زمان پخش رقيب قدرتمندي در تلويزيون نداشت، موفق شد؟ شما با اين نظر موافقيد؟ ضمن آنكه خود شما دليل استقبال مردم از نرگس را در چه ميدانيد؟
* خير، من با اين نظريه موافق نيستم. زيرا مثلاً قبل از نرگس، سريال اولين شب آرامش كار بسيار موفق آقاي اميني در حال پخش بود كه با استقبال مردم هم روبهرو شده بود. ضمن آنكه با شروع نرگس هم مخاطبان خود را از دست نداد. در نتيجه همزمان با نرگس سريال خوب داشتيم. اما موفقيت نرگس چند دليل مختلف دارد. اولاً نرگس اولين مجموعه شبانه غير طنز بود و از يك داستان پيوسته بهره ميبرد. ما (مردم) در اين شتابزدگي كه اين روزها همه دچار آن هستيم، بيشتر دوست داريم كه هر شب قصهاي را دنبال كنيم تا اينكه يك هفته برنامهريزي كنيم تا بتوانيم قسمت بعدي را تماشا كنيم. به نظر من پخش هرشب سريال تأثير بهسزايي در موفقيت آن داشت. علاوه بر اين نرگس قصه جذابي داشت و آقاي بهبهانينيا خيلي زياد در رابطه با نگارش آن زحمت كشيده بودند. در واقع قصه تمام جذابيتهايي كه مثلاً شما در 5 سريال مختلف ميبينيد را در خود داشت. مجموعاً با توجه به مدت زمان فيلمبرداري و شرايط توليد، كار قابل قبولي است. نرگس از قصه خوب با بازيهاي باورپذير بهره ميبرد. اين دو ايجاد جذابيت ميكنند و خب مردم هم همين را دوست دارند.
- فكر ميكنيد سريال نرگس چقدر در آينده كاري شما تأثيرگذار باشد؟
* فكر نميكنم تغيير خاصي داده باشد. شايد خيليها فكر ميكردند با پخش نرگس، اتفاق خاصي در بازيگري من روي ميدهد. اما من دارم همان روند سابق را طي ميكنم. مهمترين نكته اين است كه همه اين موفقيت به خاطر زحمات پوپك به دست آمده است و همه جا هم گفتهام، احساس ميكنم اين جايي كه من قرار گرفتهام، جايگاه پوپك است. البته يك اتفاق بزرگ در زندگي هنري من ايجاد شده و آن هم اين است كه به شدت ديده شدم، مصاحبههاي مختلفي انجام دادم، با مردم برخوردهاي مختلفي داشتم كه همه اينها را مديون نرگس هستم.
- به نظر شما آيا نرگس پايان مناسبي داشت؟
* من اين پايان را دوست دارم، علت هم دارد، چون همه چيز آماده تحويل تماشاچي نميشود. من دوست دارم فكر كنم به جمله آخري كه نسرين گفت، به اينكه چه معنياي داشت؟ اون قدم زدن به كجا ختم ميشود؟ آيا اينها به هم ميرسند يا نه؟ پايانهاي مشخص كه همه به هم ميرسند يا جدا ميشوند، كسي ميميرد يا زنده ميشود را دوست ندارم. پايان باز را دوست دارم چون فكر واداشته ميشود به حركت.
- به عنوان يك بيننده به سريال نرگس چه نمرهاي ميدهيد؟
* من قاضي خوبي نيستم (خنده) به خاطر اينكه من به نرگس عرق و احساس دارم. در نتيجه نميتوانم نظر بدهم. من از بستگان درجه يك نرگس هستم، پس نميتوانم داوري كنم.
- آيا تمايلي به بازي در طنزهاي شبانه (نود قسمتي) داريد؟
* به خيلي از عوامل بستگي دارد. من طنز را دوست دارم ولي نوع بازيگريام بيشتر در ملودرام جواب ميدهد تا طنز. كار طنز استعداد ويژهاي ميخواهد، نميدانم بتوانم در قالب طنز بگنجم يا نه. ميترسم انتخاب كنم.
- شما تجربه بازي در تئاتر، سينما و تلويزيون را داريد. كداميك را ترجيح ميدهيد؟
* هر كدام جذابيت خاص خود را دارند. تو در سينما به عنوان بازيگر به مفهوم ايجاز در بازيگري به شدت پي ميبري. در تلويزيون مهمان خانه مردم هستي و از يك محبوبيت و شهرت عام برخوردار ميشوي. اما من از تئاتر شروع كردم، مأمن من تئاتر است. به نظر من لذتي بالاتر از اين نيست كه وقتي بازي ميكني، اشك چشم تماشاگر را هم ببيني و يك اتفاق نفس به نفس بيافتد. با تئاتر اين احساس به آدم دست ميدهد كه هر روز زاده ميشود و ميميرد، خيلي اتفاق غريبي است. در نتيجه من تئاتر را بيشتر ميپسندم.
- آيا در بازيگري پيرو سبك خاصي هستيد، يا اصولاً هر نقش را بر اساس خصوصيات خاص آن بازي ميكنيد؟
* سعي ميكنم هر نقش را بر اساس ويژگيهاي نقش اجرا كنم. نقش برايم تعيين كننده راهي است كه به آن نفوذ كنم. يك وقتي از درون به بيرون نقش ميرسم، گاهي اوقات هم كاملاً برعكس است. من اين شناخت جدي رو مديون دكتر علي رفيعي هستم.
- نظرتون درباره سطح بازيگري در ايران چيست؟ به نظر شما آيا بازيگران ايراني ميتوانند در فيلمهاي مطرح هاليوود ايفاي نقش كنند؟
* اين يك بحث ريشهاي است. اگر در سينما بخواهيم قضاوت كنيم در دهه 60 و 70 بازيگري در سطح بالاتري قرار داشت. يعني هنوز هم اگر بخواهيم از بهترين بازيگران ايران نام ببريم به نامهايي مثل سوسن تسليمي، پرويز پرستويي، عزتالله انتظامي و رضا كيانيان برميخوريم كه همه از تئاتر به سينما روي آوردهاند. ولي اينكه آيا ميتوانند در سينماي هاليوود بازي كنند يا نه، بعيد ميدانم. چون بنياد سينماي ما با آنها تفاوت دارد. ما به عنوان بازيگر تجربهاي از سينماي آن طرف نداريم. مثلاً آنجا در يك استوديو 20 متري فيلمي مانند ماتريكس ساخته ميشود. در مجموع من به شخصه بازيگري دهههاي گذشته سينماي ايران را بيشتر ميپسندم.
- بازيگران موفق دنيا، اكثراً از يك زندگي حرفهاي بهره ميبرند، آيا شما از اين روش پيروي ميكنيد؟
* اين دقيقاً همان فرق اساسي ما با آنها است. قطعاً برنامهريزي خاصي ندارم، حداقل ميتوانم بگويم 90 درصد بازيگران ما همچنين زندگياي رو ندارند. ما هنوز بعضي از مواقع بايد دنبال پولمون بدويم. نميدونيم برنامه سه ماه آيندهمون چيه. اصلاً هيچ چيز قابل برنامهريزي نيست. قرار است كاري ساخته شود اما تصويب نميشود. 4 ماه تمرين ميكنيم، اما در لحظه آخر ميگويند نميتوانيد روي صحنه برويد. چيزي كه بشود گفت برنامهريزي، نداريم، حداقل در زندگي من نيست. اما سعي ميكنم از لحظه لحظه بيكاريام براي مطالعه، سفر كردن و البته كمي هم ورزش استفاده كنم. ميتوانم بگويم زندگيام يك اتفاق است و اصولاً بر اساس اتفاقات بنا شده است.
- آيا سينماي روز جهان را پيگيري ميكنيد و رمز موفقيت سينماي تجاري آمريكا را در چه ميدانيد؟
* كم و بيش، اگر كار اجازه بدهد. شخصاً سينماي آمريكا را دوست ندارم، يعني با سليقه هنري من سازگار نيست. اما در واقع بايد گفت كه سينماي تجاري آمريكا به نوعي بر همه دنيا تأثيرگذار است، اروپا را از نزديك ديدهام، در آسيا را نيز داريم ميبينيم. سينمايي كه در آن انديشه حاكم نباشد، مردم را به سمت سهل نگري و سهل انديشي ميبرد و احتمالاً مردم زحمت نميكشند، فكر كنند كه چرا اينطور شد؟ ضمن آنكه اين نوع سينما به هيجانات آني مردم پاسخ ميدهد. اين اتفاق بدي است كه در همه قسمتهاي هنر اتفاق افتاده است. شما وقتي خوانندگان دهه 60 و 70 آمريكا مثل گروه بيتلز و پينك فلويد را بررسي ميكنيد، ميبينيد چهقدر حرف براي گفتن داشتهاند. اما الان نگاه كنيد، فقط هيكل طناز يك خواننده يا حركات ويژه آن تعيين كننده است، اصل ماجرا گم شده است. در سينما و حتي موسيقي يك توليدي بزرگ راه افتاده است كه صرفاً به هيجانات مخاطب پاسخ ميدهد.
- بازيگر خارجي مورد علاقه شما؟
* خيلي زياد هستند. در جواني و تا الان شيفته بازي داستين هافمن هستم. اما مگر ميشود رابرت دنيرو را در بيخوابي فراموش كرد يا مريل استريپ، جوليان مور و نيكول كيدمن. همه بازي اين بازيگران شگفتانگيز است.
- و بازيگر ايراني؟
* در ايرانيها هم همينطور. به اندازه فيلمها و نقش به ياد ماندني، بازيگر دوست داشتني داريم. گلاب آدينه در روسري آبي و زير پوست شهر، سوسن تسليمي و فاطمه معتمد آريا. نقشهاي تأثيرگذار هزاردستان و ... . اگر نام ببرم خيلي زياد است. اما بازيگري كه من هميشه از كارهايش لذت بردهام، پرويز فنيزاده است كه بدون استثنا همه بازيهايش را دوست دارم.
- مهمترين نقطه ضعف سينماي ايران؟
* به هر روي سينماي ما هم از حركت سينماي جهان تأثير پذيرفته و به سمت گيشه سوق پيدا كرده است. سينماي هنري ما نيز كه فقط به جشنوارههاي خارجي محدود شده است. هنوز هم كه نگاه كنيم بهترين فيلمهاي سينمايي ما مربوط به دهههاي گذشته و كارگردانان بزرگ آن دوران هستند. افسوس كه از آن فضا دور شدهايم.
- يك روز ستاره اسكندري؟
* در سه ماه اخير كه هويتي به نام ستاره اسكندري ندارم. تمام وقت درگير نرگس هستم. صبحها اول يك فنجان قهوه ميخورم و بعد يا به صورت تلفني يا حضوري با خبرنگاران مختلف مصاحبه ميكنم.
- به چه نوع موسيقياي علاقهمند هستيد؟
* خوب باشد، ايراني و خارجي فرقي ندارد. صداي آقاي بنان را خيلي دوست دارم، در واقع ميتوانم بگويم كل گروه اركستر گلها. به موسيقي محلي هم علاقهمند هستم.
- با توجه به تجربياتي كه در زمينه تئاتر، سينما و تلويزيون داشتهايد فكر ميكنيد بازيگران بايد داراي تحصيلات آكادميك سينما باشند؟
* نه لزوماً تحصيلات سينما ولي به هر صورت بهتر است از يك محيط آموزشي بيرون بيايند. آموزش ذوق و استعداد بازيگر را در جهت درست هدايت ميكند. قريحه و استعداد ذاتي اگر پرورش نيابد، زود از بين ميرود.
- اولين بار كه تصوير خودتان را در سينما يا تلويزيون ديديد، چه حسي داشتيد؟
* خيلي حس عجيبي بود، چون اين اتفاق زماني افتاد كه سوم راهنمايي بودم. يك كار كوتاه بود با آقاي تمجيدي به نام آداب سينما رفتن. وقتي تصويرم را روي پرده بزرگ ديدم، خيلي شوكه شدم. همون اتفاق جهت زندگيام را تغيير داد.
- آيا تا به حال شده بگوييد كاش فلان نقش را من بازي ميكردم؟
* زياد، بينهايت. به اندازه نقشهاي خوب عالم سينما. از بر باد رفته بگير تا همين الان.
- برگرديم سراغ سريال نرگس. در جامعه شخصيتهايي مثل نسرين زياد به چشم ميخورند، اما شخصيتي مثل نرگس شايد به تعداد انگشتان دست پيدا شود. فكر نميكنيد در شخصيت نرگس اغراق شده بود؟ بعضي وقتها بيننده از صبر بيش از اندازه نرگس حرص ميخورد؟
* قبول ندارم كه شخصيتهايي مثل نرگس كم هستند. به خاطر اينكه صبوريها و تحملهاي بسياري در جامعه به چشم ميخورد. مخصوصاً كه ما جنگ را نيز تجربه كردهايم. از خواهرها، مادرها و فرزندان صبوريهايي ديدهايم كه نرگس انگشت كوچيكه آنها هم نميشود. هيچوقت يادم نميرود، زمان جنگ 13 – 14 ساله بودم. مادراني را ميديدم كه 3 فرزند خود را از دست داده بودند اما با قدرت و استقامت عجيبي با اين قضيه برخورد ميكردند. تعداد اين افراد زياد است اما چون معروف و سرشناس نيستند، كمتر ديده ميشوند. مشكل ديگر برميگردد به اينكه ما متأسفانه معمولاً زود قضاوت ميكنيم و فقط به ظاهر يك مسأله ميپردازيم. من خودم نميتوانم مثل نرگس باشم، ولي وقتي اين نقش را بازي كردم، ديدم و از آن دور شدم. فكر كردم چقدر خوب است كه با يك سري از خصايص انساني روبهرو شدهايم. ديدم كه مدتها است فراموش كردهايم كه بايد بايستيم و براي هم به عنوان يك انسان دلسوزي كنيم. از جزء جزء ها است كه كل ايجاد ميشود. شوكت و نسرين نمونههاي فردي هستند، ولي اگر تعميم بدهيم ميشود جامعه. به همين خاطر اين همه جنگ را شاهديم، جنگ بر سر قدرت و پول. اينها واقعيات بشري هستند. ولي ما نميخواهيم به روي خودمان بياوريم كه ما جزءها كل را ميسازيم. نميدانم چرا در مواجهه با خصايل خوب واكنش منفي داريم. به نظر من نرگس بخش حقيقي ماجراي زندگي همه انسانها را به نمايش گذاشت.
- با تشكر از شما، در پايان اگر صحبت خاصي داريد بفرمائيد؟
* خير، فقط از شما و مجله خوبتان تشكر ميكنم. ضمن آنكه براي همه مردم خوب ايران آرزوي موفقيت و سربلندي دارم.
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
جك و لوبياي سحرآميز در مدرسه غيرانتفاعي
اينجانب نويسنده معلومالحال براي روشن شدن افكار عمومي اين نامه را مينويسم. البته از خوانندگان دوهفتهنامه گلباران ميخواهم كه حتيالمقدور اين نوشته را در ساعاتي بخوانند كه اوج مصرف برق نيست تا اگر افكارشان روشن شد، باعث فشار به نيروگاههاي برق نشود. دوستان عزيز مصرف بيرويه كار خيلي بديه. البته تعجب نكنيد. اين پيام را به دليل اينكه براي صفحه آگهي گرفتهام، پخش شد و اين جزء پيامهاي اخلاقي بين نامه بود كه هم به درد شما ميخورد و هم پولي نصيب من ميشود.
اما به سراغ روشن كردن افكار عمومي برويم. بله دوستان، بعد از چاپ داستانهاي من عدهاي مرا زير سؤال بردهاند كه چرا پول زير ميزي ميگيري؟ آخر عزيزان من، شما تا به حال با خودتان فكر كردهايد كه اگر من رشوهها را از روي ميز بگيرم چه اتفاقي ميافتد؟ خوب معلوم است كه همه زود متوجه ميشوند. پس لطفاً گير ندهيد و بگذاريد از زير ميز كمكهاي مردم را جمعآوري كنيم. عدهاي ديگر گفتهاند كه چرا من متحول نميشوم و آدم خوبي نميشوم. باور كنيد كه من در هفته گذشته تحت تأثير سريال پرمعنا و اخلاق گرايانه نرگس كه حاوي نكات اخلاقي فراواني بود، متحول شدم. ديدن محمود شوكت باعث گرديد تصميم بگيرم مانند نرگس شوم تا شايد زندگي ما نيز رو به راه شود. اما باور كنيد من يك هفته تمام آدم خوبي بودم اما نه توانستم خانهاي بسازم و نه ماشيني بخرم. تازه اين بخشي از ماجرا بود، عيال بنده نيز ميخواست از من طلاق بگيرد. دليل او اين بود كه چرا رفتارهاي تو زنانه شده است. هر چقدر كه براي او توضيح دادم كه من اكنون در حس نرگس هستم، فايده نداشت. به همين دليل تصميم گرفتم كه بار ديگر همان نويسنده معلومالحال شوم، چون تلاشهاي من براي خوب بودن بيثمر بود. پس در اينجا از همه زير ميزي دهندگان تقاضا ميكنم كه براي دادن حقالزحمه براي تغيير داستانها بار ديگر نزد من بيايند تا برايشان داستانها را تغيير دهم. از سازمانها، كارخانجات، مؤسسات، آقا حميد و خلاصه هر كسي كه قصد تبليغ دارد، هم تقاضا ميكنم كه پيش من بيايند تا تبليغ آنها را لابهلاي داستان و يا به صورت زيرنويس و يا در ابتدا و انتهاي داستان پخش نمايم. اميدوارم كه افكار عمومي به اندازه كافي روشن شده باشد.
داستان ما، داستان جك و لوبياي سحرآميز است. جك و مادرش در يكي از روستاهاي خارج زندگي ميكردند. البته ما نام مادر جك را بنا به درخواست خود جك نميگوييم، زيرا چه معنا دارد اسم مادر بچه مردم در ملأ عام گفته شود. آن هم مادر كسي مثل جك كه بسيار با غيرت است و نسبت به مادرش بسيار تعصب دارد. در مورد پدر جك هم تا آنجا كه اطلاعات ما ميگويد او در كار مطبوعات بوده است كه به دليل نوشتن چرت و پرت، روزنامه آنها توقيف و پدر جك براي ميل كردن آب خنك روانه زندان شد. البته مادر جك با نوشتن نامه براي سازمانهاي مدافع حقوق باباي بچهها و شوهرها در تلاش بود كه باباي جك را از زندان آزاد كند كه تا اين لحظه نه تنها باباي جك آزاد نشده، بلكه عموي جك نيز كه در يك روزنامه ديگر چرت و پرت مينوشت، دستگير و روزنامه آنها نيز توي قيف يعني توقيف شده است. به هر ترتيب پدر جك در زندان است و مسئوليت نگهداري از جك به عهده مادرش است.
جك امسال به كلاس اول دبستان ميرود. مادر كه خيلي به جك و آينده او حساس است، با تحقيقات فراوان مدرسهاي خوب را پيدا كرد تا فرزندش را در آن ثبت نام كند. اما مدير مدرسه گفت كه محل زندگيشان در محدوده آنها نيست و نميتواند جك را ثبت نام كند و او بايد به مدرسه ديگري برود. البته آن مدرسه تنها مدرسه روستاي جكاينا بود. اما مدير مدرسه تأكيد داشت كه جك بايد براي شروع درس خواندن به مدرسه روستاي بالايي برود چون خانه آنها جزء محدوده آن مدرسه است.
مادر جك تسليم نشد و با شكايت به وزارت آموزش و پرورش خارج بالاخره توانست اثبات كند كه خانه آنها جزء محدوده آن مدرسه است. بعد از اين اتفاقات بار ديگر مادر جك به سراغ مدير مدرسه رفت اما مدير گفت كه براي ثبت نام بايد مقداري پول بدهد. مادر جك اعتراض كرد كه در تلويزيون خارج، وزير آموزش و پرورش گفته كه مدارس حق پول گرفتن ندارند. مدير مدرسه با شنيدن اين جمله عصباني شد و چند حرف بسيار زيبا كه حاوي نكات آموزشي فراواني بود را نثار وزير آموزش و پرورش خارج و درگذشتگان او كرد و گفت اين پول شهريه ثبت نام نيست و كمكهاي مردمي محسوب ميشود. مادر جك تصميم گرفت بيخيال مدرسه دولتي شود و جك را در يك مدرسه غيرانتفاعي ثبت نام كند. اما شهريه مدارس غيرانتفاعي بسيار بالا بود و چارهاي جز فروختن گاو، كه تنها سرمايه آنها بود، وجود نداشت. اما با پول گاو هم نميشد شهريه مدرسه غيرانتفاعي را پرداخت كرد. مادر جك كه آدم زرنگي بود جك را سراغ نويسنده داستان فرستاد.
سلام آقاي نويسنده.
سلام جك، بالاخره تو مدرسه ثبت نام كردي؟
نه بابا، مامانم به همين خاطر من رو فرستاده پيش شما.
من، من كه كاري نميتونم كنم.
مامانم گفت اگه ميشه آدرس اون آقاهه كه من رو گول ميزنه و گاوم رو ميخره و به جاش چند تا لوبيا ميده را بديد.
فكر كرديد زرنگيد. برو به مادرت بگو اين كارا خرج داره.
اتفاقاً مامانم ميدونست شما اين رو ميگيد. مامانم گفت اگه آقاي نويسنده آدرس رو نداد، بگو ميرم و ميگم تو شوهرم رو گول زدي و دستت با خارجيها تو يه كاسه است و از خارجيها پول ميگيري، تا تو هم بري ورِ دل شوهرم آب خنك بخوري.
يعني شما من رو تهديد ميكنيد؟
من نميدونم تهديد چيه، اما ميدونم آب خنك چيه آقاي نويسنده.
آقاي نويسنده بيچاره ترسيد و آدرس آن مرد را به جك داد تا گاوش را ببرد و به او بفروشد. جك آن مرد را پيدا كرد و گاو را به او فروخت. آن مرد به جاي گاو به او چند سكه داد اما جك سكهها را قبول نكرد و گفت كه بايد حتماً به او لوبيا بدهد. مرد نيز هر چقدر گفت كه پول بهتر از لوبيا است، جك زير بار نرفت و بالاخره لوبياها را از مرد گرفت و خوشحال به خانه بازگشت. جك وقتي لوبياها را به مادرش داد، مادرش نه تنها عصباني نشد بلكه او را بغل كرد و او را يك ماچ آبدار هم كرد. جك و مادرش لوبياها را در باغچه بيرون خانه چال كردند و رفتند بخوابند تا فردا لوبياي سحرآميز سبز شود و از آن بالا روند.
فرداي آن روز جك و مادرش خوشحال به بيرون خانه آمدند، اما خبري از ساقه لوبياي سحرآميز نبود. بله دوستان آن مرد شياد لوبياهاي تقلبي و فاقد مهر استاندارد و گواهي ايزو 9002 به جك داده بود. مادر جك عصباني شد و به سراغ آقاي نويسنده معلومالحال آمد.
اوهوي آقاي نويسنده، اين لوبياها چي بود كه به پسر من انداختيد؟
خانم عزيز داد نزنيد، ما تو اين مجله آبرو داريم. بعدش خونسرد بگيد كه چي شده!
هيچي اين جك بيچاره ديروز گاو رو فروخته و به جاش اين لوبياها رو گرفته اما لوبياها سحرآميز نيست.
خب اين به من چه ربطي داره؟
اون يارو كلاهبردار رو تو معرفي كردي. من كاري ندارم، يالا اون يارو رو دوباره برام پيدا كن.
خانم عزيز مگه الكيه. من بين اين همه داستان اون رو كجا پيدا كنم؟
باشه پيدا نكن. منم الان داد و بيداد ميكنم و ميگم كه تو به من نظر داشتي.
اي بابا، خانم خجالت بكش. من آبرو دارم.
پس زود باش.
باشه شما آروم باش من اون رو الان براي شما پيدا ميكنم.
آقاي نويسنده گشت و گشت و بالاخره فروشنده كلاهبردار را در داستان شنگول و منگول و حبه انگور پيدا كرد. آن فروشنده گرگ داستان را پيچانده بود و خودش رفته بود تا شنگول و منگول و حبه انگور را گول بزند و آنها را به كشتارگاه بفروشد. آقاي نويسنده كلاهبردار را تهديد كرد كه اگر لوبياهاي سحرآميز را ندهد، او را تحويل پليس 110 قصهها ميدهد و همين تهديد كافي بود تا فروشنده كلاهبردار لوبياهاي اصلي را به آقاي نويسنده بدهد.
آقاي نويسنده لوبياها را تحويل مادر جك داد و مادر جك خوشحال آن لوبياها را به حياط خانه برد و آنها را درون خاك چال كرد و فرداي آن روز طبق قصه، ساقه لوبيا رشد كرد تا به آسمان رسيد. مادر جك، جك را بدرقه كرد تا به بالاي ساقه لوبياي سحرآميز برود. جك از ساقه لوبيا بالا رفت و آنجا غول را پيدا كرد و مشكلش را با او در ميان گذاشت. غول مرغ تخم طلا و چنگ جادويي خود را برداشت و با جك از ساقه لوبيا پايين آمد تا با كمك او، جك در مدرسه غيرانتفاعي ثبت نام كند.
فرداي آن روز مادر جك به همراه جك و غول براي ثبت نام به مدرسه غيرانتفاعي رفتند. مدير مدرسه غيرانتفاعي در شروع كلي از مدرسه تعريف كرد. او گفت كه مدرسه آنها علاوه بر آموزشهاي معمول خدمات جانبي نظير آموزش غواصي، فضانوردي، كوهنوردي و فوتبال آمريكايي به بچهها ارائه ميشود. براي اردو، بچهها به جزاير قناري، هاوايي و جزاير لانگرهاس برده ميشوند. غذاي بچهها در اين مدرسه خوراك اردك، بره، بوقلمون و كلي حيوانات ديگر است. خلاصه مدير مدرسه كلي از مدرسه تعريف كرد و در آخر شهريه ثبت نام را گفت. وقتي مدير شهريه ثبت نام را گفت، بيچاره مرغ تخم طلا از تعجب سكته كرد و مرد، چون متوجه شد كه با اين شهريه بالا بايد درد و رنج فراواني را براي گذاشتن تخمهاي متعدد از جنس طلا تحمل كند. چنگ جادويي نيز با شنيدن رقم شهريه همه سيمهايش پاره شد. غول بيچاره هم پا به فرار گذاشت و از همان راهي كه آمده بود به بالاي درخت رفت و گم و گور شد. ميگويند او خودش را در ميان داستانها مخفي نموده است تا ديگر كسي براي كار ثبت نام به او مراجعه نكند.
جك و مادرش نيز كه از ثبت نام جك نااميد شده بودند، بار ديگر به سراغ آقاي نويسنده آمدند.
آقاي نويسنده من رو ببخشيد. من دفعه قبل با شما بد حرف زدم. اما خواهش ميكنم به خاطر اين بچه هم كه شده بگرديد تو اين شهر قصهها ببينيد كسي ميتونه شهريه ثبت نام اين پسر رو تأمين كند.
باشه خانم، اين دفعه رو به خاطر اين جك و شوهرتون كه تو زندانه اين كار رو انجام ميدم. اما اين دفعه آخره.
آقاي نويسنده يك همايش برگزار كرد و طي آن همه شخصيتهاي داستانهاي مشهور و غيرمشهور را دعوت كرد تا به جك كمك كنند تا او بتواند در يك مدرسه ثبت نام كند. در اين همايش آقاي نويسنده كلي در مورد لزوم درس خواندن و اهميت تحصيل سخنراني كرد و بالاخره منظور اصلي خود را بيان كرد. وقتي نويسنده گفت كه براي ثبت نام جك نياز به كمك دارد، صداي جمعيت بلند شد. ژان والژان يا همان شهردار مادلن گفت كه هنوز نتوانسته است، كوزت را ثبت نام كند و احتمالاً باز هم به سراغ دزدي خواهد رفت تا بتواند شهريه ثبت نام را تأمين كند. پدر ژپتو با گريه پشت ميكروفون رفت و گفت براي آنكه از شر ثبت نام پينوكيو راحت شود او را به نان خشكي فروخته است و به جاي آن چند كيلو نمك يددار گرفته است. پدر ژپتو سپس در مورد فوايد نمك يددار براي حاضرين كمي صحبت كرد. در ادامه بابا لنگ دراز گفت كه بيخيال جودي شده و پدرخوانده بودن را به دليل شرايط سخت ثبت نام كنار گذاشته است.
خلاصه همه از وضعيت ثبت نام مدارس شاكي بودند و هيچكس نتوانست كمكي به مادر جك بيچاره كند. مادر جك كه از همه راهها نااميد شده بود به سراغ راه حل آخر رفت. او به سراغ يكي از روزنامهها رفت و يك مقاله سياسي از خودش در وَكرد. پس از چاپ مقاله هر دو آنها دستگير شدند، مادر جك به خاطر مقاله سياسي و جك هم به دليل اينكه كسي را نداشت تا در نبود مادر، از وي مراقبت كند. در زندان مشكل جك و مادرش حل شد. در زندان جك به صورت رايگان خواندن و نوشتن ياد گرفت و مادرش نيز در بخش خود اشتغالي زندان مشغول به كار شد. خلاصه جك و مادرش و پدرش از آن زمان در زندان به سر ميبرند و با خوردن آب خنك روزگار خوشي را سپري ميكنند.
نقد فیلم ایرانی
گرگ و ميش
كارگردان: قاسم جعفري، مدير فيلمبرداري: محمود كلاري، نويسنده: عليرضا بذرافشان، تدوين: حميد سيفي، موسيقي: پيروز ارجمند، صدابردار: بهروز عابديني، مجري طرح: صديقه صحت، بازيگران: روناك يونسي، خاطره حاتمي، علي رام نورائي، مهديه مجيدي، اميرحسين مدرس، فاطمه طاهري.
خلاصه داستان: ساره كه در زلزله رودبار پدر و مادرش را از دست داده، به همراه خواهر كوچكش در كلبهاي نزديك به شهرهاي شمالي زندگي ميكند. مردي جوان و راه گم كرده به نام پارسا شبي را در كلبه آنها سپري ميكند. حضور اين مرد موجب تغييرات ومصائبي در زندگي دو خواهر ميشود و ... .
سوژة جسورانه، ساختار محافظه كارانه
آخرين فيلم قاسم جعفري نيز مانند اكثر فيلمها و سريالهايش داراي مايههاي اجتماعي و انساني است. بنابراين ميتواند مانند هميشه مخاطب خود را خرسند كند. فيلم بدون اينكه فمنيستي يا حتي زنانه باشد، راوي داستان 3 زن است. ساره زني داغدارِ خواهر كوچكش كه ناجوانمردانه مورد هتك حرمت قرار گرفته و خودكشي كرده، در مسيري كه براي انتقام از مرد متجاوز پيش رو دارد، با نصيبه كه از روي جبر زمانه مجبور به روسپيگري است، بدون هيچ تشابهي همسفر ميشود و اين دو با تمام تفاوتها، داراي خاطرات مشتركي ميشوند. اين فيلم شباهت زيادي به يك فيلم موفق دهه نود به نام تلما و لوئيز ساخته ريدلي اسكات دارد كه در زمان ساخت خود سر و صداي زيادي بر پا كرد، منتها اين فيلم اثري فمنيستي تند و تيز با مايههاي پُست مدرن بود. تلما و لوئيز با بازيهاي جينا ديويس و سوزان ساراندون دو دوست هستند كه ميخواهند به تعطيلات بروند، ولي در يك كافه وقتي كه تلما مورد تجاوز قرار ميگيرد، برنامه تعطيلات آنها به هم خورده و به خاطر قتل مرد متجاوز به دست لوئيز مجبور به فرار شده تا جايي كه هر دو مرگ خود خواسته را به جاي تسليم شدن انتخاب ميكنند. گرگ و ميش تا جايي كه داراي بستري رئال است، براي بيننده قابل باور است. ولي از جايي كه فيلم وارد ژانر ماورائي و متافيزيكي ميشود، گرچه به شدت داراي ابعاد انساني ميشود، مخاطب را معلق كرده و نظم دو دو تا چهار تاي فيلم بر هم ميخورد. ناگهان تعاليم مسيحوار و بودا گونه جاي منطق فيلم را ميگيرد و از آنجا كه اين تعاليم بيمنطق و كمرنگ به نظر ميآيند، جاي مناسبي براي خود در فيلم باز نميكنند.
از آنجا كه بر مبناي يكي از قوانين نيوتن، هر عملي را عكسالعملي است، سوده كه چنين غمانگيز مرده است، تنها بازمانده خانوادگي ساره بوده و ساره با آن كاراكتر داغ از تب انتقام كه تير تفنگش دامن هر كس و ناكسي را ميگيرد، چطور در مدت دو روز حاضر به بخشيدن مردي متجاوز كه اتفاقاً هيچ كجا داراي آبرو و احترام نيست، ميشود؟! فقط به خاطر حضور قديس گونه و البته باورناپذير آن پيرزن يا آن پيرمرد كه با اشكال مختلف در جاهاي متفاوت به ساره راه را نشان ميدهد؟ فاطمه طاهري عليرغم ظاهر دوست داشتني و آرامش بخش هميشگياش در فيلم بلاتكليف است. مشخص نميشود كه چه موجوديتي داشته و هدفش چيست. حضور پيرمرد هم به تنهايي براي چنين تحولي در ساره كافي نيست. شايد به همين دليل است كه گرچه ساره مرد متجاوز را ميبخشد و او را به خدا و عدالتش ميسپارد ولي در پايان ميبينيم كه متجاوز توسط زن ديگري به قتل رسيده است. بدين مفهوم كه اگرچه بودا و مسيح تعاليم زيبايي براي بخشش دارند، ولي متأسفانه خود نويسنده هم اين امر را باور ندارد و از آنجا كه ميداند بيننده هم در اين فيلم به چنين بخششي رضايت نميدهد، مرد متجاوز را به قتل ميرساند تا هم خودش و هم ما دلمان خنك بشود! قطعاً اگر در فيلم از ابتدا به روي اين مهم بيشتر كار ميشد، علاوه بر اينكه بيننده متقاعد و متنبه ميشد كه بخشش ميتواند بسيار لذتبخشتر از انتقام باشد، در پايان نيز لزومي به قتل مرد خاطي نبود. در فيلم قدم زدن مرد مرده ساخته تيم رابينز، با بازيهاي فوقالعاده شون پن و سوزان ساراندون نيز به چنين ماجرايي برميخوريم كه به مراتب وحشيانهتر است. مرد قاتل اشخاصي را مورد تجاوز قرار داده و آنها را به فجيعترين شكل ميكشد. فيلمنامه اين فيلم به قدري استوار است كه در پايان با وجود شخصيت نفرتانگيز و ظاهر كريه مرد قاتل ما هم به خواسته نويسنده ارج نهاده، ترجيح ميدهيم او را ببخشيم تا هر چه سريعتر به ديار باقي روانهاش كنيم! گرگ و ميش به خاطر سوژهاش ميتواند به راحتي سوزناك شده و اشك ما شرقيها را در بياورد ولي نويسنده و كارگردان هنرمندانه تمام تلاششان را كردهاند كه ما را به دام احساسات پرت نكنند و از هر گونه عوام فريبي و سانتي مانتاليزم هندي پرهيز كنند كه اين كار صورت گرفته است. ديالوگها نيز به خوبي نوشته شده است و بازيگران براي اثبات خود مدام قصه حسين كُرد نميگويند. كارگردان بازيگران عالي و البته ناآشنا را انتخاب كرده است. روناك يونسي و خاطره حاتمي براي ايفاي نقشهايشان بهترين هستند. چهره سرد و كاراكتر جدي روناك يونسي به همراه بازي يكدستش ميتواند او را به سوي ستاره شدن سوق دهد و خاطره حاتمي ساده و معصوم با يك بازي برونگرا بسيار دوست داشتني است. از نكات مثبت فيلم ميتوان به فيلمبرداري هميشه خوب محمود كلاري و آن لانگشاتهاي زيبايش اشاره كرد. موسيقي پيروز ارجمند نيز براي فيلم مناسب است، ضمن آنكه ترانههاي بنيامين بهادري به تنهايي قابل قبولتر هستند تا براي ترانه فيلم شدن. در نهايت داستان فيلم غيرتكراري و نو است و با تمام كمبودهايش به خاطر سادگي و بيتكلف بودنش قابل توجه ميباشد.
كاش مادرم ازدواج نميكرد!
حامدجوان 30 سالهاي كه بر اثر خودكشي با تزريق زياد در پارك بوستان بيحال افتاده بود، توسط اورژانس تهران به بيمارستان انتقال يافته بود. وارد بخش شدم و با اجازه پرستارها به طرف او رفتم. سرش را روي زانوهايش گذاشته بود و هر از گاهي به اطراف نگاه ميكرد. جلوتر رفتم، سلام كردم و اجازه خواستم چند دقيقهاي با او صحبت كنم. گويي منتظر فرصت بود، با روي باز پذيرفت. كنار تختش نشستم و گفتم كه ميخواهم باهم صحبت كنيم. بعد از احوالپرسي و جلب اعتماد مصاحبه با او را شروع كردم.
مهناز: خوب اسمتون چيه، چند سالتونه، تحصيلاتتون چقدره؟
حامد: حامد هستم، 28 سالمه و از سربازي معاف شدم و تا اول دبيرستان خوندم.
مهناز: چرا معاف شديد؟
حامد: هم كفالت داشتم و هم بيمار بودم (بيماري واريكوسل)
مهناز: چند تا خواهر و برادريد؟ پدرت چيكاره است؟
حامد: يك خواهر و دو برادريم. خواهرم مربي رانندگيه و برادرم ازدواج كرده و از من كوچكتر است. پدرم هم وقتي 14 – 15 ساله بودم در دريا غرق شد. پدرم دو تا زن داشت و هر دو را در يك خانه نگه ميداشت. از آن زن دو دختر داشت كه در حال حاضر ازدواج كردند.
مهناز: شغل خودت چيه؟
حامد: علاف و بيكار. قبلاً لوازم صوتي و گاهي هم با موتور مسافر اين طرف و اون طرف ميبردم.
مهناز: چرا اينجا بستري شدي؟
حامد: ميخواستم خودم رو بكشم اما انگار خدا نخواست.
مهناز: با چي خودكشي كردي؟
حامد: من 4 بار تا حالا خودكشي كردهام. دو بار قرص ديازپام خوردم و يك بار تزريق زياد هروئين. اين بار با 2 گرم كراك ميخواستم خودم رو از بين ببرم، ولي بازم نشد.
مهناز: اولين بار چي شد رفتي سراغ مواد؟
حامد: با دوستم صحبت كرديم و باهم مسابقه داديم كه كدوممون بيشتر در آن واحد دوست دختر داره. بعد من 13 تا دوست دختر در آن واحد داشتم. بعد تو بحثها از بچهها شنيدم كه مواد باعث ميشه كه صداي ما دورگه و خوشگل بشه و از روي كنجكاوي رفتيم و يه روز كشيديم. وقتي پيش دوستاي دخترم رفتم، همه گفتند چقدر صدات خوشگل شده، چقدر چشمات ناز شده و من تشويق شدم و از اون روز هر روز كارم شده بود مواد مصرف كردن. كم كم هروئين رو جايگزين ترياك كردم.
مهناز: پس تنها عامل اعتياد تو كنجكاوي بود؟
حامد: اولش كنجكاوي بود. اما مواد باعث ميشد، غم و غصههام رو فراموش كنم. ميدونيد همه چيز از وقتي به هم ريخت كه بابام فوت كرد.
مهناز: چرا؟
حامد: فكر كنيد اگر شما بريد خونه و مادرتون رو در كنار يه مرد غريبه ببينيد چه احساسي به شما دست ميده؟
مهناز: مادرت ازدواج كرده بود؟
حامد: اون صيغه يك مرده شده بود. من اون موقع 18 – 17 سال بيشتر نداشتم. به غرورم برميخورد. هر شب بايد شاهد اين قضيه بودم. نميدونيد چقدر تو روحيه من تأثير گذاشت. البته وقتي پدرم هم زنده بود، اون هم يه جور سختگيري ميكرد. بايد سر ساعت همه كارها رو انجام ميدادم. از ترس اون تا اول دبيرستان معدلم 20 بود، ولي بعد يه ضرب مردود شدم و هيچوقت ديگر به درس خواندن ادامه ندادم. پدرم اگه 20 نميگرفتم با كمربند من رو كتك ميزد.
مهناز: خب چرا اين چيزها كه گفتي، روي بقيه تأثير نگذاشت؟
حامد: چرا تأثير گذاشت. بيچاره خواهرم عصبي شده.
مهناز: چرا سعي نميكني كه اعتيادت رو ترك كني؟
حامد: من چندين بار اين كار رو كردم، ولي باز شروع كردم. از خودم بدم مياد، از زندگي، از همه چيز متنفر شدم. از خودم اراده ندارم. بعد از اينكه به هروئين روي آوردم، از سال 78 به بعد، زندان رفتن هم شروع شد. 11 بار سابقه زنداني دارم.
مهناز: اولين بار چرا زنداني شدي؟
حامد: وسايل خونه رو فروختم تا هروئين بخرم. مادرم از من شكايت كرد و 20 روز زنداني شدم. البته اگه مادرم 100 هزار تومان جريمه ميداد، آزاد ميشدم ولي اين كار رو نكرد تا به اصطلاح ادب بشم.
مهناز: دلايل همه زندان رفتنها فقط مصرف مواد و فروش وسايل خونه بود؟
حامد: نه يك بار با خواهرم دعوام شد و چون ميخواستم بترسونمش دستم رو گذاشتم روي دهنش و وانمود كردم كه دارم خفهاش ميكنم. مادرم به طرف ما اومد و من اونو پرت كردم و چشماي مادرم كبود شد. مادرم از دستم شكايت كرد و باز هم زنداني شدم.
مهناز: مادرت، خواهر و برادرت هيچ وقت با تو صحبت نكردند؟
حامد: چرا، ولي من به مادرم گفتم كه تو باعث شدي و اون گفت خوب اون موقع من اشتباه كردم ولي تو من رو عذاب دادي، من خسارت مالي زيادي به خانوادم وارد كردم. هر دفعه كمي از وسايل خونه رو فروختم تا مواد تهيه كنم. حتي گاهي پول از خونه ميدزديدم. تمام ارث بابام كه به من رسيده بود رو تو اين راه مصرف كردم. من قبلاً همه چيز داشتم: خوشگلي، پول ... ولي حالا چي؟ هيچي، فقط براي خانوادهام آبروريزي دارم.
مهناز: خب نميخواي زندگي رو از نو بسازي؟
حامد: نه من هر بار خواستم درست بشم، نشد. چون صبور نيستم. ميخواهم همه چيز يه دفعه درست بشه. خانواده هم به من فرصت كافي نميدهند. اونها دوست دارند من بميرم تا از دست من راحت شوند. من حتي كلاس NA هم رفتم، ولي لغزش داشتم. من تمام درسهاي NA رو خوب حفظ كردم، اما عمل نكردم.
مهناز: اگه بخواي جوونها رو نصيحت كني، چي ميگي؟
حامد: اونيكه معتاد شده بهش ميگم اگه ميخواد مثل من بشه ادامه بده. اگر گوش نكرد، بذار سرش مثل من به سنگ بخوره. اونيكه تازه ميخواد شروع كنه رو سختگيري ميكنم و بهش ميگم زندگي خودش رو نابود نكنه. من ديگران رو خوب نصيحت ميكنم، ولي خودم نميتونم درست تصميمگيري كنم.
مهناز: به پدر و مادرها چي ميگي؟
حامد: به اونها ميگم كه مواظب جوونهاتون باشيد. موقعيكه شخصيت اونها داره شكل ميگيره، رفتار درست رو پيش بگيريد، وقتي به خلاف كشيده شدند اونها رو از خودتون دور نكنيد.
ميخواستم باز هم با حامد صحبت كنم اما دو ساعت گذشته بود و ديگه بايد ميرفتم. آماده خداحافظي بودم كه يك مرد به طرف حامد آمد و سلام كرد. از او پرسيدم:
مهناز: اين مرد كي بود؟
حامد: دوستم.
مرد: دوست پسرخاله ايشون هستم. شما؟
خواستم بگم خبرنگارم، اما ترسيدم كه حامد اجازه ندهد، حرفهاش رو چاپ كنم. به همين خاطر گفتم مددكار هستم.
مرد: هر چي تو كله پوك اين فرو كنيد، فايده نداره. باشه من ميرم.
مهناز: نه آقا شما بمونيد، من دارم ميرم.
مرد ما رو تنها گذاشت و با عصبانيت رفت.
مهناز: آقا حامد اين مرد كي بود كه اينقدر آشفته بود؟
حامد: من موتور اون رو دزديدم و 20 هزار تومان فروختم تا مواد بخرم. حالا اون من رو پيدا كرده و ميخواد من رو بندازه زندان. تو رو خدا بهش بگيد به من فرصت بده. من ديگه طاقت زندان رو ندارم. اگه پام به زندان برسه، خودم رو ميكشم.
از حامد خداحافظي كردم و به سراغ مرد رفتم، سعي كردم او را قانع كنم تا شكايت نكند. مرد در جواب اصرارهاي من گفت:
من تو رستوراني كه پسرخاله ايشون تو اون كار ميكنه، غذا پخش ميكنم. چند روز پيش موتورم رو بيرون پارك كرده بودم كه اين آقا اومد و موتورم رو دزديد و اونو فروخت 20 هزار تومان. حالا هر چي ميگم بگو به كي فروختي، اصلاً حرف نميزنه. حالا اومدم ببرمش آگاهي تا اونجا مأمورا به حرفش بيارن. اصلاً برام مهم نيست كه ميميره يا زنده ميمونه. اون موتور همه زندگي من بوده.
مهناز: پدر و مادرش ميدونند تو بيمارستان بستري شده؟
مرد: آره بابا. خانوادهاش ميگن بميره بهتره. هيچكس اون رو دوست نداره، همه از دستش كلافه و ذله شدند.
سعي كردم با حرفهام مرد را آرام كنم تا از شكايت منصرف شود اما به هيچ عنوان حاضر نبود كه از شكايت بر عليه حامد منصرف شود. البته او هم حق داشت، چرا كه به گفته خودش اون موتور همه زندگيش بوده. اما به راستي آيا در اين ميان تنها مقصر حامد است؟ آيا خانواده حامد در اين ميان هيچ تقصيري ندارند؟ اجتماع و مردم در قبال افرادي مانند حامد چه مسئوليتي دارند؟ آيا طرد كردن اين افراد صحيح است؟ راستي پاسخ اين سؤالها را چه كسي بايد بدهد؟ آيا نميتوان كاري كرد تا كساني مانند حامد ديگر وجود نداشته باشند و به راستي با پديده شوم اعتياد چه بايد كرد؟ كاش كسي جواب سؤالهاي مرا ميداد.
نقد فيلم ايراني
سرود تولد
نويسنده و كارگردان: علي قويتن، مدير فيلمبرداري: علي الهياري، بازيگران: امين حيايي، يكتا ناصر، ثريا قاسمي، حسامالدين نواب صفوي، محبوبه بيات، شهرام قائدي، حميده خيرآبادي، بهمن مفيد، مجري طرح: داريوش بابائيان، تهيه كننده: منوچهر زبردست.
خلاصه داستان: عزيز با داشتن مدرك مديريت بيكار است و براي امرار معاش براي مجالس خوانندگي ميكند. وي از طريق يكي از دوستانش با خانم نيكبخت مدير يك شركت معتبر آشنا شده و اميدوار است به عنوان مدير در آنجا مشغول به كار شود. اين در حالي است كه شهرام ملك سمت مديريت اين شركت را به عهده دارد. اما ... .
اين ره كه ميروي به ...
جداً بايد از دست اندر كاران ساخت اين فيلم كمال تشكر و قدرداني را داشت كه تمام توان خود را به كار گرفته تا فيلمي بسازند كه هر بينندهاي با نازلترين ضريب هوشي قدرت درك آن را داشته باشد. مطمئناً اگر فيلم را ديده باشيد و آن را با سطحيترين فيلمفارسيهاي چهل سال پيش مقايسه كنيد، متوجه سير نزولي فيلمفارسي ميشويد. چرا كه اين فيلم مؤلفههاي فيلمفارسي نوين و امروزي را زير پا گذاشته و بدعتهاي جديدي را تصوير ميكند كه احتمالاً طرفداران پر و پا قرص فيلمفارسي را نيز دلخور ميكند. مثلاً براي راضي نگه داشتن فيلمفارسي بازان يكدفعه از يك نسخه قديمي موفق كپي نميزند و خيال خود را راحت نميكند. كارگردان به عنوان يك فيلمساز مؤلف قدم فراتر گذاشته و براي خود داستاني دارد. داستان يك بچه مطرب با هزار و يك جور آرزو براي ارتقاء يافتن كه در پايان باز هم متأسفانه ميبينيم كه پيشرفتي در كار نيست و مطرب همان مطرب است. فيلم معلوم نيست كه به چه گروه سني متعلق است. به دختران خيالپرداز 15 ساله در آرزوي شاهزاده سوار بر اسب سفيد يا گروه كودك؟ شايد در فيلم فقط به خاطر اين از كودكان استفاده شده كه مانند فيلمهاي قديم نميتوان از زنان جوان و رقاص در كابارهها استفاده كرد. بنابراين كودكاني كه آواز ميخوانند و حركات موزون انجام ميدهند، شامل مميزي نميشوند. پس فيلم تقريباً متعلق به گروه كودك نيست، ولي اگر فيلم متعلق به نوجوانان و جوانان است چرا آنها را ساده لوح و عامي ميپندارد؟ وقتي فيلم را با فيلمهاي خارجي همين گروه سني مقايسه ميكنيم، متوجه احترامي كه سازندگان خارجي براي مخاطبين نوجوان خود قائل هستند، ميشويم. فيلمهايي نظير هري پاتر، وقايع نگاري نارنيا، Hell Boy، مرد عنكبوتي و ... براي نوجوانان ساخته شدهاند، منتها با دقت فراوان در نگارش فيلمنامه و ساخت حرفهاي كه دست كم ذهن مخاطبين كم سن و سال خود را فعال كرده ضمن آنكه به علائق ذهني آنها نيز پايبند هستند. ولي سرود تولد اگرچه ظاهراً داراي بستري رئال و واقعگرا است، اما موجب ميشود كه بينندگانش واقع گريز بشوند و در انتظار رويا باقي بمانند.
يك پسر جنوب شهري بي غل و غش، خوش تيپ ولي بيپول كه اتفاقاً ترانههاي لسآنجلسي را هم بلد است، يك دختر خانم زيبا، پولدار و هنرمند كه قطعاً بدون خواستگار هم نيست. لابد اين خانم جوان بر سرش آجر خورده كه ازدواجي اين چنيني را با اين سرعت ميپذيرد. آن هم در جامعهاي كه هيچ مجالي براي فانتزي و رويا پردازي نمانده است. خداوند واقعاً پدر فيلمنامهنويس را بيامرزد كه چنين حلال مشكلات است. نويسنده براي اينكه در هر شرايطي زودتر به نتيجه برسد، از عنصر اتفاق استفاده ميكند. از روي اتفاق مادر عزيز بعد از چند ماه كارت خانم نيكبخت را در حال شستن لباس در جيب عزيز مييابد. اتفاقاً شهرام قائدي دوست صميمي عزيز در شركت خانم نيكبخت كار ميكند، پس ميتواند هر جا كه لازم باشد به عزيز كمك كند. بر حسب اتفاق 3 مرتبه عزيز با نازنين در خيابان تصادف كرده و عاشق او ميشود و اين در حالي است كه تصادفاً نازنين دختر خانم نيكبخت از آب درميآيد. خانم نيكبخت به طور اتفاقي عزيز را با يك خواننده و مجري ديگر اشتباه گرفته و از او ميخواهد كه در برنامه روز جهاني كودك مجريگري را بپذيرد. اتفاقاً عزيز كه سابقه خوانندگي داشته و فقط كمي به سوهان كاري نياز دارد كه باز هم از حُسن تصادف دايي شهرام قائدي هنرمند است و در گرداندن مجالس و تعليم هنرمندان دستي بر آتش دارد، پس ميتواند به او كمك كند. در نهايت از روي اتفاق نازنين پيانيست برنامه روز جهاني كودك بوده و آن دو ميتوانند در كنار هم ترانههاي عاشقانهاي اجرا كنند. به سلامتي همه چيز جفت و جور است، البته فقط يك مشكل وجود دارد، آن هم وجود پسرخاله بي بند و بار نازنين، شهرام ملك است كه مثل هميشه زن و بچه دارد ولي به دليل ذات خراب و هوسرانش چشم به نازنين و زنان ديگر دارد. او تمام تلاشش را ميكند كه جلوي پاي عزيز سنگ بياندازد تا آن حد كه او را دزديده و زنداني ميكند ولي نميدانم چرا كسي كه تا اينجاي كار آمده يك دفعه متحول شده و عزيز و نازنين را به حال خود ميگذارد؟!
بد نيست كه به بازيهاي فيلم هم اشاره كنيم. حسام نواب صفوي اصلاً افول و پسرفت ندارد. چرا كه همچنان پا بر جا همان نقشهاي قديمي خود را كه در كيف انگليسي، ازدواج به سبك ايراني، عروس فراري، سوغات فرنگ و ... بازي كرده را بدون تغيير اجرا ميكند. فقط نام و گريمش در فيلمها عوض ميشود و بس. امين حيائي هم بايد كم كم به فكر تغيير در انتخاب نقشهايش باشد وگرنه اين همه توانايي و استعداد به دست فراموشي سپرده خواهد شد. بازي محبوبه بيات با آن ميميك و بيان، بيننده را بيشتر به ياد نمايشهاي گروتسك مياندازد تا يك بازي سينمايي و بهمن مفيد هم متأسفانه مانند سعيد راد و سعيد كنگراني كه بعد از مدتها دوري از سينما دوباره بازگشتهاند، حرف تازهاي براي مخاطبين سينما ندارد كه البته در اين امر اين گونه بازيگران مقصر نيستند زيرا زمانه، سينما و مخاطب تغيير كرده است. مشكل ديگر كارگرداني مسئله ميزانسن و نوع حركت بازيگران در صحنه است. ميزانسنها بسيار ناشيانهاند. گويي بازيگران براي حركت و فعل و انفعال خود در صحنه مشكل دارند و نميدانند چه بايد بكنند. تنها نكته مثبت فيلم شايد لحظات كمدي فيلم است كه آن هم مديون تواناييهاي قبلاً به اثبات رسيده امين حيائي است. گاهي فكر ميكنم آن زمان كه اداره نظارت و ارزشيابي و تصويب فيلمنامه ارشاد فعال بود، نويسندگان و كارگردانان كمي مقيدتر به آثارشان ميپرداختند. اي كاش خود ما بدون نياز به مميزي براي آثارمان حد و حرمتي درخور يك اثر سينمايي قائل ميشديم.
خصوصي از هاليوود
عاقبت سرپيچي از قانون
كيم بسينگر، بازيگر برنده اسكار بايد در دادگاه حضور يابد تا مشخص شود چرا عمداً از دستور قاضي مبني بر ديدار همسر سابقش با فرزندشان جلوگيري كرده است. بر اساس اوراق دادگاه اين بازيگر 52 ساله در سال 2005 به همسر سابقش، الك بالدوين اعلام نكرده بود كه بيرون از خانه كار ميكند تا حضانت دختر مشتركشان را به دست آورد.
لازم به يادآوري است كه اين زوج در سال 2000 پس از هفت سال زندگي مشترك از هم جدا شدند و سال پيش نيز رسماً از يكديگر جدا شدند. در سال 2004 آنها توافق كردند كه تربيت فرزندشان را به طور جداگانه به عهده بگيرند، اما اوايل امسال بعد از اينكه بالدوين همسر سابقش را متهم كرد وي را از ديدن دخترش بازداشته، دعوايشان دوباره آغاز شد.
در ماه ژوئن نيز، قاضي حكم ارزيابي رواني بالدوين را صادر كرد تا مطمئن شود آيا او سعي دارد دخترش را عليه بسينگر تحريك كند يا نه؟ بالدوين هم در سال 2005 ادعا كرد همسرش قصد دارد، دخترشان را از او متنفر كند و خواستار معاينه رواني بسينگر شد.
باجگيري در سكوت
نزاع ميان جنيفر آنيستون و يك عكاس بالاخره پس از مدتها پايان يافت. اين عكاس سال گذشته بدون اجازه عكسهايي از وي گرفته بود. آنيستون در دسامبر 2005 از عكاس مذكور كه پيتر برندت نام داشت، شكايت كرد. او مدعي بود كه اين عكاس به حريم خصوصياش تجاوز كرده و با استفاده از لنزهاي تله از آنيستون در خانهاش عكس گرفته است. برندت هم اظهار داشت عكسها را در حالي گرفته كه در خيابان عمومي و در فاصله 300 ياردي از خانه آنيستون قرار داشته است. عليرغم اظهارات آنيستون در رابطه با پايان مسالمت آميز اين ماجرا، منابع آگاه ميگويند كه وي با گرفتن مبلغي بالغ بر 50 هزار دلار از شكايت خود صرفنظر كرده است. اما وكيل آنيستون مدعي است كه موكلش عذرخواهي برندت را پذيرفته و او را بدون دريافت هيچ غرامتي بخشيده است.
البته بعيد است كه آنيستون بدون گرفتن پول از شكايت خود منصرف شده باشد زيرا پس از جدايي از براد پيت خود بايد به تنهايي هزينههاي زندگي را متقبل شود.
بازگشت از شورآباد
امبر والهتا مدل و بازيگر هاليوودي پس از يك دوره ترك اعتياد موفق، از بيمارستان مرخص شد. والهتاي 32 ساله كه فعاليت حرفهاي خود را به عنوان يك مدل از سن 15 سالگي شروع كرده، در پاسخ به خبرنگاران گفت: اگرچه عمليات مقدماتي و دوره شوك اوليه و جسمي من سال پيش به پايان رسيد، اما هر سه ماه يك بار براي كنترل و بازيافت عادتهاي جايگزين به اين بيمارستان ميآيم. پزشكاني كه با من كار كردند، اين نكته را به خوبي به من آموزش دادهاند كه خطر آلوده شدن هميشه وجود دارد و مراقبت در دوران ترك اعتياد بايد به مراتب جديتر از قبل باشد.
دليل اعتياد والهتا ازدواج ناموفق او با ستاره واليبال آمريكا، كريستيان مككار و سپس بچهدار شدن بود كه باعث گرديد براي دو سال از سطح اول هاليوود فاصله گيرد و به همين خاطر به سراغ مواد مخدر رفت. والهتا ميگويد: ديگر ماندن و ستاره شدن در هاليوود برايم مهم نيست. از اين پس سعي ميكنم تنها انسان باشم.
كارگردان شود سبب شر ...
نيكول كيدمن مدعي است كه تأثير فيلم چشمان تمام بسته باعث جدايي او از تام كروز شده است. كيدمن در فصل جديدي از خاطرات خود كه توسط ديويد تامسون نوشته شده، اعتراف كرده كه نزديكي بيش از حد شخصيتهاي فيلم به او و شوهرش گوشهها و زواياي جديدي را از زندگي روزمره عادي و نيز شخصيتهاي هر دو، براي آنها فاش كرده بود.
روشن شدن عمق اين مطالب به صورت طبيعي باعث شد كه آنها ديگر نتوانند به زندگي معمول خود ادامه دهند و اين مسائل پنهان كه هميشه از يكديگر مخفي ميكردند، سببساز شد كه ديگر نتوانند حضور يكديگر را تحمل كنند. كيدمن معتقد است كه روح آنها در برابر آفتاب فكر كوبريك، كارگردان فيلم چشمان تمام بسته، قرار گرفت و اولين كسي كه نتوانست تاب بياورد، مثل خود فيلم تام كروز بود. بايد خاطر نشان كرد كه كروز و كيدمن در چشمان تمام بسته نقش زوجي را بازي ميكردند كه هريك از اين دو تصور ميكرد ديگري در حال خيانت به او است. كارگرداني اين فيلم را استنلي كوبريك فقيد عهدهدار بود.
فصل پاييز، دشمن پوست
راههاي جلوگيري از مشكلات پوست در فصل پاييز
نوشته: اورنيا اورلسن
ترجمه و بازنويسي: مهشاد مهتدي
با شروع فصل پاييز و به دنبال آن زمستان، بسياري به خشكي پوست به ويژه خشكي پوست دست و صورت دچار ميشوند كه يكي از اصليترين دلايل اين مشكل سرماي هوا است. با كاهش دما، استفاده از وسايل گرمازا در منازل و محل كار افزايش مييابد. استفاده از اين وسايل باعث كاهش رطوبت طبيعي منازل و محل كار ميشود. با كاهش رطوبت هوا و كاهش دما، پوست بدن و دستها پوسته پوسته و گاهي ملتهب ميشود. در اين شرايط استفاده از مرطوب كنندهها و ايجاد تغييراتي در شيوه مراقبت از پوست ضروري است.
خشكي پوست در افرادي كه به سرما حساسيت دارند، عاملي جهت ايجاد تركهاي پوستي است كه اين مسأله سرآغاز ابتلا به بيماريهاي پوستي به ويژه قارچهاي پوستي است. محافظت از پوست در مقابل آلودگي هوا به ويژه در فصل پاييز و زمستان كه وارونگي هوا و مه دود بيش از فصلهاي ديگر سال ديده ميشود، ضروري است.
چه بايد كرد؟
متخصصان پوست و مو بهترين شيوه جهت رفع خشكي پوست، به ويژه پوست صورت و دستها را تغذيه پوست و مراقبتهاي ويژه از آن در مقابل سرما و آلودگي فصل پاييز و زمستان ميدانند. از اين رو براي حفظ پوست در فصل پاييز و زمستان توجه به اين نكات ضروري است:
در پايان اينكه با توجه به نوع تغذيه، كاهش استفاده از لوازم آرايشي، نوشيدن حداقل 10 ليوان آب در شبانه روز و استفاده از مرطوب كنندهها، بهترين شيوه جهت حفظ لطافت پوست در فصل پاييز و زمستان است... سلامت باشيد.
در ايام پر بركت ماه مبارك رمضان، بر آن شديم تا در زمينه تغذيه در طي اين ماه مطالبي را به شما تقديم نماييم. اميدواريم ما را از دعاي خير خود محروم نفرمائيد.
در ماه مبارك رمضان، رژيم غذايي ما نبايد به نسبت قبل خيلي تغيير كند و در صورت امكان بايد از رژيم سادهاي استفاده كنيم. ماه رمضان فرصت مناسبي است براي كساني كه از اضافه وزن رنج ميبرند و به دنبال راهي براي كاهش وزن خود هستند. البته نبايد فراموش كرد كه كاهش وزن زياد نيز ميتواند مضر باشد.
از آنجا كه در طول ماه رمضان بايد زمان نسبتاً طولانياي از خوردن غذا پرهيز كنيم، پس بهتر است از غذاهايي استفاده كنيم كه به كندي هضم ميشوند؛ مثل غذاهاي حاوي فيبر زياد. غذاهاي ديرهضم معمولاً 8 ساعت در دستگاه گوارش ميمانند، در حاليكه غذاهاي سريعالهضم فقط 3 تا 4 ساعت در معده باقي ميمانند.
غذاهاي ديرهضم عبارتند از: حبوبات و غلات مثل جو، گندم، لوبيا، عدس، آرد، برنج و ... .
غذاهاي سريعالهضم عبارتند از: غذاهايي كه حاوي قند، آرد سفيد و ... هستند.
غذاهاي حاوي فيبر عبارتند از: غذاهاي حاوي سبوس، گندم سبوسدار، غلات و حبوبات، سبزيها مانند لوبيا سبز، نخود، ذرت، اسفناج، برگ چغندر، ميوههاي با پوست، ميوه خشك شده مثل برگه زردآلو، انجير، آلو خشك، بادام و ... .
بايد به خاطر داشت كه غذاهاي مصرفي بايد در حالت تعادل با يكديگر باشند و بايد از همه گروههاي غذايي مثل ميوه، سبزيجات، گوشت، مرغ، ماهي، نان، حبوبات و محصولات لبني در رژيم غذايي وجود داشته باشد. غذاهاي سرخ شده بايد محدود شوند، زيرا باعث عدم هضم، سوزش سر دل و اختلال در وزن ميشوند.
چه غذاهايي را مصرف كنيم؟
مشكلات شايع در ماه رمضان
ضعف (افت فشار خون)
علل: مصرف كمتر مايعات و كاهش مصرف نمك
درمان: به مكانهاي گرم نرويد و مصرف نمك و مايعات را افزايش دهيد.
توجه: افت فشار خون بايد با گرفتن فشار خون در هنگام بروز علائم تأييد شود. افراد داراي فشار خون بالا ممكن است در طول ماه رمضان نياز به تنظيم مجدد داروهاي خود توسط پزشك داشته باشند.
كاهش قند خون
ضعف، سرگيجه، خستگي، كاهش تمركز، تعريق زياد، احساس لرز، عدم توانايي براي فعاليتهاي فيزيكي، سردرد و طپش قلب از علائم كاهش قند خون ميباشند.
علل: در افراد غير ديابتي خوردن مقدار بيش از اندازه قند مثل كربوهيدراتهاي تصفيه شده مخصوصاً در هنگام سحر باعث ميشود كه بدن مقدار زيادي انسولين توليد كرده و باعث افت قند خون شود.
درمان: خوردن غذا هنگام سحر و محدود كردن نوشيدنيهاي حاوي قند.
سردرد
علل: عدم مصرف كافئين و تنباكو، انجام كار زياد در طول روز، كم خوابي و گرسنگي كه معمولاً در طول روز بيشتر شده و در انتهاي روز به اوج خود ميرسد. سردرد وقتي با افت فشار خون همراه شود، ميتواند منجر به سردرد شديد و حالت تهوع قبل از افطار شود.
درمان: در طول يكي دو هفته قبل از ماه رمضان به صورت تدريجي كافئين را قطع كنيد. چاي سبز و بدون كافئين ممكن است جايگزين خوبي باشد. همچنين برنامه خود را در طول ماه رمضان طوري ترتيب دهيد تا خواب كافي داشته باشيد.
انقباض عضلاني
علل: مصرف ناكافي غذاهاي حاوي كلسيم، پتاسيم و منيزيم.
درمان: خوردن غذاهاي غني از مواد معدني فوقالذكر براي مثال سبزيجات, ميوهجات، محصولات لبني، گوشت، خرما.
زخم معده، سوزش سر دل، التهاب معده
افزايش سطح اسيد در معده خالي در ماه رمضان باعث تشديد مسائل فوق ميشود. اين مشكل به صورت احساس سوزش در ناحيه معده و زير دندهها ظاهر شده و ميتواند به طرف حلق گسترش يابد. غذاهاي تند، قهوه و نوشابه اين حالت را تشديد ميكند.
درمان: درمانهاي طبي براي كنترل سطح اسيد در معده وجود دارند و افراد مبتلا قبل از روزه گرفتن بايد با پزشك خود مشورت نمايند.