|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
نقد فيلم خارجي
از ياد رفتهها
كارگردان: مارتين اسكورسيزي، نويسنده فيلمنامه: ويليام مونهان، بازيگران: لئوناردو دي كاپريو، مت ديمون، جك نيكلسون، مارك والبرگ، ورا فارميگا، الك بالدوين، تهيه كننده: وارنر بروس، مدت: 150 دقيقه، ژانر: اكشن، درام، تريلر، اكران: 6 اكتبر 2006.
داستان از ياد رفتهها درباره دو مرد جوان است كه با سه نيروي عمده محيطي شكل گرفتهاند. اين سه نيرو، پليس، گروههاي جنايتكاري و همسايگان هستند. در يك فلاش بك كاستلو (جك نيكلسون) را ميبينيم كه زير پر و بال جواني به اسم كالين سوليوان (مت ديمون) را ميگيرد و در ظاهر او را تبديل به يكي از نيروهاي كاملاً مورد اعتماد و در رده نسبتاً بالاي پليس ميكند و در حالي كه وي در اصل يكي از گماشتههاي كاستلو عضو خطرناك يك گروه گنگستري است، در نقطه مقابل كالين، بيلي (دي كاپريو) قرار دارد. جواني كه ميخواهد كاملاً متفاوت از خانوادهاش باشد و به همين خاطر به عضويت پليس در ميآيد و موفق ميشود به جايي برسد كه به عنوان پليس مخفي در شمايل يك خلافكار وارد گروه گنگستري كاستلو شود و اگر در ظاهر كار كاستلو را راه مياندازد اما در واقع جاسوس پليس در باند است. در اين ميان يك كاراكتر هم وجود دارد كه نه خلافكار است و نه پليس؛ او تنها زن قصه مادولين (ورا فارميگا) است. مادولين روانپزشكي است كه فارغ از اين گونه مسائل، ميكوشد مشكلات روحي و رواني مردم را چه خلافكار و چه پليس حل نمايد. اما از قضاي روزگار مابين اين دو جوان قرار ميگيرد كه يكي از آنها، كالين، نامزد اوست و ديگري، بيلي، بيمارش است. مادولين براي بيلي حكم راهي براي تخليه احساسات را دارد. او نميتواند درباره خودش و كاري كه ميكند، براي كسي حرف بزند. بنابراين به سراغ مادولين ميآيد. مادولين هم ابتدا سعي ميكند به اين جوان كمك كند، اما به تدريج به كالين علاقمند ميشود و او در بين اين دو مرد قرار ميگيرد.
داستان فيلم از ياد رفتهها اقتباسي سربسته از فيلم درخشان هنگ كنگي، با نام كار و بار شيطاني است كه در سال 2002 ساخته شد و در آسيا موفق نشان داد. از ياد رفتهها آميختهاي از ملودرام خوش ساخت، جنايت در تراژدي سرنوشت است كه با نگاهي پست مدرن به هويت مينگرد و اينكه مثلاً چه چيزهايي اين هويت را ميسازند و چه چيزهايي ميتواند اتفاق افتد، اگر فردي بخواهد از چيزي كه واقعاً بوده است جدا شود و نقشي را بازي كند كه مغاير از آن چيزي است كه در آن پرورش يافته است.
اسكورسيزي اين بار جنايت و گنگستر بازي را به خدمت گرفته است تا چيزي اصيل و مفهومي عميق را بيان كند. نگاه فيلم به كاراكترها و گرايش و ديدگاههاي آنان در قبال دنيا، جامعه و مسائل شخصي، انعطافپذير است و حاوي اين نكته كه اين اتفاقات اگرچه در بوستون روي ميدهد، اما در هر شهر بزرگي قابل روي دادن است.
از ياد رفتهها تا حدودي شبيه به فيلمهاي سياه و سفيد است و در آن نميتوان شاهد رنگهاي زيادي بود. اسكورسيزي در از ياد رفتهها به گونهاي به تجليل از ديگر كارگردانان ميپردازد. از جمله در به كارگيري رنگها ميتوان تأثيرپذيري او را از هيچكاك در فيلم مارني ديد. او در پس زمينه تصاوير خود سايهاي از رنگ قرمز به كار ميبرد و با اين كار پيامي سمبليك به بيننده ميدهد. رنگ قرمز نشانهاي از خطر و يادآور خون است.
لئوناردو دي كاپريو كه در چهار سال گذشته سه بار با اسكورسيزي همكاري داشته است در اين فيلم به بلوغ بازيگري خود رسيده است. او ستيزههاي دروني مردي را كه خود را در موقعيتي خطير قرار داده و حال از جهنمي كه ساخته است در شگفت مانده به خوبي به تصوير ميكشد. ستارههاي ديگر فيلم نظير مت ديمون، جك نيكلسون. مارك والبرگ و الك بالدوين نقشآفريني زيبايي دارند و كارگرداني متبحرانه اسكورسيزي در كنار بازيهاي روان ستارههاي فيلم، احتمالاً از ياد رفته را به بهترين فيلم بلند داستاني سال تبديل ميكند و به نظر ميرسد اسكورسيزي امسال پس از مدتها ميتواند مجسمه اسكار را در دست بگيرد.
حلقه آخر فيلم پر از صحنههاي خشونت باراست و برخي از تصاوير به عمد به شدت واقعي هستند. دو برخورد نهايي فيلم از ياد رفتهها وامدار تصاويري از سگهاي سگداني و قصههاي عامهپسند است. در پايان مي توان گريز اسكورسيزي به مرد سوم، كارول ريد را هم ديد. در اواخر فيلم صحنهاي تلخ و گزنده وجود دارد كه در آن ورا فارميگا در قبرستان در كنار مت ديمون راه ميرود، اما كوچكترين نگاهي به او نمياندازد. اين صحنه بازسازي صحنهاي از مرد سوم است و آنچه كه بين آليدا والي و ژوزف كاتن روي داده است.
نقد فيلم خارجي
كليك Click
كارگردان: فرانك كوراچي، نويسندگان فيلمنامه: استيو كوران و مارك كيت، مدير فيلمبرداري:
دين سملر، موسيقي: روپرت گرگسون ويليامز، بازيگران: آدام سندلر (مايكل)، كيت بكينسل
(دونا)، كريستوفر واكن (مورتي)، ديويد هاسلهوف (آمر)، جولي كاونر (ترودي)، شان آستين
(بيل)، ژانر: كمدي، مدت زمان: 118 دقيقه.
كليك كن و لبخند بزن
نقد فيلم:
فيلمي ديگر از آدام سندلر. سندلر در اين فيلم نقش معماري به نام مايكل نيوسن را بازي ميكند
كه بسيار فعال و پر كار است. مايكل تلاش بسياري دارد تا در شركت پيشرفت كند تا بتواند
سهامدار شركت شود. كار فراوان سبب ميشود تا او از همسرش دونا و دو فرزند شيرينش بن
و سامانتا دور بماند. مايكل به عنوان پدر خانواده آنقدر درگير كارشده است كه حتي فرصت
نميكند خانه درختي ته باغ را تكميل كند.
يك شب او بعد از جر و بحث با خانوادهاش به سراغ كنترل تلويزيون ميرود تا آن را روشن كند
اما كنترل كار نميكند و اين مايكل را بسيار عصباني ميكند. مايكل سراغ يك مغازه وسايل برقي
ميرود و سفارش كنترل از راه دوري ميدهد كه براي تمام وسايل برقي خانهاش كار كند.
هنگام خواب او از دري كه روي آن نوشته فراتر عبور ميكند و وارد يك آزمايشگاه مرموز
ميشود. او در آنجا با مردي به نام مورتي ملاقات ميكند. مورتي وسيلهاي به او ميدهد و به
مايكل قول ميدهد كه با كمك اين وسيله زندگي مايكل متحول ميشود. مايكل كم كم متوجه
ميشود كه اين كنترل از راه دور ميتوان صداي سگ را خاموش كند و يا به دعواهايش با دونا
پايان دهد. مايكل با اين كنترل سرعت زندگي خود را تند يا كند ميكند. در نتيجه او از اتفاقاتي
كه از روبهرو شدن با آنها گريزان است به سرعت ميگريزد. اگرچه كه اين كنترل سبب
ميشود تا مايكل در كارش پيشرفت كند و بدل به يكي از سهامداران شركت شود اما اين كنترل او
را بيش از گذشته از خانواده دور ميكند.
فيلم پر از شوخي است كه البته از يك فيلم با حضور آدام سندلر اصلاً عجيب نيست. نويسندگان
فيلمنامه در ابتدا با استفاده از يك سوژه بكر و جالب اساس داستان و خمير مايه آن را شكل دادهاند
و سپس كوشيدهاند در عين حالي كه تماشاگر را ميخندانند، او را به سمت درك لايههاي تيرهتر
رفتار انسان نيز سوق دهند. فيلم ميكوشد اين پيام كه زندگي را در لحظه بايد ارج نهاد را به
تماشاگر انتقال دهد. اين اتفاق حتي در لحظاتي كه فيلم دچار افت ميشود نيز به راحتي قابل لمس
است.
كليك نشان مي دهد كه چگونه انسان عصر جديد به رغم پيشرفتهاي تكنولوژي، از خانواده و
عواطف انساني دور شده است. كليك بر پر شدن آدمها تأكيد ميكند و با تصوير كردن خطرات
اعتياد به غذاهاي آماده به انتقاد از روابط بد انسانها ميپردازد و نتايج سهلانگارانه فشردن يك
دكمه را نشان ميدهد. در حقيقت كنترلي كه در دستان مايكل است، نماد پيشرفت انسان در
هزاره جديد است و فيلم به خوبي نشان ميدهد كه اين پيشرفت چگونه انسان را از خود واقعي
خويش دور كرده است.
جلوههاي ويژه فيلم همه بامزه و ديدني است. طراحي صحنه و عناصر تصويري شما را به جهان
كنترل از راه دو ر ميبرد و آينده را تا سال 2016 بازسازي ميكند. بازيهاي فيلم نيز ب
باورپذيرو قابل قبول است. آدام سندلر در اين فيلم باز هم نشانههايي از بازيهاي قبلي خود را
همراه دارد و به نظر ميرسد مجموع فيلمهاي كمدي، از او يك شخصيت خاص ساخته است كه
رها شدن از آن براي او بسيار سخت باشد. اما باز هم بازي سندلر شيرين و منحصر به فرد
است.
كليك در مجموع فيلم قابل قبولي است. سوژه مناسب، كارگرداني هدفمند و بازيهاي قابل قبول
در مجموع كليك را در زمره فيلمهاي سرگرم كننده خوب قرار داده است. مهمترين ويژگي فيلم
كليك اين است كه عليرغم خنداندن، شما را به فكر كردن وا ميدارد تا كمي در خود تأمل كنيد و
به رفتارهاي خود با خانواده دقيق شويد و ببينيد آيا شما هم مانند مايكل، خانواده را فراموش
كردهايد يا خير؟
نام فيلم: خودروها
Cars
كارگردان: جان لستر، جو رانفت، نويسندگان فيلمنامه: دن فوگل من، جان لستر، كايل موري،
فيل لورين، موسيقي: برونو كون، رندي نيومن، تدوين: كن شيزتزمن، با صداي: اون ويلسون،
پل نيومن، باني مانت، لاري، چيچ مارين.
شكست بزرگ براي پيكسار
نقد فيلم
مك كوئين نام ماشيني است كه براي شركت در يك مسابقه كوهستاني در حال سفر است ولي از
مسير منحرف ميشود و داخل يك مرداب در يك جاي دور افتاده ميافتد. ساكنان شهر به شدت
نسبت به اين خودروي ناخوانده مشكوك هستند. مك كوئين تنها و بيكس است و تصميم ميگيرد
فرار كند. تا اينكه با باني هانت مواجه ميشود كه يك پورشه شيرين زبان و تندرو است كه از
شهر آمده تا يك هتل در اين شهر كوچك دور افتاده بنا كند.
از اينجا به بعد خط قصه پر سرعت فيلم به طور ناگهاني كند ميشود. ناگهان معلوم ميشود كه
اين شهر كوچك كه روي نقشهها گم است يك مسير محبوب در خط مسابقه شماره 66 بوده
است. با يك بازگشت به گذشته به دوران خوشي برميگرديم كه مردم خيلي نگران به مقصد
رسيدن نبودند و ميتوانستند از خود سفرشان لذت ببرند، روزهاي سادهاي كه مردم فرصت
داشتند از وقتشان استفاده كنند واز تماشاي شهرهاي كوچك و همنشيني با مردمش لذت ببريد.
از نيمه فيلم شخصيتهاي تازهاي به فيلم اضافه ميشوند كه مهمترين آن يك اتومبيل به نام بات
كوتلاس است كه مسئول اعلام خط مسابقه است كه حضور اين شخصيت و شخصيتهاي ديگر
باعث ميشود قصه كند و كسل كننده فيلم قدري راحتتر به جلو حركت كند. در انتهاي فيلم نيز
همه چيز به خوبي پايان ميپذيرد.
ماشينها برخلاف فيلمهاي قبلي شركت پيكسار نظير نمو، شگفتانگيزها و شركت هيولاها فيلم
چندان موفقي نيست. يكي از عوامل موفقيت پيكسار در فيلمهاي قبلي شخصيتهاي غيرانساني
اين انيميشنها بود اما در ماشينها اگرچه فيلم از لحاظ فني، بدون نقص است اما شخصيت
پردازيها بسيار ضعيف است و قصه فيلم آنقدر كشش و ظرفيت ندارد كه بتوان فيلم را بر پايه
آن بنا نهاد.
يكي ديگر از نكات منفي فيلم عدم انتخاب صحيح صداپيشگان فيلم است. به جز پل نيومن كه خود
از عاشقان مسابقات اتومبيلراني است بقيه انتخابها اشتباه بودهاند و همين امر در عدم ارتباط
تماشاگر با شخصيتها، مؤثر بوده است.
فيلم ماشينها تنها نام بزرگ شركت پيكسار را با خود به همراه دارد. اما فاقد ويژگيهاي فيلمهاي
استوديو پيكسار است. درست است كه شركت پيكسار از لحاظ كيفيت ساخت انيميشن، صنعت
كارتون سازي را متحول ساخت اما به جز تكنيكهاي ساخت انيميشن يك نكته اساسي، كارهاي
اين شركت را از بقيه انيميشنها متمايز ميساخت. انيميشنهاي پيكسار در دل خود داراي يك
خلوص و پاكي بودند كه به راحتي مخاطب را جذب خود ميكرد اما در ماشينها ديگر خبري از
اين سادگي نيست و به نظر ميرسد موفقيتهاي پياپي پيكسار باعث گرديده، مديران اين شركت
دچار اشتباه شوند و راه خود را گم كنند كه فروش پايين اين فيلم ميتواند آنها را به اشتباه
بزرگشان متوجه سازد.
با تمام اين صحبتها بهتر است پايان فيلم را از دست ندهيد چون دقايقي قبل از پايان و عنوانبندي
نهايي جذابترين و بامزهترين بخش فيلم شروع ميشود. اين صحنهها، صحنههاي بدلكاري
خودروها است. اين تصاوير، بامزه و خندهدار است و بدون شك خستگي تماشاي اين فيلم كسل
كننده را از تن شما خارج ميكند.
نام فيلم: بازگشت سوپرمن
Superman Returns
كارگردان: برايان سينگر، نويسندگان فيملنامه: مايكل داگرتي، دن هريس، مدير فيلمبرداري:
نيوتن تاماس سيگل، موسيقي: جان آتمن، تدوين: اليوت گراهام، جان آتمن، بازيگران: براندون
راث، كيت بامورت، كوين اسپيسي، جيمز مارسدن، پاركز پوزي، فرانك لانگا، مدت زمان:
154 دقيقه.
سوپرمن هزاره جديد
نقد فيلم:
داستان فيلم از جايي آغاز ميشود كه سوپرمن پنج سال است ناپديد شده است. سوپرمن در اين
مدت در فضا بوده و سعي ميكرده تا سياره آبا و اجدادياش كريپتون را باز يابد ولي اين سياره
نابود شده است. او پس از دوري پنج سالهاش به زمين باز ميگردد اما متوجه ميشود كه
اوضاع زمين چندان تعريفي ندارد.
مادر سوپرمن از ديدن او بسيار خوشحال ميشود اما لوييز لين كسي كه سوپرمن به او علاقه
داشته است به تازگي به خاطر مقالهاي كه با موضوع چرا جهان به سوپرمن احتياج ندارد، جايزه
پوليتزر را برده است و حالا جهان كم و بيش منجي خود را فراموش كرده است.
سوپرمن در قالب كلارك كنت به شغل سابقش باز ميگردد. در همان روز اول كار لوييز را
نجات ميدهد. لوييز سوار بر يك شاتل در فضاست و شاتل به علت ايراد فني به همراه موشكش
در حال برخورد با زمين است. در اينجا سوپرمن مانند هميشه در نقش يك منجي ظاهر ميشود
و سفينه را سالم در يك استاديوم بيسبال روي زمين مينشاند و اين اتفاق باعث ميشود او پس از
پنج سال بار ديگر با لوييز مواجه شود.
ديدار مجدد با لوييز براي سوپرمن چندان جالب نيست زيرا لوييز به دليل غيبت پنج ساله به شدت
از دست او ناراحت است و نكته مهمتر اينكه او با پسرعموي رئيس سوپرمن ازدواج كرده و يك
پسر از او به نام جيسون دارد.
مدتي بعد لكس كه به تازگي از زندان آزاد شده، ميكوشد با بلور كريپتونيست يك جزيره در
اقيانوس اطلس بسازد كه اين كار او باعث زير آب رفتن آمريكاي شمالي ميشود و مأموريت
سوپرمن براي نجات آمريكاي شمالي و جلوگيري از فعاليتهاي لكس آغاز ميشود.
تفاوت اساسي نسخه جديد سوپرمن با نام بازگشت سوپرمن، با نسخههاي قبلي در شخصيت
سوپرمن است. سوپرمن فعلي مردي است پختهتر، سوپرمن فعلي شكست و از دست دادن عشق
را ميفهمد. او به پدر از دست دادهاش فكر ميكند و به داشتن فرزند فكر ميكند. او حتي به
مرگش نيز فكر ميكند. در واقع در سوپرمن فعلي نويسندگان و كارگردان تلاش كردهاند تا
احساسات فراواني به اين قهرمان بدهند و در اغلب اوقات هم البته موفق هستند.
نكته مهم ديگر بازگشت سوپرمن بازي براندون راث در نقش سوپرمن است. سوپرمن قبلي
كريستوفر ريو فقيد بود كه به خوبي در قالب اين ابر قهرمان فرو رفته بود و اين بار براندون
راث اين مسئوليت را بر عهده دارد. راث مانند ريو هم از جهت فيزيك و هم از نظر چهره كاملاً
به سوپرمن ترسيم شده در كميك استريپهاي اصلي سوپرمن شباهت دارد كه اين نكته خود عاملي
مهم است در موفقيت فيلم. در كنار اين شباهتهاي ظاهري بايد به بازي براندون راث نيز اشاره
كرد كه به خوبي و با ظرافت توانسته است اين نقش مهم را ايفا كند.
در مورد جلوههاي ويژه بايد گفت يكي از عواملي كه باعث ميشود نسخه فعلي سوپرمن به نسبت
نسخههاي قبلي موفقتر باشد، همين جلوههاي ويژه است. در اين فيلم شاهد هستيم كه سوپرمن
پرواز ميكند و يا درون آب شنا ميكند و يا در فاصله چند سانتيمتر بر روي سطح آب به پرواز
در ميآيد، كه همگي اينها نشان از جلوههاي ويژه عالي اين فيلم است براي هاليوود كه به شدت
به دنبال پولسازي و گيشههاي پر رونق است سوپرمن يك گزينه مناسب است. موفقيت بازگشت
سوپرمن در گيشه به نظر ميرسد باعث ساخت ادامههاي اين فيلم ميشود زيرا تا به حال پنج فيلم
بر اساس اين شخصيت ساخته شده است و به نظر ميرسد كه هاليوود به اين زوديها دست از
سر اين ابر قهرمان محبوب برنميدارد.
نام فيلم: خانه نزديك درياچه
The Lake House
كارگردان: آلخاندرو آگرستي، نويسنده فيلمنامه: ديويد ابرون، جينا ياه، تدوين: اروين استاف،
فيلمبردار: رابرت سوربن، مدت زمان: 98 دقيقه، ژانر: درام، تهيه كننده: وارنر بروس،
بازيگران: ساندرا بولاك، كيانو ريوز، ديلان والش، شهر آغداشلو، كريستوفر پلامر.
نقد فيلم:
كيانو ريوز و ساندرا بولاك نقش ساكنان يك خانه شيك و زيبا واقع بر كرانه يك درياچه را بازي
ميكنند. اين خانه شيشهاي است و در حومه شيكاگو و بر گستره ساحل قرار دارد. رناش كه يك
پزشك زن به نام كيت فورستر (بولاك) آنجا را ترك ميكند يك مهندس به اسم الكس وايلر
(ريوز) به آنجا ميآيد.
آنها در جعبه نامهها دائماً پيامهايي را براي يكديگر ميگذارند و البته اين پيام بيشتر درباره موارد
و اشيايي است كه از صاحبان قبلي و اصلي به جا مانده است و دو طرف ميخواهند ترتيب انتقال
و برگشت دادن اشياء را به دست صاحبش بدهند. نكته مهم اينجاست كه الكس نامهها را در سال
2004 مينويسد اما نوشتهها و نشانههاي كيت از سال 2006 است. اين يعني يك فاصله
زماني دو ساله و نكته عجيبتر اين است كه الكس بعد از كيت خانه را اجاره كرده است يعني دو
سال قبل از او!
آنها به نامهنگاري با يكديگر ادامه ميدهند و با خصوصيات طرف مقابل بيشتر آشنا ميشوند. تا
اينكه بين آنها علاقهاي شكل ميگيرد. وقتي رييس كيت در محل كار او در يك بيمارستان (با
بازي شهره آغداشلو) از او ميپرسد كه آيا در زندگي خصوصياش دچار مشكل است يا خير و
آيا فردي را براي همسري خود برگزيده است يا نه او با لبخند ميگويد مشكل خاصي ندارم. اگر
هم همسري برگزيده باشم صرفاً با نامهنگاري و آن هم در عالم خيال است.
فيلم خانه نزديك به درياچه يك فيلم پر تعليق و معما گونه است. نويسنده فيلمنامه ديويد ابرن با
فيلمنامه خود كاري كرده است كه بيننده به هيچ عنوان نتواند ادامه فيلم را پيشبيني كند. فيلم پر از
ابهام است و بيننده درگير ابهامات فيلم ميشود كه اين خود از برتريهاي فيلم به شمار ميرود.
براي لذت بردن از فيلم خانه نزديك به درياچه بايد از همان شروع فيلم دل به قصه و
كاراكترهايش ببنديد. اگر اين گونه عمل كنيد تا پايان پاي آن خواهيد ماند وگرنه هرگز جذب آن و
جزيي از قصه نخواهيد شد. اگر جزء افرادي باشيد كه دوست داريد رمانس و مسائل عاطفي بر
همه چيز سايه اندازد، از اين فيلم خوشتان خواهد آمد. يكي از موارد جالب وقتي است كه دو
كاراكتر اصلي براي يكديگر ميل ميفرستند و به واقع نامه اينترنتي ارسال ميكنند و در چنين
مواردي مجبورند آنقدر صبر كنند تا طرف مقابل نامه را بيابد و روي آن كار كند و جواب بدهد.
در چنين مواردي كارگردان فيلم آنقدر شكيبايي پيشه ميكند تا ما حتي رسيدن پاسخ يكي از آنها
و جواب ارسالي بعدي را ببينيم.
خانه نزديك به درياچه يك فيلم غمانگيز با سوژه حزنآور است. با اينكه اشكي را در نميآورد
اما به طرز شگفتانگيزي درون شما را متحول ميسازد و چنان تأثير عميقي بر روي شما
ميگذارد كه تا ساعتها پس از تماشاي فيلم غرق در اتفاقات آن خواهيد ماند. در مورد بازيهاي
فيلم بايد گفت حضور كيانو ريوز و ساندرا بولاك پس از 12 سال از فيلم سرعت يك كه در كنار
هم حضور داشتند، خود اتفاق مهمي است. اما اين بار شرايط با فيلم سرعت يك كاملاً متفاوت
است. بازي اين دو در فيلم خانه كنار درياچه بازي متفاوتي است و اين دو در انتقال حس
صحنهها با توجه به تعليق آن موفق عمل كردهاند. تنها سكانسي كه اين دو طي آن واقعاً در كنار
يكديگر ديده ميشوند و محيط را اشغال ميكنند مربوط به يك ميهماني ميشود كه در سال
2004 بر پا شده بود و اين سكانسي شوقآور و جالب است. كريستوفر پلامر كهنه كار نيز در
نقش پدر كاراكتر الكس و در رل يك آرشيتكت پير به صحنههاي مربوط به خود جذابيت
ميبخشد. در پايان فيلم اولين آرزو و احساس شما اين است كه اي كاش يك اتوبوس با سرعت
ديوانهوار از راه ميرسيد و همه را به سوي يك ماجراي آشنا ميبرد!
نام فيلم: تپهها چشم دارند The Hills Have Eyes
كارگردان: الكساندر آجا
فيلمنامه: آجا و گريگوري واسير
مدير فيلمبرداري: ماكسيم الكساندر
موسيقي: تومن دندي
بازيگران: آرن استنفورد، دن بيرد، اميلي دروين، كاتلين كوئين لن، وينا شاو
تهيه كننده: وس كريون
ژانر: تريلر و ترسناك
مدت زمان: 105 دقيقه
فرصتي براي ترسيدن
به اعتقاد من نسخه بازسازي شده تپهها چشم دارند از نسخه اصلي محصول 1977 بهتر است. نسخه سال 2006 داراي داستاني منسجمتر و بازيهاي بهتر است و صحنههاي اكشن و خون آلود فيلم كمتر تصنعي و ساختگي به نظر ميرسند كه البته اين نكته را ميتوان در پيشرفت تكنولوژي فيلمسازي دانست.
ساختار اصلي داستان مانند نسخه قبلي است. خانوادهاي براي گذراندن تعطيلات درنس ديگو خانهشان را ترك ميكنند ولي به واسطه حادثهاي در صحرا گير ميافتند. در فيلم با هفت شخصيت مواجه هستيم:
پليس بازنشسته و مسلحي به نام باب كارتر، همسرش اتل، پسر نوجوانش بابي، دخترش برند، بزرگترين فرزندش لين كه باردار است و دامادش داگ كه يك ليبرال دموكرات است. در شرايطي كه گوشيهاي تلفن همراه كار نميكنند و تعمير وسيله نقليه مسافرتي بدون كمك ديگران ممكن نيست، باب و داگ تصميم ميگيرند تا اوضاع منطقه را بررسي كنند. از اين رو يكي به عقب برميگردد و ديگري به جلو ميرود. بقيه نيز همانجا اتراق ميكنند و به بهترين شكل ممكن از زمانشان بهره ميبرند، غافل از اينكه شكارچياني درنده و گرسنه كه در شكار گردشگران به دام افتاده تجربيات بسياري دارند، به نظاره نشستهاند.
نقطه ضعف بزرگ و اصلي فيلم، طولاني بودن بيش از حد بخش پاياني است. پيام نهفته در كل بخش پاياني اين است كه بشر متمدن وقتي به آخر خط برسد، ميتواند بدل به موجودي سنگدل و جانور خوي شود، درست مانند وحشيهايي كه به دنبال شخصيتهاي داستان هستند. قطعاً اين پيام از زمينه فيلمي با ضرباهنگ بهتر و سريعتر حذف نميشد.
فيلم در عين حال لحظات كليشهاي را نيز شامل ميشود ولي به واسطه اين لحظات ما قدري بيشتر با شخصيتهاي داستان آشنا ميشويم و اين خود نكته مهمي است زيرا فيلمهاي ترسناك بسيار زيادي هستند كه درگير ظواهر ميشوند و به شخصيتهايشان هويت نميدهند.
تپهها چشم دارند از مرزهاي خونريزي و هراس معمول عبور ميكند و گاهي پرتنش است ولي به اندازهاي ترسناك نيست كه تأثير ماندگاري روي ضمير نيمه خودآگاه تماشاگر داشته باشد. اگر بگوييم اين فيلم يكي از فيلمهاي ترسناك خوب چند ماه اخير است، منصفانه قضاوت كردهايم. فيلم يك فيلم كلاسيك مدرن است كه با وفادار ماندن به نسخه اصلي و با استفاده از پيشرفتهاي تكنولوژي و جلوههاي ويژه امروزي به فيلمي قابل تأمل در ژانر وحشت تبديل شده است. در روزگاري كه فيلمهاي ترسناك ديگر مانند گذشته كسي را نميترساند، تپهها چشم دارند فرصتي است براي تجربه كردن يك ترس تمام عيار.
نام فيلم: سايلنت هيل (تپة خاموش) Silent Hill
كارگردان: كريستوفر گنز
فيلمنامه: راجر آوري
تدوين: سباستين پرانگر
موسيقي: جف دنا
بازيگران: ردا ميچل، شان بين، لوري هولدن، جودل فرلند، دبورا كرانگر
تهيه كننده: دان كارمودي
محصول: 2006 آمريكا، ژاپن و فرانسه
ژانر: ترسناك
زمان: 125 دقيقه
و باز هم بازيهاي رايانهاي...!
سايلنت هيل يكي ديگر از فيلمهاي اقتباسي از بازيهاي رايانهاي است. بيشتر فيلم مانند دويدني بيهدف به اين طرف و آن طرف است و در كنار آن چند صحنه ترسناك و يك پايان مبهم معقولانه و زيبا نيز وجود دارد. سراسر فيلم وحشتانگيز است ولي به نظر ميرسد داستان در درجه اول براي كساني كه از جريان بازي مطلعهاند، نوشته شده است. براي آنكه بتوانيد از داستان فيلم سر در آوريد كار مشكلي در پيش داريد و مطمئن نيستم كه بتوانيد از پس اين كار برآئيد زيرا سرنخهاي فراواني در فيلم موجود نيست.
خوابهاي بد شارون داسيلو را آزار ميدهد و حتي در يك مورد او را خارج از خانه و به لب صخرهاي ميبرد. راه رفتن در خواب و كابوسهاي هراسناك تبديل به بخش ثابتي از برنامه شبانه اين دخترك ميشود. والدين او پيرامون اينكه چه كاري بايد انجام دهند با يكديگر اختلاف نظر دارند. كريستوفر پدر خانواده كه فردي واقع بين است ميگويد شارون بايد در بيمارستان براي مدتي تحت نظر باشد تا سلامتي خود را باز يابد، اما مادرش رز مخالف است. او تصميم ميگيرد شارون را به مكان اسرارآميزي ببرد كه زادگاه كابوسهاي او است، شهر سايلنت هيل كه بر فراز معدني قرار دارد كه ميگويند سه دهه در آتش سوخته است.
ورود رز و شارون به سايلنت هيل خيلي هم آسان و بي دردسر نيست. در ميان راه دختري ناگهان وارد جاده ميشود و رز براي جلوگيري از برخورد با او تغيير جهت ميدهد. وقتي رز به هوش ميآيد با غيبت دخترش روبهرو ميشود. رز ميكوشد تا با كريستوفر تماس بگيرد ولي تلفن همراهش درست كار نميكند. او به اتفاق سيبل بنت افسر پليسي كه او را تعقيب ميكرده، جست و جو براي يافتن شارون را آغاز ميكند.
سايلنت هيل در ظاهر فوقالعاده به نظر ميرسد. شهر واقعاً هراسانگيز است و در زمان تاريكي مانند داستان فيلم يأسآور است. تمام قوت فيلم در جذابيت بصري، احساسات و فضاي فيلم خلاصه ميشود. سايلنت هيل با مدت زماني كوتاهتر (30 دقيقه) و يك خط داستاني كمتر گيج كننده، ميتوانست يك برنده واقعي باشد. اين فيلم پيشرفتي در ژانر اقتباسي از بازيها محسوب ميشود و بهتر از آثار بنجلي چون اهريمن مستقر و سرنوشت شوم است.
ردا ميچل در نقش مادري كه با مرگ دست و پنجهاي تمام عيار دارد تا دخترش را نجات دهد، باورپذير و راضي كننده است. اگرچه نقشهاي مكمل با اسامي هميشگي پر نشدهاند ولي چند چهره آشنا در ميانشان ديده ميشود. دبورا كرانگر، كيم كوتز و اليس كرايج از ديگر بازيگران مكمل هستند.
سايلنت هيل گوياي اين موضوع است كه ساخت فيلم براي عدهاي خاص چندان كار سختي نيست و اين روزها جوانان عاشق بازيهاي رايانهاي هدف هاليوود هستند. فيلمها بر اساس بازيها ساخته ميشوند و جوانان بدون توجه به كيفيت و ساختار فيلم به صرف اقتباس فيلم از بازي محبوبشان به تماشاي فيلم ميروند و اين همان چيزي است كه كمپانيها و تهيه كنندگان ميخواهند. سايلنت هيل نيز يكي ديگر از اين نمونههاست و نه چيزي بيشتر.
نام فيلم: سايلنت هيل (تپة خاموش) Silent Hill
كارگردان: كريستوفر گنز
فيلمنامه: راجر آوري
تدوين: سباستين پرانگر
موسيقي: جف دنا
بازيگران: ردا ميچل، شان بين، لوري هولدن، جودل فرلند، دبورا كرانگر
تهيه كننده: دان كارمودي
محصول: 2006 آمريكا، ژاپن و فرانسه
ژانر: ترسناك
زمان: 125 دقيقه
و باز هم بازيهاي رايانهاي...!
سايلنت هيل يكي ديگر از فيلمهاي اقتباسي از بازيهاي رايانهاي است. بيشتر فيلم مانند دويدني بيهدف به اين طرف و آن طرف است و در كنار آن چند صحنه ترسناك و يك پايان مبهم معقولانه و زيبا نيز وجود دارد. سراسر فيلم وحشتانگيز است ولي به نظر ميرسد داستان در درجه اول براي كساني كه از جريان بازي مطلعهاند، نوشته شده است. براي آنكه بتوانيد از داستان فيلم سر در آوريد كار مشكلي در پيش داريد و مطمئن نيستم كه بتوانيد از پس اين كار برآئيد زيرا سرنخهاي فراواني در فيلم موجود نيست.
خوابهاي بد شارون داسيلو را آزار ميدهد و حتي در يك مورد او را خارج از خانه و به لب صخرهاي ميبرد. راه رفتن در خواب و كابوسهاي هراسناك تبديل به بخش ثابتي از برنامه شبانه اين دخترك ميشود. والدين او پيرامون اينكه چه كاري بايد انجام دهند با يكديگر اختلاف نظر دارند. كريستوفر پدر خانواده كه فردي واقع بين است ميگويد شارون بايد در بيمارستان براي مدتي تحت نظر باشد تا سلامتي خود را باز يابد، اما مادرش رز مخالف است. او تصميم ميگيرد شارون را به مكان اسرارآميزي ببرد كه زادگاه كابوسهاي او است، شهر سايلنت هيل كه بر فراز معدني قرار دارد كه ميگويند سه دهه در آتش سوخته است.
ورود رز و شارون به سايلنت هيل خيلي هم آسان و بي دردسر نيست. در ميان راه دختري ناگهان وارد جاده ميشود و رز براي جلوگيري از برخورد با او تغيير جهت ميدهد. وقتي رز به هوش ميآيد با غيبت دخترش روبهرو ميشود. رز ميكوشد تا با كريستوفر تماس بگيرد ولي تلفن همراهش درست كار نميكند. او به اتفاق سيبل بنت افسر پليسي كه او را تعقيب ميكرده، جست و جو براي يافتن شارون را آغاز ميكند.
سايلنت هيل در ظاهر فوقالعاده به نظر ميرسد. شهر واقعاً هراسانگيز است و در زمان تاريكي مانند داستان فيلم يأسآور است. تمام قوت فيلم در جذابيت بصري، احساسات و فضاي فيلم خلاصه ميشود. سايلنت هيل با مدت زماني كوتاهتر (30 دقيقه) و يك خط داستاني كمتر گيج كننده، ميتوانست يك برنده واقعي باشد. اين فيلم پيشرفتي در ژانر اقتباسي از بازيها محسوب ميشود و بهتر از آثار بنجلي چون اهريمن مستقر و سرنوشت شوم است.
ردا ميچل در نقش مادري كه با مرگ دست و پنجهاي تمام عيار دارد تا دخترش را نجات دهد، باورپذير و راضي كننده است. اگرچه نقشهاي مكمل با اسامي هميشگي پر نشدهاند ولي چند چهره آشنا در ميانشان ديده ميشود. دبورا كرانگر، كيم كوتز و اليس كرايج از ديگر بازيگران مكمل هستند.
سايلنت هيل گوياي اين موضوع است كه ساخت فيلم براي عدهاي خاص چندان كار سختي نيست و اين روزها جوانان عاشق بازيهاي رايانهاي هدف هاليوود هستند. فيلمها بر اساس بازيها ساخته ميشوند و جوانان بدون توجه به كيفيت و ساختار فيلم به صرف اقتباس فيلم از بازي محبوبشان به تماشاي فيلم ميروند و اين همان چيزي است كه كمپانيها و تهيه كنندگان ميخواهند. سايلنت هيل نيز يكي ديگر از اين نمونههاست و نه چيزي بيشتر.
نام فيلم: پرواز 93
نويسنده و كارگردان: پل گرين كرس
موسيقي: جان پاول
بازيگران: شاين جكسن، ديويد الن بش، كريستين كلمسن، جي جي جانسن، پادالي آدامز
تهيه كننده: تيم بيون، اريك فلنر و لويد لوين
محصول: آمريكا، انگليس، فرانسه
ژانر: درام، تريلر، تاريخي
مدت زمان: 111 دقيقه
يازده سپتامبر جهنمي
پرواز 93 اثري قابل توجه و ارزشمند است نه فقط به اين خاطر كه گامهاي اصلي را به درستي برميدارد، بلكه از اين جهت كه جزئيات را به درستي و بدون كم و كاست به تصوير ميكشد. گرين كرس كارگردان فيلم از رويكردي دو جانبه در مواجهه با حوادث صبح يازده سپتامبر بهره ميبرد. چون همه چيز نزديك به يك زمان واقعي روي ميدهد. فيلم پر از فضاهاي مرده است كه بايد پر شود. از جمله صحنهاي كه مسافران سوار هواپيما ميشوند و انتظار هواپيما براي رسيدن نوبت استفاده از باند و صحنهاي كه هواپيما اوج ميگيرد تا به ارتفاع پرواز برسد. پرواز 93 براي پر كردن اين فضاهاي مرده نه تنها از فلاش بك استفاده نميكند، بلكه ما را به مراكز فرماندهي هواپيماي دولت فدرال ميبرد. ما از دريچه چشمان افرادي كه در اين مكانها كار ميكنند، شرايط صبح 11 سپتامبر را دنبال ميكنيم و از سراسيمگي، اشتباهات مخابرهاي و اخبار نادرستي كه منجر به فلج شدن نيروهاي نظامي و غيرنظامي شد، مطلع ميشويم.
وقتي اقدامات تروريستها در پرواز 93 آغاز ميشود، تمركز فيلم بر روي حوادث جانبي كمتر ميشود. بعد از زخمي شدن يك مسافر و كشته شدن خلبان، تروريستها كنترل هواپيما را در دست ميگيرند و مسير هواپيما به سمت واشينگتن تغيير ميكند. مسافرانِ وحشتزده به عقب هواپيما برده ميشوند و در آنجا به وسيله تلفن همراه از اوضاع شهر نيويورك مطلع ميشوند. آنها تصميم ميگيرند به كابين خلبان حمله كنند و كنترل هواپيما را در دست بگيرند، اما قبل از اينكه مسافران موفق به باز پس گيري كنترل هواپيما از ربايندگان شوند، هواپيما دچار سانحه ميشود. پرواز 93 با نمايي از خارج پنجره كابين خلبان و سياهي به پايان ميرسد.
پرواز 93 اثري است قوي، نه تنها به خاطر شيوهاي كه به واسطه اقدامات چند قهرمان غيرمتحمل، تماشاگران را اميدوار ميكند بلكه به خاطر توانايياش در بردن ما به روزي فراموش نشدني كه بيشترمان ترجيح ميدهيم آن را به خاطر نياوريم. شايد گرين كرس به عنوان يك انگليسي در نگاه اول گزينه مناسبي براي نگاه به يك فاجعه آمريكايي نباشد ولي ثمره كار او برخلاف پيش بيني ما، نشان دهنده كارگرداني توانا با وجدان اجتماعي است.
پرواز 93 فيلمي استادانه است كه با تصاوير تكان دهندهاش تأثير ماندگار دارد. در طول سالهايي كه از يازده سپتامبر ميگذرد، قسمت اعظم آن رويداد جزيي از فرهنگ آمريكايي شده است و ملت آمريكا آن را هضم كرده است اما پرواز 93 داغ آنها را تازه كرد. اما گذر زمان اين اجازه را ميدهد تا حوادث فيلم با نگاه بازتر و كليتر ديده شود. فيلم به اندازهاي حرف براي گفتن دارد كه ارزش تحمل خاطره واقعه دردناك را داشته باشد.
نام فيلم: مأموريت غيرممكن 3 Mission Impossible 3
كارگردان: جي. جي. آبرام
نويسنده فيلمنامه: پائول واگنر
بازيگران: تام كروز، فيليپ سيمور هافمن، وينگ رامز، بيلي كروداپ، ميشل موناگهان
تهيه كننده: تام كروز
ژانر فيلم: تريلر و حادثهاي
مدت زمان: 130 دقيقه
بازگشت اتان هانت و دار و دستهاش
در نگاه اول فيلم مأموريت غيرممكن 3 در مقايسه با دو مجموعه قبلي هيجان بيشتري دارد. البته اساس فيلمهاي مأموريت غيرممكن بر پايه هيجان ساخته شده است. در مجموعه اول به كارگرداني برايان دي پالما و در مجموعه دوم به كارگرداني جان وو اين هيجان به خوبي قابل لمس بود اما در مأموريت غيرممكن 3 به گونهاي است كه به نظر ميرسد، هيجان هرگز انتهايي ندارد زيرا اين بار به جاي اينكه ويروسي داشته باشيد كه طي 24 ساعت عمل كند، كپسولهاي انفجاري داريد كه ظرف پنج دقيقه همه چيز را تغيير ميدهد.
داستان فيلم مأموريت غيرممكن 3 از اين قرار است كه اتان هانت كه يك ابرجاسوس بازنشسته است سعي دارد در مؤسسه بينالمللي سرمايهگذاري مالي مشغول به كار شود، اما درست زماني كه او خود را كاملاً از دنياي جاسوسي رها ميكند، به او پيغام ميرسد كه مجبور است بار ديگر وارد عمل شود و به دنياي جاسوسي بازگردد و با شريرترين تبهكاري كه او تا به حال ديده رو به رو شود. اين تبهكار اوون داويان است كه يك فروشنده اسلحه بينالمللي و به دست آورنده اطلاعات است.
هانت تيم خود را كه متشكل از دوستان قديمي او است جمع ميكند تا با سفر به نقاط مختلف دنيا و تعقيب داويان او را به دام اندازد و هم زن مورد علاقهاش، جوليا را نجات دهد. اتان هانت را ميتوان يكي از كنجكاوترين و به عبارتي فضولترين مرد در تاريخ فيلمهاي اكشن دانست. در اين فيلم اتان باز هم از همان ماسكي كه در فيلم اول ديده شد، استفاده ميكند و حتي براي اينكه بتواند بهتر به مقصود خود دست يابد از ماسك خودش هم استفاده ميكند و از قضا ديگران احمق هستند و فريب اين ماسك مسخره را ميخورند. مأموريت اتان هانت در مأموريت غيرممكن 3 نبرد براي كنترل خوشبختي است. اما در آخرين كلمات و جملات اتان در فيلم پس از اينكه تمام ماجراها و سختيها به پايان ميرسد چنين ميشنويم كه اتان از رئيسش ميپرسد: آيا اين خوشبختي بود؟ اشاره او به مشكلاتي است كه در طول فيلم داشته است. مشكلاتي كه نه تنها او را كه همه اطرافيانش را آزار داده است. به راستي چرا اتان زندگي خود و كساني را كه دوست دارد به خطر مياندازد تا به تعقيب كسي برود. نكته اساسي هم در اين سؤال است. مأموريت غيرممكن ساخته شده است تا شما را سرگرم كند و در اين راه از هيچ ترفند و تكنولوژي دريغ نشده است. در اين فيلم شما به شهرهاي مختلف دنيا از برلين تا واتيكان، شانگهاي و ... سفر ميكنيد و اينها اتفاق نميافتد مگر به كمك امكانات كامپيوتري و مأموريت غيرممكن مجموعهاي است از حوادث و رويدادهاي باور كردني و نكردني كه در قالب فيلم به تماشاگر عرضه ميشود.
يكي از نكات مثبت فيلم اين است كه همه چيز منطقي پيش ميرود. در فيلم وقايع و حوادث كاملاً منطقي و درست در كنار هم به جلو پيش ميرود و قطعات پازل خوب در كنار يكديگر چيده شدهاند. چيزي كه در دو فيلم قبلي وجود نداشت و اين نكته مهمترين ويژگي مأموريت غيرممكن 3 نسبت به دو مجموعه قبلي است.
مأموريت غيرممكن 3 در مقايسه با دو مجموعه قبلي در مجموع كار ضعيفتر و كم مايهتري است و اين موضوع از آمار فروش فيلم نمايان است. البته تا همين جاي كار هم مأموريت غيرممكن 3 سود فراواني را نصيب جناب آقاي تام كروز تهيه كننده و بازيگر فيلم كرده است و به نظر ميرسد تام كروز باهوش به اين زوديها از اين شخصيت كه بسيار پولساز است صرف نظر نميكند و بايد در انتظار دنبالههاي بعدي فيلم نيز بود.