|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
کلبه ترانه
پاشو پاشو
پاشو گلدونو بيار وقتشه سنبل بكاريم
اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد ميياريم
نگو فروردين ما چند سالي مونده تا بياد
عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نميخواد
بيبهارم ميشه گاهي خواب نرگس ببينم
وقت و بيوقت تو خونه سفرهي هفت سين بچينم
سيني سبز سكوت گوشهي انباره هنوز
رو سر انگشتاي تو سوز خوش تاره هنوز
يه سبد سلامتي هنوز تو گنجهي تنه
يه كتاب خورشيد هنوز تو بقچهي دل منه
من ديگه منتظرِ هيچكسي نيستم تا بياد
دل من از آسمون معجزه اصلاً نميخواد
چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره
دست بيمنت تو پر از بهار منتظره
شهيار قنبري
فصل شكفتن
براي عاشقي چشام دوباره دل دل ميكنه
نميدونه نجابتش كارمو مشكل ميكنه
نميدونه به فصل من رنگ قرون زده خدا
خيال موندن ندارم تو گرگ و ميش اين هوا
ستاره چشمك ميزنه هوا هواي رفتنه
بيا بريم به فصلي كه تو نوبت شكفتنه
حال و هواي عاشقي برام يه حس مبهمه
تو اين شتاب لحظهها فرصتمون خيلي كمه
ميخوام كه درد غصه رو پشت سرم جا بذارم
فرصت تنها شدنو براي فردا بذارم
آيدا نوروزي
زمستون
زمستون تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهاي برهنه زير بارون
تو چشم سرخ سرما غصه بيدار غريبي پرسه ميزد پشت ديوار
ستاره سرخ و تبدار گرفتار گرفتار دل من با دل خورشيد بيمار
دلم تنگ دلم تنگ نه از تو از خودم هم دور و بيزار
زمستون زمستون تو روي خاطراتم گشتي آوار
سعيد دبيري
تنديس
شبي بي دلشوره و ناب دل يه خواب تازه ميخواست
حسرت ديدن يك عشق حتي تو خوابم كه زيباست
روزا خالي پشت هم رفت شبهاي تقويم دل مُرد
تا تو پيدا شدي يك روز چشمامون به هم گره خورد
گمشدههاتو گرفتم ديدي قد همه پيدام
قطره گفتي ديدي دريام بهترين عاشق تو دنيام
فصل سبزم با تو آغاز دلكم دلخوش دوباره
با تو پيرهن شب من كرده گلدوزي ستاره
با تو شكل عشق چه زيباس خوشترين تراش الماس
بهترين تنديس دنيا با تو عاشقي چه زيباس
سپيده
لبريز خالي
من چه لبريز و پر از تو خالي از تو مونده دستم
بي تو آشناي دردم چه غريبانه شكستم
شيشهي دودي ياسم ميشكنم با يه نگاهت
خاك ترد جادهام من زخميم كن سر راهت
تا رمن ساز عذابه پود من رشتهي غمها
دست تو نسيم صبحه رو تن اين شب تنها
خاك آلودهي چشمم خيس بارون بهاره
آينهي شكستهي دل تو هزارتاش انتظاره
رفتن تو مثل شبهام تيره و بيانتها بود
رنگ روياي نگاهت خواب تلخ سايهها بود
نويد حسيني
تبعيدي
آفتاب مفهوم عدالت بود
و آنان اينگونه ميپنداشتند
اكنوني رسيد كه آفتابگونهاي مفهوم آفتاب شد
آنان در آفتابگونه خويش دل فريفته بودند...
دريغ!
تاريكي نيمه ديگر آمد
اكنوني شد كه حتي آفتاب نيز مفهوم عدالت نبود
و آنان همچنان سرگرم تقديس آفتابگونه خويش بودند...
...
من رويش تلخ انسانم
در زميني بي بهار و پرنده
و آنگاه كه قاضيان عدالت را ميهمان چوبه دار ميكنند
من سوزش تلخ احزانم
در زميني با بهاري زننده...
سحر عزيزي
گريههاي ديوار
صدايي ميآيد
صدايي از حنجره خنجر خورده مردي كه ديريست
در وادي بسته ديوارها
خود را در آغوش زمان رها ميكند و
صداي گريههاي زندگي را
از حفرههاي نه چندان عميقي كه گويا چشمان وحشتبار او هستند، ميدزد.
آه... اين صدا نيست، اين عصاره درد است كه مينالد
اين خفقان فريادوار زندگيست
كه چون بلورهايي شور از چشمان او ميبارد
مرد آهسته ولي غمگين،
ديوارها را مينگرد...
صدايي از ديوار به گوش نميرسد
مرد گريههاي زندگي را پاس ميدارد
سكوت...
سكوت...
سكوت...
زني صداي خندههايش در بعد زمان ميپيچد...
مرد ميايستد
گريههاي زندگي را در انبساط ديوارها جاي ميدهد!
من از پشت ديوارها تو را صدا ميكنم
و تو گريههاي زندگي را ميانمان قسمت ميكني
من ميروم و تو ميماني و
ديوارها...
سحر عزيزي
صدام كردي
تو از متن كدوم رويا رسيدي كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد
كه از رنگ صدات دريا شكفت و نگاه من پر از رنگين كمون شد
تو از خاموشي دلگير رويا صدام كردي صدام كردي دوباره
صدا كردي منو از بغض مهتاب از اندوه گل و اشك ستاره
صدام كردي صدام كردي نگو نه اگرچه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد اگرچه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج و از خود رد شدنها من از من مردم و پيدا شدم باز
از اين تك بستر تنهايي عشق از اين رنج سكوت آخر من
صدام كردي كه برگردم به پرواز به اوج حس سبز با تو بودن
صدام كردي كه رو خاموشي من يه دامن ياس نوراني بپاشي
برهنه از هراس و تازه از عشق توي آغوش جان من رها شي
صدام كردي صدام كردي نگو نه…
ايرج جنتي عطايي
بغض لحظه رو نگهدار نذار عشقمون بميره
نذار ضربههاي ساعت منو از تو پس بگيره
عقربكهاي زمونه خستگي سرش نميشه
نگو برميگردي فردا دل كه باورش نميشه
دست سردت ميگه انگار داري بيخاطره ميري
منو تاريكي رفيقيم ماهو از شبام ميگيري
التماس عاشقونهم به دلت اثر نداره
نه پشيموني چشمام تو رو پيش من ميياره
ميخوام با اين ترانه بغض غزل وا بشه
دقيقههاي بيتو گريه سراپا بشه
تا كه نه قحطي عشق باشه نه قحط بارون
فاصلهي من و تو با گريه دريا بشه
اشكان
ديگه تو چشماي من چيزي نمونده از نگات
نيستي توي اين خونه نميپيچه زنگ صدات
نفسام كم مييارن اسمتو توي لحظهها
حتي توي ذهن من خاليه جاي طعنههات
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
حالا از نبودنت چشماي باغچه تر شده
رفتي و اين دل من انگاري در به در شده
بعد تو قناريام بغ كرده گوشهي قفس
اونم از رفتن تو انگاري با خبر شده
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
غزل محبتو نيستي كه معناش بكني
غصه بيحيا شده نيستي كه رسواش بكني
گلدونا گل نميدن بيتو بهانه مييارن
آينه دلتنگه برات نيستي خاطر خواش بكني
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
اميد اوليايي
خستهم از لبخند اجباري خستهم از حرفاي تكراري
خستهم از خواب فراموشي زندگي با وهم بيداري
اين همه عشقاي كوتاه و اين تحملهاي طولاني
سرگذشت بيسرانجامِ گمشدن تو فصل طوفاني
حقيقت پيش رومون بود ولي باور نميكرديم
هميشه روز روشن هم پي خورشيد ميگرديم
نشستيم رو به روي هم تو چشمامون نگاهي نيست
نه با ديدن نه با گفتن به قلب لحظه راهي نيست
من و تو گمشديم انگار تو اين دنياي وارونه
كه درياشم پر از حسرت هميشه فكر بارونه
سراغ عشقو ميگيريم تو اشك گريهي آخر
تو درياي ترك خورده ميون موج خاكستر
افشين يدالهي
قصه از مرگ گل سرخ قصه از سايه و بيشه
قصهي زندگي ما بازي سنگه و شيشه
بايد از حادثه رد شد پر كشيد مثل پرستو
كه پر پرواز اون كرد آسمون شهر جادو
قصه از عطر اقاقي عشقايي كه مونده باقي
بگو از باغ ستاره يه تولد دوباره
قصه از ديوار سنگي از زمونه و دو رنگي
قصه از قلب شكسته كشتي به گل نشسته
بايد از حادثه رد شد پر كشيد مثل پرستو
كه پر پرواز اون كرد آسمون شهر جادو
پريسا مصفا
اسم من اسم يه عاشق متولد ستاره
اهل شهر دل سپردن تو بپرس بگم دوباره
بنويس منم يه فرهاد بيستونم غزل آباد
حتي با پراي زخمي پر پروازم و آزاد
تو بپرس كي شدم عاشق بگم از فصل تولد
همه عاشقا رو ميخوام خيلي بيشتر از دل خود
از غم سفرهي خالي بنويس غصه ميبارم
بغض همسايهي بيكس همهي دار و ندارم
حنجرهم با نفس تو شده عاشقانه آواز
حتي گريه قلم هم واسه من شده غزلساز
سپيده دبيري
آلونك
بازم دلم گرفته توي خونه خونهي دل بدون تو ويرونه
كاشكي بياي يه آلونك بسازي يه جادهي پر قاصدك بسازي
بدون تو شقايقا خشكيدن پرستوها بيبال و نااميدن
غبار غم رو آينه نشسته بال و پر قناريا شكسته
ميخوام تو آينه تو رو ببينم ستارهمو تو چشم تو ببينم
ابر بهاري چشام ميباره عطر نفسهاتو هديه ميياره
بازم شبه عزيز نازنينم تو چشم ماه عكس تو رو ميبينم
كاشكي بياي يه آلونك بسازيم يه جادهي پر قاصدك بسازيم
پريسا مصفا
بتگر
روي مردههاي سنگي گرد زندگي ميپاشم
اين منم خداي بتگر كه شما رو ميتراشم
يه روزي از روزا گفتم خودمو بايد بسازم
تو رو ساختم كه بتونم دلمو بهت ببازم
واسهت از سنگاي مرمر يه تن بلوري ساختم
شبيه آدما بودي من ازت يه حوري ساختم
شبو از موهات گرفتم روزو از برق نگاهت
تيشه رو گرفتي از من واسه اولين گناهت
تو زدي منو شكستي خودشكن سرت سلامت
من فداي چشم مستت خودتو نكن ملامت
دل تنگمو شكستي دل اين بتگر پيرو
تو كجا ديدي كه آهو بشكنه حرمت شيرو
كاش از اول نميساختم بتي رو به اين قشنگي
يا واسهش يه دل ميذاشتم توي اون سينهي سنگي
حسين متوليان
شناسنامة سفيد
روزا هي رفت و گذشت و ما نديديم از كجا اومديم و كجا رسيديم
آينهي جوونيمونو كه شكستيم نشده باورمون به گل نشستيم
خطاي صورتمون شمردني نيست تلخي غصهمونم كه خوردني نيست
بار درد عمر بيخودي گذشته خيلي سنگينه يه بار بردني نيست
حالا امروز من و سايهاي گم از من تو شناسنامه يه اسم پير و كهنهم
حتي توي آينه شكلي غريبم غصه پوشيدم از آرزو برهنهام
(از خودم زيادم اما از همه كم)
خطاي صورتمون شمردني نيست تلخي غصهمونم كه خوردني نيست
بار درد عمر بيخودي گذشته خيلي سنگينه يه بار بردني نيست
انگار از خواب بدي شديم هراسون اما بيداري ما شد بدتر از اون
ما كجاي زندگي نفس بريديم تو بگو يكي بگه ما رو بفهمون
خطاي صورتمون شمردني نيست …
سعيد دبيري
دعوت (شب صفر)
به شب صفر رسيدي نه به خاك پر ستاره
سختشه باور اين خاك سفري تازه دوباره
ساز آورگي بد كوك رنگ يك جمعهي دلتنگ
تو بپرس چرا هنوزم يه سياه بده، يه بد رنگ
رد نكن دعوت ما رو سفرهي عاشقي بازه
اگه درويشيه اما پاكه جاي جانمازه
وقتشه فكر سفر كن پر بزن اگرچه پر نيست
دربدر بودن تمومه اينجا هيچكي دربدر نيست
پا بزن به خاك عاشق اسم هيچ كجا وطن نيست
رخت آزادي تنت كن بخون اونجا جاي من نيست
سپيده دبيري
پرنده
اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد
رفت و گمشد تو غرور رفت و از همه بريد
اون كه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد
جفت پر شكستهشو توي تنهايي نديد
من اون پرندهم گنگ وخسته هر پر پاكم روي يه سنگه
هر يه پري كه رخت تو بود حالا واسه خاك رختي قشنگه
توي واپسين نفس تو يادمي هم پرواز
باز تويي تويي فقط باشي برام نفس ساز
بيا هم هواي من فقط تويي صميمي
منو از اينجا ببر تويي جفت قديمي
من اون پرندهم گنگ وخسته هر پر پاكم روي يه سنگه
هر يه پري كه رخت تو بود حالا واسه خاك رختي قشنگه
من هنوز تشنهي نورم تشنهي دشت خورشيد
زود بيا كه باد غربت همهي پرامو چيد
بيا هم هواي من فقط تويي صميمي
منو از اينجا ببر تويي جفت قديمي
سعيد دبيري
کلبه ترانه
پاشو پاشو
پاشو گلدونو بيار وقتشه سنبل بكاريم
اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد ميياريم
نگو فروردين ما چند سالي مونده تا بياد
عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نميخواد
بيبهارم ميشه گاهي خواب نرگس ببينم
وقت و بيوقت تو خونه سفرهي هفت سين بچينم
سيني سبز سكوت گوشهي انباره هنوز
رو سر انگشتاي تو سوز خوش تاره هنوز
يه سبد سلامتي هنوز تو گنجهي تنه
يه كتاب خورشيد هنوز تو بقچهي دل منه
من ديگه منتظرِ هيچكسي نيستم تا بياد
دل من از آسمون معجزه اصلاً نميخواد
چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره
دست بيمنت تو پر از بهار منتظره
شهيار قنبري
فصل شكفتن
براي عاشقي چشام دوباره دل دل ميكنه
نميدونه نجابتش كارمو مشكل ميكنه
نميدونه به فصل من رنگ قرون زده خدا
خيال موندن ندارم تو گرگ و ميش اين هوا
ستاره چشمك ميزنه هوا هواي رفتنه
بيا بريم به فصلي كه تو نوبت شكفتنه
حال و هواي عاشقي برام يه حس مبهمه
تو اين شتاب لحظهها فرصتمون خيلي كمه
ميخوام كه درد غصه رو پشت سرم جا بذارم
فرصت تنها شدنو براي فردا بذارم
آيدا نوروزي
زمستون
زمستون تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهاي برهنه زير بارون
تو چشم سرخ سرما غصه بيدار غريبي پرسه ميزد پشت ديوار
ستاره سرخ و تبدار گرفتار گرفتار دل من با دل خورشيد بيمار
دلم تنگ دلم تنگ نه از تو از خودم هم دور و بيزار
زمستون زمستون تو روي خاطراتم گشتي آوار
سعيد دبيري
تنديس
شبي بي دلشوره و ناب دل يه خواب تازه ميخواست
حسرت ديدن يك عشق حتي تو خوابم كه زيباست
روزا خالي پشت هم رفت شبهاي تقويم دل مُرد
تا تو پيدا شدي يك روز چشمامون به هم گره خورد
گمشدههاتو گرفتم ديدي قد همه پيدام
قطره گفتي ديدي دريام بهترين عاشق تو دنيام
فصل سبزم با تو آغاز دلكم دلخوش دوباره
با تو پيرهن شب من كرده گلدوزي ستاره
با تو شكل عشق چه زيباس خوشترين تراش الماس
بهترين تنديس دنيا با تو عاشقي چه زيباس
سپيده
لبريز خالي
من چه لبريز و پر از تو خالي از تو مونده دستم
بي تو آشناي دردم چه غريبانه شكستم
شيشهي دودي ياسم ميشكنم با يه نگاهت
خاك ترد جادهام من زخميم كن سر راهت
تا رمن ساز عذابه پود من رشتهي غمها
دست تو نسيم صبحه رو تن اين شب تنها
خاك آلودهي چشمم خيس بارون بهاره
آينهي شكستهي دل تو هزارتاش انتظاره
رفتن تو مثل شبهام تيره و بيانتها بود
رنگ روياي نگاهت خواب تلخ سايهها بود
نويد حسيني
تبعيدي
آفتاب مفهوم عدالت بود
و آنان اينگونه ميپنداشتند
اكنوني رسيد كه آفتابگونهاي مفهوم آفتاب شد
آنان در آفتابگونه خويش دل فريفته بودند...
دريغ!
تاريكي نيمه ديگر آمد
اكنوني شد كه حتي آفتاب نيز مفهوم عدالت نبود
و آنان همچنان سرگرم تقديس آفتابگونه خويش بودند...
...
من رويش تلخ انسانم
در زميني بي بهار و پرنده
و آنگاه كه قاضيان عدالت را ميهمان چوبه دار ميكنند
من سوزش تلخ احزانم
در زميني با بهاري زننده...
سحر عزيزي
گريههاي ديوار
صدايي ميآيد
صدايي از حنجره خنجر خورده مردي كه ديريست
در وادي بسته ديوارها
خود را در آغوش زمان رها ميكند و
صداي گريههاي زندگي را
از حفرههاي نه چندان عميقي كه گويا چشمان وحشتبار او هستند، ميدزد.
آه... اين صدا نيست، اين عصاره درد است كه مينالد
اين خفقان فريادوار زندگيست
كه چون بلورهايي شور از چشمان او ميبارد
مرد آهسته ولي غمگين،
ديوارها را مينگرد...
صدايي از ديوار به گوش نميرسد
مرد گريههاي زندگي را پاس ميدارد
سكوت...
سكوت...
سكوت...
زني صداي خندههايش در بعد زمان ميپيچد...
مرد ميايستد
گريههاي زندگي را در انبساط ديوارها جاي ميدهد!
من از پشت ديوارها تو را صدا ميكنم
و تو گريههاي زندگي را ميانمان قسمت ميكني
من ميروم و تو ميماني و
ديوارها...