|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
سبكهاي هنري
اكسپرسيونيسم
اكسپرسيونيسم را بايد اختراع جوانان آلماني در اوايل قرن بيستم دانست. شايد به همين خاطر بود كه هيچكدام از كشورهاي جهان، حتي فرانسه چندان اين مكتب را جدي نگرفتند و آن را حاصل پريشاني ذهن عدهاي روشنفكرنماي آلماني دانستند. فرانسويها در مورد اكسپرسيونيسم ميگفتند: آلمان ميان وحشت تورم و گرسنگي و اكسپرسيونيسم دست و پا ميزند.
به دليل عدم توجه هنرمندان و مردم جهان اين سبك خيلي زود از بين رفت و تنها پس از مرگ اكسپرسيونيسم بود كه مردم جهان متوجه ارزش اين مكتب شدند. جوانان اكسپرسيونيست از فاجعهاي حرف ميزدند كه در آينده نزديك رخ ميدهد و جهان را زير و رو ميكند. آنها از فرداي خود بيم داشتند و در انتظار بحراني بودند كه روزي همه جهان را تبديل به خاكستر ميكند. اكسپرسيونيسم نگاهي تازه به زندگي بود و به بشر اين نكته را يادآوري ميكرد كه آخرالزمان نزديك است و به همين علت انسان مادي بايد به درون خود رجوع كند.
حرف اصلي اكسپرسيونيسم بيهودگي تمدن امروز، پوچي قراردادهاي اجتماعي، گسترش سرسامآور زندگي ماشيني و صنعتي شدن زندگي بشر است. اكسپرسيونيسم معتقد است كه انسان طبيعت اصلي خود را از ياد برده است و به موجودي تبديل شده، كه از خود بيگانه شده است. پيشبينيهاي اكسپرسيونيسم خيلي زود به وقوع پيوست و جنگ جهاني اول و دوم شهرهاي بزرگ را تبديل به مشتي خاكستر كرد و ميليونها انسان در آن كشته شدند. زماني كه جنگ پايان يافت روشنفكران جهان تازه متوجه شدند كه سالها پيش جوانهايي كه همه آنها را طرد كرده بودند اين فجايع را پيشبيني كرده بودند و آن را به تصوير كشيده بودند.
حضور اكسپرسيونيسم در هنرهاي مختلف به اشكال مختلف است. ادبيات اكسپرسيونيسمي، ادبياتي است ضد قدرت و مخالف استبداد، مضامين اصلي اين نوع ادبيات، انقلاب، عصيان، شور، عدالتخواهي است و ادبيات اكسپرسيونيسم را بايد زبان حال همه انقلابهاي سركوب شده دانست.
براي آنكه مفهوم اكسپرسيونيسم و نگرش اين نوع تفكر را بهتر بشناسيم بايد به معناي واژه اكسپرسيونيسم اشاره كنيم. اساساً واژه اكسپرسيون به معناي دانههاي عرقي كه بر چهره كساني كه از دردي شديد رنج ميبرند است. و از همين رو آثار اكسپرسيونيستها را ميتوان به همين دانههاي عرق همانند دانست كه اگر چه درخشان و زيبا به نظر ميرسند اما روايتگر دردها و فريادهاي فروخورده است.
ادبيات اكسپرسيونيستي، ادبيات توصيف فضاهاي وهمانگيز است، گشت و گذار در قبرستانهاي مهآلود كه پر از خفاشان و موشهايي است كه در گيسوان زنان لانه كردهاند. اينها فضاي كلي ادبيات اكسپرسيونيست است.
اما نقاشي اكسپرسيونيست از سوئد آغاز شد و بعد به آلمان و كشورهاي ديگر رسيد. مهمترين نقاش اكسپرسيونيستي، واسيلي كاندينسكي اهل شوروي بود. واسيلي در مونيخ زندگي ميكرد و هم دورههاي او، او را يك عارف واقعي ميدانستند. واسيلي هيچكدام از ارزشهاي پيشرفت علم را قبول نداشت و معتقد بود بايد از طريق نقاشي، جهاني ديگر آفريد كه بتوان به آنجا پناه برد. نقاشان اكسپرسيونيست وظيفه هنرمند را بازگشت به درون ميدانستند تا پرداختن به دنياي درون، سالها بعد از اين تفكر، مكتب اكسپرسيونيسم انتزاعي در دل اين جريان به وجود آمد كه در آثار آن، به هيچ وجه موضوع وجود نداشت و نقاش صرفاً با رنگها و فرمها بازي ميكرد. كاندينسكي در نوشتههاي خود گفته بود: رنگ قرمز ميتواند مثل نواي يك ترومپت بر روي ما تأثير گذارد.
اكسپرسيونيسم را بايد مكتبي دانست كه تلاش كرد انسان را به يادآوري رسالت خويش و ماهيت اصلي خويش وادار نمايد و به او بگويد كه به عنوان بشر چيزهاي ديگري براي اهميت دادن و پرداختن به آن وجود دارد. اكسپرسيونيست اگرچه در زمانه خويش مورد توجه قرار نگرفت و مهجور ماند اما پيام راستين آن كه رجوع انسان به طبيعت فطري خود بود، سبب شد اكسپرسيونيسم از زير خاكسترهاي خود سر بر آورد و مورد توجه قرار گيرد. نقش اكسپرسيونيست در هنر آنچنان است كه حضور آن در ادبيات، نقاشي، تئاتر و سينما باعث شده است كه كارها و آثاري كه حاصل اين نوع تفكر است بسيار مورد توجه قرار گيرد.
سبكهاي هنري
رمانتيسيسم، جدال بين عقل و احساس
پيدايش رمانتيسيسم به اواخر قرن هجدهم باز ميگردد. اما تا امروز نيز از جسورترين مكاتب هنري و فكري به حساب ميآيد. رمانتيسيسم به دنبال آن است تا احساس خفته انسان را بيدار كند و او را از قيد و بندهاي دست و پا گير رها كند. رمانتيسيسم عصيان عليه هنجارهاي خشك اجتماعي است كه آزادي انسان را از او ميگيرد و او را به يك موجود ماشيني تبديل ميكند.
رمانتيسيسم معتقد است عقل، تخيل و احساس را در بند ميكشد. رمانتيسيسم به دنبال طبيعت ناب انسان ميگردد. احساس نابي كه در روستاها گم شده است. به دنبال طبيعت وحشي آدمي است و به همين دليل با تمام الگوهاي نظم، هارموني، تعادل و طبقهبندي مخالف است. در يك كلام رمانتيسيسم را بايد يك مكتب غيركلاسيك و البته ضد كلاسيك دانست.
در نقاشي رمانتيسيسم بيشتر با دو مضمون وحشت و طبيعت روبهرو هستيم كه به يكديگر پيوند خوردهاند. تابلوهايي از دويدن اسبها در كوهساران در حالي كه ابري سياه آسمان را فرا گرفته، تصوير درختان و رودخانهها، زنان در حال دروي محصول، قايقراني در دريا، طلوع جادويي خورشيد.
نقاشان رمانتي سيسم برخلاف نقاشان كلاسيك و نئوكلاسيك آنچه در ذهن دارند را صاف و شفاف ارائه نميدهند، بلكه فضا را با پردهاي از وحشت و ماليخوليا پر ميكنند و فضاها از آنچه كه در واقع وجود دارد غيرواقعيتر است.
در موسيقي رمانتيسيسم سبب شد تا موسيقي از فرمهاي دست و پا گير كلاسيك رها شود و به بيان احساس روي آورد. بتهوون را بايد اولين موسيقيدان رمانتيسيسم به حساب آورد كه تنشهاي دروني يك انسان را در موسيقي به تصوير ميكشد. موسيقي رمانتيك، ضد قهرمان و بدون استراحت است، انگار در فضاي ترس و ماوراءالطبيعه شكل گرفتهاند. در اين دوره، آزادي موسيقي كاريزمايي ايجاد ميكند كه هر مخاطبي را مجبور به سكوت ميكند. موسيقي رمانتيك بر اساس سازها، نوشته نميشود، بلكه از منابعي بيروني نظير شعرها و داستانها و حتي نقاشيها الهام ميگيرد. موسيقيدانهاي رمانتيك در پيروي از مليگرايي رمانتيسيسم به موسيقي عاميانه و فولكلور هم روي آوردند و بسياري از آنها سرودهاي ملي و آوازهاي ميهني تصنيف كردند.
اما ادبيات رمانتيسيسم تنها در بعد احساسي خلاصه نميشود و احساسگرايي تنها جزء كوچكي از آن است. مهمترين خصوصيت ادبيات رمانتيك، گريز ناگهاني او به فضاهاي ناشناخته، بكر و وحشي است. رمانتيسيسم، عاشق داستانهاي ديو و پري و قصههاي عاميانه است، داستانهايي كه هنوز گرفتار نظام شهرنشيني و قيد و بندهاي چاپ و نشر نشدهاند. مضمونهاي فراقها، رازها و جادوها از اولين علاقههاي نويسندگان رمانتيك است.
در حوزه سينما، سينما هنگامي به وجود آمد كه مكتب رمانتيسيسم نفسهاي آخر خود را ميكشيد و كمكم تبديل به مكتبي تكراري شده بود. با اين حال، اين دليل نميشود كه چيزي به نام سينماي رمانتيك وجود نداشته باشد. بسياري از فيلمسازان به آثار ادبي رمانتيسيسم روي آوردند تا آنها را به طور واقعي به تصوير بكشند. يكي از نمونههاي موفق سينماي رمانتيك را ميتوان اسليپي هالو اثر تيم برتون دانست كه با الهام از رماني با همين نام ساخته شده. اين فيلم ماجراي يك كارآگاه است كه معتقد است براي كشف علت مرگ مقتولها بايد به علم و روشهاي علمي روي آورد. او در واقع نماينده روشنگري قرن هجدهم و عقلگرايي آن دوره است. اين كارآگاه جوان به روستايي دور افتاده فرستاده ميشود تا ماجراي چند قتل مشكوك را حل كند. در اين روستا مشهور است كه انساني بدون سر هر شب از قبر بيرون ميآيد و قربانيان خود را سر ميبرد. كارآگاه جوان به اين خرافات گوش نميدهد و به دنبال قاتلي واقعي ميگردد كه پشت اين افسانهها پنهان شده، اما در نهايت معلوم ميشود كه قاتل واقعاً يك مرد بدون سر است كه از قبر بيرون ميآيد و به دنبال سر گمشدهاش ميگردد.
در پايان بايد گفت رمانتيسيسم فرصتي است براي هنرمند براي به پرواز درآوردن روح سركش خود و سير كردن تا بينهايت و رمانتيسيسم به هنرمند اين قدرت را ميدهد كه بي هيچ محدوديتي خيال را به هر آنجا كه ميخواهد برساند و اين نكته مهمترين ويژگي رمانتيسيسم است كه شايد همين نكته باعث شده است كه امروزه در قرني كه منطق و خردگرايي جايگاه ويژهاي دارد و احساس به قفس تن تبعيد شده است رمانتيسيسم كمتر مجالي براي خودنمايي پيدا كند زيرا كه در منطق قرن امروز برنده بازي عقل و احساس، عقل بايد باشد و رمانتيسيسم با عقل هيچ قرابتي ندارد.
كوبيسم به تحول تكنيكي و زيباشناسي هنر، به ويژه نقاشي كه فواصل سالهاي 1907 تا 1914 به وسيله هنرمنداني نظير پيكاسو، براك، خوان گري و لژه به وجود آمد، اطلاق ميشود.
كوبيسم در شروع زايش خود به مانند امپرسيونيسم با نقدهاي تند و تيزي روبهرو شد و نظريهپردازان مدافع حفظ سبكهاي سنتي شروع به انتقاد از اين سبك كردند. اولين منتقدي كه به شكل جدي كوبيسم را مورد نقد قرار داد لويي واكسل بود. واكسل در اولين نمايشگاه آثار براك كه در گالري خوان ويلر برگزار ميشد زبان به انتقاد از كوبيسم گشود و در ادامه در همان سال براك را كه از پيشرويان سبك كوبيسم بود را مورد شديدترين انتقادها قرار داد.
آفرينندگان كوبيسم با توجه به شرايط موجود و عدم بستر مناسب براي ايجاد سبكي تازه، در ابتدا جانب احتياط را نگه ميداشتند. آنها سعي ميكردند در صحبتهاي خود به گونهاي سخن به ميان آورند كه منتقدين تصور كنند كه آنها فقط صرفاً علايق خويش را به تصوير ميكشند و به هيچ وجه قصد خلق سبكي جديد را ندارند.
پيكاسو در راستاي همين موضعگيريها ميگويد: زماني كه ما نقاشي ميكنيم فقط به بيان آنچه در درونمان است ميپردازيم و هرگز قصد خلق سبكي تازه را در سر نميپرورانيم.
براك نيز در آن زمان مدعي بود كه اين نوع نقاشي صرفاً چيزي است كه در قلمرو استعدادش قرار دارد و به هيچ وجه قصد و انگيزه خاصي در وراي آنها نيست.
به هر تقدير بايد تولد كوبيسم را مرهون زحمات پيكاسو و براك دانست كه با چشم پوشي از شخصيت خود با اشتياق تمام كار ميكردند تا سبكي تازه در عالم هنر به وجود آيد. به طور كلي تاريخ تحول كوبيسم را بايد در سه دوره مشخص تحليل كرد.
با نمايشگاه سير تكاملي آثار سزان در سالن پاييز در سال 1907 محيط مساعدي براي رشد نهضت كوبيسم آماده شد. ماتيس و درون دو نقاش بزرگ آن سالها در آن زمان فوريسم را نظم بخشيده بودند و به ارگانيزه كردن سطح رنگي تصوير ميپرداختند. در اين هنگام بود كه پيكاسو تابلو دوشيزگان آوينيون را به پايان رساند. تابلو دوشيزگان آوينيون از محور، به دو بخش تقسيم شده بود. قسمت راست بدون استفاده از سايه روشن و فقط به وسيله طراحي، به نحو كاملاً سادهاي شكل گرفته بود و اين آغاز كوبيسم به شمار ميرفت. پيكاسو در همان زمان با براك ملاقات كرد و تكامل طبيعي براك، شور و شوق پيكاسو را براي ادامه اين راه صد چندان كرد. در پاييز همان سال بود كه گالري خوان ويلر در كوچه ويگنون گشايش يافت. تالاري كه بعدها خانه كوبيسم شد.
در سال 1908 گروه معروف Bateau Lavoir در خانه شماره 13 كوچه راويگنان در مون مارتر شكل گرفت. اين گروه در ابتدا متشكل بود از پيكاسو، ماكس ژاكوب و خوان گري كه بعدها اپولينر، سالمون، راي فال، گرت رود اشتاين و لئو اشتاين نيز به اين گروه پيوستند.
پيكاسو و براك به عنوان نظريهپردازان كوبيسم تلاش كردند مشكل اساسي نقاشي را كشف كنند و اين مشكل چيزي نبود به جز مشكل نماي حجم رنگي در سطح صاف. سير تاريخي كوبيسم راههاي موفقيتآميزي براي اين مشكل كشف كرد، در نتيجه زبان پلاستيكي جديد ودر عين حال غذايي و ادراكي به وجود آمد كه بر گرايش به صورتهاي ظاهري كه از دوره رنسانس تا آن زمان مشاهده ميشد، نقطه پايان گذاشت.
پيكاسو و براك در واكنش در برابر امپرسيونيسم و بيقيدي بصري آن، تلاش كردند كه تمام ظواهر تصادفي و اتفاقات جوي را از دنياي خود دور كنند و به جاي آن خواص دائمي اشياء و ثبات آنها را در يك فضاي بسته، بدون پرسپكتيو يا نور، در شفافيتي هندسي تشريح كنند. به همين جهت آنها موضوعات مؤثر و محدودي را كه به اشياء بسيار ساده خلاصه ميشد را انتخاب كردند. درختان، خانهها، ظروف ميوه، بطريها، ميزهاي كوچك و آلات موسيقي. اين اشياء ميتوانستند به فرمهاي هندسي مبدل شوند و به سادگي توسط بيننده شناخته شوند.
اين نقاشان بيش از آنكه در صدد كشف دنيا باشند، با چند نشانه مشخص قصد خلق زباني را داشتند كه پرمعني بودن آن را احيا كند. ليكن در اين دوره تجربي، با وجود كوششهايي كه در زمينه تناقص شي و رنگ و نيم رنگ و حجم انجام گرديد، فقط تكرنگي و يا نوعي تقليد از مجسمهسازي حاصل آمد.
در سال 1910 براك به دنبال پيكرهها و طبيعت بيجان به خلق منظرههايي زنده روي آورد. به گفته براك او از فضاي بصري به فضاي قابل لمس رسيد. پيكاسو گروه Bateau Lavoir را به قصد بلوار Clinchy و مون مارتر جايي كه او سرها و تكچهرههاي خود را نقاشي ميكرد ترك كرد.
دوره دوم كوبيسم به عنوان دوره تحليلي خوان گري مشهور است. در اين دوره تجربه تركيبي و سيستماتيك، خالي از خطر كيمياگري نبود. براك و پيكاسو با استفاده از Papier Colles و مصالح حقيقي نظير شن، شيشه، روزنامه، پارچه و قرار دادن آنها در متن بوم، چارهاي انديشيدند كه انگيزهاي براي ادراك ميشد. در طي اين دوره به ميزان قابل توجهي كتاب در زمينه كوبيسم چاپ شد. در عين حال در كوبيسم در طي اين دوره انشعاباتي با گرايشهاي مختلف صورت گرفت كه دو مورد اصلي آن اورفيسم و Section Dor بود. در سال 1913 اپولينر كتاب نقاشان كوبيسم را انتشار داد و در اين كتاب از نقاشي ادراكي صحبت كرد.
در دوره سوم كوبيسم كه به آن دوره تركيبي ميگويند، كوبيسم از كيفيت غيرعملي و تجربه عدول كرد و مبدل به نوعي فلسفه زيباييشناسي ادراكي شد و نظم عيني عالم را نه در ظاهر بلكه در ذات خويش عرضه كرد. گرايش شديد به عينيت در اوايل قرن بيستم، همان نقش كشش به ذهنيت را در دوره رمانتيسم بازي ميكرد.
بدين ترتيب درست مقارن با تحول علم و تفكر معاصر، زبان پلاستيكي جديدي به وجود آمد. اين زبان هر چند خشك بود ولي خشكي آن بدون در بند كردن (خيزش فردي) موجبات پيشرفت را فراهم آورد. جنگ 1914 سبب شد كه آفرينندگان كوبيسم به نقاط مختلف پراكنده شوند و ديگر روند گسترش آن مانند گذشته نباشد زيرا هر يك از آفرينندگان كوبيسم به دنبال سرنوشت هنري خود به گوشهاي رفتند و اين به معناي توقف حركت كوبيسم به شمار ميرود.
با آنكه از سال 1914 روند كوبيسم بسيار كند و شايد در بعضي از سالها متوقف گرديد اما سرافرازي و خلاقيت گروهي كه با خلاقيت زمينهساز سبك تازهاي در هنر بودند براي هميشه در تاريخ هنر به ثبت رسيد و آثاري كه در اين سبك در طي آن سالها به تصوير كشيده شد در زمره بزرگترين آثار هنري تمام تاريخ به شمار ميروند كه با آنكه مدتها از آن سالها ميگذرد ولي امروزه نيز اين آثار طرفداران و مشتاقان بسياري دارد.