|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
مصاحبه با آل پاچينو
منبع: نشريه Family
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
جايزه اسكار و قهرماني المپيك!
رابرت: براي من بسيار خوشحال كننده است كه روبهروي يكي از بزرگترين ستارگان تمام دوران هاليوود نشستهام. اميدوارم از سؤالات من خسته نشويد.
آل پاچينو: من هم خوشحالم كه با مردم صحبت ميكنم و هميشه براي جماعت خبرنگار احترام خاصي قائل بودهام.
رابرت: به عنوان اولين سؤال كمي از دوران كودكي خودتان بگوييد.
آل پاچينو: من در 25 آوريل 1940 در محله هارلم نيويورك به دنيا آمدم. پدرم سالواتور و مادرم رز نام داشتند كه وقتي من 2 ساله بودم از يكديگر جدا شدند و پس از آن من به همراه مادرم زندگي كردم. من يك بچه كوچك در يك خانه كوچك اجارهاي در برانكس جنوبي بودم و با مادرم، پدربزرگم ومادربزرگم زندگي ميكردم. ما پول زيادي نداشتيم. بنابراين وقتي پشت يك جعبه مواد غذايي برنده يكي از وسايل تام ميكس شدم، روز فوقالعادهاي برايم بود. تام ميكس يك قهرمان بزرگ كابوي در فيلمها بود. وقتي مادربزرگ مرد فكر ميكنم شش سالم بود. زياد از مراسم ترحيم و كفن و دفن او يادم نيست. همان روز بود كه وسايل تام ميكس با پست به دستم رسيد. خيلي هيجان زده بودم. اما بعد يادم افتاد كه مادربزرگ مرده است. ميخواستم شاد باشم اما در آن روز بود كه پيچيدگي زندگي را كشف كردم.
رابرت: وقتي به كودكي نگاه ميكنيد چه كسي بيشترين نقش را در زندگي شما داشت؟
آل پاچينو: بدون شك مادرم. او براي تربيت من خودش را كشت. او براي من بسيار زحمت كشيد. يك خاطره كوچك از او دارم كه خيلي بزرگ است. ما در طبقه بالاي يك آپارتمان اجارهاي زندگي ميكرديم. خانه خيلي سردي بود. فكر ميكنم حدود ده سالم بود. در خيابان، رفيقهايم داشتند مرا صدا ميكردند. آنها از من ميخواستند تا با آنها بيرون بروم و شب خوشي باهم داشته باشيم. مادرم اما به من اجازه نميداد. سر او داد زدم. حرصم را داشت در ميآورد. البته او زندگي مرا نجات داد. براي اينكه آنها كه در خيابان بودند، اكنون هيچ كدامشان اوضاع و احوال خوشي ندارند. مادرم نميخواست من شبها در خيابانها باشم. بايد تكاليف مدرسه را انجام ميدادم و به اين دليل مجبور بودم در خانه بنشينم. ساده است نه؟ بعضي وقتها اين چيزهاي ساده آنقدر مهم ميشوند كه زندگي يك نفر را عوض ميكند.
رابرت: در مورد پدرت چي؟ كمي در مورد او صحبت كن.
آل پاچينو: پدرم را درست و حسابي نميشناختم. او يك حسابدار بود. پدرم پنج بار در عمرش ازدواج كرده بود. اين چه معنايي ميتوانست داشته باشد؟ پدرم عاشق ازدواج كردن بود. تنها چيزي كه از او ياد گرفتم اين بود كه همه ما انسانها مخلوقات لذتطلبي هستند. اما من هيچگاه ازدواج نكردم. دوست ندارم اين كار را بكنم. زنان را دوست دارم، اما اهل ازدواج نيستم. حقارت از دست دادن آزادي با هيچ زندان ديگري قابل مقايسه نيست.
رابرت: شما فرد پولداري هستيد. داشتن ثروت فراوان چه حسي به شما ميدهد؟
آل پاچينو: اول بار كه حس كردم كمي پولدار شدهام در بوستون بود كه در يك شركت اپراتور كار ميكردم. پيش از آن، تنها چيزي كه الان يادم ميآيد، يواشكي و مجاني سوار شدن در اتوبوسها بود. كمكم شغلي پيدا كردم و آن بردن روزنامههاي اقتصادي به در منازل بود. زير باران، برف، باد و ... من كارم را ميكردم. هيچ وقت فراموش نميكنم، براي اين كار دوازده دلار ميگرفتم، يك ده دلاري و يك دو دلاري.
اما وقتي بيست و پنج سالم بود و آن چك دستمزد را از شركت اپراتور گرفتم سريع به يك رستوران رفتم و مارتيني و استيك سفارش دادم. آن روز بهترين روز زندگي من بود. بعد از آن تقريباً هميشه پول به مقدار كافي داشتم ولي هنوز مزه آن استيك در دهانم است و حسرت آن استيك خوشمزه را ميخورم.
رابرت: نظرتان در مورد شهرت چيست؟ شما مشهورترين ستاره هاليوود هستيد. اين چه حسي دارد؟
آل پاچينو: زماني در خيابان زن جواني را ديدم و به او لبخند زدم. او هم لبخند زد و جواب داد؛ سلام مايكل. ميدانيد كه مايكل نام شخصيت من در پدرخوانده بود. آن زن در آن لحظه، شايد به خاطر شهرتم مرا خلع سلاح كرد. چنان كه خيلي ناراحت شدم. وقتي به او لبخند زدم، مايكل نبودم. خودم بودم. آل بودم. آن زن هم با اينكه جواب داده بود، اما مرا نديده بود. او مايكل را ديده بود ميداني منظورم چيست؟
تا مشهور نباشي نخواهي فهميد معناي شهرت چيست. ميتوان گفت شهرت يك غريزه انساني است كه آدم را در دسترس جلوه ميدهد و توجهات را جلب ميكند. در واقع شهرت روابط انساني و شخصي را بسيار پيچيده ميكند و وقتي شهرت و موفقيت را با هم داشته باشيد، اوضاع ديگر بدتر است.
رابرت: چطور با زندگي در قالب يك بازيگر پرمشغله كه دور از خانه است كنار ميآييد؟
آل پاچينو: همه فيلمهايي كه بازي ميكنم، زندگي خودم را به من يادآوري ميكنند. چيز فوقالعادهاي كه در مورد سينما وجود دارد اين است كه هر بار با افراد جديد آشنا ميشويد. بسياري از بازيگران هم مثل من تصور ميكنند كه دور هم جمع شدن براي به ثمر رساندن يك فيلم مثل يك زندگي خانوادگي است.
رابرت: شيوه نزديك شدن شما به شخصيت نقشهايتان در طول سالها تجربه، چطور تغيير كرده است؟
آل پاچينو: اوايل نياز داشتم كه تمام وقت در نقش فرو روم. بنابراين حتي زماني كه منتظر شروع كار بودم در نقش خودم غرق بودم و اين كار خيلي برايم لازم بود. اما حالا ميتوانم قبل از شروع كار با نقش خيلي درگير نشوم و اين درگيري را پنج دقيقه قبل از شروع بازي، آغاز كنم. اين توانايي چيزي است كه در طول سالها تجربه كسب كردهام.
رابرت: آيا صورت زخمي نقطه اوج سينماي پاچينو است؟ اگر نه كدام فيلم هست؟
آل پاچينو: صورت زخمي را دوست دارم. اما فيلم مورد علاقه من با بازي خودم شيوه كارليتو است.
رابرت: فكر ميكنيد نقاط ضعف شما به عنوان يك بازيگر چيست؟
آل پاچينو: نقاط ضعف... اي كاش ميتوانستم موضوعي را مطرح كنم. احتمالاً اگر در مورد تواناييهايم از من سؤال ميكرديد باز هم چنين مكثي در پاسخ داشتم. شايد به خاطر اينكه، هر دوي آنها يكي هستند.
رابرت: زماني كه براي اولين بار جايزه اسكار را به دست آورديد، چه حسي داشتيد؟
آل پاچينو: حسي كه موقع دريافت اسكار براي اولين بار داشتم باعث تعجب خودم شد. آن يك حس جديد بود. هيچگاه پيش از آن تجربهاش نكرده بودم. حالا ديگر به آن مجسمه چندان توجهي ندارم اما وقتي آن را گرفتم حس قهرماني را داشتم كه در مسابقات المپيك يك مدال طلا دريافت كرده است. اين حس چند ماه با من بود. حسي شبيه به اين كه شما در يك كورس برنده ميشويد و همه هم ميدانند كه شما برندهايد. يك حس عالي و كامل. كاش ميتوانستم كلمات بهتري براي توصيف آن پيدا كنم.
رابرت: تعريف آل پاچينو از عشق چيست؟
آل پاچينو: يك دوست خيلي نزديك داشتم كه در سن سي و پنج سالگي به دليل سرطان از دنيا رفت. در آخرين روزهاي عمرش، بيرون اتاق او، پدر و مادرش آمدند تا او را ببينيد. او يك رابطه بسيار پيچيده با پدر و مادرش داشت و آنها او را براي سالها نديده بود، اما عشق ميانشان آشكار بود. به هر حال، من در بيرون اتاق بودم و پدر دوستم با او داخل اتاق بود. پس از مدتي پدرش از اتاق بيرون آمد و مستقيم در چشمهاي من زل زد و گفت: ما چه كار بايد بكنيم؟ من گيج بودم. ولي او دستم را گرفت و دوباره به چشمان من زل زد: كاش اين بيماري را من گرفته بودم. او آماده مردن به جاي فرزند من بود. خيلي لحظه با شكوهي بود و آن لحظه بود كه معناي عشق را فهميدم و با تمام وجود آن را حس كردم.
رابرت: تو در پدرخوانده زير نظر فرانسيس فورد كاپولا كار كردهاي، نظرت در مورد او چيست؟
آل پاچينو: در مورد او تنها ميتوانم به يك اتفاق جالب اشاره كنم. ما در نيويورك بوديم و مراسم خاكسپاري دون كورلئونه را فيلمبرداري ميكرديم. تمام روز را كار كرده بوديم. ساعت شش بود و داشتيم به خانه ميرفتيم ديدم كه فرانسيس كاپولا روي يك سنگ قبر نشسته و دارد گريه ميكند. داشت هقهق ميزد از او پرسيدم كه: فرانسيس چه شده! گفت كه آنها اجازه فيلمبرداري مجدد از صحنه را به من نميدهند. او نشسته بود و داشت براي يك صحنه از فيلم اشك ميريخت. او اشتياق بي حد و حصري براي كار داشت. هنوز هر آن لحظه را نميتوانم به وضوح درك كنم و همين نكات او را از ديگران متمايز ميكند و من براي او احترام فراواني قائل هستم.
رابرت: نظر شما در مورد نسل جديد بازيگران هاليوود چيست؟ آيا آنها خواهند توانست جاي امثال شما را در سينما پر كنند؟
آل پاچينو: سينما يك جريان سيال و زنده است كه هيچگاه متوقف نميشود. زماني كه من وارد سينما شدم ستارههاي بزرگي در حال بازنشستگي بودند، خود من هيچگاه تصورش را هم نميكردم كه بتوانم روزي مانند آنها شوم اما اين اتفاق افتاد و حالا هم وضعيت به همان گونه است. مطمئن هستم ستارههاي جوان روزي به اسطورههاي هاليوود تبديل ميشوند.
رابرت: آيا در سينما به چيزهايي كه ميخواستيد، رسيدهايد؟
آل پاچينو: من چيز زيادي از سينما توقع نداشتم. من تنها ميخواستم فرصتي پيدا كنم تا استعدادهاي خود را بروز دهم كه سينما اين فرصت را به من داد و شايد بيشتر از لياقت و تواناييهايم به چيزهاي زيادي در سينما رسيدم و به همين خاطر هميشه خود را مديون سينما ميدانم.
رابرت: راز موفقيت آل پاچينو در سينما چيست؟
آل پاچينو: اينكه او سعي نكرد جاي كسي باشد. امروز ميبينم كه هنرجويان و بازيگران تازه كار ميگويند كه ميخواهند روزي آل پاچينو شوند كه اين اشتباه بزرگي است. انسان موفق كسي است كه مانند كسي نباشد و خودش باشد. من هميشه سعي كردم خودم باشم و به همين خاطر است كه اكنون بازيگري با نام و هويت آل پاچينو وجود دارد.
رابرت: آينده براي شما چگونه است؟
آل پاچينو: آينده براي من با سينما رقم خواهد خورد. سينما جزيي از زندگي من است و هميشه آينده خود را در پيوند با سينما و بازيگري ديدهام و اميدوارم كه بتوانم باز هم در فيلمهاي خوب بازي كنم. اين انگيزه من براي ديدن آينده است؛ آينده فرصتي است براي بازي در فيلمهاي خوب.
رابرت: حرف آخر؟
آل پاچينو: عدهاي فكر ميكنند كه من به دليل غرور بيش از حد، كمتر مصاحبه ميكنم اما اين به اين خاطر است كه هميشه نگران هستم كه شخصيتم، هر چه كه باشد، بيش از اندازه نمايان شود. و اين اصلاً به دليل غرور نيست. زيرا كه در طول سالها حضور در سينما آموختهام كه ما همه موفقيت خود را به خاطر مردم و هواداران داريم و بدون حضور آنها سينما و ما عوامل سينما آدمهاي بيكاري خواهيم بود. پس مصاحبه نكردنهاي مرا ببخشيد...!
مصاحبه با زينالدين زيدان
منبع: مجله اونزمونديال
ترجمه و گردآوري: سرژيك آوانسيان
من اشتباه بزرگي كردم
بازگشت به گذشته سخت است؛ تو بايد به هر حال روزي از فوتبال خداحافظي ميكردي، اما چرا حالا؟
فكر ميكنم بايد اين تصميم را ميگرفتم. خيلي به اين موضوع انديشيدم. به علاوه 3 سال بود كه نتوانسته بودم به همراه رئال مادريد به عناوين خوبي دست يابم. خيليها از قدرت بدني من تعريف ميكنند. اما من چنين اعتقادي ندارم. چرا كه برخي از بازيكنان قدرت بدني بالاتري نسبت به من دارند. احساس كردم زمان خداحافظي فرا رسيده است.
آيا به غير از وضعيت بدني دليل ديگري براي خداحافظي داشتيد؟
دو چيز براي من اهميت فوقالعادهاي دارد. يكي فوتبال و ديگري خانوادهام. بايد به اين موضوع فكر كنيد كه اين حركت من چه واكنشي دارد. خيلي به اين موضوع فكر كردم، تا توانستم چنين تصميمي بگيرم. طرفداران آنقدر خوب هستند كه نميتوان به راحتي از آنها دل كند، اما ديگر وقت آن رسيده بود كه كمي براي خانواده وقت بگذارم. من به خاطر فوتبال خيلي چيزها را فدا كردم و حالا به خاطر خانواده از عشقم جدا ميشوم.
به سراغ جام جهاني برويم. هيچكس انتظار نداشت كه تيم ملي فرانسه به ديدار نهايي راه پيدا كند. با توجه به اينكه شما در دور گروهي مسابقات هم بازيهاي خوبي انجام نداديد و به سختي از گروهتان صعود كرديد، دليل موفقيت فرانسه چه نكتهاي بود؟
حذف ما در مرحله گروهي جام جهاني 2002 باعث شده بود كه اعضاي تيم دچار استرس باشند. همه به اين فكر ميكرديم كه آيا در اين جام جهاني كابوس مسابقات 2002 تكرار ميشود يا خير. اما وقتي از گروهمان صعود كرديم از اين كابوس نجات پيدا كرديم و آن زمان بود كه همه قدرت واقعي تيم ما را نظاره كردند. ما به شايستگي به ديدار نهايي راه پيدا كرديم. ما ابتدا اسپانياي پر قدرت و سپس برزيل مدعي را حذف كرديم و در نيمه نهايي هم پرتغال كه يك تيم خوب است را از پيش رو برداشتيم.
بهترين بازي خودتان در جام جهاني را كدام بازي ميدانيد؟
بازي در مقابل برزيل يك ديدار خاطرهانگيز براي من است. همه در ابتدا فكر ميكردند كه برزيل با ستارگانش ما را به راحتي شكست ميدهد اما ما ثابت كرديم كه تيم پر قدرتي هستيم. از عملكرد خودم در اين بازي بسيار راضي هستم و فكر ميكنم هواداران نيز از اين بازي لذت بردند.
شما با بسياري از بازيكنان برزيل در رئال مادريد همبازي بوديد. بعد از بازي به آنها چه گفتيد؟
بله. كارلوس، رونالدو، روبينهو و سيسينهو از همبازيان من در رئال مادريد بودند و بقيه بازيكنان برزيل نظير رونالدينهو، كاكا و آدريانو از دوستان خوب من هستند. در پايان بازي احساس آنها را درك ميكردم چون چنين شكستهايي را بارها تجربه كردهام ولي به هر حال ما چارهاي نداشتيم و براي رسيدن به مرحله بعد حتماً بايد آنها را شكست ميداديم و تنها كاري كه ميتوانستم انجام دهم اين بود كه آنها را دلداري دهم.
در بازي با پرتغال ضربه پنالتي را گل كرديد و تيم فرانسه به ديدار نهايي راه يافت، با توجه به اينكه ريكاردو دروازهبان پرتغال در بازي قبل در مصاف با انگليس ضربات جرارد و لمپارد را گرفته بود آيا احساس ترس نميكرديد. آيا به اين فكر نميكرديد كه توپ گل نشود؟
در آن لحظه آنقدر افكار مختلف در ذهنم بود كه فراموش كرده بودم او دروازهبان پنالتيگيري است. در آن لحظه به تيم فرانسه و مردم فرانسه فكر ميكردم و به اين موضوع كه با گل شدن اين توپ انسانهاي بيشماري را خوشحال ميكنم و همين به من نيرو داد تا با دقت ضربه پنالتي را بزنم و خوشبختانه آن توپ گل شد.
و ضربه پنالتي در ديدار فينال؟
اوه، آن يك ضربه استثنايي بود. نميدانم چرا در يك لحظه تصميم گرفتم آن ضربه را چيپ و آرام بزنم. وقتي ضربه را زدم و توپ به تيرك دروازه خورد، يك لحظه ترسيدم. اما خوشبختانه توپ زماني كه به زمين برخورد كرد از خط دروازه گذشته بود و كمك داور به خوبي تشخيص داد كه توپ از خط دروازه گذشته است. اگر آن ضربه پنالتي گل نميشد خودم را نميبخشيدم.
براي آن ضربه كه به ماتهراتزي زدي چطور؟ آيا براي آن خودت را ميبخشي؟
قبول دارم كه آن صحنه بزرگترين اشتباه دوران ورزشي من بود اما كاش كمي هم منطقي به قضيه نگاه ميكرديد. در آن لحظه ماتهراتزي حرفهايي زد كه از بيان آن شرم دارم ولي آن حرفها زشت و تهوعآور بود كه كنترل خودم را از دست دادم و بياراده آن ضربه را به او وارد كردم.
اما هيچكس از تو توقع نداشت كه مرتكب چنين حركتي شوي؟
باز هم ميگويم من مرتكب اشتباه بزرگي شدم. اما من هم انسان هستم. در آن لحظات بسيار خسته بودم و كتف دستم هم درد ميكرد و همه اين عوامل باعث شد كه من از لحاظ عصبي شكننده شوم و زماني كه ماتهراتزي آن حرفها را زد ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و آن حركت را انجام دادم.
فكر ميكني اگر تو اخراج نميشدي، آيا تيم فرانسه ميتوانست ايتاليا را شكست دهد؟
دوست ندارم به موضوع به اين شكل نگاه كنم. زيرا در اين صورت تا آخر عمر عذاب وجدان خواهم داشت. اگر من اخراج نميشدم ممكن بود هر اتفاقي رخ دهد و شايد ما پيروز ميشديم اما تيم فرانسه به خاطر حركت من بازنده نشد، بلكه در طول ضربات پنالتي مغلوب ايتاليا شد و از اين بابت خودم را زياد مقصر نميدانم.
اما اين حركت تو خاطره بدي در ذهن تماشاگران به جاي گذاشت. همه در انتظار يك خداحافظي با شكوه از زينالدين زيدان بودند. اما حركت تو و باخت فرانسه در فينال اين چهره خوب را در نزد آنها خدشهدار كرد؟
ترديد ندارم كه هواداران منطقي و علاقمند فوتبال مجموعه عملكرد من را در دوران ورزشيام مورد بررسي قرار ميدهند و به خاطر يك صحنه همه چيز را زير سؤال نميبرند. من در فوتبال به موفقيتهاي بسياري دست پيدا كردم و همين كه با تيم فرانسه به ديدار نهايي راه پيدا كردم، خود افتخار بزرگي است. ما كار بزرگي انجام داديم. ما تيمهايي را شكست داديم كه مدعي فتح جام جهاني بودند و از اين نظر كار تيم ملي فرانسه قابل تحسين است. در مورد آن حركت هم جز افسوس چيزي نميتوانم بگويم و از شما ميخواهم اجازه دهيد آن را فراموش كنم.
آيا به نظر شما ايتاليا شايسته فتح اين جام جهاني بود يا خير؟
نظر من چه اهميتي دارد. مهم اين است كه آنها قهرمان جام جهاني شدهاند و حتماً داراي تواناييهايي بودهاند كه به اين موفقيت بزرگ دست پيدا كردهاند. به نظر من عامل اصلي قهرماني ايتاليا مارچلو ليپي بود. او مربي بزرگ و با دانشي است و تاكتيكهاي او و تيم يك دست و منسجم ايتاليا عامل اصلي قهرماني اين تيم بودند.
بهترين دروازهبان جام جهاني به نظر تو چه كسي بود؟
بوفون به اعتقاد من بهترين دروازهبان حال حاضر دنياست. او دروازهبان نابغه و بزرگي است.
بهترين مدافع جام چه كسي بود؟
همه كاناوارو را انتخاب كردند و من هم فكر ميكنم او به عنوان كاپيتان تيم ملي ايتاليا اين تيم را خوب هدايت كرد و فرمانده مقتدري در خط دفاع براي اين تيم بود.
و بهترين هافبك؟
از تيم خودمان پاتريك ويرا. پس از مدتها نمايش خوبي از خود ارائه داد و نشان داد هنوز هم در زمره بهترين هافبك دنيا قرار دارد. كاكا از تيم برزيل نيز عليرغم جواني بسيار پخته و با فكر عمل ميكند و در آينده فرصتهاي بيشتري براي بروز استعدادهاي خود دارد و اگر برزيل توسط ما حذف نميشد او به احتمال فراوان بهترين بازيكن جام ميشد.
بهترين مهاجم جام چه كسي است؟
عليرغم اينكه تيري هانري آقاي گل نشد اما به نظر من هانري يك گلزن بالفطره است. او چهارچوب دروازه را به خوبي ميشناسد و داراي خلاقيت و حضور ذهن كافي براي باز كردن دروازه هر تيمي است. مهاجم تيم ملي آلمان كلوزه كه آقاي گل شد نيز در اين جام بسيار خوب ظاهر شد.
پس رونالدو چه ميشود؟ آيا فكر نميكني او از اينكه تو او را انتخاب نكردي، ناراحت ميشود؟
او خودش بهتر ميداند كه در شرايط بدني مناسبي قرار ندارد. گلهايي كه او در بازيهاي جام جهاني به ثمر رساند ناشي از خلاقيت ذاتي او بود و اگر آمادگي بدني خوبي داشت، آن وقت ميتوانست آقاي گل جام جهاني شود. من به خود او هم گفتهام كه براي فصل بعد بايد به شرايط ايدهآل بدني برسد زيرا رقابتهاي لاليگا بسيار سنگين است و براي موفقيت در ليگ اسپانيا بايد بسيار آماده بود.
حال كه صحبت از رئال مادريد شد، نظرت در مورد انتخاب فابيو كاپلو به عنوان مربي رئال چيست؟
او تنها كسي است كه ميتواند رئال را از اين وضعيت نجات دهد. واقعيت اين است كه تيم رئال مادريد به يك خانه تكاني اساسي نياز دارد و آمدن فابيو كاپلو كه مربي بزرگي است و خروج بازيكنان پا به سن گذاشته نظير من ميتواند بار ديگر رئال مادريد را به موفقيت برساند.
بهترين ميراث شما فرزندانتان ميباشند. آيا آنها هم به فوتبال علاقمند هستند؟
آنها مانند من شيفته فوتبال هستند و عضو تيم فوتبال نوجوانان رئال مادريد هستند. البته همسرم چندان از اين موضوع راضي نيست. طبيعي هم هست. به هر حال او مادر است. او دوست دارد بچهها بيشتر به درسشان برسند و اين موضوع را از چشم من ميبيند.
آيا روزي مربي تيم ملي فرانسه خواهيد شد؟
اين آرزوي بزرگي است و اميدوارم روزي به اين آرزو دست پيدا كنم. من ميخواهم به مربيگري بپردازم و اميدوارم روزي آنقدر موفق باشم كه به اين سمت بزرگ و مهم دست پيدا كنم.
صحبت آخر؟
تشكر فراوان از همه طرفداران. در جام جهاني طرفداران تيمهاي مختلف به من بسيار اظهار لطف كردند و هيچگاه تصور نميكردم كه اينقدر در ميان مردم دنيا طرفدار داشته باشم. از همه آنها تشكر ميكنم و باز هم به خاطر آن حركت زشت از همه عذرخواهي ميكنم و اميدوارم آن حادثه تلخ و روز تلخ زودتر از ذهن مردم پاك شود.
آينده براي زيدان چگونه است؟
اول خانواده و در درجه دوم باز هم فوتبال. تا روزي كه از دنيا بروم فوتبال بخش مهمي از زندگي من است. با آنكه از بازي در چمن سبز كنارهگيري كردم اما در حواشي فوتبال هستم و آن را به دقت پيگيري ميكنم.
مصاحبه با انريكو ايگلسيس
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه: محمد حاجي بيگي
ريكي مارتين به من حسودي ميكند...!
ريچارد: انريكو بسيار از تو متشكرم، با آنكه تازه از سفر به آلمان بازگشتي اما قبول كردي كه با ما مصاحبه كني.
انريكو: اين قولي بود كه پيش از سفر به آلمان به تو داده بودم و عليرغم اينكه اين روزها دل و دماغ زيادي ندارم اما به خاطر قولي كه به تو داده بودم امروز اينجا حاضر شدم.
ريچارد: خوب مسابقات جام جهاني چطور بود؟
انريكو: سفر به آلمان براي تماشاي جام جهاني، يك تجربه بسيار عالي بود. در تمام شهرهاي محل برگزاري جام جهاني شور و حال عجيبي تمام شهر را فرا گرفته بود و همه چيز تحت تأثير فوتبال قرار داشت. هيجان وانرژي را ميشد در هوا تنفس كرد و تا به حال چنين شور و حالي را تجربه نكرده بودم.
ريچارد: اما تيم كشور تو اسپانيا باز هم شكست خورد.
انريكو: بدترين قسمت مسافرت من به آلمان همين موضوع است. اين بار هم اميدوار بوديم كه بتوانيم طلسم شكستهاي تيم ملي اسپانيا در مسابقات جام جهاني را بشكنيم اما باز هم در حساسترين مرحله مغلوب شديم. من آدم خرافاتي نيستم اما تصور ميكنم كه تيم ملي اسپانيا طلسم شده است. شما خودتان ديديد كه در دور مقدماتي اسپانيا چقدر قوي ظاهر شد اما در دور دوم ناگهان همه چيز به هم خورد و ما به راحتي مغلوب فرانسه شديم. البته فراموش نكنيد كه فرانسه تيم پرقدرتي بود و برزيل هم مغلوب قدرت اين تيم شد.
ريچارد: تو از هفت سالگي به آمريكا مهاجرت كردي اما علاقه عجيبي به كشور اسپانيا و فرهنگ اين كشور داري. دليل اين امر چيست؟
انريكو: خانواده من عليرغم ميل باطني به آمريكا مهاجرت كرد. دليل مهاجرت ما به آمريكا اين بود كه پدربزرگ من توسط عدهاي به گروگان گرفته شده بود و اين تهديدها براي ما هم وجود داشت و به همين علت ما به آمريكا مهاجرت كرديم. در حقيقت ما مجبور شديم تا از اسپانيا خارج شويم. مادر من هميشه در مورد تاريخ اسپانيا و فرهنگ اسپانيايي با من صحبت ميكرد و من از همان كودكي به فرهنگ و مردم اسپانيا علاقمند شدم و اين علاقه حتي با سفر به آمريكا از بين نرفت و هميشه به اين موضوع اعتقاد دارم كه اسپانيا يكي از غنيترين فرهنگها را در ميان كشورهاي دنيا دارد.
ريچارد: تو هميشه از زني به نام اليوار اليوارس ياد ميكني. در مورد او ميتواني بيشتر توضيح دهي؟
انريكو: اليوار پرستار من در دوران كودكي بود. مادر من خبرنگار بود و پدرم نيز تمام وقت را صرف موسيقي كرده بود. من اغلب تنها بودم و تنها كسي كه به من توجه داشت اليوار بود. او مانند يك مادر از من نگهداري ميكرد و برخلاف اينكه خيليها تصور ميكنند دليل گرايش من به موسيقي پدرم بود اما مشوق اصلي من اليوار بود كه مرا به موسيقي علاقمند كرد و به من انگيزه داد تا در اين راه موفق شوم. من هميشه خود را مديون اليوار ميدانم.
ريچارد: پدر تو، خوليو ايگلسيس خواننده و موسيقيدان مشهوري است. دليل مشكلات تو با پدرت چيست؟
انريكو: او شايد انسان مشهور و بزرگي باشد اما هيچگاه يك پدر خوب براي من نبوده است. وقتي كودكي خود را به خاطر ميآورم و ميبينم كه چيزي به نام پدر در آن دوران احساس نكردهام، افسوس ميخورم. در كودكي شايد دوستان من پدرهايشان مانند پدر من مشهور نبودند اما آنها اين شانس را داشتند كه لحظاتي را با پدرشان سپري كنند. و اين در حالي بود كه پدر من يا در حال ساخت آهنگ و ترانه بود و يا در حال مسافرت از اين طرف به آن طرف.
ريچارد: آيا فكر ميكني كه تو هم اگر روزي پدر شوي رابطهات با فرزندت مانند رابطهات با پدرت باشد؟
انريكو: به هيچ وجه نميخواهم فرزندم در آينده كودكي مانند كودكي من داشته باشم. من خواهم كوشيد تا آنجا كه ميتوانم وقت و انرژي زيادي را صرف تربيت و نگهداري فرزندم به كار برم.
ريچارد: ريكي مارتين معتقد است كه كارهاي تو از روي كارهاي او كپي برداري ميشود و هميشه تو را متهم به تقليد از كارهايش كرده است. در اين باره چه نظري داري؟
انريكو: اگر خواندن به زبان اسپانيايي تقليد از ريكي مارتين به حساب ميآيد، خوب حق با اوست. چون من اغلب كارهايم را به زبان اسپانيايي اجرا ميكنم. تنها يك چيز در مورد ريكي مارتين ميتوانم بگويم و آن اين است كه ريكي مارتين فراموش كرده است كه من اسپانيايي هستم و زبان اسپانيايي زبان مادري من است و او نميتواند با حرفهايش مرا از خواندن به زبان اسپانيايي منصرف كند. احساس ميكنم كه او نگران موقعيت و شهرتش است و به همين خاطر چنين صحبتهايي را به زبان جاري ميكند كه البته من به آن اصلاً اهميتي نميدهم.
ريچارد: فكر ميكني مهمترين نقطه ضعف انريكو چيست؟
انريكو: بيبرنامگي و بينظمي مهمترين مشكل من است. با آنكه هميشه تلاش ميكنم تا همه كارهايم را درست و در زمان خاص خودش انجام دهم اما با اين حال هميشه وقت كم ميآورم و نميتوانم به كارهايم برسم و اين موضوع باعث ناراحتي ديگران از من ميشود.
ريچارد: اين روزها شايعه شده كه تو ميخواهي از آنا كورنيكوفا، همسرت جدا شوي. آيا اين شايعه واقعيت دارد؟
انريكو: بله. من و آنا به اين نتيجه رسيدهايم كه ادامه دادن اين زندگي چندان منطقي و معقول نيست و شايد به زودي از يكديگر جدا شويم. من و آنا ايدههاي خوبي براي ساختن يك زندگي خوشبخت داشتيم كه به دليل اختلاف سليقه و تفاوت افكار نتوانستيم به آنها جامه عمل بپوشانيم و در اين مواقع منطقيترين راه حل به نظر من جدايي است.
ريچارد: تو پيش از اين نيز ازدواجهاي ناموفقي را تجربه كردهاي. فكر ميكني مشكل چيست كه تو هيچوقت نتوانستي يك ازدواج موفق داشته باشي؟
انريكو: زندگي كردن با يك هنرمند بسيار سخت و مشكل است و پيدا كردن كسي كه بتواند تو را درك كند و به عقايد و نظرات تو احترام بگذارد سختتر. مشكل اينجاست كه زماني كه يك فرد مشهور قصد دارد ازدواج كند طرف مقابل به دليل شهرت او واقعيات را نميبيند و صرفاً ازدواج با او برايش مهم است. اما زماني كه وارد زندگي ميشوند اختلاف سليقهها پيدا ميشود و آن موقع است كه طرف مقابل متوجه ميشود كه براي ساختن يك زندگي موفق تنها شهرت كافي نيست.
ريچارد: خوشبختي از ديد انريكو چه تعريفي دارد و آيا انريكو آدم خوشبختي است؟
انريكو: خوشبختي از ديد من اين است كه با هر كس دوست داري بمان، هر جا كه دوست داري برو و هر كاري خواستي انجام بده و بر اساس اين تعريف من آدم خوشبختي هستم زيرا كه در زندگي تلاش كردهام خودم را هيچگاه محدود نكنم و هر كاري كه دوست داشتم انجام دهم.
ريچارد: بزرگترين تفريح انريكو چيست؟
انريكو: من عاشق ماشين سواري و سرعت هستم و در پاركينگ خانهام چند ماشين سريع دارم. بهترين ماشين من يك پورشه قرمز رنگ است كه با آن ركورد 240 كيلومتر در ساعت را طي كردهام كه اگر مأموري پليسي مرا ميديد بدون ترديد گواهينامهام را از من ميگرفت. سرعت به من آرامش ميدهد و هنگامي كه عصباني هستم با سرعت رانندگي ميكنم تا همه افكار منفي از ذهنم خارج شود و از اين طريق به آرامش ميرسم.
ريچارد: مهمترين جايزهاي كه تا به حال گرفتهاي، چه بوده است؟
انريكو: جايزه گرمي كه در سال 1996 به دست آوردم بهترين جايزه دوران حرفهاي من است. اين جايزه اولين جايزه دوران فعاليت حرفهاي من بود و آن را براي بهترين آلبوم لاتين دريافت كردم. اين جايزه به من انگيزه فراواني داد تا به فعاليت هنري خود جديتر ادامه دهم و از اين جهت اين جايزه بسيار برايم ارزشمند است.
ريچارد: تو اكنون 31 ساله هستي، تا چه زماني به فعاليت خود ادامه خواهي داد؟
انريكو: من بيشتر از خوانندگي به ساخت موسيقي علاقمند هستم. تصميم دارم در نهايت تا 40 سالگي به خوانندگي ادامه دهم و پس از آن زندگي خود را معطوف به ساخت موسيقي كنم. زيرا خوانندگي فرصت و زمان زيادي از خواننده ميگيرد و من قصد ندارم همه زندگي خود را وقف موسيقي كنم و ميخواهم مدتي نيز براي خودم زندگي كنم و با كار ساخت آهنگ فكر ميكنم اين فرصت برايم فراهم شود.
ريچارد: اگر خواننده نميشدي چه شغلي را انتخاب ميكردي؟
انريكو: من عاشق خلبان شدن بودم. به ياد ميآورم يك بار زماني كه سن و سال كمي داشتم در سر ميز غذا گفتم كه ميخواهم خلبان شوم و بلافاصله پدرم گفت: خفه شو و به غذا خوردنت ادامه بده. از آنجا كه نميخواستم ديگر اين جمله را بشنوم ديگر هيچ وقت از علاقهام به خلباني صحبت نكردم ولي اين علاقه هميشه با من همراه است.
ريچارد: دوستان نزديك تو ميگويند كه تو بسيار بد غذا هستي و در مورد غذا خوردن بسيار وسواس داري، آيا اين درست است؟
انريكو: بله، اين هم يكي ديگر از نقاط ضعف من است. من نميتوانم هر غذايي را بخورم و در انتخاب غذا بسيار وسواس دارم و دليل آن اين است كه من داراي يك ناراحتي معده هستم كه مجبور به رعايت يك رژيم خاص غذايي هستم كه اگر آن را رعايت نكنم بلافاصله بيمار ميشوم و مجبور هستم در انتخاب غذا بسيار دقت كنم.
ريچارد: آيا انريكو انسان موفقي است؟
انريكو: اين را ديگران بايد بگويند اما از اين نكته مطمئن هستم كه هميشه كوشيدهام كه انسان موفقي باشم و در اين راه بسيار تلاش كردهام و معتقدم كه تلاش براي رسيدن به موفقيت خود يك موفقيت است.
ريچارد: آلبومهاي تو هميشه از پرفروشترين آلبومهاي موسيقي بودهاند، با اين همه پول چه ميكني؟
انريكو: راستش را بخواهيد گاهي اوقات خودم هم نميدانم كه با اين همه پول چه بايد كرد و تنها كاري كه به ذهنم ميرسد اين است كه بخشي از اين پول را به مراكز خيريه كمك كنم و با بقيه آن از زندگي لذت ببرم. من آدم ولخرجي هستم و از هر چه كه خوشم آيد آن را ميخرم. من ديوانه خريد لباس و ماشينهاي زيبا هستم و به همين دليل بخش اعظم درآمد من صرف خريد اين چيزها ميشود.
ريچارد: به عنوان آخرين سؤال آيا قصد نداري با پدرت آشتي كني؟
انريكو: من اكنون هم با پدرم در ارتباط هستم و هيچگاه با او قهر نكردهام اما هيچ وقت نميتوانم بيتفاوتيهاي او را در دوران كودكي به خودم فراموش كنم و به عنوان يك انسان براي او احترام فراواني قائل هستم اما او هيچگاه براي من يك پدر خوب نبوده است و هر دو اين واقعيت را پذيرفتهايم و گمان نميكنم كه رابطه پدر و فرزندي ما هيچگاه عوض شود زيرا فراموش كردن كودكي براي من غيرممكن است.
مصاحبه با اريك كلاپتون
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه و بازنويسي: محمد حاجي بيگي
تولدت مبارك آقاي كلاپتون
ريچارد: آقاي كلاپتون تولد 60 سالگي شما را تبريك ميگويم و ميخواهم خودتان را به طور دقيق براي خوانندگان معرفي كنيد.
اريك: ممنون از شما، اريك پاتريك كلاپتون هستم. در 30 مارس 1945 در شهر ريپلي انگلستان به دنيا آمدم. پدرم ادوارد فلاير از سربازان كانادايي مستقر در پايگاه نظامي انگليس بود و مادرم پاتريشيا مولي كلاپتون است.
ريچارد: پس نام فاميل شما از پسوند نام خانوادگي مادرتان گرفته شده است، چرا؟
اريك: وقتي من به دنيا آمدم پدرم به كانادا نزد همسر اولش بازگشت و بعد از اين اتفاقات مادرم حضانت من را قبول كرد و نام خانوادگي من كلاپتون شد. البته بعد از مدتي مادرم مرا به پدربزرگ و مادربزرگم سپرد و مرا رها كرد و رفت.
ريچارد: از دست دادن پدر و مادر در كودكي چه تأثيري بر روي شما داشت؟
اريك: من تا 9 سالگي تصور ميكردم كه پدربزرگ و مادربزرگم، پدر و مادر من هستند. من آن زمان فكر ميكردم كه پاتريشيا مادرم خواهر من است و دايي را برادر بزرگ خود ميدانستم تا اينكه در 9 سالگي پدربزرگ و مادربزرگم حقيقت را به من گفتند.
ريچارد: بعد از اينكه فهميدي مادرت پاتريشيا است چه حسي داشتي؟
اريك: برايم بسيار سخت بود كه باور كنم كه پاتريشيا مادرم است و برايم سؤال بود كه او چرا خودش از من نگهداري نكرده است. بعد از اينكه فهميدم پاتريشيا مادرم است روابطم با او تيره شد و باز هم وانمود ميكردم كه او خواهرم است.
ريچارد: از چه زماني به موسيقي علاقمند شديد؟
اريك: پدربزرگم با جري لوئيس هنرپيشه معروف دوست بود. او مرا به جري معرفي كرد و من در پشت صحنه در يكي از برنامههاي تلويزيوني جري لوئيس مشغول به كار شدم. آنجا بود كه با موسيقي بلوز كه مختص سياهان آمريكا بود آشنا شدم و همين علاقه باعث شد كه به سمت نواختن گيتار كشيده شدم.
ريچارد: آنطور كه شنيدهام تو در دانشگاه در رشته طراحي جامدات درس ميخواندي، چطور شد كه دانشگاه را رها كردي؟
اريك: من از همان دوران نوجواني راه خودم را انتخاب كرده بودم. موسيقي تنها چيزي بود كه مرا به آرامش ميرساند و ميخواستم در موسيقي پيشرفت كنم اما پدربزرگ و مادرم پاتريشيا به اجبار مرا به دانشكده هنر دانشگاه كينگ استون فرستادند تا در رشته طراحي جامدات تحصيل كنم. دو سال سعي كردم كه آن فضا را تحمل كنم اما آنجا غيرقابل تحمل بود. من بارها از سر كلاس به دليل اينكه در حال درس دادن استاد در حال نواختن گيتار بودم، اخراج شدم. بالاخره تصميم نهايي خودم را گرفتم و دانشگاه را نيمه كاره تمام كردم و به عضويت يكي از گروههاي بلوز درآمدم كه بعدها من و جيمي پيچ و جف بك كه از اعضاي گروه بودند تبديل به آدمهاي موفقي شديم.
ريچارد: اگر ناراحت نميشويد برويم سراغ اعتياد شما در دهه 70. چه شد كه به سراغ هروئين رفتيد؟
اريك: در آن سالها من مشكلات فراواني داشتم. آلبومهاي من پشت سر هم با شكست روبهرو ميشد. وضعيت مالي بسيار بدي داشتم و تحت فشار شديدي بودم و كم كم به سمت هروئين كشيده شدم و به شدت آلوده اين ماده مخدر شدم به طوري كه تا مدتها در انظار عمومي ظاهر نميشدم و بيشتر در خلوت و تنهايي بودم.
ريچارد: و چطور توانستيد كه بر اعتيادتان غلبه كنيد؟
اريك: نقش بتي نويد هريسون همسر اولم كه در آن زمان دوستم بود در ترك اعتياد من بسيار مهم بود. او دائم مرا نصيحت ميكرد و گاهي هم با تندي و سرزنش با من برخورد ميكرد. او به ياد من آورد كه چه انساني بودم و حالا چه هستم. صحبتهاي او آنقدر تأثيرگذار بود كه تصميم گرفتم به وسيله طب سوزني اعتيادم را ترك كنم و خيلي زود هم موفق به انجام اين كار شدم.
ريچارد: پس از ترك اعتياد به هروئين شما يك آلبوم منتشر كرديد. انتشار اين آلبوم باعث شد كه همه تصور كنند كه اريك با قدرت به صحنه بازگشته است. اما ناگهان خبر رسيد كه اريك به دليل اعتياد بيش از حد به الكل در بيمارستان بستري شده است. جريان از چه قرار بود؟
اريك: پس از ترك اعتياد به هروئين با قدرت تمام و با كمك جرج هريسون يك آلبوم تازه را تهيه كردم كه به اعتقاد خودم يكي از بهترين آلبومهاي دوران فعاليتم است. اما باز هم هيچكس آلبوم مرا جدي نگرفت و من شكستي دوباره را تجربه كردم و به همين دليل بود كه به الكل روي آوردم. من آنقدر در نوشيدن الكل زيادهروي كردم كه كارم به بيمارستان كشيده شد و مدتي در بيمارستان بستري شدم. پس از ترخيص از بيمارستان به كمك همسرم بتي كه در آن زمان يك سال بود كه باهم ازدواج كرده بوديم به زندگي بازگشتيم و دو آلبوم به نامهاي بليط بعدي (1981) و پولها و سيگارها (1983)، وراي خورشيد در سال 1985 را عرضه كردم كه خوشبختانه با استقبال روبهرو شد.
ريچارد: حوادث تلخ در زندگي تو زياد بوده است. اگر موافقي كمي هم در مورد فوت فرزندت كونور توضيح بده؟
اريك: سال 1990 براي من سال بسيار تلخي بود. ابتدا سه تن از دوستان نزديكم به نامهاي استيو راي فان، كالين اسميت و نايجل بر اثر سقوط هليكوپتر كشته شدند و چند ماه بعد پسر چهار سالهام كونور كه حاصل ازدواج من با لوري دل سانتو بود، بر اثر سقوط از يك ساختمان كشته شد. اين حادثه آنقدر براي من تلخ و دردناك بود كه به نوشتن روي آوردم و ترانه اشكهايي در بهشت را براي كونور سرودم كه همين ترانه باعث شد كه من در آن سال جايزه گرمي را به دست آورم كه آن را به عنوان يادگاري با ارزش از كونور كوچولو در جلوي چشمانم نگهداري ميكنم.
ريچارد: شما ترانههاي عاشقانه زيادي سرودهايد و با زنان بسياري آشنا شدهايد اما به نظر ميرسد بعد از دو ازدواج ناموفق ديگر به ازدواج فكر نميكنيد. چرا؟
اريك: براي اينكه به اين باور رسيدهام كه زنان را خوب نميشناسم. من همسر اولم بتي را عاشقانه و بدون حد و مرز دوست داشتم اما ناگهان همه چيز به هم ريخت و او تصميم گرفت از من جدا شود و با دوست نزديكم جرج هريسون ازدواج كند. بعد از اين اتفاق با ازدواج با لوريدل سانتو كه يك مانكن ايتاليايي بود سعي كردم عشق را بار ديگر تجربه كنم كه در اين ازدواج هم ناموفق بودم و بعد از طلاق از او متوجه شدم كه مشكل از من است كه نميتوانم زنان را خوب بشناسم.
ريچارد: اين درست است كه اولين و آخرين عشق كلاپتون گيتار است؟
اريك: بله، چيزهاي زيادي داشتهام. مكانهاي مختلفي بودهام ولي هيچكدام براي من گيتار نميشوند.
ريچارد: و اما چرا گيتار؟
اريك: من ترومپت، ويلون، پيانو، و آكاردئون را هم دوست دارم. همسايهاي داشتيم كه آكاردئون ميزد. حقيقتاً دوست داشتم، دوست داشتم آنها را تماشا كنم.
ريچارد: خدا را شكر كه پيش آنها نمانديد!!
اريك: نميدانم شما چه تصوري داريد اما گيتار خيلي ساده است. خيلي ساده طراحي شده. ابتدا همه ميگفتند كه در عرض يك روز ميتوانم آن را ياد بگيرم كه بعدها فهميدم كه اينطور نيست. گيتار ساز بسيار جذابي است.
ريچارد: هنوز هم همان علاقه را به گيتار داريد؟
اريك: بله.
ريچارد: شما بسيار سفر ميكنيد. دليل اين همه سفر چيست؟
اريك: من به دنبال گمشدهام هستم، آن را پيدا نميكنم. اما سفرهاي طولاني را دوست دارم، براي جستجو و براي ادامه دادن و چيزي در درونم به من ميگويد كه با اين سفرها ميتوانم خودم را پيدا كنم.
ريچارد: شما مدتي است كه شصت ساله شدهايد. وقتي به گذشته نگاه ميكنيد آيا حسرت ميخوريد؟
اريك: تنها نقطه تاريك زندگي من اعتياد بود. اعتياد وقتم را تلف كرد. اولين حسي كه اعتياد به انسان ميدهد احساس پوچي است. اينكه شما هيچ سودي نداريد و از همه مهمتر اينكه شما لحظاتي را از دست ميدهيد كه بايد با لذت و خرسندي سپري ميشد. من اين را تجربه كردم و بدون شك اگر اعتياد نداشتم بسيار موفقتر از حالا بودم و به مدارج بالاتري ميرسيدم.
ريچارد: و سؤال آخر اينكه چه چيزي اريك كلاپتون را سر پا نگه ميدارد؟
اريك: دلايل زيادي است. هميشه فكر ميكنم كه ممكن بود كس ديگري جاي من بود آنوقت خيلي بهتر از من عمل ميكرد و موفقتر بود. و يا من جاي ديگري بودم و زندگي متفاوتي داشتم اما سر آخر به اين نتيجه ميرسم كه اين بزرگي خداوند است كه به من زندگي اعطا كرده است. لطف خدا براي دادن حق زندگي به من تنها دلخوشي من است و باعث ميشود كه سر پا باشم.
مصاحبه با تام كروز
منبع: نشريه Family
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
واي خداي من، حالا من پدر شدهام
رابرت: تام واقعاً بهت تبريك ميگم. خودت بگو چرا اينقدر خوشحال هستي!
تام: متشكرم رابرت. من چند روز پيش صاحب يك دختر زيبا شدم و از اين بابت احساس فوقالعادهاي دارم.
رابرت: زماني كه به تو گفتند كه فرزندت به دنيا آمده است چه احساسي داشتي؟
تام: با خوشحالي فرياد زدم: واي خداي من، حالا من پدر شدهام.
رابرت: هيچكس فكر نميكرد كه تو و كتي هولمز به اين زودي صاحب فرزند شويد. چه شد كه تصميم گرفتيد كه صاحب فرزند شويد؟
تام: هم من و هم كتي عاشق بچه هستيم و وقتي كه احساس كرديم ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم، تصميم به داشتن فرزند گرفتيم.
رابرت: يعني تو در زندگي مشترك با نيكول كيدمن هيچوقت احساس نكردي كه ميتواني زندگي خوبي داشته باشي، كه صاحب فرزند نشدي؟
تام: آن زمان من با نيكول زندگي خوبي داشتم اما من و او آنقدر درگير پروژههاي مختلف سينمايي بوديم كه ديگر وقتي براي رسيدگي به فرزند نداشتيم، به همين خاطر عليرغم علاقه وافر هر دو ما به داشتن فرزند هيچگاه صاحب فرزند نشديم.
رابرت: اما شما دو فرزند خوانده داشتيد؟ اگر فرصت نداشتيد چطور فرزند خوانده قبول كرديد؟
تام: رابرت منظور تو از اين سؤال چيست؟
رابرت: من تصور ميكنم كه تام كروز و نيكول كيدمن به دلايل ديگر صاحب فرزند نميشدند.
تام: نه هيچ دليل ديگري در كار نبود. اگر ما فرزند خوانده داشتيم به اين خاطر بود كه دوست داشتيم كه فرزند داشته باشيم و به كودكاني كه پدر و مادر ندارند هم كمك كنيم. همه اين را ميدانند كه نگهداري از يك فرزند خوانده بسيار راحتتر از بزرگ كردن يك نوزاد است و به همين خاطر من و نيكول هيچوقت صاحب فرزند نشديم.
رابرت: زماني كه رابطه تو و كتي هولمز جدي شد، عدهاي گفتند كه اين رابطه صرفاً يك جنجال رسانهاي است براي فروش بيشتر فيلم جنگ دنياها، نظر تو در مورد اين شايعات چيست؟
تام: اولاً كه متأسفانه فيلم جنگ دنياها فروش بسيار بالايي در گيشه نداشت. و اگر من و هولمز به اين خاطر با هم ازدواج كرده بوديم كه هيچ سودي براي فيلم نداشت. دوم اينكه اگر اين يك رابطه صرفاً تبليغاتي بود بايد بعد از اتمام اكران جنگ دنياها پايان ميپذيرفت و نه تنها اينطور نشد بلكه اكنون من و هولمز صاحب فرزند نيز هستيم.
رابرت: اصلاً بگو چرا كتي هولمز؟
تام: چرا كه نه؟
رابرت: خوب تام كروز يك بازيگر مشهور است و كتي هولمز يك بازيگر گمنام بود كه تنها در چند فيلم حضور پيدا كرده بود. همه فكر ميكردند كه تام كروز براي ازدواج يك سوپراستار را انتخاب ميكند!
تام: از شانس من همه سوپراستارها شوهر داشتند و ازدواج كرده بودند (با خنده). البته اين را شوخي كردم. ميداني رابرت من زماني كه با كتي در فيلم جنگ دنياها آشنا شدم پي به شخصيت آرام و دلنشين كتي بردم و به مرور به او علاقمند شدم. براي من مهم شخصيت كتي بود و نه اعتبار و سوپراستار بودن او.
رابرت: ازدواج با نيكول كيدمن چطور بود؟
تام: علاقمندي من به نيكول به دوراني برميگردد كه من رمانتيك و احساساتي بودم. واقعيت اين بود كه من و او به درد زندگي با يكديگر نميخوريم اما آن زمان هر دو احساساتي بوديم و فكر ميكرديم زندگي عاشقانهاي داريم.
رابرت: آيا ازدواج با كتي هولمز هم بر اساس احساس بود يا منطق؟
تام: هيچكدام، ازدواج با كتي هولمز بر اساس شناخت بود. من ياد گرفتهام كه اول طرف مقابل را بشناسم و بعد به او احساس داشته باشم. اين موضوع باعث ميشود كمتر در زندگي شكست بخورم.
رابرت: برويم به سراغ مأموريت غيرممكن 3، آيا از اين فيلم راضي هستي؟
تام: براي من اين فيلم به نسبت دو مجموعه قبلي يك پيشرفت قابل ملاحظه است. هم به لحاظ داستان و هم به دليل صحنههاي اكشن و خودم از كار بسيار راضي هستم.
رابرت: اما عدهاي معتقدند كه تصوير تام كروز در اين فيلم مانند دو فيلم قبلي است و شخصيت اتان هانت در فيلم مأموريت غيرممكن 3 و بازي شما در اين نقش بسيار كليشهاي است.
تام: من به نظر منتقدين احترام ميگذارم. اما من براي اين فيلم بسيار زحمت كشيدم و هميشه از كليشه شدن فرار كردهام و به همين دليل ديگر مانند گذشته در فيلمهاي بسياري بازي نميكنم و سعي ميكنم با فكر نقشهايم را انتخاب كنم.
رابرت: اما دو فيلم آخر شما جنگ دنياها و مأموريت غيرممكن 3 در گيشه چندان موفق نبوده است.
تام: اگر اين دو فيلم را با كارهاي قبلي من مقايسه كنيد آن موقع حق با شماست. اما توجه داشته باشيد كه در يك سال اخير آمار فروش فيلمها به طور كلي نسبت به سالهاي قبل افت كرده است و اين تنها مربوط به فيلمهاي من نيست و اين مشكل همه هاليوود است.
رابرت: فكر ميكني مشكل از كجاست؟
تام: شايد مردم ديگر از ديدن ما خسته شدهاند. البته اين وظيفه من نيست كه در اين باره تحقيق كنم و اين بيشتر به كمپانيهاي سازنده فيلم باز ميگردد كه تحقيق كنند و ببينند كه چرا مردم ديگر مانند گذشته به سينما علاقمند نيستند.
رابرت: شما چند سالي است كه علاوه بر بازيگري به امر تهيه فيلمها نيز ميپردازيد. دليل علاقمندي تام كروز به كار تهيه فيلم چيست. آيا دليل اقتصادي دارد، يا صرفاً يك علاقه است؟
تام: از جاهاي مختلف ميشنوم كه ميگويند تام كروز آدم پول دوستي است كه براي درآمد بيشتر به كار تهيه كنندگي روي آورده است اما واقعيت اين است كه من شيفته سينما هستم و به اين دليل تهيه كنندگي ميكنم كه احساس ميكنم ميتوانم در تهيه كنندگي به روياهايم جنبه واقعيت بدهم در حالي كه در بازيگري من تنها مجري فرمانها و نظرات كارگردان هستم و از اين جهت تهيه كنندگي را به دليل بروز خلاقيتها بيشتر دوست دارم.
رابرت: كارگردان مورد علاقه شما چه كسي است؟
تام: استنلي كوبريك فقيد در امر فيلمسازي و كارگرداني يك نابغه بود و افسوس كه سينما نتوانست از او بيشتر و بهتر استفاده كند. فيلمهاي كوبريك شاهكارهاي سينما بودند و به نظرم سينما ديگر هيچگاه كسي را مانند كوبريك پيدا نخواهد كرد. من در فيلم چشمان كاملاً بسته از او چيزهاي بسياري آموختم كه هنوز پس از ساليان طولاني هر كدام از آنها در بسياري از فيلمها به كمكم ميآيد.
رابرت: ميگويند تام كروز و براد پيت چشم ديدن همديگر را ندارند، آيا اين درست است؟
تام: اين هم از شايعات مطبوعات است. رابطه من و براد پيت يك رابطه خوب و دوستانه است. مطبوعات توقع دارند كه من و براد هر روز باهم باشيم. اين در حالي است كه هر كدام از ما گرفتار كارهاي مختلفي هستيم كه فرصت ديدن همديگر را پيدا نميكنيم و به همين دليل ميگويند من با براد مشكل دارم.
رابرت: يعني هيچكدام از شما سعي در تلاش براي نشان دادن شماره يك بودن نداريد؟
تام: اين ما نيستيم كه تعيين ميكنيم كه شماره يك چه كسي است. اين مردم هستند كه بايد انتخاب كنند كه ستاره برتر آنها چه كسي است. نميگويم دوست ندارم هميشه شماره يك باشم و براي اين منظور تلاش نميكنم. اما حاضر نيستم به هر قيمتي ستاره برتر هاليوود باشم.
رابرت: تا به حال شده به بازيگري حسادت كنيد؟
تام: چند وقت پيش در استوديو وارنر آل پاچينو را ديدم. به او نزديك شدم و او را در آغوش گرفتم. او از كار من بسيار تعريف كرد و من در جوابش گفتم كه هميشه آرزو دارم كه به جايگاه او برسم. به اعتقاد من آل پاچينو شاهكار بازيگري است. هميشه به او و موفقيتهايش حسادت ميكنم و هميشه آرزو دارم روزي به مرتبه و جايگاه او برسم.
رابرت: راز موفقيت تام كروز چيست؟
تام: راز موفقيت من خوش شانسي است.
رابرت: فقط همين! يعني هيچ دليل ديگري وجود ندارد؟
تام: البته اين را هم توجه داشته باش كه شانس هميشه به سراغ كساني ميرود كه به دنبالش هستند. در واقع من كوشش كردم تا به آرزويم كه بازيگري است برسم و در اين راه تلاش كردم از موقعيتهاي به دست آمده بهترين استفاده را ببرم.
رابرت: تام كروز كجاي سينماي دنيا قرار دارد؟
تام: من آنقدر كوچك هستم كه هيچ جايي در سينما ندارم. بدون اغراق ميگويم كه هيچگاه خود را بازيگر بزرگي نميدانم و بازيگران بزرگ بسياري در طول تاريخ سينما وجود داشتهاند كه در مقابل آنها من هيچچيز نيستم.
رابرت: به عنوان آخرين سؤال؛ آيا فكر ميكني كه ازدواج با كتي هولمز آخرين ازدواج تو بوده است يا باز هم بايد شاهد جدايي تو از هولمز و ازدواج با يك نفر ديگر باشيم؟
تام: نه قول ميدهم كه كتي هولمز آخرين همسر من باشد. زيرا چارهاي جز قول دادن ندارم. اگر او چيزي غير از اين را در مجله بخواند آن وقت است كه ديگر معلوم نيست چه اتفاقي براي من رخ ميدهد.
رابرت: راستي ما از همه ميپرسيم كه خوش تيپترين بازيگر هاليوود چه كسي است. از براد پيت هم پرسيديم.
تام: او چه كسي را انتخاب كرد؟
رابرت: او گفت شماو باندراس.
تام: خوب پس چارهاي ندارم جز اينكه من هم او را انتخاب كنم و بگويم نفر اول براد پيت و نفر دوم جاني دپ و سومين نفر هم جرج كلوني.
رابرت: از ميان زنان چه كسي؟
تام: نيكول كيدمن فوقالعاده است. هم از نظر بازي و هم از نظر چهره.
رابرت: نميترسي همسرت از دست تو ناراحت شود؟
تام: بدون ترديد او هم با من هم عقيده است. درست است كه من از او جدا شدهام اما واقعيت اين است كه او هم چهره زيبايي دارد و هم بازيگر عالي و كاربلدي است.
رابرت: حرف آخر؟
تام: من هم جزء سرمايهگزاران فيلم مأموريت غيرممكن 3 هستم. پس اگر من را دوست داريد به تماشاي فيلم برويد تا وضعيت من بهتر شود (با خنده).
مصاحبه با بهنوش بختياري
مصاحبه: مهرزاد خليقي
خيلي پررويي بابا...!
بيوگرافي بهنوش بختياري
بهنوش بختياري هستم، متولد 29 ارديبهشت 1354. فرزند آخر خانواده، مدرك تحصيلي ليسانس مترجمي زبان فرانسه و در سينما و تلويزيون به عنوان بازيگر و منشي صحنه مشغول به كار هستم.
كارنامه كاري بهنوش بختياري
در سريالهاي مرگ در سكوت، معجزه ازدواج، همسفر، وكيل محله، خانه قديمي، بازيگر، فرمان، روزگار جواني، دختران، اين يك دادگاه نيست، برگبار، مسابقه ملتها، خانه به دوش، جايزه بزرگ، شبكه سه و نيم، شبهاي برره و زندگي به شرط خنده به عنوان بازيگر فعاليت كردهام و به عنوان منشي صحنه در فيلمهاي مهمان مامان، مدرك اصلي، ازدواج صورتي، قصه سهگانه و مجموعه هزاران چشم كيانوش عياري فعاليت كردهام.
آغاز جدي بازيگري
آغاز جدي بازيگري با دورههاي آموزش بازيگري در مدرسه رسام هنر بود كه در سال 75 تحت نظر استاد عزيزم خانم مهتاب نصيرپور آموزشهاي بازيگري را فرا گرفتم و مدرك بازيگري را از اين مؤسسه دريافت كردم.
خانواده و فعاليت شما به عنوان بازيگر
در ابتدا چون من در رشته زبان تحصيل كرده بودم و در دوران تحصيل هم درسم خوب بود پدر و مادر تأكيد داشتند كه در رشته خودم به فعاليت ادامه بدهم و در عين حال اكثر خانوادههاي ما اعتقاد دارند كه جو و فضاي سينما براي فعاليت زنان مناسب نيست كه از همينجا به خانوادهها ميگم كه به نظر من همه چيز به خود انسان بستگي داره و احساس ميكنم كه فضاي سينماي ايران در شرايط فعلي براي زنان مناسب است. در مجموع پدر و مادر در ابتدا مخالف كار من در سينما بودند ولي علاقه و اصرار من باعث شد موافقت كنند و الان هم مشوق من هستند.
اولين كه بار جلوي دوربين قرار گرفتم دست و پاهام ميلرزيد كه كم كم اين ترس از بين رفت و با حس و حال فضاي كار كم كم آشنا شدم.
دوران كودكي
بچه آرومي بودم و بيشتر سرم به كار خودم گرم بود و با كسي كاري نداشتم و يه چيز جالب اينكه من در كودكي زياد به اسباب بازيها و وسائلي كه معمولاً بچهها با اونها بازي ميكنند علاقه نداشتم و بيشتر با چيزهاي عجيب و غريب مثل قوطي كرم بازي ميكردم و اينم بگم كه بچه غيرقابل پيش بيني بودم و كارهايي ميكردم كه ديگران انتظار اون رو نداشتند.
موسيقي
به شدت به موسيقي علاقه دارم و بدون موسيقي نميتوانم زندگي كنم. به موسيقي كلاسيك خيلي علاقمندم و در كنار موسيقي كلاسيك موسيقي سپاپ رو هم گوش ميدهم. البته نه موسيقي پاپ امروز كه هركس اومده و خواننده شده. در مجموع با موسيقي زندگي ميكنم.
ورزش
به ورزش علاقمندم ولي حرفهاي ورزشي را دنبال نميكنم و ورزش كردن من بيشتر نرمش و بدن سازي است ولي خيلي دوست دارم فرصتي پيش بياد تا بتونم به طور جدي و بيشتر ورزش رو پيگيري كنم.
فوتبال
به فوتبال علاقمندم. تيم مورد علاقه من پرسپوليس است. البته زياد فوتبال تماشا نميكنم. زيرا هيجان فوتبال من رو عصبي ميكنه، چون وقتي فوتبال تماشا ميكنم دائم حرص ميخورم كه تيم مورد علاقهام ببره و اين حرص خوردن منو اذيت ميكنه و بهم استرس وارد ميكنه و به همين خاطر كمتر فوتبال تماشا ميكنم.
شهرت
قبل از اينكه بازيگر بشوم يك سري كمبودها در درونم وجود داشت كه احساس ميكردم با شهرت ميتونم اونها رو جبران كنم ولي در حال حاضر اصلاً شهرت برام مسأله مهمي نيست چون اگر بود هيچوقت بازيگري رو رها نميكردم و به سراغ كار به عنوان منشي صحنه نميرفتم كه هم كار سنگينتري است و هم درآمد كمتري دارد. در مجموع مهمترين بخش شهرت اظهار لطف مردم است كه به شخصه به من انرژي زيادي ميدهد و از اين طريق متوجه ميشوم كه مردم كار مرا دوست داشتهاند.
چهره و بازيگري
چهره براي بازيگردر واقع يك كاتاليزور است يعني وقتي شما به عنوان بازيگر چهره خوبي داشته باشيد پيشرفت شما سريعتر خواهد بود ولي چهره اصلاً ملاك اصلي نيست و در واقع چهره شرط لازم است و ملاك اصلي در بازيگري در درجه اول استعداد است و در كنار اون هم چهره يكي از ويژگيهاست.
شرايط فعلي سينماي ايران
من اصولاً خود را در جايگاهي نميبينم كه بخواهم در مورد سينماي ايران نظر بدهم اما به عنوان يك بيننده و نه يك بازيگر بايد بگويم شرايط سينما اصلاً خوب نيست. سينماي فعلي ايران در حال حاضر به شدت سطحينگر است و به گونهاي شعور مخاطب با ساخت آثار ضعيف دست كم گرفته ميشود و در كنار سطحينگري در بحث انتخاب بازيگر، عوامل فني و كارگرداني هم كه اوضاع اصلاً ايدهآل نيست. همه اين شرايط در كنار هم باعث ميشود تماشاگر از سينماي ايران راضي نباشد.
سينماي جهان
من معمولاً فيلمهاي روز جهان را پيگيري ميكنم و با توجه به آنچه كه در سينماي جهان به خصوص هاليوود شاهد اون هستيم، بايد بگم سينماي ما از سينماي روز جهان صد سال عقب است. يعني واقعاً در حين تماشاي اين فيلمها حيرت ميكنم از اين همه تكنولوژي و دقت. يا در مورد بازيگري اين كه يك بازيگر چقدر تلاش ميكند تا يك سكانس را بازي كند، اما در ايران حتي بعضي از هنرمندان پيشكسوت وقتي سر كار ميآيند، دائم به اين فكر ميكنند كه چه زمان كار تمام ميشود و يا اينكه سر ماه حقوق بگيرند، بدون اينكه زحمت زيادي بكشند. در مجموع با ديدن سينماي جهان تنها افسوس ميخورم كه چرا با اين استعداد و توانايي نميتوانيم پيشرفت زيادي در سينما داشته باشيم.
بازيگر مورد علاقه
نيكول كيدمن، آنجلينا جولي، ويوين لي، ژوليت بينوش، جرمي آيرونز، رنه زلوگر.
شبهاي برره
بسيار عالي بود. اين كار جزء بهترين كارهايي بود كه تا به حال انجام داده بودم. آقاي مديري روحيه بازيگر را به خوبي ميشناسد و دست بازيگر را خيلي باز ميگذارند و نكته ديگر تسلط و آرامش ايشون در كار است كه باعث ميشود اين آرامش به گروه منتقل ميشود و از لحاظ شخصيت، شخصيت ايشون بسيار احترام برانگيز است.
ليلون يا آرزو
آرزو را بيشتر از ليلون شبهاي برره دوست دارم. شخصيت آرزو در زندگي به شرط خنده بيشتر به خودم نزديك است و جزء شخصيتهايي است كه با اون ارتباط خوبي برقرار كردهام.
تيكه كلام
بعضي از تيكه كلامها مربوط به خودم است و بعضي ديگه هم توسط عوامل يا كارگردان پيشنهاد ميشود. تيكه كلام مورد علاقه من خيلي پررويي بابا است كه به نظرم خيلي بامزه است و در مورد خيلي از افراد بايد به كار برد چون واقعاً بعضيها خيلي پررو هستند.
تلويزيون يا سينما
من تلويزيون را ترجيح مي دهم، به دليل اينكه قاب تلويزيون مخاطب بيشتري دارد و هنرمند ارتباط قشنگتري با مردم برقرار ميكند. در عين حال سينما رو هم دوست دارم. ولي اگر قرار باشه در يك فيلم ضعيف سينمايي بازي كنم ترجيح ميدهم به جاي آن در يك سريال پرمخاطب در تلويزيون بازي كنم.
صحبت آخر
متشكر از شما و دست اندر كاران مجله و در آخر ميخواستم به همه بگم كه هر انساني يك پتانسيل خاصي در وجودش نهفته است و هر انساني جايگاه ويژهاي در جهان دارد. پس بنابراين هر انسان براي رسالت خاصي به وجود آمده است و نبايد احساس بيهودگي و يأس كنيم. من هميشه يك مثال ميزنم: اينكه حتي يك ساعت خراب كه كار نميكند هم در روز دو بار زمان دقيق را نشان ميدهد، پس با اميد و نگاه به فردا زندگي كنيم و هيچگاه احساس پوچي و بيهودگي نكنيم.
تلگرافي با بهنوش بختياري
بهنوش بختياري: قلب تو قلب پرنده / پوستت اما پوست شير
كودكي: بوي نعنا
زندگي: عاشقانه
دروغ: دليلي براي تنبلي و رفع كمبودها
آرزو: چيزي كه گفتني نيست
مرگ: تولد دوباره
تولد: اجبار و وظيفه
فردا: مجهول
عشق: نهايت تماميت و تقدس
خداحافظي: سخن پاياني
مصاحبه براد پيت ستاره جنجالي هاليوود
ازدواج با آنجلينا جولي حق من بود
منبع: نشريه People
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
رابرت: براد حدس ميزني به عنوان اولين سؤال چه چيزي از تو ميپرسم؟
براد: شك ندارم كه از رابطه من و آنجلينا سؤال خواهي كرد.
رابرت: اوه خداي من، چه جالب. تو واقعاً درست حدس زدي.
براد: اين موضوع اصلاً تعجبي ندارد. چون من در اين مدت عادت كردهام كه به اين سؤال پاسخ بدهم و ميدانم كه هر خبرنگاري كه سراغ من ميآيد در ابتدا اين سؤال را ميپرسد.
رابرت: حالا چرا آنجلينا؟
براد: چرا كه نه، نميدانم چرا عدهاي سعي ميكنند كه موضوع ازدواج من و آنجلينا را بزرگ جلوه دهند. اين حق من بود كه پس از جدايي از جنيفر آنيستن با شخص ديگري ازدواج كنم. من هيچ اشتباهي مرتكب نشدم.
رابرت: اما عدهاي ميگويند كه علاقمندي تو به آنجلينا در زماني بود كه تو هنوز با جنيفر زندگي ميكردي.
براد: شايد در آن زمان كمي به آنجلينا علاقمند شده بودم اما اتفاقاتي در زندگي من و جنيفر رخ داده بود كه باعث شده بود كه ما از هم دور شويم و همين تنهايي باعث شد كه من كم كم به فكر جدايي از او باشم.
رابرت: اما شما سالها سمبل يك زوج موفق هاليوودي بوديد و همه از شما به عنوان يك زوج خوشبخت هاليوودي ياد ميكردند.
براد: خوب تمام سالهايي كه من و جنيفر در كنار هم بوديم از زندگي لذت ميبرديم. اما دليل ندارد به خاطر اينكه مردم انتظار دارند كه هميشه ما ژست زوجهاي خوشبخت را بگيريم، سختي و رنج يك زندگي يأس آور را تحمل كنيم. من براي طرفداران احترام خاصي قائل هستم اما فكرميكنم ازدواج با آنجلينا حق من بود.
رابرت: حالا كه با آنجلينا ازدواج كردهاي به آنچه كه تصورش را ميكردي رسيدي يا نه؟
براد: آنجلينا بدون شك يك زن فوقالعاده است. در اين مدت كوتاه او كاري كرده است كه من بيش از هميشه از زندگي لذت ببرم و زندگي با او از آن چيزي كه تصور ميكردم بهتر و فوقالعادهتر است.
رابرت: مهمترين ويژگي آنجلينا چيست؟
براد: فعاليتهاي خيرخواهانه او مرا شگفتزده كرده است. كمتر كسي مانند او همه زندگياش را وقف آدمهاي نيازمند كرده است. من در يك سفر كه به يكي از كشورهاي فقير آفريقايي همراه او بودم و با چشمان خودم ديدم كه او چگونه با همه عشق و علاقه به دنبال كمك به انسانهاي نيازمند است. من شايد پيش از ازدواج با جولي در فعاليت خيرخواهانه شركت ميكردم اما حالا متوجه شدهام كه اين افراد به چيزهايي بيش از اين نياز دارند و مهمترين تأثير جولي در زندگي من اين است كه حالا ميخواهم مانند او در خدمت كمك به نيازمندان باشم.
رابرت: شما در فيلم خانم و آقاي اسميت نقش يك زن و مرد آدمكش را بازي ميكرديد كه تصميم به كشتن يكديگر را ميگيرند. آيا تا به حال در اين مدت هوس كردهايد كه مانند خانم و آقاي اسميت عمل كنيد؟
براد: (ميخندد) هنوز آنقدر به مشكل برنخوردهايم كه بخواهيم همديگر را بكشيم اما بعضي وقتها براي شوخي در جاي خانم و آقاي اسميت قرار ميگيريم و به هم چيزهايي مثل ميوه را پرتاب ميكنيم.
رابرت: با توجه به اينكه ازدواج زوجهاي بازيگر زياد تداومي ندارد فكر ميكنيد ميتوان به آينده اين ازدواج خوشبين بود؟
براد: اگر به زندگي و اين ازدواج خوشبين نبوديم هيچگاه باهم ازدواج نميكرديم و تا زماني كه احساس كنيم ميتوانيم به اين زندگي ادامه دهيم در كنار هم هستيم.
رابرت: نه منظورم اين است كه خودت فكر ميكني چقدر اين ازدواج دوام خواهد آورد.
براد: من زماني كه با جنيفر ازدواج كردم هيچگاه به جدايي فكر نميكردم و سالها هم در كنار هم خوشبخت بوديم اما وقتي كه همه چيز به هم ريخت تصميم گرفتيم كه از هم جدا شويم. در مورد آنجلينا هم همينطور است. الان نميتوانم بگويم كه چند سال در كنار هم هستيم. ما ميخواهيم براي هميشه در كنار هم باشيم و براي اين منظور تلاش ميكنيم و فكر ميكنم كه ازدواجم با جولي يك ازدواج موفق خواهد بود.
رابرت: آيا بعد از جدايي باز هم با جنيفر آنيستن صحبت كردهاي يا او را ديدهاي؟
براد: تنها او را يك بار در يك ميهماني ديدم. البته او سعي ميكند در مراسمهايي كه من حضور دارم شركت نكند ولي آن شب فكر ميكرد كه من در آن مراسم نيستم.
رابرت: آيا با او حرف هم زدي؟
براد: بله، تلاش كردم كه چند دقيقه با او صحبت كنم كه البته او نخواست و گفت كه همه چيز بين ما تمام شده است و بلافاصله از من دور شد. من به او حق ميدهم و اميدوارم هر چه زودتر زندگي تازهاي را شروع كند.
رابرت: به نظر تو بهترين بازيگر هاليوود چه كسي است؟
براد: شك نداشته باشيد كه او آل پاچينو است. او يك بازيگر معركه است كه در كارش استاد است. هميشه آرزو ميكنم كه روزي مانند او به يك اسطوره در هاليوود تبديل شوم.
رابرت: حالا خوش تيپترين بازيگر هاليوود چه كسي است؟
براد: يكي از شرطهاي بازيگر شدن در هاليوود داشتن چهره جذاب و خوب است و به همين دليل اكثر بازيگران هاليوود خوش چهره هستند اما من تام كروز و آنتونيو باندراس را به عنوان خوش چهرههاي هاليوود انتخاب ميكنم.
رابرت: و از ميان زنان؟
براد: امان از شما خبرنگاران كه هميشه سعي داريد ما را در تله بيندازيد. اما براي اينكه بعداً برايم جنجالي درست نكنيد ميگويم مريل استريپ. چون او سالها از من بزرگتر است و فكر نكنم شما بخواهيد بعدها بگوييد كه من قصد دارم با او ازدواج كنم.
رابرت: سينماي هاليوود را در سالهاي اخير چگونه ارزيابي ميكني؟
براد: تصور ميكنم كه سينماي هاليوود در چند سال اخير به شدت افت كرده است و شاهد اين ادعا آمار فروش فيلمها است كه هر سال كاهش مييابد. دليل اين امر هم اين است كه فيلمها به شدت كليشهاي و قابل پيشبيني شده است و به همين علت احساس ميكنم سينماي هاليوود نياز به بازنگري دارد.
رابرت: سينماي ديگر كشورها را چقدر پيگيري ميكنيد؟
براد: هر سال سعي ميكنم در جشنواره كن حضور پيدا كنم. جشنواره كن جايي است كه بيشتر فيلمهاي مستقل در آن حضور دارند. به نظر من سينماي آسيا به سرعت در حال پيشرفت است و آثار بسيار خوبي را ميتوان در سينماي آسيا پيدا كرد و سينماي آسيا و اروپا در سالهاي آينده رقيب جدي براي سينماي هاليوود خواهد بود.
رابرت: كارگردان مورد علاقه تو چه كسي است؟
براد: به كارهاي اسپيلبرگ علاقمند هستم و ايدههاي او را براي ساخت فيلمهاي تخيلي دوست دارم و اسپيلبرگ را كسي ميدانم كه از زمان خود بسيار جلوتر است و بعضي وقتها گيج ميشوم كه چگونه اين ايدههاي بديع و خلاقانه به ذهن او خطور ميكند. به هر حال اسپيلبرگ كارگردان مورد علاقه من است.
رابرت: آينده براد پيت چگونه است؟
براد: تا زماني كه به من پيشنهاد بازي داده شود بازي خواهم كرد. چون عاشق اين كار هستم و براي رسيدن به بازيگري بسيار تلاش كردم و به همين راحتي بازيگري را از دست نخواهم داد. اگر روزي هم هيچ پيشنهادي براي بازي نداشتم به سراغ كشف استعداد براي بازيگري و آموزش بازيگري براي جوانان ميروم.
رابرت: بزرگترين آرزوي براد پيت چيست؟
براد: خوشبخت شدن در زندگي آرزوي هركسي است. در كنار اين آرزو، ريشه كن شدن فقر از تمام دنيا آرزوي ديگر من است.
رابرت: راز موفقيت پيت چيست؟
براد: تلاش و زحمت فراوان براي رسيدن به آرزويم كه بازيگري بود. من روزگاري براي اينكه بتوانم هزينه زندگيام را به دست آورم درون يك عروسك خروس ميرفتم و در جلوي يك رستوران براي مردم شكلك در ميآوردم تا آنها به رستوران بروند. من از آنجا شروع كردم تا به موفقيت امروز برسم و هيچ وقت نااميد نشدم.