|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
بچه موجود مفيدي است زيرا...
تا به حال در مورد فوايد بچهدار شدن و فرزند داشتن حرفهاي فراواني شنيدهايد اما در نسل سرتر ميخواهيم شما را با ويژگيهاي مثبت فرزند داشتن كه تا به حال از آن غفلت كردهايد آشنا كنيم.

بچه آرامشگر خوبي است
تصور كنيد كه با همسر خود بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردهايد و رفتار او شما را بسيار عصباني كرده است. خوب شما قادر نيستيد كه اين عصبانيت را در مقابل همسرتان تخليه كنيد، پس اينجاست كه بچهها به كمك شما ميآيند. فقط كافي است يك دليل مسخره پيدا كنيد و با آن به فرزند خود گير دهيد و بعد از آن عصبانيت خود را سر او خالي كنيد. حالا شما احساس آرامش ميكنيد و اين يكي از مهمترين مزاياي داشتن فرزند است.
بچه توجيه كننده خوبي است
باز هم تصور كنيد كه به يك ميهماني دعوت شدهايد و اصلاً حوصله رفتن به آنجا را نداريد. خوب اينكه كاري ندارد، بچه را بهانه كنيد. مثلاً بگوييد امتحان دارد و يا اگر هنوز به مدرسه نرفته است بگوييد مريض است و يا اگر به ميهماني بيايد اذيت ميكند و خلاصه تقصير را به گردن او بيندازيد و اين يكي ديگر از مزاياي بچهها است.
بچه ميتواند شما را به همه آرزوهايتان برساند
شما دوست داشتيد پزشك شويد اما به دليل خنگ بودن و يا اينكه اصلاً حوصله درس خواندن را نداشتهايد نتوانستيد به آرزوي خود برسيد. ولي چه اشكالي دارد، اصلاً نگران نباشيد. فقط كافي است فرزندتان را مجبور كنيد كه مانند خر درس بخواند تا پزشك شود و يا اگر آرزوي دست نيافته ديگري نيز داريد ميتوانيد از طريق او به اين آرزو برسيد.
بچه شما را از بقيه بالاتر نشان ميدهد
اگرميخواهيد نشان دهيد كه از همه اعضاي فاميل بالاتر و سرتر هستيد بچه وسيله خوبي است. شما براي اين منظور ميتوانيد به كودكتان در 2 سالگي خواندن و نوشتن انگليسي بياموزيد، در 3 سالگي انواع و اقسام ورزشهاي رزمي، در 4 سالگي فضانوردي، در 5 سالگي ساخت بمب اتم، و خلاصه كاري كنيد كه بچه شما از همه سرتر و بالاتر باشد تا بتوانيد با آن به ديگران پز بدهيد. راستي نگران ظرفيت بچههايتان نباشيد. اولاً كه آنها ظرفيت بالايي دارند و ثانياً شما پدر و مادر آنها هستيد و اختيار آنها را داريد پس هر چه شما ميگوييد بايد گوش دهند.
با بچه ميتوانيد فيلم جنگي بازي كنيد
اين فايده بچه براي كساني كه به خشونت و فيلمهاي جنگي علاقه دارند بسيار جالب توجه است. شما با بچه ميتوانيد صحنههاي اكشن فيلمهاي جنگي را تجربه كنيد. شما ميتوانيد او را بزنيد، او را داغ كنيد، مورد آزار رواني قرار دهيد و خلاصه هر بلايي كه ميخواهيد سر او بياوريد. اصلاً نگران عواقب آن نباشيد. در بدترين حالت ممكن است قصه صحنههاي اكشن شما با فرزندتان به روزنامهها كشيده شود و اولاً شما معروف شويد و در ثاني بعد از مدتي اين موضوع فراموش ميشود و آب از آب تكان نميخورد. پس اصلاً نگران نباشيد. خلاصه بچه فوايد بسياري دارد كه اينها تنها بخشي از آنها بود. پس تا دير نشده صاحب فرزند شويد كه بسيار موجود مفيدي است و ميتواند نقش آچار فرانسه را براي شما بازي كند.

همینی که هست
!!! نوشته :مهدی حاجی بیگی
مثل هر روز صبح با زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم،بعد از شستن دست وصورت بر سر میز صبحانه حاضر می شوم،مادرم صبحانه را آماده می کند.اما چای سرد است و نان بیات.به مادرم اعتراض می کنم که مادر من آخه این چه صبحانه ای است؟او از داخل آشپزخانه فریاد می زند،همینی که هست می خوای بخواه،نمی خوای برو زن بگیر .
چند ماه از ان روز می گذرد،به حرف های مادرم که بارها این جمله را تکرار کرده است که همینی که هست میخوای بخواه ،نمی خوای برو زن بگیر،فکر می کنم.بالاخره تصمیم می گیرم که ازدواج کنم .به مادرم می گویم واو چند نفر را به من پیشنهاد می کند ولی هیچ کدام همسر ایده ال من نیستند،به مادرم می گویم اما او پاسخ میدهد:همینی که هست،می خوای بخواه،نمی خوای دیگه نه من و نه تو،دیگه پسر من نیستی
بالاخره با دختری که مادرم می گوید ازدواج می کنم.یک روز صبح در حالی که چند روزی از ازدواجمان نگذشته است به همسرم اعتراض می کنم که چرا چای سرد است؟او با عصبانیت فریاد می زند :عزیزم همینی که هست میخوای بخواه،نمی خوای میتونی تشریف ببری خونه ی مامان جونت.با عصبانیت از خانه خارج می شوم،سوار ماشینی که تازه خریده ام می شوم تا به دفتر مجله بروم اما در بین راه ماشین خاموش می شود ،هر چقدر تلاش می کنم روشن نمی شود.ماشین را با مصیبت فراوان به نمایندگی شرکت سازنده اش می برم،به مسوول آنجا اعتراض می کنم :آقای مهندس ،این ماشین صفر کیلومتره و هنوز چند روز نیست که خریدمش حالا چرا باید خراب بشه؟او پاسخ می دهد:آقای محترم ما حوصله جر وبحث با شما رو نداریم اما اگه جوابتون رو میخواهید باید بگم که همینی که هست،میخوای بخواه،نمی خوای هم می تونید ماشین رو بفروشید و اتوبوس سوار بشید.
اتوموبیل خود را می فروشم و در صف اتوبوس می ایستم .بعد از مدت طولانی اتوبوس از راه می رسد .در میان فشارهای جمعیت به داخل اتوبوس می روم،راننده در اتوبوس را می بندد و من لای در گیر می کنم.فریاد می زنم: آخه مرد حسابی من هنوز سوار نشدم،اونوقت تو در رو می بندی ؟راننده در را باز می کند و می گوید:همینی که هست،می خوای بخواه،نمی خوای میتونی با تاکسی بری.در ضمن مواظب باش النگوهات نشکنه جیگر.
فردای ان روز با تاکسی به محل کارم می روم،اما هنگام پیاده شدن بر سر کرایه با راننده بحث می کنم و راننده فریاد می زند:چیه داداش من،همینی که هست، می خوای بخواه ،نمی خوای هم میتونی پیاده بری تا پاهات باز بشه،گلابی
فردای آن روز پیاده به دفتر مجله می روم.آن روز ،روز خوبی بود چون قرار بود حقوق ها پرداخت شود .اما چه خیال خامی است حکایت حقوق اخر ماه زیرا مقدار ان ،آنقدر کم است که نمی توان به ان گفت حقوق،به سر دبیر اعتراض می کنم و او جواب می دهد آقای فلانی همینی که هست،می خوای بخواه،نمی خوای هم می تونید از فردا تشریف نیاورید.
من تشریفم را از مجله می برم و محترمانه اخراج می شوم،در حال رفتن به منزل هستم که یک موتوری محکم به من می زند و مرا نقش زمین می کند.بلند می شوم و با عصبانیت فریاد می زنم :آخه مرد حسابی این جا،جای موتور سواری است و موتور سوار قوی هیکل می گوید :چیه داداش ؟خیالیه؟همینی که هست،می خوای بخواه،نمی خوای هم من حالیت کنم.مشکلیه؟من نگاهی به هیکل او می اندازم و متوجه می شوم که هیچ مشکلی ندارم و به همین خاطر از او عذر خواهی میکنم.بعد از تصادف با موتور سوار به خاطر می آورم که باید برای خانه خرید کنم.پس به بارار میوه و تره بار می روم.در یکی از غرفه ها سفارش میوه می دهم و مسوول غرفه با ظرافت و هنرمندی ذاید الوصفی تمام میوه های خراب را برایم دستچین می کند و داخل نایلون می ریزد.اعتراض می کنم که اخه این چه وضع میوه است؟او نیز می گوید:همینی که هست میخوای بخواه ،نمی خوای خوش اومدی.من نیز که اصولا زیر بار حرف زور نمی روم ،خوش می روم و میوه نمی خرم.
به خانه می رسم.همسرم در منزل نیست اما برایم یک نامه به این مضمون گذاشته است:عزیزم من به خانه مادرم رفتم ،امیدوارم ناراحت نشده باشی .چون تا به حال حتما متوجه شدی که همینی که هست ،می خوای بخواه،نمی خوای میتونی مهریه من رو بدی و طلاقم بدهی.ترجیح می دهم به جای طلاق دادن همسرم کمی چرت بزنم.هنوز چند لحظه نگذشته است که کابوس همیشگی به سراغم می اید .عصبانی می شوم و می گویم :آخر تو چرا همیشه به خواب من می آیی؟او نیز مانند همه می گوید:همینی که هست می خوای بخواه،نمی خوای هم میتونی نخوابی تا به خوابت هم نیام.
از خواب بیدار می شوم دیگر از این زندگی خسته شده ام،تصمیم می گیرم که خود کشی کنم .برای خود کشی حلق آویز شدن را انتخاب می کنم اما موقع خود کشی طناب پاره می شود و خودکشی نا فر جام می ماند،به مغازه می روم و اعتراض می کنم که چرا طناب شما غیر مرغوب است و من نتوانستم خود کشی کنم.مغازه دار می گوید:همینی که هست می خوای بخواه،نمی خوای هم می تونی مرگ موش بخوری تا بمیری الهی.حالا می خواهم بمیرم الهی ،مرگ موش می خرم و میخورم اما هیچ اتفاقی نمی افتد.به داروخانه می روم و اعتراض می کنم که آخر این چه مرگ موشی است برادر من؟لاصلا اثر نمی کند.مسوول داروخانه مهربانانه می گوید:دوست عزیز همینی که هست،می خواهید بخواهید،نمی خواهید هم بروید و یک روش دیگه برای خود کشی پیدا کنید،بی ادب ،بی تربیت!
تصمیم می گیرم خودم را از بالای یک برج به پایین پرت کنم ،پس از جستجوی فراوان برج بلندی را پیدا می کنم و سوار آسانسور می شوم تا به بالای برج بروم،اما اسانسور خراب می شود .چند ساعت در اسانسور می مانم تا بالاخره سرایدار مرا نجات می دهد .به او اعتراض می کنتم که این چه وضع آسانسور است؟او می گوید: همینی که هست ،می خوای بخواه،نمی خوای میتونی با پله بری تا پاهات باز بشه
از پله بیست طبقه بالا می روم و بالاخره به پشت بام می رسم .از بالای برج خودم را به پایین پرتاب میکنم و بالاخره می میرم.جنازه ام چندین ساعت کف آسفالت مانده است ،بالاخره امبولانس می آید .یکی از مردم اعتراض میکند:آقا این بنده خدا چند ساعته که مرده اونوقت شما الان می آیید؟راننده امبولانس می گوید:همینی که هست می خواید بخواید،نمی خواهید هم میتونید تا بهشت زهرا این بابارو کول کنید!!!!!
در قسمت قبل داستان دن كيشوت خوانديم كه دن كيشوت و پيشكار او سانچو بالاخره با هر زحمتي بود به لس آنجلس رسيدند و از آنجا يكراست به منزل جنيفر لوپز رفتند و حالا ادامه داستان.
دن كيشوت و سانچو پس از پرس و جوي فراوان بالاخره به خانه جنيفر رسيدند. دن كيشوت و سانچو پشت درب خانه جنيفر ايستاده بودند و به هم ديگر نگاه ميكردند تا اينكه صبر دن كيشوت لبريز شد و گفت:
- اوهوي سانچو يالا در بزن ببينم.
+ ارباب چرا من، شما ميخوايد زن بگيريد. چرا من در بزنم.
- حرف بيخود نزن. ناسلامتي من ارباب تو هستم زود باش در بزن.
و خوب چون دن كيشوت صاحب كار سانچو بود، سانچو بيچاره بايد حرف او را گوش ميكرد. سانچو در زد و بعد از چندي يك مرد ميانسال در آستانه در ظاهر شد. دن كيشوت تا او را ديد به سمت او رفت و محكم او را در آغوش گرفت و گفت:
- واي پدر جان! ميدونيد چقدر از ديدن شما خوشحالم. جنيفر كلي از شما تعريف ميكرد. واقعاً كه به جنيفر بايد تبريك گفت بابت چنين پدر ماهي، واقعاً آدمي مثل جنيفر بايد همچين پدر فوقالعادهاي داشته باشه.
مرد ميانسال به زحمت خودش رو از لاي دستان دن كيشوت آزاد كرد و گفت:
+ اوي همشهري، چرا خودش همش ما رو ماچ ميكني، فكركردي چي. فكر كردي ما باباي خانم جنيفر هستيم. نه عموجان ما نوكر خانم جنيفر هستيم.
سانچو زد زير خنده، دن كيشوت كه ديد ضايع شده خودش رو جمع و جور كرد و گفت: اسم شما چيه؟
+ من اوس جرج هستم.
- خوب اوس جرج برو به خانم بگو دن كيشوت اومده خواستگاري شما.
+ ولي خانم الان وقت ندارند.
- ميتونم بپرسم چرا؟
+ نه، به شما مربوط نيست.
- درست صحبت كن اوس جرج. يه دفعه قاطي ميكنم ميزنم داغونت ميكنم.
+ شما چي فكر كرديد آقاي كيشوتي، فكر كردي من از تو ميترسم. من خودم كلي قاطي هستم. الان هر روز چند تا قرص اعصاب ميخورم.
اوس جرج شروع كرد به داد و فرياد، دن كيشوت ديد اوضاع خيلي بيريخت شده به همين خاطر تغيير موضع داد و سعي كرد كه اوس جرج را آرام كند.
- ببينيد اوس جرج. من كه با شما دعوا ندارم. فقط ميخوام خانم رو ببينم.
+ خوب اين شد يه چيزي، اما خرج داره.
- يعني رشوه.
+ دهنت رو آب بكش مرد. رشوه يعني چي؟ اين پول چاييه كه خودت موقع خواستگاري كوفت ميكني.
- يعني در اصل پول چايي؟
+ آفرين پسر خوب. اين همون پول چاييه.
دن كيشوت باز هم دست به جيب شد و پول چايي را به اوس جرج داد. خواست وارد خانه بشود كه جرج گفت:
+ آهان يادم رفت بگم بايد يه كم صبر كنيد. چون خانم خواستگار دارند.
جرج تا گفت خواستگار، دن كيشوت قاطي كرد و جرج را به گوشهاي پرتاب كرد و با فرياد وارد خانه شد و فرياد كشيد:
- آهاي نفس كش ، كدوم بي... (اينجاها به دليل فحشهاي ضداخلاقي دن كيشوت سانسور شده) اومده خواستگاري عيال ما.
+ دن كيشوت در حال فرياد زدن بود كه جنيفر به همراه يك مرد از اتاق خارج شدند. دن كيشوت به سمت مرد حمله كرد و يقه او را در دست گرفت و شروع كرد به دعوا كردن.
- آخه پيرمرد تو خجالت نميكشي با اين سن و سال اومدي خواستگاري جنيفر. آخه من كه يكي بزنم به تو كه مُردي. واقعاً كه چه دوره و زمونهاي شده.
دن كيشوت هر چي دلش خواست به پيرمرد گفت و بعد يه سيلي هم حواله گوش پيرمرد بيچاره كرد. جنيفر كه تا اون موقع ساكت بود فرياد زد:
+ آهاي آقا چيكار ميكني، فكر كردي اينجا هم سر جاليزه كه هي داد ميزني و هر چي دلت ميخواد ميگي. بعدشم به چه حقي با پدر من اينطور برخورد ميكني؟
- پدرتون! ايشون مگه خواستگار شما نيستند؟
+ نخير عقل كل. ايشون كارل لوپز پدر عزيز من هستند.
- واي آقا ببخشيد. من واقعاً شرمنده هستم. پيش خودم گفتم كه اين آقاي با شخصيت حتماً بايد پدر خانم لوپز باشه، ولي آقا شيطون كه ميره تو جلد آدم ديگه حاليش نيست چيكار ميكنه.
+ عيب نداره ولي شما هم اول بپرسيد، بعد شروع كنيد به دعوا، همه استخوانهاي بدن من خرد شد.
- من واقعاً عذر ميخوام.
+ خوب حالا امرتون.
- خانم لوپز. من اومدم خواستگاري شما.
+ چي؟ تو با اين قيافه ضايع اومدي خواستگاري من.
- مگه اشكالي داره، من از اسپانيا اين راه دور رو اومدم تا برسم به شما.
+ بيخود. مگه من گفته بودم بياي خواستگاري من، بعد در ضمن من خواستگار دارم.
- ميتونم بپرسم كيه؟
+ با اينكه به شما مربوط نيست ولي ميگم. اسمش فرهاده. الانم تو اتاق نشسته.
- خوب ميتونم يه خواهش از شما بكنم؟
+ چيه، بگو كه حوصلم رو سر بردي.
- ببينيد خانم لوپز. حالا كه من از شهر دوري اومدم بزاريد من هم به عنوان يكي از خواستگارهاي شما باشم. بعد از بين اونها اگر خواستيد من رو انتخاب كنيد.
جنيفر لوپز كمي فكر كرد و از اونجا كه آدم نازك دلي بود به دن كيشوت اجازه داد كه اون هم به عنوان يكي از خواستگارها در مراسم خواستگاري حضور داشته باشد.
دن كيشوت با راهنمايي اوس جرج به داخل اتاق رفت و در كنار فرهاد بر روي مبل نشست. دن كيشوت و فرهاد چند دقيقه به هم نگاه ميكردند و بالاخره دن كيشوت سر صحبت را با فرهاد باز كرد.
- ببخشيد شما اسمتون فرهاده؟
+ بله. منظور؟
- هيچي. منظور خاصي نداشتم. فقط اسمتون برام آشنا بود. شما با اون فرهاد كه تو ايران بيستون رو با كلنگ ميكند نسبتي داريد؟
+ من همون هستم. من فرهاد كوه كن هستم.
- اما شما كه داستانتون يه جور ديگه بود. چرا از اين داستان سر درآورديد؟
+ نه اينكه تو الان تو قصه خودت هستي. خوب منم ديدم كه شيرين زياد ما رو تحويل نميگيره گفتم بيام اينجا خواستگاري جنيفر. راستي تو چقدر به نويسنده داستان پول دادي كه تو رو بياره تو اين داستان؟
اوهوي دن كيشوت، فرهاد، قرار نيست شما حرف اضافي بزنيد. شما از من خواستيد كه شما دو تا رو بيارم تو اين قصه كه آوردم. حالا ديگه جلو مردم آبروريزي نكنيد. مثل بچه آدم ساكت بشينيد و حرف نزنيد. حالا ادامه قصه رو ادامه بديد.
- آره دن كيشوت جون. خلاصه ما هيچي پول به اين داستاننويس نداديم، ولي اون آدم با معرفتي بود، ما رو آورد تو قصه جنيفر لوپز.
+ راستي، خانم شيرين خبر داره كه اومديد خواستگاري جنيفر.
- اصلاً به اون چه ربطي داره. اون كلي من رو الاف كرده. اينقدر تو بيستون كلنگ زدم كه آخر اداره محيط زيست اومد من رو به جرم تخريب محيط زيست گرفت و برد زندان. ولي اصلاً براي شيرين مهم نبود.
دن كيشوت و فرهاد كلي با هم صحبت كردند و وانمود كردند كه اصلاً با هم مشكلي ندارند. اما اين ظاهر قضيه بود. چون دن كيشوت افكار شيطاني در سر داشت. دن كيشوت در يك فرصت مناسب به بهانه دستشويي از اتاق خارج شد و رفت از داخل دستشويي به موبايل نويسنده داستان دن كيشوت و خواستگاري از جنيفر لوپز زنگ زد.
- الو، سلام. آقاي نويسنده؟
+ بله خودم هستم. بفرمائيد.
- من دن كيشوت هستم. من رو شناختيد؟
+ به! دن كيشوت. خوبي؟ چيكار ميكني؟ حال ميكني تو رو فرستادم خونه جنيفر خواستگاري.
- دستتون درد نكنه، اما يه مشكلي هست. اين يارو فرهاد اومده اينجا خواستگاري.
+ فرهاد؟ كدوم فرهاد.
- بابا همين فرهاد شيريناينا.
+ آخ. ميبيني. اصلاً حواسم نبود. اونو بايد ميفرستادم خواستگاري نيكول كيدمن، اشتباهي اومد تو داستان شما.
- حالا تكليف پولي كه از ما گرفتيد چي ميشه؟ شما كلي از ما پول گرفتي كه مشكلي نباشه.
+ باشه. شما ناراحت نشو. يه كاري ميكنم، اما چند پزوتا خرج داره.
- بابا به جهنم. زود يه كاري بكن كه الان اوضاع بيريخت ميشه و من لو ميرم.
پس از تماس تلفني دن كيشوت و نويسنده داستان، نويسنده شيرين معشوقه فرهاد را در جريان خواستگاري فرهاد از جنيفر قرار داد. شيرين هم كه تا اون موقع ناز ميكرد و فكر نميكرد فرهاد از تصميم خود براي ازدواج با اون منصرف بشه خيلي سريع خودش رو به لس آنجلس رسوند و كاري كرد كه فرهاد ديگه هوس خواستگاري از جنيفر لوپز رو نكنه و با كتك و دعوا اون رو از لس آنجلس به بيستون برد و او را مجبور كرد كه باز هم به كندن كوه ادامه بدهد. آخه فرهاد تو معدن باباي شيرين كار ميكرد و مجبور بود صبح تا شب كلنگ بزند و كار كند.
خوب، حتماً فكر ميكنيد كه دن كيشوت به آرزوي خود رسيد. اما نه. از اونجايي كه عصر پول است و پول حرف اول را ميزند اين اتفاق نيفتاد. چون نويسنده داستان ما كه مزه پول زير زبانش رفته بود از كسي ديگر، يعني از يكي از بازيكنان مشهور فوتبال كه كلي خاطرخواه داشت و كلي دختر براش ميمردن پول گرفت تا اون رو به داستان خواستگاري از جنيفر لوپز ببره و خوب اين البته بخشي از نقشه نويسنده داستان بود. چون اصل ماجرا اين بود كه نويسنده داستان با جنيفر همدست شده بود و با گرفتن پول هر دفعه يك نفر را وارد داستان خواستگاري از لوپز ميكرد و بيچاره آدمهايي كه نميدانستند كه گول چه آدمهايي را خوردهاند.
دن کیشوت و خواستگاری از جنیفر لوپز
نوشته:مهدی حاجی بیگی
قسمت اول
يه روز صبح مثل هر روز دن كيشوت از خواب بيدار شد و با خوشحالي و شور بسيار فرياد زد: سانچو بدو بيا، بدو بيا لعنتي كارت دارم. سانچو بيچاره كه داشت تو آشپزخونه ظرفهاي غذاي ديشب دن كيشوت و رفقاي علافش رو ميشست تا صداي نكره دن كيشوت رو شنيد سريع و با عجله خودش رو به اتاق خواب دن كيشوت رسوند.
- بله سرور من اتفاقي افتاده؟
+ آره سانچو، خواب ديدم، اونم يه خواب مشتي و توپ.
- حتماً خواب من رو ديديد ارباب.
+ گفتم خواب مشتي، نگفتم كه خواب كشكي.
- حتماً خواب شواليه شدن رو ديديد؟
+ اي سانچو كم عقل، آن كار رو كه اصلاً بيخيال شدم.
- آخه من چه ميدونم ارباب شما خواب چه كسي رو ديديد، اصلاً خودتون بگيد.
+ سانچو، سانچو، من خواب جنيفر رو ديدم.
دن كيشوت تا اينو گفت غش كرد، سانچو سريع رفت تو آشپزخونه و با يه سطل آب برگشت. البته سانچو دقت كرد آب تو سطل آلوده نباشه تا خداي نكرده دن كيشوت وبا بگيره. سانچو با سطل آب برگشت و همة سطل آب رو روي صورت دن كيشوت خالي كرد.
- ارباب حالتون خوبه؟
+ خاك بر سر بيشعورت كنم كه نميفهمي اينطوري و با اين همه آب كسي رو به هوش نميارن.
- خوب ببخشيد ارباب، آخه ترسيدم كه اتفاقي براتون افتاده باشه.
+ نه سانچو خوبم. فقط وقتي اسم جنيفر رو كه ميارم قلبم ميخواد از جا كنده بشه.
- يعني قربان اينقدر از اون ميترسيد؟
+ نه احمق جون، ترس كدومه. من با يك نگاه عاشقش شدم.
- عاشق كي؟
+ عاشق عمم.
- ولي ارباب. اولاً اسم عمه شما جنيفر نيست. ثانياً زشته مردم بعد پشت سر شما ميگن: اين دن كيشوت كم كار ابلهانه كرده بود، حالا رفته با عمش ازدواج كرده.
+ سانچو تو واقعاً نميفهمي يا منو سر كار گذاشتي؟
- قربان آخه خودتون گفتيد كه ميخوايد با عمتون عروسي كنيد.
+ نه منظورم اين بود كه عاشق جنيفر شدم.
- خوب حالا اين جنيفر كي هست؟
+ يادته ديشب با رفقا نشسته بوديم پاي ماهواره.
- نه ارباب. نگيد. اينا رو تو داستان نگيد، بعد مأمورا ميفهمند ما تو خونه ماهواره داريم. از 110 اسپانيا ميان و ماهواره و خودمون رو باهم جمع ميكنند.
+ با اينكه هميشه خنگي، ولي اين بار راست گفتي. خوب اينطوري بگم بهتره، يادته ديشب شبكه 3 اسپانيا داشت يه كليپ تصويري از جنيفر لوپز پخش ميكرد؟
- ولي ارباب اون كه ماهواره بود. شبكه 3 كه داشت فوتبال ميداد. گزارشگرشم كه جواديانو خيابانيونز بود.
+ واي خدا جون. از دست تو! خودت گفتي نگم ماهواره. حالا خودت سوتي ميدي. حالا هر چي، يادت هست يا نه؟
- ارباب من از اين چيزا تماشا نميكنم.
+ گم شو بيخود برا من كلاس نزار. يادمه از جلوي تلويزيون تكون نميخوردي.
- ولي ارباب من چشمام بسته بود.
+ من نميدونم يه كلام مثل آدم بگو ديدي يا نه؟
- راستش رو بگم؟
+ آره.
- آره. گلاب به روتون ديدم.
+ آفرين. من ديشب خواب همون خانم رو ديدم. تو خواب به من گفت دن كيشوت من منتظرت هستم تا با اسب سفيدت بياي منو ببري به شهر روياها.
- شوخي ميكنيد ارباب.
+ نه اتفاقاً جدي ميگم. الانم ميخوام برم حاضر بشم بريم خواستگاري.
- ولي ارباب اگه مادرتون بفهمه كه با اون ميخوايد ازدواج كنيد سكته ميكنه.
+ مگه اون چه اشكالي داره؟
- ارباب ميتونم با شما راحت باشم؟
+ آره سانچو. تو دوست من هستي. با من راحت باش.
- ارباب راستش رو بگم اينكه؛ خاك بر سر بيغيرتت كنم كه ميخواي با اون ازدواج كني.
+ ديدي سانچو پر رو شدي. اصلاً به تو ربطي نداره، تو برو اسب منو آماده كن، ميخوايم بريم خواستگاري.
- ولي ارباب اسبتون كه معاينه فني نداشت. گرفتن بردن پاركينگ.
+ اِ راست ميگي. به خشكي شانس، عيب نداره الان سه سوت زنگ ميزنم به موبايل گونزالس. ميگم اسب باباش رو دودره كنه بده باهاش بريم خواستگاري.
- اما ارباب يه مشكل بزرگ، مگه جنيفر تو اسپانياست؟
+ اولاً آدم باش، خانم جنيفر. بعدشم راست ميگي. اونكه خونش آمريكاست. اما خيالي نيست. با اسب ميريم فرودگاه بعدش با اسب سوار هواپيما ميشيم ميريم آمريكا. الانم برو وسايل رو آماده كن كه داره دير ميشه.
بله. دن كيشوت طبق معمول چِت كرده بود و وقتي كه اون چِت كنه هيچكس جلودار اون نيست. بله دوستان. دن كيشوت با اسب سفيد گونزالس كه از پدرش دودره كرده بود به همراه سانچو كه سوار بر الاغ بود به فرودگاه بينالمللي اسپانيا رفتند. اما اونجا مسئولين فرودگاه اجازه ندادند كه دن كيشوت و سانچو سوار هواپيما بشند. اما از شانس خوب دن كيشوت تو همون لحظات كه دن كيشوت و سانچو با مسئولين فرودگاه صحبت ميكردند چايي فرودگاه تموم شد. دن كيشوت هم از باب معرفت پول چايي اونها رو داد. مسئولين فرودگاه هم كه از فردين بازي دن كيشوت حسابي حال كرده بودند يه حال اساسي به اونا دادند و اجازه دادند كه اونها با اسب و خرشون سوار هواپيما بشند.
بگذريم كه تو هواپيما چقدر بقيه مسافرا از حضور اونا زجر كشيدند. اما بالاخره اونا به فرودگاه بينالمللي لسآنجلس رسيدند. تو فرودگاه از دن كيشوت و سانچو انگشت نگاري كردند. همينطور از اسب و الاغ اونها. بعد از اينكه انگشت نگاري انجام شد، اسب دن كيشوت به عنوان تروريست دستگير شد. آخه مسئولان فرودگاه ميگفتند كه اين اسب همون اسبيه كه تو عمليات تروريستي، بن لادن سوارش ميشده و اونجا بود كه دن كيشوت فهميد باباي گونزالس هم با القاعده همكاري ميكرده. بعد از اين اتفاق مأموراي اداره مهاجرت آمريكا خواستند كه دن كيشوت رو دستگير كنند. اما اون نامردي نكرد و آدرس و مشخصات باباي گونزالس را به مأمورا داد و مأمورا وقتي ديدند كه دن كيشوت با اونا همكاري كرده در مجازات اون تخفيف قائل شدند و بيخيال اون دو تا شدند. دن كيشوت و سانچو بعد از كلي بازجويي و علاف شدن تو فرودگاه بالاخره تونستند كه منزل جنيفر لوپز رو پيدا كنند.
داستان شنگول و منگول و حبه انگور
داستان شنگول و منگول و حبه انگور از آنجا آغاز ميشود كه مثل همه قصههاي شنگول و منگول و حبه انگور، مامان بزي تصميم داشت براي خريد به بيرون از خانه برود. پس به بچهها گفت:
بچهها مامي داره ميره بيرون خريد، مواظب باشيد در رو روي غريبه باز نكنيد و در صورت مشاهده افراد مشكوك مراتب را به نيروي انتظامي گزارش دهيد.
بله. مامان بزي از خونه رفت و سه بزغاله شيطون خوشحال از اينكه حالا هر كاري ميتونند انجام بدهند شروع كردند به فكر كردن كه حالا مي تونند چيكار كنند كه حوصلهشون سر نره. شنگول گفت:
بچهها من ميگم بيايد زنگ بزنيم خونه مردم و مزاحم بشيم.
منگول گفت: برو بابا. الان همه تلفنا از اين دستگاهها دارند كه سه سوت شماره رو نشون ميده. بعدش ميفهمند مزاحميم. بعد ضايع مي شيم.
حبه انگور گفت: من ميگم بريم سينما گل يخ. آخه بازيگرش ممل گلزار جون خودمه.
منگول غيرتي شد و گفت: بيخود، دخترة بيتربيت. خجالت نميكشه اسم مرد غريبه رو جلوي من مياره، اصلاً يك كاري ميكنيم. زنگ ميزنيم به اين يارو گرگه يه خورده سر كارش ميذاريم.
بله. بچهها رفتند و به موبايل گرگ زنگ زدند. دفعه اول يكي گوشي رو برداشت و گفت:
- بله، بفرماييد.
- سلام آقاي گرگ، ميخواستم بگم اين سه تا بزغاله كه هميشه دوست داشتيد اونا رو بخوريد الان تو خونه تنها هستند اگه ميخوايد بريد اونا رو بخوريد.
- كوچولو اشتباه گرفتي من روباه قصه كلاغ و روباه هستم، الانم پاي درخت واستادم تا اين يارو كلاغه قارقار كنه اين بسته پنيرش بيفته. لطفاً مزاحم نشو.
شنگول و منگول و حبه انگور دوباره شماره آقاي گرگ رو گرفتند.
- الو سلام. آقاي گرگ؟
- بله بفرماييد.
- آقاي گرگ من يه خبر جالب براي شما دارم و اون اينكه الان شنگول و منگول و حبه انگور تو خونه تنها هستند. اگه ميخوايد اونا رو بخوريد بريد كه بهترين فرصته.
- كوچولو من گرگ هستم ولي نه گرگ قصه شنگول و منگول، من گرگ قصه شنل قرمزي هستم. الانم پيش مادربزرگ هستم.
- راستي اونو تونستيد بخوريد.
- نه خوردن رو گذاشتم كنار، الان اومدم پرستار مادربزرگه شدم. درآمدش خيلي خوبه و هر ماه ميتونم كلي گوشت بخورم.
شنگول و منگول و حبه انگور كه حسابي از تنهايي كلافه بودند، تصميم گرفتند براي آخرين بار به موبايل آقا گرگه زنگ بزنند.
- الو سلام. آقاي گرگ؟
- بله بفرماييد.
- من يه خبر داشتم. ميخواستم بگم شنگول و منگول و حبه انگور الان تنها هستند.
- ولي من نميتونم برم اونجا. آخه الان تو تمرينات تيم ملي بدنسازي گرگها هستم.
- اما شما بايد بيايد. آخه اين بهترين فرصته. بعداً ديگه دير ميشه.
- شما مطمئنيد كه خونه اونا كسي نيست.
- آره شما بيايد . مطمئن باشيد حتماً امروز اون سه تا بزغاله رو ميخوريد.
اون سه تا بزغاله موفق شدند گرگ رو گول بزنند و اونو بكشونند در خونه، از اون طرف هم گرگ سريع تمرينات تيم ملي رو دودره كرد و با يك پيك موتوري سريع اومد در خونه اون سه تا بزغاله كه تو يه برج بلند تو بالاي شهر بود و زنگ در خونه بزغالهها رو به صدا درآورد.
- بله بفرماييد.
- سلام، سلام. منم، منم، مادرتون. علف آوردم واستون.
- برو بابا ما رو گرفتي. فكر كردي ما خريم؟ قيافه تابلوت از تو آيفون تصويري معلومه. تو همون گرگ خنگ هميشگي هستي.
بله. شنگول و منگول و حبه انگور اينو گفتند، زدند زير خنده. گرگ بيچاره هم كه ديد ضايع شده رفت و يه لباس بز خريد و برگشت. البته سه تا بزغاله ميدونستند كه گرگ دست بردار نيست و به خاطر همين هم از سر كار گذاشتن اون لذت ميبردند.
بله. گرگ با لباس بز برگشت و دوباره زنگ زد.
- كيه؟
- سلام، سلام. منم، منم، مادرتون. علف آوردم واستون.
- آخه گرگ ابله. تو اين دوره زمونه كي علف ميخوره. مامان ما برامون پيتزا ميخره.
گرگ باز هم ضايع شد. اما كم نياورد. رفت سر كوچه و سه تا پيتزا خريد و برگشت و دوباره زنگ زد.
- سلام، منم، منم، مادرتون. پيتزا آوردم براتون.
- مرسي آقا گرگه پيتزا رو بذار دم در و برو بده ناخوناي سياه و زشتت رو درست كنند. چون مامان ما هميشه ناخوناش رو پديكور ميكنه.
گرگ خنگ قصه ما پيتزا رو گذاشت دم در و رفت به يه آرايشگاه و ناخنهاي دستش رو پديكور كرد. اما باز هم بزغالهها فهميدند كه اون گرگه. آخه دماغ آقا گرگه خيلي بزرگ بود. ولي دماغ بزي خانم كوچيك بود، چون اون دماغش رو عمل جراحي زيبايي كرده بود.
گرگ رفت و دماغش رو هم عمل كرد و برگشت و دوباره زنگ زد.
- سلام، سلام. منم، منم مادرتون. پيتزا آوردم واستون.
شنگول از پشت آيفون گفت: خدايي كلي آقا گرگه تغيير كردي ولي هنوز يه چيزي كم داري. ميدوني چيه.
- نه به جون شما خسته شدم، چقدر شما منو اذيت ميكنيد. بگو دوباره بايد چيكار كنم.
- اصلاً هيچي، مگه ما گفتيم اين كار رو انجام بده. خوب قيافت تابلوئه. بايد يه كاري كني ما نفهميم. اصلاً هر كاري دلت ميخواد بكن من ديگه هيچي نميگم.
- نه شنگول جان بگو عزيزم. بگو از كجا فهميدي من مادرتون نيستم.
- آخه تو قبلاً مادرمون رو ديدي، اونم قبلاً مثل تو شكمش چاق بود. اما الان رفته چربي اضافي شكمش رو با ليبوساكشن از بين برده.
- چيچي ساكشن؟
- يادداشت كن يادت نره. ليبوساكشن.
بله. گرگ رفت تا چربيهاي اضافي شكمش رو به دست جراحان بده تا اونا رو از بين ببرند. و بعد از چند ساعت دوباره برگشت و زنگ زد:
- سلام، سلام. منم، منم، مادرتون. پيتزا آوردم واستون.
شنگول و منگول و حبه انگور از پشت آيفون گفتند: سلام مامان جون. واسا الان در رو باز ميكنيم.
شما چي فكر ميكنيد. حتماً فكر ميكنيد اون سه تا بزغاله به سزاي بازي بچهگانشون و سر كار گذاشتن يك گرگ محترم رسيدند. اما نه، اونا بازم گرگ رو سر كار گذاشته بودند. چند دقيقه بعد گرگ دوباره زنگ زد.
- چي شد بچهها مامان هنوز پشت دره.
- اِ مامان ببخشيد. در باز نشد. راستي مامان پشت سرت رو نگاه كن.
گرگ برگشت و ديد يه مأمور نيروي انتظامي پشت سرش واستاده. مأمور گفت:
- لطفاً كارت شناسايي.
- اِوا خدا مرگم بده. كارت برا چي. اينجا خونة منه.
- گفتم كارت شناسايي.
گرگ بيچاره كارتش رو نشون داد و اونو به جرم اينكه لباس مبدل زنانه پوشيده و خودش رو به شكل زنها درآورده دستگير كردند و بردند.
روشهاي مبارزه با آدمهاي استرسزا
گاهي اوقات براي شما هم پيش ميآيد كه كسي براي شما استرس ايجاد ميكند. در اين حالت شما هم ميتوانيد استرس را از بين ببريد و هم عامل استرسزا. البته پيشنهاد ما و تيم علمي و روانشناسي مجله صبح جوان از سر راه برداشتن عامل استرسزا است. اما از بين بردن عامل استرسزا به روشهاي گوناگون انجام ميشود.
1. روش اوا تو چقدر بدي:
اين نوع از سر راه برداشتن عامل استرسزا مخصوص گروه خاصي است. در اين روش پس از ايجاد استرس شما به عامل استرسزا ميگوئيد بد و اگر عامل استرسزا باز هم سماجت كرد ميتوانيد چند بار پشت سر هم به او بگوئيد بد، بد، بد. توجه داشته باشيد كه بايد خشانت در صداي شما موج بزند. اما گاهي ممكن است عامل استرسزا با اين راهكار شما از ميدان به در نشود. پس راه حل آخر را به كار بريد. توجه داشته باشيد شما نميخواستيد از خشونت استفاده كنيد اما او شما را وادار به اينكار كرد. پس راه حل آخر را شروع كنيد. در اين مرحله از عامل استرسزا فاصله بگيريد. حداقل چند محله آن طرفتر و بعد به او فحش دهيد. مثلاً خر بيتربيت. البته شما ميتوانيد عكس عامل استرسزا را نيز به طريقي پيدا كنيد و براي آن سبيل بكشيد يا عكس او را پاره كنيد كه به علت خشونت بيش از اندازه اين روش آخر را به شما توصيه نميكنيم.
2. گفتمان
در روش گفتمان عامل استرسزا را به كافيشاپ دعوت ميكنيد و با او به گفتمان ميپردازيد. مهم نيست كه در مورد چه چيزي صحبت ميكنيد. مهم رفتن به كافيشاپ و حرف زدن است. پس تا ميتوانيد روي مخ عامل استرسزا راه برويد. بعد از نيم ساعت خواهيد ديد كه عامل استرسزا از شما عذرخواهي ميكند و تصميم ميگيرد كه از شما جدا شود. در اين روش عامل استرسزا تا چند روز گيج و منگ حرفهاي بيربط شما خواهد بود و به اصطلاح چِت ميكند.
3. فُحشمان
اين يكي از مرسومترين روشهاي برخورد با عامل استرسزا است. در اين روش شما چاك دهان خود را كمي تا قسمتي باز ميكنيد و نزديكان و خويشاوندان عامل استرسزا را به ترتيب ياد ميكنيد و آنها را مورد عنايت قرار ميدهيد. در اين روش حضور ذهن نقش مهمي دارد و شما بايد در مدت زمان كوتاهي همه خويشان و نزديكان او را بر اساس سلسله مراتب و نسبت ياد كنيد.
تحقيقات پيچيده دانشمندان نشان ميدهد مادر، خواهر و عمه از محبوبترين كساني هستند كه در اين روش از آنها ياد ميشود و عمه در اين مورد در جايگاه اول قرار دارد.
4. مُشتمان
معمولاً اين روش پس از فحشمان آغاز ميشود و اين روش كاربرديترين روش براي مقابله با عوامل استرسزا است و در اين روش آشنايي شما با سيفيجات يكي از نكاتي است كه باعث برتري شما ميشود. ما به شما توصيه ميكنيم كه حتماً روش كاشت بادمجان را فرا بگيريد. چون در اين روش آشنايي با كاشت بادمجان به شما كمك فراواني ميكند.
5. گوله كردن
شما در محاسباتتان دچار اشتباه شدهايد و به تصور اينكه از پس عامل استرسزا برخواهيد آمد با او وارد مشتمان شدهايد اما عامل استرسزا داراي قدرت فراواني است. پس فرار را بر قرار ترجيح دهيد. از محل وقوع مشتمان گوله فرار كنيد و در برويد. در اين مرحله داشتن پاهاي پرقدرت و نفس چاق در نجات شما بسيار مؤثر است.
6. حبسمان
خوب ما مقصر نيستيم. به هر حال ممكن است در مقابله با عامل استرسزا نتوانيد خود را كنترل كنيد و ضربات سنگيني بر او وارد كنيد. در اين مواقع سر و كار شما با حبس است و اين مرحله در مبارزه با استرس را اصطلاحاً حبسمان ميگويند.
7. مُردمان
خوب به سلامتي شما به رحمت ايزدي پيوستيد تا هم عامل استرسزا از دست شما راحت شود و هم ما مجبور نباشيم به حرفهاي چرت و بيهوده خود ادامه دهيم. خدا شما را رحمت كند ولي يك چيز را فراموش نكنيد. در مرحله مردمان ديگر دچار استرس نميشويد و به قول شاعر:
خوابيدي بدون لالايي و قصه بگير آسوده بخواب بيدرد و غصه
نويسنده: انجمن زنان مرد ضايع كن
1. ميدانيد چرا اصولاً مردان داراي وجدان پاكي هستند؟
پاسخ ساده است، چون هيچگاه از آن استفاده نميكنند.
2. شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟
در مورد هر دو آنها نميتوان يك كلمه از حرفها را باور كرد.
3. به يك مرد با نصف مغز چه ميگويند؟
با استعداد.
4. دو دليلي كه مردها به مسائل كاري خود فكر نميكنند.؟
1. فكر ندارند 2. كاري ندارند
5. آقايون لباسهايشان را چگونه دستهبندي ميكنند؟
كثيف و كثيف اما قابل پوشيدن
6. اگر يك مرد و يك زن با هم از ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند كداميك زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چون آقا هنوز بالاي ساختمان است و مردن همسرش را با لذت تماشا ميكند.
7. نازكترين كتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي كه مردان در مورد زنان ميدانند.
8. چرا روانكاوي مردان سريعتر از زنان است؟
چون روانكاوي مردان مانند گشتن به دنبال يك شيئي در اتاق خالي است.
9. فرق بين اوراق (سهام) بهادار با مردها در چيست؟
اولي ممكن است رشد كند اما دومي هرگز.
10. يك مرد خانواده دوست، درستكار، صادق، باهوش چه مردي است؟
شما اساساً دچار اشتباه هستيد چون همچين مردي وجود ندارد.
11. چرا مردان نيمي از زندگي خود را با بحران سپري ميكنند.؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي در دوران نوجواني به سر ميبرند.
12. شباهت يك مرد با ماشين چمنزني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به كار ميافتند، در هنگام كار سر و صداي زيادي ايجاد ميكنند و در عين حال نميتوانند به درستي كار انجام دهند.
13. اولين فكر يك مرد بعد از ازدواج با يك زن چيست؟
چگونه همسرم را طلاق دهم و دوباره ازدواج كنم.
اين هم رازهايي در مورد بانوان گرامي...!
نويسنده: انجمن دفاع از حقوق مردان زن ذليل
1. مردان از ديدگاه زنان دو دستهاند:
1. مردان ثروتمند 2. مرداني كه ثروتمند نيستند (البته اينها به درد لاي جرز ميخورند)
2. يك خواستگار مناسب از ديد خانمها كسي است كه:
1. زشت باشد 2. بيسواد باشد 3. خشن باشد 4. از آداب معاشرت چيزي نداند
3. يك خواستگار بيخود از ديد خانمها كسي است كه:
1. خوش تيپ باشد 2. مدارك عالي تحصيل داشته باشد 3. مهربان و با احساس باشد
4. از خانواده با فرهنگ و اصيلي باشد 5. اما پولدار نباشد
4. دانشمند مورد علاقه خانمها
الكساندر گراهام بل مخترع تلفن.
5. يك زن كم حرف، چگونه زني است؟
اين زن يك زن لال است.
6. كتاب مورد علاقه خانمها؟
چگونه ميتوان يك مرد پولدار را راضي به ازدواج كرد.
7. مهمترين آدمهاي دنيا چه كساني هستند؟ (البته از ديد خانمها)
جراحان بيني، متخصصان لاغري، آرايشگاه زيبايي، چون بدون اينها زندگي ممكن نيست.
8. شباهت رستم با زن خوب در چيست؟
هر دو موجودات افسانهاي هستند.
9. فرق بين مرگ موش و يك زن چيست؟
مرگ موش آدم را خيلي سريع به آن دنيا ميفرستد اما يك زن آدم را زجركش ميكند و بعد به آن دنيا ميفرستد.
10. مهمترين سؤال كشف نشده زنان در مورد مردان؟
چرا مردان عمر طولاني دارند و نميميرند.
11. زنان براي اولين بار كي خوشحال شدند؟
زماني كه يك زن اوليه توانست از زن همسايه غارنشين خود نزد همسايه ديگرش غيبت كند.
12. از ديد زنان مردان چه خصوصيات مثبتي دارند؟
1. آنها ميتوانند بارهاي سنگين را جا به جا كنند.
2. آنها ميتوانند كارهاي سخت و فني منزل را انجام دهند.
3. آن ها ميتوانند به جاي ماشين ظرفشويي عمل كنند.
4. آنها ميتوانند وسيله پر زدن آنها باشند.
5. آنها در شنيدن غم تبحر فراواني دارند.
6. آنها سوژه خوبي براي غيبت كردن هستند.
13. از ديد زنان مردان چه خصوصيت منفي دارند؟
اينكه آنها مرد هستند.
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
نوشته: مهدي حاجي بيگي
این مطلب همان مطلبی است که تو جشنواره مطبوعات امسال باعث شد که من در رشته طنز مکتوب رتبه دوم رو بدست میارم .راستی خیلی از دوستان پرسیده بودند که چرا دیگه وبلاگ رو به روز نمی کنم .باید بگم به خدا خیلی گرفتارم اما سعی میکنم جمعه ها حتما سر بزنم .راستی در حال حاضر من تو مجله طنز و کاریکاتور مطلب مینویسم این ماهنامه جالب رو حتما بگیرید شماره جدیدش تا چند روز دیگه منتشر میشه.خداحافظ
داستان ما، داستان يك نويسنده معلومالحال است كه رسالت نويسندگي خود را فراموش كرده و با گرفتن پول چاي داستانهاي مشهور را به نفع صاحبان حق و حساب تغيير ميدهد. البته شما خوب ميدانيد كه اساساً اين گونه اعمال در مملكت ما وجود ندارد و مشخص نيست اين نويسنده فاسد از كجا پيدا شده است. البته عدهاي معتقدند او به احتمال فراوان ايراني نيست، چون اگر ايراني بود كه نميدانست زيرميزي چيست. در مورد سلامت مردم ايران همين بس كه شايعه شده كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي ميخواهد اين واژه حق و حساب را از لغتنامه فارسي حذف كند، زيرا آنها ميگويند وقتي يك واژه هيچوقت مورد استفاده عملي و يا كلامي مردم قرار نميگيرد، چرا فضاي لغتنامه را بيخود اشغال كند. به هر حال داشتيم از نويسنده مورد نظر ميگفتيم كه چگونه با گرفتن پول زور در داستانهاي معروف دست ميبرد. البته مشتريان اين نويسنده آدمهاي معمولي نيستند و بيشتر گروههاي سياسي و اجتماعي هستند كه براي منافع خود از نويسنده ميخواهند كه داستانها را تغيير دهد.
ما در هر شماره نمونهاي از اين داستانها را چاپ ميكنيم. البته خداي ناكرده يك زمان فكر نكنيد ما اين كار را بدون اجازه انجام ميدهيم، هرگز. چون ما آدمهاي قانونمندي هستيم و به همين دليل با پرداخت مبلغ قابل توجهي به اين نويسنده اجازه چاپ داستانهاي او به دست آوردهايم. البته به او قول دادهايم كه نام گروههاي سفارش دهنده را در ابتداي داستان ننويسيم. اميدواريم متوجه سفارش دهندگان اين داستانها را شناسايي كنيد. براي اين شماره داستان پترس فداكار را در چند روايت كه مربوط به هر گروه است، چاپ ميكنيم.
روايت اول
يك شب پترس در حال رفتن به منزل بود كه مردي را ديد كه در حال سوراخ كردن سد شهر است. پترس تا اين صحنه را ديد، از كار مرد عصباني شده، دوان دوان به سوي او رفت و گفت: آخر مرد حسابي مگر سد متعلق به تو يك نفر است. اين سد متعلق به همه مردم شهر است و بايد همه مردم به يك اندازه از آن استفاده كنند. نكند تو يك رانتخوار هستي كه ميخواهي از سد استفاده شخصي كني. من جلوي تو خواهم ايستاد و تو را به مردم شهر معرفي ميكنم ضمن آنكه اين سد را نيز به تساوي بين مردم تقسيم ميكنم.
پترس شبانه مردم شهر را جمع كرد و به آنها گفت كه همه آنها حق دارند از سد به يك اندازه استفاده كنند و اين يعني عدالت. پترس به مردم شهر قول داد كه عدالت را در شهر حاكم كند. بعد از سخنراني پرشور، پترس خود شخصاً وارد كار شد و شروع كرد به تقسيم كردن سد ميان مردم. پترس به هر كدام از افراد شهر يك بلوك از سد را داد تا آنها به دلخواه از آن استفاده كنند. صبح روز بعد همه شهر يك قسمت از سد را داشتند. البته به دليل اينكه ديگر سدي وجود نداشت، شهر به زير آب رفت. اما بعدها مجسمه پترس را به عنوان سمبل عدالت ساختند و در ميدان شهر گذاشتند. زيرا او تنها فرد عدالتخواه و فداكار شهر بود. بله اين بود داستان پترس فداكار و در ضمن عدالتخواه.
روايت دوم
پترس يك جوان روشنفكر و تحصيلكرده هلندي بود. يك شب پترس از يكي از ميتينگهاي سياسي باز ميگشت كه ديد فردي در حال سوراخ كردن ديوار سد است. پترس جلو رفت و آرام به پشت او زد. مرد با ترس برگشت و خواست فرار كند. اما پترس مرد را آرام كرد و به او گفت كه او اهل خشونت نيست و اهل گفتمان است. پترس با مرد وارد گفتمان شد و براي او توضيح داد كه اگر مشكلي دارد، بايد به شكل قانونمند وارد عمل شويد و از تخريب و روشهاي خشونتآميز فاصله بگيريد. پترس آن شب تا صبح با مرد گفت و گو كرد و از افكار و ايدههاي خود براي او توضيح داد. فرداي آن روز تمام شهر به زير آب رفت، زيرا در لحظاتي كه پترس مشغول گفتمان با آن مرد بود، دوستان او وارد عمل شده بودند و در جاهاي ديگر سد حفرههايي به مراتب بزرگتر ايجاد كرده بودند كه منجر به تخريب سد شده بود. بله شهر قصه ما به زير آب رفت، اما مجسمه پترس را به عنوان سمبل گفتمان ساختند و آن را در ميدان شهر نصب كردند، چون او هيچگاه حاضر نشد گفتمان را به مشتمان ترجيح دهد، حتي اگر به قيمت تخريب سد باشد.
روايت سوم
پترس قصه ما رئيس سازمان حفاظت از سدهاي يكي از شهرهاي هلند بود. يك شب پترس در حال گشتزني در اطراف سد بود كه ديد يك نفر در حال خراب كردن سد است. پترس سريع مرد را دستگير كرد و پرسيد: اسم تو چيست؟ مرد جواب داد: اسم من برانكو است. پترس پرسيد: اينجا چه ميكني؟ برانكو پاسخ داد كه: من مسئول حفاظت از اين قسمت از سد هستم و در حال انجام دادن كارم هستم. پترس پرسيد: تو را چه كسي استخدام كرده؟ برانكو جواب داد: پترس قبلي من را استخدام كرده است. پترس عصباني شد و فرياد زد: اصلاً چه معني داره براي حفاظت سد از نيروهاي خارجي استفاده شود. افراد اين شهر دانش بيشتري از امثال تو دارند. پترس بلافاصله برانكو را راهي وطن خود كرد و به جاي آن يك ژنرال وطني را جايگزين او كرد. ژنرال هم شروع به سوراخ كردن سد كرد. ژنرال آنقدر در كارش موفق بود كه تا فردا صبح كاري كرد كه حفرهاي بزرگ در سد ايجاد شود و به همين دليل سد فرو ريخت. راز موفقيت ژنرال در اين بود كه او يك تيم حرفهاي آناليز داشت كه ايجاد سوراخ در سد را براي او آناليز ميكردند. با فرو ريختن سد شهر به زير آب رفت. بعدها مردم شهر مجسمه پترس را به دليل استفاده از نيروهاي بومي ساختند و از او به عنوان سمبل ميهنپرستي در شهر نام ميبردند. اگرچه پترس فراموش كرده بود، بايد كسي را بگذارد كه از سد محافظت كند نه اينكه مانند برانكو سد را سوراخ كند، به هر حال به دليل حس وطنپرستي او را پترس فداكار و ميهنپرست ناميدند.
روايت چهارم
پترس يك جوان ساده و معمولي هلندي بود كه البته بعضي چيزها برايش بسيار اهميت داشت. يك شب پترس در حال رفتن به خانه بود كه ناگهان از كنار سد صدايي شنيد. پترس به صدا توجه كرد و ديد اي دل غافل، يكي از عوامل نفوذي غرب در حال شبيخون است و با ايجاد حفره قصد دارد سد را تخريب كند. پترس كه ميديد جان مردم شهر در خطر است و در ضمن شهر مورد شبيخون قرار گرفته است، سريع خطر را احساس و به سرعت به طرف خانه رفت. او جيپ پدرش را برداشت و به طرف سد حركت كرد. پترس تصميم خود را گرفته بود. چند لحظه بعد پترس طي يك حمله سريع مرد خرابكار را زير گرفت و او را به هلاكت رساند. البته با برخورد ماشين با سد، قسمتي از سد تخريب شد، به همين دليل سد فرو ريخت و آب تمام شهر را فرا گرفت. ولي اين اتفاق در مقابل فداكاري پترس چه اهميتي داشت. مهم اين بود كه پترس اجازه نداده بود كه يك خارجي به آنها شبيخون بزند. مردم شهر در مقابل اين كار فداكارانه پترس مجسمه او را در ميدان شهر نصب كردند و اسم شهر خود را از آن زمان به بعد پترس آباد گذاشتند.
روايت پنجم
پترس يك جوان بيچاره هلندي بود كه در يكي از شهرهاي هلند زندگي ميكرد. يك شب پترس در حال رفتن به خانه بود كه ديد قسمتي از سد سوراخ شده است. پترس بلافاصله انگشت خود را درون سد كرد تا آن سوراخ باعث فرو ريختن سد نشود. پترس بيچاره تا صبح به همان وضعيت ماند، تا صبح شود و مردم به كمك او بيايند. فرداي آن روز پترس بيچاره دستگير شد. زيرا فكر ميكردند او خودش سد را سوراخ كرده است. او دو روز در زندان بود. بعد از دو روز مأموران متوجه شدند كه سوراخ كردن سد كار او نبوده است. وي از زندان آزاد شد. اما بعد توسط سازمان حفاظت از سدها به دليل تخريب سد دستگير شد. در آنجا خسارت سوراخ شدن سد را از او گرفتند و او را آزاد كردند. بعد از آن چند سازمان ديگر هم از پترس شكايت كردند و به دليل كار انجام نداده، درخواست دريافت غرامت كردند. پترس بيچاره تمام زندگي خود را فروخت تا جريمهها را پرداخت كند. بعد از آن به پترس ميگفتند پترس گاگول. چون او اگر گاگول نبود دستش را در سوراخ سد نميكرد و آرام و آهسته از كنار سد ميگذشت. چون بيش از 534 نفر از مردم آن شهر سوراخ را ديده بودند و با هوشمندي از كنار آن رد شده بودند، اما پترس كم عقل آن حركت ابلهانه را انجام داد و به همين خاطر تا پايان عمر به او پترس گاگول ميگفتند.
تذكر: ممكن است خانمهاي عزيز از ما گلايه كنند كه چرا فقط مدلهاي مردانه را توضيح داديم. براي اين عزيزان ميگوييم اولاً كه دنبال دردسر نيستيم و در ثاني در اين روزگار ديگه كسي نميدونه كه چي پسرانه است و چه چيز دخترانه، و اين مدل موها هم ميتواند مورد استفاده هر دو گروه باشد.
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
در اين شماره از من، نويسنده معلومالحال خواستهاند تا در مورد فال و طالعبيني تحقيق و كمي تا قسمتي تفحص نمايم. من هم با تشكيل يك تيم كار كشته توانستم از زير و بم طالعبيني مطلع شوم و آن را در قالب يك گزارش مبسوط و باز هم براي تنوير افكار عمومي، خصوصي، نمره، به پيشگاه خوانندگان تقديم نمايم. اميدوارم خوانندگان مجله اين گزارش را از تيم تلاشگر نويسنده معلومالحال بپذيرند. چون اساساً من و همكارانم اهل خدمت هستيم و من با همكاران عهد كردهام كه اگر به شما خدمت نكنند، حال آنها را بگيرم. چون هدف ما خدمت كردن است و لاغير.
تاريخچه طالعبيني
كاوشهاي باستان شناسان نشان ميدهد كه اولين طالعبين يك آدم غارنشين به نام كومبالا شيمبالا غازشينوف از اهالي سوماترا بوده است. كومبالا در يك باب غار اجارهاي به همراه زن و فرزندانش زندگي ميكرد. كومبالا يك روز صبح خواست ساعت 8 از خانه خارج شود كه همسرش به او گفت كه ساعت كار شكارچيان غارنشين را از ساعت 8 به ساعت 9 منتقل كردهاند تا از ترافيك صبحگاهي جنگل كاسته شود. كومبالا صبر كرد و ساعت 9 به دنبال يك لقمه شكار آن هم از نوع حلال از غار خارج شد. كومبالاي بيچاره از بد حادثه چند لحظه بعد به پست يك دايناسور عظيمالجثه خورد. دايناسور گرسنه هم كه به دنبال يك غذاي فست فود مثل آقاي كومبالا بود، خيلي سريع او را گرفت و خواست او را بخورد اما كومبالا زرنگي كرد و به او گفت كه ميتواند آينده دايناسور را پيشبيني كند، به شرط آنكه دايناسور بگذارد كه او برود.
دايناسور كه از نوع ماده بود و در آستانه ترشيده شدن، از حرف كومبالا خوشحال شد. چون ميتوانست متوجه شود كه كدام دايناسور بخت برگشتهاي به خواستگاري او ميآيد. كومبالا از دايناسور خواست تا كف دستش را ببيند. سپس به او گفت كه به زودي نسل آنها منقرض ميشود. دايناسور كه منتظر شنيدن تاريخ پيدا شدن خواستگار بود با شنيدن حرف كومبالا عصباني شد و كومبالاي بيچاره را خورد. البته نگران خانواده آقاي كومبالا نباشيد. زيرا آقاي كومبالا بيمه بدنه بود و شركت بيمه «حَجَر كند حمايت» پول بيمه آقاي كومبالا را پرداخت كرد و همسر كومبالا هم از شر كومبالاي بيمصرف راحت شد و هم اينكه با پول بيمه بدنه شوهرش به زندگياش ادامه داد. اما بشنويد از دايناسور كه تحت تأثير سريال نرگس كه از شبكه سوماترا جنگل پخش ميشد، دچار عذاب وجدان گرديد و بعدها كه قرار شد منقرض شود، در وصيتنامه خود نوشت كه كومبالاي بيچاره چنين روزي را پيشبيني نموده و باستان شناسان از همان وصيتنامه متوجه شدند كه كومبالا يك طالعبين اوليه بوده است. باستان شناسان معتقدند كمبود خواستگار باعث پديد آمدن طالعبيني در جهان شده و از همان دوران اوليه دختران به دليل نداشتن خواستگار و پايين بودن آمار ازدواج، مشتاق بودهاند كه بدانند كه بالاخره آن سوار خوش تيپ سوار بر دايناسور بالدار كي به خواستگاري آنها خواهد آمد. اگر اين مشكل از همان ابتدا حل ميشد و مردان اوليه مثل بچه آدم به خواستگاري دختران اوليه ميرفتند، هيچگاه طالعبيني به وجود نميآمد. زيرا وقتي شوهر به راحتي پيدا شود، ديگر چه نيازي به فالگير است.
انواع طالعبيني
طالعبيني اقتصادي
در طالعبيني اقتصادي شما ميتوانيد آينده اوضاع اقتصادي كشور و جامعه را پيشبيني كنيد. در اين طالعبيني شما متوجه ميشويد كه مثلاً در ماه رمضان قرار است مرغ گران شود و به همين خاطر مقدار متنابهي مرغ خريداري ميكنيد و در اين ماه با قيمت بالا به مردم ميدهيد تا با اين كار هم خدمت مردم را رسيده باشيد و هم خدمتي به جيب خودتان كرده باشيد. مهمترين شرط براي فراگيري طالعبيني اقتصادي اين است كه شما بايد داراي استعداد آقازاده بودن باشيد. اگر شما چنين استعدادي داريد خيلي سريع ميتوانيد به مدارج بالا و استادي برسيد. به عقيده طالعبينها اين نوع طالعبيني بهترين نوع طالعبيني است.
طالعبيني سياسي
در طالعبيني سياسي شما ميتوانيد موفقيت سياسي خوبي داشته باشيد. زيرا در اين نوع طالعبيني شما ميآموزيد كه آينده سياسي چگونه خواهد بود. در اين نوع طالعبيني رنگ به رنگ شدن خيلي مهم و حائز اهميت است. چند رنگي به شما اين اجازه را ميدهد كه با توجه به پيشبينيهايي كه داريد، هر روز به فراخور اوضاع و احوال جامعه به رنگي درآييد و از اين طريق به مدارج بالاي سياسي برسيد. در اين نوع طالعبيني شما يك روز متوجه ميشويد كه رفتن از راست بهتر است و روز ديگر به سمت چپ متمايل ميشويد و گاهي هم اهل ميانهروي خواهيد شد. پس اگر در خود قابليت تغيير رنگ را مشاهده ميكنيد، هر چه سريعتر به سراغ طالعبيني سياسي برويد.
طالعبيني هندي
مهمترين ويژگي طالعبيني هندي قدرت اين طالعبيني در پيدا كردن آدمهاي گمشده است. فلسفه پيدايش طالعبيني هندي به زمانهاي دور برميگردد. از زمانهاي گذشته مردم هند استعداد عجيبي در گم شدن داشتهاند و هنوز نيز اين ويژگي را حفظ كردهاند. اين ويژگي مردم هند و تلاش آنها براي پيدا كردن عزيزان گمشده خويش نظير برادر، مادر، خواهر، پدر، همسايه، گاو مش حسن، كره الاغ كدخدا و ... موجب گرديد تا طالعبيني هندي به وجود آيد و در طول تاريخ پيشرفت نمايد. يكي از خدمات بزرگ طالعبينان هندي، خدمت بزرگ آنان به سينماي هند است. با حضور اين طالعبيني در ابتداي فيلم كارگردان يكي از شخصيتهاي فيلم را گم ميكند و سپس با كمك طالعبين در انتهاي فيلم آن را پيدا كند. ميگويند تا پيش از پيدايش طالعبيني هندي، بازيگران بسياري در فيلمهاي هند گم شدند كه هيچوقت هم كسي آنها را پيدا نكرد. به همين خاطر طالعبينها در هند ارج و قرب فراواني دارند.
طالعبيني با قهوه يا همان فال قهوه
فال قهوه يكي از مصداقهاي تهاجم فرهنگي غرب است. در قرون اخير غربيها براي اينكه به ما شبيخون آن هم از نوع فرهنگي بزنند، تصميم گرفتند تا ما را دچار استحاله فرهنگي نمايند. آنها وقتي ديدند كه ما چاي خورهاي حرفهاي هستيم و خوردن يك ليوان چاي چقدر به ما انرژي ميدهد و ما را پر قدرت ميكند، تصميم گرفتند تا ما را از اين مايع انرژيزا محروم نمايند. به همين دليل آنها به دروغ شايع كردند كه درون فنجان قهوه آينده انسان مشخص است و بر اساس آن ميتوان آينده را پيشبيني كرد. آنها با همين ترفند كم كم ملت ما را قهوهخور كردند و باعث شدند ما از چاي آن هم از نوع ليواني آن فاصله بگيريم. ما ضمن محكوم كردن اين حركت كينه توزانه غرب از مردم ميخواهيم كه از قهوه براي فال استفاده نكنند و با اين حركت خود حال غربيها را بگيرند.
نمونه چند فال تاريخي
اين فالها از دفتر خاطرات يك فالگير پيدا شده است. البته اين فالگير چون انسان باهوشي بوده نام صاحب فالها را براي در امان ماندن از تبعات انتشار، حذف كرده است. اين فالها توسط اين فالگير زبردست در سه سالگي از چند كودك گرفته شده كه ما هم آن را عيناً براي شما چاپ ميكنيم. راستي فراموش كرديم بگوييم كه اين فالها مربوط به 3720 سال پيش است و هر گونه شباهت فالها با آدمهاي اين زمانه اتفاقي و غيرعمدي است و به ما هيچ ارتباطي ندارد.
فال كودك اول
او در آينده انسان مهمي ميشود. او يك غارنشين اوليه متعهد است كه حق و حقوق مردم برايش بسيار با اهميت بوده، به همين خاطر در پنج سالگي در صف توزيع گوشت كوپني دايناسور، با يك نفر كه نوبت را رعايت نكرده، دعوا ميكند و اجازه ضايع كردن حق آدمهاي اوليه را به او نميدهد. در هشت سالگي در مدرسه اوليه مبصر ميشود. او متوجه ميشود كه بچهها ميخ و چكش خانم معلم اوليه را كه با آن به بچهها درس ميدهد را دزديدهاند. او پس از مطلع شدن از اين اتفاق به آنان هشدار ميدهد تا چكش و ميخ خانم را پس بدهند وگرنه مجبور است اسامي آنها را در مراسم صبحگاهي اعلام كند تا آبروي آنها پيش بچهها برود. البته دوستان او هيچوقت ميخ و چكش را پس نميدهند، به همين خاطر مدرسه اوليه تعطيل ميشود.
او به نامه نگاري بسيار علاقمند است و به همين خاطر هر روز يك نامه براي آدمهاي اوليه ديگر مينويسد و از آنها ميخواهد تا آدم شوند و البته آنها هم حرف گوش ميكنند و آدمهاي اوليه خوبي ميشوند. او عامل اصلي انقراض دايناسورها است، زيرا او در آينده براي آنكه جلوي گرانفروشي قصابهاي فروشنده گوشت دايناسور را بگيرد، نسل دايناسورها را منقرض ميكند تا قصابان اوليه ديگر گوشتي نداشته باشند تا آن را گران بفروشند. به هر حال او در آينده آدم مهمي ميشود اما هيچكس متوجه نميشود او چقدر مهم است.
فال كودك دوم
او نيز در آينده انسان مهمي ميشود. او در دو سالگي حرف زدن را شروع ميكند و در چهار سالگي اولين سخنراني اوليه خود را شروع ميكند. زيرا او به گفت و گو بسيار اهميت ميدهد. در زمان او همه چيز آرام خواهد بود. او مردم قبايل مختلف اوليه را دعوت ميكند تا با هم گفت و گو كنند و با هم صحبت نمايند. بعد از صحبتهاي او چند جنگ شروع ميشود كه نشان از تأثيرگذاري طرح او است. او انسان آرامي خواهد بود و همين موضوع سبب ميشود كه آدمهاي اوليه كه كاري ندارند او را سوژه كنند و همه گرفتاريهاي انسانهاي اوليه را به او نسبت دهند. البته او در مقابل اين تهمتهاي اوليه فقط ميخندد و از آنها ميخواهد آدمهاي اوليه خوبي شوند. او بعدها به يك جزيره دوردست سفر ميكند تا با مردمان اوليه آنجا صحبت كند كه اين كار او موجب ميشود كه حتي كودكان دو ساله اوليه نيز كه تازه حرف زدن را آموختهاند، به او گير بدهند و او را يك آدم اوليه خيانتكار بنامند.
در آينده او ميتوانم اين را ببينم كه دوستانش از كنار او عبور خواهند كرد و هنگام راه رفتن از او جلوتر خواهند رفت. زيرا آنها معتقدند كه او آدم اوليه آرامي است و كند راه ميرود. البته دوستان او بعدها دچار پا درد ميشوند و متوجه ميشوند كه چرا او آرام راه ميرفت. او بعدها آدم مهمي ميشود و همه آدمهاي اوليه او را دوست خواهند داشت اما بعداً متوجه ميشوند كه در دوست داشتن او ناني در كار نيست، به همين خاطر به سراغ فرد ديگري ميروند و كم كم او فراموش ميشود. او را مسبب همه اتفاقات دنيا خواهند دانست و هر فرد تقصير را به گردن او خواهد انداخت. مهمترين ويژگي او اين است كه او آدم اوليه خوبي است و همين نكته باعث دردسر او ميشود، زيرا خوب بودن بيش از اندازه براي آدمهاي اوليه چندان دلنشين نيست.
ادامه ندارد لطفاً منتظر نشويد.
خواستيم فالهاي كودكان سوم و چهارم را هم براي شما بنويسيم كه خبر رسيد كه از اين كار جلوگيري كنيم، چون اصولاً فالگيري كار خوبي نيست و هر فردي فالگيري كند، آدم خوبي نيست. اما براي مقابله با فالگيري چه بايد كرد؟
بر روي ديوارها بنويسيم: لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان فالگيري كند.
يا بنويسيم: در صورت توقف براي فالگيري پنچر خواهيد شد.
بر روي بليطهاي اتوبوس بنويسيم: عدم فال گرفتن نشانه شخصيت شما است.
يا ميتوانيم سريال نرگس 2 را بسازيم و به جاي تبليغ براي صرفهجويي در مصرف سوخت در مورد صرفهجويي در گرفتن فال صحبت كنيم.
شرايط ازدواج جوانان را فراهم كنيم، چون با افزايش ازدواج به همان نسبت از مراجعه كنندگان به فالگيرها كاسته ميشود. به هر حال هر كاري ميشود، انجام دهيم تا جلوي فال و فالگيري گرفته شود. اما آن موقع ديگر ما سوژهاي نداريم تا در مورد آن صحبت كنيم!
چند راز فاش نشده در مورد مردان
نويسنده: انجمن زنان مرد ضايع كن
1. ميدانيد چرا اصولاً مردان داراي وجدان پاكي هستند؟
پاسخ ساده است، چون هيچگاه از آن استفاده نميكنند.
2. شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟
در مورد هر دو آنها نميتوان يك كلمه از حرفها را باور كرد.
3. به يك مرد با نصف مغز چه ميگويند؟
با استعداد.
4. دو دليلي كه مردها به مسائل كاري خود فكر نميكنند.؟
1. فكر ندارند 2. كاري ندارند
5. آقايون لباسهايشان را چگونه دستهبندي ميكنند؟
كثيف و كثيف اما قابل پوشيدن
6. اگر يك مرد و يك زن با هم از ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند كداميك زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چون آقا هنوز بالاي ساختمان است و مردن همسرش را با لذت تماشا ميكند.
7. نازكترين كتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي كه مردان در مورد زنان ميدانند.
8. چرا روانكاوي مردان سريعتر از زنان است؟
چون روانكاوي مردان مانند گشتن به دنبال يك شيئي در اتاق خالي است.
9. فرق بين اوراق (سهام) بهادار با مردها در چيست؟
اولي ممكن است رشد كند اما دومي هرگز.
10. يك مرد خانواده دوست، درستكار، صادق، باهوش چه مردي است؟
شما اساساً دچار اشتباه هستيد چون همچين مردي وجود ندارد.
11. چرا مردان نيمي از زندگي خود را با بحران سپري ميكنند.؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي در دوران نوجواني به سر ميبرند.
12. شباهت يك مرد با ماشين چمنزني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به كار ميافتند، در هنگام كار سر و صداي زيادي ايجاد ميكنند و در عين حال نميتوانند به درستي كار انجام دهند.
13. اولين فكر يك مرد بعد از ازدواج با يك زن چيست؟
چگونه همسرم را طلاق دهم و دوباره ازدواج كنم.
اين هم رازهايي در مورد بانوان گرامي...!
نويسنده: انجمن دفاع از حقوق مردان زن ذليل
1. مردان از ديدگاه زنان دو دستهاند:
1. مردان ثروتمند 2. مرداني كه ثروتمند نيستند (البته اينها به درد لاي جرز ميخورند)
2. يك خواستگار مناسب از ديد خانمها كسي است كه:
1. زشت باشد 2. بيسواد باشد 3. خشن باشد 4. از آداب معاشرت چيزي نداند
3. يك خواستگار بيخود از ديد خانمها كسي است كه:
1. خوش تيپ باشد 2. مدارك عالي تحصيل داشته باشد 3. مهربان و با احساس باشد
4. از خانواده با فرهنگ و اصيلي باشد 5. اما پولدار نباشد
4. دانشمند مورد علاقه خانمها
الكساندر گراهام بل مخترع تلفن.
5. يك زن كم حرف، چگونه زني است؟
اين زن يك زن لال است.
6. كتاب مورد علاقه خانمها؟
چگونه ميتوان يك مرد پولدار را راضي به ازدواج كرد.
7. مهمترين آدمهاي دنيا چه كساني هستند؟ (البته از ديد خانمها)
جراحان بيني، متخصصان لاغري، آرايشگاه زيبايي، چون بدون اينها زندگي ممكن نيست.
8. شباهت رستم با زن خوب در چيست؟
هر دو موجودات افسانهاي هستند.
9. فرق بين مرگ موش و يك زن چيست؟
مرگ موش آدم را خيلي سريع به آن دنيا ميفرستد اما يك زن آدم را زجركش ميكند و بعد به آن دنيا ميفرستد.
10. مهمترين سؤال كشف نشده زنان در مورد مردان؟
چرا مردان عمر طولاني دارند و نميميرند.
11. زنان براي اولين بار كي خوشحال شدند؟
زماني كه يك زن اوليه توانست از زن همسايه غارنشين خود نزد همسايه ديگرش غيبت كند.
12. از ديد زنان مردان چه خصوصيات مثبتي دارند؟
1. آنها ميتوانند بارهاي سنگين را جا به جا كنند.
2. آنها ميتوانند كارهاي سخت و فني منزل را انجام دهند.
3. آن ها ميتوانند به جاي ماشين ظرفشويي عمل كنند.
4. آنها ميتوانند وسيله پر زدن آنها باشند.
5. آنها در شنيدن غم تبحر فراواني دارند.
6. آنها سوژه خوبي براي غيبت كردن هستند.
13. از ديد زنان مردان چه خصوصيت منفي دارند؟
اينكه آنها مرد هستند.
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
نوشته:مهدی حاجی بیگی
سرانجام سریال نرگس به روايت منابع موثق
در اين شماره سردبير دوهفته نامه گلباران به نويسنده معلومالحال پول داده تا وي انتهاي داستان سريال نرگس را پيشبيني كند. سردبير معتقد است در روزهايي كه همه مجلات انتهاي سريال نرگس را حدس ميزنند، دوهفته نامه گلباران چرا بايد از اين قافله عقب بماند. آن هم در حالي كه كسي مانند نويسنده معلومالحال در دفتر مجله موجود است. به همين خاطر با توجه به تقاضاهاي بيحد و حصر ملت عزيز ايران براي آگاهي از سرانجام اين سريال در اين شماره قسمتهاي آينده سريال نرگس را براي شما مينويسيم.
قسمت شصت و پنجم
در قسمت شصت و پنجم شاهد هستيم كه بهروز از ايتاليا با پدرش تماس ميگيرد و ميگويد كه معتاد شده و به همين خاطر از شوكت ميخواهد كه عزيز را اخراج كند و او را استخدام كند. چون كه اگر قرار به معتاد بودن است، بهروز از آن آقاي معتاد، معتادتر است. شوكت پس از صحبت با بهروز به ابراهيمي ميگويد فروغ را از شمال به جنوب ببرد. ابراهيمي هم طبق معمول اين كار را انجام ميدهد. اعظم نيز قهر ميكند و اين بار به خانه آن دخترش يعني پري ميرود. احسان در اين قسمت سريال درباره قتل شقايق بيگناه شناخته ميشود و به خانه بازميگردد، اما در خانه خبري از نرگس نيست. چون نرگس يادش افتاده كه پول نسرين را كه شاگرد مسافرخانه دزديده بود، پس نگرفته است، چون در آن قسمت سريال جوگير شده و نگران حال نسرين بوده است. نسرين هم در خانه آن مرد و زن جوان جا خوش كرده و روزگار خوشي را ميگذراند.
قسمت هفتاد و پنجم
در قسمت هفتاد و پنجم بهروز بار ديگر از ايتاليا زنگ ميزند و اين بار به پدرش ميگويد كه علاوه بر معتاد بودن ايدز هم گرفته است و اگر شوكت براي او پول نفرستد، چند بيماري ديگر نظير آلزايمر، پاركينسون و تب يونجه هم خواهد گرفت. شوكت هم كه اهل كوتاه آمدن نيست به بهروز ميگويد كه هر غلطي دلش ميخواهد، بخورد. شوكت بار ديگر به ابراهيمي زنگ ميزند و ميگويد كه فروغ را از جنوب به شمال غربي ببرد. ابراهيمي كه از كارهاي شوكت شاكي شده قاط ميزند و ميگويد كه اگر شوكت بخواهد دائم به او گير دهد، پيش آقا پليسه ميرود و ميگويد آن آقاي معتاد به دستور شوكت شقايق را كشته است. شوكت هم ميترسد و ميگويد كه هر چه تو بگويي ابراهيمي عزيز. شوكت كه از رفتار ابراهيمي عصباني است به مجيد زنگ ميزند و ميگويد كه كليد مغازه را بردار و بيار. مجيد هم شاكي ميشود و ميرود به اعظم اطلاع ميدهد كه شوكت هنوز فروغ را طلاق نداده و اعظم نيز دوباره قهر ميكند و اين بار از خانه پري به خانه آن يكي دخترش ميرود. نرگس كه به دنبال گرفتن پول پيش صاحب مسافرخانه رفته با صاحب مسافرخانه دعوا ميكند. چند روز بعد صاحب مسافرخانه كشته ميشود و نرگس به عنوان متهم به قتل دستگير ميگردد. در اين قسمت نسرين باز هم در خانه آن زن و مرد جوان است و هنوز قصد پيدا شدن ندارد.
قسمت نود و پنجم
در قسمت نود و پنجم نرگس بيگناه شناخته و از زندان آزاد ميشود. نرگس وقتي به تهران ميآيد متوجه ميگردد كه به دليل غيبتهاي طولاني احسان از دست او شكايت كرده و قرار است كه او را طلاق دهد. اما دوست احسان پا در مياني ميكند و ميگويد اگر شما پنجرهها و ديوارها را عايق كنيد، در مصرف سوخت صرفهجويي ميشود. احسان از حرفهاي بيربط دوستش عصباني ميشود و تصميم ميگيرد كه دوستش را بكشد. اما متوجه ميشود كه دوستش از روي فيلمنامه اين حرفها را زده و اگر ميخواهد دستمزدش پرداخت شود، بايد اين ديالوگها پخش شود. اما بهروز در ايتاليا عضو يك گروه مافيايي و مشغول خلافهاي گنده و سنگين است. شوكت كه از تماس نگرفتن بهروز شاكي است به ابراهيمي زنگ ميزند و ميگويد بيخيال فروغ شود و براي او يك زن ديگر بگيرد. چرا كه مدتي است اعظم قهر نكرده. ابراهيمي هم به اعظم خانم زنگ ميزند و از او خواهش ميكند كه از شوكت بخواهد بيخيال او شود. اعظم خانم هم كه ميفهمد شوكت ميخواهد زن سوم بگيرد، شاكي شده و اين بار به خانه ميرود و با لگد شوكت را از خانه بيرون ميكند.
قسمت صد و پنجاهم
بهروز رئيس باند مافيايي شده است. حتماً ميپرسيد كه او ايدز داشت، پس چرا هنوز نمرده است. در مورد ايدز بايد بگوييم كه در ايتاليا هم، جواب آزمايشها عوض ميشود. در حقيقت بهروز ايدز نداشته و جواب آزمايش جابهجا شده است. نرگس در اين قسمت پيش شوكت ميرود و ميگويد كه تو باعث جدايي من و احسان شدي و به همين خاطر من تو را ميكشم. شوكت از تهديد نرگس ميترسد و به ابراهيمي زنگ ميزند و ميگويد فروغ را به تهران بياور و من را ببر شمال قايم كن. ابراهيمي كه از دست شوكت عصباني است، مرگ موش ميخورد تا خودكشي كند اما زن سابقش بر حسب اتفاق ميآيد و او را نجات ميدهد. ابراهيمي از اين كار خانمش عصباني ميشود و همسر سابقش را ميكشد و به جرم قتل دستگير ميشود. اعظم خانم در اين قسمت تصميم ميگيرد كه ديگر قهر نكند، اما كارگردان به او ميگويد كه براي آخر اين قسمت نياز به يك قهر داريم و چون اعظم خانم متخصص قهر كردن ميباشد باز هم قهر ميكند. از نسرين هم اگر بخواهيد بدانيد، بايد بگوييم بچه او الان چهار ساله است و هنوز آن زن و مرد جوان را سر كار گذاشته و در خانه آنها جا خوش كرده است.
قسمت دويست و پنجاهم
دكتر روانشناس كه نسرين در خانه آنها جا خوش كرده از دست نسرين خسته ميشود و او را به همراه دختر هفت سالهاش از خانه بيرون ميكند. در نتيجه نسرين مجبور ميشود كه به خانه قديمي خود بازگردد و ميبيند كه عمويش خانه را خراب كرده و به جاي آن برج ساخته است. عمو با ديدن نسرين خوشحال ميشود و به او يك آپارتمان ميدهد، اما به شرطي كه به نرگس چيزي نگويد. نرگس كه در به در دنبال شوكت است به ايتاليا زنگ ميزند و از بهروز ميخواهد كه چند تا خلافكار براي پيدا كردن شوكت بفرستد. اما بهروز گريه ميكند و ميگويد توبه كرده و دلش براي نسرين و دخترش تنگ شده است و ميخواهد به ايران بازگردد. نرگس كه ميبيند بهروز ميخواهد با نسرين آشتي كند به نزد احسان ميرود و او هم با احسان آشتي ميكند. شوكت هم از خانواده همسر سابق ابراهيمي رضايت ميگيرد و ابراهيمي اعدام نميشود. ابراهيمي بعد از آزادي براي تشكر از شوكت براي او يك زن ديگر ميگيرد. اعظم خانم باز هم قهر ميكند و به خانه دخترش ميرود. اما مجيد از دست مادرزنش اعظم خانم شاكي ميشود و او را از خانه بيرون ميكند. اعظم خانم هم به شوكت زنگ ميزند و شوكت مغازه را براي هشتاد و نهمين بار از مجيد پس ميگيرد.
قسمت چهارصدم
بهروز دوباره پشيمان ميشود و تصميم ميگيرد كه در همان ايتاليا بماند و با دختر عمويش ازدواج كند. شوكت وقتي اين خبر را ميشنود خوشحال شده و به ابراهيمي زنگ ميزند، اما ابراهيمي تلفن را قطع ميكند. شوكت از حركت ابراهيمي ناراحت گشته و به سراغ احسان سعيدي ميرود و سر او داد ميزند و از شركت او خارج ميشود. احسان هم تصميم ميگيرد كه نسرين را هر طور شده پيدا كند تا با اين كار حال شوكت را بگيرد. احسان به سراغ عموي نرگس و نسرين ميرود و به او ميگويد كه همه آپارتمانهاي پيش فروش او را ميخرد به شرطي كه بگويد جاي نسرين كجاست. عمو هم آپارتمانها را به احسان قالب ميكند و آدرس نسرين را به احسان نميدهد، چون به نسرين قول داده است. نسرين هم با دخترش كه در اين قسمت 13 ساله شده زندگي خوبي را سپري ميكند. اما بشنويد از مجيد كه براي سيصد و پنجاه و سومين بار مغازهاش را از شوكت پس ميگيرد و از آنجا كه مجيد اعظم خانم را در قسمتهاي قبلي از خانه خودش بيرون كرده بود، اعظم خانم از پس دادن مغازه مجيد شاكي ميشود و باز هم از شوكت قهر ميكند و اين بار براي تنوع هم كه شده به خانه نرگس ميرود.
قسمت هفتصد و بيستم
شوكت كه از طولاني شدن سريال خسته شده، تصميم ميگيرد نويسنده و كارگردان سريال را بكشد و پايان داستان را خودش بنويسد. اما از سازمان صدا و سيما به او زنگ ميزنند كه مردم سريال را دوست دارند و نبايد اين كار صورت گيرد. شوكت قبول ميكند كه با گرفتن درصدي از پول آگهيهاي قبل و وسط سريال به بازي در اين مجموعه ادامه دهد. اعظم خانم هم كه متوجه ميشود كه شوكت از سازمان پول گرفته و به او هيچ پولي نداده، از سريال قهر ميكند و به يك سريال ديگر ميرود. بهروز با دختر عمويش دعوا ميكند و با كمك يك قاچاقچي انسان به فرانسه ميرود. دختر عموي بهروز متوجه ميشود كه حامله است و به همين خاطر به دنبال بهروز ميرود تا او را پيدا كند و براي كودكش شناسنامه بگيرد. نرگس بچهدار ميشود و از آنجا كه از يافتن نسرين نااميد شده، اسم دخترش را نسرين ميگذارد تا از شر جستجوي نسرين راحت شود. اما بشنويد از ابراهيمي كه از دست شوكت فراري شده و به افغانستان ميرود اما شوكت سرنخهايي از او پيدا ميكند.
قسمت نهصد و پنجاه و هفتم
دختر نسرين در امتحان دانشگاه قبول ميشود و بر حسب اتفاق نرگس و احسان اسم او را در روزنامه آفرينش ميبينند. اما بعداً متوجه ميشوند كه اسم دختر نسرين به اشتباه در روزنامه چاپ شده است. به همين خاطر نسرين به بهروز زنگ ميزند كه براي دفاع از حقوق دخترت به ايران بيا. بهروز هم از حرفهاي نسرين متحول ميشود و به همراه زن فرانسوي خود به ايران ميآيد. در فرودگاه نسرين با ديدن همسر فرانسوي بهروز عصباني ميشود و او را ميكشد و به همين خاطر روانه زندان ميشود. بهروز از فرودگاه با خوشحالي پيش پدرش ميرود، اما ميبيند كه شوكت ورشكست گشته است. به همين خاطر دوباره از طريق مرز به صورت قاچاق به ايتاليا بازميگردد. نرگس بالاخره در زندان نسرين را پيدا ميكند و براي آنكه نسرين از زندان آزاد شود به احسان ميگويد قتل را گردن بگيرد. احسان هم جوگير شده و اين كار را انجام ميدهد. اما ابراهيمي كه از دست شوكت فراري است به دادگاه ميآيد و ميگويد كه او همسر فرانسوي بهروز را كشته. قاضي كه گيج شده است، نويسنده سريال را ميخواهد تا مشخص كند كه قاتل واقعي كيست. اما خبر ميرسد كه شوكت نويسنده سريال را گروگان گرفته و تقاضا دارد كه اعظم خانم ديگر قهر نكند. پليس از اعظم خانم ميخواهد كه ديگر قهر نكند و او نيز ميپذيرد. با آزادي نويسنده داستان باز هم قاتل مشخص نميشود، زيرا خود نويسنده هم فراموش كرده، قاتل كيست.
قسمت چهار هزار و سيصد و نود و دوم
25 سال از پخش سريال نرگس ميگذرد. شوكت براي سه هزار و هفتصد و نود و پنجمين بار سكته ميكند اما از آنجا كه خيلي پر رو است، باز هم نميميرد. مجيد و اسماعيل دامادهاي شوكت كه از نمردن شوكت و اذيتهاي او عصباني هستند، تصميم ميگيرند كه شوكت را بكشند. آنها به نرگس زنگ ميزنند و از او ميخواهند تا احسان فردا شب به فلان ساختمان بيايد. احسان كه تا به حال 35 دفعه به عنوان متهم به قتل آدمهاي مختلف در سريال دستگير شده اين بار با پليس به آن ساختمان ميرود. اما ساختمان منفجر ميشود و همه پليسها كشته ميشوند. پليس احسان را به دليل كشتن پليسها دستگير ميكند. شوكت كه متوجه ميشود اسماعيل و مجيد قصد كشتن او را داشتهاند، عصباني ميشود و باز سكته ميكند. اما براي آنكه حالش خوب شود، براي چهل و پنجمين بار ازدواج ميكند و از ابراهيمي ميخواهد كه همسر جديدش را پنهان كند. اعظم خانم اين بار قهر ميكند و به ايتاليا ميرود تا با بهروز زندگي كند. اما همسر هفتم بهروز اعظم خانم را نميپذيرد و او باز هم به خانه دخترش ميرود. دختر نسرين هم با پسري به نام بهنام ازدواج ميكند. مادر بهنام كه نامش كوكب است، با ازدواج اين دو مخالف است و سعي ميكند اين ازدواج را به هم بزند.
قسمت سي و پنج هزار و دويست و هشتاد و پنجم
كوكب خانم مادر بهنام و مادر شوهر بهار دختر نسرين تصميم ميگيرد بهنام را به خارج بفرستد. به همين خاطر به شوكت زنگ ميزند تا ببيند كه شوكت بهروز را چطوري خارج فرستاده است. شوكت از كوكب خوشش ميآيد و با او هم ازدواج ميكند و به اين ترتيب جناح شوكت و كوكب تشكيل ميشود. از آن طرف احسان كه تبرئه شده بهنام را به شركت خود ميبرد و در آنجا به او كار ميدهد. نرگس در اين قسمت باز هم نگران است ولي اين بار نگران بهار دختر نسرين. او ميكوشد تا جلوي شوكت و كوكب را بگيرد. بهروز هم از خانه همسر هفتمش قهر ميكند و با گريه ميرود تا ايدز بگيرد. ابراهيمي هم بر اثر تصادف مرگ مغزي ميشود و قلب او را به شوكت پيوند ميزنند و به اين ترتيب بالاخره ابراهيمي از سريال خارج ميشود.
قسمت نود و هفت هزار و پانصد و بيست و پنجم
نمكدون
روشهاي مبارزه با آدمهاي استرسزا
گاهي اوقات براي شما هم پيش ميآيد كه كسي براي شما استرس ايجاد ميكند. در اين حالت شما هم ميتوانيد استرس را از بين ببريد و هم عامل استرسزا. البته پيشنهاد ما و تيم علمي و روانشناسي مجله صبح جوان از سر راه برداشتن عامل استرسزا است. اما از بين بردن عامل استرسزا به روشهاي گوناگون انجام ميشود.
1. روش اوا تو چقدر بدي:
اين نوع از سر راه برداشتن عامل استرسزا مخصوص گروه خاصي است. در اين روش پس از ايجاد استرس شما به عامل استرسزا ميگوئيد بد و اگر عامل استرسزا باز هم سماجت كرد ميتوانيد چند بار پشت سر هم به او بگوئيد بد، بد، بد. توجه داشته باشيد كه بايد خشانت در صداي شما موج بزند. اما گاهي ممكن است عامل استرسزا با اين راهكار شما از ميدان به در نشود. پس راه حل آخر را به كار بريد. توجه داشته باشيد شما نميخواستيد از خشونت استفاده كنيد اما او شما را وادار به اينكار كرد. پس راه حل آخر را شروع كنيد. در اين مرحله از عامل استرسزا فاصله بگيريد. حداقل چند محله آن طرفتر و بعد به او فحش دهيد. مثلاً خر بيتربيت. البته شما ميتوانيد عكس عامل استرسزا را نيز به طريقي پيدا كنيد و براي آن سبيل بكشيد يا عكس او را پاره كنيد كه به علت خشونت بيش از اندازه اين روش آخر را به شما توصيه نميكنيم.
2. گفتمان
در روش گفتمان عامل استرسزا را به كافيشاپ دعوت ميكنيد و با او به گفتمان ميپردازيد. مهم نيست كه در مورد چه چيزي صحبت ميكنيد. مهم رفتن به كافيشاپ و حرف زدن است. پس تا ميتوانيد روي مخ عامل استرسزا راه برويد. بعد از نيم ساعت خواهيد ديد كه عامل استرسزا از شما عذرخواهي ميكند و تصميم ميگيرد كه از شما جدا شود. در اين روش عامل استرسزا تا چند روز گيج و منگ حرفهاي بيربط شما خواهد بود و به اصطلاح چِت ميكند.
3. فُحشمان
اين يكي از مرسومترين روشهاي برخورد با عامل استرسزا است. در اين روش شما چاك دهان خود را كمي تا قسمتي باز ميكنيد و نزديكان و خويشاوندان عامل استرسزا را به ترتيب ياد ميكنيد و آنها را مورد عنايت قرار ميدهيد. در اين روش حضور ذهن نقش مهمي دارد و شما بايد در مدت زمان كوتاهي همه خويشان و نزديكان او را بر اساس سلسله مراتب و نسبت ياد كنيد.
تحقيقات پيچيده دانشمندان نشان ميدهد مادر، خواهر و عمه از محبوبترين كساني هستند كه در اين روش از آنها ياد ميشود و عمه در اين مورد در جايگاه اول قرار دارد.
4. مُشتمان
معمولاً اين روش پس از فحشمان آغاز ميشود و اين روش كاربرديترين روش براي مقابله با عوامل استرسزا است و در اين روش آشنايي شما با سيفيجات يكي از نكاتي است كه باعث برتري شما ميشود. ما به شما توصيه ميكنيم كه حتماً روش كاشت بادمجان را فرا بگيريد. چون در اين روش آشنايي با كاشت بادمجان به شما كمك فراواني ميكند.
5. گوله كردن
شما در محاسباتتان دچار اشتباه شدهايد و به تصور اينكه از پس عامل استرسزا برخواهيد آمد با او وارد مشتمان شدهايد اما عامل استرسزا داراي قدرت فراواني است. پس فرار را بر قرار ترجيح دهيد. از محل وقوع مشتمان گوله فرار كنيد و در برويد. در اين مرحله داشتن پاهاي پرقدرت و نفس چاق در نجات شما بسيار مؤثر است.
6. حبسمان
خوب ما مقصر نيستيم. به هر حال ممكن است در مقابله با عامل استرسزا نتوانيد خود را كنترل كنيد و ضربات سنگيني بر او وارد كنيد. در اين مواقع سر و كار شما با حبس است و اين مرحله در مبارزه با استرس را اصطلاحاً حبسمان ميگويند.
7. مُردمان
خوب به سلامتي شما به رحمت ايزدي پيوستيد تا هم عامل استرسزا از دست شما راحت شود و هم ما مجبور نباشيم به حرفهاي چرت و بيهوده خود ادامه دهيم. خدا شما را رحمت كند ولي يك چيز را فراموش نكنيد. در مرحله مردمان ديگر دچار استرس نميشويد و به قول شاعر:
خوابيدي بدون لالايي و قصه بگير آسوده بخواب بيدرد و غصه
قلقلك
داستانهاي كهن اما امروزي
اين قسمت: خواستگاري چوپان دروغگو از تصميم كبري
نوشته: ايليا كوچكي
يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. بالا رفتيم ماست بود، پايين اومديم دوغ بود، قصه ما دروغ بود. نه صبر كنيد من اشتباه كردم اين براي آخر داستان بود. آخه ميدونيد من تازه نوشتن داستان را ياد گرفتم و به همين خاطر از اين اشتباهات پيش ميآيد. حالا آن قسمت داستان را ول كنيد. بله ميگفتم در يك دهكده كه نميدانم كجاي ايران بود، يك چوپاني بود كه اسمش چوپان دروغگو بود. خوراك چوپان دروغگو خالي بستن و چاخان گفتن بود. اما يك مدت بود كه هيچكس دروغهاي چوپان دروغگو را باور نميكرد. به هر كسي كه SMS يا ايميل ميزد و ميگفت كه عجله كنيد گرگ همه گوسفندها را خورد، هيچكس باور نميكرد و همه در جواب به او SMS ميزدند: برو عمو، خر خودتي. آخه بيچاره تو تا كي ميخواي دروغهاي تابلو بگي، بدبخت برو چهار تا جوك بيتربيتي ياد بگير و اونا رو بفرست به جاي اين SMSهاي مسخره.
وضع روحي چوپان دروغگو بسيار بد بود چون حتي گرگ هم به گله حمله نميكرد. گرگ زنگ ميزد به موبايل چوپان دروغگو ميگفت: قربون دستت چوپان جان، يه گوسفند مشتي و چاق و چله بفرست به اشتراك 215. آخه امشب مادربزرگ شنل قرمزي يعني زنم مياد خونمون. عيال ميخواد غذاي با حال درست كنه! وضعيت روحي چوپان دروغگو آنقدر بد و خراب شد كه يك روز قاط (يعني قاطي كرد) زد و اومد سراغ نويسنده داستان.
- آهاي آقاي نويسنده داستان، من ديگه از اين وضعيت خسته شدم. ناسلامتي من چوپان دروغگو هستم، هيچكس دروغهاي من را باور نميكنه، حداقل يه خورده بخنديم. زود باش يه فكري براي من بكن.
- آخه تقصير من چيه چوپان عزيز، زمونه عوض شده و ديگه كسي با دروغهاي تابلو تو نميخنده.
- ببين من به اين كارها كار ندارم. يالا يه فكري براي من بكن. وگرنه يه تلفن به بابام ميزنم كه بياد حالت رو بگيره.
- برو بابا ديگه براي من خالي نبند. مگه باباي تو كيه؟
- بابا من، مأمور مخصوص حاكم بزرگ ميتي كومان. احترام بگذار.
- برو عمو تو مثل اينكه زياد كارتون تماشا ميكني. مگه ميشه.
- حالا ميبيني. الان زنگ ميزنم تا پدرم بياد.
چوپان دروغگو زنگ زد و بعد از يك ساعت ميتي كومان و داداش كايكو به آنجا آمدند. داداش كايكو حسابي نويسنده داستان را زد و حال او را جا آورد و ميتي كومان هم نويسنده داستان را تهديد كرد كه اگر به حرفهاي فرزندخوانده او توجه نكند باز هم با داداش كايكو طرف است.
- خوب آقاي نويسنده حالت جا اومد. من كه گفتم پدرم ميتي كومانه و حالت رو ميگيره، تو گوش نكردي. حالا زود باش يه فكري براي من كن.
- آره حق با تو بود. حالا ميگي من چيكار كنم؟
- بزار يه خورده فكر كنم. آهان من ميخوام برم خواستگاري يه دختر و اونجا به خانواده اونها دروغ بگم.
- مثلاً خواستگاري كي؟
- بزار فكر كنم. آهان ميخوام برم خواستگاري كبري.
- كبري؟ كدوم كبري؟
- تو واقعاً مدرسه رفتي؟ بابا همون كبري كه تو كتاب فارسي بود. همون كه تصميم گرفت كتابش رو تو حياط نزاره تا خيس نشه.
- آخه بيانصاف، من چطور تو رو ببرم تو قصه تصميم كبري؟
- باشه نبر. منم زنگ ميزنم داداش كايكو بياد. اونوقت تو با اون حرف بزن.
- باشه قبول. بزار آدرس خونه كبري رو بهت بدم تا بري اونجا خواستگاري.
- راستي من يه اسب هم ميخوام.
- باشه تو داستان مينويسم كه تو با اسب به خواستگاري كبري رفتي.
- نه من جالي اسب لوك خوش شانس رو ميخوام.
لوك خوش شانس: ببين آقاي نويسنده من حاضر نيستم جالي اسب قشنگم رو بدم به اين يارو چوپان دروغگو. اگه ميخواد ميتونه اين سگ خنگه، بوشفك رو با خودش ببره.
چوپان دروغگو: زرشك. اين بوشفك به درد من نميخوره، اصلاً من با تو حرفي ندارم. آقاي نويسنده بايد يه فكري براي من كنه.
لوك خوش شانس: البته من يه شرط دارم، اگه آقاي نويسنده كاري كنه كه من با جودي تو سريال بابا لنگ دراز ازدواج كنم، منم اسبم جالي رو بهش ميدم.
آقاي نويسنده: واي خداي من، آخه من بدبخت چيكار كنم. چرا همه چيز به هم ريخته. باشه قبول تو جالي رو بده به اين يارو چوپان دروغگو، منم كاري ميكنم كه تو با جودي ازدواج كني.
چوپان دروغگو: چي گفتي يارو؟ منظورت من بودم؟
آقاي نويسنده: نه بابا منظورم خودم بودم. من باشم كه ديگه داستان ننويسم. حالا لطفاً سوار اين جالي شو و برو خواستگاري كبري.
چوپان دروغگو: راستي من يه سگ هم ميخوام. آخه ميدوني اين روزها داشتن سگ مد شده.
آقاي نويسنده: خوب همين بوشفك رو بردار ببر.
چوپان دروغگو: اين كه بدتر آبروي من رو ميبره. من سگ استرلينگ رو ميخوام. همون كه اسمش وُزر بود.
آقاي نويسنده: اي خدا من رو بكش از دست اينها راحت كن. بابا آخه چه فرقي ميكنه. سگ، سگه ديگه.
چوپان دروغگو: نه آقاجون فرق ميكنه و من بدون سگ استرلينگ جايي نميرم.
استرلينگ: صبر كنيد. من سگم رو دوست دارم و اون رو به هيچكس نميدهم. مگه به يه شرط!
چوپان دروغگو: به چه شرطي؟
استرلينگ: به شرط اينكه پرين سريال باخانمان با من ازدواج كنه.
چوپان دروغگو: باشه به آقاي نويسنده ميگم كه كارت رو رديف كنه.
آقاي نويسنده: چي براي خودتون ميبريد و ميدوزيد. بابا يه خورده هم به من بيچاره فكر كنيد. شما همه داستانها رو به هم ريختيد. به خدا بقيه نويسندهها از دست من شاكي ميشوند. ببينيد حالا من كي گفتم.
چوپان دروغگو: نه نويسنده خوبم، هيچي نميشه. تو خودت رو ناراحت نكن. فقط اين سگ استرلينگ رو بده به ما تا ما بريم سراغ كار و زندگيمون.
آقاي نويسنده: سگ رو بگيري، از اينجا ميري. بابا شهر قصهها به هم ريخته، زودتر برو.
خلاصه چوپان دروغگو سوار بر جالي اسب لوك خوش شانس شد و همراه با وُزر سگ استرلينگ به طرف خانه كبري حركت كرد. البته طبق معمول بوشفك كه فكر ميكرد كه چوپان دروغگو همان لوك خوش شانس است به دنبال آنها راه افتاد. پس از چند روز بالاخره آنها به درب خانه كبري رسيدند. چوپان دروغگو همانطور كه سوار بر اسب بود زنگ در خانه را به صدا درآورد. صدايي از پشت آيفون تصويري گفت: بله بفرماييد.
- چوپان دروغگو هستم.
- امرتون رو بفرماييد.
- براي امر خير مزاحم شدم.
- واي مامان، بالاخره خواستگار من با اسب سفيد اومد، مامان بدو بيا ببينش.
بله درست حدس زديد. كسي كه جواب آيفون را داد همان كبري بود كه حالا براي خودش خانم بزرگي شده است. اون چوپان دروغگو را سوار بر جالي، اسب سفيد ديد و خوشحال شد و از فرط خوشحالي غش كرد. آخه ميدانيد در شهر قصهها هم ازدواج كم صورت ميگيرد و دخترهاي شهر قصه همگي در آستانه ترشي انداختن هستند و به همين خاطر كبري از پيدا شدن خواستگار بسيار خوشحال شد.
به هر حال خانواده كبري، چوپان دروغگو را به داخل خانه دعوت كردند. چوپان دروغگو جالي را در كنار ماكسيماي باباي كبري پارك كرد و همراه با سگش وُزِر به داخل خانه رفت. البته بوشفك در حياط ماند و با سگ كبري اينها كه از قضا آشنا بود شروع به بازي كرد. سگ خانه كبري اينها سگي نبود جز بِل، سگ سباستين!
چوپان دروغگو به داخل خانه رفت و آنجا منتظر شد تا پدر كبري از سر كار به خانه باز گردد تا مراسم خواستگاري شروع شود. در همان لحظات بود كه يك نفر ديگر هم براي خواستگاري به درب خانه آنها آمد. خواستگار ديگر كبري بابا لنگ دراز بود. بابا لنگ دراز كه قرار بود با جودي عروسي كند در آستانه عروسي با جودي دچار اختلاف شده بود و در نتيجه آنها باهم ازدواج نكردند. بابا لنگ دراز از آشنايان خود تعريف كبري را شنيده بود و به همين خاطر رنج سفر طولاني را به جان خريده بود و براي خواستگاري به خانه كبري آمده بود. البته اين از بدشانسي چوپان دروغگو است. آخر همانطور كه گفتم در شهر قصهها ازدواج كم صورت ميگيرد و معلوم نبود چرا يك دفعه براي كبري دو خواستگار آن هم، همزمان پيدا شده بود. چوپان دروغگو از ديدن بابا لنگ دراز به شدت عصباني شد و به دستشويي رفت و شماره موبايل آقاي نويسنده را گرفت و شروع كرد به داد و بيداد:
- اوهوي نويسنده، اين يارو اينجا چيكار ميكنه؟
- اولاً سلام. بعدشم منظورت كيه؟ اصلاً تو الان كجا هستي؟
- من الان تو دستشويي هستم.
- تو قرار بود بري خواستگاري، پس چرا سر از دستشويي درآوردي.
- بابا خنگ خدا، من الان تو دستشويي خونه كبري اينا هستم.
- چقدر بهت گفتم اين همه چايي نخور. هنوز نرسيده راه افتادي رفتي دستشويي. زود بيا بيرون. الان اونا ميگن چه داماد بيادبي.
- چرا حرف مفت ميزني. من ميگم اين مرتيكه اينجا چيكار ميكنه؟
- منظورت كيه؟
- همين يارو بابا لنگ دراز.
- من خبر ندارم. مگه اونم اونجاست؟
- خودت رو به اون راه نزن، مگه ميشه بدون تصميم تو اون از اينجا سر در بياره. من كه ميدونم اين كار تو بوده. حالا ببين اگه ندادم داداش كايكو روزگارت رو سياه كنه.
- صبر كن، آره كار من بوده اما چاره نداشتم. ميدوني وضع مالي من حسابي خراب بود. اينم كه وضعش توپه. به من پيشنهاد كرد كه ازش پول بگيرم و اون رو بفرستم خواستگاري كبري. باور كن به خاطر بيپولي خانمم ميخواد از من طلاق بگيره. من هيچ چارهاي نداشتم.
- حالا ميگي من چه غلطي بكنم؟
- ببين تو فقط بايد دروغ بگي. اصلاً تو مگه كمبود دروغ پيدا نكرده بودي؟ حالا بهترين فرصته. من بهت كمك ميكنم، تو فقط به حرفهاي من گوش كن، بقيه كارها با من.
ادامه اين داستان رو اول ماه بعد يعني اول شهريور ماه در شماره بعد بخوانيد.
داستانهاي ساختمان 58
اين قسمت: ترانه ساختمان 58
جلسه خرداد ماه ساختمان 58 چند روز پيش برگزار شد. موضوع اين جلسه تصميمگيري براي ساخت يك آهنگ براي ساختمان 58 بود. اهالي ساختمان وقتي شنيدند كه قرار است براي تيم ملي فوتبال در جام جهاني يك آهنگ ساخته شود، گفتند كه ما هم بايد براي ساختمان 58 يك آهنگ بسازيم و جلسه اين ماه هم پيرامون اين موضوع برگزار شد.
آقاجون فرخ: سلام به همه. چون وقت نداريم و من هم خوابم مياد بدون مقدمه ميرويم سر اصل مطلب. در اين جلسه ميخواهيم براي ساختمان عزيز و دوست داشتني خودمون يك سرود يا ترانه بسازيم.
عمو سعيد: آقاجون من با ترانه مخالفم. ترانه كلي مشكل داره. اون از برگزاري عيد نوروز و اين هم حالا كه ميخواهيد براي ساختمان ترانه بسازيد. حتماً فردا هم تصميم ميگيريد كه در ساختمان يك سينما درست كنيد و مثلاً فيلم اين پسره گلزار رو نمايش بديد.
آبجي نگار: آي گفتي عمو سعيد. كاش تو ساختمون ما سينما داشتيم. اونوقت من مجبور نبودم براي ديدن هشتمين بار فيلم آتش بس و مملي جون كلي راه تا سينما برم. بعدشم يه بار نشد ما كاري بخواهيم انجام بديم، اين عمو سعيد گير نده.
بابا حميد: دخترم زشته، گير نده يعني چه؟ كسي به عموش از اين حرفها ميزنه؟ حداقل به جاي گير نده بگو اشكال نگيره. اين خيلي بهتره.
دايي جواد: اي بابا آق حميد. شما هم گير داديد به اين گير دادن. بابا بيخيال بشيد و بريد سر اصل مطلب.
آبجي نگار: دايي من خودم يه شعر در مورد ساختمان 58 گفتم كه با اجازه همه ميخوام بخونم.
مامان بزرگ: بگو مادرجان، بگو. فقط شعرت غمگين نباشه.
آبجي نگار: مامان بزرگ اتفاقاً ترانه من شادِ شاده گوش كنيد.
آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم روي تو خاك نشينه قربون اون شكلت برم
پاشو باز با من برقص، تا گل بريزم زير پات تا به آتيش بكشي كوچه رو با دلبريات
ساختمون 58 بايد برقصه، ساختمون 58 بايد برقصه
عمو سعيد: ديديد گفتم كه ترانه سرمنشأ همه مشكلات اخلاقيه. داداش حميد بيا ببين دخترت چه شعري گفته.
بابا حميد: راست ميگه دختر، يعني چي پاشو با من برقص، منظورت كيه، تو ميخواي با كي برقصي.
عمو سعيد: داداش نگو رقص، بگو حركات موزون تا كمي از مشكل اخلاقيش كم بشه.
آبجي نگار: منظور من از اين شعر خطاب به ساختمان 58 بود. وقتي ميگم آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم يعني ظاهر ساختمان ما خيلي قشنگه.
دايي جواد: دايي درسته كه ساختمون ما ايول داره ولي فكرش رو بكن اگه اين ساختمون بخواد برقصه كه فاتحه ما همه خونده است. من ميگم اگه كسي شعر ديگه داره اون بخونه.
مامان بزرگ ملوك: من يه ترانه خوب بلدم بگم.
دايي جواد: ايول ننه خودم. بگو ننه، بگو.
مامان بزرگ ملوك:
من عاشق رنگ شيشههاتم من عاشق ظاهر قشنگ دلرباتم
اون در ورودي و به ياد آجراتم من زنده و من عاشق اين ساختمانم
ظاهرت كاكل زري با نماي مرمري
ساكنينت مهربون با صفا تو خونمون
عمه شوكت: اين ترانه چقدر آشناست. من يه جا اين رو شنيدم.
مامان بزرگ ملوك: شوكت خانم چه حرفهايي ميزني مادر، اگر هم اين ترانه رو جايي شنيدي حتماً كسي اين رو از من دزديده. اگه اسمش رو ميدوني بگو تا برم از دستش شكايت كنم.
آقاجون فرخ: ملوك خانم ما كه هالو نيستيم. من خودم ديروز اين آهنگ رو از ماهواره پسرم سعيد شنيدم. يه پيرمرده داشت اين آهنگ رو ميخوند و كلي دختر بيحيا داشتند حركات موزون انجام ميدادند.
عمو سعيد: البته به همه بگم كه آقاجون من موقع حركات موزون اون دخترها چشماش بسته بود.
زندايي فهيمه: خود شما چي آقا سعيد؟
عمو سعيد: من اصولاً اين مواقع خوابم و هيچي تماشا نميكنم. البته تو خواب يه چيزايي ديدم اما خوب تو خواب اشكال نداره.
آقاجون فرخ: دروغ نگو پسر تو خودت رو به خواب زده بودي و از زير پتو ميديدي. اون من بودم كه خواب بودم.
دايي جواد: آخه ننه تو ترانه ميخواستي به پسرت ميگفتي، چرا ميري ترانه مردم رو ميدزدي. بابا ناسلامتي ما تو اين محل آبرو داريم. اين ترانه رو از هر كي دزديدي برو زود پس بده تا با مأمور نيومدن دم خونه.
آقاجون فرخ: شما هيچ كدوم عرضه گفتن ترانه براي ساختمان 58 را نداريد، بذاريد يه شعري كه خودم گفتم رو براتون بخونم تا كيف كنيد.
ميبينمت تو اين گذري دل رو هر جا بخواي ميبري
با اين ظاهر خوشگل تو من و ميكشي با اين دلبري
امان از اون نما از اون قد و بالا
ببين چطور دلم گير كرده برات
ميگم به جون تو ميخرم من تو رو
ميگي جون خودت گرونم واسه تو
اي ساختمون كجا كجا دوستت دارم به خدا، دوستت دارم به خدا
عمو سعيد: آقاجون دست شما درد نكنه. اين ترانه كه آخره ابتذاله. بابا صد دفعه گفتم ترانه به درد ساختمان ما نميخوره. ما بايد يه شعر پر محتوا و اخلاقي براي ساختمان 58 بگيم.
بابا حميد: داداش من يه شعر توپ و اخلاقي و پر از محتوا براي ساختمون گفتم گوش كنيد.
ما همونيم كه ميتونيم پشت بوم خونه رو با قيرا ايزوگام كنيم ما رو دست كم نگير
ما همونيم كه ميتونيم كف اين ساختمون با سراميكا كف پوشش كنيم ما رو دست كم نگير، نه ما رو دست كم نگير
خاله سيمين: اصلاً اين شعرا به درد نميخوره. الان مد شده كه دو زبونه ترانه بخونند. مثلاً فارسي با تركي. يا فارسي با عربي.
زن عمو سعيد: آره راست ميگه. ميتونيم به اين شاطر نانوايي ببري بگيم بياد قسمتهاي تركي ترانه رو اجرا كنه.
خاله سيمين: آره خيلي جالب ميشه، من شعرش رو هم گفتم گوش كنيد.
بي تو هرگز با تو عمري
راضي نشو به رفتنم بدون كه عاشقت منم بي تو ميميرم
اي ساختمون خوشگلم فداي تو كه من بشم بزار بمونم بي تو ميميرم
دايي جواد: نه آبجي سيمين اين شعر زياد با حال نيست. شعر بايد با صفا و با معنا باشه.
عمو سعيد: آفرين. منم يه ساعت همين رو ميگم. بابا ما بايد به دنبال موسيقي معناگرا باشيم مثل سينما كه معناگرا داريم.
دايي جواد: البته آق سعيد به ما لطف دارن، اما ما زياد تو نخ معناگرا نيستيم و براي دل خودمون يه وقتايي شعر ميگيم. اين شعرم چاكرتون براي گل روي ساختمون مشتي خودمون گفته.
پارسال باهم دسته جمعي رفته بوديم دنبال خونه برگشتني يه بنگاهي با صفا و با محبت
ما رو آورد تو اين كوچه نشوند كنار اين خونه عاشق اون خونه شديم
دلبسته و حيرون شديم خونمون و فروختيم اين عزيزو گرفتيم
مامان شيرين: نه داداش ديگه كي از اين آهنگها گوش ميده. الان همه دنبال آهنگهاي تند و پر سر و صدا هستند.
عمه شوكت: شيرين خانم نكنه شما هم ترانه گفتيد.
مامان شيرين: بله كه گفتم. يه ترانه به روز و بابا ميل همه جوونها.
آبجي نگار: مرسي مامان خودم، بگو مامان خانم
مامان شيرين:
تيكه تيكه كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت ذره ذره كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت
بيا تو بيا تو پهلوي من نشستن تو اينجا باشه براي من
غماتو، شكل تو، دوست دارم فداي، ساختمون 58 بشم من
عمو سعيد: حالا كه هر كي، هر كي شده بذاريد من هم يه سرود بخونم.
وقتي ميخواي بري سفر هر چي رو ميخواي با خودت ببر
اين بچه رو ببر كه نميخوام ببينم ريختشو عكس مادرت رو ببر كه حالم رو بد ميكنه
هر چي رو ميخواي ببر اما ساختمون 58 رو با خودت نبر
آخه اين ساختمون همه دارايي منه بدون او تو كوچه هميشه جاي منه
راستي اين جهزيتم با خودت ببر
زن عمو سوسن: دست شما درد نكنه آقا سعيد. حالا ديگه بر عليه من شعر ميگي. مثل اينكه يادت رفته سند خونه به نام كيه. حالا ديگه عكس مادرم رو با خودم ببرم.
عمو سعيد: نه خانم عزيز. اين فقط يك شعر معناگرا بود كه من خوندم. اصلاً منظورم شما نبود.
زن عمو سوسن: حالا كه اينطور شد منم ترانه ميخونم.
عمو سعيد: نه خانم. فراموش كرديد كه خوندن زن غيرقانونيه.
زن عمو سوسن: خوب با آواز نميخونم. دكلمه كه ميتونم كنم.
آقاجون فرخ: حق با عروس گلمه، با دكلمه ميتونه بخونه و مشكل هم نداره.
زن عمو سوسن:
ديگه تو چشماي من پر شده از قشنگيات
هستم من تو اين خونه ميپيچه زنگ حياط
نفسام كم ميارن اسم تو توي لحظهها
حتي توي ذهن من حك شده اسم تو برام
دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه
ديدن روي ماه تو براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه دلم واسه تو ميزنه
نماي دلنشين تو سكوت غم رو ميشكنه
زن دايي فهيمه: آق جواد اجازه ميديد من هم يه ترانه بخونم.
دايي جواد: ايول عيال شوما هم ترانه ميگيد. بخون تا همه بدونند عيال ما هم هنرمنده.
زن دايي فهيمه:
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه آره بيا اينجا بيا اينجا بيا اينجا
اونجا نه بيا بيا بيا با من باشو سر پناه من باشو چه كنم كه بي تو آوارهم
همش ميگم كه تو همه چيز من هستي دل كندن از تو براي من سخته
جاي ديگه رفتن براي من سخته ميمونم تا هميشه، پيش تو هستم
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه...
خلاصه اون شب هر كس هر چيزي به دهانش اومد به عنوان شعر و ترانه براي ديگران اجرا كرد و مثل هميشه باز هم جلسه ساختمان 58 بدون نتيجه باقي ماند. البته قرار شد كه همه اعضاي ساختمان يك آهنگ براي ساختمان 58 بخوانند و هر كدام مدعي بودند كه آهنگ آنها آهنگ رسمي ساختمان 58 است. راستي ترانه تيم ملي در جام جهاني 2006 بالاخره كدوم آهنگ شد؟ شما ميدونيد...
داستانهاي ساختمان 58
اين قسمت: ترانه ساختمان 58
جلسه خرداد ماه ساختمان 58 چند روز پيش برگزار شد. موضوع اين جلسه تصميمگيري براي ساخت يك آهنگ براي ساختمان 58 بود. اهالي ساختمان وقتي شنيدند كه قرار است براي تيم ملي فوتبال در جام جهاني يك آهنگ ساخته شود، گفتند كه ما هم بايد براي ساختمان 58 يك آهنگ بسازيم و جلسه اين ماه هم پيرامون اين موضوع برگزار شد.
آقاجون فرخ: سلام به همه. چون وقت نداريم و من هم خوابم مياد بدون مقدمه ميرويم سر اصل مطلب. در اين جلسه ميخواهيم براي ساختمان عزيز و دوست داشتني خودمون يك سرود يا ترانه بسازيم.
عمو سعيد: آقاجون من با ترانه مخالفم. ترانه كلي مشكل داره. اون از برگزاري عيد نوروز و اين هم حالا كه ميخواهيد براي ساختمان ترانه بسازيد. حتماً فردا هم تصميم ميگيريد كه در ساختمان يك سينما درست كنيد و مثلاً فيلم اين پسره گلزار رو نمايش بديد.
آبجي نگار: آي گفتي عمو سعيد. كاش تو ساختمون ما سينما داشتيم. اونوقت من مجبور نبودم براي ديدن هشتمين بار فيلم آتش بس و مملي جون كلي راه تا سينما برم. بعدشم يه بار نشد ما كاري بخواهيم انجام بديم، اين عمو سعيد گير نده.
بابا حميد: دخترم زشته، گير نده يعني چه؟ كسي به عموش از اين حرفها ميزنه؟ حداقل به جاي گير نده بگو اشكال نگيره. اين خيلي بهتره.
دايي جواد: اي بابا آق حميد. شما هم گير داديد به اين گير دادن. بابا بيخيال بشيد و بريد سر اصل مطلب.
آبجي نگار: دايي من خودم يه شعر در مورد ساختمان 58 گفتم كه با اجازه همه ميخوام بخونم.
مامان بزرگ: بگو مادرجان، بگو. فقط شعرت غمگين نباشه.
آبجي نگار: مامان بزرگ اتفاقاً ترانه من شادِ شاده گوش كنيد.
آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم روي تو خاك نشينه قربون اون شكلت برم
پاشو باز با من برقص، تا گل بريزم زير پات تا به آتيش بكشي كوچه رو با دلبريات
ساختمون 58 بايد برقصه، ساختمون 58 بايد برقصه
عمو سعيد: ديديد گفتم كه ترانه سرمنشأ همه مشكلات اخلاقيه. داداش حميد بيا ببين دخترت چه شعري گفته.
بابا حميد: راست ميگه دختر، يعني چي پاشو با من برقص، منظورت كيه، تو ميخواي با كي برقصي.
عمو سعيد: داداش نگو رقص، بگو حركات موزون تا كمي از مشكل اخلاقيش كم بشه.
آبجي نگار: منظور من از اين شعر خطاب به ساختمان 58 بود. وقتي ميگم آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم يعني ظاهر ساختمان ما خيلي قشنگه.
دايي جواد: دايي درسته كه ساختمون ما ايول داره ولي فكرش رو بكن اگه اين ساختمون بخواد برقصه كه فاتحه ما همه خونده است. من ميگم اگه كسي شعر ديگه داره اون بخونه.
مامان بزرگ ملوك: من يه ترانه خوب بلدم بگم.
دايي جواد: ايول ننه خودم. بگو ننه، بگو.
مامان بزرگ ملوك:
من عاشق رنگ شيشههاتم من عاشق ظاهر قشنگ دلرباتم
اون در ورودي و به ياد آجراتم من زنده و من عاشق اين ساختمانم
ظاهرت كاكل زري با نماي مرمري
ساكنينت مهربون با صفا تو خونمون
عمه شوكت: اين ترانه چقدر آشناست. من يه جا اين رو شنيدم.
مامان بزرگ ملوك: شوكت خانم چه حرفهايي ميزني مادر، اگر هم اين ترانه رو جايي شنيدي حتماً كسي اين رو از من دزديده. اگه اسمش رو ميدوني بگو تا برم از دستش شكايت كنم.
آقاجون فرخ: ملوك خانم ما كه هالو نيستيم. من خودم ديروز اين آهنگ رو از ماهواره پسرم سعيد شنيدم. يه پيرمرده داشت اين آهنگ رو ميخوند و كلي دختر بيحيا داشتند حركات موزون انجام ميدادند.
عمو سعيد: البته به همه بگم كه آقاجون من موقع حركات موزون اون دخترها چشماش بسته بود.
زندايي فهيمه: خود شما چي آقا سعيد؟
عمو سعيد: من اصولاً اين مواقع خوابم و هيچي تماشا نميكنم. البته تو خواب يه چيزايي ديدم اما خوب تو خواب اشكال نداره.
آقاجون فرخ: دروغ نگو پسر تو خودت رو به خواب زده بودي و از زير پتو ميديدي. اون من بودم كه خواب بودم.
دايي جواد: آخه ننه تو ترانه ميخواستي به پسرت ميگفتي، چرا ميري ترانه مردم رو ميدزدي. بابا ناسلامتي ما تو اين محل آبرو داريم. اين ترانه رو از هر كي دزديدي برو زود پس بده تا با مأمور نيومدن دم خونه.
آقاجون فرخ: شما هيچ كدوم عرضه گفتن ترانه براي ساختمان 58 را نداريد، بذاريد يه شعري كه خودم گفتم رو براتون بخونم تا كيف كنيد.
ميبينمت تو اين گذري دل رو هر جا بخواي ميبري
با اين ظاهر خوشگل تو من و ميكشي با اين دلبري
امان از اون نما از اون قد و بالا
ببين چطور دلم گير كرده برات
ميگم به جون تو ميخرم من تو رو
ميگي جون خودت گرونم واسه تو
اي ساختمون كجا كجا دوستت دارم به خدا، دوستت دارم به خدا
عمو سعيد: آقاجون دست شما درد نكنه. اين ترانه كه آخره ابتذاله. بابا صد دفعه گفتم ترانه به درد ساختمان ما نميخوره. ما بايد يه شعر پر محتوا و اخلاقي براي ساختمان 58 بگيم.
بابا حميد: داداش من يه شعر توپ و اخلاقي و پر از محتوا براي ساختمون گفتم گوش كنيد.
ما همونيم كه ميتونيم پشت بوم خونه رو با قيرا ايزوگام كنيم ما رو دست كم نگير
ما همونيم كه ميتونيم كف اين ساختمون با سراميكا كف پوشش كنيم ما رو دست كم نگير، نه ما رو دست كم نگير
خاله سيمين: اصلاً اين شعرا به درد نميخوره. الان مد شده كه دو زبونه ترانه بخونند. مثلاً فارسي با تركي. يا فارسي با عربي.
زن عمو سعيد: آره راست ميگه. ميتونيم به اين شاطر نانوايي ببري بگيم بياد قسمتهاي تركي ترانه رو اجرا كنه.
خاله سيمين: آره خيلي جالب ميشه، من شعرش رو هم گفتم گوش كنيد.
بي تو هرگز با تو عمري
راضي نشو به رفتنم بدون كه عاشقت منم بي تو ميميرم
اي ساختمون خوشگلم فداي تو كه من بشم بزار بمونم بي تو ميميرم
دايي جواد: نه آبجي سيمين اين شعر زياد با حال نيست. شعر بايد با صفا و با معنا باشه.
عمو سعيد: آفرين. منم يه ساعت همين رو ميگم. بابا ما بايد به دنبال موسيقي معناگرا باشيم مثل سينما كه معناگرا داريم.
دايي جواد: البته آق سعيد به ما لطف دارن، اما ما زياد تو نخ معناگرا نيستيم و براي دل خودمون يه وقتايي شعر ميگيم. اين شعرم چاكرتون براي گل روي ساختمون مشتي خودمون گفته.
پارسال باهم دسته جمعي رفته بوديم دنبال خونه برگشتني يه بنگاهي با صفا و با محبت
ما رو آورد تو اين كوچه نشوند كنار اين خونه عاشق اون خونه شديم
دلبسته و حيرون شديم خونمون و فروختيم اين عزيزو گرفتيم
مامان شيرين: نه داداش ديگه كي از اين آهنگها گوش ميده. الان همه دنبال آهنگهاي تند و پر سر و صدا هستند.
عمه شوكت: شيرين خانم نكنه شما هم ترانه گفتيد.
مامان شيرين: بله كه گفتم. يه ترانه به روز و بابا ميل همه جوونها.
آبجي نگار: مرسي مامان خودم، بگو مامان خانم
مامان شيرين:
تيكه تيكه كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت ذره ذره كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت
بيا تو بيا تو پهلوي من نشستن تو اينجا باشه براي من
غماتو، شكل تو، دوست دارم فداي، ساختمون 58 بشم من
عمو سعيد: حالا كه هر كي، هر كي شده بذاريد من هم يه سرود بخونم.
وقتي ميخواي بري سفر هر چي رو ميخواي با خودت ببر
اين بچه رو ببر كه نميخوام ببينم ريختشو عكس مادرت رو ببر كه حالم رو بد ميكنه
هر چي رو ميخواي ببر اما ساختمون 58 رو با خودت نبر
آخه اين ساختمون همه دارايي منه بدون او تو كوچه هميشه جاي منه
راستي اين جهزيتم با خودت ببر
زن عمو سوسن: دست شما درد نكنه آقا سعيد. حالا ديگه بر عليه من شعر ميگي. مثل اينكه يادت رفته سند خونه به نام كيه. حالا ديگه عكس مادرم رو با خودم ببرم.
عمو سعيد: نه خانم عزيز. اين فقط يك شعر معناگرا بود كه من خوندم. اصلاً منظورم شما نبود.
زن عمو سوسن: حالا كه اينطور شد منم ترانه ميخونم.
عمو سعيد: نه خانم. فراموش كرديد كه خوندن زن غيرقانونيه.
زن عمو سوسن: خوب با آواز نميخونم. دكلمه كه ميتونم كنم.
آقاجون فرخ: حق با عروس گلمه، با دكلمه ميتونه بخونه و مشكل هم نداره.
زن عمو سوسن:
ديگه تو چشماي من پر شده از قشنگيات
هستم من تو اين خونه ميپيچه زنگ حياط
نفسام كم ميارن اسم تو توي لحظهها
حتي توي ذهن من حك شده اسم تو برام
دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه
ديدن روي ماه تو براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه دلم واسه تو ميزنه
نماي دلنشين تو سكوت غم رو ميشكنه
زن دايي فهيمه: آق جواد اجازه ميديد من هم يه ترانه بخونم.
دايي جواد: ايول عيال شوما هم ترانه ميگيد. بخون تا همه بدونند عيال ما هم هنرمنده.
زن دايي فهيمه:
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه آره بيا اينجا بيا اينجا بيا اينجا
اونجا نه بيا بيا بيا با من باشو سر پناه من باشو چه كنم كه بي تو آوارهم
همش ميگم كه تو همه چيز من هستي دل كندن از تو براي من سخته
جاي ديگه رفتن براي من سخته ميمونم تا هميشه، پيش تو هستم
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه...
خلاصه اون شب هر كس هر چيزي به دهانش اومد به عنوان شعر و ترانه براي ديگران اجرا كرد و مثل هميشه باز هم جلسه ساختمان 58 بدون نتيجه باقي ماند. البته قرار شد كه همه اعضاي ساختمان يك آهنگ براي ساختمان 58 بخوانند و هر كدام مدعي بودند كه آهنگ آنها آهنگ رسمي ساختمان 58 است. راستي ترانه تيم ملي در جام جهاني 2006 بالاخره كدوم آهنگ شد؟ شما ميدونيد...
ماجراهاي آقاي شانس
اين قسمت: طلاق در اولين روز ازدواج
من آقاي شانس هستم. البته اسم و فاميل من چيز ديگري است. اما همه مرا با اين اسم ميشناسند و خوب بهتر است شما هم مرا با اين اسم بشناسيد. البته به مرور متوجه ميشويد كه چرا من آقاي شانس هستم. براي اولين قسمت از داستانهاي خودم اتفاقات روز اول ازدواجم را برايتان تعريف ميكنم. البته قول ميدهم در شمارههاي بعدي از روزگار قبل از ازدواجم نيز برايتان قصههايي نقل كنم.
صبح اولين روز ازدواجم بود. ساعت طبق معمول هر روز در ساعت 7 صبح شروع به زنگ زدن كرد. انگار او خبر نداشت كه امروز كار تعطيل است و اداره نميروم. البته فرقي نميكرد چون هر روز صبح من ساعت بيچاره را به لبة تخت ميكوبيدم تا او ساكت شود و بعد ميخوابيدم و هر روز دير سر كار ميرسيدم. آن روز اين كار را كردم اما صداي كوبيده شدن ساعت با لبة تخت با هر روز فرق ميكرد. البته ساعت ساكت شد اما كنجكاو شدم تا ببينم چرا صداي برخورد ساعت با لبه تخت فرق كرده است. چشمانم را باز كردم و ديدم واي خداي من، من ساعت را به روي صورت همسرم كوبيدهام و فراموش كردهام از امروز متأهل شدهام. همسر بيچاره من كه نميدانست چه اتفاقي افتاده است، چشمانش را ميماليد و هاج و واج به اطراف نگاه ميكرد. من سريع ساعت را پشت خودم قايم كردم و پرسيدم:
- عزيزم، سلام. صبحت بخير. ديشب خوب خوابيدي. الان چي، الان حالت خوبه؟
- آره ديشب خوب خوابيدم، اما فكر كنم داشتم خواب ميديدم كه يه چيزي خورده تو سرم، جالبه الان هم سرم درد ميكنه.
- حتماً خواب ديدي، من هم بعضي وقتها از اين خوابها ميبينم. مثلاً چند وقت پيش خواب ديدم از جايي پرت شدم. بعد بيدار شدم ديدم از تخت افتادم. اما خودت رو ناراحت نكن. الان ميرم يه قرص مسكن ميآرم تا حالت خوب بشه. ناسلامتي امروز روز اول ازدواجمونه. بايد حال هر دومون خوب باشه.
راستي تا يادم نرفته اين رو بگم كه خونهاي كه با همسرم در اون زندگي ميكنيم همون خونهاي است كه دوران مجردي من توي اون زندگي ميكردم. آخه قبل از ازدواج من چند سال مجرد زندگي ميكردم كه البته در شمارههاي بعد دليل مجرد بودنم رو نيز براتون تعريف ميكنم. بله كجاي قصه بوديم. آهان من رفتم آشپزخانه و يك قرص و يك ليوان آب آوردم تا به همسرم بدهم. نزديك رسيدن به تخت بودم كه ناگهان پايم به كيف وسايل اداره گير كرد و محكم به روي تخت پرت شدم. همسر بيچارهام كه چشمانش را بسته بود تا سرش كمي بهتر شود وقتي من به شدت به روي شكم او پرت شدم، دادي از ته دل كشيد و از حالت درازكش به حالت نشسته درآمد. من سريع خودم را از روي او بلند كردم و سعي كردم اوضاع را كمي روبهراه كنم.
- ببخشيد عزيزم، نميدونم چرا اينطوري شد. يه دفعه پام گير كرد به اين كيف لعنتي و پرت شدم روي تو. راستي چيزيت كه نشد.
همسرم كه عصباني بود به زور لبخندي زد و گفت: نه عزيزم. اتفاق خوب پيش مياد. اصلاً مهم نيست به قول خودت امروز اولين روز ازدواجمونه و نبايد خودمون رو ناراحت كنيم.
حرف همسرم را تأييد كردم. همسرم از اتاق خارج شد و من ناراحت از اينكه اولين روز ازدواج همسرم را آزرده كردهام، ناراحت و عصباني حوله كوچكم را روي شانهام انداختم و رفتم تا دست و صورتم را بشويم. تا رسيدن به دستشويي به اين فكر ميكردم كه بايد يك جوري اتفاقات صبح را از دل همسرم درآورم. به در دستشويي رسيدم، غرق افكار خود بودم كه در را هول دادم. در كمي سفت بود. احساس كردم درب دستشويي مانند هر روز گير كرده است. پس عقب رفتم و با شتاب با تنه ضربة محكمي به در دستشويي وارد كردم. در دستشويي باز شد اما در همان لحظه همسرم را ديدم كه بر روي زمين ولو شده است. همسرم پشت در دستشويي بود و با ضربه من بر روي زمين ولو شد. به او كمك كردم تا از روي زمين بلند شود. از او عذرخواهي كردم و گفتم:
- مثل اينكه قراره روزمون بد باشه ولي امروز روز اول ازدواجمونه و ما نميذاريم كه امروزمون خراب بشه.
همسرم در حالي كه از شدت عصبانيت دندانهايش را روي هم فشار ميداد حرف من رو تأييد كرد. من براي اينكه اوضاع را كمي بهتر كنم از او خواستم به حمام برود و دوش بگيرد و من هم صبحانه را آماده كنم. شايد با اينكار كمي از بار گناهان من كم ميشد. همسرم به حمام رفت و من به آشپزخانه. اما چند لحظه نگذشته بود كه صداي جيغ همسرم فضاي خانه را پر كرد. فكر كردم همسرم در حمام سوسك ديده است پس با عجله به درب حمام رفتم.
- چي شده عزيزم، سوسك ديدي؟
- نه، سوختم، آتيش گرفتم.
تازه فهميدم چي شده بود. من فراموش كرده بودم كه به همسرم بگويم جاي شير آب سرد و گرم حمام من جابهجا است و همسر بيچارهام كه نميدانسته زير دوش رفته بود و به جاي شير آب سرد، شير آب گرم را باز كرده بود.
همسرم با فرياد پرسيد:
- خوب حالا شيرها خرابه، آب حموم چرا اينقدر داغه. خوب يه خورده كمترش كن.
- عزيزم شير درجه كم و زياده آبگرمكن خراب شده. بايد آب سرد رو زياد باز كني تا آب ولرم بشه.
باز هم يك خرابكاري ديگه و همه اينها توسط من انجام شده بود. چند دقيقه گذشت و همسرم در حالي كه سر و صورتش قرمز شده بود از حمام بيرون آمد. از او خواستم كه سر ميز صبحانه بنشيند تا صبحانه را براي او آماده كنم. صبحانه را آماده كردم و من و همسرم در دو طرف ميز نشستيم. اين اولين صبحانه مشترك ما بود در زير يك سقف. خواستم مشغول خوردن صبحانه شوم كه ديدم يك مگس روي ميز بغل دست من نشسته است. احساس كردم كه اگر همسرم مگس را ببيند احساس كند كه اين خانه چقدر كثيف است. بنابراين محكم با مشت بر روي مگس كوبيدم. البته نميدانم چرا آنقدر محكم اين كار را كردم. مگس كه از من سريعتر بود در رفت. اما بر اثر ضربه من آن طرف ميز بلند شد و به زير چانه همسرم خورد و چاي داغ و بقيه وسايل روي ميز به روي او ريخت. با آنكه چهره همسرم بر اثر آب داغ قرمز شده بود اما بر اثر اين اتفاق صورت او مانند لبو سرخ شد. احساس كردم الان به سمت من ميآيد و مرا خفه ميكند اما او خودش را كنترل كرد و گفت:
- عزيزم، من احساس ميكنم براي كمي استراحت بايد به خونه مادرم برم. چون اينطوري خيلي بهتره.
- آره عزيزم. من هم موافقم يه خورده آب و هوات عوض ميشه.
- راستي يه سؤال. تو واقعاً منو دوست داشتي و با من ازدواج كردي؟ يا نه پدر و مادرت اصرار كردند.
- نه خانم مهربونم، هم قبلاً شما رو دوست داشتم و هم الان و هم هميشه. چرا اين سؤال رو پرسيدي.
- همينطوري، احساس كردم اينطور نيست.
البته همسرم حق داشت. اگر آن همه اتفاق براي من هم رخ ميداد من هم به همسرم شك ميكردم كه قصد دارد از شر من راحت شود. اما رفتن به خانه پدر و مادر همسرم پيشنهاد خوبي بود. او ميتوانست با كمي استراحت حوادث امروز را فراموش كند. پس آماده شديم و همسرم كه برخلاف هميشه زودتر آماده شده بود زودتر از من از خانه خارج شد و گفت كه درب ورودي ساختمان منتظر من است. من هم بعد از چند دقيقه از آپارتمانم خارج شدم و از پلهها به طبقه اول آمدم. با خودم گفتم اميدوارم همسرم از اينكه پنج طبقه را با پله پايين آمده است عصباني نشده باشد. آخر آسانسور ساختمان مدتي بود كه خراب شده بود. به در ورودي ساختمان آمدم. اما خبري از همسرم نبود. اطراف آنجا را نيز گشتم اما هيچ اثري از او نبود. درهمان لحظه آقا رجب سرايدار ساختمان را ديدم كه با عجله به سمت داخل ساختمان ميدود. جلوي او را گرفتم و پرسيدم: آقا رجب چي شده؟ اتفاقي افتاده؟
- اي آقاي مهندس. چقدر گفتم اين آسانسور رو درست كنيد. هيچكس گوش نكرد. معلوم نيست كدام آدم ابلهي كاغذ روي در آسانسور كه نوشته بوده كنده و يه خانم رفته تو آسانسور گير كرده. اتفاقاً كاغذ روي در آسانسور طبقه شما كنده شده. آقاي مهندس، شما نميدونيد كار كي بوده؟
يادم افتاد كه ديشب وقتي با موبايل حرف ميزدم ميخواستم شمارهاي را يادداشت كنم و چون كاغذ نبود، كاغذ روي آسانسور را كندم و روي آن نوشتم. اما يادم رفت يك كاغذ ديگه جاي اون بزنم. سعي كردم به روي خودم نيارم. به مش رجب گفتم: امان از دست اين بچهها، حتماً كار يكي از اين بچههاي بيشعور ساختمون بوده. راستي آقا رجب شما خانم من رو نديدي؟
- تبريك آقاي مهندس، راستي شيريني ما يادتون نره. راستي نكنه اون خانمه تو آسانسور خانم شما باشه.
زدم تو سرم و به سمت آسانسور رفتيم. بله حدس آقا رجب درست بود. اين همسر من بود كه تو آسانسور گير كرده بود. چند ساعت طول كشيد تا همسرم به كمك مأموران آتش نشاني از داخل آسانسور نجات پيدا كرد. همسرم وقتي بيرون اومد به من اشاره كرد كه هيچي نگم و گفت كه دم در ساختمان منتظر من است. من با عجله به پاركينگ رفتم تا ماشين را از پاركينگ در آورم. داخل ماشين نشستم و تا خواستم استارت بزنم، صداي ضربهاي به شيشه بغل خودم را احساس كردم. نگاه كردم خانم نظري همسايه ما بود، شيشه ماشين را پايين دادم. خانم نظري گفت:
- آقا مهندس، ببخشيد مزاحم ميشم. اين ماشين من معلوم نيست چه مرگشه. شما چيزي از اين ماشينا سر در ميآريد به من كمك كنيد.
با اينكه از تعمير ماشين چيزي سر در نميآوردم اما با اين حال گفتم باشه و از ماشين پياده شدم و رفتم سراغ موتور ماشين و شروع كردم به دستكاري قسمتهاي مختلف موتور ماشين. نميدونم چقدر گذشت اما يه دفعه وقتي به خودم آمدم كه كاپوت ماشين خانم نظري با سرم برخورد كرد. كاپوت را بالا دادم و به پشت سرم نگاه كردم. همسرم با غضب به من نگاه ميكرد.
- به تو هم ميگن مرد. نيم ساعته من رو دم در الاف كردي، بعد اومدي اينجا ماشين مردم رو درست ميكني.
تازه فهميدم كه همسرم را فراموش كردهام. سعي كردم قضيه رو ماست مالي كنم. گفتم:
- خانم نظري اصرار كردند، من هم قبول كردم.
- نه خانم مهندس، من فقط گفتم چيزي از اين ماشين ميدونيد و ايشون خودشون سريع اومدند. تازه دل و روده ماشين من رو هم درآوردن.
- اصلاً نميخواد تو رانندگي كني. سوئيچ رو بده به من. چون فكر كنم به تو باشه بازم يه اتفاقي ميافته.
سوئيچ رو به همسرم دادم و رفتم كه دست و صورتم كه روغني شده بود را تميز كنم كه چشمتان روز بد نبيند، باز هم يك اتفاق ديگه و اين بار به دليل اينكه پدال گاز ماشين من گير ميكرد و من فراموش كرده بودم به همسرم بگويم، او با ديوار پاركينگ برخورد كرد. ماشين كه درب و داغان شد. البته همسرم هم همينطور. او از ناحيه سر و دست دچار شكستگي شد و البته خوشبختانه در راه بيمارستان اتفاق ديگري رخ نداد. او در بيمارستان بستري شد و وقتي به هوش آمد اولين چيزي كه گفت اين بود:
- مرتيكه ديوونه. طلاقم بده، طلاق…!
جك و لوبياي سحرآميز
در روزگاران قديم در يكي از روستاهاي خارج كه البته نميدونم كدوم خارج بود، يك مادر و پسر به نام جك زندگي ميكردند. اسم مادر جك را به دليل مسائل اخلاقي و تقاضاي جك كه نميخواست همه اسم مادرش را بفهمند در داستان نميگوييم. بله جك و مادرش تنها با هم ديگه زندگي ميكردند. حتماً ميپرسيد پس پدر جك كجا است. در مورد پدر جك بايد گفت مرتيكه بيغيرت خانه و زن و بچه را سالها قبل رها كرده بود و به دنبال عشق و حال خود رفته بود.
تنها راه درآمد جك و مادرش يك گاو بود كه از فروش شير آن خرج زندگي آنها تأمين ميشد. اما يك روز گاو جك، خريت كرد و ديگر شير نداد. جك و مادرش هر چقدر با گاو، خر صبحت كردند كه بابا شير بده گاو بيخيال نشد و اعلام كرد كه ديگر از شير خبري نيست. مادر جك هم كه ديد بدون شير نميتوانند زندگي كنند تصميم گرفت گاو را بفروشد. مادر جك اول تصميم گرفت خودش به بازار برود و گاو را بفروشد اما جك كه به مادرش خيلي حساس بود از ترس اينكه نكند خداي ناكرده كسي به مادرش متلك بگويد اجازه نداد مادر به بازار برود و از مادرش خواست كه اجازه دهد گاو را او به بازار ببرد و بفروشد.
مادر جك كه از داشتن پسر باغيرتي مثل جك خيلي خوشحال بود به جك اجازه داد تا گاو را به بازار ببرد و بفروشد. جك گاو را برداشت و به سمت بازار حركت كرد. در راه جك با يك مرد آشنا شد. مرد از او پرسيد كه كجا ميرود و ميخواهد چكار كند. جك براي مرد داستان گاو را تعريف كرد. مرد كه فهميد جك كمي تا قسمتي اٌسكل تشريف دارد به او گفت كه حاضر است اين گاو زبان نفهم را بخرد.
جك هم از پيشنهاد مرد خوشحال شد چون ديگر مجبور نبود تا شهر برود و اين گاو، خر را بفروشد. جك با پيشنهاد مرد موافقت كرد و مرد چند سكه از جيبش درآورد و به جك داد اما جك عصباني شد و داد زد:
- برو بابا من پول نميخوام، يالا لوبياها رو بده به من.
+ لوبيا؟ كدوم لوبيا؟
- بابا مگه تو رو نويسنده داستان توجيه نكرده، بابا تو من رو خر ميكني و چند تا لوبيا به من ميدي.
+ ولي من نميخوام سر تو رو كلاه بزارم. آخه اين گاو رو چطوري با چند لوبيا عوض كنم.
- آقاي نويسنده ببينيد. اين يارو داره داستان رو به هم ميزنه. شما بهش بگيد لوبياها رو بده به من. بايد زود برگردم خونه.
در همين بين گاو تصميم گرفت دست از خريت برداره و شير بدهد تا جك او را نفروشد. به هر حال اوضاع به هم ريخته بود تا اينكه نويسنده داستان وارد ماجرا شد:
- اوهوي عمو، يالا لوبياها رو كه بهت دادم بده به جك، نكنه ميخواي اونا رو دودره كني؟
+ آخه.
- آخه نداره. يالا لوبياها رو بده به جك، بعدشم آهاي گاو بيشعور كي به تو گفت شير بدي. تو هم فعلاً شير نده تا تكليف قيمت جديد شير و فرآوردههاي لبني مشخص بشه. اونوقت خودم شيرت رو ميفروشم.
بله بالاخره مرد لوبياها رو به جك داد و جك به خانه بازگشت. جك لوبياها رو به مادرش نشان داد و مادرش او را بغل كرد و از او تشكر كرد. اين حركت مادر جك يك جور به هم ريختن قصه است و خوب من بايد دوباره وارد قصه بشوم. پس به در خانه جك ميروم تا قصه درست شود.
تق تق تق (اين صداي در خانه جك اينا است)
- بله بفرمائيد.
+ سلام جك. منم نويسنده داستان جك و لوبياي سحرآميز.
- سلام آقاي نويسنده، بفرماييد امرتون.
+ با مادرت كار داشتم. بگو يه دقيقه بياد دم در.
- آقاي نويسنده ببخشيد اينو ميگم، ولي شما غلط كرديد كه با مادر من كار داريد.
+ پسره بيتربيت. بهت ميگم به مادرت بگو بياد دم در كارش دارم.
- بله بفرمائيد.
+ اِ سلام مامان جك شما هستيد.
- بله آقا بفرمائيد. شما چي ميخوايد از جون ما. نويسنده هستيد درست اما دليل نميشه هي بيايي در خونه ما.
+ ببينيد خانم. شما بايد وقتي جك لوبياها رو بياره خونه، اونو دعوا كنيد و لوبياها رو از پنجره بندازيد بيرون.
- آخه چرا. اينا لوبياي سحرآميز هستند.
+ واي خداي من از دست شما، ميدونم اينا لوبياي سحرآميز هستند. اما شما مثلاً اينو نميدونيد. لطفاً به قصه وفادار باشيد و جك رو تنبيه كنيد.
- برو آقاي نويسنده بيخود مزاحم نشو. اولاً كه كودك آزاري اصلاً خوب نيست، بعدشم اصلاً به شما هيچ ربطي نداره كه ما چيكار ميكنيم، اگه نري زنگ ميزنيم به 110 قصهها بيان دستگيرت كنند.
بله، نويسنده قصه جك و لوبياي سحرآميز هر چه تلاش كرد نتوانست جك و مادرش را راضي كند كه به قصه وفادار بمانند. جك و مادرش هم لوبيا را در باغچه كاشتند تا صبح فردا، لوبياها تبديل به بوتههاي غولآساي لوبيا بشوند. فرداي آن روز وقتي جك و مادرش از خواب بيدار شدند سريع به باغچه حياط رفتند تا ببينند آيا لوبياها سبز شده است يا نه. اما خوشبختانه لوبياها سبز نشده بود. چون آن مرد كه لوبياها را به جك داده بود لوبياهاي تاريخ گذشته و فاقد مهر استاندارد و حتي گواهي ايزو 9002 به جك داده بود. جك و مادرش حسابي ضد حال خوردند و به همين دليل به سراغ نويسنده داستان آمدند. مادر جك تا آقاي نويسنده را ديد گفت: واقعاً دستتون درد نكنه، اينم لوبيا بود به اين بچه داديد. اصلاً لوبيا نخواستيم گاومون رو پس بديد.
- اولاً خانم داد و بيداد نكنيد. چطور اون موقع كه گفتم به داستان وفادار بمونيد گوش نكرديد. حالا اومديد ميگيد گاومون رو بديد. بعدشم اين موضوع به من هيچ ربطي نداره. بريد همون يارو رو پيدا كنيد.
+ تو نويسنده هستي، من برم يارو رو پيدا كنم. زود باش يارو رو پيدا كن وگرنه داد ميزنم كه براي من ايجاد مزاحمت كردي.
- آخه خانم چرا زور ميگي. من اونو از كجا پيدا كنم. الان معلوم نيست تو كدوم قصه است، بعدشم گاوتون رو با اجازه فروختم به كشتارگاه. الانم فكر كنم تبديل به سوسيس يا شايد كالباس شده.
+ باشه، خودت خواستي، آهاي مردم به دادم برسيد. اين مرتيكه نويسنده مزاحم من شده...
- باشه، باشه، چرا داد ميزنيد. قبول. بزاريد بگردم ببينم اين مرتيكه كلاه بردار الان كدوم گوريه.
نويسنده داستان گشت و گشت و بالاخره مرد كلاهبردار را در داستان سفيد برفي و هفت كوتوله پيدا كرد. مرد كلاهبردار داشت به هفت كوتوله داروي افزايش قد ميفروخت. تا هفت كوتوله قدشون بلند شود. نويسنده تا مرد كلاهبردار را ديد سريع خفت او را چسبيد و لوبياهاي اصلي را از او گرفت و مرد را به جرم فروش داروهاي تقلبي تحويل 110 قصهها داد.
پس از تحويل لوبياهاي اصلي نويسنده با احترام لوبياها را تحويل جك و مادرش داد و آنها باز هم لوبياها را در باغچه كاشتند و فرداي آن روز طبق روال قصه جك و لوبياي سحرآميز از آن چند لوبياي كوچك يك بوته بزرگ لوبيا كه تا ميان ابرها ادامه داشت سبز شد.
مادر جك، جك را تا پاي بوتهها همراهي كرد و بعد در گوش او چيزي گفت و سپس جك از ساقه لوبيا بالا رفت. ساعتها طول كشيد تا جك به بالاي بوته لوبياي سحرآميز برسد. جك پس از بالا رفتن از ساقهها در ميان ابرها خانه بزرگي ديد. بله خانه غول قصه جك و لوبياي سحرآميز. جك به طرف خانه غول رفت و در را زد. بعد از چند لحظه غول در را باز كرد و جك را در آغوش گرفت و به داخل خانه برد. در داخل خانه جشن با شكوهي براي استقبال از جك برپا بود. اين اتفاق براي نويسنده داستان قدري عجيب بود. چون بايد غول جك را دنبال ميكرد و جك بايد از او ميترسيد. نويسنده داستان در بين جشن جك را به گوشهاي كشيد و از او پرسيد:
- جك جريان چيه؟ بازم كه قصه رو داريد عوض ميكنيد.
+ آقاي نويسنده لطفاً گير نديد. بذاريد قصه اون طوري كه ما ميخوايم پيش بره.
- شما، پس من اينجا هويجم؟ يالا زود باش قصه رو همونطوري كه من ميگم به جلو ببر.
+ چي؟ داد ميزني. نكنه دوست داري به پدرم بگم حالت رو بگيره.
- چي؟ پدر؟ برو بابا پدرتو كه خيلي وقته رفته.
+ نخير منظورم بابا غوله است.
- نفهميدم از كي تا حالا اين غوله باباي تو شده.
+ از همين امروز. تازه جشن هم تموم بشه قراره بريم پايين تا مراسم ازدواج مامان و بابا غوله رو برگزار كنيم.
- بابا شما خيلي نامرديد. سر من رو كلاه گذاشتيد. اصلاً قرار نبود اينطوري بشه.
+ حالا كه ميبيني اينطوري شده. فكر كردي من و مامان مثل اون دن كيشوت و فرهاد خنگ هستيم كه ما رو سركيسه كني. نه نويسنده جون. كور خوندي. اين دفعه ديگه با اين غوله طرفي.
بله، آقاي نويسنده اصلاً فكرش رو نميكرد كه چينن ضد حالي از جك و مادرش بخورد و خوب جرأت هم نداشت كه با غول درافتد. پس به همين خاطر هيچي نگفت و قصه بر اساس ميل جك و مادرش پيش رفت. غول با مادر جك ازدواج كرد و بعد با تخم مرغ تخم طلا و چنگ جادويي غول، آنها زندگي رديف و توپي را براي خود فراهم كردند. جك با پولهاي پدر كاسبي توپي راه انداخت و كمكم تبديل به يك آقازاده رانتخوار شد و غول نيز مانند مايكل جكسون همه بدن خود را جراحي كرد و تبديل به مرد خوشتيپي شد. خلاصه همه در اين داستان به جايي رسيدند جز نويسنده بيچاره داستان. اما ميدانم چكار كنم. در شماره بعدي يك داستاني خواهم نوشت كه كلي برايم نان و آب داشته باشد.
بچه موجود مفيدي است زيرا...
تا به حال در مورد فوايد بچهدار شدن و فرزند داشتن حرفهاي فراواني شنيدهايد اما در نسل سرتر ميخواهيم شما را با ويژگيهاي مثبت فرزند داشتن كه تا به حال از آن غفلت كردهايد آشنا كنيم.
بچه آرامشگر خوبي است
تصور كنيد كه با همسر خود بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردهايد و رفتار او شما را بسيار عصباني كرده است. خوب شما قادر نيستيد كه اين عصبانيت را در مقابل همسرتان تخليه كنيد، پس اينجاست كه بچهها به كمك شما ميآيند. فقط كافي است يك دليل مسخره پيدا كنيد و با آن به فرزند خود گير دهيد و بعد از آن عصبانيت خود را سر او خالي كنيد. حالا شما احساس آرامش ميكنيد و اين يكي از مهمترين مزاياي داشتن فرزند است.
بچه توجيه كننده خوبي است
باز هم تصور كنيد كه به يك ميهماني دعوت شدهايد و اصلاً حوصله رفتن به آنجا را نداريد. خوب اينكه كاري ندارد، بچه را بهانه كنيد. مثلاً بگوييد امتحان دارد و يا اگر هنوز به مدرسه نرفته است بگوييد مريض است و يا اگر به ميهماني بيايد اذيت ميكند و خلاصه تقصير را به گردن او بيندازيد و اين يكي ديگر از مزاياي بچهها است.
بچه ميتواند شما را به همه آرزوهايتان برساند
شما دوست داشتيد پزشك شويد اما به دليل خنگ بودن و يا اينكه اصلاً حوصله درس خواندن را نداشتهايد نتوانستيد به آرزوي خود برسيد. ولي چه اشكالي دارد، اصلاً نگران نباشيد. فقط كافي است فرزندتان را مجبور كنيد كه مانند خر درس بخواند تا پزشك شود و يا اگر آرزوي دست نيافته ديگري نيز داريد ميتوانيد از طريق او به اين آرزو برسيد.
بچه شما را از بقيه بالاتر نشان ميدهد
اگرميخواهيد نشان دهيد كه از همه اعضاي فاميل بالاتر و سرتر هستيد بچه وسيله خوبي است. شما براي اين منظور ميتوانيد به كودكتان در 2 سالگي خواندن و نوشتن انگليسي بياموزيد، در 3 سالگي انواع و اقسام ورزشهاي رزمي، در 4 سالگي فضانوردي، در 5 سالگي ساخت بمب اتم، و خلاصه كاري كنيد كه بچه شما از همه سرتر و بالاتر باشد تا بتوانيد با آن به ديگران پز بدهيد. راستي نگران ظرفيت بچههايتان نباشيد. اولاً كه آنها ظرفيت بالايي دارند و ثانياً شما پدر و مادر آنها هستيد و اختيار آنها را داريد پس هر چه شما ميگوييد بايد گوش دهند.
با بچه ميتوانيد فيلم جنگي بازي كنيد
اين فايده بچه براي كساني كه به خشونت و فيلمهاي جنگي علاقه دارند بسيار جالب توجه است. شما با بچه ميتوانيد صحنههاي اكشن فيلمهاي جنگي را تجربه كنيد. شما ميتوانيد او را بزنيد، او را داغ كنيد، مورد آزار رواني قرار دهيد و خلاصه هر بلايي كه ميخواهيد سر او بياوريد. اصلاً نگران عواقب آن نباشيد. در بدترين حالت ممكن است قصه صحنههاي اكشن شما با فرزندتان به روزنامهها كشيده شود و اولاً شما معروف شويد و در ثاني بعد از مدتي اين موضوع فراموش ميشود و آب از آب تكان نميخورد. پس اصلاً نگران نباشيد. خلاصه بچه فوايد بسياري دارد كه اينها تنها بخشي از آنها بود. پس تا دير نشده صاحب فرزند شويد كه بسيار موجود مفيدي است و ميتواند نقش آچار فرانسه را براي شما بازي كند.
گزارشهاي اجتماعي اديب الفرهنگ نيشتري
نوشته: مهدي راستگو
گزارش اين شماره: گرفتن زن دوم خوب است يا خيلي خوب...!
سلام بر همه اديب خوانندگان جريده صبح شباب يا به عبارتي صبح جواني. در ابتدا بايد گلايه نمايم از اديب اشتباه بگير مجله كه اشتباه نوشتاري نام مرا در جريده شماره قبل متوجه نشد و نام من به اشتباه به جاي نيشتري، النيشتري به چاپ رسيد. البته بنده راپورت ايشان را به كدخداي جريده دادم كه قرار شد از حقوق ايشان كم شود تا ديگر حواسش جمع شود و اشتباهات نوشتاري از دستانش فرار نكند.
پس از تعطيلات نوروزي در نوشتنگاه جريده يا همان تحريريه به قول شما، نشسته بوديم كه ناگهان مانند هميشه كدخدا بانگ برآورد و نام من بيچاره را فرياد زد و مرا به اتاق خويش فراخواند و بنده سراپا تقصير بدون هيچ اتلاف زمان به اقامتگاه كدخدا رفتم.
- اديب بدو كه يه سوژه دل پيدا كردم.
- كدخدا شما ميخواهيد من پيرامون دل گزارش تهيه كنم. به راستي كه سوژه بسيار مناسبي است. زيرا كه دل شكستن در زمانه شما عادت همهگيري شده است.
- نه بابا، منظورم از دل يعني سوژه با حال، خودت بيا اين روزنامه رو بگير و بخون.
جريده روز كه يك جريده ورزشي بود را از كدخدا گرفتم و آن را نگاه كردم ولي هر چه گشتم چيزي كه دل باشد يا داراي حال باشد را نيافتم از اين رو از كدخدا پرسيدم: كدخدا جان، من هر چه كاوش كردم هيچ سوژه داراي حالي را پيدا نكردم.
- خاك بر سر گاگولت كنم كه هيچي نوفهمي، آخه خنگ خدا تيتر به اين بزرگي رو نميبيني. نوشته مهدي مهدويكيا بازيكن تيم ملي يه زن ديگه گرفته.
- خوب اديب جان اين موضوع چه چيز جالبي دارد.
- همين ديگه تقصير خودت نيست. تو اساساً خنگ هستي. اديب جان تو ميگي اين بابا كار خوبي كرده.
- منظور شما اين است كه اين آقا كه دو عيال اختيار كرده است پدر شماست. من كه باورم نميشود كه اين مرد جوان پدر شما باشد.
- اي بميري كه اينقدر من رو حرص ندي، منظورم از اين بابا يعني مهدوي كيا. حالا مثل آدم بگو به نظر تو گرفتن زن دوم اونم توسط يك آدم مشهور مثل اين آقا كار درستيه يا نه؟
- كدخدا جان من كه در گذشتههاي دور كه هنوز در ديارمان هيچآباد بودم يك عيال داشتم كه او هم از سر من زياد بود.
- آفرين، من هم همين رو ميگم. اصلاً گرفتن زن دوم توهين به همه خانمهاست. به نظر من مردايي رو كه زن دوم دارند رو بايد اعدام كرد.
- خوب بدون شك شما درست ميگوييد. حال بگوييد كه اين موضوع چه ارتباطي با گزارش اجتماعي دارد؟
- نكته همين جاست. تو بايد بري و از مردم گزارش تهيه كني و ببيني كه نظرشون در مورد ازدواج دوم آقايون چيه و اصلاً چرا بايد يه مرد به خودش اجازه بده كه دوباره ازدواج كنه.
- مطمئن باشيد كدخداي گرامي گزارشي بسيار مطلوب پيرامون اين موضوع حساس تهيه خواهم كرد.
- ببين آدم، مهمترين چيز براي من دفاع از حقوق اين زنهاي بيچاره است كه هميشه به اونها ظلم ميشه.
از كدخدا خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم. با خود ميانديشيدم كه چه انسان خوشبختي هستم كه در جريدهاي كار ميكنم كه سردبير آن چنين انسان شريفي است. انساني كه دفاع از حقوق انسانهاي ضعيف برايش مهمترين چيز است.
و اينكه همسر سردبير بايد چه انسان خوشبختي باشد كه شوهرش چنين ارادتي به جمعيت زنان دارد. در همين افكار بودم كه بانويي را ديدم كه خشمگين از كنار من رد شد و وارد اتاق كدخدا شد. او را تا به حال نديده بودم. او وارد اتاق كدخدا شد و پس از چند لحظه فرياد او در تمام فضاي جريده پيچيد.
- مرتيكه بيلياقت فكر كردي من خرم. حالا ميري سر من هوو ميآري. خيال كردي من تو خونه هستم خبر از گنده كاريهاي جنابعالي ندارم. پس بگو چرا هي اصرار داشتي كه خونه بمونم و نيام تو مجله كار كنم. خودت و اون زن دومت رو ميكشم. آهاي مردم يكي به داد من برسه.
فريادهاي آن بانوي عصباني باعث گرديد همه اعضاي جريده پشت در اتاق كدخدا جمع شوند. آنطور كه از صحبتهاي آن بانوي خشمگين هويدا گشت، كدخدا به دور از چشم عيال اولش يك عيال جوان و كم سن و سال اختيار كرده بود. باورش برايم بسيار مشكل بود اما اديب سعيد كه كنار من ايستاده بود گفت:
- از اول هم معلوم بود كه اين سردبير يه ريگي به كفشش داره. بابا خب معلومه همه چيزش كه جوره چرا زن دوم نگيره. اگه اون زن دوم نگيره پس من بيچاره برم زن دوم بگيرم. اما اديب ميدوني به نظر من اين مردايي كه زن دوم دارند رو بايد گرفت و اعدام كرد. آخه مرد اينقدر پَست ميشه.
از او پرسيدم: اديب سعيد آيا شما به اين حرفهايي كه ميگوييد اعتقاد داريد؟
او پاسخ داد: اين حرفها چيه اديب؟ برو از نامزد من بپرس كه چقدر دوستش دارم. اصلاً همه زندگي من اونه. مطمئن باش اگه يه روز شيطون گولم بزنه و برم سراغ يه زن ديگه، قبل از اينكه نامزدم بفهمه، همين وسط خودم رو آتيش ميزنم. اي بابا پس احساس چي ميشه، تكليف وجدان چي ميشه؟
وقتي آن اتفاق افتاد احساس كردم كه آمدنم به اين زمانه چقدر اشتباه بوده است و در گذشته بودن بسيار بهتر بود. اما وقتي با اديب سعيد صحبت كردم كمي آرامتر شدم. زيرا فهميدم كه همه آدمها بد نيستند و آدمهاي خوبي مانند اديب سعيد وجود دارند. در همين فكرها بودم كه نگهبان جريده وارد شد و اديب سعيد را گفت كه اي بيچاره چه نشستهاي كه نامزدت خشمگين آمده است و سراغ تو را ميگيرد. اديب سعيد با تعجب پرسيد كه چه شده است كه نامزدم خشمگين است. نگهبان جريده دليل عصبانيت نامزد اديب سعيد را نميدانست. پس به همين دليل اديب سعيد از نگهبان جريده خواست تا نامزدش را به داخل جريده راهنمايي كند.
چند لحظه بعد نامزد اديب سعيد خشمگين به سوي من و اديب سعيد آمد. ابتدا تصور كردم كه او قصد جان مرا كرده است. اما مقصود او اديب سعيد بود. نامزد اديب سعيد تا به او رسيد چند ضربه جانانه نثار اديب سعيد كرد و تا ميتوانست كلمات مؤدبانه نثار اديب سعيد و خواهر و مادر و بقيه اعضاي فاميل او كرد. از آنجا كه اديب سعيد همكارم بود او را از زير ضربات مرگبار آن بانوي خشمگين كه انصافاً ضربات سنگيني داشت نجات دادم و از او درخواست كردم تا كمي آرام باشد و بگويد چه شده است و او با گريه گفت:
- شش ماهه كه باهم نامزد كرديم. خيال ميكردم آقا عاشق من شده. اما تازه فهميدم كه با دخترا و زنهاي ديگه هم ارتباط داره. امروز يه نفر زنگ زده خونه و ميگه با سعيد جون كار دارم. وقتي ميپرسم شما ميگه من دوست دخترش هستم. حالا يه سعيد جوني درست كنم كه چند تا سعيد جون از كنارش در بياد تا بتونه بره پيش همه اونها.
پس از حرفهاي نامزد اديب سعيد از او خواستم تا به مراسم ادب كردن اديب سعيد ادامه دهد تا شايد درس عبرتي براي ديگران شود. از چيزهايي كه ديده بودم ناراحت شدم و تصميم گرفتم از جريده خارج شوم. در هنگام خروج نگهبان جريده جلوي مرا گرفت و پرسيد:
- اديب، چيه گرفته هستي، چيزي شده؟
- نه نگهبان گرانمايه چيزي نشده است. فقط از اتفاقات امروز جريده قدري آزرده خاطر شدم.
- حق داري اديب جان. هر كي ديگه جاي تو بود هم قاطي ميكرد. ناسلامتي اينا آدمهاي فرهنگي اين مملكت هستند. يكي نيست بگه آخه شما ديگه چرا، واقعاً كه آدم با ديدن اين چيزا از زندگي سير ميشه.
- راستي نگهبان گرانمايه نظر شما پيرامون ازدواج مجدد مردان چيست؟
- براي چي ميپرسي اديب؟
- هيچ اي گرانمايه. فقط اين سؤال بخشي از گزارش اجتماعي من است پيرامون ازدواج مجدد مردان با خانمهاي متعدد.
- ايول. اين موضوع باحاليه. ببين اگر نظر من رو بخواي هر مردي كه زن دوم بگيره بايد وسط يكي از ميدونهاي شهر اعدام بشه. آخه يكي نيست بگه بابا بيمعرفت چرا ميري زن دوم ميگيري. به خدا اين آخر نامرديه. من كه اين آدمهايي كه دو تا زن دارند رو ميبينم، حالم بد ميشه و ميخوام بگيرم و بكشمشون.
- دم شما بسيار گرم است اي نگهبان گرامي. به راستي كه شما مرد هستيد. راستي شما تا به حال ازدواج كردهايد؟
- آره بابا ازدواج كردم. اونم سه بار.
- يعني تا به حال سه بار از همسرهايي كه اختيار كردهايد، جدا شدهايد؟
- اي اديب جان. ما اهل طلاق و اين حرفها نيستيم. من سه بار ازدواج كردم و الان هم سه تا زن دارم.
- شما كه ميگفتيد هر كس زن دوم اختيار كند انسان عاري از معرفت است.
- هنوزم ميگم. هر كي دو تا زن بگيره آدم نامرديه. اما من كه دو تا زن نگرفتم. من سه تا گرفتم. تازه اونا ميدونند كه من غير از اونها دو تا زن ديگه دارم.
به راستي نميدانستم به نگهبان جريده چه بگويم. به همين خاطر از او خداحافظي كردم . از آنجا كه حالم چندان خوش نبود تصميم گرفتم سوار بر مركب آهني شوم و از جريده دور شوم. كنار خيابان ايستادم و با عبور اولين مركب آهني بانگ زدم مستقيم و سوار بر آن شدم. در درون مركب آهني من و راننده تنها بوديم. از او پرسيدم:
- دوست گرامي آيا شما شنيدهايد كه اديب بازيكني به نام مهدوي كيا عيال مجدد اختيار كرده است؟
- آره دايي جون شنيدم، كلي هم ناراحت شدم. از داش مهدي توقع نداشتم كه بيمعرفتي كنه و بره سر زنش هوو بياره.
- پس شما با ازدواج مجدد مردان موافق نيستيد.
- نگو آقا، شوما چرا. شما كه آقاي با كمالاتي هستي چرا از اين حرفا ميزني. به نظر من مردايي كه دنبال ازدواج مجدد هستند رو بايد وسط شهر گرفت و اعدام كرد.
اديب راننده در حال صحبت در مورد مرداني بود كه عيال مجدد اختيار ميكنند كه ناگهان بانويي زيبارو را در كنار خيابان ديد و توقف كرد و جملات محبتآميزي را به سوي او پرتاب كرد و بانوي زيبارو پس از كمي تفكر سوار بر مركب آهني شد. راننده به من نگاه كرد و گفت:
- آقا مهندس شرمنده، اين ماشين ايراد داره، بايد ببرمش تعميرگاه. كرايه هم نميخواد بدي.
از او پرسيدم كه: آيا شما عيال داريد؟
خنديد و گفت: آره، الان تو خونه داره برام شام درست ميكنه. واقعاً كه زن خانم و نجيبيه.
دوباره پرسيدم: پس اگر شما عيال داريد، پس اين بانو در مركب آهني شما چه ميكند؟
خشمگين شد و گفت: برو عموجون اين فضوليها به تو نيومده. مرتيكه يه خورده به روش ميخندي پر رو ميشه.
اديب راننده با عصبانيت از كنار من گذشت و من متوجه شدم كه همه موضوع ازدواج آن بازيكن فوتباليست كه همه ميگويند كارش بسيار زشت است در يك شعر نهفته است.
گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست، گيرند
جملات تريپ لاو
نوشته: مهدي راستگو
تنهايي يعني ضد حال
نوشته:مهدی حاجی بیگی
تنهايي از اون اتفاقاتيه كه حال آدم رو اساسي تو قوطي ميكنه. خدا نكنه هيچكس تنها بشه. اون وقته كه ضد حال، پشت ضد حال. اما براي خلاص شدن از تنهايي كلي راه وجود داره. اگه بچههاي با صفايي باشيد همه رو براتون ميگم.
1. سر كوچه واستادن: سر كوچه واستادن يكي از راههاي اساسي خلاص شدن از تنهاييه. فقط كافيه چند دقيقه سر كوچه به ديوار تكيه بدي و يه زنجير بگيري دستت و بچرخوني. اون موقع ميبيني در عرض جيك ثانيه كلي از رفقاي با مرام محل دورت جمع ميشند. حالا بايد نيم كيلو تخمه آفتاب گردون خريد و سر كوچه نشست و تخمه شكوند. از تنها نبودن لذت ببريد.
2. مزاحمت تلفني: اين تفريح به دليل اينكه اين روزها تلفنها اكثراً مجهز به صفحه نمايشگر هستند مقداري سخت شده است. اما براي رها شدن از تنهايي بايد يه خورده زحمت كشيد. پس يه توك پا برو سر كوچه از باجه تلفن زنگ بزن و مزاحمت ايجاد كن. آخ نميدوني چقدر كيف ميده. البته بعضيها بيادب هستند و ممكن است به شما فحش بدهند. پس خودتان را براي شنيدن اظهار لطف آنها با اعضاي خانواده به خصوص عناصر مؤنث خانواده آماده كنيد.
3. مسيج بازي: خوب