|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
گزارش اجتماعي
سرژيك آوانسيان
مصاحبه با آرمان كه پس از خودكشي زنده مانده است
خودكشي راه حل آدمهاي ترسو است
مصاحبه با ترانه كه در شماره گذشته مجله به چاپ رسيد بازتابهاي مختلفي داشت. خيليها تماس گرفتند و از اين مصاحبه شكر كردند و عدهاي هم خواستار انجام مصاحبههايي از اين دست بودند. در ميان اين تماسهاي تلفني يك تماس زمينهساز تهيه يك گزارش اجتماعي ديگر شد.
آرمان كسي بود كه با دفتر مجله تماس گرفت و خواست كه از تجربهاش براي ديگران توضيح دهد. پس از صحبت كردن با آرمان از او خواستم كه يك روز به دفتر مجله بيايد و در مورد خودش و اتفاقي كه برايش افتاده بود براي ما و شما صحبت كند.
روز سهشنبه 19 ارديبهشت ساعت 5 بعد از ظهر آرمان به دفتر مجله آمد و مصاحبه من و او كه در قالب يك گزارش اجتماعي است آماده شد و اكنون پيش روي شماست.
سرژيك: متشكرم آرمان جان كه خواستي با ما در مورد خودت صحبت كني. به عنوان اولين سؤال خودت رو معرفي كن.
آرمان: من هم از شما متشكرم. در مورد خودم بايد بگم اسمم آرمانه، 22 ساله هستم و دانشجوي رشته كامپيوتر.
سرژيك: خوب قراره در مورد خودكشي خودت توضيح بدي. بگو چي شد كه تصميم گرفتي كه خودكشي كني؟
آرمان: همه چيز به يك عشق بيسرانجام برميگرده. من عاشق يه دختر شدم ولي اون من رو ترك كرد و بعد هم من خودكشي كردم.
سرژيك: اين كه خيلي كلي شد بيشتر توضيح بده. مثلاً بگو چطور شد كه عاشق شدي؟
آرمان: خودم نميدونم چي شد كه عاشق شدم. يه دفعه به خودم اومدم و فهميدم كه عاشق شقايق شدم.
سرژيك: پس اسمش شقايق بود. اين شقايق خانم چند سالش بود؟
آرمان: اون موقع من 19 ساله بودم و شقايق 18 ساله.
سرژيك: تو دانشگاه با اون آشنا شدي يا جايي ديگه.
آرمان: نه تو يه مهموني فاميلي با شقايق آشنا شدم. شقايق يكي از فاميلهاي دور مادرم بود. اون شب با اون آشنا شدم و كم كم با هم ارتباط برقرار كرديم.
سرژيك: چي شد كه همون شب از اون خوشت اومد. از قيافه اون خوشت اومد يا دليل ديگهاي داشت؟
آرمان: واقعيت از قيافه و چهره شقايق خوشم اومد. اما خوب به مرور زمان اخلاقش هم برام جالب و دوست داشتني شد.
سرژيك: خانواده چي؟ از ارتباط شما با هم باخبر بودند؟
آرمان: آره من به مادرم گفته بودم كه با شقايق در ارتباط هستم و خانواده اونها هم تا حدودي در جريان ارتباط ما بودند.
سرژيك: تا اينجا كه همه چيز خوبه، چي شد كه با هم مشكل پيدا كرديد؟
آرمان: اوايل همه چيز خوب بود. يعني تا 5 ماه ارتباط من با شقايق ارتباط خيلي خوبي بود. حضور اون تو زندگي من باعث شده بود كه از لحاظ روحي بهتر بشم. اما كم كم رفتارهاي شقايق تغيير كرد. ديگه شقايق سابق نبود. پرخاشگر شده بود و بيحوصله. سر هر موضوع سادهاي جنگ و دعوا به راه ميانداخت.
سرژيك: دليل اين تغيير رفتار چي بود؟
آرمان: اوايل نميدونستم. يعني خيلي برام عجيب بود. چون شقايق دختر آروم و مهربوني بود و رفتارهاي تازه اون اصلاً برام قابل باور نبود. اما كم كم متوجه شدم كه تغيير رفتار اون دليل ديگري داشته. اون با كارهاش ميخواست من از اون متنفر بشم.
سرژيك: چرا؟ مگه با هم مشكل داشتيد؟
آرمان: من كه نه. اما متوجه شدم كه اون از پسر ديگهاي خوشش اومده و قصد داره كه با اون ازدواج كنه و به همين خاطر ميخواست من از اون بدم بياد و اون رو رها كنم تا بره با اون ازدواج كنه.
سرژيك: وقتي فهميدي شقايق از كس ديگري خوشش مياد چه حسي پيدا كردي؟
آرمان: احساس كردم كه اون به من خيانت كرده.
سرژيك: آيا شما با هم قول و قرار ازدواج گذاشته بوديد يا صرفاً ميخواستيد همديگر رو بشناسيد؟
آرمان: ما دو ماه بعد از آشنايي با هم قول و قرار گذاشتيم كه با هم ازدواج كنيم و هر دو قبول كرديم كه به هيچ مرد يا زن ديگهاي فكر نكنيم.
سرژيك: فكر نميكني كه دو ماه براي شناختن و تصميم براي ازدواج كمي كم بوده؟
آرمان: آشنايي با شقايق اولين تجربه احساسي من بود و اون روزها به شدت احساساتي بودم و تصور ميكردم با شقايق خوشبختترين مرد روي زمين ميشوم.
سرژيك: بعد از اينكه فهميدي اون تو رو دوست نداره چيكار كردي؟
آرمان: باهاش حرف زدم و بهش گفتم كه ميدونم چرا رفتارش عوض شده. اون اولش قبول نميكرد و ميگفت كه من اشتباه ميكنم. اما بعد گفت كه از كسي ديگه خوشش مياد و ميخواد كه ديگه با من در ارتباط نباشه.
سرژيك: واكنش تو در مقابل اين حرف شقايق چي بود؟
آرمان: يادم مياد يه سيلي تو صورت شقايق زدم و هر چي بد و بيراه كه ميتونستم به اون گفتم و با دعوا از هم جدا شديم.
سرژيك: خوب بعدش چي شد؟
آرمان: چند روز بعد از اون اتفاق تصميم گرفتم كه شقايق رو فراموش كنم اما نميشد. هر روز كه ميگذشت احساس ميكردم بيشتر از گذشته به اون علاقمند شدم. اون روزها بود كه فهميدم دارم عاشق ميشم.
سرژيك: يعني بعد از جدايي عاشق شقايق شدي؟
آرمان: تا زماني كه باهم بوديم من شقايق رو دوست داشتم اما وقتي كه باهم دعوا كرديم و ديگه همديگر رو نديديم تازه احساس عشق در وجود من شعلهور شد و از همون روزها بود كه درد و رنج من شروع شد.
سرژيك: وقتي فهميدي عاشق هستي، سعي نكردي با شقايق صحبت كني و اون رو قانع كني كه از تصميمش منصرف بشه؟
آرمان: چرا 15 روز بعد از دعوايي كه با هم كرديم بهش تلفن كردم و ازش بابت اون روز عذرخواهي كردم اما اون گفت كه از من بدش مياد و ديگه حتي نميخواد من رو ببينه.
سرژيك: بعد از اون حرفها كه از شقايق شنيدي آيا از اون بدت نيومد. يا باز هم همون احساس سابق رو داشتي؟
آرمان: براي خودم هم عجيب بود. اون روز شقايق برخورد سرد و كاملاً غيرمحترمانهاي با من داشت اما من نه تنها از اون متنفر نشدم بلكه عشقم به اون هر روز بيشتر و بيشتر ميشد.
سرژيك: چي شد كه تصميم گرفتي خودكشي كني؟
آرمان: هر روز كه ميگذشت عشق من به شقايق بيشتر و بيشتر ميشد و هر چقدر تلاش ميكردم به هيچ شكل ممكن نميتونستم اون رو راضي كنم تا باز هم ارتباطش رو از سر بگيره تا اينكه از طريق مادرم متوجه شدم كه همون پسره به خواستگاري شقايق اومده و شقايق هم با ازدواج اون موافقت كرده. از اون روز همه چيز برام تموم شد و حالم بدتر از قبل شد. مثل ديوونهها يا دائم يه گوشه كز ميكردم يا در حال گريه كردن بودم.
سرژيك: پدر و مادر متوجه رفتارهاي تو نشده بودند؟
آرمان: پدرم كه مهندس ساختمان بود و هميشه گرفتار كارش بود. اما مادرم جريان من و شقايق رو ميدونست. اون دلداريم ميداد و ازم ميخواست كه شقايق رو فراموش كنم اما امكان نداشت. روزهام تيرهتر و تاريكتر از روزهاي قبل ميشد و كم كم احساس كردم هيچ دليلي براي زنده موندن ندارم و كم كم به خودكشي فكر كردم.
سرژيك: از خودكشي نميترسيدي؟ و كي تصميم گرفتي كه خودكشي كني؟
آرمان: اوايل زياد خودكشي برام جدي نبود و كم و بيش اين فكر به ذهنم مياومد اما وقتي فهميدم كه شقايق و فرزاد تا يك هفته ديگه عروسي ميكنند جديتر به خودكشي فكر كردم و در نهايت تصميم گرفتم شب عروسي شقايق خودم رو بكشم.
سرژيك: ميتونم بپرسم براي خودكشي چه راهي رو انتخاب كردي؟
آرمان: تصميم گرفتم خودم را از بالاي ساختمون خونمون به پايين پرت كنم. اون شب پدر و مادرم به عروسي شقايق رفته بودند و من تنها بودم. ساعت 8 بود كه بالاي پشت بام رفتم. ساختمان ما پنج طبقه است و ارتفاع نسبتاً بلندي داره. تا ساعت 8:30 گريه كردم و بعد به بالاي لبه پشت بام رفتم.
سرژيك: تو اون لحظات چه حسي داشتي. آيا پشيمون نشدي؟
آرمان: وقتي روي لبه پشت بام ايستاده بودم با خودم فكر ميكردم تا چند لحظه ديگه همه غم و غصههام تموم ميشه و من به آرامش ميرسم.
سرژيك: و بعد پريدي؟ اون لحظه چه حسي داشتي.
آرمان: تا پاهام از لبه پشت بام جدا شد پشيمون شدم. باورت نميشه كه تا پريدم پشيمون شدم. اما ديگه دير شده بود. با سرعت به سمت پايين آمدم و چند ثانيه بعد هيچ چيزي متوجه نشدم.
سرژيك: چي شد كه زنده موندي؟
آرمان: وقتي من از پشت بام ميپرم در طبقه دوم به لبه تراس طبقه دوم برخورد ميكنم و كمي از شتاب من گرفته ميشه و با شدت كمتري با زمين برخورد ميكنم. از صداي برخورد من با زمين همسايهها به حياط ميآيند و من را به بيمارستان ميرسانند. من تا دو روز تو حالت اغما بودم و به گفته پزشكان زنده موندن من بيشتر شبيه معجزه بود.
سرژيك: كي متوجه شدي كه زنده هستي؟
آرمان: بعد از دو روز كه از حالت اغما در ميام. اما اون لحظه هنوز چيزي متوجه نشدم. روز سوم كه هوش و حواسم سرجاش اوم چشمام رو باز كردم و ديدم كه پدر و مادرم بالاي سر من ايستادند. باورم نميشد زنده هستم. تو اون لحظهها تا اونها رو ديدم به شدت گريه كردم. هيچوقت تو زندگي اينقدر خوشحال نبودم.
سرژيك: چه حسي داشتي اون موقع؟
آرمان: بينهايت خوشحال بودم. اصلاً باورم نميشد كه زنده مونده باشم. هيچوقت فكر نميكردم زندگي برام اينقدر خوشحال كننده و دوست داشتني باشه.
سرژيك: راستي بدنت چي از اون حادثه آسيب نديد؟
آرمان: آسيب نديد؟ بدن من خورد و خمير شده بود و تا شش ماه توي رختخواب بودم. دست و پا و كمرم از چند جا شكسته بود و بعد از شش ماه تازه به كمك عصا تونستم راه برم.
سرژيك: شقايق چي؟ بعد از اون حادثه اون رو فراموش كردي؟
آرمان: آره، اينقدر زنده موندن برام شيرين و لذت بخش بود كه تصميم گرفتم كه اون رو فراموش كنم. چون واقعيت اين بود كه اون حالا ازدواج كرده بود.
سرژيك: آيا باز هم عاشق شدي؟
آرمان: الان در شرف ازدواج هستم. نگار همسرم رو خيلي دوست دارم و خوشحالم كه زنده موندم تا نگار رو پيدا كنم. با نگار چيزهاي تازهاي را به دست آوردم. قراره ماه ديگه باهم ازدواج كنيم.
سرژيك: نگار ميدونه كه تو يه بار خودكشي كردي؟
آرمان: آره از همون اول همه چيز رو براش تعريف كردم و اون هم خيلي منطقي با قضيه برخورد كرد.
سرژيك: حالا نظرت در مورد خودكشي چيه؟
آرمان: من خودم عاشق بودم و خيلي سختي كشيدم. تحمل اون لحظهها واقعاً سخت و دشواره اما خودكشي يه جور فرار كردن از واقعيته. خودكشي يه وسيله است براي آدمهاي ترسو كه از واقعيت فرار كنند. خود من طاقت رويارويي با واقعيت رو نداشتم و به همين خاطر سادهترين و ابلهانهترين راه رو انتخاب كردم. در صورتي كه با زندگي كردن چيزهاي تازهاي را به دست آوردم.
سرژيك: مهمترين درسي كه از اين اتفاق گرفتي چي بود؟
آرمان: زندگي هر چقد رهم سخت و دشوار باشه اما وقتي اميد به فردا باشه همه چيز درست ميشه. بعد از جريان خودكشي و زنده موندن من عاشق زندگي شدم و همين اميد و عشق به زندگي بود كه باعث شد با نگار آشنا بشم و الآن لحظههاي فوقالعادهاي رو با اون تجربه ميكنم.
سرژيك: و حرف آخر؟
آرمان: تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
گزارش اجتماعي
من به تو مشكوكم
تهيه و گردآوري: پريوش كرمانيان
در راهرو دادگاه خانواده قدم ميزنم تا شايده سوژه مناسبي براي گزارش خود پيدا كنم. پيرمرد و پيرزني بر روي صندلي نشستهاند. هر دو سر به زير دارند و در حال فكر كردن هستند. ابتدا فكر ميكنم كه پدر و مادر يكي از زوجهاي جوان هستند كه ميخواهند از يكديگر جدا شوند. اما وقتي از آنها سؤال ميكنم پيرمرد با لحني نا خوشايند ميگويد كه ميخواهند از همديگر جدا شوند. آن هم پس از 45 سال زندگي مشترك. از آنها دليل جدائيشان را سؤال ميكنم اما پيرمرد حاضر به پاسخگويي نيست. اما پيرزن لب به سخن ميگشايد:
+ از من بپرس دخترم. از من بپرس تا بهت بگم كه چرا ميخواد من رو طلاق بده.
- خوب شما بگيد چرا قصد جدايي از همديگر را داريد؟
+ اين آقا، بعد از 45 سال زندگي به من ميگه تو با كسي ديگه رابطه داري.
با تعجب ميپرسم: واقعاً؟
+ بله دخترم. بايد تعجب كني، يكي نيست بگه آخه مرد من تو زندگي كي به تو خيانت كردم. از 15 سالگي كه اومدم خونه تو همش كار كردم و كار. سه تا بچه بزرگ كردم يكي از يكي بهتر. الان دو تاشون خارج از كشور هستند. ولي حالا بعد از اين همه سال زحمت كه براش كشيدم ميگه تو با مرد ديگهاي ارتباط داري.
پيرمرد كه تا به حال ساكت مانده است تاب نميآورد و شروع به صحبت ميكند.
- چي شده، زبون درآوردي. باز يه نفر رو ديدي داري مظلوم نمايي ميكني. اصلاً چه ربطي داره. چه يك سال، چه 100 سال. آدم خيانتكار بالاخره خيانت ميكنه.
+ من به تو خيانت نكردم بيانصاف. من كه عمرم رو براي تو و خانواده گذاشتم.
- تو كه اين حرفها رو ميزني، چرا به اين خانم نميگي كه اون پيرمرد كه به قول خودت پسرعموته، چيكار داره هي زنگ ميزنه.
+ ميدوني دختر، اين مردي كه ميگه پسر عموي منه. يه مدت خارج زندگي ميكرده. حالا اومده ايران و از اون موقع اين مرد ميگه تو با اون رابطه داري.
- اما خانم اصل ماجرا اين نيست. اين آقا كه به قول خانم پسرعموشون هستند، در اصل خواستگار اون بوده.
+ مرد خجالت بكش، از اون اتفاق سالها ميگذره. اون بدبخت كه تو اين مدت اصلاً ايران نبوده.
- نبوده، ولي حالا اومده دنبال عشق دوران جوانيش. عيب نداره. من طلاقت ميدم تا بري با همون ازدواج كني.
صحبتهاي پيرمرد باعث ميشود كه زن نتواند خود را نگه دارد و صداي هق هق او كه سعي ميكند آنقدر آرام باشد تا كسي متوجه نشود كه او گريه ميكند و گريهاش به خاطر تهمت خيانت همسرش است. او حتي نميخواهد كه كسي بداند كه شوهرش چرا ميخواهد او را طلاق دهد. آن هم پس از 45 سال زندگي مشترك واقعاً باور نكردني است.
اگرچه مورد آن پيرمرد و پيرزن شايد مورد عجيب و غريبي به نظر آيد، اما شك كردن زوجين به يكديگر يكي از مسائل رايج در ميان زوجهايي است كه ميخواهند از يكديگر جدا شوند. اتهام خيانت، يكي از موضوعاتي است كه علل شكايت بسياري از زوجها را از يكديگر را شامل ميشود و جالب است بدانيد كه بسياري از اين اتهامات، اتهامات واهي و بياساسي است.
دكتر ابوذر فيروزي دكتر روانشناس در مورد شك و تصور خيانت زوجين به يكديگر را يك بيماري رواني ميداند. بيماري كه به نوعي يك نوع وسواس فكري است. وسواسي كه در آن مرد و زن دايم تصور ميكنند كه همسر يا شوهر با فردي ديگر در ارتباط است و هر موضوع يا اتفاقي را با اين تصور خيانت ارتباط ميدهند. دكتر فيروزي علل به وجود آمدن شك را در ميان زوجها تربيت دوران كودكي آنها و مسائلي كه در دوران نوجواني و جواني براي اين افراد اتفاق افتاده است ميداند. دكتر فيروزي پديده شك به يكديگر را پديدهاي خطرناك ميداند كه حتي ميتواند تا بدانجا پيش برود كه منجر به قتل طرف مقابل شود.
رحمان يكي از كساني است كه همسرش را به دليل آنچه خود خيانت ميدانسته است كشته و بعد متوجه اشتباه خود شده است. اما ديگر كار از كار گذشته است و همسر او ديگر زنده نيست. رحمان پدر 3 فرزند است كه حالا كسي بالاي سر آنها نيست. مادر مرده است و پدر در زندان منتظر اجراي حكم اعدام است و شايد منتظر است تا خانواده مريم او را ببخشند.
رحمان در مورد قتل همسرش و آن حادثه ميگويد: مريم را خيلي دوست داشتم. همه زندگي من مريم بود. باهم زندگي خوبي داشتيم. اما نميدونم چي شد كه كمكم به اون مشكوك شدم. احساس ميكردم با مرد ديگري در ارتباط است. هر وقت با تلفن صحبت ميكرد فكر ميكردم با مرد ديگري در ارتباط است. وقتي از خانه بيرون ميرفت فكر ميكردم با مرد ديگري قرار دارد. و خلاصه همه زندگي من شده بود شك و ترديد. آنقدر به او مشكوك شده بودم كه ديگر به او اجازه نمي دادم از خانه خارج شود. يك بار او را با پسر همسايه ديدم كه در كوچه در حال صحبت كردن است و چند بار ديگر او را با پسر همسايه ديدم. يك بار پسرم گفت كه مجتبي، منظور او پسر همسايه بود، به خانه آمده است و به او درس داده است. پس از اينكه فهميدم كه مجتبي به خانه من آمده است، با مريم جر و بحث كردم و آنقدر خشمگين بودم كه او را با ضربات چاقو كشتم. اما بعدها فهميدم كه پسرم رضا در درس رياضي ضعيف بوده است و مريم از مادر مجتبي خواسته بوده كه از پسرش بخواهد كه به رضا درس بدهد و آن چند بار هم كه مريم با مجتبي در حال صحبت بود در مورد درس رضا و كمك مجتبي به رضا صحبت ميكردند و آن روز لعنتي و شوم هم واقعاً مجتبي براي كمك به رضا به خانه ما آمده بود. الان پشيمون هستم اما چه فايده. مريم را با دستان خود به قتل رساندم. كسي كه همه زندگي من بود. حالا بچههايم آواره شدهاند و خودم هم اينجا منتظر مرگ هستم. شايد هم خانواده مريم مرا ببخشند. البته اگر هم نبخشند اعتراضي ندارم. آنها حق دارند كه اعدام مرا ببينند. آخر من دختر آنها را كشتم.
چه بسيارند افرادي مانند رحمان كه نسنجيده و بر اثر حدس و گمان زندگيشان را به باد دادهاند و كانون گرم خانواده را از هم پاشيدهاند. امثال رحمان ناخواسته وارد بازي شدهاند كه انتهاي آن به معناي پايان زندگي بوده است. راستي چرا بايد مرد يا زني به همسرش شك كند. همسري كه سالها با او زندگي كرده است و شاهد محبتهاي بيپايان او به خودش بوده است. چرا بايد وسوسه و فكر خيانت طرف مقابل در ذهن يك نفر رخنه كند و تا به آنجا پيش رود كه منجر به مرگ و تباهي شود.
دكتر فربد شهيدي در مورد راهكار مقابله با اين موضوع ميگويد: ابتدا بايد بپذيريم كه شك و ترديد و ظنين شدن به افراد ديگر، يك نوع بيماري است و براي آنكه بتوانيم جلوي پيشرفت اين بيماري را بگيريم بايد چنين فردي را خيلي سريع به نزد پزشك روانشناس ببريم تا تحت درمان قرار گيرد. متأسفانه در اكثر خانوادهها زماني كه اين مشكل به وجود ميآيد، مرد يا زن سعي ميكنند با دليل و منطق خود طرف مقابل را قانع كنند كه به زندگي و خانواده پايبند هستند و شايد در بعضي اوقات اين مسئله منجر به درگيري و دعوا شود كه همين موضوع شك را تشديد ميكند. زيرا زماني كه مثلاً مردي به همسرش ظنين شده است ديگر هيچ حرفي از جانب او را باور نميكند و دليل و منطق زن براي مرد پذيرفتني نيست. پس زن نميتواند مرد را از اين شك نجات دهد و اين موضوع بايد توسط فردي متخصص صورت گيرد زيرا به وجود آمدن اين فكر در ذهن فرد تابع يك سري شرايط گوناگون بوده است كه نياز است تحت بررسي دقيق و همه جانبه درمان پذيرد.
اما تحقيقات نشان ميدهد كه بيشتر كساني كه دچار وسواس فكري و تصور خيانت طرف مقابل ميشوند، كساني هستند كه در كودكي چنين موردي را تجربه كردهاند. اغلب اين افراد داراي پدر و مادري بودهاند كه دچار چنين تفكر بيماري بوده است و آنها نيز شاهد درگيريها و جدال پدر و مادر بر سر اين قبيل موضوعات بودهاند. برخي ديگر نيز تحت تأثير تربيت سختگيرانه و وسواس گونه پدر و مادر قرار داشتهاند. تربيتي كه در آن پدر و مادر كوچكترين رفتار كودك را زير ذرهبين قرار ميدادند و براي اتفاقات كوچك نيز او را مورد بازخواست قرار ميدادند. اين نوع كودكان ناخواسته خود نيز دچار چنين تفكري ميشوند و زماني كه ازدواج ميكنند به كوچكترين رفتار همسرشان مشكوك ميشوند و آن را يك نوع خيانت ميدانند.
يكي ديگر از عواملي كه ميتواند منجر به بوجود آمدن شك به طرف مقابل در روابط زناشويي شود، تفاوت فرهنگي خانوادهها با يكديگر است. مثلاً مرد و زني كه داراي دو تربيت متفاوت و جايگاه اجتماعي مختلف هستند، تعريفهاي متفاوتي در مورد مسائل مختلف دارند و همين تفاوت تعريفها ميتواند منجر به پديدار شدن شك و ترديد شود. مثلاً زني كه در يك خانواده مذهبي رشد كرده است يك سري تعاريف در مورد روابط آدمها با يكديگر دارد در صورتي كه مردش به دليل بزرگ شدن در خانوادهاي كه داراي پايبندي كمتري به مسائل ديني بوده است، روابط آزادتري دارد. زن زماني كه روابط همسرش را با ديگران ميبيند دچار تعارض ميشود. زيرا بر اساس تعاريف خود كه سالها با آن زندگي كرده است كارهاي همسرش غيراخلاقي است و به همين دليل احساس ميكند كه همسرش به خانواده و او پايبند نيست و به او خيانت ميكند. در صورتي كه شايد رفتارهاي مرد بر اثر تعاريف تربيت خانوادگي خود اصلاً اشتباه نباشد و به همسرش نيز بسيار پايبند باشد و او را دوست داشته باشد. اما تفاوت فرهنگي واجتماعي زوج باعث اختلاف ميشود و پس از مدتي زوجين از يكديگر جدا ميشوند.
بله، عدم دقت در ازدواج و عدم انتخاب درست همسر يكي از دلايلي است كه ميتواند منجر به ايجاد شك و ترديد شود. بايد دقت كرد كه با كسي ازدواج كرد كه داراي اشتراكات فكري، اجتماعي و مذهبي با هم بوده تا رفتارها و عملكرد همسر و يا شوهر به دليل اين اختلافات نابهنجار به نظر نرسد.
به طور كلي بايد دقت كرد و اجازه نداد تا اين نوع افكار در ذهن ريشه بدواند و در صورت بروز اتفاقي كه براي ما جاي سؤال باقي گذاشته باشد، آن را با طرف مقابل مطرح كرده و علت آن را جويا شد. زيرا بسياري از مسائل و اتفاقات بزرگ ريشه در برخي سوء تفاهمات كوچك دارد كه به دليل مطرح نشدن به مرور بزرگ و بزرگتر ميشوند و آنگاه همه چيز را زير سؤال ميبرد.
نكته ديگر اينكه نبايد زياد به سخنان ديگران اهميت داد و تحت تأثير حرفهاي آنان قرار گرفت. زيرا بسياري از كساني كه دچار شك شدهاند ابتدا به طرف مقابل بسيار اطمينان داشتهاند. ولي تحت تأثير حرفهاي ديگران به مرور ديوار اعتماد بين آنها خراب شده است و سپس مشكلات از ميان آوار اين ديوار سر بر آوردهاند. پس بايد به اين نكته توجه كرد كه هيچكس مانند خود انسان نمي تواند اطلاع و آگاهي در مورد زندگيش داشته باشد و نبايد به سخنان بيهوده ديگران اهميت داد. زيرا مهم اين است كه شما دركنار يكديگر احساس خوشبختي كنيد.
يك نكته ديگر اينكه نبايد از مراجعه به روانشناس ترس به دل راه داد و به محض اينكه احساس كرديد كه شك در دلتان در حال به وجود آمدن است به نزد روانشناسي برويد و مشكلاتتان را مطرح كنيد. زيرا در اين صورت اجازه رشد و گسترش شك را در وجودتان گرفتهايد و به آن اجازه خودنمايي ندادهايد.
و نكته پاياني اينكه فقط كافي است نگاهي به خانوادههايي بيندازيم كه بر اثر شك و ترديد و ظن بيمورد، همه چيزشان را از دست دادهاند و سرنوشت بدي را تجربه كردهاند. نگاهي به خانوادههايي بيندازيم كه برادري به دليل اينكه به خواهرش مشكوك شده است او را كشته است و خود نيز روانه زندان شده است و خانواده در مدت كوتاهي دو فرزندش را از دست داده است. نگاهي بيندازيم به خانوادهاي كه زن به مرد مشكوك شده است و به همين دليل از او جدا شده است و بعدها متوجه شده است كه اشتباه كرده است و تنها در اين ميان فرزندان قرباني شدهاند و يا نگاهي بيندازيم به خانوادهاي كه مرد همسرش را كشته است و سپس خود و فرزندانش را آتش زده است تا شايد از عذاب قتل همسرش رها شود. آري اينها همه عواقب يك شك است. بياييد بيشتر فكر كنيم و با منطق بيشتري زندگي كنيم و بر اساس احساسات آني و زودگذر تصميم نگيريم.
بردهداري نوين
گردآوري و تهيه: پريوش كرمانيان
نگاهي به پديده قاچاق زنان و كودكان
شايد هنگامي كه صحبت از بردهداري به ميان ميآيد بياختيار به ياد فيلمهايي ميافتيم كه در مورد سالهاي دور ساخته شده است و در آن مردم بيچاره براي كارهاي سخت و دشوار مورد استفاده قرار ميگرفتند. شايد اگر بگوييم كه در دنياي امروز نيز بردهداري باز هم وجود دارد همه با تعجب از هم بپرسند؛ واقعاً؟! مگر ممكن است در قرن 21 باز هم بردهداري وجود داشته باشد.
اگرچه ظاهراً بردهداري به شيوه گذشته و به شكلي كه در زمانهاي گذشته رايج بوده است اين روزها وجود ندارد، اما شكل تازهاي از بردهداري و سوء استفاده از انسانها اين روزها در جهان وجود دارد و اين شيوه بردهداري همان قاچاق زنان و كودكان است.
در سالهاي اخير قاچاق زنان و دختران و حتي كودكان خردسال ابعاد هراسانگيز و دهشتآوري پيدا كرده است. خريد و فروش انسانها و رواج شنيعترين و انزجار برانگيزترين نوع بردگي، آن هم در دوران پيشرفتهاي عظيم علمي و صنعتي مسئلهاي نيست كه روح هر انسان شريف و بشردوستي را به درد نياورد و او را به فكر چارهجويي براي اين مشكل بزرگ وا ندارد.
سازمان جهاني حمايت از كودكان اعلام كرده است كه بازار خريد و فروش كودكان در سطح جهان به شدت داغ است. نتايج تحقيقات جديد اين سازمان نشان ميدهد كه ماهانه 100 هزار كودك در سرتاسر جهان به فروش ميرسند. آمارها نشان ميدهد كه دليل فروش كودكان فقر، جنگ، ضايعات طبيعي و كمبود امنيت حقوقي در جوامع مختلف است. نكته مهم در اين آمارها اين مسأله است كه باز هم قربانيان بردهداري خونين، كشورهاي فقير وعقب مانده هستند و مقصد اين كودكان كشورهاي پيشرفته صنعتي هستند كه فرياد حمايت از انسانهاي آنان گوش جهانيان را كر كرده است. اما افسوس كه از شعار تا واقعيت فاصلهاي به اندازه حقوق انسانها و كودكان وجود دارد كه هيچ صدايي ياراي پاسخگويي به آنان را ندارد.
منابع تأمين كودكان كشورهاي آفريقائي، آسيايي و آمريكاي جنوبي هستند و مقصد اين كودكان در ابتدا شرق اروپا و روسيه است و مقصد نهايي آنها كشورهايي نظير هلند، ايتاليا، فرانسه، انگليس... است.
ارقامي كه سازمان جهاني حمايت از كودكان در مورد تجارت كودكان منتشر كرده است آماري بسيار نگران كننده است. اين سازمان اعلام كرده است كه سالانه در سراسر جهان حدود يك ميليون كودك، چون بردگان به فروش ميرسند و به اين ترتيب تجارت كودكان در كنار تجارت اسلحه و مواد مخدر يكي از پر درآمدترين منابع درآمد فرصت طلبان است. گزارشهاي سازمان جهاني حمايت از كودكان نشان ميدهد كودكان فروخته شده در شرايط بسيار سخت و غيرانساني زندگي ميكنند. آنها هيچ مفري ندارند و بايد براي صاحبان جديد خود كار كنند، هر كاري كه از آنها خواسته شود مثل گدايي، كار در خانه و خودفروشي و در اين وضعيت بسياري از كودكان كه تحمل چنين شرايطي را ندارند دست به خودكشي ميزنند تا از دست صاحبان كار خود و زندگي دهشتناك خود رهايي يابند و به عبارت ديگر براي چنين كودكاني مرگ تنها راه خلاص شدن از اين همه سختي است.
بر اساس آمارهاي سازمان بينالمللي مهاجرت در ژنو، سالانه حدود 120 هزار زن و دختر جوان، فقط از كشورهاي اروپاي شرقي كه از وضعيت اقتصادي مناسبي برخوردار نيستند به شكل قاچاق به كشورهاي اروپاي غربي وارد ميشود و در آنجا آنها را وادار به خودفروشي ميكنند. اگر ميخواهيد به عمق فاجعهاي كه امروزه در جهان متمدن غربي در حال وقوع است پي ببريد بايد گفت كه در جهان ساليانه 700 هزار انسان كه اكثر آنها زنان و كودكان هستند براي سوء استفاده جنسي از طريق قاچاق به كشورهاي مختلف وارد و سپس خريد و فروش ميشوند. واسطهها و دلالان قاچاق انسان با ايجاد رعب و وحشت و اعمال خشونت و تجاوز باعث ميشوند كه اين زنان و كودكان نتوانند از خود دفاع كنند و از اين گرداب مهلك خلاصي يابند. اين خشونت تنها بخشي از ستمي است كه به اين افراد اعمال ميشود و در كنار اين خشونت ابتلا به بيماريهايي نظير ايدز هديه ديگري است كه جامعه متمدن امروز به زنان و كودكان به اسارت گرفته شده ميدهد.
گفتني است جهت حركت اين انسانهاي فروخته شده و بيگناه از كشورهاي فقير به كشورهاي ثروتمند اروپايي است. در اين ميان زنان و كودكان فروخته شده بيشتر به كشورهايي مانند هلند، بلژيك، آلمان، فرانسه فرستاده ميشود. اين تجارت با سود هنگفتي همراه است و مورد توجه بسياري قرار گرفته است. بر اساس اطلاعاتي كه سازمان امنيت و همكاري اروپا ارائه داده، قيمت يك دختر در روماني حدود 45 تا 75 يورو است و فروش همين دختران در بازار خريد و فروش انسان در اروپاي غربي اما دهها برابر بيشت از اين قيمت است. واسطهها و قاچاقچيان انسان اين زنان و كودكان را در كلوپهاي شبانه اروپاي غربي با قيمتي حدود 2000 يورو به فروش ميرساند.
بايد گفت كه فعاليت تاجران كودك بسيار وسيعتر از اين مواردي است كه بر شمرده شد. آنها همزمان در زمينههاي ديگر خلاف، فعاليت گستردهاي دارند. مانند خريد و فروش مواد مخدر و يا قاچاق اسلحه و بسياري از كودكان براي كار در اين فعاليتها به كار گماشته ميشوند و در بسياري از موارد اين قاچاقچيان كودكان به مواد مخدر آلوده ميكنند تا هيچگاه آنان نتوانند به زندگي عادي برگردند و از دست آنها بگريزند.
تجارت كودكان براي كشاندن آنان به فحشا يكي از راههاي پردرآمد در دنياي متمدن امروزي است. آمارها نشان ميدهد در ايتاليا يك سوم همه فاحشگان خارجي را كودكان تشكيل ميدهند. از پنج سال پيش تاكنون، با مستقر شدن 45 هزار سرباز سازمان ملل متحد در كوزوو كه با شعار حفظ امنيت وارد اين منطقه شدهاند، تعداد روسپيخانهها، هتلها و كلوپهاي شبانه به شدت افزايش يافته است. در پايان سال 1999 ميلادي تعداد اين عشرتكدهها در كوزوو فقط 18 عدد بود و امروز از صدقه سر حمايت جوامع غربي و سازمان ملل اين آمار به بيش از 2000 عدد رسيده است و اين است هديه دموكراسي غربي به مردم جهان و جالب است بدانيد كه بيشتر كساني كه دراين عشرتكدهها به كار مشغولند، كودكان و زنان فروخته شدهاي هستند كه از سراسر جهان به اين مكانها فروخته ميشوند تا اسباب رسيدن به مقاصد شوم عدهاي سرباز مهاجر كه با شعار صلح و آرامش آمدهاند را فراهم كنند.
از موارد ديگر كار كودكان فروخته شده مثلاً در اسپانيا و فرانسه است كه كودكان كولي كه به آنها روما ميگويند از اروپاي شرقي به اين كشورها آورده ميشوند و در آنجا آنها را مجبور به گدايي ميكنند و يا در آلمان اين كودكان وادار به دزدي ميشوند. به نقل از يك گزارش محرمانه پليس انگليس كه توسط پايگاه خبري فيرفاكس منتشر شده است، كودكان قاچاق شده آفريقايي به انگلستان توسط مردان آلوده به ويروس ايدز مورد سوء استفاده جنسي قرار ميگيرند. به نقل از اين گزارش، قاچاق كودكان آفريقايي به انگلستان طي سالهاي گذشته به شدت افزايش يافته است. اين سند محرمانه زماني افشا شد كه خبر مرگ يك دختر هشت ساله آفريقايي كه به طور غيرقانوني به انگلستان قاچاق شده و به صورتي كاملاً غيرانساني توسط مردان مبتلا به ايدز مورد تجاوز قرار گرفته بود در رسانههاي اين كشور انعكاس يافت و آنگاه بود كه تازه چهره زشت پيشرفت مادي انساني و فنا شدن ارزشهاي انساني خود را نمايان ساخت.
سازمان پليس بينالملل معروف به اينترپل قاچاق و بردهداري انسانها را در مقايسه با قاچاق مواد مخدر و فروش غيرقانوني اسلحه توسط سوداگران مرگ، سريعالرشدترين و فاجعهبارترين نوع خلاف در جهان لقب داده است. بر اساس گزارش سازمان بينالمللي مهاجرت، خريد و فروش زنان و دختران سالانه هشت ميليارد دلار براي باندهاي مافيائي درآمد دارد. به طوري كه قاچاق زنان و دختران پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر سومين قاچاق پردرآمد دنيا است.
بله عزيزان، اين گزارش مختصري بود از فجايعي كه اين روزها در سراسر جهان در حال رخ دادن است و هيچ گوش شنوايي را ياراي شنيدن آن نيست. بردهداري نوين امروزه يك معضل جهاني است كه همه كشورها با آن دست به گريبان هستند. حال نميخواهيم بگوييم كه آيا در كشور ما نيز اين تجارت وجود دارد يا خير، كه ما فرض را بر اين ميگذاريم كه اين اتفاق در كشور ما رخ نميدهد. اما بايد به هوش بود كه زنگ خطر قاچاق انسان و بردهداري به شيوه نوين براي همه كشورها به صدا درآمده است و غافل شدن از اين مسأله بيشك عواقب سختي را براي جامعه و افراد آن به همراه خواهد آورد.
در پايان اميدواريم كه كشور ما و انسانهاي شريف ميهن ما هيچگاه اسير اين فجايع نشوند و ملت ما هميشه سرافراز و با شرافت باقي بمانند.
مصاحبه با ترانه دختر مبتلا به ايدز
همه چيز هنوز برايم تمام نشده است...!
مصاحبه: سرژيك آوانسيان
از طريق يكي از دوستانم با ترانه آشنا شدم. ترانه دختري است 28 ساله كه اكنون چند ماهي است كه متوجه شده به بيماري ايدز مبتلا است. تا قبل از آشنايي با ترانه هميشه با خودم فكر ميكردم كه زندگي كساني كه بيماريهايي نظير ايدز دارند چگونه است. وقتي بداني مدت زيادي زنده نخواهي ماند زندگي برايت چه معنايي پيدا ميكند؟ آشنايي با ترانه به بخشي از سؤالات من پاسخ داد و در عين حال زنگ خطري را در ذهنم به صدا در آورد، زنگي كه پيامش خبر از اتفاقي تلخ ميداد كه در كمين همه ما قرار دارد. اتفاقي كه دست كم گرفتن آن به معناي پايان همه روياها است.
سرژيك: خوب ترانه اول سلام و بعد هم ضبط روشنه، خودت شروع كن.
ترانه: شما سؤال بپرسيد تا من جواب بدم. فكر ميكنم بايد اين مدلي باشه.
سرژيك: آره معمولاً اينطوريه كه من سؤال ميپرسم و طرف مقابل جواب ميده. اما اين بار ميخوام تو شروع كني.
ترانه: اسمم كه ترانه است. 28 سالمه. ليسانس جامعه شناسي دارم.
سرژيك: صبر كن، درست شنيدم؟ تو مدرك ليسانس داري؟ اون هم جامعه شناسي!
ترانه: چيه حتماً فكر ميكني ايدز فقط سراغ آدمهاي بيسواد ميره.
سرژيك: نه ولي قبول كن يه كم عجيبه. يه دختر تحصيلكرده به اين بيماري مبتلا بشه. اونم با اين همه تبليغي كه براي اين بيماري و خطراتش ميشه.
ترانه: اول بزار يه چيزي رو بگم. به نظر من با اينكه از طرف ارگانهاي مختلف در مورد خطرات ايدز تبليغ ميشه اما اين اندازه آگاهي نيست و خيلي بايد بيشتر باشه. دوم اينكه مشكل همه ما اينه كه فكر ميكنيم كه مثلاً ايدز براي ديگرانه و اصلاً سراغ ما نمياد. يعني اونو جدي نميگيريم. مثلاً خود شما الان داريد در مورد ايدز با من حرف ميزنيد ولي اصلاً به اين فكر نميكنيد كه يه روز ايدز سراغ شما بياد، درسته؟
سرژيك: آره درسته، تا حالا بهش فكر نكردم.
ترانه: نكته همين جاست. من هميشه فكر ميكردم كه فاصله من و بيماري ايدز فرسنگها از هم دوره ولي همه چيز سادهتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم اتفاق افتاد.
سرژيك: ميتونم بپرسم تو از چه طريقي به ايدز مبتلا شدي؟
ترانه: از طريق ارتباطي كه با يك پسر به نام دانيال داشتم.
سرژيك: الان اين دانيال كجاست؟ ازش خبر داري؟
ترانه: چند ماه پيش فوت كرد. اون مدتي بود كه مريض بود و به همين خاطر فوت كرد.
سرژيك: بعد از اينكه فهميدي كه از طريق اون ايدز گرفتي چيكار كردي؟
ترانه: اولش اون رو مقصر اصلي ميدونستم ولي بعد از مدتي متوجه شدم كه مقصر اصلي خودم بودم.
سرژيك: شعار ميدي يا واقعاً معتقدي كه خودت اشتباه كردي؟
ترانه: من دليلي براي شعار دادن ندارم و واقعاً به اين رسيدم كه اشتباه از طرف من بود كه با يك پسر ارتباط نامشروع داشتم. حتي اگر ايدز هم نميگرفتم باز هم كار من اشتباه بود.
سرژيك: اگه ايدز نميگرفتي آيا متوجه اشتباهت ميشدي؟
ترانه: شايد حق با شماست. شايد اگه ايدز نميگرفتم هنوز با اين پسر ارتباط داشتم. اما چرا هميشه بايد سرمون به سنگ بخوره تا متوجه اشتباهمون بشيم. اگه من الان دارم با شما صحبت ميكنم فقط به همين خاطره كه آدمهاي ديگه مثل من سرشون به سنگ نخوره و بعد متوجه اشتباهشون بشن. البته اونوقت ديگه خيلي ديره.
سرژيك: چي شد اصلاً با دانيال آشنا شدي؟
ترانه: خيلي اتفاقي تو مسير دانشگاه با اون آشنا شدم و خوب به دليل كمبودهاي عاطفي كه داشتم كمكم ارتباط ما صميميتر شد.
سرژيك: دانيال ميدونست كه بيماري داره و اگه ميدونست چرا كاري كرد كه تو هم به ايدز مبتلا بشي؟
ترانه: آره اون اصلاً با همين نيت با من دوست شده بود. اون تصميم گرفته بود كه از ديگران انتقام بگيره و خوب منم يكي از قربانيهاي دانيال بودم.
سرژيك: چرا از تو؟ چرا اصلاً انتقام؟
ترانه: چون خود دانيال توسط يك دختر به بيماري ايدز مبتلا شده بود و وقتي متوجه شده كه ايدز گرفته تصميم گرفته بود كه از دخترها انتقام بگيره. اما در مورد اينكه چرا انتقام، بايد بگم كه زماني كه آدم متوجه ميشه كه به اين بيماري مبتلا شده انگار تمام دنيا روي سرش خراب شده و اينقدر اين فشار زياده كه بعضيها تصميم ميگيرند كه از ديگران انتقام بگيرند.
سرژيك: تو چي؟ تو هيچوقت به انتقام فكر نكردي؟
ترانه: انتقام از كي، چه سودي داره كه يه نفر ديگه هم به ايدز مبتلا بشه. من گفتم كه تقصير هيچكس نبود و مقصر خود من بودم. اگر من با دانيال ارتباط برقرار نميكردم هيچوقت به ايدز مبتلا نميشدم. درسته كه دانيال در بيمار شدن من نقش داشت. اما همه چيز از تصميم من براي داشتن ارتباط با اون شروع شد.
سرژيك: حالا زندگيت چطوره؟
ترانه: اوايل خيلي سخت بود. ايدز يه بيماريه كه خيلي به مراقبت نياز داره. ايدز باعث ميشه كه سيستم دفاعي بدن ضعيف بشه و تو اين حالت يه سرماخوردگي ميتونه خطرناك باشه. اين مراقبتها و معالجات پزشكي يك طرف و نگاه اطرافيان به تو قسمت سختتر ماجرا است.
سرژيك: خانواده بر خوردشون با بيماري تو چي بود. اونها چه واكنشي نشان دادند؟
ترانه: پدر و مادرم كه سالهاست از هم جدا شدن. من با پدرم زندگي ميكنم. من همه چيز رو به پدرم از روز اول گفتم و طبعاً براي يه پدر خيلي سخته كه فرزندش دچار اين بيماري بشه. اما من اين شانس رو داشتم كه برخورد خانواده با من خيلي قهرآميز نبود. بعضيها هستند كه از خانواده طرد ميشوند و همين موضوع مشكلات ديگري رو براشون به وجود ميآره.
سرژيك: فكر ميكني براي مقابله با ايدز بايد چيكار كرد؟
ترانه: سؤال سختيه. آخه يه عامل كه مؤثر نيست. به خيلي چيزها بستگي داره. شرايط فردي، شرايط اجتماعي، موقعيت و محيط خانواده و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه. اما مهمترين عامل براي پيشگيري خود فرد است كه بايد از خطرات اين بيماري آگاه باشه و سعي كنه كه به اين بيماري مبتلا نشه.
سرژيك: خوب بذار يه خورده حال و هواي مصاحبه رو عوض كنيم. تا حالا عاشق شدي؟
ترانه: (با خنده) آره يه بار عاشق شدم اما خيلي زود همه چيز تموم شد.
سرژيك: اون موقع چن سالت بود؟
ترانه: 16 سال.
سرژيك: پس عاشق شدن رو خيلي زود شروع كردي.
ترانه: (ميخندد) آره چيكار كنيم. استعدادمون زياد بود.
سرژيك: راستي نظرت در مورد مجله ما چيه؟ راستش رو بگو.
ترانه: قبلاً زياد خوب نبود ولي اين دفعه با مصاحبه من فوقالعاده ميشه. (ترانه در اين لحظه به شدت ميخندد)
سرژيك: يه نكته جالب در مورد تو اينه كه تو چشمات هنوز اميد هست. شوخي ميكني، ميخندي، چطور روحيهات رو حفظ كردي؟
ترانه: روز اولي كه متوجه شدم به اين بيماري مبتلا شدم اوضاع روحي خيلي بدي داشتم. دايم يه گوشه كز ميكردم و با كسي حرف نميزدم. اما كم كم با خودم فكر كردم حالا كه مدت زمان زيادي براي زندگي كردن ندارم چرا قدر لحظههاي اون رو ندونم. به همين خاطر سعي كردم يه زندگي تازه رو شروع كنم. يه موضوع جالب اينكه شايد الان از گذشته بيشتر از زندگي لذت ميبرم.
سرژيك: حتي با اينكه ايدز داري، آخه چطور ممكنه؟
ترانه: اون موقع نميدونستم لحظهها چقدر مهم هستند؟ اما حالا چون وقت زيادي ندارم ارزش همه ثانيهها رو ميدونم.
سرژيك: اگه بخواي يه توصيه به جوانها داشته باشي چي ميگي؟
ترانه: توصيه ميكنم كه هيچوقت به كسي توصيه نكنند.
سرژيك: نه گذشته از شوخي يه چيزي بگو.
ترانه: آخه هر چي بگم تكراري و كليشهايه. اما يه چيز رو خوب ميدونم و اون اينه كه زندگي و لحظههاي آدم تكرار نشدني است و هيچوقت اشتباهات رو نميشه جبران كرد. پس بايد قدر فرصتها رو دونست.
سرژيك: به نظرت اين مصاحبه چطور بود؟
ترانه: خيلي خوب بود و كلي انرژي مثبت گرفتم و اميدوارم كه حرفهاي من به درد حتي يك نفر بخوره و همه روزهاي خوشي داشته باشند.