تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم

زندگی را به تمامی زندگی کن.دردنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.همچون نیلوفری باش در آب ،زندگی در آب ،بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات.ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!

زندگی سخت ساده است!خطر کن!وارد بازی شو!چه چیزی از دست می دهی؟با دستهای تهی آمده ایم،و با دستهای تهی خواهیم رفت.نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به پایان خواهد رسید. آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

زندگی به هیچ روی اسرارآمیز نیست.زندگی بر هر برگ، هر درخت، بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده است.زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است.به هر چه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبایی اش!

واقعی تر زندگی کن.نقاب ها را کنار بگذار.آنها بر قلبت سنگینی می کنند.همه ریاکاری ها را کنار بگذار.عریان باش.البته خالی از دردسر نخواهد بود، اما همین دردسر ارزش آن را دارد، زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا می کنی و بالغ می شوی.

هر لحظه با گذشته وداع کن.در دنیای ناشناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی، با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم!

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،زندگی را زندگی کن! تلاش نکن عشق را بفهمی، عاشق شو!

بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن.زندگی به خودی خود خالی است. تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.

 

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند!

شهامت زندگی کردن را داشته اند!

کسانی که عشق ورزیده اند،

دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند!

پس:

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی واپسین لحظه است.

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

زندگينامه فروغ فرخزاد

سپيده دبيري

پرنده مردني است

فروغ فرخزاد در دي ماه 1312 در محله اميريه تهران متولد شد. پدرش محمد فرخزاد يك نظامي بود. پدر فروغ مانند اغلب نظاميان به نظم بسيار معتقد بود و اين در كنار سختيگري‌هايش از او يك انسان خاص ساخته بود. مادر فروغ بر خلاف پدر زني ساده و خوش‌باور بود. فروغ فرزند چهارم خانواده نه نفري محمد فرخزاد بود. فروغ چهار برادر به نام‌هاي امير، مسعود، مهرداد، فريدون و دو خواهر به نام‌هاي پوران و گلوريا داشت. فروغ پس از پايان ابتداي دوران دبستان به دبيرستان خسرو خاور رفت. دبيرستان محلي بود تا ذوق و علاقمندي او به شعر بروز پيدا كند. البته بايد گفت پدر فروغ نيز يكي از دلايل علاقمندي او به شعر و ادبيات بود. پدر فروغ خود يكي از شيفتگان ادبيات پارسي بود و همين سبب شده بود كه فروغ از كودكي با ادبيات آشنا باشد.

ديري نپائيد كه درون پر احساس فروغ جوشيدن را آغاز كرد و فروغ شعرهاي ابتدايي خود را در آن ايام كه هنوز سن و سالي نداشت، سرود. فروغ خود درباره آن ايام مي‌گويد: در سيزده، چهارده سالگي خيلي غزل مي‌ساختم ولي هيچ‌گاه آن‌ها را به چاپ نرساندم.

فروغ در سال 1329 در حالي كه 16 سال بيشتر نداشت با پرويز شاپور كه 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد. فروغ خود دليل موافقت با اين ازدواج را نياز به محبت و مهرباني عنوان مي‌كرد. فروغ به دنبال محبت بود و اين محبت چيزي بود كه در خانه پدري هيچ‌گاه نيافته بود و براي او ازدواج فرصتي بود براي جبران محبت‌هاي ناكرده خانواده. فروغ پس از پايان كلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان مي‌رود و به آموختن نقاشي و خياطي مي‌پردازد. البته از ادامه تحصيلات او اطلاعاتي در دست نيست. عده‌اي مي‌گويند كه فروغ تحصيلات خود را پيش از گرفتن ديپلم رها كرده است. اولين مجموعه شعر او اسير نام داشت كه در سال 1331 در 17 سالگي چاپ شد. علاوه بر چاپ اين كتاب، كم و بيش از او در مجلات اشعاري چاپ مي‌شد. با به چاپ رسيدن شعر گنه كردم گناهي پر ز لذت در يكي از مجلات هياهوي عظيمي به پا مي‌شود و فروغ را بدكاره مي‌خوانند و از آن پس فروغ در شرايط سختي قرار مي‌گيرد كه فشار زيادي را بر روي او وارد مي‌كند.

در سال 1332 فروغ با شوهرش به اهواز مي‌رود. ديري نمي‌پايد كه اختلافات زناشويي باعث برگشت فروغ به تهران مي‌شود. حتي تولد كاميار پسرشان نيز نمي‌تواند پايه‌هاي اين زندگي را محكم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا مي‌شود. پس از جدايي همسر فروغ حضانت بچه را قبول مي‌كند و حتي به فروغ اجازه ديدن او را نمي‌دهد. فروغ پس از جدايي از فرزند تا پايان عمر خود هيچ‌گاه نتوانست فرزندش را ملاقات كند و اين يكي ديگراز مصائب فروغ در طول زندگي كوتاهش بود.

پس از جدايي از همسر، فروغ تلاش كرد كه عمر خود را صرف علاقه‌اش به شعر و ادبيات كند و در كنار آن فروغ كم‌كم به سينما نيز علاقمند شد و علاوه بر شعر سرودن چند فيلم را نيز كارگرداني كرد كه از مشهورترين آثار او مي‌توان به فيلم مستند خانه سياه است كه در مورد زندگي جذاميان است، اشاره كرد. اين فيلم در زمستان سال 42 ساخته شد و توانست برنده جايزه بهترين فيلم جشنواره اوبرهاوزن آلمان شود.

فروغ سرانجام در 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در 26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله هنگامي كه برف مي‌باريد به خاك سپرده شد. زندگي فروغ اگرچه زياد طولاني نبود اما تأثيرگذاري او بر شعر نو چيزي است كه بسياري از منتقدان و كارشناسان ادبي بدان اشاره مي‌كنند. مهم‌ترين ويژگي شعرهاي او احساسي است كه به شكل بي‌نهايت در درون شعرهايش موج مي‌زند. فروغ در زمينه شعر نو، شمعي فروزان به شمار مي‌رفت كه بسيار زود خاموش گرديد. يادش هميشه گرامي باد.

اثار فروغ فرخزاد در زمينه ادبيات

مجموعه شعر‌هاي اسير 1331، ديوار 1336، عصيان 1338، تولدي ديگر 1341 و مجموعه ناتمام ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

آثار فروغ فرخزاد در حوزه سينما

پيوند فيلم يك آتش كه در جشنواره فيلم كوتاه و مستند و نيز در سال 1341 شايسته دريافت مدال طلا و نشان برنز شد.

بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران به سفارش مؤسسه ملي كانادا.

مدير تهيه فيلم مستند موج و مرجان و خارا به كارگرداني ابراهيم گلستان.

بازي در نمايشنامه شش شخصيت در جستجوي نويسنده اثر لوئيچي پيراندلو در سال 42.

ساختن فيلم مستند خانه سياه است از زندگي جذاميان در سال 1342.

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي‌كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

ادبيات برتر

گوته شاعري همه فن حريف

يوهان ولفگانگ فن گوته فيلسوف، شاعر، نويسنده و متفكر بزرگ آلماني در 28 اوت سال 1749 در فرانكفورت آلمان متولد شد. پدرش مشاور سلطنتي بود و مي‌خواست پسرش يك حقوقدان با تجربه شود. گوته دوران كودكي خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و تحصيلات اوليه را نزد استادان خصوصي و معلمين كه به منزل آن‌ها مي‌آمدند به اتمام رساند.

گوته خيلي زود زبان‌هاي يوناني، لاتين، ايتاليايي، انگليسي، عبري و موسيقي و نقشه‌كشي را از استادان خصوصي آموخت. زبان فرانسه را نيز در سال 1759 هنگامي كه سپاهيان لويي پانزدهم در طي جنگ‌هاي هفت ساله، شهر فرانكفورت را اشغال كردند، آموخت.

در سال 1765 بنا به اصرار پدر، براي فراگيري علم حقوق به لابپزيك رفت و سه سال درآن شهر ماند و با دختر پانسيون داري در آنجا ارتباطي صميمي و عاشقانه برقرار كرد. نخستين اشعار او از همين عشق الهام گرفته است. پس از دختر پانسيون‌دار گوته عاشق دختر استاد نقشه‌كشي خود شد اما اين بار عشق او عميق‌تر و آرام‌تر بود.

در شهر لابپزيك، گوته آرام و قرار نداشت او بايد اغلب وقت خود را به مطالعه ادب و فلسفه مي‌پرداخت و اين آن چيزي نبود كه او به دنبالش بود. با اين همه او تحصيل حقوق را به اتمام رسانيد و مدتي هم در شيمي و كالبدشناسي و معماري كار كرد و بر تمام آن‌ها مسلط شد. در سال 1768 در حالي كه بيمار بود، به فرانكفورت بازگشت و همچون مادرش به محافل مذهبي رفت و آمد پيدا كرد. وقتي حالش بهتر شد براي تكميل تحصيلات حقوق خود به استراسبورگ رفت و در اوت 1771 موفق به اخذ دانشنامه ليسانس شد. جريان عشق‌هاي گوته در اين شهر نيز ادامه يافت و او در اين شهر دلباخته دختر وزيري شد. اين ماجراي عاشقي در روح حساس گوته سخت اثر گذاشت گرچه كار اين عشق به ازدواج نكشيد.

گوته از ماه مه تا سپتامبر 1772 در وترلار، در يك شغل قضايي مشغول به كار شد. او در اين شهر با دختر جواني به نام شارلوت بوف آشنا شد و گوته سخت عاشق و دلباخته او شد. ولي اين دختر، زن دوستش كستنر بود و به همين جهت گوته اميدي به اين عشق نداشت ليكن محصول اين عشق آفرينش يكي از شاهكارهاي او به نام ورتر است كه در سال 1774 انتشار يافت.

گوته در مراجعت به فرانكفورت يك سري درام‌هاي فوق‌العاده را به رشته تحرير در آورد كه از آن جمله مي‌توان به پرومته در 1772، كلاويگو در 1774، استلا در سال 1776 كه به ياد دختري زيبا از اهالي فرانكفورت نگارش يافته است، اشاره كرد. همچنين او در اين ايام بخشي از شاهكار جاويدان خود با نام فاوست را به رشته تحرير كشيد.

از سال 1775 مسير زندگي گوته تغيير كرد. دوك كارل اوگوست او را به دربار فرا خواند. گوته مشاور دوك شد و به امور سياسي و اقتصادي علاقه پيدا كرد. ليكن مجال او براي ادبيات و تأليف آثار كمتر بود سفر ايتاليا مرحله‌ي تازه‌اي در سير افكار گوته به شمار مي‌رود و رجعت به هنر عهد باستان، انديشه او را سخت به خود مشغول داشت. با اين وصف در آثاري كه وي در اين هنگام درايتاليا نوشته است اثر فكر ايتاليايي ديده نمي‌شود. در سال 1792 و 1793 گوته در جنگ‌هاي پروس با فرانسه شركت كرد و بيست سال بعد خاطراتي راجع به اين جنگ‌ها نوشت.

آشنايي او با شيلر شاعر بزرگ آلمان در سال 1794 نور تازه‌اي به حيات او تاباند و گوته با همكاري شيلر در سال 1796 مجموعه اشعاري به نام گزينا را منتشر ساخت. سپس رمان بزرگي را كه شرح حال خود اوست تأليف كرد و آن را سال‌هاي كارآموزي ويلهم ستر ناميد. در سال 1797 منظومه بورژائي به نام هرمان و دورته را منتشر ساخت و اين منظومه شهرت او را بيشتر كرد. در سال 1805 شيلر درگذشت و گوته نيز به بيماري مهلكي دچار گشت كه نزديك بود او را از پاي درآورد. در سال 1808 نخستين قسمت فاوست منتشر شد. گوته بعدها از طرف ناپلئون به دريافت نشان عقاب لژيون دونور مفتخر شد. سال‌هاي آخر عمر گوته به تكميل شاهكار بزرگش فاوست گذشت و قسمت دوم اين اثر بزرگ در سال 1833 يعني چند روز قبل از مرگش به اتمام رسيد. گوته را بايد يك مغز متفكر جهاني دانست. او يك شاعر عميق و با احساس است كه گرچه از الهامات شاعرانه عصر اليزابت بي‌بهره بوده اما به دليل قوه تفكر وسيع و قريحه سرشارش به مقام‌هاي معنوي بسيار والا رسيده بود. گوته همچنين كتاب‌هايي درباره حافظ شاعر نامي ايران نوشته است.

مهم‌ترين ويژگي گوته اين بوده است كه نيروي نبوغ خود را در خدمت علوم مختلف به كار برده است. به طوري كه او در شعر، سياست، دانش يك انسان متفكر و صاحب نظر به شما مي‌رفته است. او اگرچه اختصاص به مكتب خاصي ندارد ليكن شاهكاري از خود به جا گذاشته است كه نه تنها در تمام ادبيات آلمان سايه انداخته بلكه چون تاجي بر تارك ادبيات اروپا مي‌درخشد.

در مقايسه او با شكسپير گفته‌اند: آنچه شكسپير از درون خود الهام گرفت، گوته با ممارست و مطالعه زياد آموخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

ترجمه و گردآوري: آيسان غفارزاده

رابيندرانات تاگور: روح بزرگ ادبيات هند

شاعر بزرگ هند رابيندرانات تاگور در سال 1861 در كلكته به دنيا آمد. او كوچك‌ترين پسر دبندرانات تاگور رهبر برهموسماج بود. برهموسماج يك فرقه جديد در بنگال در قرن نوزدهم بود. پدر تاگور مي‌كوشيد اساس يكتاپرستي آيين هندو را آن گونه كه در اوپانيشادها (كتاب مذهبي بزرگ اديان هند) استقرار يافته بود، احيا كند و از اين طريق به تحولات جديدي در دنياي معاصر دست يابد.

اين جريان فكري كه در جريان برهموسماج بسيار اثر داشت و پدر تاگور سعي داشت آن را اشاعه دهد ريشه در انديشه‌هاي رام موهان روي (1833 – 1722) داشت. رابيندرانات تاگور نيز تحت تأثير تعاليم پدر براي انديشه‌هاي رام موهان روي ارزش فراواني قائل بود و هميشه از او به نيكي ياد مي‌كرد. اين نگاه ستايش‌آميز به رام موهان روي تا بدان اندازه بود كه رابيندرانات در مصاحبه‌اي كه با رومن رولان در سال 1930 داشت، هنگامي كه رولان از او درباره پيام بزرگي كه غرب از شرق انتظار دارد سؤال كرد، رابيندرانات تاگور به رام روهان روي اشاره كرد و گفت: او انساني با ذهن و انديشه فراگير و جهاني در قرن نوزدهم بود. دلمشغولي او حقيقت بود. او با آنكه در يك خانواده سنتي هندو به دنيا آمد اما همه قيدهاي خرافه‌گري و طبقه‌بندي سنتي را از بين برد و خود به بررسي آيين‌ها و اديان مختلف پرداخت. رام موهان روي با مطالعه عبري، يوناني، عربي، فارسي و انگليسي و سفرهاي گسترده به سرتاسر اروپا به تحقيق دريافت كه رشته وحدتي، معنويات كل بشريت را به هم پيوند مي‌دهد و هدف اديان اين است كه انسان‌ها را به آن وحدت و يگانگي بنيادين در روابط انساني برساند.

پس از اشاره به اين نكته كه رابيندرانات تاگور تحت تأثير افكار رام موهان روي بود بار ديگر به سراغ زندگي او مي‌رويم. تاگور تحصيلات اوليه خود را در وطنش سپري كرد. او در 17 سالگي براي تحصيل رسمي به انگلستان فرستاده شد. اما مطالعاتش در آنجا را به پايان نرساند. او در طول اين سال‌ها و در دوران جواني در فعاليت‌هاي مختلف ادبي حضور و نقش فعال داشت. در عين حال از فعاليت‌هاي اجتماعي هم دور نبود.

تاگور پس از مدتي تصميم گرفت مدرسه‌اي تجربي در منطقه شانتي نيكتان بنيان نهاد و سعي كرد آرمان‌هايش درباره آموزش نوين را از رويا به واقعيت برساند. اين مكان آموزشي كه توسط تاگور بنا شد امروزه به صورت يك دانشگاه دولتي درآمده است.

تاگور افزون بر فعاليت‌هاي آموزشي در حركت‌هاي سياسي و ملي مردم هند نيز حضور داشت. اما شيوه او در اين راه با ديگران كمي متفاوت بود. تاگور سعي مي‌كرد با شيوه غيراحساسي و به طور نامحسوس در روند حركتي انقلاب مردم هند حضور و نقش داشته باشد. تاگور در اين راه با گاندي رهبر سياسي هند جديد دوستي صميمي داشت. تاگور در سال 1915 از سوي حكومت بريتانيا نشان شواليه دريافت كرد اما چند سال بعد براي آنكه نشان دهد با مردم هند در مخالفت با رفتارهاي دولت انگليس همراه است، نشان خود را به دولت انگليس بازگرداند.

تاگور در حالي كه هنوز بيست سال بيشتر نداشت در بنگال به عنوان يك شاعر ملي داراي شهرت فراواني بود و پس از مدتي با ترجمه آثارش به زبان انگليسي در غرب نيز به سرعت شناخته شد. شهرت او آنقدر وسيع بود كه در غرب از او به عنوان صداي ميراث معنوي هند ياد مي‌شود. تاگور در انواع مختلف ادبي از جمله نمايشنامه‌نويسي، داستان‌نويسي، مقاله‌نويسي و سفرنامه‌نويسي داراي تخصص و توانايي بود. اما هنر اصلي او شاعري بود. او شاعري بود با دركي پر طراوت از هستي. براي تاگور هستي و وجود، بزرگ‌ترين شگفتي و حيرت بود.

تاگور در اين باره مي‌گويد: اين كه من هستم شگفتي و حيرت‌افزاي مستمر زندگي است. يا در جاي ديگر مي‌گويد: بنيادي‌ترين شوق و تمناي زندگي تمناي وجود داشتن است.

در شعر و انديشه تاگور احساس وحدت و همدلي با هستي و شور عشقي كه در تار و پود عالم جريان دارد، بسيار برجسته است. او مي‌گويد: براي ما والاترين هدف اين جهان آن نيست كه صرفاً در آن زندگي كنيم، آن را بشناسيم و از آن بهره بجوييم. بلكه ما بايد خودمان را با وسعت بخشيدن به احساس همدلي و يگانگي‌مان، از عمق وجود آن را بشناسيم و به كمال ره بجوييم. نه آنكه از عالم بيگانه شويم و بر آن چيرگي و سلطه يابيم. بلكه بايد دركي ژرف از آن پيدا كنيم و به وحدت و يگانگي برسيم.

تاگور علاوه بر پديد آوردن انواع آثار ادبي در زمينه نقاشي و موسيقي و آهنگسازي و نمايشنامه‌هاي موزيكال نيز فعال بود. از او طرح ها و نقاشي‌هاي بسيار و آوازهايي كه خود براي آن‌ها موسيقي ساخته است موجود است.

تاگور در زندگي خود با مصائب و رنج‌هاي بسياري روبه‌رو شد. در عنفوان جواني مادرش را از دست داد. در سال 1883 همسر برادرش كه تاگور به او بسيار علاقمند بود و به نوعي جاي خالي مادرش را پر مي‌كرد خودكشي كرد. در سال 1902 همسرش از دنيا رفت. در مورد همسرش يكي از مادران شاگردان تاگور مي‌گويد: او با عشق و محبتي بسيار از همسرش پرستاري مي‌كرد و با وجود آنكه همسرش او را از اين كار منع مي‌كرد او شب‌ها تا صبح بر بالين او بيدار مي‌ماند و از او مراقبت مي‌كرد.

چند ماه پس از مرگ همسرش دخترش رنوكا هم بيمار شد و در فاصله كوتاهي او نيز درگذشت. سختي‌ها و مصائب تاگور هيچ‌گاه پاياني نداشت و در سال 1905 پدرش نيز كه تأثير بسياري در افكار و زندگي تاگور داشت او را تنها گذاشت و به دنياي ديگري رفت. چند سال بعد كوچك‌ترين و به شهادت بسياري محبوب‌ترين پسرش، شاميندرانات از دنيا رفت. ولي تاگور علي‌رغم همه اين مصائب در مرگ آنان آرام و خاموش اشك مي‌ريخت و هيچ‌گاه اجازه نداد اين حوادث او را به ورطه تيره‌انديشي وغصه‌پرستي بياندازد. و نكته مهم در مورد اراده و قدرت والاي عرفاني او اين است كه او در اشعارش هيچ‌گاه تلاش نكرده است در باب حوادث تلخي كه برايش رخ داده است مرثيه‌سرايي كند. ديده عشق، جان او را به افق‌هاي دوردست سوق مي‌داد. عشق راز بزرگي است كه مرگ و زندگي را به هم پيوند مي‌زند.

تاگور به تبادل نظر با انديشمندان و متفكرين ديگر نقاط دنيا بسيار اهميت مي‌داد و بارها گفت و گوهايي با اشخاصي نظير رومن رولان، آلبرت انيشتن، اچ. جي ولز انجام داده است. اين گرايش او براي ارتباط با ديگران به خاطر علاقه‌اي است كه او براي تجربه دنياهاي تازه و افكار ديگران داشت نشأت مي‌گيرد او اعتقاد داشت كه گرايش كلي در تمدن جديد اين است كه جهان به يك شكل و يك دست شود ولي بايد براي رسيدن به چنين ايده‌آلي ابتدا فكري جهانشمول داشت تا بتوان به آن دست يافت.

تاگور در طول زندگي خود دو بار زندگينامه خود را به نگارش درآورد. يكي در سال‌هاي مياني و ديگري كمي قبل از مرگش، تاگور در 17 اوت 1941 از دنيا رفت.

برخي آراء و نظرات تاگور

عشق: در عشق همه تضادها و تناقض‌هاي هستي در هم محو مي‌شوند. عشق حركت و سكون را توأمان و در آن واحد در خود دارد. قلب‌هاي ما كه هر دم در تغيير و دگرگوني است در عشق به آرامش و اطمينان و سكون مي‌رسد. عشق يك راز است. زيرا هيچ چيز ديگري براي تبيين و توصيف آن وجود ندارد. عشق يك امر احساسي صرف نيست، حقيقت است. عشق، سرور و طراوتي است كه در تار و پود كل عالم خلق جريان دارد.

رنج: مهم‌ترين درسي كه انسان مي‌تواند از زندگي ‌اش بياموزد اين نيست كه در اين جهان درد و رنج وجود دارد، بلكه به او بستگي دارد كه آن را به صورت خير درآورد. اين امكان براي او وجود دارد كه آن را به شادماني و بهجت دگرگون كند. آزادي و رهايي انسان در اين نيست كه از دشواري‌ها و دردسرها بر كنار باشد بلكه در اين است كه آن را به عنصري در شادماني و سرور خود بدل سازد.

مسأله شر: پرسش از اينكه چرا شر وجود دارد همانند اين پرسش است كه چرا نقص و دوري از كمال وجود دارد. اما پرسش واقعي كه بايد مطرح كنيم آن است كه آيا نقص و دوري از كمال حقيقت غايي است؟ آيا شر مطلق و نهايي است؟

دين: دين نيز همچون شعر يك ايده و انديشه صرف نيست، بلكه نوعي تجلي است. تجلي خداوند در تنوع بي‌پايان خلقت. و نگرش ما نسبت به وجود نامتناهي نيز در تجلي خدا بايد برخوردار از تنوع بي‌پايان فرديت باشد. آن فرقه‌ها و نحله‌هايي كه با اعتقادات سخت‌شان تنگ‌نظرانه به دور خود ديوار مي‌كشند و همه حركت‌هاي خود جوش روح زنده و پويا را مطرود مي‌دارند ممكن است اندوخته الهيات خود را حفظ كنند، اما دين را از بين مي‌برند.

تسليم در برابر خداوند: هدف واقعي پرستش و عبادات روزانه خداوندآن است كه هر روز بيشتر در برابر او تسليم شويم، همه موانع وصال را برطرف سازيم و تعلق خاطر و دلمشغولي‌مان را نسبت به او در اخلاص و خدمت، در عشق و نيكوكاري وسعت بخشيم. اين بايد هدف كلي زندگي ما باشد. در همه افكار و اعمالمان بايد به نامتناهي نظر داشته باشيم.

نغمه وجود: من خدا را در نغمه و آواي وجودم لمس مي‌كنم، ميان تپه‌اي كه آبشارهايش درياي دوردست را لمس مي‌كند.

تحجر: خشك مغزي و تحجر مي‌كوشد حقيقت را در دستانش سالم نگه دارد اما آن را چنان سخت مي‌فشرد كه آن كشته مي‌شود.

خطا و حقيقت: اگر در خود را به سوي همه خطاها ببندي حقيقت پشت در خواهد ماند.

منطق انديشي مطلق: ذهني كه تمام فضاي آن را منطق پر كرده مانند چاقويي بسيار تيز است. دستي كه از آن استفاده مي‌كند بريده خواهد شد.

زمان: پروانه‌ها لحظه‌ها را مي‌شمارند نه ماه‌ها را و از اين رو وقت كافي داريم.

آينده: امروز روز قشنگي است. راستي چرا ديروز فكر مي‌كردم امروز اينقدر ترسناك است.

كينه: كينه مانند درختي است كه در دل ريشه مي‌زند و بزرگ مي‌شود. شايد ميوه اين درخت نصيب ديگران شود اما اين درخت و ريشه‌هايش براي هميشه جان آدمي را مي‌آزارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دن كيشوت جادوي سروانتس

ترجمه و گردآوري: آيسان غفارزاده

دن كيشوت،‌ داستان دوست داشتني يك شواليه ماجراجو و عجيب و غريب به نام دن كيشوت و پيشكار صادقش سانچو پانچو است. دن كيشوت امروزه يكي از ماندگارترين و اثرگذارترين شاهكارهاي ادبي جهان است. از دن كيشوت به نام انجيل بشريت ياد مي‌شود و بيش از چهارصد سال است كه نسل‌هاي مختلف در سرتاسر دنيا با اين كتاب ارتباط برقرار كرده‌اند و هنوز نيز در زمره پرطرفدارترين كتاب‌ها به شمار مي‌رود. اما به راستي رمز ماندگاري اين اثر ادبي در چيست؟

رمان دن كيشوت درباره سرگذشت مردي به نام الونسو كيخانو است. كيخانو يك نجيب‌زاده معمولي است كه پس از خواندن داستان‌هاي بيشمار درباره شواليه‌هاي ماجراجو، تحت تأثير شجاعت و دلاوري اين افراد قرار مي‌گيرد و تصميم مي‌گيرد خود نيز يك شواليه شود. كيخانو پس از اين تصميم نام خود را به دن كيشوت مانچا تغيير مي‌دهد و سوار اسب باركش خود به نام روسينا ننه مي‌شود و از روستايي ناشناخته در قلب اسپانيا به راه مي‌افتد تا زشتي‌ها و بدي‌ها را از بين ببرد و از حقوق ستمديدگان دفاع كند. با پيش رفتن داستان آنچه آن را جذاب و خواندني‌تر مي‌كند، شوخ‌طبعي و گفته‌هاي بامزه شخصيت اصلي داستان يعني دن كيشوت است. به عنوان مثال او آنچنان اسير توهمات و روياهاي خود شده است كه كاروانسراها را با قلعه‌هاي افسون شده و يا دختران دهاتي را با شاهزادگان زيبا رو اشتباه مي‌گيرد. او تصور مي‌كند آسياب‌هاي بادي هيولاهاي بزرگي هستند و در روياي او دوشيزه‌اي زيبا رو به نام دولسينه‌آ وجود دارد كه دن كيشوت دل در گرو وفاداري او نهاده است.

شخصيت ديگر داستان دن كيشوت، سانچو است، سانچو برخلاف دن كيشوت اسير توهمات نگشته است و به خوبي آگاه است كه همه اين‌ها مشتي توهم است اما با اين حال با صبر و حوصله پا به پاي استاد در اين سفر پر مخاطره همراه شده است. در ادامه داستان دن كيشوت پي مي‌برد كه اين سفر يك سفر ماجراجويانه بي‌سرانجام بوده است. پس تصميم مي‌گيرد كه بازگردد اما در بازگشت جان مي‌دهد.

بسياري از كارشناسان ادبي رمز ماندگاري دن كيشوت را پيام انساني نهفته در دل داستان مي‌دانند. هاوارد مانسينگ استاد ادبيات دانشگاه پوردو شهر اينديانا مي‌گويد: دن كيشوت كتابي است كه براي مردم به معناي همه چيز است. بعيد است با خواندن اين داستان خود را در قالب يكي از شخصيت‌هاي دن كيشوت و يا سانچو نديد.

به گفته برخي مورخان ميگل دسروانتس ساآودرا، نويسنده گمنام و ميان سال، نوشتن دن كيشوت را از اواخر سال 1600 ميلادي و در مدتي كه در يك زندان، دوران حبس خود را مي‌گذراند آغاز كرده است. اولين نسخه از دن كيشوت در 20 دسامبر 1604 منتشر گرديد و از 16 ژانويه 1605 به فروش رفت. نويسنده اين اثر ميكل دسروانتس در نهايت در سال 1615 درست يك سال پيش از مرگش دن كيشوت را به اتمام رساند.

اطلاعات زيادي در مورد زندگي و سرگذشت دسروانتس در طول تاريخ وجود ندارد و قسمت اعظم زندگي و شخصيت او در هاله‌اي از ابهام قرار دارد. او مردي بوده است با تحصيلات غير آكادميك و زندگيش با سفر و خانه به دوشي همراه بوده است. او در جنگ بازوي چپش از كار مي‌افتد و در جنگ با الجزايري‌ها اسير مي‌شود و پنج سال رنج اسارت را تحمل مي‌كند. سروانتس بعدها به سمت مأموران ماليات منصوب مي‌شود و در اين سمت به اغلب شهرهاي اسپانيا سفر مي‌كند. پس از مدتي به ناوگان اسپانيا مي‌پيوندد و از همان‌جا شروع به نوشتن شعر، نمايشنامه و رمان مي‌كند. زمان و مكان دقيق تولد او همچنان نامعلوم است و هيچ‌كس به درستي نمي‌داند اين نويسنده گمنام در كجا به خاك سپرده شده است.

دن كيشوت از همان لحظه چاپ مورد توجه مردم قرار گرفت و اكنون پس از گذشت چهار سده اين كتاب پر تيراژترين كتاب پس از انجيل است كه هر ساله با ترجمه‌اي تازه به بازار نشر عرضه مي‌شود. در طول همه اين سال‌ها خوانندگان و نويسندگان بزرگي به اين رمان به ديده تحسين نگاه كرده‌اند. در سال 2002 گروهي متشكل از صد نويشنده بزرگ دنيا كه از 540 كشورمختلف گرد آمده بودند اين كتاب را پرمعناترين كتاب تاريخ ناميدند. در ميان اين نويسندگان كساني مانند گابريل گارسيا ماركز، دويس لسيك، نادين گورديمر، خورمان ميلر و شيوس هني حضور داشتند كه اين خود اهميت اين انتخاب را بيشتر و بيشتر مي‌كند.

كتاب دن كيشوت يك اثر طنز و در عين حال يك شاهكار فلسفي و ارزشمند به لحاظ زيبايي شناسي تلقي مي‌شود. اما با اين حال مشخص نيست كه هدف سروانتس از نگارش اين كتاب چه بوده است. آيا او به دنبال خلق يك اثر سرگرم كننده بوده است و يا اين‌كه تلاش كرده تا يك شاهكار ادبي ماندگار را خلق كند.

ادوارد فريدمن استاد زبان اسپانيايي و سروانتس شناس معروف معتقد است كه نيت سروانتس اهميتي ندارد بلكه مهم نفس كار مهمي است كه او انجام داده است. او مي‌گويد: نكته جالب توجه درباره اين رمان اين است كه علي‌رغم وجود طنز در اين اثر ظرافت موضوعي و غناي ادبي خاصي در آن نهفته است. دن كيشوت درباره اين است كه مردم چه ديدي نسبت به زندگي و واقعيت دارند و واكنش آن‌ها چيست. خودتان تصور كنيد؛ آدم‌هاي امثال من چهارصد سال پس از نگارش اين اثر در حال نوشتن مقالات جديدي درباره اين كتاب هستيم و اين خود نشان مي‌دهد كه دن كيشوت غني و سرشار از ايده است و زيبايي آن نه در هدف سروانتس براي نگارش آن است بلكه در اين است كه در طول همه اين سال‌ها توانسته و در آينده نيز خواهد توانست همچنان مورد مطالعه و توجه علاقمندان به مطالعه قرار گيرد و اين از هر چيز ديگر بيشتر اهميت دارد زيرا هيچ كتاب و رماني تا به حال بدين درجه از ماندگاري  و اثرگذاري نرسيده است.

به هر تقدير پس از گذشت چهارصد سال از تولد دن كيشوت اين كتاب تبديل به يك شاهكار و جادوي ادبي شده است كه هيچ‌كس به درستي نمي‌داند كه چه رازي در آن نهفته است كه اين چنين خواننده كتاب را درگير قصه مي‌كند به گونه‌اي كه اغلب افراد تلاش مي‌كنند پس از مطالعه اوليه آن را در مدت زمان كوتاهي تمام كنند. زيرا مي‌خواهند بدانند كه بالاخره ماجراجويي دن كيشوت و پيشكارش سانچو پانچو به كجا مي‌انجامد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مهدی  |