|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
امروز روز تولدم بود امروز ۲۷ سالم تموم شد اونم به سرعت برق و باد .صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم مهدی امروز یه روز دیگه است اما این طور نبود امروزم مثل همه روزای خدا بود میدونید چرا چون دیگه هیچ چیزی اون عطر و بوی گذشته رو نمیده یادش به خیر بچه که بودم روزای تولد برام بهترین روزای زندگی بود اون روز هر چی میگفتم هر چی میخواستم عملی میشد اما حالا با اینکه میتونم همه چیز رو خودم فراهم کنم اما اصلا مزه نمیده امروز بیشتر از همیشه دلم برای کودکیم تنگ شد .دلم برای اون روزا که با برادرام دغوا میکردیم و مادرم سرمون داد میزد .دلم لک زده برای مدرسه برای بچه ها برای حتی دلواپسی شبای امتحان .کاش کودکی انقدر کوتاه نبود تا چشم به هم زدیم بزرگ شدیم و حالا حسرت اون روزا تنگ شده برای روزایی که شمع ۵ سالگی رو فوت میکردم اون روزا نمیتونستم تصور کنم که یه روزی دلم برای اون فوت تنگ بشه کاش همه اینها خواب باشه یه خواب طولانی کاش یکی مارو بیدار کنه بگه پاشو مدرست دیر شده اما حالا نه دیگه مدرسم دیر میشه نه هول هولی نون و پنیر میخورم تا از ترس دیر شدن مدرسه براه بیوفتم .این روزا همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم زندگی ادمها زندگی حسرتها شاید سال بعد حسرت همین امروز رو بخورم و با خودم بگم اخی یادش به خیر پارسال حال داشتم و وبلاگ مینوشتم راستی زندگی چیست؟چرا همیشه حسرت روزهای رفته رو میخوریم من نمیدانم شما چطور؟
بگذریم نا سلامتی امروز روز تولدمه و باید حرفهای خوب بزنم البته این حرفها هم بد نبود فکر میکنم شما هم گاهی دلتون برای روزهای کودکی تنگ میشه و خوشحالم که شما هستید که بیام حرفهام رو به هم بگیم ولی خودمونیم هیچ وقت فکر نمیکردیم یه روز اینترنتی باشه و وبلاگی و بتونیم حرهای دلمون رو به هم بگیم .خدا رو شکر که همدیگر رو داریم ما اینجا در کنار هم هستیم و این خودش یه نعمت بزرگه خدایا شکرت به خاطر این دوستای خوب
سلام چند روزی بود که خبری از من نبود بعضی ها گفتن که من گم شدم که در همین جا به شدت این شایعه کذب رو تکذیب می کنم و فکر می کنم درست کردن این شایعه کار استکبار جهانی بوده و در همین جا یک مشت مخکم تو دهنش میزنم ام گذشته از جدی نه ببخشید گذشته از شوخی این روزها زوای سختی دارم همش در حال نوشتن هستم به قول یکی از دوستام اگه تو مدرسه این همه می نوشتم الان یه کاره ایی شده بودم امال چه کنم که اون موقع امکانلات نبود و من الان این شدم
امروز روز بدی بود چون مجبور شدم مسوول بخش تبلیغات مجله رو اخراج کنم اخه دیگه کاراش غیر قابل تحمل بود کارش شده بود با تلفن حرف زدن انقدر حرف میزد که تلفن دفتر دایم اشغال بود بارها بهش تذکر دادم اما کو گوش شنوا حالا ای کاش معمولی با تلفن حرف میزد یا پای تلفن گریه میکرد یا دعوا میکرد وقتی هم حالش خوب بود حرفهای عشقولانه می زد خلاصه تو تیم ملی خاله زنکها یار فیکس بود یعنی خودش یه پا علی دایی تیم خاله زنکها بود ازش غافل میشدی نامزدش تو دفتر بود خلاصه که هر چی ازش بگم کم گفتم اما واقعا ناراحت شدم که اخراج شد اما چاره ایی نبود بعضی وقتها خود ادمها مقصر هستند
طرفهای ظهر بود که خانم شقایق اومد دفتر با این خانم نازنین تازه اشنا شدم یکی از وبلگ نویسها هستند که در ضمن شغلشون پرستاری است دیروز که با هم حرف زدیم گفتند یه نفر رو اوردند بیمارستانشون که ایدز داشته دیروز ازش خواستم که یه مطلب در مورد اون بنویسه و ایشون لطف کرد امروز مطلب رو اورد اما وقتی اون رو خوندم شوکه شدم اخه اونی که ایدز داشته یه دختر ۶ ساله بود بهت زده شده بودم نمیدونم چی باید بگم جز افسوس خوردن اما قول میدم گزارش کامل این مطلب رو وقتی مجله چاپ شد اینجا بزارم تا همه بخونند
الانم عصره گفتم یه سر بیام تو نت تا هم خستگی در کنم و هم یه کم با شما گپ بزنم تو دفتر کسی نیست جز برادرم همه رفتن خونه من هم تا چند ساعت دیگه میرم خونه اونم بعد از یک هفته دلم برای مادرم یه ذره شده .دیروز داشتم با مادرم حرف میزدم اون گفت نامرد نمی خوای بیای خونه دلمون برات تنگ شده منم حندیدم گفتم چشم مامان خانم شما به ما نگو نامرد ما مخلصتم هستیم اخ که قربون مامان گلم برم
راستی شما دوستان عزیز چرا از این طرح ما استقبال نمیکنید.کدوم طرح؟دست شما درد نکنه ما کلی داستان گفتیم تازه شما میگید ببخشید ما خواب بودیم دیگه داستان نگو تا از خواب نریم. بابا منظورم طرح انتخاب بهترین وبلاگه تو شماره جدید فرم شرکت در این مسابفه رو هم میزنیم و اگر دلتون خواست به بخش اطلاع رسانی وبلاگ برید تا بیشتر با این طرح اشنا بشید
من دیگه برم کمکم داره دیر میشه خوش باشید