|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
چند داستان کوتاه
سفر
از اين مسافرت طولاني بالاخره برگشت. سفر خسته كنندهاي بود و خيلي پركار. دوست داشت وقتي به خانه رسيد همه خانواده را ببيند. دوست داشت همه سر سفره شام دور هم جمع شوند و بعد يك چايي داغ خيلي ميچسبيد. از ذوقش نصف راه را پياده آمده بود. ساكش روي دوشش سنگيني ميكرد. ولي با تمام اين اوصاف خود را به خانه رساند. ولي انگار همه چيز آن طور كه او ميخواست نبود. جلوي در يك پارچه سياه زده بودند و چند چراغ بالاي پارچه زده شده بود كه نورش اجازه نميداد نوشته پارچه خوانده شود. جلوي درب خانه يك دسته گل بزرگ از گلايل سفيد با روبان سياه رنگ ديده ميشد و يك عكس قاب شده در وسط آن ديده ميشد. نزديكتر رفت تا عكس را از نزديك ببيند. جلو كه رفت شرع كرد به خنديدن، در ميان خنده چشمهايش پر اشك شد و خندهاش به گريه تبديل شد. آن عكس، عكس خودش بود...
كابوس
تمام لحظههاي آن روزش شده بود آن كابوس. آن صحنه دائم جلوي چشمش بود. بدترين روز زندگيش بود. سر كارهم نرفته بود و برگشته بود خانه. هر چقدر همسرش از او ميپرسيد چه اتفاقي افتاده، جواب نميداد. ماتم گرفته بود و گوشهاي نشسته بود و به يه نقطه خيره مانده بود. تا زنگ در به صدا در ميآمد از جايش ميپريد و ترسان و لرزان به در نگاه ميكرد. بعد از ظهر حدود ساعت 2 بود كه ديگر همسرش دستپاچه شده بود. مرتب ميرفت و ميآمد و ميگفت: «اين بچه چرا برنگشت خونه، تا حالا ديگه بايد ميرسيد!!! مرد پاشو يه كاري بكن.» تازه به حال خودش آمد و نگران شد. برخاست و با همسرش از خانه بيرون زدند. تصميم گرفتند با وسيله خودشان حركت نكنند. در اتوبان نيروي پليس جمع شده بود و راننده ماشيني كه او و همسرش در آن بودند، علت را جويا شد، مأمور پليس جواب داد: «اول صبح يه اتوبوس زد به اين سواري و فرار كرد. متأسفانه دو تا دختربچه و يه راننده فوت كردند.»
پري
قالي ديگر تمام شده بود. آن را از دار پايين آورد. لبخند مليحي به لب داشت و با ذوق قالي را روي زمين پهن كرد، ايستاد و نگاهش كرد. كنارش نشست و داشت دستي روي قالي ميكشيد كه چشمش به دست خودش افتاد. انگشتانش پينه بسته بود و زمخت شده بود. ديگر ظرافت آن سالها را نداشت. قالي را گوشه اتاق گذاشت. ديگر وقت نهار بود. سفره را پهن كرد. و بعد از چند لحظه بچهها را صدا زد. يكي از بچهها تا به سفره رسيد، اخمهايش در هم رفت و گفت: آه... دوباره پنير و نون و ماست. با خشم به او نگاه كرد و گفت: نعمت خداست، خجالت نميكشي؟!... به سمت پري برگشت. عروسكش رو بغل كرده بود و آرام خوابيده بود. آهسته صدايش كرد: پري...، پريناز جان...، رفت بالاي سرش نگاهي به موهاي نرم و خرمايي رنگش انداخت و دستي به سرش كشيد و دوباره گفت: پري...، پريناز جان...، دستش را گرفت. دستهايش يخ كرده بود. رنگش پريده بود. سرطان كار خودش را كرد...
اشتباه
اعصابش به هم ريخته بود. شروع كرد به جمع كردن وسائلش. آن مرد ديگر هيچ چيز نداشت. همه چيز به نام آن زن بود. زن بيتفاوت روي مبل نشسته بود و تلويزيون تماشا ميكرد و ناگهان خيلي عادي گفت: «زودتر برو كه ديگه نميتونم ريختتو ببينم.» مرد عصبانيتر شد و با خشم بيشتر وسائلش را جمع و جور ميكرد. ناگهان ياد دخترش افتاد، «ستايش»، فوراً كيفش رو باز كرد و عكسش را بيرون آورد و خوب نگاهش كرد. درهمين حال اشك در چشمانش حلقه زد ولي ناگهان به خودش آمد. بغضش را خورد . عكس را داخل كيفش گذاشت و سريع اسبابش را برداشت و بدون هيچ حرفي بيرون رفت. دست خالي بود. نصف راه را دويد. ديگر از نفس افتاده بود. سوار يك ماشين شد و رفت. جلوي درب خانه كه رسيد، ايستاد. فكر ميكرد چطور شروع كند. چه بگويد؟! و يك لحظه سرش را از شرمندگي پايين انداخت. ولي دوباره سرش را بالا گرفت و بالاخره زنگ را فشار داد. صداي پا از داخل راهرو شنيده ميشد. در كه باز شد به اون خيره شد. سلام كرد، بغض كرده بود و با همان حال گفت: منو ببخش. من اشتباه كردم. ميدونم كه برات مشكله ولي واقعاً نميدونم چي بايد بگم؟! دلم براي تو و ستايش خيلي تنگ شده بود. فردا قراره صيغه رو باطل كنيم...
نوشته:شيما جعفرزاده
سه شاخه رز
مشغول نگاه كردن به قفسههاي متنوع فروشگاه بودم و در راهروهايش به آهستگي راه ميرفتم. قصد خريدن جنسي را نداشتم. فقط نگاه ميكردم. قدم زدن در آن فروشگاه خاطراتي را برايم زنده ميكرد كه با شوهرم داشتم. او هفته پيش در گذشته بود و من غم بزرگي در قلبم داشتم. آن روز به آنجا آمده بودم تا شايد با يادآوري آن خاطرات به دلم التيام بدهم. رودي و من اغلب به آن فروشگاه ميآمديم. بيشتر اوقات وقتي من در حال گشتن براي جنس مورد نيازم بودم رودي از من دور ميشد و وانمود ميكرد كه از فروشگاه بيرون رفته است. اما وقتي به انتهاي راهرو ميرسيدم او را ميديدم كه با دسته گلي از رزهاي زرد كه گل مورد علاقه من بود، به انتظارم ايستاده است.
قلبم مالامال از اندوه بود. سعي كردم دو سه جنس مورد نيازم را بخرم و آنجا را ترك كنم. انگار فروشگاه با زماني كه من و رودي آنجا ميرفتيم تفاوت زيادي پيدا كرده بود. نميتوانستم ديگر آنجا بمانم. جاي خالي رودي در آنجا بيشتر آزارم ميداد. به غرفه فروش گوشت رفتم و يك بسته كوچك استيك برداشتم. در همين حال زني را ديدم كه به سمت من آمد و به قفسه نگاه كرد. سبد خريدي در دست داشت و بستهاي استيك بزرگ برداشت و داخل سبد گذاشت. اما بعد انگار متوجه شده باشد اشتباهي كرده دوباره آن را سر جايش گذاشت. من نگاهش ميكردم و او متوجه نگاهم شد. رو به من كرد و گفت: شوهرم استيك بسيار دوست دارد اما نه با اين قيمت گران!
من به صورت مهربان و چشمان آبياش خيره مانده بودم. نميدانم چرا، چيزي در نگاهش بود كه جذبم ميكرد. به او گفتم استيك را بخر و از هر لحظهاي كه با شوهرت هستي لذت ببر، من هفته پيش همسرم را از دست دادم. نميدانم اين حرفها چگونه از دهانم خارج شد، واقعاً نميدانم. زن، دستم را گرفت و فشار داد و چشمانش پر از اشك شد. بسته استيك را برداشت و دور شد. من هم به سمت غرفه لبنيات رفتم. ميخواستم كمي شير بخرم. به كارت خريدم نگاه كردم. براي خريد روزانه اعتبار زيادي نداشتم. تصميم گرفتم بسته كوچك شير را بردارم. اما در همين حين تصميمم عوض شد. ناگهان دلم خواست مثل آن روزها كه با رودي بستني ميخورديم به جاي شير بستني بردارم. همين كار را هم كردم. به سمت انتهاي راهرو به راه افتادم. از دور كسي را ديدم كه به سويم ميآمد. لباس سبزي بر تن داشت. وقتي نزديكتر شد فهميدم همان زني است كه لحظهاي پيش با او حرف زده بودم. در دستهايش بستهاي را حمل ميكرد و در صورتش روشنترين لبخندي كه تا به حال ديده بودم ميدرخشيد. قسم ميخورم كه هالهاي طلايي را پيرامونش ميديدم. او به طرف من آمد و من بستهاش را ديدم كه به سمت من گرفت: بيا اينها مال توست. هزينهاش هم پرداخت شده است. باور كردني نبود. شاخهاي رز زرد. زن صورتم را بوسيد و دوباره لبخند زد.
ميخواستم از او بپرسم كه چرا اينها را برايم خريده و اين كار چه معنايي دارد، اما قادر به حرف زدن نبودم. او از من دور شد و اشكهاي من بياختيار روي گونههايم سرازير شدند. به رزهاي زيبا نگاه كردم. با روبان سبز زيبايي تزئين شده بود. عجيب بود. او از كجا ميدانست؟ از كجا ميدانست كه رزهاي مورد علاقهام هميشه با روبان سبز تزئين ميشدند؟ ناگهان جوابم را گرفتم.
من تنها نبودم. اوه رودي، تو مرا فراموش نكردهاي. من زمزمه كردم: فراموشم نكردهاي رودي و اينجا كنار مني. خداي من!
او هنوز با من بود و فرشته نگهبانم!
خانم تامسون
خانم تامسون در كلاس به بچهها ميگفت: بچهها من همه شما را به يك اندازه دوست دارم. در همين لحظه نگاهش روي تدي ثابت ماند. به خودش گفت: آيا واقعاً تدي را هم دوست دارم؟
تدي بچه كثيفي بود. به درس توجهي نداشت و هيچ دوستي در كلاس نداشت. روي هم رفته بچه دوست داشتني نبود…
خانم تامسون تصميم گرفت گزارش معلمان سالهاي قبل تدي را بخواند. تدي حالا كلاس پنجم بود و خانم تامسون چهار گزارش پيش رو داشت.
معلم كلاس اول نوشته بود: تدي بچه بسيار خوب و شادي است. همه تكاليفش را به طور منظم انجام ميدهد.
و در گزارش كلاس دوم اين جملات به چشم ميخورد: تدي دانش آموز عالي است. همكلاسيهايش او را دوست دارند. فقط به خاطر بيماري مادرش كمي غمگين به نظر ميرسد. به طوريكه فهميدهايم بيماري مادرش خطرناك است و از او در خانه نگهداري ميشود.
و در كلاس سوم: مرگ مادر براي تدي بسيار دردناك بوده است. او سعي ميكند كارهايش را خوب انجام دهد. ولي پدرش علاقهاي به او نشان نميدهد. اگر اوضاع همينطور پيش برود شايد اثرات بدي را در او ببينيم.
و گزارش معلم كلاس چهارم نوميد كننده بود: تدي درس را دوست ندارد. او هيچ دوستي ندارد و اكثر اوقات در كلاس خواب است.
خانم تامسون از خودش شرمنده بود. او رفتار خوبي با تدي نداشت. در حالي كه نميدانست او چه غم بزرگي در سينه كوچكش دارد.
عيد كريسمس فرا رسيد و بچههاي كلاس براي خانم تامسون هدايايي آوردند. جعبههاي هديه رنگارنگ و زيبا بود و با روبانهاي رنگي تزئين داده شده بود. اما هديه تدي در كاغذ قهوهاي رنگي پيچيده شده بود و به جاي جعبه در يك كيسه خريد قرار داشت. خانم تامسون هديه تدي را باز كرد. يك شيشه نيمه پر عطر و يك دستبند سنگي داخل كاغذ هديه بود. بچهها با ديدن هديهها شروع به خنديدن كردند. خانم تامسون از بچهها خواست كه ساكت باشند و بعد رو به تدي كرد و گفت: چه دستبند زيبايي تدي، چه عطر خوشبويي!
خانم تامسون آن روز خيلي دير به خانه رفت. به شيشه عطر تدي و دستبند نگاه ميكرد و ميگريست. تدي به خانم تامسون گفته بود: شما امروز بوي مادرم را ميدهيد.
از آن روز به بعد خانم تامسون سعي ميكرد به تدي توجه بيشتري نشان دهد و او را به درس خواندن تشويق كند. تدي هر چه بيشتر تشويق ميشد بيشتر به درس علاقه نشان ميداد و در پايان سال تدي به يكي از قويترين شاگردان كلاس تبديل شد و خانم تامسون او را درست مثل فرزندش دوست داشت.
در پايان سال تدي يادداشتي براي خانم تامسون نوشت: شما بهترين معلمي هستيد كه من تا به حال داشتهام.
شش سال گذشت و خانم تامسون خبري از تدي نداشت تا اينكه نامهاي از او رسيد: او در دبيرستان مشغول به تحصيل بود و با نمرات عالي دورهاش را طي ميكرد و چهار سال بعد تدي در كالج بود. او هميشه در نامههايش براي خانم تامسون مينوشت: شما بهترين و محبوبترين معلمي هستيد كه من تا به حال داشتهام.
تدي به درسش ادامه داد و نامههاي بعدي او با اسامي طولانيتري به دست خانم تامسون ميرسيد. سرانجام روزي نامه تدي با اين عنوان رسيد: دكتر تدي استوارت. او براي خانم تامسون نوشته بود كه قصد دارد ازدواج كند. پدر تدي سالها پيش مرده بود و تدي از خانم تامسون خواست تا در مراسم ازدواج او شركت كند و در نيمكت مخصوص مادر تدي بنشيند. خانم تامسون به كليسا رفت و در همان جا نشست در حالي كه دستبند سنگي تدي را به دست كرده بود و از همان عطر قديمي مادر تدي استفاده كرده بود. آن دو همديگر را در آغوش كشيدند و دكتر استوارت در گوش خانم تامسون زمزمه كرد: متشكرم براي اينكه مرا باور كرديد و به من اين احساس را داديد كه مهم هستم و ميتوانم متفاوت باشم.
اما خانم تامسون در حالي كه اشك ميريخت به تدي گفت: تدي تو اشتباه ميكني. تو بودي كه به من ياد دادي كه ميتوانم متفاوت باشم. من تا وقتي ترا ملاقات نكرده بود نميدانستم چه چيزي را بايد به بچهها بياموزم و تو به من ياد دادي كه بايد عشق را به آنها ياد بدهم.
يك قطره خون
يك قطره خون داستان نيست. سوگنامهاي است كه در رثاي اسارت انسان در جهل و بيخبري سروده شده است. و حكايتگر فاجعهاي است كه در قلب تمدن امروزين جهان هر لحظه به شكلي سهمگينتر و مهيبتر تكرار ميشود. يك قطره خون رنجنامه نويسندهاي است كه ميخواهد آثار فلاكتبار سوء ظن و خشونت هولناك ناشي از آن را به جهانيان گزارش كند.
نوشته: كارولي كيسفالودي
ترجمه: پرويز ختايي
او تنها جراح مشهور شهر بود. صبح زود قبل از اينكه از رختخواب خود بيرون بيايد مطلع شد كه مريضي اصرار دارد او را ببيند و ميگويد وضعيت او طوري است كه حتي يك دقيقه هم نميتواند صبر كند. تقاضاي ملاقات فوري دارد. جراح با عجله لباسهاي خود را پوشيد و پيشخدمت را احضار كرد، گفت: مريض را راهنمايي كنيد.
به نظر ميرسيد بيمار به مرفهترين طبقه جامعه خود تعلق دارد. رنگ پريده و عصبي بود، حالتش نشان ميداد درد بسيار شديدي دارد. دست راستش به وسيله باندي از گردنش آويزان بود و با وجود اينكه سعي داشت بر خود مسلط باشد، اما گهگاه آثار درد از چهرهاش نمايان ميشد.
- خواهش ميكنم بفرماييد بنشينيد، چه كاري از دستم ساخته است؟
- دكتر! يك هفته است نتوانستهام بخوابم. دست راست من دچار مشكلي شده است. من نميتوانم بفهمم چيست. ممكن است سرطان يا مرض وحشتناك ديگري باشد. اول زياد اذيتم نميكرد ولي اين اواخر شروع به سوزش شديد كرده است. حتي براي يك لحظه هم آرامش نداشتهام، به شدت درد دارد، ساعت به ساعت هم درد بيشتر ميشود. به حدي كه ديگر زجرآور و غير قابل تحمل شده است. آمدم كه با شما مشورت كنم. اگر قرار باشد ساعتي ديگر اين درد را تحمل كنم كارم به جنون خواهد كشيد. از شما خواهش ميكنم كه آن را بسوزانيد، يا اينكه ببريد و بيرونش آوريد. به هر حال يك كاري بكنيد.
پزشك جراح با گفتن اينكه ممكن است احتياج به عمل جراحي نباشد مريض را تسلي داد.
مريض با اصرار گفت: نه... نه. بايد عمل جراحي شود. من با اين قصد به اينجا آمدهام كه قسمت زخمي بريده شود. هيچ اقدام ديگري به من كمك نميكند. او دستش را با زحمت زيادي از داخل باند بيرون آورد و ادامه داد: من ميخواهم از شما خواهش كنم اگر زخمي را بر روي دست من نديديد تعجب نكنيد اين زخم كاملاً غيرعادي است.
دكتر بار ديگر به مريض اطمينان داد كه به ديدن چيزهاي غيرعادي عادت دارد، بنابراين متعجب نخواهد شد. با وجود اين، بعد از اينكه نگاهي به دست مريض انداخت با تعجب بسيار زياد آن را رها كرد. براي اينكه هيچ چيز غيرعادي به نظر نميرسيد. مثل همه دستهاي ديگر بود، حتي رنگ آن هم طبيعي بود. اما با وجود اين معلوم بود كه آن مرد شديداً درد ميكشد. براي اينكه وقتي دكتر دست او را رها كرد، آنچنان با دست چپ خود دست راستش را گرفت كه عملاً اين موضوع را ثابت كرد.
- كدام قسمت درد ميكند؟ او به نقطهاي بين دو رگ بزرگ اشاره كرد و وقتي كه دكتر خواست با انگشت خود آن را لمس كند، به سرعت دست خود را عقب كشيد.
- اينجاست كه درد ميكند؟
- بله بسيار شديد!
- آيا فشار انگشت مرا حس ميكنيد؟
مرد نتوانست جواب بدهد، اما اشكهايي كه از چشمانش جاري شد نشان از درد شديد داشت.
- كاملاً غيرعادي است، من هيچ چيز نميبينم.
- من هم همينطور، دكتر! اما درد به جاي خود باقي است. بميرم بهتر است تا با اين درد زندگي كنم.
دكتر بار ديگر به دقت معاينه كرد. حتي دست را زير ميكروسكوپ گذاشت، حرارت بدن مريض را اندازه گرفت و بالاخره سرش را تكان داد.
- پوست كاملاً سالم است، رگها طبيعي هستند؛ كوچكترين التهاب يا تورمي به چشم نميخورد. مثل همه دستها يك دست طبيعي است.
- دكتر فكر ميكنم اين نقطه كمي قرمز شده.
- كجا؟
مرد غريبه دايرهاي به اندازه يك سكه پشت دست خود رسم كرده گفت: اينجا.
دكتر نگاهي به او انداخت و فكر كرد ممكن است با يك ديوانه سر و كار داشته باشد. بنابراين گفت: خواهش ميكنم چند روزي در شهر بمانيد و من سعي خواهم كرد به شما كمك كنم.
- اما دكتر، من حتي يك دقيقه هم نميتوانم صبر كنم. فكر نكنيد كه عقل خود را از دست دادهام يا اينكه دچار اوهام شدهام. اين زخم نامرئي به طور وحشتناكي مرا آزار ميدهد، من از شما خواهش ميكنم كه اين قسمت گودي پشت دستم را تا عمق استخوان ببريد و در بياوريد.
- آقاي محترم من چنين كاري نخواهم كرد.
- آخر چرا؟
- براي اينكه دست شما هيچ عارضهاي ندارد، و مثل دست خود من كاملاً سالم است.
- به نظر ميرسد فكر ميكنيد من ديوانهام، يا دارم شما را فريب ميدهم.
مريض در حالي كه اين حرفها را ميزد، از داخل كيف خود يك بسته اسكناس بيرون آورد و روي ميز نهاد.
- ميبينيد آقاي دكتر، من كاملاً جدي هستم. مسئله آنقدر براي من مهم است كه حاضرم برايش اين رقم را بپردازم. تقاضا دارم وسايل جراحي را آماده كنيد.
- اگر تمام پولهاي دنيا را به من بدهيد، هرگز چاقوي جراحي را براي عضو سالم به كار نخواهم برد.
- براي چي؟
- براي اينكه اين كار دور از عرف حرفه من است. و از طرف ديگر همه شما را يك احمق خواهند خواند و من متهم خواهم شد كه از ضعف شما سوء استفاده كردهام يا اينكه خواهند گفت تشخيص ندادهام كه زخمي وجود نداشته است.
- بسيار خوب قربان. در اين صورت من تقاضاي كمك ديگري از شما خواهم كرد. من خودم اين عمل را انجام خواهم داد، گرچه دست چپ من در اين گونه كارها چندان مهارتي ندارد. تنها چيزي كه از شما ميخواهم اين است كه بعد از اينكه خودم دستم را عمل كردم، شما پانسمان زخم آن را به عهده بگيريد.
دكتر با تعجب زياد مشاهده كرد كه مرد غريبه كاملاً جدي است. او كت خود را درآورد و آستينهاي پيراهنش را بالا زد. حتي يك چاقوي كوچك از جيب خود درآورد و بدون اينكه احتياج به ابزار ديگري داشته باشد و قبل از آنكه دكتر بتواند از عمل او جلوگيري كند، يك برش عميق بر روي دستش ايجاد كرد.
دكتر از ترس اينكه مبادا او يكي از رگهاي خود را پاره كند فرياد زد: صبر كنيد، حالا كه شما معتقديد اين كار بايد انجام شود، بسيار خوب من عمل خواهم كرد.
دكتر وسايل جراحي را آماده كرد. وقت عمل كه رسيد به مريض توصيه كرد روي خود را برگرداند، براي اينكه مردم عموماً از ديدن خون خود ناراحت ميشوند.
مريض گفت: اين كار اصلاً لزومي ندارد، من بايد شما را راهنمايي كنم تا كجا ببريد.
او بدون هيچ عكسالعملي جراحي را تحمل كرد و توانست با راهنماييهاي مفيد خود، دكتر را كمك كند. حتي ذرهاي دستش نلرزيد و هنگامي كه تكه گرد بيرون آورده شد با راحتي آهي از ته دل كشيد، مانند اينكه بار سنگيني از روي دوش او برداشته شده باشد.
جراح پرسيد: آيا احساس درد ميكنيد؟
مريض با لبخندي جواب داد: نه اصلاً، مثل اينكه درد بريده شد. ناراحتي مختصري كه از محل بريدگي احساس ميشود مانند نسيم خنكي است كه بعد از هواي داغ بوزد. اجازه دهيد خون هر چه بيشتر جاري شود، براي اينكه به من آرامش ميدهد.
بعد از آنكه زخم پانسمان و بسته شد، مريض كاملاً خوشحال و راضي به نظر ميرسيد. او كاملاً عوض شده بود و با دست چپ خود دست دكتر را فشرده، از او تشكر كرد: واقعاً از شما متشكرم.
دكتر پس از عمل جراحي چند روز مريض را در هتل محل اقامتش ملاقات كرد و زماني كه پي برد او شخصيت عالي مقامي است، در خود نسبت به او احساس احترام كرد. او آدم فهميده و با فرهنگي بود، و به يكي از بهترين خانوادههاي محل تعلق داشت.
وقتي كه زخم كاملاً بهبود يافت، مرد غريبه به خانه خود در حومه شهر مراجعت كرد. سه هفته بعد مريض بار ديگر در دفتر دكتر ظاهر شد. دست باز هم بر گردنش آويزان بود و از همان درد كشنده درست در همان نقطهاي كه قبل از عمل جراحي او را آزار ميداد شكايت داشت. چهرهاش مانند موم زرد بود و عرق سرد بر پيشانيش ميدرخشيد. خود را بر روي مبلي انداخت و بدون كلمهاي حرف دست خود را در مقابل چشمان دكتر قرار داد.
- خداي من، چه اتفاقي افتاده است؟
او با ناله جواب داد: شما آن را به اندازه كافي عميق نبريديد و درد بيشتر از اول عود كرده است، ديگر كار من تمام است، نميخواستم دوباره مزاحم شما شوم، بنابراين سعي كردم آن را تحمل كنم، اما ديگر بيش از اين نميتوانم. شما بايد دوباره آن را جراحي كنيد.
جراح محل عمل را به دقت معاينه كرد. جايي كه او عمل كرده بود اينك كاملاً بهبود يافته و پوست تازه آن را پوشانده بود. هيچكدام از رگها صدمهاي نديده بودند، نبض هم طبيعي بود. مريض با وجود اينكه تب نداشت با تمامي وجود ميلرزيد.
دكتر گفت: قبلاً من چنين چيزي را تجربه نكرده و نشنيدهام.
ديگر كاري نميشد انجام داد مگر اينكه جراحي تكرار شود. همه كارها مثل اول بخوبي انجام گرفت. درد قطع شد. گرچه مريض آرامش كامل يافته بود اما اين بار لبخند نزد. وقتي از دكتر تشكر ميكرد حالتي غمگين و افسرده داشت و هنگامي كه آنجا را ترك ميكرد رو به دكتر گفت: اگر يك ماه ديگر مراجعت كردم اميدوارم باعث تعجب شما نشوم.
دكتر گفت: نبايد به آن فكر كنيد.
او با اطمينان جواب داد: همانقدر كه به خداي آسمانها ايمان دارم به اين مسئله هم يقين دارم...
دكتر اين موضوع را با چندين نفر از همكارانش در ميان گذاشت. هر يك از آنها عقيده متفاوتي داشتند. اما حتي يك نفر هم نتوانست پيشنهاد قانع كنندهاي بدهد.
يك ماه گذشت اما از مريض خبري نشد، چند هفته ديگر سپري گرديد و ناگهان به جاي مريض نامهاي از اقامتگاه او به دست دكتر رسيد. او با خوشحالي آن را به تصور اينكه ديگر درد عود نكرده است باز كرد. نامه به قرار زير بود:
دكتر عزيز! نميخواهم درباره علت مزاحمت خودم شما را در شك و ترديد نگه دارم و برايم هيچ اهميتي ندارد كه اين راز را با خود به گور يا هر جاي ديگري ببرم. دلم ميخواهد شما را با داستان مرض وحشتناك خود آشنا كنم. تاكنون سه بار عود كرده است و ديگر تصميم ندارم بيش از اين با آن مبارزه كنم. اينك با قرار دادن يك قطعه آتش ذغال سنگ بر روي آن به عنوان پادزهر عليه اين آتش جهنمي، توانستم براي شما نامه بنويسم.
شش ماه قبل من مرد بسيار خوشبختي بودم، ثروتمند و راضي از زندگي؛ همه چيزهايي كه ميتواند يك مرد سي و پنج ساله را خشنود كند در اختيارم بود. من يك سال پيش ازدواج كردم. ازدواجي كه نتيجه يك عشق بود. همسرم بانويي جوان، بسيار زيبا، مهربان و با فرهنگ بود. او با كنتسي كه در نزديكي املاك من زندگي ميكرد معاشرت داشت، عاشق من بود و در دل نسبت به من بسيار حق شناس بود. به مدت شش ماه زمان به خوشي گذشت، هر روز خوشتر از روز گذشته. هنگامي كه به شهر ميرفتم او مايلها با پاي پياده راه ميپيمود تا به استقبال من بشتابد. از من دور نميشد، حتي نزد دوست سابق خود هم بيش از چند ساعت نميماند. هيچ وقت با مرد ديگري نميرقصيد، و اگر مرد ديگري را به خواب ميديد، مثل يك گناه بزرگ آن را به من اعتراف ميكرد. او چون يك كودك دوست داشتني و معصوم بود.
نميتوانم بگويم كه چه عاملي سبب شد به اين فكر بيفتم كه اين رفتارها چيزي نيست مگر تظاهر. انسان به اندازه كافي بيشعور است. چرا كه در ميان خوشترين اوقات به دنبال بدبختي ميگردد.
او يك چرخ خياطي كوچك داشت كه كشو آن را هميشه قفل ميكرد. رفته رفته اين موضوع باعث آزار من شد. اغلب دقت ميكردم كه او هرگز كليد را بر روي كشو نميگذاشت و آنجا را هميشه قفل و بسته نگاه ميداشت. خدايا چه چيزي در آن كشو هست كه او با آن دقت از من مخفي ميكند؟ حسادت ديوانهام كرده بود. ديگر به آن چشمان بيگناه او، بوسهها و آغوش مهربانش اعتماد نداشتم. فكر ميكردم با اين اعمال زيركانهاش مرا فريب ميدهد.
يك روز كنتس به سراغش آمد كه او را با خود ببرد تا آن روز را به اتفاق هم در قلعه بگذرانند. من قول دادم كه بعد از ظهر به آنها ملحق شوم.
هنوز از محوطه خانه خارج نشده بودم كه در صدد باز كردن كشو ميز چرخ خياطي برآمدم. بالاخره يكي از كليدهايي كه امتحان كردم، در كشو را باز كرد. بعد از زير و رو كردن مقداري وسايل زنانه، در زير پوشهاي ابريشمي يك بسته نامه كشف كردم. به يك نظر ميشد فهميد كه اين نامهها از چه قماشي هستند. آري، آن نامهها نامههاي عاشقانه بودند، كه به وسيله يك روبان صورتي به هم بسته شده بودند.
هيچ فكر نكردم كه اين عمل من شرافتمندانه نيست، و كنجكاوي درباره اسرار دوشيزگي همسرم دور از اخلاق و تجاوز به حريم شخصي اوست! نميدانم چه عاملي باعث شد كه به كارم ادامه دهم. شايد اين نامهها مربوط به دوران اخير باشد... زماني كه با من ازدواج كرده! روبان را باز كرده و نامهها را يكي پس از ديگري خواندم.
وحشتناكترين ساعت زندگيم بود. نامهها را از دسيسههاي خائنانه و غيرقابل بخششي كه ممكن است عليه مردي انجام پذيرد پرده برميداشت. آنها به وسيله يكي از دوستان نزديك من نوشته شده بود... و از حساسترين روابط و عميقترين عشقها حكايت ميكرد. او همسرم را تشويق به رازداري ميكرد، از شوهرهاي احمق صحبت ميكرد و همسرم را تعليم ميداد كه چكار كند تا شوهرش را در بيخبري نگاه دارد! تمام نامهها بعد از عروسي ما نوشته شده بود. در حالي كه فكر ميكردم مرد خوشبختي هستم! نميخواهم بگويم چه حالي پيدا كرده بودم. تا آخرين قطره خونم مسموم شده بود. نامهها را بستم و به مخفيگاهشان برگرداندم و كشو را هم دوباره قفل كردم.
ميدانستم اگر به قلعه نروم او غروب مراجعت خواهد كرد. دقيقاً همينطور شد. با سرور و نشاط تمام از اتومبيل بيرون پريد و به طرف من كه در ايوان ايستاده بودم دويد. با محبت زياد مرا بغل كرد و بوسيد. من طوري وانمود كردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده است.
مطابق معمول باهم صحبت كرديم و بعد از صرف شام هر كدام به اتاق خوابهاي خود كه جداگانه بود رفتيم. تا آن وقت من تصميم خود را براي به كار بردن يك عمل ستيزهجويانه و جنونآميز گرفته بودم. وقتي كه نيمه شب به اتاق او وارد شدم به صورت بسيار زيبا و معصوم او در خواب نظر انداختم، با خود گفتم چقدر انسان بايد ذاتاً فريبكار و بدبخت باشد كه چنين علني مرتكب گناه شود. مسموميت در تمام وجودم اثر كرده و همه رگهاي تنم را فرا گرفته بود. دست راست خود را به آرامي بر روي گلوي او گذاشتم و با تمام نيرو آن را فشار دادم. براي يك لحظه چشمهايش را باز كرد و با تعجب به من نگاه كرد و بعد آنها را بست و جان داد. او هيچ حركتي براي دفاع از خود انجام نداد، و مانند اينكه بخواب برود به آرامي جان سپرد. حتي زماني كه او را ميكشتم هيچ مقاومتي از خود نشان نداد. يك قطره خون از ميان لبانش تراوش كرد و بر نقطهاي بر پشت دست من افتاد... ميداني منظورم كدام نقطه است. من صبح متوجه خون شدم، كه ديگر خشك شده بود. ما با تشريفات مختصري او را به خاك سپرديم. من نزديك دهكده در املاك خصوصي خود زندگي ميكردم و آنجا مسئول قانوني نبود كه موضوع را پيگيري كند. از طرفي هيچكس نميتوانست فكر بدي درباره من به خود راه دهد، براي اينكه آن زن همسر من بود. او هيچ خويشاوند و دوستي نداشت. بنابراين هيچ سؤالي پيش نيامد كه مستلزم جواب باشد. من بعد از مراسم تشييع عمداً آگهيهايي به اطراف فرستادم تا مرگ او را اعلام كرده، خود را از دست بعضي افراد سمج راحت كرده باشم.
هيچ گونه عذاب روحي در خود احساس نميكردم. من ظالمانه عمل كرده بودم، اما او مستحق آن بود. تنفري نسبت به او نداشتم، و به آساني ميتوانستم فراموشش كنم. من هم مثل همه قاتلها با خونسردي كار خود را انجام داده بودم.
آن روز وقتي به خانه برگشتم كنتس تازه رسيده بود، همانطور كه من ميخواستم، او دير كرده و نتوانسته بود خود را به مراسم تشييع جنازه برساند. تحت فشار روحي شديد قرار داشت. در حالي كه ميخواست مرا تسلي دهد حرفهايي غيرعادي ميزد كه من معني آنها را نميفهميدم. با دقت به حرفهايش گوش نميكردم. حقيقت اين بود كه من احتياج به تسلي نداشتم. سپس خيلي دوستانه دست مرا گرفت و گفت كه ميخواهد به من اعتماد كند و رازي را با من در ميان گذارد و اميدوار بود كه من در اين باره كنجكاوي به خرج ندهم.
بعد به من گفت كه او اعتماد كرده يك بسته نامه به دست همسر فقيد من سپرده است؛ براي اينكه به علت بعضي مسائل نميتوانسته آنها را در خانه خود نگاه دارد. گفت اين كمال محبت خواهد بود اگر آن نامهها را به او برگردانم. وقتي به حرفهاي او گوش ميدادم احساس سرمايي در ستون فقراتم احساس ميكردم. آرامش خود را به دست آورده پرسيدم: در آن نامهها چه بود؟ از اين سؤال من مرتعش شد و گفت:
همسر تو مورد اعتمادترين و با وفاترين زني بود كه من در تمام عمرم ديده بودم. او حتي نپرسيد مضمون نامهها چيست و به من قول داد كه هرگز به آن نگاه نكند.
- نامههاي شما را كجا گذاشته بود؟
- آنها را در كشوي ميز خياطياش گذاشته و قفل كرده است. نامهها با يك روبان صورتي بسته شده. شما به آساني آنها را تشخيص خواهيد داد. جمعاً سي نامه است.
او را به اتاقي كه ميز خياطي قرار داشت بردم و كشو آن را باز كردم. دسته نامهها را برداشته و به او دادم.
- آيا نامههاي شما همينهاست؟
با اشتياق آنها را از دست من گرفت. از ترس سرم را بلند نكردم كه مبادا او از چشمان من به مطلبي پي ببرد. او بلافاصله آنجا را ترك كرد.
درست يك هفته پس از به خاك سپردن همسرم، درد كشندهاي در آن نقطه از دستم كه در آن شب وحشتناك قطره خوني بر آن چكيده بود احساس كردم. باقي را خودت ميداني. من ميدانم اين درد چيزي نيست جز تلقين، اما نميتوانم خود را از دست آن برهانم. اين عقوبت آن عجله و شقاوتي است كه در كشتن همسر بيگناه و دوست داشتني خود به كار بردم. ديگر بيش از اين نميخواهم عليه آن مبارزه كنم. ميروم كه به همسرم بپيوندم و از او تقاضاي بخشش كنم. اطمينان دارم او مرا خواهد بخشيد. و مرا دوست خواهد داشت، همانطور كه در زنده بودنش دوست داشت. دكتر! براي آن همه كمكي كه به من كرديد از شما متشكرم.
خواستم این مطلب یعنی داستان رو که تو شماره جدید مجله قسمت چهارم اون چاپ شده رو نصفه کاره بنویسم و بگم که برای خوندن مطلب برید مجله رو بخرید دیدم که اینطوری این وبلاگ میشه مثل تلویزیون که همش اگهی پخش میکنه و برنامه نداره پس این مطلب از شماره جدید مجله تقدیم شما و قسمت های قبلی این داستان رو میتونید تو بخش یک لقمه داستان ببینید اما راستی خریدن شماره ۱۳ مجله صبح جوان یادتون نره!!!!
داستان
قتل در حضور ديگران
قسمت چهارم: چگونه فريبرز را كشتم
نوشته: مهدي حاجي بيگي
صحبتهاي راننده كه تمام شد. كم كم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد فكري به ذهنم خطور كند. به او گفتم: ببينيد دوست عزيز، راستي اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز.
- خوب آقا فريبرز، ازتون ميخوام يه لطفي به من بكنيد.
- خواهش ميكنم. هر كاري باشه و بتونم براتون انجام ميدم.
- نه كار مهمي نيست. يه جورايي يه شيطوني و شوخي با يكي از دوستان با يكي از دوستان. ميدونيد اينجا كه اومديم دفتر انتشارات دوست من اردشيره. من با اردشير سالهاست كه دوست هستيم. اردشير آدم خيلي خوبيه اما يه عيب كوچولو داره. اونم اينه كه خيلي خسيسه. من ميخوام به من كمك كني تا يه خورده اين دوستمون رو اذيت كنيم.
فريبرز لبخند زد و گفت:
- چشم آقا، شما فقط بگيد من بايد چيكار كنم.
- هيچي شما با من مياي بالا، من به دوستم ميگم كه كيف پولم رو تو خونه جا گذاشتم و از اردشير ميخوام كه پول كرايه آژانس من رو حساب كنه. شما موقع حساب كردن كرايه، اون را بالاتر از عرف ميگيد.
- آخه چرا؟
- به خاطر اينكه بعدش من با شما بر سر كرايه جر و بحث كنم و همين جر و بحث من و شما باعث ميشه دوست من به نقشه ما شك نكنه. بعد از اينكه من با شما يه خورده جر و بحث كرديم من زنگ ميزنم آژانس و نرخ كرايه از خونه تا اينجا رو ميپرسم و مبلغ اون رو از اردشير ميگيرم و به شما ميدهم.
- بعدش من پول رو ميگيرم و برميگردم آژانس.
- نه، من بعدش با شما كار دارم چون بايد چند جا بريم. اما براي اينكه شما درصدي از پول كرايه رو به آژانس نديد همون موقع كه من به آژانس زنگ زدم به صاحب آژانس بگو كه من كار دارم و دارم ميرم خونه. اينطوري لازم نيست كه از پولي كه از من ميگيريد چيزي به آژانس بديد. اينطوري منم لطف شما رو جبران كردم.
- دست شما درد نكنه آقا. اينطوري خيلي بهتره. آخه اين بيانصافيه كه ما با اين ماشين كلي جون بكنيم و بعدش 20 درصد از كل كرايه رو بديم به صاحب آژانس. پس من وقتي پول رو از دوستتون گرفتم ميآم پايين و منتظر شما ميمونم تا برگرديد، درسته؟
- شما منتظر من باشيد اما نه اينجا. براي اينكه قضيه لو نره شما بريد و تا خيابون بالاتر اونجا يه شيريني فروشي هست. نيم ساعت اونجا باشيد من برگشتم.
من با فريبرز رفتيم بالا و من به دوستم اردشير گفتم كه كيف پولم را خانه جا گذاشتهام و طبق نقشهاي كه كشيده بوديم عمل كرديم. و فريبرز كرايه را از اردشير گرفت و رفت. من نيم ساعت در دفتر اردشير بودم و با او پيرامون كتاب جديدم صحبت كردم. او من را تشويق كرد كه هر چه زودتر كتاب را تمام كنم و براي چاپ پيش او ببرم.
وقتي از دفتر اردشير بيرون آمدم به محل قرارمون با فريبرز رفتم. از آنجا به سمت خانه حركت كرديم. در طول مسير تا به خانه برسيم، فريبرز باز هم شروع به حرف زدن كرد. اصلاً او نميتوانست لحظهاي آرام باشد. حتي چند دقيقه سكوت را هم نميتوانست تحمل كند و با هر بهانهاي سر صحبت را باز ميكرد و باز هم شروع به حرف زدن ميكرد: راستي آقا خوب نقش بازي كردم. فكر كنم دوستتون اصلاً شك نكرد.
- آره واقعاً خوب نقشتون رو بازي كرديد، بيچاره اردشير اصلاً فكرش رو هم نميكرد كه همه اين اتفاقات نقشه باشه.
- اما آقا، قيافه اون آقاهه دوستتون به آدم حسابيها ميخورد.
- مگه آدمهاي خسيس آدم غيرحسابي هستند. من كه گفتم اردشير يكي از بهترين دوستهاي منه، فقط كمي خسيسه.
- نه منظوري نداشتم، نميخواستم به دوستتون توهين كنم. منظورم اين بود كه به قيافه اون آقا نميخورد كه خسيس باشه.
- به قيافه من چي؟ به قيافه من ميخوره.
- نه به قيافه شما هم نميخوره. به قيافه شما ميخوره آدم خوبي باشيد.
- تو از كجا ميدوني، شايد من آدم بدي باشم.
- ميدونيد آقا. مادر ما ميگه چشمهاي آدمها هيچوقت دروغ نميگه. چشمهاي آدمهاي بد يه جور ديگه است.
- مثلاً چه جوريه؟
- چه ميدونم. يه شكل خاصي كه آدم ميتونه بفهمه اون آدم خوبيه يا آدم بديه.
فريبرز آدم سادهاي بود. اين سادگي را ميشد به قول خودش از چشمهاي معصومش فهميد. اگرچه نوع حرف زدنش جور ديگري بود. اما ساده و بيتكلف حرف ميزد. فريبرز برعكس آدمهاي ديگر از دلش حرف ميزد تا با فكر و عقلش.
به خانه رسيديم و من از فريبرز خواستم تا چند لحظه جلوي درب خانه منتظر من باشد تا من وسايلم را بردارم و برويم. زنگ در خانه را زدم و دخترم آيسان درب را باز كرد. وقتي بالا رسيدم دخترم از ديدن من در آن موقع از روز تعجب كرد.
- بابا چرا اين موقع روز اومديد، اتفاقي افتاده؟
- نه دخترم. چند تا كتاب بايد با خودم ميبردم كه تو خونه جا گذاشتم. راستي مامانت از خواب بيدار شده؟
- آره بابايي، بيدار شد و رفت بيرون كمي خريد كنه.
- خدا به داد ما برسه. حتماً امروزم وقتي از خريد برگرده كلي غرغر ميكنه.
- خوب بابا يه خورده به مامان حق بده. آخه اون بيچاره گناهي نداره.
دستم رو انداختم دور گردن آيسان و گفتم:
- اي پدر سوخته، تو طرفدار كي هستي؟ من يا مامان.
- هر دو شما. حرف من اينه كه شما دو تا يه كم با هم مهربون باشيد.
- تو غصه نخور عزيزم. تا چند وقت ديگه بابا اين كتاب تازه رو تموم ميكنه و اونوقت همه چيز درست ميشه.
- راستي بابا اسم كتابتون چي بود؟
- اوهوي. قرار نبود شيطوني كني. هر وقت تموم شد، مطمئن باش اولين نفر ميدم تو كتاب رو بخوني.
- البته بعد از مامان.
- امان از دست تو، باشه اول مامان بعد آيسان خانم. حالا اجازه ميدي من برم تو اتاقم و كتابها رو بردارم. ديرم ميشه دخترم.
- خواهش ميكنم پدر مهربان. بفرمائيد اين شما و اين هم اتاق كار شما.
آيسان به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق كارم رفتم. كمدم را باز كردم و از داخل آن جعبهاي را درآوردم. از همان جلوي كمد بيرون را نگاه كردم تا مبادا دخترم وارد اتاق شود. در جعبه را با كليدي ديگر كه از داخل كيفم درآوردم، باز كردم. از داخل جعبه يك چاقوي بزرگ و يك طناب كه هر دو آنها را قبلاً خريده بودم برداشتم و به سرعت آن را داخل كيف انداختم. جعبه را دوباره داخل كمد گذاشتم. از داخل كمد دوربين و سه پايه دوربين را نيز برداشتم و در كمد را قفل كردم و از اتاق بيرون آمدم. صدا زدم:
- دخترم آيسان من دارم ميرم بيرون فكر كنم. طرفهاي ظهر برميگردم.
- دخترم از همان داخل اتاق داد زد: باشه بابا، مواظب خودت باش. خداحافظ.
حالا با وجود چاقو و طناب در كيفم كمي اضطراب پيدا كردم. اما من تصميم خودم را گرفته بودم و حالا موقع عملي كردن نقشهام بود. وقتي پايين رسيدم فريبرز در حال تميز كردن ماشينش با يك دستمال بود. تا مرا ديد سوار ماشين شد و گفت:
- آقا كارتون تموم شد؟
من هم سوار شدم و از او خواستم تا حركت كند.
- آقا فريبرز من دنبال يه جاي خلوت اطراف تهران هستم. يه جايي كه شبيه بيابون باشه.
- آقا جسارت نباشه. ميتونم بپرسم اين بيابون رو براي چه كاري ميخواهيد؟ آخه من بدونم كارتون چيه بهتر ميتونم بگم كه كجا به درد شما ميخوره.
- ميدوني آقا فريبرز داستان تازه من در مورد دو تا دوسته كه يكي از اونها تو بيابون اون يكي رو ميكشه. من براي بخشهايي از كتابم بايد چند تا عكس داشته باشم. به همين خاطر ميخوام امروز چند تا عكس بگيرم. چون وقتي كتاب رو شروع به نوشتن كنم وقتي براي اينجور كارها ندارم.
- آقا فكر ميكنم اگه بريم طرفهاي بهشت زهرا بهتره. اونجا بيابوني زياده. بالاخره يه جايي كه به درد شما بخوره رو پيدا ميكنيم. راستي كار شما هم جالبه، مگه نه؟
- آره خوب. هم جالبه و هم سخت.
- آقا شما چطور داستان مينويسيد. الان مثلاً چطوري تو ذهنتون مياد كه اين دو تا دوست همديگه رو ميكشند. واقعاً سخته. مغز ما كه نميكشه.
- اي آقا فريبرز مغز شما از اينها بيشتر رو هم ميكشه. اينها كه چيزي نيست.
فريبرز تا رسيدن به بيابانهاي اطراف بهشت زهرا دائم حرف ميزد. از هر چيزي كه فكرش را كنيد صحبت كرد. از دوران سربازي، از مادرش، از بچههاي محلشون و خلاصه حرف زد و حرف زد. من هر لحظه استرس بيشتري پيدا ميكردم و او هر لحظه كه ميگذشت آرامتر و راحتتر ميشد. آنقدر راحت از زندگيش صحبت ميكرد كه هر كس كه ما را نميشناخت تصور ميكرد كه او و من سالها باهم دوست بودهايم. وقتي حرف ميزد در بعضي لحظات با خودم ميگفتم: آرش، فريبرز آن كسي نيست كه تو به دنبالش هستي. اما سادگي و پاكي فريبرز باعث ميشد كه به خودم بگويم حيف او است كه با اين دردسر و مشقت زندگي كند. حيف او است كه با اين قلب ساده و مهربان در ميان آدمهايي پر از دروغ و ريايي چون خود من زندگي كند و همه اينها تصميم مرا براي عملي كردن خواستهام بيشتر ميكرد.
نزديك به يك ساعت طول كشيد تا من و فريبرز به جاي خلوت و بياباني برسيم. از او خواستم به جايي برويم كه هيچكس نباشد چون ميخواهم كسي مزاحم ما نشود. پس از ده دقيقه جستجو بالاخره جاي مورد نظرم را پيدا كردم. يك جاي بياباني و خلوت. تنها كسي كه آنجا بود يك درخت نيمه خشك بود كه حالا من در زير آن در حال نوشتن هستم. وقتي به آنجا رسيديم از ماشين پياده شدم. از داخل كيف طناب و چاقو را در آوردم و دوربين سه پايه را از ماشين بيرون آوردم. فريبرز با تعجب داشت به من نگاه ميكرد.
- چيه، چرا اينطوري نگاه ميكني آقا فريبرز؟
- آقا اينا وسايل كار شماست؟
- آره ديگه، فقط شما هم بايد به من كمك كنيد.
- چه كمكي؟
- آهان، چه كمكي. ببين آقا فريبرز شما دست من رو از پشت ميبنديد. بعد از پشت سر از من چند تا عكس ميگيري. بعد دوربين رو روبهروي من ميگذاري و اون رو تنظيم ميكني تا خودش عكس بگيره و خودت ميآي اين چاقو رو ميگيري زير گلوي من، انگار كه ميخواهي من رو بكشي.
- چرا بايد اين كارها رو انجام بديم؟
- من كه گفتم آقا فريبرز براي كتاب جديدم نياز به عكس دارم و اين عكسها رو در مورد همون دو تا دوست كه يكي اون يكي رو ميكشه ميگيريم.
- اما من كه از دوربين عكاسي چيزي سر در نميآرم.
- كاري نداره من يادت ميدم.
- نه آقا ببينيد. شما دست من رو ببنديد و از من عكس بگيريد. شما واردتر هستيد و من هم اينطوري راحتتر هستم.
- نه آقا فريبرز آخه اينطوري شما تو زحمت ميافتيد و در ضمن لباسهاي شما هم خاكي ميشه.
فريبرز كلي اصرار كرد تا من را راضي كند تا نقش مقتول را براي گرفتن عكس بازي كند. اين همان چيزي بود كه من براي رسيدن به آن برنامهريزي كرده بودم. بيچاره فريبرز نميدانست چه سرنوشتي در انتظار اوست. ابتدا دستان او را بستم و چند عكس از او در حالتهاي مختلف گرفتم. فريبرز باور كرده بود كه در حال نقش بازي كردن است. چنان لبخند رضايتي بر لب داشت كه تصور ميكردي او بزرگترين بازيگر دنياست. پس از چند عكس، نوبت به عكسهايي رسيد كه بايد با چاقو گرفته ميشد. دوربين را بر روي سه پايه قرار دادم و آن را تنظيم كردم تا به صورت اتوماتيك عكس بگيرد. از فريبرز خواستم كه روبهروي دوربين روي زانوي خود بنشيند و او دقيقاً همان كاري را كرد كه من از او درخواست كرده بودم. تا خواستم چاقو را زير گلويش قرار دهم گفت:
- ببخشيد ميشه از تو ماشين اون بطري آب رو بياريد من يه خورده آب بخورم، ببخشيدها.
از داخل ماشين بطري آب را آوردم و فريبرز مقداري از آن را خورد و آماده عكس گرفتن شد. چاقو را زير گلوي او گذاشتم. دوربين كه در حالت اتوماتيك تنظيم شده بود فلاش زد. خواستم گلوي فريبرز را ببرم اما نتوانستم. لحظهاي تأمل كردم. چاقو را از زير گلوي فريبرز جدا كردم. آن را بالا آوردم و ضربهاي بر قلبش وارد كردم. فريادي كشيد و بر روي زمين افتاد. از درد فرياد ميكشيد. من هاج و واج مانده بودم. چاقوي خوني در دستان من بود. فريبرز هنوز زنده بود. بعد از چند لحظه خودم را جمع و جور كردم و بالاي سر او رفتم و باز هم چند ضربه ديگر بر سينه و شكم او وارد كردم. بالاخره فريبرز جان داد. تنش غرق خون شده بود. او حالا مرده است و من اولين قتل خود را انجام دادهام.
آفتاب حالا غروب كرده است و موقع رفتن است. حالا كه فريبرز را كشتهام و بخشي از داستان قتل در حضور ديگران را نوشتهام بايد به خانه بروم. نميدانم قتل شماره 2 و داستان آن را كي و كجا مينويسم. اما مطمئن هستم كه هيچكس متوجه نخواهد شد كه فريبرز را من كشتهام. من بايد تا قتل شماره 13 پيش روم. اين كتاب همه زندگي من است و قتلها راز پايان اين كتاب هستند.
قتل در حضور ديگران
قسمت سوم: قتل شماره 1
هيچوقت تصور نميكردم كه روزي با دستان خونآلود چيزي بنويسم. اما حالا در كنار اين درخت نشستهام و با دستاني كه آلوده به خون فريبرز است در حال نوشتن هستم. جنازه فريبرز روبهروي من بر روي زمين افتاده است. تمام تنش غرق خون است. مانند قلم من كه نوشتههايش به رنگ مشكي است و تنش سرخ رنگ شده است. به درستي نميدانم با چند ضربه چاقو او را به قتل رساندم. در لحظاتي كه ضربات را بر پيكر فريبرز وارد ميكردم به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين نكته بود كه او بايد كشته شود زيرا او بخشي از داستان من است، بخشي از داستان قتل در حضور ديگران.
حالا فريبرز اولين قرباني من است و 12 نفر ديگر باقي ماندهاند. فريبرز بيچاره صبح كه از خانه بيرون ميآمد به هيچ عنوان در ذهنش خطور نميكرد كه ديگر غروب خورشيد را نخواهد ديد. البته چشمان نيمه باز او حالا روبهروي غروب خورشيد است ولي اين بار به جاي آنكه چشمان او غروب را به نظاره بنشيند اين غروب است كه چشم در چشمان بيجان او دوخته است.
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ساعت را نگاه كردم، ساعت 7 صبح بود. آفاق هنوز خواب بود. ابتدا صورتم را اصلاح كردم و بعد به حمام رفتم و دوش گرفتم. وقتي از حمام بيرون آمدم به ساعتي كه بر روي ديوار پذيرايي بود نگاه كردم. حالا ساعت 7:45 دقيقه بود. اما هنوز آفاق و دخترم آيسان خواب بودند. آيسان هميشه عادت داشت تا نيمه شب درس بخواند و صبحها تا ساعت 9 خواب باشد و آفاق هم به دليل استفاده از قرصهاي آرامش بخش معمولاً صبحها دير از خواب بيدار ميشد. خواستم صبحانه بخورم اما يادم آمد كه ساعت 9 با اردشير دوستم قرار دارم. تا آماده شدم ساعت 8 صبح شد. از آنجا كه ميترسيدم دير به دفتر اردشير برسم به آژانس زنگ زدم و ساعت 8:13 دقيقه بود كه ماشين به درب خانه آمد. فراموش كردم بگويم كه اردشير دوست ناشرم است كه قرار بود به پيش او بروم تا در مورد چاپ كتاب قتل در حضور ديگران با او صحبت كنم. ماشيني كه از طرف آژانس آمده بود يك پيكان قديمي قرمز رنگ بود و راننده آن جواني بود كه سن او به زحمت به 30 سال ميرسيد. سلام كردم و داخل ماشين بر روي صندلي جلو كنار راننده نشستم. در لحظات ابتدايي هيچ كدام از ما صحبت نميكرد و تنها صدايي كه به گوش ميرسيد صداي ضبط ماشين راننده آژانس بود كه آهنگي شاد و پر سر و صدا را پخش ميكرد. چند دقيقه گذشت و كمكم راننده متوجه شد كه صداي ضبط ماشين مرا اذيت ميكند و همين بهانهاي شد تا صبحت من با او آغاز شود.
- جناب صداي ضبط كه شما رو اذيت نميكنه؟
- والله چه عرض كنم. البته اگه صداش يه كم كمتر باشه، بهتره.
- تو رو خدا ببخشيد. آخه ميدونيد من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم. به خاطر همين هر روز صبح اين آهنگ رو گوش ميدم. به هر حال ببخشيد كه اذيتتون كرد.
- اذيت كه نكرد، فقط من عادت ندارم كه از اين آهنگها با اين صداي بلند گوش بدم.
- اي آقا، مگه بچهها تو خونه از اين آهنگها گوش نميدن. نكنه شما بهشون اجازه نميديد. آخه بعضيها ميگن اينجور آهنگها غيرمجازه و گناه داره، راستي آقا به نظر شما اين آهنگ گناه داره.
خنديدم و گفتم: شما چي فكر ميكنيد.
- ما كه از اين حرفامون گذشته. ما تو كل روز كلي گناه ميكنيم و به قول معروف جاي ما تو قعر جهنمه، زياد برامون اما فكر نميكنم زياد گناه داشته باشه.
- من نميتونم نظر بدم. هر كسي بهتر ميدونه چي گناه داره و چي گناه نداره.
- آقا فضولي نباشه. ميتونم بپرسم شغل شما چيه؟
- من نويسنده هستم.
- پس تو روزنامه كار ميكنيد. حالا تو چه روزنامهاي كار ميكنيد. ورزشي يا از اين سياسي، مياسيا.
- نه جانم من داستان مينويسم، شما اهل كتاب خوندن هستيد؟
- اي آقا، ما خودمون كتاب قصه هستيم. زندگي ما خودش يه داستانه، اونم چه داستاني، يه داستان پر از غم و غصه و بدبختي. ديگه چه نيازي به داستان داريم.
- اگه دوست داشته باشي من به داستانت گوش ميدم.
- نكنه ميخوايد ما رو داستان كنيد. يعني ما قصهمون رو بگيم و شما بعداً ما رو ببريد تو كتاب قصه.
- چرا كه نه. اگه داستانت خوب باشه حتماً داستان تو رو مينويسم.
- نه آقا داستان ما خوب نيست. مطمئنم هيچكس قصه زندگي ما رو دوست نداره. قصه زندگي ما پر از بدبختي و بيچارگي بوده.
- حالا شما بگيد تا ببينم چي ميشه.
- اي آقا، از كجاش بگم كه از هر جا شروع كنم يه غم و غصه است. يادم مياد بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم معتاد بود و به همين خاطر مادرم از اون جدا شد. پدرم دايم مادرم رو كتك ميزد. اون حتي به ما هم رحم نميكرد. وقتي خماري ميشد هيچي حاليش نبود. زمين و زمان رو به هم ميريخت تا يه پولي جور كنه تا خرج عملش در بياد. من و خواهرم با اينكه كوچيك بوديم از دست كتكهاي موقع خماري پدرم در امان نبوديم. من دو تا خواهر داشتم. يه خواهر بزرگتر كه اسمش زينت بود و 2 سال از من بزرگتر بود و يه خواهرم هم زهرا كه 3 سال از من كوچيكتر بود.
وقتي پدر ومادرم از هم جدا شدند من شش ساله بودم. پدرم چون معتاد بود ما رو به مادرم دادند و من و خواهرام با مادرم به خونه پدربزرگمون رفتيم. اولش همه چيز بهتر از گذشته بود. ديگه از كتكها و جنگ و دعواي پدرم خبري نبود و اين خودش بزرگترين حسن زندگي تو خونه پدربزرگ بود. اما خوشيهاي من خيلي كوتاه بود. چون بعد از يك سال دقيقاً وقتي قرار بود من تازه برم مدرسه براي مادرم خواستگار پيدا شد. خواستگار مادرم يكي از فاميلهاي دور مادرم بود كه چند سال پيش از همسرش به دليل بچهدار نشدن جدا شده بود. هيچ وقت فكر نميكردم كه مادرم با وجود ما حاضر بشه با يك نفر ديگه ازدواج كنه. اما نميدونم چرا اون قبول كرد كه با اصغر آقا ازدواج كنه. البته اصغر آقا يه شرط مهم براي ازدواج با مادرم داشت و اون اين بود كه من همراه اونها نباشم. اصغر آقا فقط قبول كرده بود كه زينت و زهرا به همراه مادرم باهم زندگي كنند. يادم مياد يه روز مادرم اومد و نشست با من حرف زد. اون گفت كه به خاطر خواهرام مجبوره كه ازدواج كنه و از من خواست كه به همراه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. با اينكه سن و سالي نداشتم و زياد چيزي متوجه نبودم اما قبول كردم كه خونه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. البته زياد هم ناراضي نبودم. چون اصلاً از شوهر مادرم خوشم نمياومد.
خلاصه من خونه پدربزرگ .و مادربزرگ موندم و مادرم هم با اصغر آقا ازدواج كرد. مادرم هر هفته به ديدن من مياومد و برام چيزهاي مختلف ميآورد. يكسال بعد مادرم با اصغر آقا از تهران رفتند. چون اصغر آقا تو ارتش كار ميكرد و به شيراز منتقل شده بود. با رفتن مادرم از تهران حتي ديگه نميتونستم مادرم رو هفتهاي يك بار ببينم. فقط چند ماه يك بار مادرم به من سر ميزد. سال سوم دبستان بودم كه مادربزرگم فوت كرد. بعد از يكسال پدربزرگم هم فوت كرد. حالا تنهاي تنها بودم. چهل پدربزرگ كه تموم شد، داييها و خالهها دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه خونه پدربزرگ رو بفروشند و ارث اون خدا بيامرز رو تقسيم كنند.
با فوت پدربزرگ و مادربزرگ و فروختن خونه اونها من جايي براي زندگي نداشتم. مادرم با اصغر آقا صحبت كرد تا من هم با اونها زندگي كنم. اصغر آقا كه از ارثي كه به مادرم رسيده بود كلي خوشحال بود قبول كرد كه با اونها زندگي كنم. كلاس پنجم دبستان بودم كه به شيراز رفتم و به همراه مادرم و خواهرام و اصغر آقا زندگي تازهاي رو شروع كردم. درسم زياد بد نبود. يعني نمرههام خوب بود. اوايل رفتار اصغر آقا با من خوب بود اما كمكم رفتار اون با من عوض شد. سر هر موضوع كوچيكي به من گير ميداد و كتكم ميزد. اينقدر اين كتكها و آزار و اذيتها ادامه پيدا كرد تا اينكه اصغر آقا به مادرم گفت كه ديگه اجازه نميده كه من تو خونه اون زندگي كنم. بيچاره مادرم هر چي التماس كرد اون نامرد قبول نكرد. با مادرم برگشتيم تهران و قرار شد كه من به تعميرگاه يكي از فاميلهاي مادرم برم و اونجا كار كنم و شبها هم همونجا بخوابم. كار كردن من يعني خداحافظي با درس و خوب چارهاي نبود جز بيخيال شدن از درس و مشق. روزها كار ميكردم و شبها تو تعميرگاه ميخوابيدم. روزها اينقدر سرمون شلوغ بود كه متوجه نميشدم چطور شب ميشه. و شبها هم اينقدر خسته بودم كه از زور خستگي بياختيار خوابم ميبرد و چشم باز ميكردم ميديدم صبح شده. روزها و شبهام تند و پشت سر هم ميگذشت و من هر روز بزرگتر و بزرگتر ميشدم. كارم بد نبود. تو كار تعمير ماشين كمكم اوستا شدم. 17 ساله بودم كه مادرم از اصغر آقا طلاق گرفت و همراه خواهرام اومد تهران. براي مادرم يه خونه اجاره كردم و باز هم همگي دور هم جمع شديم. حالا بايد بيشتر كار ميكردم تا خرج مادرم و خواهرام رو بدم. خواهرم زينت وقتي 19 ساله بود ازدواج كرد و زهرا هم بعد از مدتي ازدواج كرد. منم يه مدت كه گذشت با اوستام دعوام شد و با پولهايي كه جمع كرده بودم اين ماشين رو خريدم و اومدم تو آژانس. الانم با مادرم تنها زندگي ميكنيم. اين همه زندگي ما بود. ديدي آقا، ديدي چه زندگي نكبتي داشتم.
- ازدواج چي، ازدواج كردي؟
- مادرم همش گير ميده كه ازدواج كنم. اما دوست دارم وقتي ازدواج كنم كه وضعم روبهراه باشه، نميخوام يه نفر رو بدبخت كنم، عين همون كاري كه پدرم و اصغر آقا با مادرم بيچاره من كردند.
صبحتهاي راننده كه تموم شد كمكم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد كه فكري به سرم بزند. به او گفتم: ببين دوست عزيز اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز…
قتل در حضور ديگران
نوشته: مهدي حاجي بيگي
قسمت دوم
خلاصه قسمت اول: در قسمت اول داستان قتل در حضور ديگران با آرش بهرامي كه يك نويسنده است آشنا شديم. خوانديم كه آرش با همسرش دچار مشكلات متعددي است كه منشأ آنها مشكلات مالي است كه به دليل شغل نويسندگي آرش براي آنها به وجود آمده است. ديديم كه در آن شب آرش و آفاق چگونه با يكديگر به شدت درگير شدند و آفاق، آرش را تهديد كرد كه از او جدا خواهد شد. پس از آن بگو و مگو آرش تصميم گرفت كه براي زندگيش فكري اساسي كند. دليل تصميم آرش علاقهاي بود كه به همسرش آفاق داشت. آرش در آن شب به خاطر آورد كه چگونه براي اولين بار با آفاق آشنا شده است. چگونه براي او داستان نوشته است و به خاطر همين موضوع پدر آفاق از او خواسته بود كه آرش را ببيند و حالا ادامه ماجرا...
بالاخره روزي كه قرار بود من براي صرف شام به منزل آفاق بروم فرا رسيد. آن روز از صبح كه بيدار شدم دچار استرس و نگراني بودم. يادش به خير مادر خدا بيامرزم چقدر ميپرسيد: آخه پسر تو چت شده، چرا اينقدر كلافهاي، اگه چيزي هست به مادر بگو. اما خودم هم نميدانستم كه چرا حالم اينگونه است. حالم مانند بچههايي بود كه ميخواهند به سر جلسه امتحان بروند و درونشان پر از نگراني و اضطراب است. البته در كنار اين حس اضطراب، شوق نيز داشتم. شوقي كه براي ملاقات آفاق و ديدن خانوادهاش وجودم را قلقلك ميداد.
آن روز دانشگاه نرفتم و تا عصر سعي كردم به شكلي سر خودم را گرم كنم. هنگام عصر زماني كه هوا كمكم تاريك شد آماده رفتن شدم. بهترين لباسهايم را پوشيدم و مدت زمان زيادي را پشت آينه ايستادم. آن روزها هنوز موهايم پر بود و مانند امروز كمپشت نشده بود. موهايم بلند بود و فرفري، آخه آن روزها داشتن موي بلند مد بود. ساعت نزديك هفت بود كه از منزل خارج شدم. خوب به ياد دارم هوا آن روزها بسيار سرد بود و وقتي كه داشتم از در خانه بيرون ميآمدم مادرم صدايم كرد و برايم شال گردني آورد و بر روي گردنم انداخت. هنوز گرماي دستان مادرم را احساس ميكنم. نگاههاي آن شب مادرم برايم بسيار عجيب بود. انگار او ميدانست من به جايي ميروم كه سرنوشتم را تعيين ميكند و نگاه او پر از اميدي بود كه به من ميداد و برايم با نگاهش آرزوي موفقيت داشت.
با بدرقه نگاه مهربان مادرم از خانه خارج شدم و به سوي خانه آفاق حركت كردم. يك ساعت بعد جلوي درب خانه آنها بودم. حالا بيش از هر زمان ديگري اضطراب داشتم. زنگ را زدم و خود آفاق جواب داد. پس از معرفي خودم او مرا به داخل خانه فرا خواند. خانه آنها به شكلي بود كه بايد ابتدا از يك حياط عبور ميكردم تا به داخل محوطه ساختمان برسم. وقتي وارد شدم، آفاق را ديدم كه در آن سوي حياط در آستانه ورودي ساختمان ايستاده است. بر لبش لبخندي داشت و به انتظار من ايستاده بود. گامهايم را سريع برداشتم تا چندان در آن وضعيت منتظر من نماند. به او رسيدم. او با خوشحالي به من سلام كرد و خوشآمد گفت. به داخل ساختمان رفتيم. يك راهرو بزرگ پيش روي ما بود. كتي كه به تن داشتم را درآوردم و آفاق آن را از من گرفت و بر روي چوب رختي كنار راهرو آويزان كرد. با علامت دست و با گفتن بفرماييد مرا به داخل هدايت كرد. خودش جلوتر از من قدم برميداشت. پس از چند لحظه در انتهاي راهرو وارد يك اتاق نسبتاً بزرگ شديم كه در حقيقت اتاق پذيرايي آنها بود. داخل اتاق مبل چيده شده بود. همه چيز مرتب و تميز بود و دقيقاً اولين چيزي كه نظر مرا در آن اتاق به خود جلب كرد همين تميزي و نظم بسيار زياد آن بود. بر روي يكي از مبلها نشستم و آفاق نيز روبهروي من نشست.
- واقعاً لطف كرديد آقاي بهرامي كه تشريف آورديد. الان پدر و مادرم هم خدمت ميرسند. راستي آدرس رو كه راحت پيدا كرديد.
- شما ببخشيد كه من مزاحم شدم. آدرس هم سرراست بود و خيلي راحت پيدا كردم.
- آقاي بهرامي نميدونيد كه پدر چقدر دوست داره كه شما رو از نزديك ببينه. داستان شما علاوه بر اينكه من رو شگفتزده كرد. پدر رو نيز متعجب كرد. آخه باورش كمي سخته كه شما تونستيد اون داستان فوقالعاده رو در عرض چند ساعت بنويسيد.
- نه شما و پدر بيش از اندازه به من لطف داريد و اين داستان هم اينقدر كه ميگوييد زيبا نيست. اما براي خودم هم بسيار عجيبتر اينه كه داستان رو چند بار بازنويسي نكردم. يعني بار اول كه نوشتم احساس كردم ديگه نيازي به بازنويسي نداره. راستي ميتونم بپرسم شغل پدر شما چيست؟
- پدر من معلم هستند. معلم ادبيات.
- پس بگيد چرا به داستان من علاقمند شدند. پس ايشون هم اهل ادبيات هستند.
من و آفاق گرم صحبت بوديم كه پدر و مادر آفاق وارد اتاق شدند. از جايم بلند شدم و به آنها سلام كردم. مادر آفاق زني بود شبيه به همه مادران، صورتي مهربان داشت و البته از پدر آفاق بسيار جوانتر بود. پدر آفاق هم مردي بود كه گرد پيري بر چهرهاش ظاهر شده بود. پس از سلام و احوالپرسي پدر و مادر آفاق هم به جمع ما پيوستند و ما غرق صحبت شديم. زودتر از آنچه كه تصورش را ميكردم با آنها احساس راحتي كردم.
شايد دليل اين امر رفتار محبتآميز پدر و مادر آفاق بود. با آنكه آنها خانواده به نسبت مرفهي بودند اما در برخوردشان هيچ نشاني از غرور و تكبر نميتوانستي پيدا كني. آنها آنقدر گرم و صميمي بودند كه آن شب من احساس كردم در خانه كساني هستم كه سالها آنها را ميشناسم. پدر آفاق مرد فوقالعادهاي بود. او به راستي كه عاشق ادبيات بود. با چنان شور و حرارتي شعر ميخواند كه هر كسي را شيفته خود ميكرد. تا پيش از ملاقات پدر آفاق همه علاقه من به ادبيات به نوشتن و خواندن داستان ختم ميشد اما پس از ملاقات پدر آفاق و صحبتها و شعرهايي كه او ميخواند به شعر و شعرا نيز علاقمند شدم.
بله آن شب، بسيار خوب و دلنشين تمام شد و همان شب در حقيقت اولين حلقه ارتباط من با خانواده شكوهي بود. پس از آن شب من و آفاق بيشتر به هم نزديك شديم. در دانشگاه لحظات بيشتري را با يكديگر سپري ميكرديم و من براي آفاق هر روز داستاني مينوشتم. داستانهايي كه براي آفاق مينوشتم در حقيقت هم براي خودم يك تمرين بود و هم براي آفاق يك اتفاق خوشايند. به خوبي احساس رضايت را در چشمان آفاق ميديدم و همين به من آرامش ميداد. تا پيش از آشنايي با آفاق هيچگاه تصور نميكردم دختري بتواند اين چنين مرا شيفته خويش كند. اما آفاق با قلب من چنين كرد. مدتي از آشنايي من و آفاق گذشت و من هر روز بيشتر از گذشته به او وابسته و دلبسته ميشدم. البته اين را هم بگويم كه هر چه رابطه من و آفاق نزديكتر و بهتر ميشد، ارتباط من با خانواده آفاق به ويژه پدرش دورتر ميشد. پدر آفاق اگرچه در ابتدا رابطهاي بسيار مطلوب و خوب با من داشت اما او معتقد بود كه دخترش بايد با كسي ازدواج كند كه او را از لحاظ مالي تأمين كند و زندگي خوبي برايش تأمين كند. پدر آفاق به خوبي دريافته بود كه ارتباط من و آفاق سرانجام به ازدواج منجر خواهد شد و از آنجا كه ميدانست هدف من نويسنده شدن است به همين خاطر كم كم ديگر روابطش مانند روزهاي ابتدايي با من گرم و صميمي نبود و تلاش ميكرد تا كاري كند كه من از دخترش آفاق دور شوم.
روزها گذشت و زمستان به پايان رسيد، پس از آن بهار آمد و سپس تابستان، در پاييز بود كه من تصميم گرفتم از آفاق خواستگاري كنم. اول پيشنهادم را با خودش مطرح كردم و همانطور كه پيشبيني ميكردم آفاق به خواستگاري من جواب مثبت داد. اما مهمترين بخش قضيه رضايت خانواده آفاق بود و در عين حال هم من نميتوانستم به خانوادهام بگويم با آفاق دوست هستم. زيرا خانواده من خانواده سنتي بود و تقريباً در همه خانوادهها اينگونه ارتباطات در آن زمان پذيرفتني و قابل پذيرش نبود و شايد اگر من هم دانشگاه نرفته بودم يك ازدواج سنتي را تجربه ميكردم. براي آنكه خانوادهام با ازدواج ما مخالفت نكنند به دروغ به مادرم گفتم كه در دانشگاه دختري را ديدهام و از او خوشم آمده است و آدرسش را پيدا كردهام و ميخواهم كه برايم او را خواستگاري كنيد. البته بگذريم كه دروغ من در همان جلسه اول خواستگاري فاش شد و پدر آفاق همه چيز را به خانواده من گفت. پس از اولين جلسه خواستگاري همه چيز به هم خورد. هم خانواده من مخالف بودند و هم خانواده آفاق، اما ما تصميم خود را گرفته بوديم. آنقدر سماجت كرديم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه ما با يكديگر ازدواج كنيم. البته آفاق از همه امكانات و موقعيتي كه پدرش ميتوانست براي او فراهم كند گذشت تا همسر من شود. پس از سه سال ما صاحب فرزندي شديم كه نامش را آيسان گذاشتيم و اكنون 21 سال است كه با يكديگر در كنار هم هستيم. امشب هم كه شاهد بوديد كه چگونه با يكديگر دعوا كرديم. همه اينها را نوشتم تا بدانيد كه چه احساسي دارم. بدانيد كه چرا امشب تصميم گرفتم كه اين كار را انجام دهم. آفاق همه زندگي من است. با او همه چيز را فهميدم. با او عاشق شدم و با او معناي محبت را فهميدم اما هيچ وقت نتوانستم او را به آنچه كه آرزويش را داشت برسانم. من با آفاق خوشبخت بودم و هستم اما او هيچ وقت طعم خوشبختي را نچشيد و امشب ميخواهم به خاطر همسرم و دخترم مهمترين تصميم زندگيام را بگيرم. شايد من تنها نويسندهاي هستم كه با خوانندگان نوشتههايم حرف ميزنم اما ميخواهم وقتي كتاب مرا ميخوانيد بدانيد كه چرا چنين تصميمي گرفتم و چقدر برايم سخت است كه چنين كاري را انجام دهم. اما چارهاي نيست. انسانهاي بزرگ در لحظات سرنوشتساز تصميمهاي بزرگ ميگيرند و شايد با اينكار من، همسرم و دخترم آينده و زندگي خوبي داشته باشند.
من ميخواهم داستاني جنايي و پليسي بنويسم كه در آن مردي 13 نفر را به قتل ميرساند و در پايان خودش را به قتل ميرساند و شخصيت اول اين داستان خودم خواهم بود. بله درست است. من ميخواهم واقعيترين داستان زندگيام را بنويسم. ميخواهم قاتل باشم تا بهتر بتوانم بنويسم. ميخواهم از دست پليس بگريزم تا داستان به واقع پليسي شود و همه اين كارها را ميكنم تا متفاوتترين داستان طول زندگيام را بنويسم. داستاني كه كتاب آن بدون شك پرفروشترين كتاب سال خواهد شد. آن وقت است كه همسرم ميتواند طعم شيرين خوشبختي را احساس كند. اگرچه كه آن زمان من نيستم. اينها كه نوشتم مقدمه كتاب قتل در حضور ديگران است و من آرش بهرامي از امشب داستان خود را آغاز ميكنم و جزئيات هر قتل را و اتفاقات را براي تو خواننده اين كتاب مينويسم. ميدانم كه ميتواني احساس كني كه چرا چنين تصميمي گرفتم. پس با من همراه شو در داستان قتل در حضور ديگران. تو خواننده آن هستي و هيچگاه سعي نكن كه جلوي اتفاقات آن را بگيري كه اكنون كه تو در حال خواندن آن هستي بدون شك من ديگر مردهام.
سرم به شدت درد ميكند. تمام شب به داستاني كه قرار است بنويسم فكر ميكردم و اكنون تصميم دارم جديتر از هميشه شروع به نوشتن بزرگترين اثر زندگيام كنم. شايد اگر ديشب با آفاق دعوا نميكردم و آفاق آن حرفها را به من نميزد هيچگاه چنين تصميمي نميگرفتم. حرفهاي آفاق تمام وجود مرا به هم ريخت و حالا ميخواهم حداقل خودم را به خودم ثابت كنم. اصلاً بگذاريد ماجرا را از ديشب برايتان تعريف كنم.
در اتاق كارم پشت ميز تحرير نشسته بودم و در حال بازنويسي آخرين كتابم با نام توبههاي باد بودم. صداي زنگ آپارتمان مرا از ميان كاغذها و دست نوشتهها بيرون آورد. صدا زدم:
- دخترم آيسان، زنگ ميزنند خانمي. برو در رو باز كن.
- بابا من دستم بنده، اگه ميشه خودتون در را باز كنيد.
از پشت ميز تحرير بلند شدم و به سمت در ورودي رفتم و آيفون را جواب دادم. همسرم آفاق بود كه براي خريد بيرون رفته بود. چند دقيقه طول كشيد تا آفاق وارد خانه شود. آخر آپارتمان ما در طبقه سوم يك مجتمع مسكوني است و چند روزي است كه آسانسور ساختمان خراب است.
آفاق با چند پلاستيك كه درونش ميوه و مواد غذايي بود وارد آپارتمان شد. چهره آفاق چون هميشه گرفته و عصبي بود. اين عادت آفاق بود كه هر وقت از خريد برميگشت عصباني و ناراحت بود. به طرفش رفتم و پلاستيكها را از دستش گرفتم و به داخل آشپزخانه بردم و آنها را بر روي ميز ناهار خوري داخل آشپزخانه گذاشتم. آفاق هم وارد آشپزخانه شد و با عصبانيت يكي از صندليهاي ميز غذاخوري را از زير ميز بيرون كشيد و بر روي آن نشست. آفاق اين بار عصبانيتر از هميشه بود.
- باز چي شده آفاق؟ باز تو رفتي خريد و عصباني برگشتي؟ عزيزم من كه به تو گفتم كه اصلاً لازم نيست خريد كني، خودم ميروم بيرون و خريد ميكنم. خوب چرا هيچي نميگي؟ آفاق به من نگاه كن.
آفاق سرش را بالا كرد و به صورت من خيره شد و با عصبانيت شروع به صحبت كرد:
- آرش به خدا من از اين وضعيت خسته شدم. اين همه سال تو و اين شغل كوفتيت رو تحمل كردم. بابا به خدا خسته شدم.
- شغل من چه ربطي به عصبانيت تو داره. باز تو از جاي ديگه عصباني شدي گير دادي به شغل من.
- خوب ربط داره كه ميگم. ميدوني چرا وقتي ميرم خريد عصباني ميشم؟
- نه، نميدونم.
- همين ديگه، چون فكر ميكني وقتي ميرم خريد به جاي پول به فروشنده چند تا از كتابهاي پرفروش جنابعالي رو ميدم و فروشنده با رضايت كتابهاي پر از معناي جنابعالي رو ميگيره و تازه يه پولي هم به من ميده.
- آهان، پس بازم بحث شيرين پوله.
- آره عزيزم چي فكر كردي. زندگي خرج داره و با شغل كوفتي تو هيچ غلطي نميشه كرد.
- پس تو اين سالها چهجوري به قول خودت با اين شغل كوفتي زندگي كرديم.
- تند نرو آرش خان. اولاً تو اين بيست و چند سالي كه با تو زندگي كردم اصلاً اسمش زندگي نبود. بعدشم مثل اينكه فراموش كردي كه تا وقتي پدرم زنده بود دائم به ما كمك ميكرد و وقتي هم بيچاره مرد، ارثي كه به من رسيده بود رو گذاشتيم بانك و با سودش زندگي ميكنيم. واقعاً تو فكر كردي زندگي ما از شغل شريف نويسندگي جنابعالي ميگذره. اصلاً تا به حال كدوم كتاب تو پرفروش بوده كه از بابتش پولي گير ما بياد.
- آفاق من كار ديگه بلد نيستم. خوب ميگي چيكار كنم؟
- من چه ميدونم ناسلامتي تو مرد خونه هستي. من فقط اين رو ميدونم كه ديگه خسته شدم. ببين آرش به جان آيسان دارم ميگم به خدا اگه يه فكر اساسي براي زندگيمون نكني من ديگه به اين زندگي ادامه نميدم. همين الان تو راه پله آقاي خسروي رو ديدم. باز هم ميگفت كه بايد آخر ماه خونه رو تخليه كنيم. بيچاره حق داره. كلي بايد بياد و بره تا اجاره ماهيانه رو بگيره.
- خوب چيكار كنم. برم دزدي؟
- كاش عرضه اين كار رو هم داشتي. ما كه از نويسندگي جنابعالي خيري نديديم. كاش دزد بودي حداقل وضع زندگيمون بهتر از اين بود.
- آفاق خانم يادت نرفته كه به خاطر همين شغل كوفتي با من ازدواج كردي.
- اون موقع من مغز خر خورده بودم. چه ميدونستم با عشق و عاشقي و احساس نميشه زندگي كرد. بيچاره آقاجونم چقدر گفت: دختر اين پسره علاف براي تو شوهر نميشه. اما من ابله گفتم نه آقاجون اين آرش يه روز يه نويسنده بزرگ ميشه و باعث افتخار همه ما ميشه. اما افسوس كه تو نه مرد خوبي بودي، نه نويسنده خوبي.
- چيه، نكنه پشيموني؟
- پشيمون؟ چه پشيمون باشم چه نباشم زندگي لعنتي ما همين وضعيت رو داره. ولي اين بار تصميم خودم رو گرفتم. ميخوام تا آخر خط برم.
- پس تكليف آيسان دخترمون چي ميشه؟
- اِ تو مگه به فكر اونم هستي؟
- تو فكر ميكني من كي هستم. حتماً فكر ميكني من يه هيولا هستم. بابا من تو رو دوست دارم. من همه زندگيم آيسان دخترمونه. من بدون شما دو نفر هيچي نيستم.
- بيخود شعار نده، تو حرف شايد آدم خوبي باشي، اما تو عمل چي. همش سرت رو كردي تو اون كاغذاي لعنتي. تا حالا يه بار مدرسه دخترت رفتي. اصلاً ميدوني همين دخترت كه به قول خودت همه زندگيت امسال كنكور داره. ميدوني چند ساله كه سه نفري جايي نرفتيم. ميدوني؟ نه تو هيچي نميدوني. چون دنياي تو شده داستانهاي مزخرفي كه مينويسي كه به هيچ دردي هم نميخوره.
آفاق بعد از اين حرفها شروع كرد به گريه كردن. تو همون حالي كه آفاق در حال گريه بود نگاهم به در آشپزخانه افتاد كه دخترم آيسان آنجا ايستاده بود. نميدانم از چه زماني آنجا بود و آيا همه حرفهاي ما را شنيده بود. اما از نگاه معصومانه او پيدا بود كه چقدر دلش براي مادرش ميسوزد. از جايم بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم. وقتي از كنار دخترم گذشتم آرام در گوش او گفتم: دخترم مادرت حالش خوب نيست. برو كنارش و كمي مامان را آرام كن. در حالي كه به سمت اتاق كارم ميرفتم با نگاهم دخترم را تعقيب كردم كه رفت و كنار مادرش نشست و او را در آغوش گرفت و هر دو شروع به گريه كردند.
ديدن گريه آن دو بسيار مرا منقلب كرد. احساس ميكردم خيانت بزرگي به آن دو كردهام. احساس ميكردم كه نه همسر خوبي بودهام و نه پدر مهرباني. شايد حق با آفاق بود. روياي نويسنده بزرگي شدن آرزوي همه عمر من بود و شايد خودخواهي من براي نويسنده بزرگي شدن زندگي آن دو را تباه كرده بود. آفاق حق داشت كه از اين وضعيت ناراحت باشد. او در يك خانواده طبقه متوسط رو به بالا بزرگ شده بود و در آن خانواده هيچگاه هيچ كمبودي را احساس نكرده بود. اما در طول 21 سال زندگي مشترك من و او، من هيچگاه نتوانستم حتي بخش كوچكي از خواستههاي او را عملي كنم. شايد اگر كتابها من فروش خوبي داشت، زندگي ما با امروز كاملاً تفاوت داشت. اما چه كنم كه هيچ وقت كتابهاي من مورد استقبال هيچكس قرار نگرفت و درآمد حاصل از نويسندگي من فقط در حد گذران زندگي آن هم به شكل معمولي بود.
البته زندگي مشترك من و آفاق هميشه اينقدر تلخ و آزار دهنده نبود. اوايل زندگي خوبي داشتيم. يعني از همان روز اول آشنايي من با او روزهاي خوبي داشتم. درست به خاطر دارم تقريباً 24 سال پيش بود كه من براي اولين بار آفاق را ديدم. در آن سالها من و آفاق هر دو دانشجوي رشته ادبيات بوديم و هر دو در يك دانشكده درس ميخوانديم. البته تا قبل از آن روز سرد زمستاني من آفاق را نميشناختم. آن روز هوا بسيار سرد بود و همه جا از برفي كه چند روز پيش باريده بود سفيد شده بود. من بر روي نيمكتي كه در محوطه دانشكده بود نشسته بودم و مثل هميشه در حال نوشتن بودم. آخر ميدانيد من در آن روزها براي اينكه بتوانم هزينههاي تحصيلم را تأمين كنم مجبور بودم كار كنم و البته كار كردن من هم نوشتن بود. من براي هم دانشگاهي خودم پروژه و داستان مينوشتم و آنها بابت آن به من حقالتحرير ميدادند. با آنكه پول چنداني از اين راه به دست نميآمد اما با اين حال هم به من كمك ميكرد تا ادامه تحصيل بدهم و هم اينكار را دوست داشتم. بله آن روز هم داشتم براي يكي از بچهها پروژه مينوشتم كه صداي خش خش برفها توجه مرا به خود جلب كرد. صداي خش خش برفها حاصل از راه رفتن يك نفر بود كه به من نزديك ميشد. چند ثانيه بعد دو چكمه روبهروي من ايستاده بود. سرم را بالا كردم و دختري را ديدم كه پالتوي قهوهاي به تن داشت و صورتش در امتداد نور خورشيد چندان مشخص نبود. از جايم بلند شدم و بياختيار سلام كردم.
- سلام، ببخشيد. مثل اينكه مزاحم نوشتن شما شدم. شما آقاي بهرامي هستيد؟
- بله خودم هستم بفرمائيد.
- من شكوهي هستم. آفاق اين جمله را گفت و دستانش را به طرف من دراز كرد تا با من دست بدهد اما نميدانم چرا با او دست ندادم. البته تربيت مذهبي من، به من آموخته بود كه نبايد با نامحرم دست بدهم و شايد همين علت مرا از دست دادن با او بر حذر داشت. دست آفاق در هوا معلق بود و انتظار دست مرا ميكشيد. براي آنكه دست ندادن مرا توهين به خود تلقي نكند سريع گفتم بفرماييد بنشينيد، خسته ميشويد. آفاق دستانش را پايين آورد و كنار من نشست.
- آقاي بهرامي من شنيدم شما داستانهاي خوبي مينويسيد و البته به ديگران هم كمك ميكنيد.
- نه، دوستان به من محبت دارند. ولي هر كاري از دستم بر بياد براي همكلاسيهاي خودم انجام ميدهم.
- آقاي بهرامي من اين ترم با آقاي رجبي كلاس دارم و حتماً شما هم ايشان را ميشناسيد و ميدانيد كه ايشان چه استاد سختگيري هستند. آقاي رجبي از ما خواسته است كه يك داستان چند صفحهاي با موضوع آزاد بنويسيم. اما من حوصله اين كار را ندارم. به همين خاطر ميخواهم كه شما اين لطف را در حق من انجام دهيد.
- باشه خانم شكوهي من اين كار را انجام ميدهم. اما حتماً دوستان به شما گفتهاند كه من بابت اين كار حقالزحمه ميگيرم.
- بله، دوستان گفتند و من از اين بابت مشكلي ندارم. فقط اگر بتوانيد تا هفته آينده داستان را آماده كنيد ممنون ميشوم.
بعد از اين صحبتها آفاق از كنار من بلند شد و رفت و من با نگاهم دور شدن او را تماشا ميكردم. ناگهان يك نفر محكم به پشتم زد و گفت:
- اي آرش ناقلا، تو عجب مارمولكي هستي.
برگشتم و ديدم دوستم سعيد است.
- اين چه كاريه سعيد، نميگي ميترسم. بعدشم مارمولك يعني چه؟
- برو خودت رو سياه كن، اين خانم شكوهي با تو چيكار داشت.
- تو اسمش رو از كجا ميدوني.
- اينو نگاه كن. آمار كل دانشجوها دست منه. بعدشم اين خانم اينقدر اخلاق سگي داره كه همه اون رو ميشناسند.
- بيخود حرف الكي نزن. اتفاقاً خيلي هم مؤدب و خوش اخلاق بود.
- پس مباركه ديگه.
سعيد اين را گفت و فرار كرد و من هم تو برفها دنبال او دويدم و كلي برف به هم پرتاب كرديم. آن روز عصر پس از آمدن از دانشگاه نشستم و تصميم گرفتم كه داستاني را كه به آفاق قول داده بودم را بنويسم. با اينكه او داستان را براي هفته آينده ميخواست اما همان شب داستان را تمام كردم. نام داستان خيابان عشق ممنوع بود و داستان شاگرد يك عتيقه فروش بود كه يك روز براي خريد وسايل به خانه يك مرد ثروتمند ميرود و با ديدن دختر او شيفته او ميشود. او به خواستگاري دختر ميرود اما پدر او با ازدواج او و دخترش مخالفت ميكند و چند ماه بعد دختر با يك نفر ديگر ازدواج ميكند. در شب عروسي، پسر كه در عشقش ناكام مانده است خود را در جلوي عروس و داماد ميكشد. من در آن دوران اصولاً علاقهاي به نوشتن داستانهاي عاشقي و رمانتيك نداشتم و بيشتر داستانهاي تخيلي مينوشتم اما نميدانم چرا سوژه آن داستان به ذهنم رسيد و داستان خيابان عشق ممنوع را نوشتم. فرداي آن روز داستان را به دانشگاه بردم و به آفاق تحويل دادم. باورش نميشد كه در مدت يك روز من يك داستان چند صفحهاي را نوشته باشم و از اين بابت كلي از من تشكر كرد. چند روز بعد آفاق مرا در محوطه دانشگاه ديد و گفت كه پدرش داستان مرا خوانده است و مايل است مرا از نزديك ببيند. به همين خاطر مرا براي شام به خانهشان دعوت كرد.