تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
 

 

          آنجلينا جولي: جنجالي و خيرخواه

 

سرگذشت يك ستاره

 

 

 

 

آنجلينا جولي 4 ژوئن سال 1975 در شهر لس آنجلس به دنيا آمد. پدر و مادرش نام آنجلينا را كه به معناي فرشته كوچك زيبا است، براي او انتخاب كردند. پدر آنجلينا يكي از ستارگان مؤلف تاريخ سينماي آمريكا محسوب مي‌شود. زماني كه آنجلينا 2 ساله بود پدرش جان به عنوان بهترين بازيگر توانست جايزه اسكار را به دست آورد.

روزهاي خوش آنجليناي كوچك زياد دوان نداشت. زيرا پدر و مادرش پس از مشاجراتي طولاني زماني كه او فقط 5 سال داشت، از يكديگر جدا شدند. مادرش مارشلين پركراند يك بازيگر و مدل بود و نگهدراي فرزندان را بر عهده گرفت. به اين ترتيب آنجلينا و برادرش جيمز براي زندگي با مادر همراه شدند. مارشلين براي فراموشي روزهاي تلخ به همراه فرزندانش به نيويورك نقل مكان كرد.

 

 

 

 

زندگي تازه در نيويورك براي آنجلينا همراه با شادي و شور بسيار بود. ديگر از دعواهاي پدر و مادر خبري نبود و او در محيطي آرام روزهاي خوش كودكي را سپري مي‌كرد. آنجلينا با دختر بچه‌هاي ديگر فرق داشت. او عاشق مارها و مارمولك‌ها بود و علاقه خاصي به جمع‌آوري اين موجودات داشت. اتاق آنجلينا هميشه پر از جانوران عجيب و غريب و حشرات مختلف بود و تلاش مادر براي تغيير اين عادت بي‌فايده بود. آنجلينا در كودكي دختر شيرين زباني بود. زماني كه مادرش به محل كار مي‌رفت او به خانه همسايه‌ها مي‌رفت و براي آن‌ها شروع به صحبت مي‌كرد،‌ آنجلينا از هر چيزي و هر جايي حرف مي‌زد و همه را شيفته شيرين زباني خود مي‌كرد به طوري كه مادرش پس از مراجعه از محل كار بايد در خانه همسايه‌ها به دنبال او مي‌گشت و علي‌رغم ميل آنجلينا او را به خانه مي‌آورد. مارشلين با توجه به شغلش فرزندانش را به محل كار خود مي‌برد و آن‌ها در آن‌جا با ضبط برنامه‌هاي تلويزيوني آشنا مي‌شدند. حضور آنجلينا باعث شد كارگردانان و تهيه كنندگان مختلفي به مارشلين پيشنهاد دهند تا او در فيلم آن‌ها حضور يابد. بالاخره مادر آنجلينا زماني كه او 7 ساله بود، موافقت كرد تا او در فيلم به دوردست نگاه كن بازي كند. فيلم در مورد معتادان و قمار بازان بود و آنجلينا در فيلم نقش كودك يكي از اين افراد را به عهده داشت.

وقتي آنجلينا 11 ساله بود، مادرش تصميم گرفت بار ديگر به لس آنجلس باز گردد زيرا در آن‌جا فرصت‌هاي بيشتري پيدا مي‌شد. مارشلين مجبور بود در شغل‌هاي مختلفي حضور يابد تا بتواند از عهده مخارج زندگي برآيد. ترك نيويورك براي آنجلينا بسيار سخت بود چون او از اين شهر خاطرات شيريني در ذهن داشت. او فكر مي‌كرد ريشه‌هايش در نيويورك است و ترك آن‌جا يعني كنده شدن از ريشه، به گفته خود آنجلينا او پس از ترك نيويورك ديگر آن دخترك شاداب و پرنشاط هميشگي نبود و دائماً در رويا به سر مي‌برد.

 

 

 

آنجلينا پس از حضور در لس آنجلس تصميم گرفت در مؤسسه تئاتر استراسبورگ ثبت نام كند. او به مدت 2 سال در اين مركز به فراگيري تئاتر پرداخت. آنجلينا در آن روزها در وضعيت خوبي به سر نمي‌برد، وضعيت مالي مادرش آن‌چنان خوب نبود و اين براي آنجلينا كه هميشه دوست داشت لباس‌هاي رنگارنگ و زندگي مرفهي داشته باشد، يك اتفاق ناگوار بود. به مارشلين كمتر نقش پيشنهاد مي‌شد و درآمد خانواده به طرز چشمگيري كاهش يافته بود. اوج مشكلات روحي و عاطفي آنجلينا در سن 14 سالگي پديدار گشت. مشكلات مالي خانواده به اوج خود رسيده بود و او از تنهايي مفرط و افسردگي رنج مي‌برد. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا او خودكشي كند. اما پس از انتقال به بيمارستان دوباره به زندگي بازگشت. پس از اين حادثه آنجلينا تصميم گرفت به طور مستقل زندگي كند و در 16 سالگي آپارتماني را در نزديك خانه مادرش اجاره كرد، سپس به كمك پدرش به طور جدي به بازي در تئاتر پرداخت، او در اولين نقش جدي خود در تئاتر يك حكمفرماي آلماني را به نمايش گذاشت. پس از اين اتفاقات او تصميم گرفت كينه‌هاي قديمي را فراموش كند و با پدرش رابطه بهتري برقرار كند. البته اين به معناي ترك كامل مادرش نبود و حتي هم اكنون مارشلين به عنوان مدير برنامه‌هاي آنجلينا فعاليت مي‌كند. آنجلينا مصمم بود فنون بازيگري را به طور حرفه‌اي فرا بگيرد، به همين علت بيشتر وقت خود را با پدرش مي‌گذراند و چه استادي بهتر از جان برنده جايزه اسكار. جان هر آنچه را كه در طول ساليان متمادي فرا گرفته بود به دختر جوان خود آموخت.

آنجلينا پس از بازي در چند نمايش، به عنوان مدل در لس آنجلس، نيويورك و لندن مشغول به كار شد، در ضمن در فيلم‌هاي ويدئويي نيز بازي مي‌كرد. او در سه فيلم آموزشي به همراه برادرش به ايفاي نقش پرداخت. اولين حضور جدي آنجلينا در سينما مربوط به سال 1993 است كه به طور رسمي وارد هاليوود شد. آنجلينا در اين سال در فيلم سايبرگ 2 ظاهر شد. علاوه بر او الياس كوئيس و جك پالانس نيز در فيلم حضور داشتند. اين فيلم براي آنجلينا يك شروع بود، او 2 سال انتظار كشيد تا براي دومين بار در يك فيلم هاليوودي به ايفاي نقش بپردازد. آنجلينا براي بازي در فيلم هاكر دعوت شد. بازي جولي در اين فيلم از چند نظر قابل اهميت است. اول اين‌كه هاكر به مراتب از سايبرگ قوي‌تر و موفق‌تر بود و مقدمه‌اي براي رسيدن به شهرت براي آنجلينا به شمار مي‌رفت و دوم اين‌كه جولي در اين فيلم با همسر اولش جان لي ميلر آشنا شد. او پس از آشنايي احساس كرد كه گمشده زندگي‌اش را پيدا كرده است و اين دقيقاً همان احساسي بود كه ميلر نسبت به جولي داشت. پس از مدتي اين دو با يكديگر ازدواج كردند. پس از هاكر جولي پيشنهادات بسياري براي بازي در فيلم‌هاي مختلف دريافت كرد تا اين‌كه در سال 96 در سه فيلم حضور يافت كه مهم‌ترين آن روباه آتش بود كه در آن نقش دختر نوجواني را بر عهده داشت كه معلمش به خاطر سختگيري و آزار و اذيت توسط دانش‌آموزان كشته مي‌شود. حضور در فيلم‌هاي متعدد شهرت جولي را افزايش داد و او اين محبوبيت را از بروز احساسات ذاتي خود به دست آورد. يكي ديگر از دلايل موفقيت جولي در ابتدا دهه 90 را بايد درس گرفتن از تجربيات تلخ گذشته دانست. او در روزهاي جواني به مواد مخدر اعتياد داشت و با استفاده از اين تجربيات در چند فيلم با مضمون اعتياد خوش درخشيد. زيرا سياهي و تلخي اعتياد را با تمام وجود احساس كرده بود. علي‌رغم تمام موفقيت‌هاي حرفه‌اي آنجلينا در زندگي شخصي همچنان يك فرد ناموفق بود. پس از مدتي با ميلر دچار اختلاف شد و سپس از او جدا شد. اين جدايي يكي از ناكامي‌هاي بزرگ وي در زندگي شخصي محسوب مي‌شود.

 

 

 

جولي در سال 99 در فيلم جمع كننده استخوان در كنار دنزل واشينگتن قرار گرفت. سپس در سال 2000 در فيلم سرقت در 60 ثانيه در كنار نيكلاس كيج نشان داد كه مي‌تواند در فيلم‌هاي پرتحرك نيز بدرخشد. سال 2001 براي آنجلينا از اهميتي خاص برخوردار بود چون در اين سال توانست در كنار پدرش در فيلم مهاجم مقبره كه از روي يك بازي ويدئويي ساخته شده بود، به بازي بپردازد. ايفاي نقش در اين فيلم نيازمند آمادگي جسمي و ذهني خاصي  بود، به همين دليل جولي مدت زيادي را صرف آموزش مهارت‌هاي مختلف رزمي كرد تا بتواند در تمامي صحنه‌ها خودش به ايفاي نقش بپردازد. علي‌رغم تأكيد گروه سازنده فيلم براي استفاده از بدل در صحنه‌هاي خطرناك، آنجلينا اعتقاد داشت به تنهايي مي‌تواند در اين موقعيت‌هاي خطرناك هنرنمايي كند و در پايان نيز اين ادعا را به اثبات رساند. مهاجم مقبره اين فرصت را براي جولي مهيا كرد كه چند ماهي را در كنار پدر سپري كند و رابطه نه چندان خوب گذشته را بهبود بخشد.

آنجلينا جولي پس از ازدواج ناموفق اول با بيلي باب تورنتون بازيگر سرشناس هاليوود آشنا شد. تجربه نشان داده است كه ازدواج بازيگران هاليوود با يكديگر محكوم به شكست است اما دوران ابتدايي ازدواج اين دو همه را اميدوار كرد كه اين زوج هنرمند مي‌توانند به عنوان الگوي يك خانواده موفق هاليوود مطرح شوند. زندگي اين دو به خوبي پيش مي‌رفت تا اين‌كه آنجلينا مطلع گرديد كه تورنتون با يكي از بازيگران زن هاليوود ارتباط عاشقانه‌اي دارد. پس بلافاصله تصميم به جدايي گرفت. زيرا به گفته خودش رفتار تورنتون كاخ آرزوهاي او را ويران كرد. جدايي اين زوج سرشناس تعجب برانگيز بود چون هيچ‌كس باور نداشت كه اين زوج رويايي از هم جدا شوند.

 

 

 

 

آنجلينا در ادامه موفقيت‌هاي حرفه‌اي، قرارداد 12 ميليون دلاري بازي در قسمت دوم مهاجم مقبره را امضاء كرد كه در زمره بالاترين دستمزدها در ميان بازيگران زن هاليوود به شمار مي‌آيد. سال 2004 سال پرمشغله‌اي براي جولي بود. در اين سال از او 5 فيلم به نمايش درآمد كه از ميان آن‌ها سه فيلم اسكندر، داستان كوسه و كاپيتان اسكاي و دنياي فردا از سايرين متمايزند. در داستان كوسه انيميشن موفق كمپاني دريم وركز او در كنار بازيگران بزرگي چون ويل اسميت و رابرت دونيرو به جاي شخصيت‌هاي دوست داشتني اين انيميشن صحبت كرد. آنجلينا در فيلم اسكندر به كارگرداني اليور استون در نقش مادر اسكندر به ايفاي نقش پرداخت.

سال 2005، سال مهمي در زندگي آنجلينا جولي به حساب مي‌آيد. در اين سال آنجلينا در فيلم خانم و آقاي اسميت به بازي پرداخت. حضور او در كنار براد پيت در اين فيلم شايعات فراواني را به وجود آورد. در حين ساختن فيلم بود كه براد پيت و جنيفر آنيستون همسرش بعد از سال‌ها زندگي مشترك از يكديگر جدا شدند و همين موضوع باعث شد كه شايعاتي پيرامون علاقمندي براد پيت و آنجلينا جولي به يكديگر به وجود آيد. تا مدت‌ها آنجلينا جولي و براد پيت هر گونه علاقمندي را به يكديگر تكذيب مي‌كردند تا اين‌كه در اواخر سال 2005 اين دو بالاخره با يكديگر ازدواج كردند. ازدواج با براد پيت سومين ازدواج آنجلينا به حساب مي‌آيد و بايد ديد كه آيا سرانجام اين ازدواج هم مانند ازدواج‌هاي قبلي او است يا خير.

در مورد زندگي آنجلينا جولي يك نكته ديگر نيز حائز اهميت است. آنجلينا جولي يكي از افراد سرشناس در زمينه فعاليت‌هاي خيرخواهانه است. او از چند سال قبل بخش مهمي از زندگي خود را وقف انسان‌هاي نيازمند كرده است. او سفير يونيسف و سازمان ملل است و در طول چند سال گذشته بارها به كشورهاي فقير آفريقايي و آسيايي سفر كرده است و تلاش‌هاي بسياري را در جهت كمك به كودكان يتيم و انسان‌هاي نيازمند كرده است. آنجلينا دو فرزند خوانده دارد كه اين دو كودكاني هستند كه پدر و مادر خود را از دست داده‌اند و آنجلينا سرپرستي ‌آن‌ها را به عهده گرفته است.

آنجلينا جولي معتقد است هيچ لذتي در دنيا بالاتر از كمك به انسان‌هاي نيازمند نيست و با خود عهد كرده است كه هميشه در خدمت انسان‌هاي نيازمند باشد. آنجلينا جولي اگرچه هنرمند جنجالي است و زندگي پرهياهويي دارد اما از نظر ديدگاه‌هاي انسان دوستانه و فعاليت‌هاي خيرخواهانه يكي از افراد مهم به شمار مي‌رود كه همين موضوع از او يك چهره خاص ساخته است كه همه را شيفته خود كرده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

 

           خنده‌دارترين اتفاق زندگي من

 

منبع: نشريه People

ترجمه: مهدی حاجی بیگی

 

 

نيكول كيدمن: باج خواه گيج

 

 

 

 

خنده‌دارترين اتفاق زندگي من مربوط به زماني است كه با تام كروز به عنوان زن و شوهر زندگي مي‌كرديم. يك روز من و تام تصميم گرفتيم براي صرف شام به رستوران برويم. تام پيشنهاد كرد كه قيافه خودمان را كمي تغيير دهيم و به يكي از رستوران‌هاي مك دونالد برويم. قيافه‌مان را كمي تغيير داريم تا كسي مزاحم ما نشود زيرا فقط كافي بود توسط هواداران شناخته شويم آن وقت بود كه معلوم نبود چه زماني به خانه باز مي‌گرديم. ما به رستوران مك دونالد رفتيم و ساندويچ سفارش داديم و مشغول خوردن شديم. خوشبختانه همه چيز خوب پيش مي‌رفت و كسي ما را نشناخته بود. تا اين‌كه مرد جواني به ما نزديك شد و به سرعت يك عكس از من و تام گرفت و به كنار من آمد وگفت: خانم كيدمن من شما را شناختم و از شما و اين آقا عكس گرفتم. حاضريد چقدر بدهيد تا عكس شما و اين مرد را به شوهرتان آقاي تام كروز ندهم. در اين لحظه تام عينك خود را برداشت و مرد جوان كه تازه تام را شناخته بود، بلافاصله پا به فرار گذاشت. من و تام آن شب به آن مرد حسابي خنديديم چون واقعاً او باج‌گير بدشانس و حواس‌پرتي بود.

 

 

آنتونيو باندراس: پيرزن و روز استراحت

 

 

 

 

 

هنگامي كه مشغول بازي در فيلم روزي،‌ روزگاري در مكزيك بودم اتفاق جالب و خنده‌داري برايم رخ داد. اواسط فيلمبرداري بود و بازي در فيلم مرا حسابي خسته كرده بود. از كارگردان درخواست كردم كه به من يك روز استراحت بدهد تا كمي استراحت كنم او نيز با درخواست من موافقت كرد. از محل فيلمبرداري خارج شدم و تصميم گرفتم كمي قدم بزنم. در راه با پيرزني برخورد كردم كه خريد كرده بود و به سختي خريدهايش را حمل مي‌كرد. جلو رفتم و خريدهايش را از دستش گرفتم و به او كمك كردم تا آن‌ها را به درب منزلش ببرد. وقتي به درب منزل پيرزن رسيديم از او خداحافظي كردم اما او از من خواست كه به داخل خانه بروم. ابتدا فكر كردم براي تشكر قصد دارد مرا به صرف يك قهوه ميهمان كند. اما زماني كه به داخل خانه رفتيم او از من خواست كه خانه‌اش را تميز كنم و در ازاي آن به من دو دلار دهد. به او گفتم كه من آنتونيو باندراس هستم و بازيگر سينما هستم. اما او نه اهل فيلم ديدن بود ونه مرا مي شناخت. اصرار داشت كه من كارهاي منزل او را انجام دهم. هر چه اصرار كردم هيچ فايده‌اي نداشت و مجبور شدم كه تا بعد از ظهر آن روز در خانه آن پيرزن كار كنم و در انتهاي روز او دو دلار به من داد. زماني كه از خانه او خارج شدم بي اختيار خنده‌ام گرفت بود زيرا دستمزد روزانه من براي بازي در آن فيلم روزانه 1000 دلار بود و من آن روز نه تنها استراحت نكرده بودم،‌ بلكه حسابي خسته شده بودم و تنها دو دلار به دست آورده بودم . البته آن دو دلاري را يادگاري نگه داشته‌ام و هر وقت به آن نگاه مي‌كنم بي‌اختيار خنده‌ام مي‌گيرد.

 

 

براد پيت: كتك زدن صاحب رستوران

 

 

 

زماني كه جوان بودم و تازه به لس آنجلس آمده بودم اوضاع مالي چندان مناسبي نداشتم. در آن زمان من كارهاي مختلفي انجام مي‌دادم. يكي از آن كارها رفتن در لباس يك خروس و ايستادن جلوي يك رستوران و تبليغ كردن براي آن رستوران بود. روز اولي كه براي كار به آن رستوران رفتم، قرار شد تا چند روز به صورت آزمايشي كار كنم تا در صورت رضايت، فعاليتم را ادامه دهم. يكي از كاركنان رستوران لباس خروس را به من داد و از من خواست تا در جلوي رستوران مشغول به تبليغ شوم. من مجبور بودم كه دائم از خودم ادا و شكلك درآورم تا توجه مردم جلب شود. هنگام ظهر بودو هوا بسيار گرم بود و آن لباس‌ها هم به گرماي هوا مي‌افزود. از گرماي شديد حسابي كلافه شده بودم. از زور خستگي و گرما از كار دست كشيدم و چند دقيقه بر روي زمين نشستم. در همين حين مرد ميان‌سالي به من نزديك شد و گفت: ناسلامتي تو خروس هستي پس چرا نشسته‌اي و هيچ كاري انجام نمي‌دهي. من كه حسابي خسته و كلافه بودم به او گفتم كه به او هيچ ارتباطي ندارد. او نيز در جواب من حرف زشتي زد. نتوانستم خودم را كنترل كنم و با او درگير شدم. پس از چند لحظه كاركنان رستوران متوجه ما شدند و از ادامه درگيري ما جلوگيري كردند. پس از پايان درگيري تازه متوجه شدم كه چه اشتباهي كرده‌ام. آن مرد صاحب رستوران بود و من بدون آن‌كه او را بشناسم با او درگير شده بودم و حسابي او را كتك زده بودم. آن روز من از آن‌جا اخراج شدم اما وقتي به ياد مي‌آورم كه چطور با آن لباس عروسكي خروس با او درگير شدم، خنده‌ام مي‌گيرد. من تنها خروسي هستم كه يك صاحب رستوران را حسابي كتك زده است.

 

 

جنيفر لوپز: مرد مزاحم و ترن هوايي

 

 

 

 

زماني كه هنوز در ابتداي راه بازيگري بودم و چندان شناخته شده نبودم، روزي به ديزني لند (شهر بازي) رفتم. در آن‌جا يك مرد ميانسال براي من ايجاد مزاحمت كرد. آن مرد اصرار داشت كه آن روز را در كنار من بگذراند. هر چقدر تلاش كردم تا به او بفهمانم كه اصلاً تمايلي به بودن با او ندارم اما او زير بار نمي‌رفت. ناچار پذيرفتم. او پيشنهاد كرد كه به سراغ بازي‌هاي توپي برويم. اما من به او پيشنهاد كردم كه به سراغ ترن هوايي برويم. تا اين پيشنهاد را به او كردم ناگهان رنگ چهره‌اش عوض شد. متوجه شدم كه از ترن هوايي مي‌ترسد. فكر خوبي به ذهنم رسيد. اين بهترين فرصت براي خلاص شدن از دست آن مزاحم بود. اصراركردم كه او هم بايد سوار ترن هوايي شود و او علي‌رغم ميل باطني سوار بر ترن هوايي شد. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه حال مرد دگرگون شد و از حال رفت. بلافاصله دستگاه متوقف شد و مرد را به قسمت اورژانس ديزني لند بردند. بعد از اين‌كه مطمئن شدم كه او پس از چند ساعت استراحت حالش خوب مي‌شود از اورژانس ديزني لند خارج شدم و با خيال راحت آن روز را در ديزني لند گذراندم. وقتي چهره آن مزاحم را كه علي‌رغم ترس، سوار بر ترن هوايي شد را به ياد مي‌آورم، ‌بي‌اختيار خنده‌ام مي‌گيرد و اين بهترين راه ادب كردن آن مزاحم بود.

 

 

اورلاندو بلوم: پيتر جكسون مستخدم

 

 

 

ارباب حلقه‌ها اولين فيلم جدي من در مقام بازيگري است. بازي من در اين فيلم بسيار اتفاقي بود. روزي شنيدم كه كارگرداني به نام پيتر جكسون به شهر ما آمده است تا براي ساخت فيلمي به نام ارباب حلقه‌ها بعضي از لوكيشن‌ها را انتخاب كند. افراد بسياري دوست داشتند در اين فيلم بازي كنند و قرار شده بود از همه علاقمندان تست بازيگري گرفته شود. من هم كه شيفته بازيگري بودم، تصميم گرفتم به محل گرفتن تست برويم و شانس خود را امتحان كنم. وقتي به محل گرفتن تست رفتم هيچ‌كس آن‌جا نبود جز يك مرد چاق. تصور كردم كه او مستخدم گروه است. از او خواستم كه براي من يك نوشيدني بياورد و او نيز چنين كرد. بعد از چند دقيقه مرد ديگري وارد شد. از او پرسيدم كه مي‌خواهم با آقاي پيتر جكسن براي بازي در فيلم ارباب حلقه‌ها صحبت كنم. مرد با دست آن مرد چاق را به من نشان داد و گفت آقاي پيتر جكسن ايشان هستند. باور نمي‌كردم كه او كارگردان ارباب حلقه‌ها باشد. با خودم گفتم كه ارولاندو با اين كاري كه كردي، ديگرهيچ شانسي براي بازي در اين فيلم نخواهي داشت. خوشبختانه پيتر جكسن عذرخواهي مرا پذيرفت و از من تست گرفت و خوشبختانه در تست موفق شدم و توانستم در اين فيلم بازي كنم. هنوز با اين‌كه چند سال از آن اتفاق مي‌گذرد هر بار كه پيتر جكسون رامي‌بينم او لبخند مي‌زند و مي‌گويد: آقاي اورلاندو آيا نوشيدني ميل داريد و هر دو زير خنده مي‌زنيم.

 

 

جاني دپ: اعتراف براي يك كودك

 

 

 

عموي من يك كشيش بود. وقتي 12 ساله بودم كودك بسيار شيطان و بازيگوشي بودم. يكي از تفريحات من رفتن به كليساي عمو تام بود. فضاي كليسا و مردمي كه به آن‌جا مي‌آمدند براي من بسيار جالب بود. روزي به كليساي عمو تام رفتم. عمو تام كاري داشت و از من خواست كه در كليسا بمانم تا باز گردد. عمو تام رفت و من در كليسا تنها شدم. يك ساعت از تنها ماندن من در كليسا گذشته بودم كه ديدم يكي از معلمان مدرسه وارد كليسا شد. از ترس به اتاقي رفتم كه مردم به آن‌جا مي‌آمدند و براي پدر روحاني اعتراف مي‌كردند. معلم نيز به آن‌جا آمد و در جاي مخصوص اعتراف نشست و پرسيد كشيش تام شما آن‌جا هستيد. حس شيطنت در وجودم گل كرد و آرام در حالي كه صدايم را تغيير داده بودم گفتم: آري فرزند من كشيش تام هستم. معلم شروع به اعتراف كرد و حرف‌هاي جالبي را به زبان آورد. فرداي آن روز همه آن چيزي كه معلم اعتراف كرده بود را به ديگران گفتم و همين موضوع باعث شد كه از مدرسه اخراج شوم اما اين اتفاق جالب‌ترين و بامزه‌ترين اتفاق زندگي من بود زيرا تا به حال هيچ معلمي در حضور شاگردش، اعتراف نكرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

   مبل های عجیب در نمایشگاهی در فرانسه

 

مبل گل سرخی برای عاشقای طبیعت

 

 

 

 

اینم یه جورشه دیگه

 

 

 

مبل آدمهای شلخته: با این مبل هم لباسهاتون گم نمیشه هم هر

 روز  لباس رواز زیرتون بر می دارید و استفاده میکنید

 

 

 مبل لانه کبوتری:با این مبل میتونید احساس یک کبوتر رو داشته

 باشید که تو لانه زندگی میکنه .اگه دو نفر باشید که تازه میتونید کلی

 لاو بترکونید و بق بقو کنید .مثل دو کبوتر عاشق

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

منبع: نشريه People

ترجمه: مهدی حاجی بیگی

 

     عقايد خرافي و فوتباليست‌ها

 

 

داشتن عقايد خرافي در ميان بعضي از مردم امري رايج و متداول است. اما شايد جالب باشد بدانيد بسياري از فوتباليست‌ها سرشناس فوتبال نيز داراي چنين عقايدي هستند و جالب‌تر آن‌كه از بيان اين عقايد هيچ اباعي ندارند و در موقعيت‌هاي مختلف آن را بيان مي‌كنند. مطلب اين شماره در به در اشاره‌اي است به بعضي از اين عقايد خرافي كه خواندن آن خالي از لطف نيست.

 

 

فرانچسكو توتي: يقه مدل كانتونا

 

 

فرانچسكو توتي، پرنس رم و ستاره تيم ملي ايتاليا پايبندي خاصي روي يك عقيده خرافي خود دارد. توتي قبل از حضور در زمين يقه پيراهنش را به سبك اريك كانتونا،‌ ستاره دهه نود منچستر يونايتد، بالا مي‌آورد. كاپيتان توتي معتقد است اين عمل باعث مي‌شود او نيروي خاصي بگيرد و توانايي‌هايش چندين برابر شود. توتي پي از شروع هر بازي در رختكن تيم، يقه خود را با وسواس خاصي مرتب مي‌كند.

توتي معتقد است ستارگان دنياي فوتبال زندگي پر فراز و نشيبي دارند و او به وسيله بالا دادن يقه خود قبل از هر بازي، تمام مصائب و افكار منفي را از خود دور مي‌كند و با انگيزه بالا در زمين حضور پيدا مي‌كند.

 

 

مايكل اوون: اول راست بعد چپ

 

 

جوان طلايي ليورپول كه در حال حاضر در نيوكاسل حضور دارد و در جام جهاني با آسيب ديدگي از ادامه حضور در جام جهاني محروم شد، زماني كه در ليورپول حضور داشت به پسر باد معروف بود. اين لقب به دليل سرعت بالا به او اطلاق مي‌شد. اما اين خصوصيت زماني بروز پيدا مي‌كرد كه او ابتدا پاي خود را درون زمين چمن ورزشگاه مي‌گذاشت و سپس پاي چپ را داخل مي‌كرد. اين عادت ديرينه مايكل اوون است و هميشه در هنگام ورود به زمين اين كار را انجام مي‌دهد. اوون اعتقاد دارد كه هر چه نيرو در ساق‌هايش براي دويدن وجود دارد در نتيجه اين عمل است! (البته به نظر مي‌رسد مدتي است اين عادت خرافي ديگر براي او فايده‌اي ندارد و او ديگر آن مهاجم گريز پا نيست و شايد بهتر است به دنبال يك عقيده جديد باشد.)

 

 

رونالدينهو: خالكوبي و نوشته‌هاي عجيب و غريب

 

 

بر روي بدن رونالدينهو خالكوبي‌هايي است كه نوشته‌هاي عجيب و غريبي است. زماني كه از رونالدينهو پرسيده شد كه اين خالكوبي‌ها به چه معنا است، او پاسخ داد: اين خالكوبي‌ها به زبان چيني نوشته شده است و در فرهنگ بودا اين نوشته‌ها به نوشته‌هاي قدرت مشهور است. من اين نوشته‌ها را بر روي بدنم خالكوبي كرده‌ام تا از آن قدرت بگيرم. اين نوشته‌ها تا به حال براي من خوش شانسي آورده است.

البته به نظر مي‌رسد اين نوشته‌ها ديگر داراي قدرت جادويي نيستند زيرا رونالدينهو و تيم برزيل در جام جهاني مغلوب فرانسه شد.

 

 

لوكا توني: دستبند شانس

 

 

لوكا توني مهاجم فيورنتينا و تيم ملي ايتاليا هميشه در دستان خود يك دستبند دارد كه به آن دستبند شانس مي‌گويد. لوكا توني اين دستبند را عاملي مي‌داند كه به او كمك مي‌كند تا دروازه حريفان را بگشايد. توني نبود اين دستبند را عامل ناكامي خود در گلزني مي‌داند به طوري كه در مقاطعي از فصل گذشته او دستبند خود را گم كرد و تا چند هفته موفق به گشودن دروازه حريفان نشد. توني قاطعانه مي‌گويد دليل عدم موفقيتش در مقاطعي از فصل گذشته به دليل فقدان اين دستبند بوده است كه خوشبختانه توانست آن را دوباره پيدا كند و در پايان فصل به عنوان آقاي گل سري A دست پيدا كرد.

 

 

ديويد بكهام: مدل مو و شانس

 

 

آقاي حاشيه فوتبال دنيا، هنگام حضور در منچستر آخرين مردي بود كه از رختكن پا به چمن جادويي اولدترافورد مي‌گذاشت. اين كار دليل خاص خود را داشت. بكهام وقت زيادي را درون رختكن صرف آرايش موهاي بلند خود مي‌نمود! بكهام در كتاب خاطرات خود ادعا كرده است كه به توصيه همسرش اين مدل مو را انتخاب كرده بود و همسر بكهام اين مدل مو را عامل موفقيت همسرش مي‌دانسته است. البته تنها مشكل اين مدل مو اين بود كه براي درست كردن آن، بكهام بايد وقت زيادي را صرف مي‌كرد.

خوشبختانه بكهام اين عادت خرافي خود را با رفتن از منچستر و پيوستن به رئال مادريد ترك كرد وگرنه طرفداران رئال مادريد و بازيكنان تيم بايد شاهد تأخيرهاي آقاي حاشيه مي‌شدند.

 

 

آلساندرو نستا: خوردن شكلات شانس

 

 

آلساندرو نستا از يك جهت در ميان فوتباليست‌ها بسيار معروف است و آن علاقه وافر او به خوردن شكلات است. نستا از هر فرصتي براي خوردن شكلات استفاده مي‌كند. نستا اما هميشه قبل از شروع بازي يك شكلات به شكل نعل اسب مي‌خورد. نستا معتقد است كه خوردن اين شكلات كه به شكل نعل اسب است به او انرژي فراواني مي‌دهد. نستا هيچ گاه اين عادت خود را ترك نكرده است و اين عادت و اعتقاد او باعث شده است يك شركت شكلات سازي ايتاليايي با او قراردادي منعقد كند و شكلات‌هايي به شكل نعل اسب كه نام آن شكلات نستا است، توليد كند. البته نستا از اين بابت مبلغ هنگفتي را دريافت كرده است كه همين امر نشان از شانس آور بودن اين شكلات‌ها است.

 

 

ميشائيل بالاك: يك ساعت بيشتر خوابيدن

 

 

ميشائيل بالاك ستاره خط مياني آلمان و بازيكن جديد تيم چلسي، عادت خرافي عجيبي دارد. بالاك روز مسابقه يك ساعت ديرتر از خواب بيدار مي‌شود. بالاك معتقد است يك ساعت ديرتر بلند شدن از خواب در روز مسابقه براي او هميشه خوش يمن بوده است. او آن‌قدر به اين عادت خود پايبند است كه مسئولان تيم ملي آلمان در جام جهاني، به او اجازه مي‌دهند بر اساس اعتقاد خود و برخلاف ديگران يك ساعت ديرتر از خواب بيدار شود. شايد هم دليل اين عادت خرافي آقاي بالاك تنبل بودن اوست كه با اين ترفند قصد دارد يك ساعت بيشتر استراحت كند.

 

 

رائول: بوسه بر حلقه ازدواج

 

 

رائول كاپيتان رئال مادريد و تيم ملي اسپانيا پس از به ثمر رساندن هر گل بر حلقه ازدواجش بوسه مي‌زند. رائول دليل اين كار خود را اين گونه بيان مي‌كند: اصولاً من آدم خرافاتي نيستم اما پس از به ثمر رساندن گل اگر بر حلقه ازدواجم بوسه نزنم، قادر نخواهم بود در طول مسابقه يا مسابقه آينده گل بزنم. بوسه بر حلقه ازدواج باعث مي‌شود باز هم گلزني كنم و اين را اوايل كه اين كار را چندان جدي پي گيري نمي‌كردم، تجربه كرده‌ام. آن اوايل گاهي اين كار را انجام مي‌دادم و به تجربه به من ثابت شد كه اين كار عامل مهمي در گلزني من است. اين كار اگرچه براي رائول خوش شانسي مي‌آورد اما حكايت از زن ذليل بودن او نيز مي‌كند. اي رائول زن ذليل...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

          زندگي كن، خودت باش، لذت ببر

 

 

نوشته: مايكل ملچوز

ترجمه و بازنويسي: مهدی حاجی بیگی

 

 

داشتن احساس رضايتمندي از زندگي باعث مي‌شود كه انسان از لحاظ جنبه‌هاي مختلف روحي  و جسمي در وضعيت نامطلوبي قرار داشته باشد. به عقيده روانشناسان اجزاء يك زندگي مؤثر و سازنده از مجموعه سنجيده‌اي از تلاش‌هاي جدي و پيگير، همراه با انديشه‌هاي روشن، شوخ طبعي و اعتماد به خود تشكيل مي‌شود. اين مطلب قرار است شما را با راهكارهايي آشنا كند تا احساس رضايتمندي از زندگي در شما به وجود آيد و بتوانيد از زندگي لذت بيشتري ببريد.

 

عاشق خود باشيد

 

عشق به خود بر اساس پذيرفتن خود، دوست داشتن جسم و روح خود و قبول خويشتن بدون شكايت و ايراد از خود، به وجود مي‌آيد احساس مطلوب به خود داشتن سبب بروز استعدادها و پرورش آن‌ها مي‌شود و نكته مهم‌تر اين‌كه زماني كه عاشق خود باشيد هيچ‌گاه از زندگي خسته نمي‌شويد و مي‌دانيد كه مي‌توانيد با اتكا به خود به همه چيز برسيد.

 

تقصير و نگراني، دو احساس بيهوده

 

در طول زندگي دو احساس از همه احساس‌ها بي‌ثمرتر است. اولي احساس تقصير در مورد آن‌چه اتفاق افتاده است و دومي نگراني در مورد آن‌چه ممكن است در آينده رخ دهد. اين دو احساس باعث مي‌شود لحظات حال انسان خراب شود. بنابراين بايد سعي كنيد تا اين دو حس را از خود دور كنيد. سعي كنيد اشتباهات خود را فراموش كنيد و كمتر به آينده فكر كنيد و نگران آن نباشيد.

 

رهايي از گذشته

 

انسان‌هايي كه در گذشته زندگي مي‌كنند، انسان‌هاي شكست خورده و ناموفقي هستند كه حال و آينده خود را با توقف در گذشته به خطر انداخته‌اند. پس هر چه سريع‌تر از قطاري كه شما را به سمت گذشته مي‌برد پياده شويد و سعي كنيد براي خود شخصيتي را قائل شويد كه همين امروز براي خود انتخاب مي‌كنيد نه آن‌چه كه قبلاً انتخاب كرده‌ايد.

 

گرفتاري در دام عادت‌ها و سنت‌ها

 

براي يك زندگي خوب و داشتن احساس مطلوب بايد مانند خودتان زندگي كنيد. هيچ‌گاه تلاش نكنيد تا خود را در يك نوع زندگي يكنواخت محدود كنيد. هر كس تعريف خاصي از زندگي دارد و همين تعريف خاص، رفتارها و عملكرد او را در زندگي به وجود مي‌آورد. پس بر اساس تعريف خود از زندگي پيش رويد نه بر اساس آن‌چه كه ديگران از زندگي مي‌گويند و نه آن چيزي كه باعث رضايت ديگران مي‌شود.

 

سستي و تنبلي را از خود دور كنيد

 

سه كلمه اميدواري، آرزوها و شايدها، به شخص تنبل و مسامحه كار شادي و شعف مي‌بخشد. صرفاً آرزو كردن و اميد داشتن در حقيقت اتلاف وقت است. هيچ‌كس تا به حال از اي كاش به جايي نرسيده است. شما بايد آستين‌ها را بالا بزنيد و كاري را كه آن‌قدر در زندگي خود با اهميت تشخيص داده‌ايد و تصميم به انجامش را داريد را عملي كنيد. زماني كه شروع به كار كرديد مي‌توانيد صحبت از آرزو و اميد به ميان آوريد اما با تنبلي به هيچ جا نخواهيد رسيد.

 

وداع با عصبانيت

 

عصبانيت نوعي آنفولانزاي رواني است كه كه مانند هر بيماري جسمي، قابليت و توانايي شما را نابود مي‌كند. پس بايد ياد بگيريد براي اعمال و عقايد ديگران آن‌چنان قدرتي قائل نشويد كه بتوانند شما را پريشان و آشفته سازند. زماني كه خويشتن را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست گيرند، آن زمان ديگر خود را با خشم و عصبانيت در لحظات حال آزار نخواهيد داد و با آن وداع خواهيد كرد.

 

نتيجه‌گيري

 

با توجه به ويژگي‌هايي كه براي داشتن شخصيت سالم و در نتيجه زندگي شاد و موفق ارائه كرديم، مهم‌ترين مشخصه چنين فردي اين است كه همه چيز زندگي را دوست دارد و از انجام هيچ كاري ناراحت نمي‌شود. وقت خود را با شكوه و شكايت يا از روي اين‌كه اوضاع جور ديگري باشد، تلف نمي‌كند. نسبت به همه امور زندگي شور و هيجان دارد و خواست و توقعش از زندگي تا حدي است كه دستيابي به آن ممكن و امكان‌پذيراست.

سعي كنيد اين جمله را هميشه با خود تكرار كنيد: مأموريت انسان در زندگي، تغيير دادن جهان نيست. انسان مأمور تغيير خويشتن است. تمامي راه حل‌ها، در درون انسان‌هاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 قسمت دوم

 

در قسمت قبل داستان دن كيشوت خوانديم كه دن كيشوت و پيشكار او سانچو بالاخره با هر زحمتي بود به لس آنجلس رسيدند  و از آن‌جا يك‌راست به منزل جنيفر لوپز رفتند و حالا ادامه داستان.

 

 

دن كيشوت و سانچو پس از پرس و جوي فراوان بالاخره به خانه جنيفر رسيدند. دن كيشوت و سانچو پشت درب خانه جنيفر ايستاده بودند و به هم ديگر نگاه مي‌كردند تا اين‌كه صبر دن كيشوت لبريز شد و گفت:

- اوهوي سانچو يالا در بزن ببينم.

+ ارباب چرا من، شما مي‌خوايد زن بگيريد. چرا من در بزنم.

- حرف بيخود نزن. ناسلامتي من ارباب تو هستم زود باش در بزن.

و خوب چون دن كيشوت صاحب كار سانچو بود، سانچو بيچاره بايد حرف او را گوش مي‌كرد. سانچو در زد و بعد از چندي يك مرد ميانسال در آستانه در ظاهر شد. دن كيشوت تا او را ديد به سمت او رفت و محكم او را در آغوش گرفت و گفت:

- واي پدر جان! مي‌دونيد چقدر از ديدن شما خوشحالم. جنيفر كلي از شما تعريف مي‌كرد. واقعاً كه به جنيفر بايد تبريك گفت بابت چنين پدر ماهي، واقعاً آدمي مثل جنيفر بايد همچين پدر فوق‌العاده‌اي داشته باشه.

مرد ميانسال به زحمت خودش رو از لاي دستان دن كيشوت آزاد كرد و گفت:

+ اوي همشهري، چرا خودش همش ما رو ماچ مي‌كني، فكركردي چي. فكر كردي ما باباي خانم جنيفر هستيم. نه عموجان ما نوكر خانم جنيفر هستيم.

سانچو زد زير خنده، دن كيشوت كه ديد ضايع شده خودش رو جمع و جور كرد و گفت: اسم شما چيه؟

+ من اوس جرج هستم.

- خوب اوس جرج برو به خانم بگو دن كيشوت اومده خواستگاري شما.

+ ولي خانم الان وقت ندارند.

- مي‌تونم بپرسم چرا؟

+ نه، به شما مربوط نيست.

- درست صحبت كن اوس جرج. يه دفعه قاطي مي‌كنم مي‌زنم داغونت مي‌كنم.

+ شما چي فكر كرديد آقاي كيشوتي، فكر كردي من از تو مي‌ترسم. من خودم كلي قاطي هستم. الان هر روز چند تا قرص اعصاب مي‌خورم.

اوس جرج شروع كرد به داد و فرياد، دن كيشوت ديد اوضاع خيلي بي‌ريخت شده به همين خاطر تغيير موضع داد و سعي كرد كه اوس جرج را آرام كند.

- ببينيد اوس جرج. من كه با شما دعوا ندارم. فقط مي‌خوام خانم رو ببينم.

+ خوب اين شد يه چيزي، اما خرج داره.

- يعني رشوه.

+ دهنت رو آب بكش مرد. رشوه يعني چي؟ اين پول چاييه كه خودت موقع خواستگاري كوفت مي‌كني.

- يعني در اصل پول چايي؟

+ آفرين پسر خوب. اين همون پول چاييه.

دن كيشوت باز هم دست به جيب شد و پول چايي را به اوس جرج داد. خواست وارد خانه بشود كه جرج گفت:

+ آهان يادم رفت بگم بايد يه كم صبر كنيد. چون خانم خواستگار دارند.

جرج تا گفت خواستگار، دن كيشوت قاطي كرد و جرج را به گوشه‌اي پرتاب كرد و با فرياد وارد خانه شد و فرياد كشيد:

- آهاي نفس كش ، كدوم بي... (اينجاها به دليل فحش‌هاي ضداخلاقي دن كيشوت سانسور شده) اومده خواستگاري عيال ما.

+ دن كيشوت در حال فرياد زدن بود كه جنيفر به همراه يك مرد از اتاق خارج شدند. دن كيشوت به سمت مرد حمله كرد و يقه او را در دست گرفت و شروع كرد به دعوا كردن.

- آخه پيرمرد تو خجالت نمي‌كشي با اين سن و سال اومدي خواستگاري جنيفر. آخه من كه يكي بزنم به تو كه مُردي. واقعاً كه چه دوره و زمونه‌اي شده.

دن كيشوت هر چي دلش خواست به پيرمرد گفت و بعد يه سيلي هم حواله گوش پيرمرد بيچاره كرد. جنيفر كه تا اون موقع ساكت بود فرياد زد:

+ آهاي آقا چيكار مي‌كني، فكر كردي اينجا هم سر جاليزه كه هي داد مي‌زني و هر چي دلت مي‌خواد مي‌گي. بعدشم به چه حقي با پدر من اينطور برخورد مي‌كني؟

- پدرتون! ايشون مگه خواستگار شما نيستند؟

+ نخير عقل كل. ايشون كارل لوپز پدر عزيز من هستند.

- واي آقا ببخشيد. من واقعاً شرمنده هستم. پيش خودم گفتم كه اين آقاي با شخصيت حتماً بايد پدر خانم لوپز باشه، ولي آقا شيطون كه مي‌ره تو جلد آدم ديگه حاليش نيست چيكار مي‌كنه.

+ عيب نداره ولي شما هم اول بپرسيد، بعد شروع كنيد به دعوا، همه استخوان‌هاي بدن من خرد شد.

- من واقعاً عذر مي‌خوام.

+ خوب حالا امرتون.

- خانم لوپز. من اومدم خواستگاري شما.

+ چي؟ تو با اين قيافه ضايع اومدي خواستگاري من.

- مگه اشكالي داره، من از اسپانيا اين راه دور رو اومدم تا برسم به شما.

+ بيخود. مگه من گفته بودم بياي خواستگاري من، بعد در ضمن من خواستگار دارم.

- مي‌تونم بپرسم كيه؟

+ با اينكه به شما مربوط نيست ولي مي‌گم. اسمش فرهاده. الانم تو اتاق نشسته.

- خوب مي‌تونم يه خواهش از شما بكنم؟

+ چيه، بگو كه حوصلم رو سر بردي.

- ببينيد خانم لوپز. حالا كه من از شهر دوري اومدم بزاريد من هم به عنوان يكي از خواستگارهاي شما باشم. بعد از بين اون‌ها اگر خواستيد من رو انتخاب كنيد.

جنيفر لوپز كمي فكر كرد و از اونجا كه آدم نازك دلي بود به دن كيشوت اجازه داد كه اون هم به عنوان يكي از خواستگارها در مراسم خواستگاري حضور داشته باشد.

دن كيشوت با راهنمايي اوس جرج به داخل اتاق رفت و در كنار فرهاد بر روي مبل نشست. دن كيشوت و فرهاد چند دقيقه به هم نگاه مي‌كردند و بالاخره دن كيشوت سر صحبت را با فرهاد باز كرد.

- ببخشيد شما اسمتون فرهاده؟

+ بله. منظور؟

- هيچي. منظور خاصي نداشتم. فقط اسمتون برام آشنا بود. شما با اون فرهاد كه تو ايران بيستون رو با كلنگ مي‌كند نسبتي داريد؟

+ من همون هستم. من فرهاد كوه كن هستم.

- اما شما كه داستانتون يه جور ديگه بود. چرا از اين داستان سر درآورديد؟

+ نه اين‌كه تو الان تو قصه خودت هستي. خوب منم ديدم كه شيرين زياد ما رو تحويل نمي‌گيره گفتم بيام اين‌جا خواستگاري جنيفر. راستي تو چقدر به نويسنده داستان پول دادي كه تو رو بياره تو اين داستان؟

اوهوي دن كيشوت، فرهاد، قرار نيست شما حرف اضافي بزنيد. شما از من خواستيد كه شما دو تا رو بيارم تو اين قصه كه آوردم. حالا ديگه جلو مردم آبروريزي نكنيد. مثل بچه آدم ساكت بشينيد و حرف نزنيد. حالا ادامه قصه رو ادامه بديد.

- آره دن كيشوت جون. خلاصه ما هيچي پول به اين داستان‌نويس نداديم، ولي اون آدم با معرفتي بود، ما رو آورد تو قصه جنيفر لوپز.

+ راستي، خانم شيرين خبر داره كه اومديد خواستگاري جنيفر.

- اصلاً به اون چه ربطي داره. اون كلي من رو الاف كرده. اينقدر تو بيستون كلنگ زدم كه آخر اداره محيط زيست اومد من رو به جرم تخريب محيط زيست گرفت و برد زندان. ولي اصلاً براي شيرين مهم نبود.

دن كيشوت و فرهاد كلي با هم صحبت كردند و وانمود كردند كه اصلاً با هم مشكلي ندارند. اما اين ظاهر قضيه بود. چون دن كيشوت افكار شيطاني در سر داشت. دن كيشوت در يك فرصت مناسب به بهانه دستشويي از اتاق خارج شد و رفت از داخل دستشويي به موبايل نويسنده داستان دن كيشوت و خواستگاري از جنيفر لوپز زنگ زد.

- الو، سلام. آقاي نويسنده؟

+ بله خودم هستم. بفرمائيد.

- من دن كيشوت هستم. من رو شناختيد؟

+ به! دن كيشوت. خوبي؟ چيكار مي‌كني؟ حال مي‌كني تو رو فرستادم خونه جنيفر خواستگاري.

- دستتون درد نكنه، اما يه مشكلي هست. اين يارو فرهاد اومده اين‌جا خواستگاري.

+ فرهاد؟ كدوم فرهاد.

- بابا همين فرهاد شيرين‌اينا.

+ آخ. مي‌بيني. اصلاً حواسم نبود. اونو بايد مي‌فرستادم خواستگاري نيكول كيدمن، اشتباهي اومد تو داستان شما.

- حالا تكليف پولي كه از ما گرفتيد چي مي‌شه؟ شما كلي از ما پول گرفتي كه مشكلي نباشه.

+ باشه. شما ناراحت نشو. يه كاري مي‌كنم، اما چند پزوتا خرج داره.

- بابا به جهنم. زود يه كاري بكن كه الان اوضاع بي‌ريخت مي‌شه و من لو مي‌رم.

پس از تماس تلفني دن كيشوت و نويسنده داستان، نويسنده شيرين معشوقه فرهاد را در جريان خواستگاري فرهاد از جنيفر قرار داد. شيرين هم كه تا اون موقع ناز مي‌كرد و فكر نمي‌كرد فرهاد از تصميم خود براي ازدواج با اون منصرف بشه خيلي سريع خودش رو به لس آنجلس رسوند و كاري كرد كه فرهاد ديگه هوس خواستگاري از جنيفر لوپز رو نكنه و با كتك و دعوا اون رو از لس آنجلس به بيستون برد و او را مجبور كرد كه باز هم به كندن كوه ادامه بدهد. آخه فرهاد تو معدن باباي شيرين كار مي‌كرد و مجبور بود صبح تا شب كلنگ بزند و كار كند.

خوب، حتماً فكر مي‌كنيد كه دن كيشوت به آرزوي خود رسيد. اما نه. از اونجايي كه عصر پول است و پول حرف اول را مي‌زند اين اتفاق نيفتاد. چون نويسنده داستان ما كه مزه پول زير زبانش رفته بود از كسي ديگر، يعني از يكي از بازيكنان مشهور فوتبال كه كلي خاطرخواه داشت و كلي دختر براش مي‌مردن پول گرفت تا اون رو به داستان خواستگاري از جنيفر لوپز ببره و خوب اين البته بخشي از نقشه نويسنده داستان بود. چون اصل ماجرا اين بود كه نويسنده داستان با جنيفر هم‌دست شده بود و با گرفتن پول هر دفعه يك نفر را وارد داستان خواستگاري از لوپز مي‌كرد و بيچاره آدم‌هايي كه نمي‌دانستند كه گول چه آدم‌هايي را خورده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 
 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

يمن از نيمه اول ژوئيه در سال 571 ميلادي پس از اخراج حبشي ها از آن سرزمين در قلمرو ايران قرار گرفت. مورخان عثماني آغاز حكومت ايرانيان بر يمن را سال 575 ذكر كرده اند.
بزرگان يمن بسال 570 ميلادي از خسرو انوشيروان، شاه ساساني ايران، خواسته بودند كه لشكري بفرستد و حبشي ها را بيرون راند. سپاه اعزامي ايران كه به فرماندهي «وهرز» ژنرال ديلمي با كشتي از راه خليج فارس به يمن فرستاده شده بود حبشي ها را بيرون راند. حكومت ايرانيان بر يمن 57 سال بعد در 628 ميلادي پس از مرگ (قتل) خسرو پرويز و گسترش اسلام در جزيرة العرب پايان يافت.


لويي پاستور Louis Pasteur شيميدان فرانسوي ششم ژوئيه در سال 1885 مايه پيشگيري (واكسن) ضد هاري را كه ساخته بود با موفقيت روي نوجواني به نام ژوزف آزمايش كرد و راه براي پيشگيري از بيماريها هموار شد.
    وي قبلا ابراز نظر كرده بود كه باكتري تضعيف شده در آزمايشگاه اگر به افراد تزريق شود در آنها مصونيت ايجاد خواهد كرد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

   دن کیشوت و خواستگاری از جنیفر لوپز

 

 

نوشته:مهدی حاجی بیگی

 

قسمت اول

 

يه روز صبح مثل هر روز دن كيشوت از خواب بيدار شد و با خوشحالي و شور بسيار فرياد زد: سانچو بدو بيا، بدو بيا لعنتي كارت دارم. سانچو بيچاره كه داشت تو آشپزخونه ظرف‌هاي غذاي ديشب دن كيشوت و رفقاي علافش رو مي‌شست تا صداي نكره دن كيشوت رو شنيد سريع و با عجله خودش رو به اتاق خواب دن كيشوت رسوند.

- بله سرور من اتفاقي افتاده؟

+ آره سانچو، خواب ديدم، اونم يه خواب مشتي و توپ.

- حتماً خواب من رو ديديد ارباب.

+ گفتم خواب مشتي، نگفتم كه خواب كشكي.

- حتماً خواب شواليه شدن رو ديديد؟

+ اي سانچو كم عقل، آن كار رو كه اصلاً بي‌خيال شدم.

- آخه من چه مي‌دونم ارباب شما خواب چه كسي رو ديديد، اصلاً خودتون بگيد.

+ سانچو، سانچو، من خواب جنيفر رو ديدم.

دن كيشوت تا اينو گفت غش كرد، سانچو سريع رفت تو آشپزخونه و با يه سطل آب برگشت. البته سانچو دقت كرد آب تو سطل آلوده نباشه تا خداي نكرده دن كيشوت وبا بگيره. سانچو با سطل آب برگشت و همة سطل آب رو روي صورت دن كيشوت خالي كرد.

-  ارباب حالتون خوبه؟

+ خاك بر سر بيشعورت كنم كه نمي‌فهمي اينطوري و با اين همه آب كسي رو به هوش نميارن.

- خوب ببخشيد ارباب، آخه ترسيدم كه اتفاقي براتون افتاده باشه.

+ نه سانچو خوبم. فقط وقتي اسم جنيفر رو كه ميارم قلبم مي‌خواد از جا كنده بشه.

- يعني قربان اينقدر از اون مي‌ترسيد؟

+ نه احمق جون، ترس كدومه. من با يك نگاه عاشقش شدم.

- عاشق كي؟

+ عاشق عمم.

- ولي ارباب. اولاً اسم عمه شما جنيفر نيست. ثانياً زشته مردم بعد پشت سر شما مي‌گن: اين دن كيشوت كم كار ابلهانه كرده بود، حالا رفته با عمش ازدواج كرده.

+ سانچو تو واقعاً نمي‌فهمي يا منو سر كار گذاشتي؟

- قربان آخه خودتون گفتيد كه مي‌خوايد با عمتون عروسي كنيد.

+ نه منظورم اين بود كه عاشق جنيفر شدم.

- خوب حالا اين جنيفر كي هست؟

+ يادته ديشب با رفقا نشسته بوديم پاي ماهواره.

- نه ارباب. نگيد. اينا رو تو داستان نگيد، بعد مأمورا مي‌فهمند ما تو خونه ماهواره داريم. از 110 اسپانيا ميان و ماهواره و خودمون رو باهم جمع مي‌كنند.

+ با اين‌كه هميشه خنگي، ولي اين بار راست گفتي. خوب اينطوري بگم بهتره، يادته ديشب شبكه 3 اسپانيا داشت يه كليپ تصويري از جنيفر لوپز پخش مي‌كرد؟

- ولي ارباب اون كه ماهواره بود. شبكه 3 كه داشت فوتبال مي‌داد. گزارشگرشم كه جواديانو خيابانيونز بود.

+ واي خدا جون. از دست تو! خودت گفتي نگم ماهواره. حالا خودت سوتي مي‌دي. حالا هر چي، يادت هست يا نه؟

- ارباب من از اين چيزا تماشا نمي‌كنم.

+ گم شو بيخود برا من كلاس نزار. يادمه از جلوي تلويزيون تكون نمي‌خوردي.

- ولي ارباب من چشمام بسته بود.

+ من نمي‌دونم يه كلام مثل آدم بگو ديدي يا نه؟

- راستش رو بگم؟

+ آره.

- آره. گلاب به روتون ديدم.

+ آفرين. من ديشب خواب همون خانم رو ديدم. تو خواب به من گفت دن كيشوت من منتظرت هستم تا با اسب سفيدت بياي منو ببري به شهر روياها.

- شوخي مي‌كنيد ارباب.

+ نه اتفاقاً جدي مي‌گم. الانم مي‌خوام برم حاضر بشم بريم خواستگاري.

- ولي ارباب اگه مادرتون بفهمه كه با اون مي‌خوايد ازدواج كنيد سكته مي‌كنه.

+ مگه اون چه اشكالي داره؟

- ارباب مي‌تونم با شما راحت باشم؟

+ آره سانچو. تو دوست من هستي. با من راحت باش.

- ارباب راستش رو بگم اين‌كه؛ خاك بر سر بي‌غيرتت كنم كه مي‌خواي با اون ازدواج كني.

+ ديدي سانچو پر رو شدي. اصلاً به تو ربطي نداره، تو برو اسب منو آماده كن، مي‌خوايم بريم خواستگاري.

- ولي ارباب اسبتون كه معاينه فني نداشت. گرفتن بردن پاركينگ.

+ اِ راست مي‌گي. به خشكي شانس، عيب نداره الان سه سوت زنگ مي‌زنم به موبايل گونزالس. مي‌گم اسب باباش رو دودره كنه بده باهاش بريم خواستگاري.

- اما ارباب يه مشكل بزرگ، مگه جنيفر تو اسپانياست؟

+ اولاً آدم باش، خانم جنيفر. بعدشم راست مي‌گي. اونكه خونش آمريكاست. اما خيالي نيست. با اسب مي‌ريم فرودگاه بعدش با اسب سوار هواپيما مي‌شيم مي‌ريم آمريكا. الانم برو وسايل رو آماده كن كه داره دير مي‌شه.

بله. دن كيشوت طبق معمول چِت كرده بود و وقتي كه اون چِت كنه هيچ‌كس جلودار اون نيست. بله دوستان. دن كيشوت با اسب سفيد گونزالس كه از پدرش دودره كرده بود به همراه سانچو كه سوار بر الاغ بود به فرودگاه بين‌المللي اسپانيا رفتند. اما اونجا مسئولين فرودگاه اجازه ندادند كه دن كيشوت و سانچو سوار هواپيما بشند. اما از شانس خوب دن كيشوت تو همون لحظات كه دن كيشوت و سانچو با مسئولين فرودگاه صحبت مي‌كردند چايي فرودگاه تموم شد. دن كيشوت هم از باب معرفت پول چايي اونها رو داد. مسئولين فرودگاه هم كه از فردين بازي دن كيشوت حسابي حال كرده بودند يه حال اساسي به اونا دادند و اجازه دادند كه اونها با اسب و خرشون سوار هواپيما بشند.

بگذريم كه تو هواپيما چقدر بقيه مسافرا از حضور اونا زجر كشيدند. اما بالاخره اونا به فرودگاه بين‌المللي لس‌آنجلس رسيدند. تو فرودگاه از دن كيشوت و سانچو انگشت نگاري كردند. همينطور از اسب و الاغ اونها. بعد از اين‌كه انگشت نگاري انجام شد، اسب دن كيشوت به عنوان تروريست دستگير شد. آخه مسئولان فرودگاه مي‌گفتند كه اين اسب همون اسبيه كه تو عمليات تروريستي، بن لادن سوارش مي‌شده و اونجا بود كه دن كيشوت فهميد باباي گونزالس هم با القاعده همكاري مي‌كرده. بعد از اين اتفاق مأموراي اداره مهاجرت آمريكا خواستند كه دن كيشوت رو دستگير كنند. اما اون نامردي نكرد و آدرس و مشخصات باباي گونزالس را به مأمورا داد و مأمورا وقتي ديدند كه دن كيشوت با اونا همكاري كرده در مجازات اون تخفيف قائل شدند و بي‌خيال اون دو تا شدند. دن كيشوت و سانچو بعد از كلي بازجويي و علاف شدن تو فرودگاه بالاخره تونستند كه منزل جنيفر لوپز رو پيدا كنند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهدی  |