تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم

 

                        طالع بيني بستني

 

 

 

در طالع بيني بستني شما مي‌گوييد كه به چه طعم بستني علاقمند هستيد و بر اساس آن به شما گفته مي‌شود كه شما داراي چه ويژگي‌هايي هستيد. البته تصور نكنيد كه اين طالع‌بيني يك كار بي‌پايه و بي‌اساس است. زيرا اين نوع طالع‌بيني بر اساس تحقيقات يك شركت توليد كننده بستني در آمريكا به نام اديس گراند انجام گرفته است و سرپرست تيم تحقيق كننده اين پروژه دكتر آلن. آ. هيرش رئيس بخش عصب شناسي مؤسسه تحقيقاتي چشايي آمريكا بوده است. پس اين طالع‌بيني را كه بر اساس تحقيقات دقيقي انجام گرفته است جدي بگيريد و از ميان طعم‌هاي بستني يكي را سريع انتخاب كنيد تا به نكات تازه و ناشناخته‌اي در مورد خود پي ببريد.

 

بستني وانيلي

 

اگر بستني وانيلي دوست داريد، فردي شاد و پر هيجان هستيد. شما از روي انگيزه آني و بدون فكر قبلي عمل مي‌كنيد. در زندگي خطرات زيادي را مي‌پذيريد و اهداف بزرگي در سر داريد. انتظار شما از خودتان بسيار زياد است و از ارتباط با اقوام نزديك خود لذت مي‌بريد. به طور كلي شخصي خونگرم، پرتلاش، آرمانگرا و با احساس هستيد.

بستني شكلاتي

اگر بستني شكلاتي را مي‌پسنديد، فردي سرزنده و با نشاط هستيد. شما خوش لباس و فريبنده هستيد. زندگي شما سرشار از شور و هيجان است و به شدت بر روي ديگران تأثير مي‌گذاريد. به طور كلي طرفداران اين نوع بستني در مركز توجه ديگران هستند. اين افراد از گرفتار شدن در روال عادي زندگي به شدت هراس دارند و هميشه به دنبال تنوع و تغيير در زندگي هستند.

 

بستني موزي

 

شما شخص راحتي هستيد كه زياد زندگي را سخت نمي‌گيريد. سخاوتمند هستيد و در فعاليت‌هايتان متعادل عمل مي‌كنيد. دلسوز و مهربان هستيد و صداقت مهم‌ترين ويژگي شخصيتي شماست. نكته‌اي كه شما را سخت آزار مي‌دهد بي‌توجهي ديگران به احساسات و عواطف شماست. زودرنج هستيد و با برخورد با مسائل عاطفي به سرعت از خود عكس‌العمل نشان مي‌دهيد.

 

بستني توت فرنگي

 

اگر بستني توت فرنگي را انتخاب مي‌كنيد، فردي خجالتي هستيد. شكاك، مستبد، خود رأي و درون‌گرا هستيد و در ضمن به نكات جزيي بسيار توجه داريد. در قبال بسياري از مسائل به راحتي خودتان را مقصر مي‌دانيد و در مواردي شكاك و بدبين هستيد. عدم اعتماد به نفس بارزترين ويژگي شماست.

 

بستني گردويي

 

به سرعت عصباني مي‌شويد و از خود واكنش نشان مي‌دهيد. قلب مهرباني داريد اما عصبانيت شما باعث گرديده كه شما در نزد ديگران چهره محبوبي نباشيد. به خوردن بسيار علاقمند هستيد و معتقديد كه هزينه كردن براي غذا بهتر از خريد لباس و رسيدن به وضعيت ظاهري است. از تنهايي متنفر هستيد. در زندگي زناشويي كمي بازيگوش هستيد.

 

بستني قهوه

 

علاقمندان به بستني قهوه انسان‌هاي صبور و آرامي هستند. اين افراد معمولاً سختي‌ها و مصائب زندگي را در دلشان نگاه مي‌دارند و كمتر با ديگران در مورد آن صحبت مي‌كنند. اين افراد بيشتر از خودشان به فكر ديگران هستند. مال و ثروت در نزد آن‌ها وسيله‌اي جهت رفع نيازهاي زندگي است و ارزش ديگري ندارد. اخلاق خاص آن‌ها باعث مي‌شود كه دوستان صميمي زيادي نداشته باشند. آن‌ها منزوي گوشه‌گير و كمتر اهل صحبت و گفتگو هستند. سختكوشي ويژگي بارز اين افراد است.

توافق و سازگاري

بررسي اين محققان نكته جالب توجه ديگري را نيز مطرح كرد و آن نكته اين است كه سازگاري افراد با يكديگر به نسبت انتخاب طعم بستني دلخواهشان تفاوت دارد.

 

وانيلي:

 

 بهترين انتخاب براي چنين فردي كسي است كه مانند او به طعم بستني وانيلي علاقمند است.

 

شكلاتي:

 

علاقمند به طعم شكلاتي لحظات خوبي را با كسي كه طعم گردويي را دوست دارد، مي‌تواند سپري كند و بايد از طعم قهوه دوري كند.

 

موزي:

 

 اشخاصي كه طعم موزي را مي‌پسندند مي‌توانند با هر نوع ذائقه و سليقه كنار آيند و خود را به خوبي با ديگران هماهنگ كنند.

 

توت فرنگي:

 

دوستداران بستني توت فرنگي با شكلات دوستان راحت‌تر كنار مي‌آيند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

نوشته: هلن جكسن

ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده

 

چگونه او را فراموش کنم؟

 

 

جدايي هميشه غم‌انگيز و دردناك است و جدايي از همسر، نامزد و يا يك دوست يك درد بزرگ و بسيار اثرگذار بر شرايط روحي، رواني است. اما به هر حال واقعيت اين است كه زندگي در جريان است و عدم سازگاري با شرايط جديد ممكن است باعث شود شما از زندگي عقب بمانيد. پس تلاش كنيد كه گذشته را فراموش كنيد و خود را با شرايط جديد وفق دهيد زيرا پذيرش اين موضوع دريچه ورود به يك دنياي تازه است. 

 

او رفته است

 

آيا شما فكر مي‌كنيد كه با فكر كردن به او، او باز خواهد گشت. اگر تصور مي‌كنيد با به ياد او بودن او باز خواهد گشت، بايد بگويم سخت در اشتباه هستيد. اولين گام در راه فراموش كردن او اين است كه بپذيريد كه او ديگر باز نخواهد گشت. اگر بتوانيد اين واقعيت را بپذيريد گام مهمي را برداشته‌ايد.

 

درس از اشتباهات گذشته

 

ارتباط با او از اين جهت حائز اهميت است كه مي‌تواند به عنوان يك تجربه محسوب شود. تجربه‌اي كه مي‌تواند راه‌گشاي ارتباطات آينده شما باشد و با مرور ارتباط گذشته و دانستن اين نكته كه در چه جاهايي مرتكب اشتباه شده‌ايد به بهبود روابط آينده خود كمك كنيد.

 

همه چيزهايي كه به او ارتباط دارد را كنار بگذاريد

 

هر چيزي كه يادآور او است را كنار بگذاريد. البته اين به اين معنا نيست كه همه خاطرات قديمي خود را دور بريزيد. بلكه چيزهايي كه شما را به ياد او مي‌اندازد را براي مدتي در گوشه‌اي دور از چشم نگه داريد. وسايلي نظير عكس، نامه، لباس‌ها، هديه‌هاي او و خلاصه هر چيزي كه به گونه‌اي با او در ارتباط است را از جلوي چشم دور كنيد.

 

آدم‌هاي خوب بسيارند

 

درست است كه او آدم خوبي بوده است. اما در ميان انسان‌ها آدم‌هايي با ويژگي‌هاي مثبت بسيارند فقط بايد جستجو كنيد. مطمئن باشيد خواهيد توانست آدمي به خوبي او پيدا كنيد.

 

به دنبال مقصر نباشيد

 

مهم نيست كه چه كسي مقصر بوده است. مهم اتفاقي است كه رخ داده است. پس دائم با خود فكر نكنيد كه آيا شما مقصر بوده‌ايد يا او.

 

خودتان را تخليه كنيد

 

سعي كنيد احساسات منفي خود را بازگو كنيد و تصور نكنيد هيچ‌كس شما را درك نمي‌كند. زيرا تجربه تلخ جدايي اتفاقي است كه براي هر كس ممكن است رخ دهد. پس با ديگران همفكري كنيد و از غصه‌هايتان براي آن‌ها صحبت كنيد. بي‌شك اين كار به شما كمك مي‌كند. در ضمن گريه كردن روش بسيار مناسبي براي تخليه افكار منفي و آزار دهنده است.

 

او نيز حق زندگي دارد

 

به اين فكر كنيد كه شايد اين جدايي براي هر دوي شما بهتر است. به او حق بدهيد كه براي آينده‌اش و زندگيش تصميم‌گيري كند، حتي اگر اين تصميم برخلاف خواسته‌هاي شما باشد. اگر بپذيريد كه براي ايجاد يك رابطه عاطفي، ميل و علاقه هر دو نفر مهم است، آن‌گاه است كه به او حق خواهيد داد كه درباره آينده‌اش تصميم‌گيري كند و با اين ذهنيت پذيرش جدايي ساده‌تر است. اگر او را هنوز دوست داريد به اين فكر كنيد كه اين جدايي باعث خوشبختي او خواهد شد و شما چيزي جز اين را براي او نمي‌خواهيد.

 

ترس را كنار بگذاريد

 

هيچ‌كس نمي‌داند آينده چگونه خواهد شد. پس به جاي آنكه از شكست و جدايي دوباره بترسيد و خود را منزوي كنيد، به اين فكر كنيد كه يك ارتباط خوب و سازنده مي‌تواند گذشته را جبران كند. پس يك گام به جلو بگذاريد و از هيچ چيز نترسيد.

نكته آخر: شكست‌هاي عاطفي اتفاقي است كه براي هر كسي ممكن است در زندگي رخ دهد. اين اتفاق از ديد روانشناسان يك اتفاق طبيعي است. اما نكته مهم نحوه برخورد انسان با اين رويداد است. اگر شما بتوانيد برخورد منطقي و معقولانه‌اي با اين شكست داشته باشيد بي‌ترديد در ادامه راه زندگي موفق خواهيد شد اما برخورد غيرمنطقي و احساساتي با شكست‌هاي عاطفي ممكن است اثرات جبران ناپذير فكري و روحي را به فرد وارد كند. پس صبور باشيد و به افق آينده نگاه كنيد و فراموش نكنيد كه خداوند هميشه حامي و پشتيبان شما است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دانشمندان علم ژنتیک با بی رحمی تمام موجودی ساخته اند که کاملاً درد را احساس

می‌کند ولی نمیتواند جیغ بکشد!

/genpet

 

شركت جن‌پتس ( ‪ ( genpets‬، اقدام به تولید انبوه حیوانات ژنتیكی كرده است كه نمونه آنها در طبیعت وجود ندارد.

این موجود زنده در حالت خواب زمستانی در بسته‌بندی‌های مخصوص در فروشگاه‌های این شركت عرضه می‌شود.

حیوان خانگی ساخته شده در شركت جن‌پتس مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج می‌شود اما به گونه‌ای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمی‌كند.

عمر این حیوان یك تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و
برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس می‌گیرد.

این شركت اعلام كرده است كه به زودی فروش انبوه محصول خود را در قفسه فروشگاه‌های زنجیره‌ای و نمایندگی‌های خود آغاز می‌كند و اكنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است.

این شركت با استفاده از دستاوردهای مهندسی ژنتیك، بااصلاح و دستكاری مولكول‌های دی‌ان‌آ (‪ (DNA‬كه حاوی اطلاعات زیستی جانداران است اقدام به تولید انبوه و فروش پستانداران زنده كرده است.

بسته‌بندی‌ها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ ال‌ایی‌دی (‪ (LED‬كه درجه تازگی حیوان را نشان می‌دهد و لوله
ویژه تغذیه است.

شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی می‌كنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.

دی‌ان‌ای این حیوانات بر اساس فن‌آوری میكرواینجكشن تخم (‪Zygote Micro‬ ‪ (Injection‬ تهیه شده است. این فن‌آوری در سال ‪ ۱۹۹۷‬بوجود آمده است و در سال ‪ ۲۰۰۳‬ از آن برای تلفیق دی‌ان‌آی انسان و خرگوش با موفقیت استفاده شد.

اقدام شركت جن‌پتس دغدغه فیلسوفان و حامیان حقوق انسان و حیوانات را بار دیگر گوشزد می‌كند و بیم زندگی در جهانی مانند
“جزیره دكتر مونرو” را به ذهن متبادر می‌كند.

در جزیره دكتر مونرو كه یك داستان تخیلی مربوط به چند دهه پیش است، حیواناتی زندگی می‌كنند كه نیمی انسان و نیمی حیوان‌اند.

به نظر می‌رسد با عرضه انبوه این حیوانات خانگی، كه برخی خصوصیات عروسك‌ها را نیز دارا هستند، نسلی از كودكان پرورش می‌یابند كه تفكر متفاوتی در مورد حیات، سر منشا و ماهیت آن در ذهن خواهند داشت و به این ترتیب نگاه
آنان به زندگی و فرهنگ زیستی آنان دگرگون خواهد شد.

یک موجود زنده که توسط دی ان ای هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی بیو ایجاد و ساخته شده .

میدونم که تعجب کردید و هزار تا سوال براتون اینجا شد ،خوب تصمیم دارم به یک سری از سوالها که برای خودم هم اولش ایجاد شد و جوابش و با تحقیق گرفتم ، پاسخ بدم .

آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟
بله جن پتس زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک
قرار دارد تنفس میکند.

آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟
بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند .

*آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟
بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید.

*آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟
جن پتس رشد کامل خود را داخل
بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .

**توضيح اضافه :
این محصول در دو مدل یکی با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شده‌است.

خوب بعد سوال و جواب ها ، جالبه براتون هم بگم که این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را
در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

زندگی را به تمامی زندگی کن.دردنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.همچون نیلوفری باش در آب ،زندگی در آب ،بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات.ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!

زندگی سخت ساده است!خطر کن!وارد بازی شو!چه چیزی از دست می دهی؟با دستهای تهی آمده ایم،و با دستهای تهی خواهیم رفت.نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به پایان خواهد رسید. آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

زندگی به هیچ روی اسرارآمیز نیست.زندگی بر هر برگ، هر درخت، بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده است.زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است.به هر چه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبایی اش!

واقعی تر زندگی کن.نقاب ها را کنار بگذار.آنها بر قلبت سنگینی می کنند.همه ریاکاری ها را کنار بگذار.عریان باش.البته خالی از دردسر نخواهد بود، اما همین دردسر ارزش آن را دارد، زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا می کنی و بالغ می شوی.

هر لحظه با گذشته وداع کن.در دنیای ناشناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی، با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم!

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،زندگی را زندگی کن! تلاش نکن عشق را بفهمی، عاشق شو!

بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن.زندگی به خودی خود خالی است. تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.

 

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند!

شهامت زندگی کردن را داشته اند!

کسانی که عشق ورزیده اند،

دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند!

پس:

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی واپسین لحظه است.

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

به منا سبت کنسرت استاد شجریان:

 

    شجريان از شجريان مي‌گويد

 

تولدم روز اول مهر ماه سال يك هزار و سيصد و نوزده خورشيدي در مشهد است. در خانواده‌اي كه پدربزرگم (علي‌اكبر) صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز مي‌خوانده است. او از مالكين بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته، گاه براي دوستان سرشناسي كه به ديدارش مي‌آمده‌اند مي‌خوانده است. پدرم مهدي از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و در جواني آواز خواندن را شروع مي‌كند ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن روي آورده و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها كرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن تربيت كرد كه از جمله خود من است.

تمام وقت من از شش سالگي به خواندن قرآن با صداي خوش مي‌گذشت. در دوازده سالگي شهره‌ي خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبي و يا سياسي آن زمان تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانايي در تلاوت قرآن با صداي خوش، چشم و چراغ همه اعضا و دانش‌آموزان و مردم بودم. در سال چهارم دبيرستان برخلاف خواسته‌ام به دانشسراي مقدماتي رفتم و راه معلمي پيش گرفتم و از بيست سالگي به معلمي در دهات خراسان پرداختم. يك سال بعد ازدواج كردم با دختري كه او هم معلم دبستان بود. همسرم خيلي با من همراه بود و با كمك او بر مشكلات مالي يك زندگي بسيار محقر پيروز شديم.

از نوجواني براي فراگيري گوشه‌هاي آوازي به هر دري مي‌زدم  و از هر كسي كه شمه‌اي اطلاع داشت سؤال مي‌كردم. به ندرت دسترسي به راديو پيدا مي‌كردم تا موسيقي دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش كوتاه بود و حاصلي نداشت. تا اين‌كه محيط شبانه‌روزي دانشسرا ميسر شد برنامه گل‌ها و برنامه ساز تنها را بشنوم و تمريناتم را شروع كنم. كمي بعد دبير موسيقي‌مان آقاي جوان نيز راهنمايي و كمك كردند. بيشترين تمرينات سازنده در دوران معلمي در خارج شهر بود. كه فراغتي داشتم و اغلب به كوه و صحرا مي‌رفتم و تكنيك و متد را با سليقه خودم تجربه و تمرين مي‌كردم و صداهاي گوناگون و تحريرها را دستور كار خود قرار داده بودم. دوستم همكلاسيم (ابوالحسن كريمي) از ابتداي كار معلمي، سنتوري با خود آورده بود كه بنوازد، ترغيب شده مضراب دستم بگيرم و ببينم مي‌شود زد. بعد ديدم عجب كار مشكلي است تا دمدمه‌هاي صبح نشستم و آن‌قدر تمرين كردم تا توانستم آهنگي را دست و پا شكسته اجرا كنم و از آن به بعد سنتور شد يار غار من. چندي بعد صداي سنتور جلال اخباري را از راديو مشهد شنيدم و خوشم آمد، پيدايش كردم و با هم دوست شديم. سازي مي‌زد و من هم مي‌خواندم و تمرينات آواز با ساز و فراگيري نت و نواختن صحيح سنتور را با ايشان شروع كردم.

همان ابتداي كار صداي سنتور مشقي‌ام بسيار بد بود. به فكر افتادم كه سنتوري بسازم. كمي نجاري مي‌دانستم. با زير و رو كردن تمامي كاروانسراها و چوب فروشي‌ها و با دادن يك انعام 5 قراني، الوار پهن از چوب توت بيست ساله را پيدا كردم. آن را مطابق اندازه‌ها بريدم. در آن زمان كسي در مشهد گوشي سنتور نمي‌فروخت، مجبور شدم صد عدد ميخ نمره شش بخرم و آ‌ها را با سوهان دستي كوچك كنم. اين سنتور ساخته شد و من با يك دلبستگي عجيب به اين ساز، تمرينات سنتور را بيشتر كردم. با اين‌كه براي اولين بار بود چنين كاري كرده بودم و در مورد پل گذاري سنتور تجربه و اطلاعي نداشتم ولي سنتور صداي دلنشيني داشت. غير از آن سنتور، سنتورهاي ديگري ساخته يا در حال ساخت داشتم.

در سال‌هاي بعد از چهل با هنرمندان راديو خراسان آشنا شده بودم ولي حاضر به ضبط برنامه موسيقي نبودم. در راديو خراسان گاه اشعار عرفاني و مذهبي و گاهي تلاوت قرآن داشتم. سال 1345 خورشيدي به اصرار دوستم ابوالحسن كريمي براي شركت در امتحان شوراي موسيقي به اتفاق او به تهران رفتم. راهي براي نام نويسي و شركت در امتحان پيدا كرديم. در اتاق شورا ميز كنفرانس بزرگي بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضاي شورا نشسته بودند. آقاي مشير همايون شهردار رئيس شورا و آقايان حسنعلي ملاح، علي تجويدي و مختاري و ديگران بودند. گفتند بيات ترك بخوان! من هم از مايه بلند دو سه بيتي خواندم و در مايه بم فرود آمدم. ضربي با يك شعرهم به درخواست آقاي ملاح خواندم. بعد آقاي تجويدي پرسيد: تصنيف هم مي‌خواني؟ چون تصنيف خواندن را دوست نداشتم و دور از شأن آواز خواندن مي‌دانستم، بسيار جدي گفتم ابداً‌.

جوابي كه بعد از يك ماه به ما دادند اين بود كه فعلاً راديو بودجه ندارد كه خواننده استخدام كند و فعلاً راديو نياز به خواننده ندارد.

سال بعد به وسيله آقاي دكتر شريف نژاد (كه معاون راديو خراسان بود و بسيار به من لطف داشت) قرار گذاشتيم در تابستان كه ايشان در تهران هستند من هم به تهران بروم. با ايشان شبي به منزل آقاي حسين محبي (كه اپراتور با سابقه راديو و برنامه‌ي گل‌ها بود)‌ رفتيم و او كه دوستي نزديكي با دكتر داشت فرداي آن روز مرا همراه با يك نوار كه در سه‌گاه خوانده بودم به آقاي داود پيرنيا (مسئول و تهيه كننده آن زمان برنامه گل‌ها) معرفي كرد. كه همان معرفي راهگشاي من به راديو ايران و برنامه‌ي گل‌ها كه منظور اصلي‌ام بود گرديد.

سال‌شمار استاد شجريان

1319: تولد اول مهر ماه در مشهد.

1324: آغاز خوانندگي‌هاي كودكانه در خلوت.

1326: ورود به سال اول، پانزدهم بهمن در مشهد.

1327: آموختن تلاوت قرآن در نزد پدر.

1328: شركت در مجمع تلاوت قرآن در نه سالگي.

1329: آغاز تلاوت‌هاي قرآن در ميتينگ‌ها و اجتماعات سياسي آن سال‌ها، گذراندن سال چهارم در دبستان فرحي.

1331: تلاوت قرآن براي اولين بار در راديو خراسان به دعوت رئيس راديو.

1332: قبولي در امتحانات ششم ابتدايي با عنوان شاگرد ممتاز در بين دانش‌آموزان مشهد، آغاز تحصيل در دبيرستان شاه رضا.

 

1334: شركت در مسابقات فوتبال دبيرستان‌هاي مشهد.

1336: ورود به دانشسراي مقدماتي در مشهد. آشنايي با آقاي جوان اولين معلم موسيقي شجريان (معلم سرود و موسيقي در دوران تحصيل در دانشسراي مقدماتي در مشهد).

1338: آغاز همكاري با راديو خراسان و اجراي آوازهاي بدون ساز و قرائت قرآن براي راديو به صورت افتخاري.

1340: آشنايي با نت و فراگيري سنتور نزد آقاي جلال اخباري و شروع سنتورسازي و تحقيق براي بهتر كردن صداي سنتور.

1341: جشن عروسي در مشهد (در 20 مرداد ماه) و آغاز يك زندگي خانوادگي سي ساله با ايشان كه حاصل آن سه دختر و يك پسر است.

1342: انتقال از بخش رادكان به روستاي شاه آباد مشهد به عنوان مدير دبستان شاه آباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد، ساختن اولين سنتور خود با چوب توت.

1344: تولد دختر دوم افسانه در 28 ارديبهشت ماه در مشهد. (افسانه بعدها با پرويز مشكاتيان ازدواج مي‌كند). انتقال از شاه آباد به شهر مشهد و تدريس در كلاس ششم دبستان پهلوي از مهر ماه.

1345: انتقال از دبستان پهلوي به دبستان عبداللهيان مشهد و نظامت و معاونت دبستان مذكور.

1346: تدريس در دبستان‌هاي مشهد و انتقال در 25 آذر از مشهد به تهران. تدريس در دبيرستان صفوي. آغاز فعاليت با برنامه‌هاي راديو ايران. آشنايي با استاد احمد عبادي. راه يابي به كلاس درس آواز استاد اسماعيل مهرتاش و انجمن خوشنويسان نزد استاد ابوذري. اجرا و ضبط اولين برنامه در راديو ايران كه با عنوان (برگ سبز شماره 216) در شب جمعه 15 آذر ماه پخش شد.

1347: انتقال از آموزش و پرورش به وزارت منابع طبيعي. راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.

1348: تولد دختر سوم مژگان در 27 ارديبهشت در تهران. تأسيس و شروع راديو اف – ام به طريقه استريوفونيك و اجراي برنامه (سه گاه) به همراهي سه تار عبادي و تار مجد براي اولين بار به طريقه استريو. شركت در جشن هنر شيراز براي اولين بار. قبولي در امتحان خط (مرحله عالي). راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.

1349: آغاز همكاري با برنامه‌هاي تلويزيون ملي ايران در برنامه (هفت شهر عشق). قبولي در امتحان خط (مرحله ممتازي) انجمن خوشنويسان وزارت فرهنگ و هنر.

1350: آشنايي با استاد فرامرز پايور و مشق سنتور نزد ايشان و آموزش رديف آوازي صبا نزد فرامرز پايور. آشنايي و همكاري با هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) در برنامه‌هاي (گل‌هاي تازه) راديو.

1352: آشنايي با استاد نورعلي برومند و فراگيري شيوه آوازي سيد حسن طاهرزاده نزد ايشان در مركز خط. اشاعه موسيقي و آشنايي با هنرجويان مركز.

1353: سفر براي كنسرت‌هاي هند و پاكستان و افغانستان با استاد احمد عبادي. سفر به چين و ژاپن با احمد احرار و كريم فكور به عنوان ميهمانان ويژه براي گشايش پروازهايي به اين دو كشور.

1354: تولد همايون در 30 ارديبهشت ماه در تهران. مأموريت راديو و تلويزيون براي كنسرت‌هاي فروردين در ايالات مختلف آمريكا. انتقال از وزارت منابع طبيعي به راديو. قطع رابطه با مركز اشاعه موسيقي و ادامه درس آواز در منزل استاد نورعلي محمد.

1356: اجراي برنامه (نوا) به همراهي محمدرضا لطفي و گروه شيدا در جشن هنر شيراز. كناره‌گيري از راديو به خاطر جو نامساعد. تأسيس شركت دل آواز براي انتشار برنامه‌هاي خود.

1361: اولين كنسرت در سفارت ايتاليا به همراهي پرويز مشكلاتيان و ناصر فرهنگ‌فر، پس از سه سال كناره‌گيري از فعاليت‌هاي كنسرتي. اجراي موسيقي نوا (مركب خواني) و سرعشق (ماهور) و بيداد.

1362: اجراي موسيقي (همايون مثنوي) با منصور صارمي. اجراي موسيقي چهارگاه با فرهنگ شريف و ديگر آوازها در برنامه‌هاي خصوصي.

1364: اجراي موسيقي گنبد مينا و جان عشاق. انتشار نوار موسيقي بيداد.

1365: انتشار نوارهاي موسيقي نوا، سرعشق، ماهور و استاد جانان. ضبط ده آواز به همراهي ويولن حبيب‌الله بديعي در مونيخ در منزل دكتر علي خادمي.

1367: برگزاري سه شب كنسرت براي بزرگ‌داشت حافظ در تالار رودكي. انتشار نوار دستان.

1368: اجراي ماهور و ابوعطا در كنسرت‌هاي بهاره در اروپا با پيرنياكان، جمشيد عندليبي و اعيان اجراي نوا و افشاري در كنسرت‌هاي پاييزه اروپا به همراهي مشكاتيان و گروه عارف و دوشب كنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلونا در اين شهر.

1370: برگزاري پنج شب كنسرت در پارك ارم و هشت شب كنسرت‌هاي افتخاري براي مردم جنوب شهر تهران در فرهنگسراي بهمن در اسفند ماه. برگزاري كنسرت باشكوهي به مدت پنج شب در محوطه چهل ستون اصفهان. جدايي از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجراي موسيقي دل شدگان و آسمان عشق. انتشار نوارهاي موسيقي سرو چمان، پيام نسيم، دل مجنون و خلوت گزيده.

1371: ازدواج با همسر دوم با خانم كتايون خوانساري. كنسرت‌هاي مرحله دوم در آمريكا با داريوش پيرنياكان، جمشيد عندليبي و همايون شجريان.

1373: اجراي برنامه قاصدك در كنسرت‌هاي دور اروپا با پرويز مشكاتيان و همايون شجريان.

1375: درگذشت پدر در 18 آذر ماه در سن 85 سالگي، اجراي موسيقي رسواي دل در دوبي. انتشار نوار موسيقي ساز قصه‌گو.

1376: تولد پسر دوم رايان (از ازدواج دوم) در ونكوور كانادا. اجرا و انتشار موسيقي شب وصل.

1377: اجراي كنسرت‌هاي تهران، اصفهان، دور اروپا با گروه آوا. برگزاري كنسرت در آمريكا در شهريور ماه. انتشار نوار پيام نسيم، (شب، سكوت، كوير) و چهره به چهره.

1378: دريافت جايزه پيكاسو، ديپلم افتخار يونسكو از دبير كل يونسكو آقاي هاير در شهر پاريس. انتشار نوار تلاوت قرآن 1 و 2.

1379: اجراي برنامه نوا، داد و بيداد و زمستان در كنسرت‌هاي دور اروپا و آمريكا و كانادا به همراه حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.

1381: اجراي برنامه راست پنج‌گاه، مركب‌خواني در كنسرت‌هاي دور اروپا و كانادا با حضور حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

آموزش خود هيپنوتيزم به روش ساده

 

نوشته: جودي روفالو

ترجمه و بازنويسي: مهدی حاجی بیگی

 

هيپنوتيزم يكي از اين روش‌هاي رسيدن به آرامش است و و ريلكسيشن يكي از انواع هيپنوتيزم است كه افراد مي‌توانند به روشي بسيار ساده شما را با اين حركت آشنا كرد تا بتوانيد تمركز قوا داشته باشيد و تنش‌هاي غيرضروري و زيان‌بار را از خود دور كنيد.

مراحل يازده گانه

 

1. شروع خواب مصنوعي

 

مكاني ساكت و دنج پيدا كنيد. آرام روي يك صندلي راحتي بنشينيد و يا در جايي نرم، دراز بكشيد. سپس چشم‌ها را بسته و از 10 تا 1 بصورت معكوس بشماريد. به طوري كه شماره‌ها را يك در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند. در ضمن تصور كنيد لحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگين‌تر مي‌شود.

 

2. رهاسازي پاها

 

ابتدا پاي راست خود را از انگشتان تا كمر (يعني تا زانو)‌ در ذهن مجسم كنيد. آن را احساس كنيد و در ذهن خود تصور كنيد كه تمام اجزاي آن مثل خمير شل، گرم و سنگين مي‌شود، سنگين، سنگين. وارد جزئيات شويد و سعي كنيد به ترتيب عمل كنيد يعني به خود القا كنيد كه پاي راستتان تا كمر از نوك انگشتان، پاشنه پا، كف پا، ساق پا، ران و ... همه و همه شل، سنگين و گرم شده‌اند. بعد همين‌طور پاي چپ (براي اين كار مي‌توانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد كه آرام، سنگين و گرم شود و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرم‌تر، سنگين‌تر و شل‌تر مي‌شوند. احساس سه كلمه گرم، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تكرار كنيد)

 

3. رهاسازي تنه

 

يك نفس نيمه عميق و آرام بكشيد و همه بدنتان را رها كنيد. حالا عضلات شكم، سينه، سر سينه‌ها و پهلوها را رها كنيد؛ تصور كنيد تمام قسمت‌هاي بدنتان شل شده اند. لذا اين قسمت‌ها را راحت، آسوده، شل، سنگين و گرم شده باور كنيد. تصور كنيد اجزاء بدنتان مانند خمير يا يك مايع در حال وا رفتن و روان شدن است.

 

4. رهاسازي دست‌ها

 

منظور، قسمت مچ دست تا انگشتان مي‌باشد؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خود را رها و شل كنيد، دقيقاً مانند مراحل قبلي، تصور كنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده. بهتر است از نوك انگشتان شروع كنيد و 5 بار با خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است آرام و رها.

 

5. رهاسازي كتف‌ها و بازوها

 

كتف‌ها و بازوهايتان را شل، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد. مي‌توانيد تصور كنيد همين‌طوركه بازوهاي شما سنگين، شل و گرم مي‌شوند به تدريج مثل خميري نرم، روان به سوي پاهايتان جريان پيدا مي‌كنند.

 

6. رهاسازي سر

 

حالا نوبت عضلات گردن، فك، چانه، صورت، لبها، گونه‌ها، پيشاني، گوش‌ها، ماهيچه‌هاي زير چشم و موها رسيده است. تصور كنيد اختيار اين قسمت‌ها دست شما نيست و همه آن‌ها شل، گرم و سنگين و مايع شده‌اند؛ رهايشان كنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است.

 

7. چسباندن پلك‌ها

 

اكنون تصور كنيد پلك‌هايتان شديداً به هم چسبيده‌اند. يعني تصور كنيد آن‌ها را با قويترين چسب دنيا به هم چسبانده‌اند و شما در ذهن خود مجسم مي‌كنيد كه نمي‌توانيد چشم‌هايتان را باز كنيد. آرام آرام عضلات صورت را شل كرده و رهايشان كنيد.

 

8. پاكسازي آلودگيها

 

در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور كنيد هوايي زلال و شفاف به درون ريه‌هاي‌تان مي‌فرستيد. به طوري كه اين هوا علاوه بر ريه‌ها، به تمام سلول‌ها و اجزاي ديگر بدن نيز وارد شده و همه عضلات داخلي و ماهيچه‌ها و مغزتان را پاك، پاك، پاك و زلال و شفاف مي‌كند و به همين علت در بازدم، رنگ آن سياه است. آن رنگ سياه در واقع بيماري‌ها، نقطه ضعف‌ها، ناراحتي‌ها و مشكلاتتان است كه از بدن شما خارج مي‌شود.

 

9. افزايش كيفيت آرامش

 

تصور كنيد كنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا كنار رودخانه‌اي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام و يا بر روي تشكي نرم و لطيف و يا قايقي راحت در وسط اقيانوس در زير گرماي مطلوب خورشيد و نسيم خنك پرطراوتي دراز كشيده‌ايد. حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر مي‌شوم. من راحتم، من آرامم. در اوج نشاط و آرامش، آسوده و راحت، رها و آزاد و شاد.

 

10. تلقين خواسته‌ها

 

اين مرحله، مرحله تلقين دقيق‌تر آمال است، هر چه مي‌خواهيد و هر آرزوئي كه داريد به صورت جمله‌اي كوتاه در خود بيان كنيد مثلاً بگوييد: من هر لحظه و هر روز از هر لحاظ بهتر مي‌شوم يا من در كارم موفق هستم. اين جملات را به زبان حال و ساختاري مثبت بيان كنيد. جملات را چندين بار تكرار كنيد و تصور كنيد به هدف خود رسيده‌ايد.

 

11. بيدار شدن از خواب مصنوعي

 

آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد، با هر شماره تنفس را تندتر كنيد كوتاه و سريع و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز مي‌كنم، شاداب و سر حالم، كاملاً با نشاط و سرحال. خوشحال و پر انرژي. شاد و سر حال چشم‌ها را باز كنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد. با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال مي‌كنيد. (تذكر مهم اين‌كه در مرحله 11 حتماً با تلقين معكوس، حالت سنگيني و كرختي بدنتان را حذف كنيد. مثلاً بگوييد پاي چپم سبك شده، دماي بدنم عالي است و راحتم. همچنين حتماً تلقين كنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال و پر انرژي مي‌شوم).

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

              قهرمان بدون دست و پا

 

من «نیك ووجیلسیك» هستم كه ۲۲ سال قبل در «ملبورن» استرالیا بدون دست و پا به دنیا آمدم. پدر و مادرم مسیحی بودند. آنها تصور می كردند زمان زیادی زنده نخواهم ماند اما آزمایش های پزشكی، چیز دیگری نشان داد من از لحاظ جسمی و روانی كاملاً سالم بودم اما بدون دست و پا. آنها نگران آینده ام بودند اما با توكل به خدا و درك این موضوع توانستند به خوبی مرا بزرگ كنند و حتی به مدرسه بفرستند. یك خواهر و برادر دارم كه هر دو سالم هستند.
آنها مانند دیگر بچه ها زندگی می كردند و من تنها به آنها نگاه می كردم. بر اساس قانون استرالیا به خاطر معلولیت جسمی نمی توانستم به مدرسه معمولی بروم اما مادرم با قانون جنگید. سرانجام با بچه های عادی همراه شدم و به مدرسه رفتم. همكلاسی هایم به خاطر نداشتن دست و پا اذیتم می كردند و دیگر بریده بودم اما با كمك و حمایت خانواده ام توانستم بر مشكلات پیروز شوم. با وجود این كه می دانستم با دیگران فرق دارم اما وقتی كنارشان بودم تصور می كردم همانند آنها هستم.
زمانی كه با مشكلی رو به رو می شدم تصمیم می گرفتم كه دیگر به مدرسه نروم. پدر و مادرم اما تشویقم می كردند كه مشكلات را نادیده بگیرم و با بچه های همسن و سالم دوست شوم. همكلاسی هایم خیلی زود فهمیدند تنها مشكل من نداشتن دست و پایم است به همین خاطر هم بامن دوست شدند. معنای عشق و دوست داشتن را از همان كودكی فهمیدم.در كنار جدال های درونی ام، آزار و اذیت دیگران را هم تحمل می كردم. اما ایمان به خدا به من كمك كرد تا بر چالش های زندگی غلبه كنم و به شكوفایی برسم.
نخستین درسی كه در زندگی آموختم این بود: «برای گرفتن چیزی از كسی كمك نخواهم.». پس از پایان تحصیلاتم در یك شركت حسابداری و نقشه كشی، كار می كنم. سرشار از انگیزه و عاشق این هستم كه در جمع مردم، داستان زندگی ام را بگویم تا كسانی كه با مشكلات بزرگی رو به رو هستند امیدوار شوند و همیشه به خدا توكل كنند. تلاش خود را می كنم تا خداوند آنچه را از من می خواهد به خوبی انجام دهم. من هدف های بزرگی در زندگی دارم و دلم می خواهد تا ۲۵ سالگی شركت مستقلی داشته باشم تا با سرمایه گذاری دولتی، خودروی ویژه ای بسازم و بتوانم راحت سوار آن شوم. می خواهم كتابی درباره آرزوها و داستان زندگی خودم بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

بنا بر نظر سنجی از كارشناسان زبده اروپایی تیم ملی فوتبال اسپانیا در اكثر جهات برترین تیم حاضر در یورو ۲۰۰۸ بوده است.
به نقل از اسپورت كاتالونیا، اسپانیا با میانگین ۳۱۰ پاس سالم در هر بازی فاصله ای قابل توجه با تیم دوم از این بابت یعنی آلمان با ۲۸۴ پاس سالم دارد.
بهترین خط دفاعی در یورو ۲۰۰۸ از دید كارشناسان معتبر ۸ خبرگزاری برتر جهان (از دید یوفا) به تیم ملی اسپانیا تعلق دارد؛ اما آلمان در آفساید گیری موفق ترین خط دفاعی را داشته است.
برترین خط هافبك و ضریب كنترل میانه میدان از آن تیم ملی اسپانیا است و كنترل ۷۶ درصدی میانه میدان ركوردی ارزشمند برای شاگردان آراگونس محسوب می شود.
برترین خط حمله نیز از آن اسپانیا است؛ اما كارشناسان قدرت تمام كنندگی را نزد مهاجمین آلمان در رتبه نخست قرار داده اند
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

گردو (جوز)

خواص : گردو WALNUT

نام علمی Juglans regia

گياه شناسي


گردو درختي است زيبا و سايه افكن كه بعنوان درخت زينتي بكار مي رود . اين درخت در مناطق معتدل دنيا رشد و پرورش مي يابد .
گلهاي نر و ماده روي يك پايه قرار دارند سنبله گلهاي نر بصورت آويخته است ولي گلهاي ماده آن بوضع قائم روي شاخه قرار دارد .
ميوه گردو ، گرد و در درون مغز قرار دارد و در فاصله هاي پدره هاي نازكي قرار گرفته است . قشري كه روي مغز گردو است سبز رنگ و كمي گوشتي مي باشد
درخت گردو هنگاميكه به سن بيست سالگي مي رسد شروع به ميوه دادن مي كند و بالاترين باروري خود را در سنين پنجاه سالگي دارد .
از تمام قسمتهاي درخت گردو استفاده طبي به عمل مي آيد .
خواص داروئي:
گردو از نظر
طب قديم ايران گرم و خشك است روغن گردو كه از قديم براي پختن غذاها از آن استفاده مي شد است روغني است به رنگ زرد روشن كه داراي طعم مطبوع و ملايم است و باساني تند (اكسيده ) مي شود.
1)گردو
خون ساز و تصفيه كننده خون است
2)گردو درمان كننده بيماريهاي ريوي است
3)گردو مسكن دل پيچه است
4)اگر از گردو و عسل و مربا درست كنيد براي اشخاص لاغر وتقويت و تحريك نيروي جنسي مفيد است.
5)مرباي گردو ملين بوده و آپانديس را تقويت مي كند
6)خوردن گردو از تشكيل سنگ كليه و سنگ كيسه
صفرا جلوگيري مي كند
7)پوست درخت گردو و
پوست سبز گردو قابض است
8)خوردن گردو براي تقويت جنسي مفيد است
9)گردو را با انجير و موز بخوريد مقوي حواس و مغز است
10)اگر
پوست تاز گردو را به دندان و لثه بماليد لثه و دندان را تقويت مي كند
11)دم كرده برگ درخت گردو براي درمان ورم مفاصل مفيد است
12)50 گرم برگ گردو را در يك ليتر آبجوش ريخته و بمدت چند دققيه بجوشانيد اين جوشانده براي شست و شوي زخم ها و التيام انها بسيار مفيد است .
13) دم كرده برگ درخت گردو براي درمان ترشحات زنانه و بيماري سل مفيد است
14)جوشانده برگ درخت گردو درمان كننده سر درد ، سرمازدگي و بيماريهاي پوستي است
15)شيره قسمت سبز ميوه را اگر چند بار روي زگيل بماليد آنرا از بين مي برد
16)قسمت سبز و تازه ميوه گردو را اگر با آب بجوشانيد و موهاي خود را با آن رنگ كنيد رنگ قهو ه اي به مو مي دهد .
17)برگ تازه درخت گردو حشرات موذي مانند بيد و ساس را از بين مي برد.
18)اگر زن حامله روزي يك عدد گردو بخورد پس از زايمان
پوست شكمش زيبايي خود را حفظ خواهد كرد
19)چون گردو داراي مس مي باشد بنابراين به جذب آهن در
بدن كمك مي كند
مضرات :
گردو با داشتن مواد مغذي زياد غذاي بسيار خوبي است ولي نبايد در خوردن آن اسراف كرد زيرا زياده روي آن باعث ورم لوزه و زخم دهان مي شود . مخصوصا گردو براي گرم مزاج ها خوب نيست و معمولا بهتر است اينگونه افراد بعد از خوردن گردو دهان خود را بشويند و يا انار ترش و يا كمي سكنجبين يا سركه بخورند . مغز گردو لطيف است و در اثر ماندن كهنه مي شود ورنگ آن زرد يا قهو ه اي و طعمش تند مي شود و باعث مسموميت خواهد شد و نبايد از آن استفاده شود

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

ايالت كرمان 27 ژوئن سال 967 ملادي (ششم تيرماه) به متصرفات فناخسرو ديلمي پيوست. در آن زمان ايالت كرمان كه جنوب آن را خليج فارس و درياي عمان تشكيل مي داد به مراتب وسيعتر از امروز بود. با پيوستن كرمان به قلمرو عضدالدوله، سراسر ايران داراي حكومت هاي ايراني شد كه سامانيان و آل بويه سهم بيشتري داشتند. قلمرو عضدالدوله پس از پيوستن كرمان، شامل سراسر جنوب و مركز ايران بود. 

    فناخسرو معروف به عضدالدوله پسر ركن الدوله در اصفهان به دنيا آمده بود. پدر و دو عموي او از ديلمان (شمال ايران) برخاسته بودند كه به همراه «ماكان كاكي» و مرد آويز پرچم استقلال ايران و جدا ساختن آن را از قلمرو خلفاي عباسي برافراشته بودند و موفق به اين كار مهم شدند. بغداد به تصرف علي بويه (عماد الدوله) درآمد و از آن زمان، خلفاي عباسي تحت نفوذ و اقتدار ايرانيان قرار داشتند.

در چنين روزي در سال 751 ميلادي و يك سال پس از روي كار آمدن عباسيان، چيني هاي مناطق غربي آن سرزمين پهناور كه پس از سقوط سلسله ساساني و از هم پاشيدن امپراتوري ايران بر بخارا، سمرقند و تاشكند مستولي شده بودند در كنار رود تالاس Talas از واحدهاي نظامي مسلمان مركب از ايرانيان و اعراب شكست خوردند و از منطقه ورارود (ماوراء النهر) عقب نشيني كردند. در دوران سلسله هاي از هخامنشي تا ساساني، چيني ها به ندرت جرأت فراتر نهادن پاي از دره رود تاريم را به خود مي دادند و مرزهاي شرقي تاجيكستان امروز كه مردم آن همچنان فرهنگ و تمدن ايراني را حفظ کرده اند توسط پادگانهاي مرزباني ساساني حراست مي شد. پس از عقب نشيني چيني ها، ديري نپاييد كه قرقيزها سرزمين ايغورها را كه اينك در قلمرو چين است تصرف كردند و سالهاي سال بر آن مسلط بودند

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

     داستان شنگول و منگول و حبه انگور

 

 

داستان شنگول و منگول و حبه انگور از آنجا آغاز مي‌شود كه مثل همه قصه‌هاي شنگول و منگول و حبه انگور، مامان بزي تصميم داشت براي خريد به بيرون از خانه برود. پس به بچه‌ها گفت:

بچه‌ها مامي داره ميره بيرون خريد، مواظب باشيد در رو روي غريبه باز نكنيد و در صورت مشاهده افراد مشكوك مراتب را به نيروي انتظامي گزارش دهيد.

بله. مامان بزي از خونه رفت و سه بزغاله شيطون خوشحال از اين‌كه حالا هر كاري مي‌تونند انجام بدهند شروع كردند به فكر كردن كه حالا مي تونند چيكار كنند كه حوصله‌شون سر نره. شنگول گفت:

بچه‌ها من مي‌گم بيايد زنگ بزنيم خونه مردم و مزاحم بشيم.

منگول گفت: برو بابا. الان همه تلفنا از اين دستگاه‌ها دارند كه سه سوت شماره رو نشون مي‌ده. بعدش مي‌فهمند مزاحميم. بعد ضايع مي شيم.

حبه انگور گفت: من مي‌گم بريم سينما گل يخ. آخه بازيگرش ممل گلزار جون خودمه.

منگول غيرتي شد و گفت: بيخود، دخترة بي‌تربيت. خجالت نمي‌كشه اسم مرد غريبه رو جلوي من مياره، اصلاً يك كاري مي‌كنيم. زنگ مي‌زنيم به اين يارو گرگه يه خورده سر كارش ميذاريم.

بله. بچه‌ها رفتند و به موبايل گرگ زنگ زدند. دفعه اول يكي گوشي رو برداشت و گفت:

- بله، بفرماييد.

- سلام آقاي گرگ، مي‌خواستم بگم اين سه تا بزغاله كه هميشه دوست داشتيد اونا رو بخوريد الان تو خونه تنها هستند اگه مي‌خوايد بريد اونا رو بخوريد.

- كوچولو اشتباه گرفتي من روباه قصه كلاغ و روباه هستم، الانم پاي درخت واستادم تا اين يارو كلاغه قارقار كنه اين بسته پنيرش بيفته. لطفاً مزاحم نشو.

شنگول و منگول و حبه انگور دوباره شماره آقاي گرگ رو گرفتند.

- الو سلام. آقاي گرگ؟

- بله بفرماييد.

- آقاي گرگ من يه خبر جالب براي شما دارم و اون اين‌كه الان شنگول و منگول و حبه انگور تو خونه تنها هستند. اگه مي‌خوايد اونا رو بخوريد بريد كه بهترين فرصته.

- كوچولو من گرگ هستم ولي نه گرگ قصه شنگول و منگول، من گرگ قصه شنل قرمزي هستم. الانم پيش مادربزرگ هستم.

- راستي اونو تونستيد بخوريد.

- نه خوردن رو گذاشتم كنار، الان اومدم پرستار مادربزرگه شدم. درآمدش خيلي خوبه و هر ماه مي‌تونم كلي گوشت بخورم.

شنگول و منگول و حبه انگور كه حسابي از تنهايي كلافه بودند، تصميم گرفتند براي آخرين بار به موبايل آقا گرگه زنگ بزنند.

- الو سلام. آقاي گرگ؟

- بله بفرماييد.

- من يه خبر داشتم. مي‌خواستم بگم شنگول و منگول و حبه انگور الان تنها هستند.

- ولي من نمي‌تونم برم اونجا. آخه الان تو تمرينات تيم ملي بدنسازي گرگ‌ها هستم.

- اما شما بايد بيايد. آخه اين بهترين فرصته. بعداً ديگه دير مي‌شه.

- شما مطمئنيد كه خونه اونا كسي نيست.

- آره شما بيايد . مطمئن باشيد حتماً امروز اون سه تا بزغاله رو مي‌خوريد.

اون سه تا بزغاله موفق شدند گرگ رو گول بزنند و اونو بكشونند در خونه، از اون طرف هم گرگ سريع تمرينات تيم ملي رو دودره كرد و با يك پيك موتوري سريع اومد در خونه اون سه تا بزغاله كه تو يه برج بلند تو بالاي شهر بود و زنگ در خونه بزغاله‌ها رو به صدا درآورد.

- بله بفرماييد.

- سلام، سلام. منم، ‌منم، مادرتون. علف آوردم واستون.

- برو بابا ما رو گرفتي. فكر كردي ما خريم؟ قيافه تابلوت از تو آيفون تصويري معلومه. تو همون گرگ خنگ هميشگي هستي.

بله. شنگول و منگول و حبه انگور اينو گفتند، زدند زير خنده. گرگ بيچاره هم كه ديد ضايع شده رفت و يه لباس بز خريد و برگشت. البته سه تا بزغاله مي‌دونستند كه گرگ دست بردار نيست و به خاطر همين هم از سر كار گذاشتن اون لذت مي‌بردند.

بله. گرگ با لباس بز برگشت و دوباره زنگ زد.

- كيه؟

- سلام، سلام. منم، منم، مادرتون. علف آوردم واستون.

- آخه گرگ ابله. تو اين دوره زمونه كي علف مي‌خوره. مامان ما برامون پيتزا مي‌خره.

گرگ باز هم ضايع شد. اما كم نياورد. رفت سر كوچه و سه تا پيتزا خريد و برگشت و دوباره زنگ زد.

- سلام، منم، منم، مادرتون. پيتزا آوردم براتون.

- مرسي آقا گرگه پيتزا رو بذار دم در و برو بده ناخوناي سياه و زشتت رو درست كنند. چون مامان ما هميشه ناخوناش رو پديكور مي‌كنه.

گرگ خنگ قصه ما پيتزا رو گذاشت دم در و رفت به يه آرايشگاه و ناخن‌هاي دستش رو پديكور كرد. اما باز هم بزغاله‌ها فهميدند كه اون گرگه. آخه دماغ آقا گرگه خيلي بزرگ بود. ولي دماغ بزي خانم كوچيك بود، چون اون دماغش رو عمل جراحي زيبايي كرده بود.

گرگ رفت و دماغش رو هم عمل كرد و برگشت و دوباره زنگ زد.

- سلام، سلام. منم، منم مادرتون. پيتزا آوردم واستون.

شنگول از پشت آيفون گفت: خدايي كلي آقا گرگه تغيير كردي ولي هنوز يه چيزي كم داري. مي‌دوني چيه.

- نه به جون شما خسته شدم، چقدر شما منو اذيت مي‌كنيد. بگو دوباره بايد چيكار كنم.

- اصلاً هيچي، مگه ما گفتيم اين كار رو انجام بده. خوب قيافت تابلوئه. بايد يه كاري كني ما نفهميم. اصلاً هر كاري دلت مي‌خواد بكن من ديگه هيچي نمي‌گم.

- نه شنگول جان بگو عزيزم. بگو از كجا فهميدي من مادرتون نيستم.

- آخه تو قبلاً مادرمون رو ديدي، اونم قبلاً مثل تو شكمش چاق بود. اما الان رفته چربي اضافي شكمش رو با ليبوساكشن از بين برده.

- چي‌چي ساكشن؟

- يادداشت كن يادت نره. ليبوساكشن.

بله. گرگ رفت تا چربي‌هاي اضافي شكمش رو به دست جراحان بده تا اونا رو از بين ببرند. و بعد از چند ساعت دوباره برگشت و زنگ زد:

- سلام، سلام. منم، منم، مادرتون. پيتزا آوردم واستون.

شنگول و منگول و حبه انگور از پشت آيفون گفتند: سلام مامان جون. واسا الان در رو باز مي‌كنيم.

شما چي فكر مي‌كنيد. حتماً فكر مي‌كنيد اون سه تا بزغاله به سزاي بازي بچه‌گانشون و سر كار گذاشتن يك گرگ محترم رسيدند. اما نه، اونا بازم گرگ رو سر كار گذاشته بودند. چند دقيقه بعد گرگ دوباره زنگ زد.

- چي شد بچه‌ها مامان هنوز پشت دره.

- اِ مامان ببخشيد. در باز نشد. راستي مامان پشت سرت رو نگاه كن.

گرگ برگشت و ديد يه مأمور نيروي انتظامي پشت سرش واستاده. مأمور گفت:

- لطفاً كارت شناسايي.

- اِوا خدا مرگم بده. كارت برا چي. اينجا خونة منه.

- گفتم كارت شناسايي.

گرگ بيچاره كارتش رو نشون داد و اونو به جرم اين‌كه لباس مبدل زنانه پوشيده و خودش رو به شكل زن‌ها درآورده دستگير كردند و بردند.

اما نگران نباشيد. چون وقتي مامان بزي از خريد اومد سه تا بزغاله‌ها از مادرشون خواستند كه بره كلانتري محل و با گذاشتن سند گرگ رو آزاد كنه، چون اگر گرگ تو زندان مي موند ديگه اونا تفريحي نداشتند. بعد تو تابستون با كلي اوقات فراغت چيكار مي‌كردند. پس گرگ آزاد شد و روز از نو روزي از نو.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

روش‌هاي مبارزه با آدم‌هاي استرس‌زا

 

گاهي اوقات براي شما هم پيش مي‌آيد كه كسي براي شما استرس ايجاد مي‌كند. در اين حالت شما هم مي‌توانيد استرس را از بين ببريد و هم عامل استرس‌زا. البته پيشنهاد ما و تيم علمي و روانشناسي مجله صبح جوان از سر راه برداشتن عامل استرس‌زا است. اما از بين بردن عامل استرس‌زا به روش‌هاي گوناگون انجام مي‌شود.

1. روش اوا تو چقدر بدي:

اين نوع از سر راه برداشتن عامل استرس‌زا مخصوص گروه خاصي است. در اين روش پس از ايجاد استرس شما به عامل استرس‌زا مي‌گوئيد بد و اگر عامل استرس‌زا باز هم سماجت كرد مي‌توانيد چند بار پشت سر هم به او بگوئيد بد، بد، بد. توجه داشته باشيد كه بايد خشانت در صداي شما موج بزند. اما گاهي ممكن است عامل استرس‌زا با اين راه‌كار شما از ميدان به در نشود. پس راه حل آخر را به كار بريد. توجه داشته باشيد شما نمي‌خواستيد از خشونت استفاده كنيد اما او شما را وادار به اين‌كار كرد. پس راه حل آخر را شروع كنيد. در اين مرحله از عامل استرس‌زا فاصله بگيريد. حداقل چند محله آن طرف‌تر و بعد به او فحش دهيد. مثلاً خر بي‌تربيت. البته شما مي‌توانيد عكس عامل استرس‌زا را نيز به طريقي پيدا كنيد و براي آن سبيل بكشيد يا عكس او را پاره كنيد كه به علت خشونت بيش از اندازه اين روش آخر را به شما توصيه نمي‌كنيم.

2. گفتمان

در روش گفتمان عامل استرس‌زا را به كافي‌شاپ دعوت مي‌كنيد و با او به گفتمان مي‌پردازيد. مهم نيست كه در مورد چه چيزي صحبت مي‌كنيد. مهم رفتن به كافي‌شاپ و حرف زدن است. پس تا مي‌توانيد روي مخ عامل استرس‌زا راه برويد. بعد از نيم ساعت خواهيد ديد كه عامل استرس‌زا از شما عذرخواهي مي‌كند و تصميم مي‌گيرد كه از شما جدا شود. در اين روش عامل استرس‌زا تا چند روز گيج و منگ حرف‌هاي بي‌ربط شما خواهد بود و به اصطلاح چِت مي‌كند.

3. فُحشمان

اين يكي از مرسوم‌ترين روش‌هاي برخورد با عامل استرس‌زا است. در اين روش شما چاك دهان خود را كمي تا قسمتي باز مي‌كنيد و نزديكان و خويشاوندان عامل استرس‌زا را به ترتيب ياد مي‌كنيد و آن‌ها را مورد عنايت قرار مي‌دهيد. در اين روش حضور ذهن نقش مهمي دارد و شما بايد در مدت زمان كوتاهي همه خويشان و نزديكان او را بر اساس سلسله مراتب و نسبت ياد كنيد.

تحقيقات پيچيده دانشمندان نشان مي‌دهد مادر، خواهر و عمه از محبوب‌ترين كساني هستند كه در اين روش از آن‌ها ياد مي‌شود و عمه در اين مورد در جايگاه اول قرار دارد.

4. مُشتمان

معمولاً اين روش پس از فحشمان آغاز مي‌شود و اين روش كاربردي‌ترين روش براي مقابله با عوامل استرس‌زا است و در اين روش آشنايي شما با سيفي‌جات يكي از نكاتي است كه باعث برتري شما مي‌شود. ما به شما توصيه مي‌كنيم كه حتماً روش كاشت بادمجان را فرا بگيريد. چون در اين روش آشنايي با كاشت بادمجان به شما كمك فراواني مي‌كند.

5. گوله كردن

شما در محاسباتتان دچار اشتباه شده‌ايد و به تصور اين‌كه از پس عامل استرس‌زا برخواهيد آمد با او وارد مشتمان شده‌ايد اما عامل استرس‌زا داراي قدرت فراواني است. پس فرار را بر قرار ترجيح دهيد. از محل وقوع مشتمان گوله فرار كنيد و در برويد. در اين مرحله داشتن پاهاي پرقدرت و نفس چاق در نجات شما بسيار مؤثر است.

6. حبسمان

خوب ما مقصر نيستيم. به هر حال ممكن است در مقابله با عامل استرس‌زا نتوانيد خود را كنترل كنيد و ضربات سنگيني بر او وارد كنيد. در اين مواقع سر و كار شما با حبس است و اين مرحله در مبارزه با استرس را اصطلاحاً حبسمان مي‌گويند.

7. مُردمان

خوب به سلامتي شما به رحمت ايزدي پيوستيد تا هم عامل استرس‌زا از دست شما راحت شود و هم ما مجبور نباشيم به حرف‌هاي چرت و بيهوده خود ادامه دهيم. خدا شما را رحمت كند ولي يك چيز را فراموش نكنيد. در مرحله مردمان ديگر دچار استرس نمي‌شويد و به قول شاعر:

خوابيدي بدون لالايي و قصه              بگير آسوده بخواب بي‌درد و غصه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

قتل در حضور ديگران

 

قسمت چهارم: چگونه فريبرز را كشتم

 

 

صحبت‌هاي راننده كه تمام شد. كم كم به دفتر انتشارات دوستم اردشير

 

رسيديم. صحبت‌هاي راننده باعث شد فكري به ذهنم خطور كند. به او

 

 گفتم: ببينيد دوست عزيز، راستي اسم شما چي بود؟

 

- اسم من فريبرزه. همه به من مي‌گن آق فريبرز.

 

- خوب آقا فريبرز، ازتون مي‌خوام يه لطفي به من بكنيد.

 

- خواهش مي‌كنم. هر كاري باشه و بتونم براتون انجام مي‌دم.

 

- نه كار مهمي نيست. يه جورايي يه شيطوني و شوخي با يكي از

 

دوستان با يكي از دوستان. مي‌دونيد اين‌جا كه اومديم دفتر انتشارات

 

 دوست من اردشيره. من با اردشير سال‌هاست كه دوست هستيم.

 

اردشير آدم خيلي خوبيه اما يه عيب كوچولو داره. اونم اينه كه خيلي

 

خسيسه. من مي‌خوام به من كمك كني تا يه خورده اين دوستمون رو

 

 اذيت كنيم.

 

فريبرز لبخند زد و گفت:

 

- چشم آقا، شما فقط بگيد من بايد چيكار كنم.

 

- هيچي شما با من مياي بالا، من به دوستم مي‌گم كه كيف پولم رو تو

 

خونه جا گذاشتم و از اردشير مي‌خوام كه پول كرايه آژانس من رو

 

حساب كنه. شما موقع حساب كردن كرايه، اون را بالاتر از عرف

 

مي‌گيد.

 

- آخه چرا؟

 

- به خاطر اين‌كه بعدش من با شما بر سر كرايه جر و بحث كنم و

 

همين جر و بحث من و شما باعث مي‌شه دوست من به نقشه ما شك

 

نكنه. بعد از اين‌كه من با شما يه خورده جر و بحث كرديم من زنگ

 

 مي‌زنم آژانس و نرخ كرايه از خونه تا اين‌جا رو مي‌پرسم و مبلغ اون

 

 رو از اردشير مي‌گيرم و به شما مي‌دهم.

 

- بعدش من پول رو مي‌گيرم و برمي‌گردم آژانس.

 

- نه، من بعدش با شما كار دارم چون بايد چند جا بريم. اما براي اين‌كه

 

 شما درصدي از پول كرايه رو به آژانس نديد همون موقع كه من به

 

 آژانس زنگ زدم به صاحب آژانس بگو كه من كار دارم و دارم مي‌رم

 

خونه. اينطوري لازم نيست كه از پولي كه از من مي‌گيريد چيزي به

 

آژانس بديد. اينطوري منم لطف شما رو جبران كردم.

 

- دست شما درد نكنه آقا. اينطوري خيلي بهتره. آخه اين بي‌انصافيه كه

 

ما با اين ماشين كلي جون بكنيم و بعدش 20 درصد از كل كرايه رو

 

 بديم به صاحب آژانس. پس من وقتي پول رو از دوستتون گرفتم مي‌آم

 

 پايين و منتظر شما مي‌مونم تا برگرديد، درسته؟

 

- شما منتظر من باشيد اما نه اينجا. براي اين‌كه قضيه لو نره شما بريد

 

 و تا خيابون بالاتر اون‌جا يه شيريني فروشي هست. نيم ساعت اون‌جا

 

 باشيد من برگشتم.

 

من با فريبرز رفتيم بالا و من به دوستم اردشير گفتم كه كيف پولم را

 

خانه جا گذاشته‌ام و طبق نقشه‌اي كه كشيده بوديم عمل كرديم. و فريبرز

 

 كرايه را از اردشير گرفت و رفت. من نيم ساعت در دفتر اردشير

 

 بودم و با او پيرامون كتاب جديدم صحبت كردم. او من را تشويق كرد

 

كه هر چه زودتر كتاب را تمام كنم و براي چاپ پيش او ببرم.

 

وقتي از دفتر اردشير بيرون آمدم به محل قرارمون با فريبرز رفتم. از

 

 آن‌جا به سمت خانه حركت كرديم. در طول مسير تا به خانه برسيم،

 

فريبرز باز هم شروع به حرف زدن كرد. اصلاً او نمي‌توانست لحظه‌اي

 

 آرام باشد. حتي چند دقيقه سكوت را هم نمي‌توانست تحمل كند و با هر

 

 بهانه‌اي سر صحبت را باز مي‌كرد و باز هم شروع به حرف زدن

 

مي‌كرد: راستي آقا خوب نقش بازي كردم. فكر كنم دوستتون اصلاً شك

 

 نكرد.

 

- آره واقعاً‌ خوب نقشتون رو بازي كرديد، بيچاره اردشير اصلاً فكرش

 

 رو هم نمي‌كرد كه همه اين اتفاقات نقشه باشه.

 

- اما آقا، قيافه اون آقاهه دوستتون به آدم حسابي‌ها مي‌خورد.

 

- مگه آدم‌هاي خسيس آدم غيرحسابي هستند. من كه گفتم اردشير يكي

 

 از بهترين دوست‌هاي منه، فقط كمي خسيسه.

 

- نه منظوري نداشتم، نمي‌خواستم به دوستتون توهين كنم. منظورم اين

 

 بود كه به قيافه اون آقا نمي‌خورد كه خسيس باشه.

 

- به قيافه من چي؟ به قيافه من مي‌خوره.

 

- نه به قيافه شما هم نمي‌خوره. به قيافه شما مي‌خوره آدم خوبي باشيد.

 

- تو از كجا مي‌دوني، شايد من آدم بدي باشم.

 

- مي‌دونيد آقا. مادر ما مي‌گه چشم‌هاي آدم‌ها هيچ‌وقت دروغ نمي‌گه.

 

چشم‌هاي آدم‌هاي بد يه جور ديگه است.

 

- مثلاً چه جوريه؟

 

- چه مي‌دونم. يه شكل خاصي كه آدم مي‌تونه بفهمه اون آدم خوبيه يا

 

آدم بديه.

 

فريبرز آدم ساده‌اي بود. اين سادگي را مي‌شد به قول خودش از

 

چشم‌هاي معصومش فهميد. اگرچه نوع حرف زدنش جور ديگري بود.

 

 اما ساده و بي‌تكلف حرف مي‌زد. فريبرز برعكس آدم‌هاي ديگر از

 

 دلش حرف مي‌زد تا با فكر و عقلش.

 

به خانه رسيديم و من از فريبرز خواستم تا چند لحظه جلوي درب خانه

 

منتظر من باشد تا من وسايلم را بردارم و برويم. زنگ در خانه را زدم

 

 و دخترم آيسان درب را باز كرد. وقتي بالا رسيدم دخترم از ديدن من

 

 در آن موقع از روز تعجب كرد.

 

- بابا چرا اين موقع روز اومديد، اتفاقي افتاده؟

 

- نه دخترم. چند تا كتاب بايد با خودم مي‌بردم كه تو خونه جا گذاشتم.

 

راستي مامانت از خواب بيدار شده؟

 

- آره بابايي، بيدار شد و رفت بيرون كمي خريد كنه.

 

- خدا به داد ما برسه. حتماً امروزم وقتي از خريد برگرده كلي غرغر

 

 مي‌كنه.

 

- خوب بابا يه خورده به مامان حق بده. آخه اون بيچاره گناهي نداره.

 

دستم رو انداختم دور گردن آيسان و گفتم:

 

- اي پدر سوخته، تو طرفدار كي هستي؟ من يا مامان.

 

- هر دو شما. حرف من اينه كه شما دو تا يه كم با هم مهربون باشيد.

 

- تو غصه نخور عزيزم. تا چند وقت ديگه بابا اين كتاب تازه رو تموم

 

 مي‌كنه و اون‌وقت همه چيز درست مي‌شه.

 

- راستي بابا اسم كتابتون چي بود؟

 

- اوهوي. قرار نبود شيطوني كني. هر وقت تموم شد، مطمئن باش

 

اولين نفر مي‌دم تو كتاب رو بخوني.

 

- البته بعد از مامان.

 

- امان از دست تو، باشه اول مامان بعد آيسان خانم. حالا اجازه مي‌دي

 

 من برم تو اتاقم و كتاب‌ها رو بردارم. ديرم مي‌شه دخترم.

 

- خواهش مي‌كنم پدر مهربان. بفرمائيد اين شما و اين هم اتاق كار

 

شما.

 

آيسان به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق كارم رفتم. كمدم را باز

 

 كردم و از داخل آن جعبه‌اي را درآوردم. از همان جلوي كمد بيرون را

 

 نگاه كردم تا مبادا دخترم وارد اتاق شود. در جعبه را با كليدي ديگر

 

 كه از داخل كيفم درآوردم، باز كردم. از داخل جعبه يك چاقوي بزرگ

 

 و يك طناب كه هر دو آن‌ها را قبلاً خريده بودم برداشتم و به سرعت

 

 آن را داخل كيف انداختم. جعبه را دوباره داخل كمد گذاشتم. از داخل

 

كمد دوربين و سه پايه دوربين را نيز برداشتم و در كمد را قفل كردم و

 

 از اتاق بيرون آمدم. صدا زدم:

 

- دخترم آيسان من دارم مي‌رم بيرون فكر كنم. طرف‌هاي ظهر

 

برمي‌گردم.

 

- دخترم از همان داخل اتاق داد زد: باشه بابا، مواظب خودت باش.

 

خداحافظ.

 

حالا با وجود چاقو و طناب در كيفم كمي اضطراب پيدا كردم. اما من

 

تصميم خودم را گرفته بودم و حالا موقع عملي كردن نقشه‌ام بود. وقتي

 

 پايين رسيدم فريبرز در حال تميز كردن ماشينش با يك دستمال بود. تا

 

 مرا ديد سوار ماشين شد و گفت:

 

- آقا كارتون تموم شد؟

 

من هم سوار شدم و از او خواستم تا حركت كند.

 

- آقا فريبرز من دنبال يه جاي خلوت اطراف تهران هستم. يه جايي كه

 

شبيه بيابون باشه.

 

- آقا جسارت نباشه. مي‌تونم بپرسم اين بيابون رو براي چه كاري

 

مي‌خواهيد؟ آخه من بدونم كارتون چيه بهتر مي‌تونم بگم كه كجا به درد

 

شما مي‌خوره.

 

- مي‌دوني آقا فريبرز داستان تازه من در مورد دو تا دوسته كه يكي از

 

 اون‌ها تو بيابون اون يكي رو مي‌كشه. من براي بخش‌هايي از كتابم

 

بايد چند تا عكس داشته باشم. به همين خاطر مي‌خوام امروز چند تا

 

عكس بگيرم. چون وقتي كتاب رو شروع به نوشتن كنم وقتي براي

 

اين‌جور كارها ندارم.

 

- آقا فكر مي‌كنم اگه بريم طرف‌هاي بهشت زهرا بهتره. اون‌جا بيابوني

 

 زياده. بالاخره يه جايي كه به درد شما بخوره رو پيدا مي‌كنيم. راستي

 

 كار شما هم جالبه، مگه نه؟

 

- آره خوب. هم جالبه و هم سخت.

 

- آقا شما چطور داستان مي‌نويسيد. الان مثلاً چطوري تو ذهنتون مياد

 

 كه اين دو تا دوست همديگه رو مي‌كشند. واقعاً سخته. مغز ما كه

 

نمي‌كشه.

 

- اي آقا فريبرز مغز شما از اين‌ها بيشتر رو هم مي‌كشه. اين‌ها كه

 

 چيزي نيست.

 

فريبرز تا رسيدن به بيابان‌هاي اطراف بهشت زهرا دائم حرف مي‌زد.

 

 از هر چيزي كه فكرش را كنيد صحبت كرد. از دوران سربازي، از

 

 مادرش، از بچه‌هاي محلشون و خلاصه حرف زد و حرف زد. من ه

 

ر لحظه استرس بيشتري پيدا مي‌كردم و او هر لحظه كه مي‌گذشت

 

آرام‌تر و راحت‌تر مي‌شد. آن‌قدر راحت از زندگيش صحبت مي‌كرد كه

 

 هر كس كه ما را نمي‌شناخت تصور مي‌كرد كه او و من سال‌ها باهم

 

دوست بوده‌ايم. وقتي حرف مي‌زد در بعضي لحظات با خودم مي‌گفتم:

 

آرش، فريبرز آن كسي نيست كه تو به دنبالش هستي. اما سادگي و پاكي

 

 فريبرز باعث مي‌شد كه به خودم بگويم حيف او است كه با اين دردسر

 

 و مشقت زندگي كند. حيف او است كه با اين قلب ساده و مهربان در

 

ميان آدم‌هايي پر از دروغ و ريايي چون خود من زندگي كند و همه

 

اين‌ها تصميم مرا براي عملي كردن خواسته‌ام بيشتر مي‌كرد.

 

نزديك به يك ساعت طول كشيد تا من و فريبرز به جاي خلوت و بياباني

 

 برسيم. از او خواستم به جايي برويم كه هيچ‌كس نباشد چون مي‌خواهم

 

كسي مزاحم ما نشود. پس از ده دقيقه جستجو بالاخره جاي مورد نظرم

 

 را پيدا كردم. يك جاي بياباني و خلوت. تنها كسي كه آن‌جا بود يك

 

 درخت نيمه خشك بود كه حالا من در زير آن در حال نوشتن هستم.

 

 وقتي به آن‌جا رسيديم از ماشين پياده شدم. از داخل كيف طناب و چاقو

 

 را در آوردم و دوربين سه پايه را از ماشين بيرون آوردم. فريبرز با

 

تعجب داشت به من نگاه مي‌كرد.

 

- چيه، چرا اين‌طوري نگاه مي‌كني آقا فريبرز؟

 

- آقا اينا وسايل كار شماست؟

 

- آره ديگه، فقط شما هم بايد به من كمك كنيد.

 

- چه كمكي؟

 

- آهان، چه كمكي. ببين آقا فريبرز شما دست من رو از پشت مي‌بنديد.

 

 بعد از پشت سر از من چند تا عكس مي‌گيري. بعد دوربين رو

 

 روبه‌روي من مي‌گذاري و اون رو تنظيم مي‌كني تا خودش عكس بگيره

 

 و خودت مي‌آي اين چاقو رو مي‌گيري زير گلوي من، انگار كه

 

مي‌خواهي من رو بكشي.

 

- چرا بايد اين كارها رو انجام بديم؟

 

- من كه گفتم آقا فريبرز براي كتاب جديدم نياز به عكس دارم و اين

 

 عكس‌ها رو در مورد همون دو تا دوست كه يكي اون يكي رو مي‌كشه

 

مي‌گيريم.

 

- اما من كه از دوربين عكاسي چيزي سر در نمي‌آرم.

 

- كاري نداره من يادت مي‌دم.

 

- نه آقا ببينيد. شما دست من رو ببنديد و از من عكس بگيريد. شما

 

واردتر هستيد و من هم اين‌طوري راحت‌تر هستم.

 

- نه آقا فريبرز آخه اين‌طوري شما تو زحمت مي‌افتيد و در ضمن

 

 لباس‌هاي شما هم خاكي مي‌شه.

 

فريبرز كلي اصرار كرد تا من را راضي كند تا نقش مقتول را براي

 

گرفتن عكس بازي كند. اين همان چيزي بود كه من براي رسيدن به آن

 

 برنامه‌ريزي كرده بودم. بيچاره فريبرز نمي‌دانست چه سرنوشتي در

 

 انتظار اوست. ابتدا دستان او را بستم و چند عكس از او در حالت‌هاي

 

 مختلف گرفتم. فريبرز باور كرده بود كه در حال نقش بازي كردن

 

است. چنان لبخند رضايتي بر لب داشت كه تصور مي‌كردي او

 

 بزرگ‌ترين بازيگر دنياست. پس از چند عكس، نوبت به عكس‌هايي

 

 رسيد كه بايد با چاقو گرفته مي‌شد. دوربين را بر روي سه پايه قرار

 

 دادم و آن را تنظيم كردم تا به صورت اتوماتيك عكس بگيرد. از

 

فريبرز خواستم كه روبه‌روي دوربين روي زانوي خود بنشيند و او دقيقاً

 

 همان كاري را كرد كه من از او درخواست كرده بودم. تا خواستم چاقو

 

 را زير گلويش قرار دهم گفت:

 

- ببخشيد مي‌شه از تو ماشين اون بطري آب رو بياريد من يه خورده

 

 آب بخورم، ببخشيدها.

 

از داخل ماشين بطري آب را آوردم و فريبرز مقداري از آن را خورد و

 

 آماده عكس گرفتن شد. چاقو را زير گلوي او گذاشتم. دوربين كه در

 

حالت اتوماتيك تنظيم شده بود فلاش زد. خواستم گلوي فريبرز را ببرم

 

 اما نتوانستم. لحظه‌اي تأمل كردم. چاقو را از زير گلوي فريبرز جدا

 

كردم. آن را بالا آوردم و ضربه‌اي بر قلبش وارد كردم. فريادي كشيد و

 

 بر روي زمين افتاد. از درد فرياد مي‌كشيد. من هاج و واج مانده بودم.

 

 چاقوي خوني در دستان من بود. فريبرز هنوز زنده بود. بعد از چند

 

لحظه خودم را جمع و جور كردم و بالاي سر او رفتم و باز هم چند

 

ضربه ديگر بر سينه و شكم او وارد كردم. بالاخره فريبرز جان داد.

 

تنش غرق خون شده بود. او حالا مرده است و من اولين قتل خود را

 

انجام داده‌ام.

 

آفتاب حالا غروب كرده است و موقع رفتن است. حالا كه فريبرز را

 

كشته‌ام و بخشي از داستان قتل در حضور ديگران را نوشته‌ام بايد به

 

خانه بروم. نمي‌دانم قتل شماره 2 و داستان آن را كي و كجا مي‌نويسم.

 

 اما مطمئن هستم كه هيچ‌كس متوجه نخواهد شد كه فريبرز را من

 

كشته‌ام. من بايد تا قتل شماره 13 پيش روم. اين كتاب همه زندگي من

 

است و قتل‌ها راز پايان اين كتاب هستند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مهدی  |