|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
قتل در حضور ديگران
قسمت سوم: قتل شماره 1
هيچوقت تصور نميكردم كه روزي با دستان خونآلود چيزي بنويسم. اما حالا در كنار اين درخت نشستهام و با دستاني كه آلوده به خون فريبرز است در حال نوشتن هستم. جنازه فريبرز روبهروي من بر روي زمين افتاده است. تمام تنش غرق خون است. مانند قلم من كه نوشتههايش به رنگ مشكي است و تنش سرخ رنگ شده است. به درستي نميدانم با چند ضربه چاقو او را به قتل رساندم. در لحظاتي كه ضربات را بر پيكر فريبرز وارد ميكردم به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين نكته بود كه او بايد كشته شود زيرا او بخشي از داستان من است، بخشي از داستان قتل در حضور ديگران.
حالا فريبرز اولين قرباني من است و 12 نفر ديگر باقي ماندهاند. فريبرز بيچاره صبح كه از خانه بيرون ميآمد به هيچ عنوان در ذهنش خطور نميكرد كه ديگر غروب خورشيد را نخواهد ديد. البته چشمان نيمه باز او حالا روبهروي غروب خورشيد است ولي اين بار به جاي آنكه چشمان او غروب را به نظاره بنشيند اين غروب است كه چشم در چشمان بيجان او دوخته است.
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ساعت را نگاه كردم، ساعت 7 صبح بود. آفاق هنوز خواب بود. ابتدا صورتم را اصلاح كردم و بعد به حمام رفتم و دوش گرفتم. وقتي از حمام بيرون آمدم به ساعتي كه بر روي ديوار پذيرايي بود نگاه كردم. حالا ساعت 7:45 دقيقه بود. اما هنوز آفاق و دخترم آيسان خواب بودند. آيسان هميشه عادت داشت تا نيمه شب درس بخواند و صبحها تا ساعت 9 خواب باشد و آفاق هم به دليل استفاده از قرصهاي آرامش بخش معمولاً صبحها دير از خواب بيدار ميشد. خواستم صبحانه بخورم اما يادم آمد كه ساعت 9 با اردشير دوستم قرار دارم. تا آماده شدم ساعت 8 صبح شد. از آنجا كه ميترسيدم دير به دفتر اردشير برسم به آژانس زنگ زدم و ساعت 8:13 دقيقه بود كه ماشين به درب خانه آمد. فراموش كردم بگويم كه اردشير دوست ناشرم است كه قرار بود به پيش او بروم تا در مورد چاپ كتاب قتل در حضور ديگران با او صحبت كنم. ماشيني كه از طرف آژانس آمده بود يك پيكان قديمي قرمز رنگ بود و راننده آن جواني بود كه سن او به زحمت به 30 سال ميرسيد. سلام كردم و داخل ماشين بر روي صندلي جلو كنار راننده نشستم. در لحظات ابتدايي هيچ كدام از ما صحبت نميكرد و تنها صدايي كه به گوش ميرسيد صداي ضبط ماشين راننده آژانس بود كه آهنگي شاد و پر سر و صدا را پخش ميكرد. چند دقيقه گذشت و كمكم راننده متوجه شد كه صداي ضبط ماشين مرا اذيت ميكند و همين بهانهاي شد تا صبحت من با او آغاز شود.
- جناب صداي ضبط كه شما رو اذيت نميكنه؟
- والله چه عرض كنم. البته اگه صداش يه كم كمتر باشه، بهتره.
- تو رو خدا ببخشيد. آخه ميدونيد من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم. به خاطر همين هر روز صبح اين آهنگ رو گوش ميدم. به هر حال ببخشيد كه اذيتتون كرد.
- اذيت كه نكرد، فقط من عادت ندارم كه از اين آهنگها با اين صداي بلند گوش بدم.
- اي آقا، مگه بچهها تو خونه از اين آهنگها گوش نميدن. نكنه شما بهشون اجازه نميديد. آخه بعضيها ميگن اينجور آهنگها غيرمجازه و گناه داره، راستي آقا به نظر شما اين آهنگ گناه داره.
خنديدم و گفتم: شما چي فكر ميكنيد.
- ما كه از اين حرفامون گذشته. ما تو كل روز كلي گناه ميكنيم و به قول معروف جاي ما تو قعر جهنمه، زياد برامون اما فكر نميكنم زياد گناه داشته باشه.
- من نميتونم نظر بدم. هر كسي بهتر ميدونه چي گناه داره و چي گناه نداره.
- آقا فضولي نباشه. ميتونم بپرسم شغل شما چيه؟
- من نويسنده هستم.
- پس تو روزنامه كار ميكنيد. حالا تو چه روزنامهاي كار ميكنيد. ورزشي يا از اين سياسي، مياسيا.
- نه جانم من داستان مينويسم، شما اهل كتاب خوندن هستيد؟
- اي آقا، ما خودمون كتاب قصه هستيم. زندگي ما خودش يه داستانه، اونم چه داستاني، يه داستان پر از غم و غصه و بدبختي. ديگه چه نيازي به داستان داريم.
- اگه دوست داشته باشي من به داستانت گوش ميدم.
- نكنه ميخوايد ما رو داستان كنيد. يعني ما قصهمون رو بگيم و شما بعداً ما رو ببريد تو كتاب قصه.
- چرا كه نه. اگه داستانت خوب باشه حتماً داستان تو رو مينويسم.
- نه آقا داستان ما خوب نيست. مطمئنم هيچكس قصه زندگي ما رو دوست نداره. قصه زندگي ما پر از بدبختي و بيچارگي بوده.
- حالا شما بگيد تا ببينم چي ميشه.
- اي آقا، از كجاش بگم كه از هر جا شروع كنم يه غم و غصه است. يادم مياد بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم معتاد بود و به همين خاطر مادرم از اون جدا شد. پدرم دايم مادرم رو كتك ميزد. اون حتي به ما هم رحم نميكرد. وقتي خماري ميشد هيچي حاليش نبود. زمين و زمان رو به هم ميريخت تا يه پولي جور كنه تا خرج عملش در بياد. من و خواهرم با اينكه كوچيك بوديم از دست كتكهاي موقع خماري پدرم در امان نبوديم. من دو تا خواهر داشتم. يه خواهر بزرگتر كه اسمش زينت بود و 2 سال از من بزرگتر بود و يه خواهرم هم زهرا كه 3 سال از من كوچيكتر بود.
وقتي پدر ومادرم از هم جدا شدند من شش ساله بودم. پدرم چون معتاد بود ما رو به مادرم دادند و من و خواهرام با مادرم به خونه پدربزرگمون رفتيم. اولش همه چيز بهتر از گذشته بود. ديگه از كتكها و جنگ و دعواي پدرم خبري نبود و اين خودش بزرگترين حسن زندگي تو خونه پدربزرگ بود. اما خوشيهاي من خيلي كوتاه بود. چون بعد از يك سال دقيقاً وقتي قرار بود من تازه برم مدرسه براي مادرم خواستگار پيدا شد. خواستگار مادرم يكي از فاميلهاي دور مادرم بود كه چند سال پيش از همسرش به دليل بچهدار نشدن جدا شده بود. هيچ وقت فكر نميكردم كه مادرم با وجود ما حاضر بشه با يك نفر ديگه ازدواج كنه. اما نميدونم چرا اون قبول كرد كه با اصغر آقا ازدواج كنه. البته اصغر آقا يه شرط مهم براي ازدواج با مادرم داشت و اون اين بود كه من همراه اونها نباشم. اصغر آقا فقط قبول كرده بود كه زينت و زهرا به همراه مادرم باهم زندگي كنند. يادم مياد يه روز مادرم اومد و نشست با من حرف زد. اون گفت كه به خاطر خواهرام مجبوره كه ازدواج كنه و از من خواست كه به همراه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. با اينكه سن و سالي نداشتم و زياد چيزي متوجه نبودم اما قبول كردم كه خونه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. البته زياد هم ناراضي نبودم. چون اصلاً از شوهر مادرم خوشم نمياومد.
خلاصه من خونه پدربزرگ .و مادربزرگ موندم و مادرم هم با اصغر آقا ازدواج كرد. مادرم هر هفته به ديدن من مياومد و برام چيزهاي مختلف ميآورد. يكسال بعد مادرم با اصغر آقا از تهران رفتند. چون اصغر آقا تو ارتش كار ميكرد و به شيراز منتقل شده بود. با رفتن مادرم از تهران حتي ديگه نميتونستم مادرم رو هفتهاي يك بار ببينم. فقط چند ماه يك بار مادرم به من سر ميزد. سال سوم دبستان بودم كه مادربزرگم فوت كرد. بعد از يكسال پدربزرگم هم فوت كرد. حالا تنهاي تنها بودم. چهل پدربزرگ كه تموم شد، داييها و خالهها دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه خونه پدربزرگ رو بفروشند و ارث اون خدا بيامرز رو تقسيم كنند.
با فوت پدربزرگ و مادربزرگ و فروختن خونه اونها من جايي براي زندگي نداشتم. مادرم با اصغر آقا صحبت كرد تا من هم با اونها زندگي كنم. اصغر آقا كه از ارثي كه به مادرم رسيده بود كلي خوشحال بود قبول كرد كه با اونها زندگي كنم. كلاس پنجم دبستان بودم كه به شيراز رفتم و به همراه مادرم و خواهرام و اصغر آقا زندگي تازهاي رو شروع كردم. درسم زياد بد نبود. يعني نمرههام خوب بود. اوايل رفتار اصغر آقا با من خوب بود اما كمكم رفتار اون با من عوض شد. سر هر موضوع كوچيكي به من گير ميداد و كتكم ميزد. اينقدر اين كتكها و آزار و اذيتها ادامه پيدا كرد تا اينكه اصغر آقا به مادرم گفت كه ديگه اجازه نميده كه من تو خونه اون زندگي كنم. بيچاره مادرم هر چي التماس كرد اون نامرد قبول نكرد. با مادرم برگشتيم تهران و قرار شد كه من به تعميرگاه يكي از فاميلهاي مادرم برم و اونجا كار كنم و شبها هم همونجا بخوابم. كار كردن من يعني خداحافظي با درس و خوب چارهاي نبود جز بيخيال شدن از درس و مشق. روزها كار ميكردم و شبها تو تعميرگاه ميخوابيدم. روزها اينقدر سرمون شلوغ بود كه متوجه نميشدم چطور شب ميشه. و شبها هم اينقدر خسته بودم كه از زور خستگي بياختيار خوابم ميبرد و چشم باز ميكردم ميديدم صبح شده. روزها و شبهام تند و پشت سر هم ميگذشت و من هر روز بزرگتر و بزرگتر ميشدم. كارم بد نبود. تو كار تعمير ماشين كمكم اوستا شدم. 17 ساله بودم كه مادرم از اصغر آقا طلاق گرفت و همراه خواهرام اومد تهران. براي مادرم يه خونه اجاره كردم و باز هم همگي دور هم جمع شديم. حالا بايد بيشتر كار ميكردم تا خرج مادرم و خواهرام رو بدم. خواهرم زينت وقتي 19 ساله بود ازدواج كرد و زهرا هم بعد از مدتي ازدواج كرد. منم يه مدت كه گذشت با اوستام دعوام شد و با پولهايي كه جمع كرده بودم اين ماشين رو خريدم و اومدم تو آژانس. الانم با مادرم تنها زندگي ميكنيم. اين همه زندگي ما بود. ديدي آقا، ديدي چه زندگي نكبتي داشتم.
- ازدواج چي، ازدواج كردي؟
- مادرم همش گير ميده كه ازدواج كنم. اما دوست دارم وقتي ازدواج كنم كه وضعم روبهراه باشه، نميخوام يه نفر رو بدبخت كنم، عين همون كاري كه پدرم و اصغر آقا با مادرم بيچاره من كردند.
صبحتهاي راننده كه تموم شد كمكم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد كه فكري به سرم بزند. به او گفتم: ببين دوست عزيز اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز…
نحوه استفاده : نحوه استفاده در زير آورده شده است.
خواص : جعفري ضد نفخ شكم است و شريانها و رگها را تميز ميكند.
دم كرده ريشه جعفري براي درمان تنگي نفس و درمان سرخك مفيد است.
براي رفع لكها و جوشهاي صورت، دم كرده جعفري را روي پوست صورت بماليد. براي روشن شدن رنگ پوست، مقداري جعفري را در نيم ليتر آب به مدت 5 دقيقه بجوشانيد و صبح و شب صورت خود را با آن بشوئيد. بعد از يك هفته پوست صورت شما روشن ميشود.
دم كرده جعفري ضد تب بوده و براي بواسير و سنگ كليه مفيد است.
خوردن چاي جعفري به هضم غذا كمك ميكند.
بعد از خوردن سير براي برطرف كردن بوي دهان ميتوانيد از جعفري استفاده كنيد. جعفري نفس را نيز خوشبو ميكند.
شايان ذکر است، براي درمان خون مردگي و له شدگي ميتوان از برگ و ساقه جعفري براي بهبود عضو آسيب ديده استفاده كرد.
زردآلو
نحوه استفاده : خوراكي
خواص : درخت زردآلو بومي نواحي چين مي باشد و هنوز هم به صورت وحشي در اين مناطق مي رويد، اين درخت در اوايل قرن اول ميلادي به آسيا و اروپا راه يافت.
ميوه آن گوشتي و زرد رنگ با طعمي مطبوع و شيرين بوده كه در اواسط تابستان مي رسد.
هسته زردآلو صاف، قهوه اي و بيضي شكل است. در داخل هسته مغز آن قرار دارد كه طعم برخي از آن شيرين و برخي ديگر تلخ است.
خواص داروئي
خواص درماني زردآلو
1) تصفيه كننده خون است.
2) عروق را باز مي كند.
3) ملين است.
4) بوي بد دهان را رفع مي كند.
5) تب بر است.
6) به دليل داشتن كبالت براي كم خوني مفيد است.
7) ورم مفاصل را برطرف مي كند.
8) ضد نرمي استخوان است.
9) براي قليايي كردن بدن مفيد است.
خواص درماني هسته و برگ درخت زردآل
ومغز هسته از نظر طب قديم ايران گرم و خشك و برگ و گل آن سرد و خشك است.
1) مغز آن تقويت كننده قواي جنسي است.
2) روغن مغز هسته را اگر در گوش بچكانيد صداهاي گوش را از بين برده و سنگيني گوش را درمان مي كند.
3) روغن مغز هسته براي نرم كردن پوست مفيد است.
4)روغن تلخ مغز هسته اگر تلخ باشد كشنده كرم معده و روده است
قسمت دوم
بالاخره روزي كه قرار بود من براي صرف شام به منزل آفاق بروم فرا رسيد. آن روز از صبح كه بيدار شدم دچار استرس و نگراني بودم. يادش به خير مادر خدا بيامرزم چقدر ميپرسيد: آخه پسر تو چت شده، چرا اينقدر كلافهاي، اگه چيزي هست به مادر بگو. اما خودم هم نميدانستم كه چرا حالم اينگونه است. حالم مانند بچههايي بود كه ميخواهند به سر جلسه امتحان بروند و درونشان پر از نگراني و اضطراب است. البته در كنار اين حس اضطراب، شوق نيز داشتم. شوقي كه براي ملاقات آفاق و ديدن خانوادهاش وجودم را قلقلك ميداد.
آن روز دانشگاه نرفتم و تا عصر سعي كردم به شكلي سر خودم را گرم كنم. هنگام عصر زماني كه هوا كمكم تاريك شد آماده رفتن شدم. بهترين لباسهايم را پوشيدم و مدت زمان زيادي را پشت آينه ايستادم. آن روزها هنوز موهايم پر بود و مانند امروز كمپشت نشده بود. موهايم بلند بود و فرفري، آخه آن روزها داشتن موي بلند مد بود. ساعت نزديك هفت بود كه از منزل خارج شدم. خوب به ياد دارم هوا آن روزها بسيار سرد بود و وقتي كه داشتم از در خانه بيرون ميآمدم مادرم صدايم كرد و برايم شال گردني آورد و بر روي گردنم انداخت. هنوز گرماي دستان مادرم را احساس ميكنم. نگاههاي آن شب مادرم برايم بسيار عجيب بود. انگار او ميدانست من به جايي ميروم كه سرنوشتم را تعيين ميكند و نگاه او پر از اميدي بود كه به من ميداد و برايم با نگاهش آرزوي موفقيت داشت.
با بدرقه نگاه مهربان مادرم از خانه خارج شدم و به سوي خانه آفاق حركت كردم. يك ساعت بعد جلوي درب خانه آنها بودم. حالا بيش از هر زمان ديگري اضطراب داشتم. زنگ را زدم و خود آفاق جواب داد. پس از معرفي خودم او مرا به داخل خانه فرا خواند. خانه آنها به شكلي بود كه بايد ابتدا از يك حياط عبور ميكردم تا به داخل محوطه ساختمان برسم. وقتي وارد شدم، آفاق را ديدم كه در آن سوي حياط در آستانه ورودي ساختمان ايستاده است. بر لبش لبخندي داشت و به انتظار من ايستاده بود. گامهايم را سريع برداشتم تا چندان در آن وضعيت منتظر من نماند. به او رسيدم. او با خوشحالي به من سلام كرد و خوشآمد گفت. به داخل ساختمان رفتيم. يك راهرو بزرگ پيش روي ما بود. كتي كه به تن داشتم را درآوردم و آفاق آن را از من گرفت و بر روي چوب رختي كنار راهرو آويزان كرد. با علامت دست و با گفتن بفرماييد مرا به داخل هدايت كرد. خودش جلوتر از من قدم برميداشت. پس از چند لحظه در انتهاي راهرو وارد يك اتاق نسبتاً بزرگ شديم كه در حقيقت اتاق پذيرايي آنها بود. داخل اتاق مبل چيده شده بود. همه چيز مرتب و تميز بود و دقيقاً اولين چيزي كه نظر مرا در آن اتاق به خود جلب كرد همين تميزي و نظم بسيار زياد آن بود. بر روي يكي از مبلها نشستم و آفاق نيز روبهروي من نشست.
- واقعاً لطف كرديد آقاي بهرامي كه تشريف آورديد. الان پدر و مادرم هم خدمت ميرسند. راستي آدرس رو كه راحت پيدا كرديد.
- شما ببخشيد كه من مزاحم شدم. آدرس هم سرراست بود و خيلي راحت پيدا كردم.
- آقاي بهرامي نميدونيد كه پدر چقدر دوست داره كه شما رو از نزديك ببينه. داستان شما علاوه بر اينكه من رو شگفتزده كرد. پدر رو نيز متعجب كرد. آخه باورش كمي سخته كه شما تونستيد اون داستان فوقالعاده رو در عرض چند ساعت بنويسيد.
- نه شما و پدر بيش از اندازه به من لطف داريد و اين داستان هم اينقدر كه ميگوييد زيبا نيست. اما براي خودم هم بسيار عجيبتر اينه كه داستان رو چند بار بازنويسي نكردم. يعني بار اول كه نوشتم احساس كردم ديگه نيازي به بازنويسي نداره. راستي ميتونم بپرسم شغل پدر شما چيست؟
- پدر من معلم هستند. معلم ادبيات.
- پس بگيد چرا به داستان من علاقمند شدند. پس ايشون هم اهل ادبيات هستند.
من و آفاق گرم صحبت بوديم كه پدر و مادر آفاق وارد اتاق شدند. از جايم بلند شدم و به آنها سلام كردم. مادر آفاق زني بود شبيه به همه مادران، صورتي مهربان داشت و البته از پدر آفاق بسيار جوانتر بود. پدر آفاق هم مردي بود كه گرد پيري بر چهرهاش ظاهر شده بود. پس از سلام و احوالپرسي پدر و مادر آفاق هم به جمع ما پيوستند و ما غرق صحبت شديم. زودتر از آنچه كه تصورش را ميكردم با آنها احساس راحتي كردم.
شايد دليل اين امر رفتار محبتآميز پدر و مادر آفاق بود. با آنكه آنها خانواده به نسبت مرفهي بودند اما در برخوردشان هيچ نشاني از غرور و تكبر نميتوانستي پيدا كني. آنها آنقدر گرم و صميمي بودند كه آن شب من احساس كردم در خانه كساني هستم كه سالها آنها را ميشناسم. پدر آفاق مرد فوقالعادهاي بود. او به راستي كه عاشق ادبيات بود. با چنان شور و حرارتي شعر ميخواند كه هر كسي را شيفته خود ميكرد. تا پيش از ملاقات پدر آفاق همه علاقه من به ادبيات به نوشتن و خواندن داستان ختم ميشد اما پس از ملاقات پدر آفاق و صحبتها و شعرهايي كه او ميخواند به شعر و شعرا نيز علاقمند شدم.
بله آن شب، بسيار خوب و دلنشين تمام شد و همان شب در حقيقت اولين حلقه ارتباط من با خانواده شكوهي بود. پس از آن شب من و آفاق بيشتر به هم نزديك شديم. در دانشگاه لحظات بيشتري را با يكديگر سپري ميكرديم و من براي آفاق هر روز داستاني مينوشتم. داستانهايي كه براي آفاق مينوشتم در حقيقت هم براي خودم يك تمرين بود و هم براي آفاق يك اتفاق خوشايند. به خوبي احساس رضايت را در چشمان آفاق ميديدم و همين به من آرامش ميداد. تا پيش از آشنايي با آفاق هيچگاه تصور نميكردم دختري بتواند اين چنين مرا شيفته خويش كند. اما آفاق با قلب من چنين كرد. مدتي از آشنايي من و آفاق گذشت و من هر روز بيشتر از گذشته به او وابسته و دلبسته ميشدم. البته اين را هم بگويم كه هر چه رابطه من و آفاق نزديكتر و بهتر ميشد، ارتباط من با خانواده آفاق به ويژه پدرش دورتر ميشد. پدر آفاق اگرچه در ابتدا رابطهاي بسيار مطلوب و خوب با من داشت اما او معتقد بود كه دخترش بايد با كسي ازدواج كند كه او را از لحاظ مالي تأمين كند و زندگي خوبي برايش تأمين كند. پدر آفاق به خوبي دريافته بود كه ارتباط من و آفاق سرانجام به ازدواج منجر خواهد شد و از آنجا كه ميدانست هدف من نويسنده شدن است به همين خاطر كم كم ديگر روابطش مانند روزهاي ابتدايي با من گرم و صميمي نبود و تلاش ميكرد تا كاري كند كه من از دخترش آفاق دور شوم.
روزها گذشت و زمستان به پايان رسيد، پس از آن بهار آمد و سپس تابستان، در پاييز بود كه من تصميم گرفتم از آفاق خواستگاري كنم. اول پيشنهادم را با خودش مطرح كردم و همانطور كه پيشبيني ميكردم آفاق به خواستگاري من جواب مثبت داد. اما مهمترين بخش قضيه رضايت خانواده آفاق بود و در عين حال هم من نميتوانستم به خانوادهام بگويم با آفاق دوست هستم. زيرا خانواده من خانواده سنتي بود و تقريباً در همه خانوادهها اينگونه ارتباطات در آن زمان پذيرفتني و قابل پذيرش نبود و شايد اگر من هم دانشگاه نرفته بودم يك ازدواج سنتي را تجربه ميكردم. براي آنكه خانوادهام با ازدواج ما مخالفت نكنند به دروغ به مادرم گفتم كه در دانشگاه دختري را ديدهام و از او خوشم آمده است و آدرسش را پيدا كردهام و ميخواهم كه برايم او را خواستگاري كنيد. البته بگذريم كه دروغ من در همان جلسه اول خواستگاري فاش شد و پدر آفاق همه چيز را به خانواده من گفت. پس از اولين جلسه خواستگاري همه چيز به هم خورد. هم خانواده من مخالف بودند و هم خانواده آفاق، اما ما تصميم خود را گرفته بوديم. آنقدر سماجت كرديم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه ما با يكديگر ازدواج كنيم. البته آفاق از همه امكانات و موقعيتي كه پدرش ميتوانست براي او فراهم كند گذشت تا همسر من شود. پس از سه سال ما صاحب فرزندي شديم كه نامش را آيسان گذاشتيم و اكنون 21 سال است كه با يكديگر در كنار هم هستيم. امشب هم كه شاهد بوديد كه چگونه با يكديگر دعوا كرديم. همه اينها را نوشتم تا بدانيد كه چه احساسي دارم. بدانيد كه چرا امشب تصميم گرفتم كه اين كار را انجام دهم. آفاق همه زندگي من است. با او همه چيز را فهميدم. با او عاشق شدم و با او معناي محبت را فهميدم اما هيچ وقت نتوانستم او را به آنچه كه آرزويش را داشت برسانم. من با آفاق خوشبخت بودم و هستم اما او هيچ وقت طعم خوشبختي را نچشيد و امشب ميخواهم به خاطر همسرم و دخترم مهمترين تصميم زندگيام را بگيرم. شايد من تنها نويسندهاي هستم كه با خوانندگان نوشتههايم حرف ميزنم اما ميخواهم وقتي كتاب مرا ميخوانيد بدانيد كه چرا چنين تصميمي گرفتم و چقدر برايم سخت است كه چنين كاري را انجام دهم. اما چارهاي نيست. انسانهاي بزرگ در لحظات سرنوشتساز تصميمهاي بزرگ ميگيرند و شايد با اينكار من، همسرم و دخترم آينده و زندگي خوبي داشته باشند.
من ميخواهم داستاني جنايي و پليسي بنويسم كه در آن مردي 13 نفر را به قتل ميرساند و در پايان خودش را به قتل ميرساند و شخصيت اول اين داستان خودم خواهم بود. بله درست است. من ميخواهم واقعيترين داستان زندگيام را بنويسم. ميخواهم قاتل باشم تا بهتر بتوانم بنويسم. ميخواهم از دست پليس بگريزم تا داستان به واقع پليسي شود و همه اين كارها را ميكنم تا متفاوتترين داستان طول زندگيام را بنويسم. داستاني كه كتاب آن بدون شك پرفروشترين كتاب سال خواهد شد. آن وقت است كه همسرم ميتواند طعم شيرين خوشبختي را احساس كند. اگرچه كه آن زمان من نيستم. اينها كه نوشتم مقدمه كتاب قتل در حضور ديگران است و من آرش بهرامي از امشب داستان خود را آغاز ميكنم و جزئيات هر قتل را و اتفاقات را براي تو خواننده اين كتاب مينويسم. ميدانم كه ميتواني احساس كني كه چرا چنين تصميمي گرفتم. پس با من همراه شو در داستان قتل در حضور ديگران. تو خواننده آن هستي و هيچگاه سعي نكن كه جلوي اتفاقات آن را بگيري كه اكنون كه تو در حال خواندن آن هستي بدون شك من ديگر مردهام.
قتل در حضور دیگران اولین رمان من است که البته بسیار سعی کردم تا ناشری برای چاپ
آن پیدا کنم اما متاسفانه هیچ ناشری حاضر نشد که رمان مرا چاپ نماید و حالا در حالی که در حال تمام کردن رمان تازه ام هستم تصمیم دارم متن کامل این رمان را بر روی وبلاگم بگذارم تا حداقل خوانده شود .با اینکه گذاشتن یک رمان منتشر نشده درفضای وب چیزی شبیه به دیوانگی است اما چاره ایی ندارم زیرا نمی خواهم این رمان تا ابد منتشر نشده باقی بماند.اما اگر ناشری به صورت اتفاقی این داستان را دید و مایل به چاپ ان بود گذاشتن ان را بر روی وبلاگ متوقف میکنم و ان را برای چاپ در اختیار ناشر میگذارم.به هر حال این حاصل نه ماه تلاش من است که سعی میکنم هر روز بخشی از ان را برای شما بگذارم.راستی نظر دادن فراموش نشود.
فصل اول: من وآفاق
سرم به شدت درد ميكند. تمام شب به داستاني كه قرار است بنويسم فكر ميكردم و اكنون تصميم دارم جديتر از هميشه شروع به نوشتن بزرگترين اثر زندگيام كنم. شايد اگر ديشب با آفاق دعوا نميكردم و آفاق آن حرفها را به من نميزد هيچگاه چنين تصميمي نميگرفتم. حرفهاي آفاق تمام وجود مرا به هم ريخت و حالا ميخواهم حداقل خودم را به خودم ثابت كنم. اصلاً بگذاريد ماجرا را از ديشب برايتان تعريف كنم.
در اتاق كارم پشت ميز تحرير نشسته بودم و در حال بازنويسي آخرين كتابم با نام توبههاي باد بودم. صداي زنگ آپارتمان مرا از ميان كاغذها و دست نوشتهها بيرون آورد. صدا زدم:
- دخترم آيسان، زنگ ميزنند خانمي. برو در رو باز كن.
- بابا من دستم بنده، اگه ميشه خودتون در را باز كنيد.
از پشت ميز تحرير بلند شدم و به سمت در ورودي رفتم و آيفون را جواب دادم. همسرم آفاق بود كه براي خريد بيرون رفته بود. چند دقيقه طول كشيد تا آفاق وارد خانه شود. آخر آپارتمان ما در طبقه سوم يك مجتمع مسكوني است و چند روزي است كه آسانسور ساختمان خراب است.
آفاق با چند پلاستيك كه درونش ميوه و مواد غذايي بود وارد آپارتمان شد. چهره آفاق چون هميشه گرفته و عصبي بود. اين عادت آفاق بود كه هر وقت از خريد برميگشت عصباني و ناراحت بود. به طرفش رفتم و پلاستيكها را از دستش گرفتم و به داخل آشپزخانه بردم و آنها را بر روي ميز ناهار خوري داخل آشپزخانه گذاشتم. آفاق هم وارد آشپزخانه شد و با عصبانيت يكي از صندليهاي ميز غذاخوري را از زير ميز بيرون كشيد و بر روي آن نشست. آفاق اين بار عصبانيتر از هميشه بود.
- باز چي شده آفاق؟ باز تو رفتي خريد و عصباني برگشتي؟ عزيزم من كه به تو گفتم كه اصلاً لازم نيست خريد كني، خودم ميروم بيرون و خريد ميكنم. خوب چرا هيچي نميگي؟ آفاق به من نگاه كن.
آفاق سرش را بالا كرد و به صورت من خيره شد و با عصبانيت شروع به صحبت كرد:
- آرش به خدا من از اين وضعيت خسته شدم. اين همه سال تو و اين شغل كوفتيت رو تحمل كردم. بابا به خدا خسته شدم.
- شغل من چه ربطي به عصبانيت تو داره. باز تو از جاي ديگه عصباني شدي گير دادي به شغل من.
- خوب ربط داره كه ميگم. ميدوني چرا وقتي ميرم خريد عصباني ميشم؟
- نه، نميدونم.
- همين ديگه، چون فكر ميكني وقتي ميرم خريد به جاي پول به فروشنده چند تا از كتابهاي پرفروش جنابعالي رو ميدم و فروشنده با رضايت كتابهاي پر از معناي جنابعالي رو ميگيره و تازه يه پولي هم به من ميده.
- آهان، پس بازم بحث شيرين پوله.
- آره عزيزم چي فكر كردي. زندگي خرج داره و با شغل كوفتي تو هيچ غلطي نميشه كرد.
- پس تو اين سالها چهجوري به قول خودت با اين شغل كوفتي زندگي كرديم.
- تند نرو آرش خان. اولاً تو اين بيست و چند سالي كه با تو زندگي كردم اصلاً اسمش زندگي نبود. بعدشم مثل اينكه فراموش كردي كه تا وقتي پدرم زنده بود دائم به ما كمك ميكرد و وقتي هم بيچاره مرد، ارثي كه به من رسيده بود رو گذاشتيم بانك و با سودش زندگي ميكنيم. واقعاً تو فكر كردي زندگي ما از شغل شريف نويسندگي جنابعالي ميگذره. اصلاً تا به حال كدوم كتاب تو پرفروش بوده كه از بابتش پولي گير ما بياد.
- آفاق من كار ديگه بلد نيستم. خوب ميگي چيكار كنم؟
- من چه ميدونم ناسلامتي تو مرد خونه هستي. من فقط اين رو ميدونم كه ديگه خسته شدم. ببين آرش به جان آيسان دارم ميگم به خدا اگه يه فكر اساسي براي زندگيمون نكني من ديگه به اين زندگي ادامه نميدم. همين الان تو راه پله آقاي خسروي رو ديدم. باز هم ميگفت كه بايد آخر ماه خونه رو تخليه كنيم. بيچاره حق داره. كلي بايد بياد و بره تا اجاره ماهيانه رو بگيره.
- خوب چيكار كنم. برم دزدي؟
- كاش عرضه اين كار رو هم داشتي. ما كه از نويسندگي جنابعالي خيري نديديم. كاش دزد بودي حداقل وضع زندگيمون بهتر از اين بود.
- آفاق خانم يادت نرفته كه به خاطر همين شغل كوفتي با من ازدواج كردي.
- اون موقع من مغز خر خورده بودم. چه ميدونستم با عشق و عاشقي و احساس نميشه زندگي كرد. بيچاره آقاجونم چقدر گفت: دختر اين پسره علاف براي تو شوهر نميشه. اما من ابله گفتم نه آقاجون اين آرش يه روز يه نويسنده بزرگ ميشه و باعث افتخار همه ما ميشه. اما افسوس كه تو نه مرد خوبي بودي، نه نويسنده خوبي.
- چيه، نكنه پشيموني؟
- پشيمون؟ چه پشيمون باشم چه نباشم زندگي لعنتي ما همين وضعيت رو داره. ولي اين بار تصميم خودم رو گرفتم. ميخوام تا آخر خط برم.
- پس تكليف آيسان دخترمون چي ميشه؟
- اِ تو مگه به فكر اونم هستي؟
- تو فكر ميكني من كي هستم. حتماً فكر ميكني من يه هيولا هستم. بابا من تو رو دوست دارم. من همه زندگيم آيسان دخترمونه. من بدون شما دو نفر هيچي نيستم.
- بيخود شعار نده، تو حرف شايد آدم خوبي باشي، اما تو عمل چي. همش سرت رو كردي تو اون كاغذاي لعنتي. تا حالا يه بار مدرسه دخترت رفتي. اصلاً ميدوني همين دخترت كه به قول خودت همه زندگيت امسال كنكور داره. ميدوني چند ساله كه سه نفري جايي نرفتيم. ميدوني؟ نه تو هيچي نميدوني. چون دنياي تو شده داستانهاي مزخرفي كه مينويسي كه به هيچ دردي هم نميخوره.
آفاق بعد از اين حرفها شروع كرد به گريه كردن. تو همون حالي كه آفاق در حال گريه بود نگاهم به در آشپزخانه افتاد كه دخترم آيسان آنجا ايستاده بود. نميدانم از چه زماني آنجا بود و آيا همه حرفهاي ما را شنيده بود. اما از نگاه معصومانه او پيدا بود كه چقدر دلش براي مادرش ميسوزد. از جايم بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم. وقتي از كنار دخترم گذشتم آرام در گوش او گفتم: دخترم مادرت حالش خوب نيست. برو كنارش و كمي مامان را آرام كن. در حالي كه به سمت اتاق كارم ميرفتم با نگاهم دخترم را تعقيب كردم كه رفت و كنار مادرش نشست و او را در آغوش گرفت و هر دو شروع به گريه كردند.
ديدن گريه آن دو بسيار مرا منقلب كرد. احساس ميكردم خيانت بزرگي به آن دو كردهام. احساس ميكردم كه نه همسر خوبي بودهام و نه پدر مهرباني. شايد حق با آفاق بود. روياي نويسنده بزرگي شدن آرزوي همه عمر من بود و شايد خودخواهي من براي نويسنده بزرگي شدن زندگي آن دو را تباه كرده بود. آفاق حق داشت كه از اين وضعيت ناراحت باشد. او در يك خانواده طبقه متوسط رو به بالا بزرگ شده بود و در آن خانواده هيچگاه هيچ كمبودي را احساس نكرده بود. اما در طول 21 سال زندگي مشترك من و او، من هيچگاه نتوانستم حتي بخش كوچكي از خواستههاي او را عملي كنم. شايد اگر كتابها من فروش خوبي داشت، زندگي ما با امروز كاملاً تفاوت داشت. اما چه كنم كه هيچ وقت كتابهاي من مورد استقبال هيچكس قرار نگرفت و درآمد حاصل از نويسندگي من فقط در حد گذران زندگي آن هم به شكل معمولي بود.
البته زندگي مشترك من و آفاق هميشه اينقدر تلخ و آزار دهنده نبود. اوايل زندگي خوبي داشتيم. يعني از همان روز اول آشنايي من با او روزهاي خوبي داشتم. درست به خاطر دارم تقريباً 24 سال پيش بود كه من براي اولين بار آفاق را ديدم. در آن سالها من و آفاق هر دو دانشجوي رشته ادبيات بوديم و هر دو در يك دانشكده درس ميخوانديم. البته تا قبل از آن روز سرد زمستاني من آفاق را نميشناختم. آن روز هوا بسيار سرد بود و همه جا از برفي كه چند روز پيش باريده بود سفيد شده بود. من بر روي نيمكتي كه در محوطه دانشكده بود نشسته بودم و مثل هميشه در حال نوشتن بودم. آخر ميدانيد من در آن روزها براي اينكه بتوانم هزينههاي تحصيلم را تأمين كنم مجبور بودم كار كنم و البته كار كردن من هم نوشتن بود. من براي هم دانشگاهي خودم پروژه و داستان مينوشتم و آنها بابت آن به من حقالتحرير ميدادند. با آنكه پول چنداني از اين راه به دست نميآمد اما با اين حال هم به من كمك ميكرد تا ادامه تحصيل بدهم و هم اينكار را دوست داشتم. بله آن روز هم داشتم براي يكي از بچهها پروژه مينوشتم كه صداي خش خش برفها توجه مرا به خود جلب كرد. صداي خش خش برفها حاصل از راه رفتن يك نفر بود كه به من نزديك ميشد. چند ثانيه بعد دو چكمه روبهروي من ايستاده بود. سرم را بالا كردم و دختري را ديدم كه پالتوي قهوهاي به تن داشت و صورتش در امتداد نور خورشيد چندان مشخص نبود. از جايم بلند شدم و بياختيار سلام كردم.
- سلام، ببخشيد. مثل اينكه مزاحم نوشتن شما شدم. شما آقاي بهرامي هستيد؟
- بله خودم هستم بفرمائيد.
- من شكوهي هستم. آفاق اين جمله را گفت و دستانش را به طرف من دراز كرد تا با من دست بدهد اما نميدانم چرا با او دست ندادم. البته تربيت مذهبي من، به من آموخته بود كه نبايد با نامحرم دست بدهم و شايد همين علت مرا از دست دادن با او بر حذر داشت. دست آفاق در هوا معلق بود و انتظار دست مرا ميكشيد. براي آنكه دست ندادن مرا توهين به خود تلقي نكند سريع گفتم بفرماييد بنشينيد، خسته ميشويد. آفاق دستانش را پايين آورد و كنار من نشست.
- آقاي بهرامي من شنيدم شما داستانهاي خوبي مينويسيد و البته به ديگران هم كمك ميكنيد.
- نه، دوستان به من محبت دارند. ولي هر كاري از دستم بر بياد براي همكلاسيهاي خودم انجام ميدهم.
- آقاي بهرامي من اين ترم با آقاي رجبي كلاس دارم و حتماً شما هم ايشان را ميشناسيد و ميدانيد كه ايشان چه استاد سختگيري هستند. آقاي رجبي از ما خواسته است كه يك داستان چند صفحهاي با موضوع آزاد بنويسيم. اما من حوصله اين كار را ندارم. به همين خاطر ميخواهم كه شما اين لطف را در حق من انجام دهيد.
- باشه خانم شكوهي من اين كار را انجام ميدهم. اما حتماً دوستان به شما گفتهاند كه من بابت اين كار حقالزحمه ميگيرم.
- بله، دوستان گفتند و من از اين بابت مشكلي ندارم. فقط اگر بتوانيد تا هفته آينده داستان را آماده كنيد ممنون ميشوم.
بعد از اين صحبتها آفاق از كنار من بلند شد و رفت و من با نگاهم دور شدن او را تماشا ميكردم. ناگهان يك نفر محكم به پشتم زد و گفت:
- اي آرش ناقلا، تو عجب مارمولكي هستي.
برگشتم و ديدم دوستم سعيد است.
- اين چه كاريه سعيد، نميگي ميترسم. بعدشم مارمولك يعني چه؟
- برو خودت رو سياه كن، اين خانم شكوهي با تو چيكار داشت.
- تو اسمش رو از كجا ميدوني.
- اينو نگاه كن. آمار كل دانشجوها دست منه. بعدشم اين خانم اينقدر اخلاق سگي داره كه همه اون رو ميشناسند.
- بيخود حرف الكي نزن. اتفاقاً خيلي هم مؤدب و خوش اخلاق بود.
- پس مباركه ديگه.
سعيد اين را گفت و فرار كرد و من هم تو برفها دنبال او دويدم و كلي برف به هم پرتاب كرديم. آن روز عصر پس از آمدن از دانشگاه نشستم و تصميم گرفتم كه داستاني را كه به آفاق قول داده بودم را بنويسم. با اينكه او داستان را براي هفته آينده ميخواست اما همان شب داستان را تمام كردم. نام داستان خيابان عشق ممنوع بود و داستان شاگرد يك عتيقه فروش بود كه يك روز براي خريد وسايل به خانه يك مرد ثروتمند ميرود و با ديدن دختر او شيفته او ميشود. او به خواستگاري دختر ميرود اما پدر او با ازدواج او و دخترش مخالفت ميكند و چند ماه بعد دختر با يك نفر ديگر ازدواج ميكند. در شب عروسي، پسر كه در عشقش ناكام مانده است خود را در جلوي عروس و داماد ميكشد. من در آن دوران اصولاً علاقهاي به نوشتن داستانهاي عاشقي و رمانتيك نداشتم و بيشتر داستانهاي تخيلي مينوشتم اما نميدانم چرا سوژه آن داستان به ذهنم رسيد و داستان خيابان عشق ممنوع را نوشتم. فرداي آن روز داستان را به دانشگاه بردم و به آفاق تحويل دادم. باورش نميشد كه در مدت يك روز من يك داستان چند صفحهاي را نوشته باشم و از اين بابت كلي از من تشكر كرد. چند روز بعد آفاق مرا در محوطه دانشگاه ديد و گفت كه پدرش داستان مرا خوانده است و مايل است مرا از نزديك ببيند. به همين خاطر مرا براي شام به خانهشان دعوت كرد.
۱- قبول کنید به دنبال برقراری رابطه هستید
افتخار کنید به سن بلوغ و بزرگسالی رسیده اید و همچنین به خوبی می دانید نیازمند همسری هستید که ادامه زندگی خود را با او بگذرانید.
2- روابط گذشته را برای خودتان حل نمایید
سعی کنید صدماتی که در گذشته به شما وارد آمده را فراموش کنید و اگر تقصیر از جانب شما بوده تلاش کنید از آنها عذر خواهی کرده و طلب بخشش نمایید. اگر بخواهید همواره وقایع تلخ گذشته را در ذهن خود مرور کنید و سعی بر منطقی کردن آنها داشته باشید، مطمئن باشید که کار به جایی نخواهید برد. شما باید از یک رابطه فقط دریافت احساسی داشته باشید. نامه ای بفرستید، تلفن بزنید، و از همه اینها بهتر رو در رو با شخص مورد نظر صحبت کنید. به خاطر داشته باشید که بخشش و عشق در قلب شما زندگی می کند نه در سرتان.
3- از تمرین تصویری استفاده کنید
بر روی یک تکه کاغذ بنویسید: "من خوشحالم از اینکه مالک ......هستم." و رابطه ای که آرزویش را می کنید برای خود توصیف نمایید. سعی کنید احساسات، و آرزوهایی را که دارید، در ذهن خود به تصویر بکشید و البته نه فقط در مورد شریک زندگی، بلکه به طور کلی در مورد رابطه تان. در آن سمت کاغذ هم بنویسید: "مطمئن هستم که به تمام خواست هایم می رسم، به این دلیل که...." و بعد هم تمام حقایق موجود پیرامون آن مطلب را برای خود به رشته تحریر درآورید. این کاغذ را به کسی نشان ندهید، اما آنرا در دسترس نگه دارید و به طور مکرر به آن نگاه بیندازید.
4- باورکنید که جذب جنس مخالف یکی از طبیعی ترین کارها در سرتاسر دنیاست
اگر برای بدست آوردن چیزی، بیش از اندازه تلاش می کنید، بهتر است کاملاً ریلکس با قضیه برخورد کنید؛ چراکه طبیعت آنچه را که لازم است، انجام می دهد!
5- همان طور رفتار کنید که انتظار دارید دیگری با شما رفتار کند
در خودتان همان صفاتی را که دوست دارید شریکتان داشته باشد، پرورش دهید و برای ارتقای آنها از هیچ تلاشی مضایقه نکنید: کلاس، آماده سازی، تراپی، رشد معنوی، رژیم، ورزش و غیره.
6- اگر کاری که انجام می دهید نتیجه بخش نیست موارد دیگر را امتحان کنید
خود را از مرزهایی که در سرتاسر خود کشیده اید، رها سازید. اگر برای مدت زمان بسار زیادی است که با آدم ها متفاوت قرار ملاقات می گذارید، اما به نتیجه دلخواه دست پیدا نمی کنید، به خودتان مدتی فرصت بدهید تا بتوانید راحت تر با مسائل برخورد کنید. اگر جزء افرادی هستید که بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانند، بهتر است کمی به بیرون بروید، و یا به کانون های همسریابی ملحق شوید.
7- به سکس با همسرتان به عنوان یک امر مقدس نگاه کنید
چون همین طور هم هست. سکس نشانه مقدسی از عشق حقیقی و سرسپردگی شما، هم نسبت به خودتان و هم نسبت به شریک زندگیتان می باشد. یک رابطه موفق جنسی می تواند یک ارتباط ضعیف را حتی تا 3 سال نیز برقرار نگه دارد. شما که دوست ندارید پس به پایان رسیدن دورانتان مجبور شوید جلوی آینه، سیگار دود کنید؟
8- اصوات درونی خود را که موجب تخریب رابطه می شوند، کنترل کنید
وقت بگذارید و با صدای درونتی تان در مورد وقایع گذشته، ترس ها، ناراحتی ها، نگرانی ها، آسیب ها، و زخم ها صحبت می کند. با انجام این کار به طور حتم به نتیجه دلخواه خواهید رسید.
9- سعی کنید برای شخص منحصر بفردی که وارد زندگیتان می شود ارزش و احترام قائل باشید
آن خانم و یا آقای مورد نظر در حال حاضر مشغول زندگی شخصی خود هستند. باید برای آنها انرژی بفرستید تا آنها را پذیرای زندگی مشترک سازید.
10- با روی باز از دیدگاههای جدید استقبال کنید
کتاب هایی از قبیل آنچه در این قسمت به آن اشاره می شود را مطالعه کنید: کتاب آمادگی برای انجام کارهای شخصی، نوشته دکتر پاتریشیا آلن؛ چگونه مجرد نمانیم، نوشته نیتا تاکر؛ سکس ، عشق ، شیفتگی: چگونه می توانم تشخیص دهم؟ نوشته ری ای شرت. حتی اگر با تمام مطالب داخل کتاب موافق نبودید سعی کنید به تدریج دید خود را نسبت به مسائل مختلف تغییر دهید.
از همه متنفرم
چند روز پیش یکی از دوستانم را بعد از سالها دیدم ،بعد از سلام و احوالپرسی و صحبت از روزهای خوش گذشته از من پرسید :راستی ازدواج کردی؟گفتم نه.پرسید چرا؟گفتم خوب موقعیتش پیش نیومده.گفت دیر میشه ها،گفتم چرا دیر میشه؟گفت اخه همه تو این سن ازدواج میکنند .حرف دوستم حرف بدی نبود و اصلا منظور بدی هم نداشت اما از این کلمه دیگه حالم داره به هم میخوره از همه از بس که وقت و بی وقت این کلمه رو شنیدم.
یادم هست وقتی خیلی کودک بودم اولین بار این کلمه را از مادرم شنیدم وقتی که میخواست مرا از بازی کردن با دختر بچه های هم سن و سالم منع کند و من پرسیدم چرا؟و مادر پاسخ داد
:همه پسرها و دخترها وقتی بزرگ میشند دیگه با هم بازی نمی کنند .ان روز با انکه پنج سال بیشتر نداشتم با کلمه همه اشنا شدم و دانستم که چون من هم یکی از همه هستم باید به قانون همه بودن تن دهم و دیگر با دوستم که او هم یکی از همه بود و البته همه او چون دختر بود به همه من فرق میکرد و همین باعث میشد که دیگر با هم نباشیم.هفت ساله شدم ،مادرم گفت باید به مدرسه بروم اما مادر اخر چرا باید به مدرسه رفت؟پسرم همه وقتی هفت سالشون میشه میرند مدرسه
.اری یکبار دیگر همه و این بار به جرم هفت ساله بودن باید به جایی که نه به زندانی به نام مدرسه میرفتم.سلولی بزرگ که در ان کودکی و شوق کودکی را از ما میگرفتند و به جایش کلماتی را در مغزمان فرو میکردند که نامش علم بود و چه معامله زیانباری است ،سودای به دست اوردن دانش در قبال از دست دادن کودکی اما چاره نبود من به جرم انکه یکی از همه بودم باید به این بازی تن میدادم.بزرگتر شدم و کم کم همه بیشتر در زندگی من نمود پیدا کرد
.هر وقت خواستم کاری کنم چوب همه بر سرم کوبیده شد.خواستم خودم باشم اما باید مثل همه میبودم.میخواستم بخندم اما باید مثل همه مودب میبودم.میخواستم در میهمانی ها با هم سن و سالانم بازی کنم اما همه بچه های خوب باید در میهمانی ساکت میشدند.میخواستم لباسهای عجیب و غریب بپوشم اما همه آدمهایی که قرتی بودند از ان لباسها میپشیدن و من نباید اینکار را میکردم .هر کاری که خواستم انجام دهم چوبی به نام همه بالای سرم بود حتی وقتی بزرگتر شدم این همه دست از سر من بر نداشتوقتی اولین دوست دخترم را پیدا کردم همان روزهای اول پرسیدم حالا چیکار کنیم؟گفت همه چیکار میکنند ،خوب بریم بگردیم
.و ان روز بود که فهمیدم این همه دست از سر من بر نخواهد داشت .روزها گذشت بعد از مدتی ان دختر امد و گفت به خواستگاری من بیا گفتم چرا؟گفت خوب همه وقتی با هم یه مقدار اشنا میشند و مشکلی هم نیست با هم ازدواج میکنند .اما من هنوز او را خوب نمیشناختم پس مخالفت کردم و او عصبانی شد و گفت:همه شما پسرا همینطوری هستید با احساسات ما بازی میکنید و بعد میزارید میریدآری هر چه میکنم این همه دست از سر من بر نمی دارد
.حتی در تلویزیون هم تبلیغ میکنند که همه در مصرف برق صرفه جویی کنند یا همه ساعت 9 آشغال هایشان را جلوی منزل بگذارند و خلاصه هرکجا که نگاه میکنم اثری از همه بودن را میبینم .ای کاش میتوانستم خودم باشم و به شیوه خودم زندگی کنم شاید عده ای بگویند که وقتی در جامعه زندگی میکنیم باید به همه بودن احترام بگذاریم و یکسری قوانین را رعایت کنیم
.آری این ظاهر قضیه است اما این همه بودن انقدر در زندگی همه ما پیشرفته است که دیگر اثری از خود باقی نمانده است .مدتهاست که دلم برای خودم تنگ شده است
.کاش میشد روزی چشم باز میکردم و میدیدم که خودم هستم انگاه بود که میتوانستم مثل خودم زندگی کنم. مثل خودم به صبخانه بخورم مثلا یک چیز تازه نه مثل همه نان و پنیر و یا مثل خودم به سر کار بروم نه مثل همه که یا باید چند نفر را له کنم تا سوار اتوبوس یا مترو شوم یا مثلا مثل همه مجبور نباشم داخل تاکسی ولو شوم تا بغل دستی من له شود یا کاری کنم که خانمی که کنار من است مجبور شود خود را مچاله کند تا از دست من در امان باشد ،کاش میشد مثلا پیاده یا مثلا با دوچر خه سر کار میرفتم .خلاصه اینکه کاش میشد مثل خودم دوست داشته باشم،مانند خودم عاشقی کنم یا حتی مثل خودم از کسی دلگیر شوم.اما وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم من هم شده ام یکی مثل همه با این تفاوت که گاه گاهی به یاد می اورم که روزگاری کسی دیگری بودم و حالا تبدیل به همه شدم.آن روز های خود بودن را در کودکی جا گذاشتم تا جواز بزرگ بودن را بگیرم غافل از اینکه ان روزها بزرگ بودم اگر چه جثه کوچکی دلشتم اما حالا جثه بزرگی دارم و در عوض قلبم کوچک شده است زیرا برای زندگی کردن در میان ادم بزرگها نیاز به قلب بزرگ نیسن و برای انکه از پس همه بر آیی باید قلبت هر چه بیشتر کوچک باشد و جثه ایی بزرگ داشته باشیکاش روزی فرا رسد که هر کدام از ما خودمان باشیم نه همه
نويسنده: انجمن زنان مرد ضايع كن
1. ميدانيد چرا اصولاً مردان داراي وجدان پاكي هستند؟
پاسخ ساده است، چون هيچگاه از آن استفاده نميكنند.
2. شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟
در مورد هر دو آنها نميتوان يك كلمه از حرفها را باور كرد.
3. به يك مرد با نصف مغز چه ميگويند؟
با استعداد.
4. دو دليلي كه مردها به مسائل كاري خود فكر نميكنند.؟
1. فكر ندارند 2. كاري ندارند
5. آقايون لباسهايشان را چگونه دستهبندي ميكنند؟
كثيف و كثيف اما قابل پوشيدن
6. اگر يك مرد و يك زن با هم از ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند كداميك زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چون آقا هنوز بالاي ساختمان است و مردن همسرش را با لذت تماشا ميكند.
7. نازكترين كتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي كه مردان در مورد زنان ميدانند.
8. چرا روانكاوي مردان سريعتر از زنان است؟
چون روانكاوي مردان مانند گشتن به دنبال يك شيئي در اتاق خالي است.
9. فرق بين اوراق (سهام) بهادار با مردها در چيست؟
اولي ممكن است رشد كند اما دومي هرگز.
10. يك مرد خانواده دوست، درستكار، صادق، باهوش چه مردي است؟
شما اساساً دچار اشتباه هستيد چون همچين مردي وجود ندارد.
11. چرا مردان نيمي از زندگي خود را با بحران سپري ميكنند.؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي در دوران نوجواني به سر ميبرند.
12. شباهت يك مرد با ماشين چمنزني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به كار ميافتند، در هنگام كار سر و صداي زيادي ايجاد ميكنند و در عين حال نميتوانند به درستي كار انجام دهند.
13. اولين فكر يك مرد بعد از ازدواج با يك زن چيست؟
چگونه همسرم را طلاق دهم و دوباره ازدواج كنم.
اين هم رازهايي در مورد بانوان گرامي...!
نويسنده: انجمن دفاع از حقوق مردان زن ذليل
1. مردان از ديدگاه زنان دو دستهاند:
1. مردان ثروتمند 2. مرداني كه ثروتمند نيستند (البته اينها به درد لاي جرز ميخورند)
2. يك خواستگار مناسب از ديد خانمها كسي است كه:
1. زشت باشد 2. بيسواد باشد 3. خشن باشد 4. از آداب معاشرت چيزي نداند
3. يك خواستگار بيخود از ديد خانمها كسي است كه:
1. خوش تيپ باشد 2. مدارك عالي تحصيل داشته باشد 3. مهربان و با احساس باشد
4. از خانواده با فرهنگ و اصيلي باشد 5. اما پولدار نباشد
4. دانشمند مورد علاقه خانمها
الكساندر گراهام بل مخترع تلفن.
5. يك زن كم حرف، چگونه زني است؟
اين زن يك زن لال است.
6. كتاب مورد علاقه خانمها؟
چگونه ميتوان يك مرد پولدار را راضي به ازدواج كرد.
7. مهمترين آدمهاي دنيا چه كساني هستند؟ (البته از ديد خانمها)
جراحان بيني، متخصصان لاغري، آرايشگاه زيبايي، چون بدون اينها زندگي ممكن نيست.
8. شباهت رستم با زن خوب در چيست؟
هر دو موجودات افسانهاي هستند.
9. فرق بين مرگ موش و يك زن چيست؟
مرگ موش آدم را خيلي سريع به آن دنيا ميفرستد اما يك زن آدم را زجركش ميكند و بعد به آن دنيا ميفرستد.
10. مهمترين سؤال كشف نشده زنان در مورد مردان؟
چرا مردان عمر طولاني دارند و نميميرند.
11. زنان براي اولين بار كي خوشحال شدند؟
زماني كه يك زن اوليه توانست از زن همسايه غارنشين خود نزد همسايه ديگرش غيبت كند.
12. از ديد زنان مردان چه خصوصيات مثبتي دارند؟
1. آنها ميتوانند بارهاي سنگين را جا به جا كنند.
2. آنها ميتوانند كارهاي سخت و فني منزل را انجام دهند.
3. آن ها ميتوانند به جاي ماشين ظرفشويي عمل كنند.
4. آنها ميتوانند وسيله پر زدن آنها باشند.
5. آنها در شنيدن غم تبحر فراواني دارند.
6. آنها سوژه خوبي براي غيبت كردن هستند.
13. از ديد زنان مردان چه خصوصيت منفي دارند؟
اينكه آنها مرد هستند.