|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
نوشته: مهدي حاجي بيگي
این مطلب همان مطلبی است که تو جشنواره مطبوعات امسال باعث شد که من در رشته طنز مکتوب رتبه دوم رو بدست میارم .راستی خیلی از دوستان پرسیده بودند که چرا دیگه وبلاگ رو به روز نمی کنم .باید بگم به خدا خیلی گرفتارم اما سعی میکنم جمعه ها حتما سر بزنم .راستی در حال حاضر من تو مجله طنز و کاریکاتور مطلب مینویسم این ماهنامه جالب رو حتما بگیرید شماره جدیدش تا چند روز دیگه منتشر میشه.خداحافظ
داستان ما، داستان يك نويسنده معلومالحال است كه رسالت نويسندگي خود را فراموش كرده و با گرفتن پول چاي داستانهاي مشهور را به نفع صاحبان حق و حساب تغيير ميدهد. البته شما خوب ميدانيد كه اساساً اين گونه اعمال در مملكت ما وجود ندارد و مشخص نيست اين نويسنده فاسد از كجا پيدا شده است. البته عدهاي معتقدند او به احتمال فراوان ايراني نيست، چون اگر ايراني بود كه نميدانست زيرميزي چيست. در مورد سلامت مردم ايران همين بس كه شايعه شده كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي ميخواهد اين واژه حق و حساب را از لغتنامه فارسي حذف كند، زيرا آنها ميگويند وقتي يك واژه هيچوقت مورد استفاده عملي و يا كلامي مردم قرار نميگيرد، چرا فضاي لغتنامه را بيخود اشغال كند. به هر حال داشتيم از نويسنده مورد نظر ميگفتيم كه چگونه با گرفتن پول زور در داستانهاي معروف دست ميبرد. البته مشتريان اين نويسنده آدمهاي معمولي نيستند و بيشتر گروههاي سياسي و اجتماعي هستند كه براي منافع خود از نويسنده ميخواهند كه داستانها را تغيير دهد.
ما در هر شماره نمونهاي از اين داستانها را چاپ ميكنيم. البته خداي ناكرده يك زمان فكر نكنيد ما اين كار را بدون اجازه انجام ميدهيم، هرگز. چون ما آدمهاي قانونمندي هستيم و به همين دليل با پرداخت مبلغ قابل توجهي به اين نويسنده اجازه چاپ داستانهاي او به دست آوردهايم. البته به او قول دادهايم كه نام گروههاي سفارش دهنده را در ابتداي داستان ننويسيم. اميدواريم متوجه سفارش دهندگان اين داستانها را شناسايي كنيد. براي اين شماره داستان پترس فداكار را در چند روايت كه مربوط به هر گروه است، چاپ ميكنيم.
روايت اول
يك شب پترس در حال رفتن به منزل بود كه مردي را ديد كه در حال سوراخ كردن سد شهر است. پترس تا اين صحنه را ديد، از كار مرد عصباني شده، دوان دوان به سوي او رفت و گفت: آخر مرد حسابي مگر سد متعلق به تو يك نفر است. اين سد متعلق به همه مردم شهر است و بايد همه مردم به يك اندازه از آن استفاده كنند. نكند تو يك رانتخوار هستي كه ميخواهي از سد استفاده شخصي كني. من جلوي تو خواهم ايستاد و تو را به مردم شهر معرفي ميكنم ضمن آنكه اين سد را نيز به تساوي بين مردم تقسيم ميكنم.
پترس شبانه مردم شهر را جمع كرد و به آنها گفت كه همه آنها حق دارند از سد به يك اندازه استفاده كنند و اين يعني عدالت. پترس به مردم شهر قول داد كه عدالت را در شهر حاكم كند. بعد از سخنراني پرشور، پترس خود شخصاً وارد كار شد و شروع كرد به تقسيم كردن سد ميان مردم. پترس به هر كدام از افراد شهر يك بلوك از سد را داد تا آنها به دلخواه از آن استفاده كنند. صبح روز بعد همه شهر يك قسمت از سد را داشتند. البته به دليل اينكه ديگر سدي وجود نداشت، شهر به زير آب رفت. اما بعدها مجسمه پترس را به عنوان سمبل عدالت ساختند و در ميدان شهر گذاشتند. زيرا او تنها فرد عدالتخواه و فداكار شهر بود. بله اين بود داستان پترس فداكار و در ضمن عدالتخواه.
روايت دوم
پترس يك جوان روشنفكر و تحصيلكرده هلندي بود. يك شب پترس از يكي از ميتينگهاي سياسي باز ميگشت كه ديد فردي در حال سوراخ كردن ديوار سد است. پترس جلو رفت و آرام به پشت او زد. مرد با ترس برگشت و خواست فرار كند. اما پترس مرد را آرام كرد و به او گفت كه او اهل خشونت نيست و اهل گفتمان است. پترس با مرد وارد گفتمان شد و براي او توضيح داد كه اگر مشكلي دارد، بايد به شكل قانونمند وارد عمل شويد و از تخريب و روشهاي خشونتآميز فاصله بگيريد. پترس آن شب تا صبح با مرد گفت و گو كرد و از افكار و ايدههاي خود براي او توضيح داد. فرداي آن روز تمام شهر به زير آب رفت، زيرا در لحظاتي كه پترس مشغول گفتمان با آن مرد بود، دوستان او وارد عمل شده بودند و در جاهاي ديگر سد حفرههايي به مراتب بزرگتر ايجاد كرده بودند كه منجر به تخريب سد شده بود. بله شهر قصه ما به زير آب رفت، اما مجسمه پترس را به عنوان سمبل گفتمان ساختند و آن را در ميدان شهر نصب كردند، چون او هيچگاه حاضر نشد گفتمان را به مشتمان ترجيح دهد، حتي اگر به قيمت تخريب سد باشد.
روايت سوم
پترس قصه ما رئيس سازمان حفاظت از سدهاي يكي از شهرهاي هلند بود. يك شب پترس در حال گشتزني در اطراف سد بود كه ديد يك نفر در حال خراب كردن سد است. پترس سريع مرد را دستگير كرد و پرسيد: اسم تو چيست؟ مرد جواب داد: اسم من برانكو است. پترس پرسيد: اينجا چه ميكني؟ برانكو پاسخ داد كه: من مسئول حفاظت از اين قسمت از سد هستم و در حال انجام دادن كارم هستم. پترس پرسيد: تو را چه كسي استخدام كرده؟ برانكو جواب داد: پترس قبلي من را استخدام كرده است. پترس عصباني شد و فرياد زد: اصلاً چه معني داره براي حفاظت سد از نيروهاي خارجي استفاده شود. افراد اين شهر دانش بيشتري از امثال تو دارند. پترس بلافاصله برانكو را راهي وطن خود كرد و به جاي آن يك ژنرال وطني را جايگزين او كرد. ژنرال هم شروع به سوراخ كردن سد كرد. ژنرال آنقدر در كارش موفق بود كه تا فردا صبح كاري كرد كه حفرهاي بزرگ در سد ايجاد شود و به همين دليل سد فرو ريخت. راز موفقيت ژنرال در اين بود كه او يك تيم حرفهاي آناليز داشت كه ايجاد سوراخ در سد را براي او آناليز ميكردند. با فرو ريختن سد شهر به زير آب رفت. بعدها مردم شهر مجسمه پترس را به دليل استفاده از نيروهاي بومي ساختند و از او به عنوان سمبل ميهنپرستي در شهر نام ميبردند. اگرچه پترس فراموش كرده بود، بايد كسي را بگذارد كه از سد محافظت كند نه اينكه مانند برانكو سد را سوراخ كند، به هر حال به دليل حس وطنپرستي او را پترس فداكار و ميهنپرست ناميدند.
روايت چهارم
پترس يك جوان ساده و معمولي هلندي بود كه البته بعضي چيزها برايش بسيار اهميت داشت. يك شب پترس در حال رفتن به خانه بود كه ناگهان از كنار سد صدايي شنيد. پترس به صدا توجه كرد و ديد اي دل غافل، يكي از عوامل نفوذي غرب در حال شبيخون است و با ايجاد حفره قصد دارد سد را تخريب كند. پترس كه ميديد جان مردم شهر در خطر است و در ضمن شهر مورد شبيخون قرار گرفته است، سريع خطر را احساس و به سرعت به طرف خانه رفت. او جيپ پدرش را برداشت و به طرف سد حركت كرد. پترس تصميم خود را گرفته بود. چند لحظه بعد پترس طي يك حمله سريع مرد خرابكار را زير گرفت و او را به هلاكت رساند. البته با برخورد ماشين با سد، قسمتي از سد تخريب شد، به همين دليل سد فرو ريخت و آب تمام شهر را فرا گرفت. ولي اين اتفاق در مقابل فداكاري پترس چه اهميتي داشت. مهم اين بود كه پترس اجازه نداده بود كه يك خارجي به آنها شبيخون بزند. مردم شهر در مقابل اين كار فداكارانه پترس مجسمه او را در ميدان شهر نصب كردند و اسم شهر خود را از آن زمان به بعد پترس آباد گذاشتند.
روايت پنجم
پترس يك جوان بيچاره هلندي بود كه در يكي از شهرهاي هلند زندگي ميكرد. يك شب پترس در حال رفتن به خانه بود كه ديد قسمتي از سد سوراخ شده است. پترس بلافاصله انگشت خود را درون سد كرد تا آن سوراخ باعث فرو ريختن سد نشود. پترس بيچاره تا صبح به همان وضعيت ماند، تا صبح شود و مردم به كمك او بيايند. فرداي آن روز پترس بيچاره دستگير شد. زيرا فكر ميكردند او خودش سد را سوراخ كرده است. او دو روز در زندان بود. بعد از دو روز مأموران متوجه شدند كه سوراخ كردن سد كار او نبوده است. وي از زندان آزاد شد. اما بعد توسط سازمان حفاظت از سدها به دليل تخريب سد دستگير شد. در آنجا خسارت سوراخ شدن سد را از او گرفتند و او را آزاد كردند. بعد از آن چند سازمان ديگر هم از پترس شكايت كردند و به دليل كار انجام نداده، درخواست دريافت غرامت كردند. پترس بيچاره تمام زندگي خود را فروخت تا جريمهها را پرداخت كند. بعد از آن به پترس ميگفتند پترس گاگول. چون او اگر گاگول نبود دستش را در سوراخ سد نميكرد و آرام و آهسته از كنار سد ميگذشت. چون بيش از 534 نفر از مردم آن شهر سوراخ را ديده بودند و با هوشمندي از كنار آن رد شده بودند، اما پترس كم عقل آن حركت ابلهانه را انجام داد و به همين خاطر تا پايان عمر به او پترس گاگول ميگفتند.