تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم

 

             حسادت، هيولاي نابودگر

 

نوشته:سمیه مهتدي

 

حسادت احساسي است كه باعث از بين رفتن بسياري از رابطه‌ها مي‌شود. بسياري از افراد ناخواسته و بدون آگاهي و اراده در دام اين هيولا اسير مي‌شود. حس حسادت باعث مي‌شود تمام افراد حتي خود فرد حسود، دچار عذاب شوند، در واقع قرباني اين حس دروني به غير از ديگران خود فرد نيز است.

زماني كه حس حسادت در فرد زنده مي‌شود، احساس مي‌كنيم كه همه چيز به ما تعلق دارد و توقع داريم كه هميشه برنده بازي زندگي ما باشيم. اما اين حس نه تنها عامل پيروزي نيست بلكه عامل شكست است و تأثيرات مخرب آن بر روي ذهن فرد و ديگران بسيار عميق و ويرانگر است.

اما به راستي چرا حسادت اين قدر كشنده و مهلك است؟ زماني كه فردي دچار اين حس مي‌شود درست مانند يك آهن‌ربا مي‌شود كه تمام توجه خود را معطوف به فرد يا موضوع حسادت‌برانگيز مي‌كند. در اين ميان به دليل اين‌كه ذهن ما تنها روي يك موضوع فكر مي‌كند، افكار مثبت وسازنده از ذهن ما خارج مي‌شود و ذهن به اشغال افكار منفي در مي‌آيد. از اين‌جاي داستان، افكار منفي شروع به فعاليت مي‌كنند و احساس خشم و نفرت ما را به اوج خود مي‌رسانند. كه در صورتي كه اين فرآيند تكرار شود، آرام آرام به فردي غيرمنطقي و غيرقابل تحمل تبديل مي‌شويم.

حس حسادت به تدريج در وجود فرد حسود ريشه مي‌دواند و عميق‌تر و ريشه‌دار‌تر مي‌شود. سپس مانند شمشير دو لبه‌اي مي‌شود كه يك لبه آن فرد مورد نظر را و لبه ديگر شما را مجروح مي‌كند، زيرا خشم نهفته در وجود شما با آگاهي از آنچه فرد مقابل به دست آورده است يا در حال كسب آن است، اوج مي‌گيرد. با گذشت زمان اين حس آن‌چنان قدرتمند مي‌شود كه زندگي شما را تحت كنترل خود در مي‌آورد و شما را وادار مي‌كند كه براي تلافي كردن و انتقام گرفتن از فرد مقابل باعث آزار خود شويد. ولي اجازه ندهيد كه چنين حادثه‌اي براي شما رخ دهد. شما مي‌توانيد از دام حسادت خود را برهانيد، اما چگونه؟

بسياري از نوجوانان نسبت به دوستان خود وفا دارند. اما اين وفاداري و احترام تا جايي كه سبب دروغ گفتن و فريب دادن طرف مقابل نشود، خوب است. بسياري از افراد دچار اين اشتباه مي‌شوند كه دوست آن‌ها ديگر حق ندارد با كسي ديگر دوست شود. و حسادت از همين‌جا سرچشمه مي‌گيرد. اين افراد زماني دچار حسادت مي‌شوند كه دوستشان با ديگري ارتباط دوستانه برقرار مي‌كند. افراد حسود نسبت به دوستان خود احساس مالكيت دارند و دلشان مي‌خواهد رفتار اجتماعي دوست خود را تحت كنترل درآورند. بسياري از اختلافاتي كه در زندگي خانوادگي رخ مي‌دهد نتيجه حسادت است. در مقام يك همسر بايد بدانيد كه شريك زندگي شما، قبل از آشنايي با شما، خانواده، فاميل و دوستان متعددي داشته است. زماني كه زندگي مشترك خود را آغاز مي‌كنيد بايد از انتخاب خود مطمئن باشيد و رفتارتان در برابر همسرتان به وضوح بيانگر اطمينان شما از انتخابتان باشد. بايد طوري رفتار نماييد كه او بداند عشق و علاقه به مادر و محبت به پدر، خواهر يا دوستان نمي‌تواند از شدت علاقه شما نسبت به او بكاهد. همسر شما بايد اين حس را داشه باشد كه به عنوان شريك زندگي در فكر و قلب شما جايگاه والايي دارد و هيچ‌كس نمي‌تواند جاي او را در نزد شما بگيرد.

اگر شما حسود هستيد و اگر مي‌خواهيد اين حس را از بين ببريد، بايد فكر كنيد چرا حسادت مي‌كنيد؟ چرا احساس مي‌كنيد مالك دوست يا همسرتان هستيد و نگران از دست دادن او هستيد؟

شايد شما از افرادي هستيد كه نياز به تأييد ديگران دارند. يا علاقه داريد كه هميشه كسي با شما موافق باشد. از اين نگرانيد كه مردم شما را دوست نداشته باشند. براي يافتن دوست جديد هم تلاش نمي‌كنيد، چون هراس داريد كه شما را نپذيرد.

بايد اين را دانست كه هيچ‌كس مورد تأييد همه قرار نمي‌گيرد. بنابراين انتظار مقبوليت نزد همه، توقع بيهوده‌اي است. البته هستند افرادي كه مورد قبول افراد زيادي هستند و اگر شما وظيفه خود را به عنوان يك دوست خوب انجام دهيد، مي‌توانيد در زمره افرادي باشيد كه اكثريت او را تأييد مي‌كنند.

يكي ديگر از راه‌هايي كه باعث كم شدن حس حسادت مي‌شود اين است كه فعاليت خاصي را دنبال كنيد. فعاليت‌هاي مختلف و مورد علاقه سبب مي‌شود كه ذهنتان با انجام كارهاي مورد علاقه، آنقدر سرگرم باشد كه ديگر كمتر به اين قبيل موضوعات فكر كنيد. پرداختن به كارهايي كه ذهن را فعال و مثبت مي‌كند راه حل مناسبي براي مقابله با افكار منفي و جلوگيري از پيدايش هيولاي حسادت است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

     

       هراس اجتماعي، زنداني براي انسان

 

دبورا ويترسپون

 

ترجمه: آيسان غفارزاده

 

هراس اجتماعي نوعي اختلال اضطرابي است كه پس از افسردگي و اعتياد متداول‌ترين اختلال روانشناختي است. افرادي كه دچار هراس اجتماعي هستند در موقعيت‌هاي اجتماعي دچار اضطراب شديدي مي‌شوند. اين افراد در موقعيت‌هايي كه امكان دارد از سوي ديگر مورد قضاوت و بررسي قرارگيرند هراس دارند. آن‌ها دائماً از اين بيم دارند كه مورد ارزشيابي، انتقاد، تحقير و تمسخر ديگران واقع شوند. البته اغلب، مردم در موقعيت‌هاي خاص اجتماعي مانند صحبت در جمع يا ورود به يك مكان مملو از افراد ناآشنا دچار خجالت و دستپاچگي مي‌شوند كه اين نوع ترس، ترس همگاني است و نشانه هراس اجتماعي نيست. در صورتي اضطراب فرد جنبه هراس اجتماعي پيدا مي‌كند كه:

1.       سبب شود تا فرد ازموقعيت هراس‌آور دوري كند.

2.       هر گاه نتواند از آن دوري كند، دچار استرس و پريشاني شديد مي‌شود.

3.       در زندگي روزمره خود اختلال به وجود مي‌آورد.

افرادي كه دچار هراس اجتماعي هستند معمولاً از موقعيت‌هاي زير وحشت دارند:

1.       ترس از صحبت در ميان جمع.

2.       كانون توجه ديگران قرار گرفتن.

3.       خوردن و آشاميدن در مقابل ديگران.

4.       نوشتن و كاركردن در حضور ديگران.

5.       پرسش كردن در يك جمع و يا گزارش دادن.

6.       مورد انتقاد و اذيت ديگران قرار گرفتن.

7.       ملاقات با افراد مهم مانند كارفرما، مدير، رئيس.

8.       ارتباط با ديگران: قرار ملاقات گذاشتن، به ميهماني رفتن، خريد رفتن.

9.       طرز تفكر افراد نسبت به وي.

10.   در حضور ديگران دچار اشتباه شدن.

 

علائم هراس اجتماعي

 

هنگامي كه فرد در معرض موقعيت هراس‌آور مي‌شود دچار علايم زير مي‌شود:

 

1.       چهره افروخته، لرزش بدن، خشكي دهان و گلو، تيك عصبي، افزاش ضربان قلب، سردرد، تنفس سريع و كم‌عمق.

2.       احساس مي‌كند حرفي براي گفتن ندارد.

3.       داشتن احساس بلاتكليفي و عدم اعتماد به نفس.

4.       ميل شديد به دوري از محل استرس‌آور.

5.       درك و احساس اين موضوع كه اين افكار نامعقول است.

 

ترس‌هاي برخاسته از هراس اجتماعي

 

1.       نگراني از اين‌كه ديگران متوجه علايم اضطرابي گردند مانند تعريق و جملات از هم گسيخته.

2.       ترس از آنكه احمق، مضحك و نادان به نظر آيد.

3.       ترس از آنكه فردي ساكت و خسته كننده به نظر آيد.

4.       ترس از اين‌كه از نظر اجتماع متهم به بي‌كفايتي شود.

 

اثرات و پيامدهاي هراس اجتماعي

 

فردي كه دچار هراس اجتماعي است نه تنها در لحظه موقعيت استرس‌زا دچار اضراب مي‌شود، بلكه پيش از وقوع آن و حتي از يك هفته مانده به آن صحنه، اضطراب وي شروع مي‌شود. پس از پايان يافتن واقعه نيز عملكرد و گفته‌هاي خود را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد و معمولاً از آن رضايت ندارد و خود را مورد نكوهش قرار مي‌دهد. هر گاه هراس اجتماعي فرد درمان نشود، عواقب زير به وجود مي‌آيد.

 

1.       استفاده از داروهاي آرام‌بخش.

2.       افسردگي.

3.       مشكل در ايجاد و حفظ ارتباط با ديگران.

4.       محروميت از فرصت‌هاي شغلي وتحصیلی.

5.       انزوا و كناره‌گيري از خانواده و اجتماع.

 

روشهاي درمان هراس اجتماعي

 

1.       تكنيك‌هاي غلبه بر اضطراب؛ شامل ريلكس كردن عضلات، تنفس عميق و آهسته، مديتيشن و تصويرسازي ذهني.

2.       آموزش مهارت‌هاي اجتماعي؛ الگوسازي رفتارهاي مناسب، تمرين الگوهاي رفتاري در فعاليت‌هاي واقعي زندگي.

3.       روبه‌رو شدن با عامل هراس‌آور؛ فرد به مرور با عامل استرس‌زا آشنا مي‌شود و به مرور ترس او كاهش مي‌يابد.

4.       مشاركت در فعاليت‌هايي كه اعتماد به نفس و حس امنيت فرد را افزايش مي‌دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

      تأثير موسيقي بر كودكان و نوزادان

 

نوشته:ساقی کریمی

 

كريسي در زمان تولد پيش از موعد خود، فقط يك كيلو وزن داشت. او در يكي از بيمارستان‌هاي شهر شيكاگو و تحت شرايطي مخاطره‌آميز قدم به عرصة وجود نهاد. پزشكان او را در زير دستگاه‌هاي مخصوص قرار دادند و كريسي كوچولو، غيراز نوازش كوتاه دستي كه بر سرش احساس مي‌كرد، تنها انگيزش مثبتي كه دريافت مي‌كرد، موسيقي «موتزارت» بود كه بر طبق تقاضاي مادرش از پرستاران، به طور مداوم در واحد نوزادان به ترنم درمي‌آمد، پزشكان به ادامه زندگي كريسي، خوش‌بين نبودند. اما مادر كريسي معتقد بود كه موسيقي جان فرزندش را نجات داده است. كريسي تا يك سالگي، قادر به نشستن نبود و تا دو سالگي قدرت راه رفتن را به دست نياورده بود. توانايي‌هاي حركتي وي بسيار ضعيف و ناتوان بودند. او كودكي درونگرا، نگران و غيراجتماعي بود. به رغم تمامي اين مسائل كريسي در سه سالگي در آزمايش‌هاي هوشي، امتيازات بسيار برجسته‌اي نسبت به سن خود به دست آورد.

يك شب والدين كريسي او را با خود به كنسرت موسيقي مجلسي بردند. روزهاي بعد از آن شب، كريسي با لوله‌اي كه از حوله‌هاي كاغذي درست كرده بود و آن را زير گردنش قرار مي‌داد، بازي مي‌كرد و با چوب روي آن مي‌نواخت. مادر از اين امر سخت خشنود بود و بلافاصله كريسي را دركلاس‌هاي آموزش ويولون ثبت نام كرد.

دخترك چهار ساله بلافاصله به نواختن قطعاتي از حفظ پرداخت كه به مراتب ماوراي قدرت بدني او بود. در طول دو سال بعد، قدرت و هماهنگي او با آلات موسيقي پيشرفت كرد و هم‌طراز قدرت عقلانيش گرديد. با تشويق و حمايت والدين مربيان و هم‌شاگردي‌ها كه درجهت اجراي گروهي، آموزش يافته بودند، كريسي حركات عصبي خود را متوقف ساخت. او ديگر دست‌هايش را از ترس و نگراني به يكديگر گره نمي‌زد و در راه برقراري روابط با ديگران گام برداشت. حال به كمك اين ساز و زيبايي و ظرافت آن، دخترك كوچكي كه به هنگام تولد، كوچك‌تر از ويولون خود بود، آموخته است كه به بيان احساسات خود بپردازد و تماميت خود را كسب نمايد.

در اين سال‌ها داستان‌هاي مشابه داستان كريسي، بارها و بارها تكرار شده است. اثرات فزاينده موسيقي به ويژه موسيقي موتزارت و معاصرانش بر روي خلاقيت و يادگيري و سلامت، روز به روز بيشتر مورد توجه واقع مي‌شود.

در اين ميان، تأثير صوت و موسيقي بر روي جنين موضوعي است كه مورد توجه انديشمندان قرار گرفته است. حرف زدن، كتاب خواندن، آواز خواندن براي نوزاد تولد نيافته، قدرت تمايز او را در ميان اصوات مختلف پس از تولد، تقويت مي‌نمايد. اين پديده به عنوان «رديابي صوتي» شناخته شده است. اگرچه ممكن است كه اين جريان داستاني علمي، تخيلي به نظر برسد، اما واقعيت اين است كه جنين مابين ماه‌هاي سوم وچهارم، شروع به شنيدن اصوات دنياي خارجي مي‌نمايد. اين نكته به اثبات رسيده است كه سال‌ها پس از تولد، كودكان به شناسايي لالايي‌ها و آوازها و حتي موسيقي كلاسيكي كه براي آن‌ها در رحم مادر نواخته شده است، نائل مي‌گردند. ما چند پيشنهاد براي شما داريم:

براي نوزادي كه در رحم داريد، آواز بخوانيد و همسرتان را نيز مجبور به اين كار كنيد. براي او آهنگ‌هايي تغزلي و شورانگيز بسازيد؛ «سلام كوچولو، من پدر تو هستم، ما به زودي به استقبال تو خواهيم آمد» يا «سلام كودكم، من مادر توهستم و عشق و محبت خود را با آهنگ‌هايم به گوش تو مي‌رسانم». خجالت نكشيد. سال‌ها طول خواهد كشيد تا كودك شما قدرت قضاوت را به دست آورد.

پس از تولد، همان آوازها و داستان‌ها را گاه و بيگاه تكرار كنيد و فرزند خود را آرام نماييد و قدرت شنوايي و رشد عصبي او را تقويت كنيد.

سال‌ها پيش تري ووفورد، آهنگسازي براي گروه‌هاي مختلف موسيقي مانند سوپريم يك نوار لالايي توليد كرد كه در آن ضربان قلب انساني، طنين انداز بود. اين نوار به آرام كردن نوزادان و اطفال كوچك كمك مي‌كرد و وضعيت خواب آن‌ها را نيز بهبود مي‌بخشيد. در بدو امر اين نوارها در اختيار مراكز مراقبت‌هاي ويژه نوزادان قرار گرفت و بعدها چندين بيمارستان، در بخش نوزادان خود از آن استفاده كردند. نتايج اين امر، شگفت‌انگيز بود، 94% از نوزادان گريان پس از آن‌كه در معرض شنيدن موسيقي قرار گرفتند، بدون استفاده از پستانك و يا بطري شير بلافاصله به خواب فرورفتند. پرستاران حتي نوار لالايي را براي نوزداني كه تحت عمل جراحي باز قرار گرفته بودند، نواختند. نوزادي كه در داخل دستگاه تنفس مصنوعي بين مرگ و زندگي دست و پنجه نرم مي‌كرد، با شنيدن نوار آرام شد. به خواب فرو رفت و زنده ماند. بنابراين اين نكته به اثبات مي‌رسد كه نوزاد تولد يافته وقتي از مرحله جنيني، نه تنها در مقابل موسيقي بلكه در مقابل ماهيت عاطفي صداي مادر و معني كلمات او حساس است. صداهاي بلند افكار ناهماهنگ و رفتار و روش زندگي خشن و نامتعادل تأثير عميقي در تمام جنبه‌هاي رواني، جسماني و ساختار روحي آينده و رشد نوزادان بر جا مي‌گذارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

         مواظب منتقد دروني خود باشيد!

 

نوشته:ساقی کریمی

 

آيا تا به حال متوجه شده‌ايد كه بخش زيادي از حرف زدنتان با خودتان منفي و انتقادي است؟ و در نتيجه اين زمزمه‌هاي دروني چه احساسي به شما دست مي‌دهد؟ بعضي از مردم به منتقد دروني خود اجازه مي‌دهند تا با لحني آن‌ها را مورد خطاب قرار دهد كه خودشان هرگز با كسي آن گونه صحبت نمي‌كنند و اگر هم كسي رفتاري اين گونه با آنان داشت، به هيچ وجه آن را تحمل نمي‌كنند. افرادي كه با خود اين گونه رفتار مي‌كنند به طرز ويژه‌اي عادت دارند كه انتقاد ديگران را جدي بگيرند. در واقع زماني كه تعريف يا انتقادي از ديگران مي‌شنوند، آنقدر آن را در ذهن خود تقويت مي‌كنند كه مانند يك منتقد قدرتمند شروع به صحبت مي‌كنند: «چه كار وحشتناكي، چطور توانستي آن را انجام دهي؟ اصلاً راجع به آن فكر كردي؟ خجالت‌آور است.»

حال تصور كنيد كسي با شما اين گونه صحبت كند! چقدر عصباني مي‌شويد؟ اما خودتان، اين گونه خشن و ناصادقانه خود را سرزنش مي‌كنيد. حال سعي كنيد مثال‌هاي زير را در ذهن خود تجسم كنيد:

 

الف. شما در كنكور قبول نمي‌شويد. در اين حالت همه چيز را سياه و سفيد مي‌بينيد و يك برچسب منفي به خودتان مي‌زنيد. شما در اين حالت خود را يك شكست خورده كامل مي‌دانيد و به خود مي‌گوييد: واقعاً كه يك كودن هستم!

 

ب. يك تجربه منفي داريد و آن را به همه تجربه‌هاي ديگر تعميم مي‌دهيد. من يك بار در زندگي زناشويي شكست خوردم، فكر نمي‌كنم هرگز بتوانم با كسي زندگي مشترك تشكيل دهم. فكر مي‌كنم هميشه تنها بمانم.

 

ج. به جنبه‌هاي منفي توجه مي‌كنيد و آنقدر راجع به آن فكر مي‌كنيد كه جنبه‌هاي مثبت از صحنه خارج مي‌شوند. هر موقعيتي يك جنبه مثبت و يك جنبه منفي دارد. اگر فقط جنبه منفي آن را گزارش كنيد در واقع با توجه نكردن به جنبه مثبت به خودتان دروغ مي‌گوييد. مثلاً به مصاحبه شغلي مي‌رويد و در آنجا سؤال‌هاي زيادي از شما مي‌شود. به همه آن‌ها پاسخ مي‌دهيد، به جز يكي كه در پاسخ به آن كنترل و اعتماد به نفستان را از دست مي‌دهيد و بعد از اتمام مصاحبه، فقط به همان يك سؤال فكر مي‌كنيد.

 

د. دوستتان را در خيابان مي‌بينيد و او نگاهش به سمت ديگري است. بلافاصله قضاوت مي‌كنيد كه او نسبت به شما بي‌اعتنا است. و با اين قضاوت واقعيت را تحريف مي‌كنيد.

اين گونه از رفتارهاي فردي، مي‌تواند اين اعتقاد را در شما تقويت كند كه همه چيز در زندگي به نتيجه بدي منجر خواهد شد. تكرار آن به ذهن شما كمك خواهد كرد كه يك پيشگوي منفي‌گو را پرورش دهد كه با تكرار جنبه‌هاي منفي يك عمل، دقيقاً شما را به بدترين نتيجه آن نزديك كند. مثلاً در يك مصاحبه شغلي اگر پيشاپيش اين انديشه را داشته باشيد كه اگر دهانم را براي پاسخ به پرسش باز كنم، حتماً به تته پته خواهم افتاد، در واقع يك نتيجه منفي را از قبل تقويت مي‌كنيد و تعجبي ندارد اگر كه اتفاق بيفتد. و برعكس مي‌توانيد با انديشه‌پردازي مثبت پيش از اقدام به يك كار در آن موفق شويد.

 

راه حل:

 

شما قادر به كنترل افكارتان هستيد. شما مي‌توانيد به جاي اينكه دشمن سرزنش كننده دروني خود باشيد. بهترين دوست خود باشيد. مثلاً به خود بگوييد: اگر دوستي داشتم كه در شرايط كنوني من بود آيا هرگز با او به اين شيوه نامطلوب حرف مي‌زدم؟ چه آهنگ و لحني را براي كمك كردن به او انتخاب مي‌كردم؟ حال تصميم بگيريد با همان شيوه احترام‌آميز و سودمند با خودتان حرف بزنيد. هر گاه انتقادي منفي به خود پيدا كرديد، در ذهنتان يك علامت ايست مجسم كنيد. بعد با رسيدگي صريح به موضوع، كانون منفي افكارتان را به مثبت تبديل كنيد. با تكرار اين فن «عادت جديد تفكر مثبت» در شما تقويت مي‌شود و شما از منتقد سرزنش كننده بيرحم خودتان به دوست مثبت‌گرا و مهربان تبديل خواهيد شد. امتحان كنيد. مطمئن باشدي كه نتايج شگفت‌آوري خواهد داشت!

                                                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

                چند داستان کوتاه

 

سفر

 

از اين مسافرت طولاني بالاخره برگشت. سفر خسته كننده‌اي بود و خيلي پركار. دوست داشت وقتي به خانه رسيد همه خانواده را ببيند. دوست داشت همه سر سفره شام دور هم جمع شوند و بعد يك چايي داغ خيلي مي‌چسبيد. از ذوقش نصف راه را پياده آمده بود. ساكش روي دوشش سنگيني مي‌كرد. ولي با تمام اين اوصاف خود را به خانه رساند. ولي انگار همه چيز آن طور كه او مي‌خواست نبود. جلوي در يك پارچه سياه زده بودند و چند چراغ بالاي پارچه زده شده بود كه نورش اجازه نمي‌داد نوشته پارچه خوانده شود. جلوي درب خانه يك دسته گل بزرگ از گلايل سفيد با روبان سياه رنگ ديده مي‌شد و يك عكس قاب شده در وسط آن ديده مي‌شد. نزديك‌تر رفت تا عكس را از نزديك ببيند. جلو كه رفت شرع كرد به خنديدن، در ميان خنده چشم‌هايش پر اشك شد و خنده‌اش به گريه تبديل شد. آن عكس، عكس خودش بود...

 

كابوس

 

تمام لحظه‌هاي آن روزش شده بود آن كابوس. آن صحنه دائم جلوي چشمش بود. بدترين روز زندگيش بود. سر كارهم نرفته بود و برگشته بود خانه. هر چقدر همسرش از او مي‌پرسيد چه اتفاقي افتاده، جواب نمي‌داد. ماتم گرفته بود و گوشه‌اي نشسته بود و به يه نقطه خيره مانده بود. تا زنگ در به صدا در مي‌آمد از جايش مي‌پريد و ترسان و لرزان به در نگاه مي‌كرد. بعد از ظهر حدود ساعت 2 بود كه ديگر همسرش دستپاچه شده بود. مرتب مي‌رفت و مي‌آمد و مي‌گفت: «اين بچه چرا برنگشت خونه، تا حالا ديگه بايد مي‌رسيد!!! مرد پاشو يه كاري بكن.» تازه به حال خودش آمد و نگران شد. برخاست و با همسرش از خانه بيرون زدند. تصميم گرفتند با وسيله خودشان حركت نكنند. در اتوبان نيروي پليس جمع شده بود و راننده ماشيني كه او و همسرش در آن بودند، علت را جويا شد، مأمور پليس جواب داد: «اول صبح يه اتوبوس زد به اين سواري و فرار كرد. متأسفانه دو تا دختربچه و يه راننده فوت كردند.»

 

پري

 

قالي ديگر تمام شده بود. آن را از دار پايين آورد. لبخند مليحي به لب داشت و با ذوق قالي را روي زمين پهن كرد، ايستاد و نگاهش كرد. كنارش نشست و داشت دستي روي قالي مي‌كشيد كه چشمش به دست خودش افتاد. انگشتانش پينه بسته بود و زمخت شده بود. ديگر ظرافت آن سال‌ها را نداشت. قالي را گوشه اتاق گذاشت. ديگر وقت نهار بود. سفره را پهن كرد. و بعد از چند لحظه بچه‌ها را صدا زد. يكي از بچه‌ها تا به سفره رسيد، اخم‌هايش در هم رفت و گفت: آه... دوباره پنير و نون و ماست. با خشم به او نگاه كرد و گفت: نعمت خداست، خجالت نمي‌كشي؟!... به سمت پري برگشت. عروسكش رو بغل كرده بود و آرام خوابيده بود. آهسته صدايش كرد: پري...، پريناز جان...، رفت بالاي سرش نگاهي به موهاي نرم و خرمايي رنگش انداخت و دستي به سرش كشيد و دوباره گفت: پري...، پريناز جان...، دستش را گرفت. دست‌هايش يخ كرده بود. رنگش پريده بود. سرطان كار خودش را كرد...

 

اشتباه

 

اعصابش به هم ريخته بود. شروع كرد به جمع كردن وسائلش. آن مرد ديگر هيچ چيز نداشت. همه چيز به نام آن زن بود. زن بي‌تفاوت روي مبل نشسته بود و تلويزيون تماشا مي‌كرد و ناگهان خيلي عادي گفت: «زودتر برو كه ديگه نمي‌تونم ريختتو ببينم.» مرد عصباني‌تر شد و با خشم بيشتر وسائلش را جمع و جور مي‌كرد. ناگهان ياد دخترش افتاد، «ستايش»، فوراً كيفش رو باز كرد و عكسش را بيرون آورد و خوب نگاهش كرد. درهمين حال اشك در چشمانش حلقه زد ولي ناگهان به خودش آمد. بغضش را خورد . عكس را داخل كيفش گذاشت و سريع اسبابش را برداشت و بدون هيچ حرفي بيرون رفت. دست خالي بود. نصف راه را دويد. ديگر از نفس افتاده بود. سوار يك ماشين شد و رفت. جلوي درب خانه كه رسيد، ايستاد. فكر مي‌كرد چطور شروع كند. چه بگويد؟! و يك لحظه سرش را از شرمندگي پايين انداخت. ولي دوباره سرش را بالا گرفت و بالاخره زنگ را فشار داد. صداي پا از داخل راهرو شنيده مي‌شد. در كه باز شد به اون خيره شد. سلام كرد، بغض كرده بود و با همان حال گفت:‌ منو ببخش. من اشتباه كردم. مي‌دونم كه برات مشكله ولي واقعاً نمي‌دونم چي بايد بگم؟! دلم براي تو و ستايش خيلي تنگ شده بود. فردا قراره صيغه رو باطل كنيم...

                                                                                                نوشته:شيما جعفرزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط مهدی  |