|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
ري – كي، پلي از بيماري تا سلامت
امروزه براي رسيدن به آرامش و درمان مشكلات روحي و رواني روشهاي گوناگوني وجود دارد. در جهان پرتنش امروز دانشمندان علوم روانشناسي سعي ميكنند تا با بهرهگيري از روشهاي گوناگون، انسان امروز را كه زندگيش در هياهوي صنعتي شدن بسيار پرتنش گرديده است را به آرامش رهنمون سازند. در اين بين بعضي از روشها هستند كه سنتي هستند و ريشه در تاريخ و سنتهاي ملت دارند كه در طول قرنهاي متمادي مورد استفاده قرار گرفتهاند و امروزه به ما رسيدهاند.
ري – كي نيز يكي از روشهاي درماني است كه در طول قرنهاي متمادي در ژاپن مورد استفاده قرار ميگرفته است. ري – كي در حقيقت نوعي انرژي درماني است. با اين تفاوت كه در انرژي درمانيهاي ديگر، انرژي از فرد عامل به كسي كه تحت درمان انرژي درماني قرار گرفته است منتقل ميشود. اما در روش ري – كي، كسي كه نقش عامل را ايفا ميكند هيچگونه انرژي از خود به فرد منتقل نميكند بلكه تنها انتقال و جريان انرژي را در بدن فرد تحت درمان ري – كي بهبود ميبخشد. اين ويژگي مهم ري – كي باعث ميشود كه فرد عامل هيچگونه انرژي از دست ندهد و فرد تحت درمان نيز تحت تأثير افكار و ايدههاي درمانگر خود قرار نميگيرد زيرا از او انرژي دريافت نكرده است.
يكي ديگر از مزاياي ري – كي درماني اين است كه در روشهاي ديگر انرژي درماني شما براي آنكه بتوانيد كسي را تحت درمان قرار دهيد بايد مراحل و تمرينات سخت و مشكلي را انجام دهيد اما در روش ري – كي شما به راحتي ميتوانيد اين روشها را فرا بگيريد و آن را به ديگران انتقال دهيد. اگر بخوهيم از مزاياي روش ري – كي باز هم صحبت كنيم بايد به اين نكته اشاره كنيم كه در طب نوين بيشتر براي درمان بر روي نشانههاي بيماري تأكيد ميشود. اما در روش ري – كي علت و ريشه به وجود آمدن آن عارضه كه داراي ريشههاي احساسي، فكري و روحي هستند تأكيد ميشود. ري – كي روشي است كه در آن اين تئوري حاكم است كه بسياري از مشكلات و بيماريها ريشه در انسداد انرژي در درون انسان دارد و زماني كه اين راهها و كانالها باز شود مشكلات برطرف ميشود.
تاريخچه پيدايش اين روش درماني به هند و تبت باز ميگردد. عدهاي معتقدند از دو هزار و پانصد سال پيش اين روش درماني اعجابانگيز در اين نواحي توسط افراد خاصي استفاده ميشد و بعدها در قرن نوزدهم يك ژاپني به نام ميكائو اوسوئي دوباره اين روش را كه مدتي مهجور مانده بود كشف ميكند و تلاش ميكند اين روش را در سطح وسيع به ديگران آموزش دهد. امروزه روش ري – كي درماني طرفداران بسياري پيدا كرده است و پزشكان هر روز به اسرار تازهاي از اين روش پي ميبرند و به نظر ميرسد كه هنوز بسياري از جنبههاي مثبت اين روش ناشناخته مانده است.
اثرات درماني ري – كي
ري – كي قادر است مقاومت بدن را در برابر بيماريها افزايش دهد و از اين طريق امكان ابتلا به بيماريها را كاهش دهد. يكي ديگر از اثرات درماني ري – كي قدرت آن در آرامش بخشي است، ري – كي قادر است كه فرد را به آرامش ذهني و فكري فوقالعادهاي برساند و در صورت بروز حملات عصبي آنها را مهار و كنترل نمايد.
از ري – كي ميتوان در فراموش كردن و يا بازسازي خاطرات تلخ گذشته استفاده كرد و از اين طريق خود را از شر افكار منفي و باز دارنده رها كرد. يكي ديگر از مزاياي ري – كي اين است كه به شما در بهبود روابط عاطفي بسيار كمك ميكند. اين بدين معنا است كه شما زماني كه اين روش را فرا ميگيريد به مرور متوجه خواهيد شد كه در روابطتان با ديگران بهبودي زيادي حاصل شده است.
در مجموع آنچه در مورد ري – كي ميتوان گفت اين است كه اين روش يكي از روشهاي ساده انرژي درماني است كه با فراگيري آن ميتوان هم به خود و هم به ديگران در رسيدن به آرامش كمك كرد. يادگيري ري – كي بسيار ساده است و آن را ميتوان از طريق كتابهايي كه در اين زمينه وجود دارد آموخت. به شما توصيه ميكنيم كه حتماً اين روش را فرا بگيريد، زيرا به شما در زندگي بسيار كمك خواهد كرد.
تولدت مبارك!
نوشته:الدورف نمینت
ترجمه و بازنویسی:هادی حاجی بیگی
هيچكس به درستي نميداند انسان از چه زماني تصميم گرفت كه روز تولدش را جشن بگيرد. اما عدهاي معتقدند اين رسم ريشه اروپايي دارد و در گذشته مردم در اروپا براي فرار از ارواح شيطاني جشن تولد برگزار ميكردند. آنها معتقد بودند كه ارواح پليد به كسي كه روز تولدش است حمله ميكنند و به همين خاطر بايد دوستان و خانواده او در كنارش حضور داشته باشند تا از او در برابر ارواح سرگردان محافظت كنند و دادن هديه و شادي و سر و صداي جشن تولد نيز باعث فرار ارواح ميشود.
در زمان دور گرفتن تولد مثل بسياري از اتفاقات فقط براي پادشاهان بود و آنها بودند كه اجازه داشتند براي خود تولد بگيرند. اما كمكم گرفتن تولد راه به دنياي كودكان پيدا كرد و كمكم تبديل به مراسمي شد كه اغلب براي كودكان برگزار ميشود و در هر كجاي دنيا مردم براي گرفتن جشن تولد رسم و رسوم خاصي دارند كه شنيدن آنها خالي از لطف نيست.
آفريقاي جنوبي: گرفتن جشن تولد در اين كشور آفريقايي جنبه يك مراسم خاص را دارد. اين مراسم زماني برگزار ميشود كه كودكان به سن خاصي ميرسند و در اين زمان براي آنها جشن تولد دسته جمعي برگزار ميكنند. در اين جشن عقايد، رسوم، آوازها و رقصهاي قبيلهاي به كودكان آموزش داده ميشود.
آرژانتين: در اين كشور آمريكاي جنوبي جشن تولد گرفتن براي دختراني كه به سن 15 سالگي رسيدهاند مراسم خاصي دارد. در اين جشن تولد دختر كه به سن 15 سالگي رسيده است با پدر خود ميرقصد كه در واقع اين عمل ريشه در آئينهاي قبايل باستاني مردم آمريكاي جنوبي دارد.
برزيل: در برزيل در روز جشن تولد هر كس به ازاي هر سالي از سن او يك بار گوش او را از قسمت نرم پايين گوش ميكشند.
كانادا: كاناداييها معتقدند كه در روز تولد هر كس بايد دماغ او را با كره يا روغن چرب كرد. زيرا اين عمل براي او خوشبختي به همراه ميآورد زيرا چربي و بدبختي از روي چربي ليز ميخورد و به سراغ آدمهاي چرب نميرود.
چين: در چين در روز تولد ماكاروني ميپزند و افراد فاميل را براي صرف آن دعوت ميكنند. در روز تولد فرزند از پدر و مادرش مقداري پول هديه ميگيرد كه آن را تا سال آينده نزد خود نگه ميدارد.
آلمان: در آلمان در صبح روز تولد يكي از اعضاي خانواده شمعهايي را براي آن كس كه تولدش است روشن ميكند. شمعهايي كه تعداد آن به عدد سن آن شخص است. اين شمعها طي روز روشن ميماند و بعد از شام آنها فوت ميشود. پس از آن هديه باز و جشن تولد آغاز ميشود.
هلند: در هلند سالهايي از زندگي مثل 5 و 10 و 15 و 20 سالهاي خاصي به شمار ميروند و فردي كه به اين سالها ميرسد هداياي مختلف و بزرگي دريافت ميكند. علاوه بر هدايا خانواده او صندلي را براي او در اتاق غذاخوري تزئين ميكند تا بر روي آن بنشيند. در مدرسه هم كودك براي دوستانش خوراكي ميآورد.
هند: در هند لباسهاي رنگي و شكلات به معناي روز تولد است. كودك در اين روز لباسهاي رنگي ميپوشد و به همراه يكي از همكلاسيهايش به ديگران شكلات هديه ميدهد.
نپال: در اين كشور گذاشتن تركيب ماست و برنج و رنگهاي مخصوص روي پيشاني نشانه خوشبختي است.
روسيه: در روسيه به جاي كيك تولد كلوچه ميپزند و بر روي هر كدام از آنها نوشتهاي كه مضمون آن تبريك گفتن روز تولد است نوشته ميشود.
ژاپن: در ژاپن كودكي كه روز تولدش است، لباسهاي نو بر تن ميكند و به معبد ميرود و در آنجا براي او مراسم خاصي را با حضور نزديكان اجرا ميكنند. سپس آنها به طبيعت ميروند و در آنجا مراسم جشن تولد را برگزار ميكنند.
انگلستان: در انگلستان اشياء خاص و سمبليك را با خمير كيك مخلوط ميكنند و بعد آن را ميپزند و اگر هر كدام از اين اشياء به طور اتفاقي نزد هر كس قرار گيرد يك معناي خاص را دارد مثلاً اگر در تكه كيك شما يك سكه وجود داشته باشد به معناي اين است كه شما در آن سال ثروتمند ميشويد.
دانمارك: در دانمارك پرچمي از داخل پنجره به بيرون آويزان ميشود تا همه متوجه شوند تولد فرزند خانواده است. در دانمارك هديهها را زماني به كودك ميدهند كه او در خواب است و در اين زمان هدايا را در كنار تخت او ميچينند تا هنگامي كه كودك از خواب بيدار شود آنها را ببيند.
اكوادور: در اكوادور رسم است زماني كه دختر به سن 15 سالگي رسيد در روز تولدش لباس صورتي به تن كند و پدرش براي او اولين كفش پاشنه بلند را ميخرد و خود آن را به پاي دختر ميكند و اكوادوريها اين عمل را نوعي قدم گذاشتن به دنياي بزرگترها ميدانند.
سرخپوستان آمريكا: روز تولد 17 سالگي پسران در ميان قبايل سرخپوست روزي است كه براي آنها لقب انتخاب بشود. حتماً در فيلمها ديدهايد كه سرخپوستان هر كدام براي خود لقبي دارند. اين لقب، لقبي است كه در روز تولد 17 سالگي به آنها داده ميشود.
ويتنام: در ويتنام همه يك روز تولد دارند. يعني هيچكس نميداند چه روزي متولد شده است. بلكه روز تولد براي مردم ويتنام روز اول سال نو است. آنها اين روز را تت مينامند و كودكان در روز تت يكساله ميشوند. و اصلاً اهميت ندارد كه آنها در چه روزي متولد شدهاند. در ويتنام رسم است در روز تت پدر و مادرها به فرزندان پاكتهاي قرمز رنگي ميدهند كه درون آنها پول است.
گفتگو با ريكي مارتين ستاره موسيقي پاپ
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه: محمد حاجي بيگي
انريكو از دوستان خوب من است
- اين روزها از ريكي مارتين خبري نيست. ميتواني بگويي مشغول چه كاري هستي؟
* آنطورها هم كه شما هم ميگوييد، پنهان نيستم. در اين مدت مشغول برگزاري تور كنسرتهايم بودم. قرار است بعد از اتمام اين كنسرتها بر روي آلبوم جديدم كار كنم.
- از عرضه آخرين آلبوم تو مدتها ميگذرد. دليل اين تأخير طولاني چيست؟
* در كار موسيقي هر چقدر به جلو ميرويد، وسواس شما بيشتر ميشود. من مدتهاست در فكر ارائه يك آلبوم جديد هستم اما ميخواهم حرف تازهاي در اين آلبوم داشته باشم. در ضمن سطح توقع مردم با آلبوم لاس آلاماس دل سيلسو كه در سال 2003 عرضه شد، بسيار بالا رفته و بايد آلبوم جديدم از آثار قبلي بهتر و كاملتر باشد.
- حالا كه صحبت از لاس آلاماس دل سيلسو به ميان آمد، بايد گفت كه به عقيده صاحبنظران اين بهترين آلبوم تو بوده است. نظر خودت در اين باره چيست؟
* اين اثر در مورد مفاهيم فراموش شده است. در اين آلبوم شخصي را پيدا خواهيد كرد كه به دنبال ارزشهاي عميق است، حقيقت، صداقت، عدالت و آزادي.
- تو در گذشته هيچگاه در مورد مفاهيمي چون عدالت و آزادي صحبت نميكردي. آيا تو هم به جرگه خوانندگاني نظير امينم پيوستي كه مخالف دولت بوش هستند؟
* من هيچگاه به سياست و سياست بازي علاقمند نبودم، اما نميتوانستم نسبت به واقعيات جامعه آمريكا و اصولاً مردم جهان بيتفاوت باشم. من تنها ميخواهم تلاش كنم واقعيات زندگي مردم را در قالب موسيقي به همه نشان دهم و مردم را متوجه افرادي كنم كه در فقر و بيعدالتي در حال زندگي كردن هستند. حالا اين ميتواند نامش ترانه سياسي باشد يا ترانه اجتماعي. براي من مهم پرداختن به اين آدمها و زندگي آنان است.
- تو از مخالفان سرسخت استفاده از تكنولوژي در توليد آثار موسيقي هستي. آيا از پيشرفت تكنولوژي هراس داري؟
* من هيچ مشكل يا هراسي از تكنولوژي پيشرفته ندارم. اما ميخواهم كه صداي من متعلق به خودم باشد. اگرچه شايد با كمك دستگاههاي جديد بتوانم كيفيت بهتري در آثارم به مردم ارائه دهم، اما من مجبور نيستم كه عالي به نظر برسم. مهم اين است كه شور و هيجان من به من اجازه ميدهد كه جريان داشته باشم و در صورتي باقي ميمانم كه واقعي باشم.
- منتقدين تو معتقدند كه تو صداي خوبي براي اجراي برنامههاي پرشور داري اما براي خواندن شعرهاي احساسي و رمانتيك فاقد اين قابليت هستي؟
* من برخلاف آنها معتقدم كه ميتوان مفاهيم احساسي و عاشقانه را با شور و هيجان بيان و انتقال داد. برخي از مردم تصور ميكنند كه براي اجراي اشعار عاشقانه بايد بر روي صندلي پيانو نشست و پيانو نواخت و آواز خواند. اما من معتقدم كه اشعار عاشقانه بايد با شور و هيجان اجرا شود. فلسفه عشق پويايي و حركت است.
- اولين آلبوم انگليسي زبان تو در سال 99 از سوي كمپاني كلمبيا عرضه شد و پرفروشترين آلبوم تاريخ شركت كلمبيا شد. آيا اين موضوع تو را وسوسه نميكند كه از خواندن به زبان اسپانيايي دست بكشي و فقط به زبان انگليسي آلبوم ارائه دهي؟
* عرضه آن آلبوم به دليل ارتباط برقرار كردن با همه بود. من هرگز از خواندن به زبان اسپانيايي كه زبان مادريام است، دست نميكشم. زيرا اين زبان هويت من است. اما براي ارتباط با همه مجبور هستم ترانههايي به زبان انگليسي اجرا كنم. ولي براي پول حاضر نيستم كه از زبان اسپانيايي دست بكشم.
- آمارها نشان ميدهد كه تا به حال 32 ميليون نسخه از آلبومهاي تو فروش رفته است. با شنيدن اين آمار چه احساسي پيدا ميكني؟
* طبيعي است كه بينهايت خوشحال ميشوم. 32 ميليون نسخه يعني 32 ميليون نفر آلبوم من را خريدهاند و تعداد بيشتري آن را گوش دادهاند. شنيدن اين ارقام براي من به معناي تحقق روياهايم است. روياهايي كه در كودكي، زماني كه 5 ساله بودم و در خيابانهاي پورتوريكو به همراه دوستانم آواز ميخواندم و ميرقصيدم، در ذهن داشتم. از كودكي آرزو داشتم خواننده بزرگي شوم، اما موفقيت امروزم چيزي بسيار فراتر از آن است كه تصورش را ميكردم.
- ميگويند ريكي آدمي مذهبي است. آيا اين واقعيت دارد؟
* بله، من از سن جواني به مذهب و دين بسيار علاقمند بودم و دوست داشتم در اين باره چيزهاي بيشتري بدانم. تمايل عجيبي در خود به مذاهب مختلف احساس ميكنم و به همين خاطر هر گاه كه فرصت كنم به هند و چين سفر ميكنم تا با مذاهب ديگر بيشتر آشنا شوم.
- تو به شهرت و پول رسيدهاي. حالا در موسيقي به دنبال چه هستي؟
* از همان ابتدا براي آرامش به سراغ موسيقي رفتم. موسيقي اگرچه براي من پول و شهرت را به ارمغان آورد، اما مهمترين هديه موسيقي به من آرامش است. به همين علت هيچگاه نميتوانم موسيقي را رها كنم، چون بدون موسيقي احساس ميكنم چيزي را گم كردهام. موسيقي در حقيقت بخشي از هويت من است.
- در ابتداي صحبت گفتي كه در حال برگزاري كنسرت هستي. آيا سفر كردن و برگزاري كنسرت در جاهاي مختلف دنيا تو را خسته نميكند؟
* وقتي بر روي صحنه ميآيم و مردم جيغ ميكشند و نام مرا فرياد ميزنند، وجودم مملو از انرژي ميشود. بايد آن لحظات را تجربه كنيد تا متوجه شويد كه من چه ميگويم. برگزاري كنسرت به من انرژي فراواني ميدهد و برگزاري اين كنسرتها موتور محرك من براي توليد آلبوم جديد است. در اين كنسرتها از مردم انرژي ميگيرم و اين انرژي را در استوديو در قالب ترانهها ضبط ميكنم و بار ديگر به خودشان باز ميگردانم.
- تو برخلاف ستارگان ديگر موسيقي مخالفين زيادي نداري و به نوعي همه تو را دوست دارند، چرا؟
* چون من همه را دوست دارم. من در مقابل نقدهايي كه از كارم ميشود، موضع تدافعي نميگيرم. به اين نقدها و منتقدين احترام ميگذارم. سعي ميكنم كارم را مورد بررسي قرار دهم تا متوجه اشكالاتي كه منتقدين به آن اشاره ميكنند، شوم. من ياد گرفتهام كه براي دوست داشته شدن بايد ديگران را دوست داشت.
- و سؤال آخر آيا تو با انريكو اختلاف داري؟
* به هيچ وجه. او از دوستان خوب من است و شايعات اختلاف من و او ساخته مطبوعات است. من به انريكو به عنوان كسي كه به زبان انگليسي آواز ميخواند، احترام ميگذارم. به كار او بسيار علاقمندم و او را آدم موفقي ميدانم.
از بستني اكبر مشدي تا بستني با طعم گوشت اسب
اميرحسين خليلزاده
برگرفته از: www.wikipedia.com و
تابستان در حال تمام شدن است. هوا كمي خنك شده، اما بستني هنوز ميچسبد. دقت كنيد متوجه ميشويد كه چند سال اخير با توليد بستنيهايي با نامهاي تجاري مختلف و طعمهاي گوناگون كه هر 12 ماه سال در فروشگاهها فروخته ميشود، ديگر بستني يك خوردني مخصوص تابستان نيست. پس سرزنشمان نكنيد كه چرا مطلب مربوط به بستني را در آستانه فصل پاييز چاپ كردهايم.
شيريني بستني سرما و گرما نميشناسد. خوردنش در كنار بخاري يا شوفاژ در يك روز سرد زمستاني (صورت ديگري را توصيه نميكنيم) تجربهاي متفاوت است. اگر خيلي محتاطيد بستني زمستاني بخوريد.
معادل بستني در زبان انگليسي Ice Cream است كه به صورت تحتاللفظي يعني خامه يخ زده. بستني در تعريف كلي دسري يخي است كه از فرآوردههاي لبني مثل خامه (يا تركيبات جانشين آن)، همراه با چاشنيها و شيرينيهاي مثل شكر ساخته ميشود.
رونالد ريگان، رئيس جمهور آمريكا، در سال 1984، ماه جولاي را به عنوان ماه ملي بستني در ايالات متحده اعلام كرد. سومين يكشنبه اين ماه را نيز روز ملي بستني ناميد.
تركيبات اوليه بستني عبارتند از 10 درصد چربي شير + 9 تا 12 درصد شيرخشك + 12 تا 16 درصد شكر + 2/0 تا 5/0 درصد ماده نگهدارنده (تثبيت كننده) و امولسيون كننده + 55 تا 64 درصد آب. بستني غير از اين تركيبات اوليه معمولاً با طعمهاي گوناگون مثل وانيل، كاكائو، توت فرنگي، آلبالو، گردو و ... مزهدار ميشود و گاهي نيز تكههاي شكلات، آجيل، ميوه، آب نبات و حتي در برخي موارد آدامس به آن اضافه ميگردد.
شيوة توليد بستني در كارخانه
براي توليد بستني ابتدا خامه و شكر را در يك مخزن مخصوص با هم مخلوط ميكنند و سپس براي جلوگيري از ايجاد بلورهاي يخ مقدار كمي مواد تثبيت كننده به آن ميافزايند. اين مخلوط بعد از آن ميبايست پاستوريزه شود؛ براي انجام اين كار دماي آن را پس از حرارت ديدن تا زمان خاصي ثابت نگه ميدارند. بعد از آن نوبت هموژنيزه شدن فرا ميرسد. در اين مرحله مخلوط، تحت فشار 003/0 اتمسفر قرار گرفته و بدين ترتيب مولكولهاي چربي شيرش كوچكتر شده و آن را نرمتر ميكنند. اين مخلوط سپس به سرعت سرد ميشود و دمايش به 4 درجه سلسيوس ميرسد تا براي فريز شدن آماده گردد. در هنگام فرآيند انجماد، مخلوط مرتباً به هم زده ميشود تا به اصطلاح هوا بگيرد. اگر اين كار انجام نشود، محصول نهايي همان شير يخ زده خواهد بود. در اين مرحله همچنين طعمها و افزودنيهاي مختلف به آن اضافه ميگردد. بعد از آن بستني آماده است و نوبت به بستهبندياش به انواع گوناگون ليتري، ليواني، چوبي، قيفي و ... ميرسد. بستني بستهبندي شده بعد از قالبريزي دوباره در سردخانه قرار ميگيرد تا براي توزيع آماده شود.
تاريخچة بستني
اسكيموها از روزگاران كهن همواره برف و يخ را به همراه طعمهايي مثل عسل و يا ميوه به عنوان نوشيدني مصرف ميكردند. مردم باستان از هزاران سال پيش براي سرد نگه داشتن آب و غذا و همچنين جلوگيري از فاسد شدنشان يخ به كار ميبردند. نخستين يخچالها 4000 سال پيش در بينالنهرين (مجاورت رودخانه فرات) پديد آمدند. يخچالهايي كه مخصوص توانگران بود و آنها خوردنيهايشان را در آن ذخيره ميكردند. قالبهاي يخ همواره به شكل پيشكش به فراعنه مصر اهدا ميشد. در قرن پنجم قبل از ميلاد يونانيها در مغازههاي آتن مخروطهاي يخي داراي طعم عسل و ميوه ميفروختند. نرون امپراطور روم، هميشه گروههايي را به كوهستانها ميفرستاد تا برايش برف و يخ بياورند. سپس آن را با شربت، ميوه و عسل مخلوط ميكرد و ميخورد. آب يخ زده از هزاران سال پيش در آسيا به مصرف خوراكي ميرسيد. در ادبيات باستاني چين (مربوط به سده دوازدهم) به مصرف فرآوردههاي لبني يخ زده در اين سرزمين اشاراتي شده است. گفته ميشود ماركوپولو دستور تهيه يخ را از خاور دور به اروپا برد.
در ميانه سال 1600 ميلادي بود كه مخلوط يخ و نمك براي توليد سريع يخ و انواع مايعات يخ زده مورد استفاده همگان قرار گرفت. يك ايتاليايي به نام كولتي در سال 1660 ميلادي كافهاي به نام پروكوپ افتتاح كرد و در آن انواع يخ طعمدار و خامه يخ زده (همان بستني اوليه) را توليد و عرضه نمود.
تهيه دسرهاي يخي خيلي زود در آمريكا باب شد و فرماندار بلاون ايالت مريلند در سال 1700 از مهمانان خود با بستني پذيرايي كرد. دالي مديسون در همان سال با سرو بستني به عنوان دسر در كاخ سفيد شور و هيجاني به وجود آورد. نخستين بستنيساز دستي در سال 1843 توسط نانسي جانسون اختراع گرديد. همچنين در فاصله سالهاي 1848 تا 1873 شصت و نه عدد از انواع ديگر اين دستگاهها اختراع و ثبت شدند. بدين صورت بود كه نخستين واحد صنعتي توليد بستني توسط ژاكوب فيوزل در سال 1851 در بالتيمور راهاندازي شد.
نخستين بستني قيفي توسط يك مهاجر ايتاليايي به نام ايتالو مارچيومن در نيويورك تهيه شد و در سال 1903 به ثبت رسيد. در سال 1940 نيز در نمايشگاه جهاني سنت لوييس يك توليد كننده وافل (ناني شيرين و ترد كه به بيسكويت شباهت دارد و از تركيب آرد و شكر و روغن و تخم مرغ به دو صورت سنتي و صنعتي تهيه ميشود) اهل سوريه به نام حموتي تعدادي وافل را به شكل مخروط لوله كرد تا همسايه بستني فروشش بتواند براي توزيع بستني از آنها استفاده كند. اين شكل توزيع بستني تا به امروز به عنوان يكي از محبوبترين شيوهها باقي مانده است. توليد انواع ديگر بستني از سال 1920 آغاز شد.
بستني و فالوده در ايران
بستني نيز مانند بسياري از خوردنيهاي وارداتي در ابتداي ورود به ايران مخصوص طبقه اشراف و ثروتمندان بود و فقط در برخي قناديهاي لوكس سرو ميشد. در آن زمان دسر سنتي و تابستاني تهران و تعدادي از شهرستانها مثل شيراز و كرمان فالوده بود.
فالوده كه هنوز هم طرفداران بسياري دارد و در برخي بستني فروشيهاي سنتي به فروش ميرسد عبارت است از رشتههاي نشاستهاي يخ زده و مخلفات كه در آن زمان به شيوه قديمي توليد ميشد، اما امروز با دستگاههاي ويژه تهيه ميشود.
براي تهيه فالوده به روش سنتي ابتدا مقداري نشاسته تازه را در آب حل ميكردند و آن را روي حرارت كم ميپختند تا كمي غليظ شود. سپس داخل يك ظرف استوانهاي از جنس مس ميريختند و با دسته چوبي بر آن فشار وارد ميكردند. نشاسته به شكل رشتههايي نازك از بخش آبكش مانند انتهاي ظرف بيرون ميآمد. اين رشتهها كه همچنان گرم بودند را مستقيماً به داخل آب بسيار سرد ميريختند تا سفت شوند. اين ماده اوليه سپس روي يخ تراشيده شده ريخته ميشد و با شربت ساده يا آبليمو يا شربت آلبالو و كمي گلاب مزهدار ميگشت.
فالوده شيرازي هم به همين شكل تهيه ميشود. با اين تفاوت كه نشاسته مورد استفاده آن به شكل گلولههاي ريزي به شكل مرواريد است. براي اين كار مايع نشاسته در آبكشهاي دانه درشت ريخته شده و قطرات نشاسته پس از عبور از سوراخ آبكش با چكيدن در آب سرد به شكل گلوله در ميآيد.
بستني سنتي نيز در گذشته به شيوه دستي و در ظروف مخصوص بستني سازي با چرخ دستي و مخزن يخ و نمك تهيه ميشد. دو نوع بستني در ايران و به خصوص در تهران طرفدار داشت. بستني شيري كه سفيد رنگ بود، در بيشتر مواقع گلاب داشت و در انواع مرغوبتر آن خامه يخ زده و پسته هم ميريختند و نوع دوم آن كه امروزه با نام بستني اكبر مشدي يا زعفراني مشهور است؛ همان بستني شيري كه در آن زعفران ميريختند و با پسته و تكههاي خامه يخ زده مخلوط ميكردند. اين بستني بسيار مجلسي و گرانتر از نوع اول آن بود.
بستني فروشان دورهگرد تهران قديم معمولاً بستني و فالوده را در ظروف بلوري كه بر روي چرخ خود ميچيدند، عرضه كرده و آنها را در ظروف فلزي بزرگ و دو جدارهاي نگهداري ميكردند كه در لايه بيرونياش يخ و نمك ريخته ميشد. بعدها با توليد نان بستني در ايران، عرضه اين ماده غذايي توسط دست فروشها بسيار بهداشتيتر گرديد و بستني ناني چنان طرفداراني پيدا كرد كه در كافهها و قناديها نيز عرضه شد.
پسرم را ميفروشم: فقط 100 ميليون تومان
باورم نميشد نتيجه 13 سال زندگي مشترك يك جفت چشم باشد كه اشك و آه و حسرت و غم و خشم و نفرت باهم ازشون ميباره و تو راهروي دادگاه به دنبال يك غريبه آشنا دو دو ميزنه. هيچ وقت تصور نميكردم روياهاي من اينجوري اسير دست اهريمن بشه.
انگار همين ديروز بود كه...
از بيرون كه اومدم، مامان گفت: شقايق جان، دختر عموت زنگ زد و براي شام دعوتت كرد. رفتم ولي كاش كه پام ميشكست و نميرفتم. همون شب بود كه با علي آشنا شدم. علي پسرخاله همسر دختر عموم بود. نگاههاي وقت و بيوقت و كلام محبتآميزش باعث شد در 17 سالگي براي اولين بار احساس كنم عشق داره تو كوچه پس كوچههاي وجودم سرك ميكشه. اختلافات زيادي بين خانوادههاي ما وجود داشت. خانواده علي اهل كرمانشاه و از مهاجرين زمان جنگ بودند و يك زندگي كاملاً معمولي داشتن. در واقع علي كارگر كارخانه پدر من بود و پدر من جزء بزرگترين كارخانهدارهاي تهران بود. شايد به همين دليل بود كه كسي جرأت نميكرد براي خواستگاري از من پا پيش بذاره ولي علي از من خواستگاري كرد، از همين جسارتش خوشم مياومد. مادر با دلايلي كاملاً منطقي مخالف بود ولي پدرم موافق بود. البته بعداً فهميدم به خاطر فرار از حرف فاميل بود كه موافقت كرده! ميگفت از الان به بعد فكر ميكنم كه دو تا پسر دارم. بالاخره با همه اين حرفها ازدواج كرديم. اصلاً تصور نميكردم با وجود موانع واقعاً بزرگي كه سر راه اين ازدواج بود، به اين راحتي بتونيم ازدواج كنيم. خرج تمام مراسم ازدواج از سفره عقد گرفته تا هر چيز ديگهاي كه فكرش رو بكنيد به عهده پدر و مادرم بود. به قول مادر بايد بالاخره يك جوري شأن خانواده حفظ ميشد. شب عروسي برادر علي آمد و گفت: شقايق خانم اگر علي يك وقت نصف شب بيدار شد، ديدي چشمهاش قرمزه و ورم كرده، نترسي. يك ليوان آب بهش بدي، ميخوابه. اون موقع اصلاً متوجه منظورش نشدم. بعداً فهميدم كه علي به بيماري صرع در خواب مبتلاست.
خلاصه كنم، مهر ماه ازدواج كردم، آذر ماه دور از جون شما مثل ... پشيمون شدم. قبل از ازدواج اصلاً به تفاوتهاي بسياري كه بين من و علي و خانوادههامون وجود داشت، فكر نكرده بودم. در واقع فكر ميكردم عشق تنها، براي شروع و ادامه يك زندگي مشترك به تنهايي كافيه ولي حالا به چشم خودم ميديدم كه اصلاً اينطور نيست و تازه اكنون دلايل مخالفت مامانم رو درك ميكردم.
راستش را بخواهيد از آنجايي كه علي هفت سال از من بزرگتر بود، خوب ميدونست با همه اشتباهاتي كه انجام داده چه جوري بايد رفتار كنه تا من مثل موم تو دستاش نرم باشم. سرتون رو درد نيارم از ماه اول بعد از ازدواجم بيشتر از نصف وقتم رو توي مراكز مشاوره گذروندم تا بتونم زندگياي كه با عشق شروع كرده بودم، حفظ كنم. بعد از 3 سال زندگي طعم شيرين مادر شدن رو چشيدم. اميد، پسرم باعث شد دوباره زيباييها رو حس كنم و ببينم. در تمام طول اين مدت بعد از اينكه فهميدم علي صرع داره، سعي كردم كه براي درمان راضيش كنم. داروهايي كه براي درمان اين بيماري تجويز ميشد، بعد از مصرف باعث ناتواني جنسي ميشد. با اين وجود بالاخره علي راضي شد. 3 سال دوره درمان با هر سختي و مصيبتي كه بود گذشت. هر چقدر زمان بيشتر ميگذشت، بيشتر از اين ازدواج به اصطلاح عاشقانه پشيمون ميشدم. ولي از ترس حرف فاميل و سرزنش شدن جرأت ابراز نداشتم. سالهاي اول علي خيلي رعايت ميكرد ولي بعدها پرده حيا ميان ما از بين رفته بود و او شخصيت واقعيش رو نشون ميداد. اصلاً باور كردني نبود، علي عاشق تبديل شده بود به علي هتاك و بيادبي كه فقط بلد بود آزار روحي بده، آدم نميتونست حتي يك لحظه تحملش كنه. انگار اين مسأله تو خانوادهشون طبيعي بود. پسرم وقتي صداي پدرش رو ميشنيد، از ترس ادرار ميكرد. آقا كار كه نميكرد، بيماري روحي و رواني و صرع هم داشت، خرج زندگي هم به عهده پدرم بود. با وجود همه اين مشكلات سعي كردم زندگيم رو حفظ كنم كه فهميدم علي با يكي از دوستان خواهرش رابطه داره. اين مشاور، اون مشاور هيچ فايدهاي نداشت. من هم به خاطر اميد تحمل ميكردم. اختلافات شديد فرهنگي، تحصيلاتي، طبقاتي، بيماري روحي - رواني علي، داشتن صرع و از همه مهمتر داشتن رابطه نامشروع بالاخره باعث شد كاسه صبرم لبريز بشه و زندگياي رو كه با چنگ و دندون 12 – 10 سال حفظ كرده بودم، رها كنم. فكر ميكردم با دادن يك دادخواست طلاق همه چيز تموم ميشه، ولي انگار تازه اول راه بود. يك ماه بود كه اميد رو نديده بودم. شده بودم مثل ديوانههاي زنجيري، صبح تا شب يا گريه ميكردم يا به زور قرصهاي اعصاب و آرام بخش ميخوابيدم. جرأت بيرون رفتن از خونه رو نداشتم. چون از وقتي كه از طرف دادگاه احضاريه رسيده بود، از دست علي امنيت نداشتم، مدام تهديدم ميكرد. بعد از كلي كش و قوس اميد رو آوردم پيش خودم. 2 سال بود كه درگير گرفتن مهريه و طلاق بودم. براي آزاد شدن فكر و خيالم تصميم گرفتم برم كلاس زبان. جلسه اول بعد از كلاس ديدم تمام لاستيكهاي ماشينم پنچر شده. علي از دور داشت بههم ميخنديد. وحشت كردم. يك بار هم كه با پدرم رفتيم منزل عمهام، علي با چاقو حمله كرد، خيلي شانس آوردم كه چاقو لاي در گير كرد.
علي اصلاً تو جلسههاي دادگاه شركت نميكرد. يك سال و نيم گذشته بود و حتي يك بار هم براي ديدن اميد نيومده بود. باورم نميشد تمام آدمهايي كه يه زماني مثل پروانه دورم ميچرخيدن، حالا بدترين و زشتترين توهينها رو نثارم ميكردند، منظورم خانواده علي و خودش هست. وقتي با دقت به رفتارها و كارهاي علي و خانوادهاش فكر ميكنم، به اين نتيجه ميرسم كه عشقي وجود نداشته و اين ميون نقش اصلي رو موقعيت مالي و اسم و رسم خانواده من داشتن. حتي در مورد خودم هم يواش يواش داشتم شك ميكردم. شك به اينكه آيا واقعاً عاشق شدم و ازدواج كردم يا اينكه به خاطر خلاصي از محدوديت و نداشتن آزادي عمل خودم رو گول ميزدم و اداي يك آدم عاشق رو در ميآوردم. در طول 2 تا 3 جلسه آينده حكم دادگاه مشخص ميشد. باور ميكنيد پدري كه يك سال و نيم فرزندش رو نديده، ادعاي حضانت داشته باشه؟
پدر علي كه يه روزي عروس گلم، عروس گلم گفتن از زبونش نميافتاد، يك پيشنهاد بهم داده بود، در مورد اين پيشنهاد نميدونم بايد بگم جالب بود، وحشتناك يا مضحك. پيشنهادش اين بود كه 100 ميليون تومان بدهيد، در عوض حضانت اميد رو براي هميشه به شما واگذار ميكنيم. واقعاً بيشرمانه بود. اصلاً تصورشم نميكردم آدم تا چه حد ميتونه پست باشه كه نوه خودش رو معامله كنه. انگار موضوع يك كالا بود نه انسان. حرص و آز و طمع جلوي چشمهاشون رو گرفته بود. اصلاً انگار تمام كارهاي پسرشون و دروغهاي خودشون رو فراموش كرده بودن. انگار نه انگار كه وقتي من تو راهروهاي دادگاه راه ميرفتم و مياومدم پسرشون مشغول خوشگذروني با دوست دخترش بود. وقاحت تا چه حده!!!