|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
نويسندهاي كه با همه كنار ميآيد
جك و لوبياي سحرآميز در مدرسه غيرانتفاعي
اينجانب نويسنده معلومالحال براي روشن شدن افكار عمومي اين نامه را مينويسم. البته از خوانندگان دوهفتهنامه گلباران ميخواهم كه حتيالمقدور اين نوشته را در ساعاتي بخوانند كه اوج مصرف برق نيست تا اگر افكارشان روشن شد، باعث فشار به نيروگاههاي برق نشود. دوستان عزيز مصرف بيرويه كار خيلي بديه. البته تعجب نكنيد. اين پيام را به دليل اينكه براي صفحه آگهي گرفتهام، پخش شد و اين جزء پيامهاي اخلاقي بين نامه بود كه هم به درد شما ميخورد و هم پولي نصيب من ميشود.
اما به سراغ روشن كردن افكار عمومي برويم. بله دوستان، بعد از چاپ داستانهاي من عدهاي مرا زير سؤال بردهاند كه چرا پول زير ميزي ميگيري؟ آخر عزيزان من، شما تا به حال با خودتان فكر كردهايد كه اگر من رشوهها را از روي ميز بگيرم چه اتفاقي ميافتد؟ خوب معلوم است كه همه زود متوجه ميشوند. پس لطفاً گير ندهيد و بگذاريد از زير ميز كمكهاي مردم را جمعآوري كنيم. عدهاي ديگر گفتهاند كه چرا من متحول نميشوم و آدم خوبي نميشوم. باور كنيد كه من در هفته گذشته تحت تأثير سريال پرمعنا و اخلاق گرايانه نرگس كه حاوي نكات اخلاقي فراواني بود، متحول شدم. ديدن محمود شوكت باعث گرديد تصميم بگيرم مانند نرگس شوم تا شايد زندگي ما نيز رو به راه شود. اما باور كنيد من يك هفته تمام آدم خوبي بودم اما نه توانستم خانهاي بسازم و نه ماشيني بخرم. تازه اين بخشي از ماجرا بود، عيال بنده نيز ميخواست از من طلاق بگيرد. دليل او اين بود كه چرا رفتارهاي تو زنانه شده است. هر چقدر كه براي او توضيح دادم كه من اكنون در حس نرگس هستم، فايده نداشت. به همين دليل تصميم گرفتم كه بار ديگر همان نويسنده معلومالحال شوم، چون تلاشهاي من براي خوب بودن بيثمر بود. پس در اينجا از همه زير ميزي دهندگان تقاضا ميكنم كه براي دادن حقالزحمه براي تغيير داستانها بار ديگر نزد من بيايند تا برايشان داستانها را تغيير دهم. از سازمانها، كارخانجات، مؤسسات، آقا حميد و خلاصه هر كسي كه قصد تبليغ دارد، هم تقاضا ميكنم كه پيش من بيايند تا تبليغ آنها را لابهلاي داستان و يا به صورت زيرنويس و يا در ابتدا و انتهاي داستان پخش نمايم. اميدوارم كه افكار عمومي به اندازه كافي روشن شده باشد.
داستان ما، داستان جك و لوبياي سحرآميز است. جك و مادرش در يكي از روستاهاي خارج زندگي ميكردند. البته ما نام مادر جك را بنا به درخواست خود جك نميگوييم، زيرا چه معنا دارد اسم مادر بچه مردم در ملأ عام گفته شود. آن هم مادر كسي مثل جك كه بسيار با غيرت است و نسبت به مادرش بسيار تعصب دارد. در مورد پدر جك هم تا آنجا كه اطلاعات ما ميگويد او در كار مطبوعات بوده است كه به دليل نوشتن چرت و پرت، روزنامه آنها توقيف و پدر جك براي ميل كردن آب خنك روانه زندان شد. البته مادر جك با نوشتن نامه براي سازمانهاي مدافع حقوق باباي بچهها و شوهرها در تلاش بود كه باباي جك را از زندان آزاد كند كه تا اين لحظه نه تنها باباي جك آزاد نشده، بلكه عموي جك نيز كه در يك روزنامه ديگر چرت و پرت مينوشت، دستگير و روزنامه آنها نيز توي قيف يعني توقيف شده است. به هر ترتيب پدر جك در زندان است و مسئوليت نگهداري از جك به عهده مادرش است.
جك امسال به كلاس اول دبستان ميرود. مادر كه خيلي به جك و آينده او حساس است، با تحقيقات فراوان مدرسهاي خوب را پيدا كرد تا فرزندش را در آن ثبت نام كند. اما مدير مدرسه گفت كه محل زندگيشان در محدوده آنها نيست و نميتواند جك را ثبت نام كند و او بايد به مدرسه ديگري برود. البته آن مدرسه تنها مدرسه روستاي جكاينا بود. اما مدير مدرسه تأكيد داشت كه جك بايد براي شروع درس خواندن به مدرسه روستاي بالايي برود چون خانه آنها جزء محدوده آن مدرسه است.
مادر جك تسليم نشد و با شكايت به وزارت آموزش و پرورش خارج بالاخره توانست اثبات كند كه خانه آنها جزء محدوده آن مدرسه است. بعد از اين اتفاقات بار ديگر مادر جك به سراغ مدير مدرسه رفت اما مدير گفت كه براي ثبت نام بايد مقداري پول بدهد. مادر جك اعتراض كرد كه در تلويزيون خارج، وزير آموزش و پرورش گفته كه مدارس حق پول گرفتن ندارند. مدير مدرسه با شنيدن اين جمله عصباني شد و چند حرف بسيار زيبا كه حاوي نكات آموزشي فراواني بود را نثار وزير آموزش و پرورش خارج و درگذشتگان او كرد و گفت اين پول شهريه ثبت نام نيست و كمكهاي مردمي محسوب ميشود. مادر جك تصميم گرفت بيخيال مدرسه دولتي شود و جك را در يك مدرسه غيرانتفاعي ثبت نام كند. اما شهريه مدارس غيرانتفاعي بسيار بالا بود و چارهاي جز فروختن گاو، كه تنها سرمايه آنها بود، وجود نداشت. اما با پول گاو هم نميشد شهريه مدرسه غيرانتفاعي را پرداخت كرد. مادر جك كه آدم زرنگي بود جك را سراغ نويسنده داستان فرستاد.
سلام آقاي نويسنده.
سلام جك، بالاخره تو مدرسه ثبت نام كردي؟
نه بابا، مامانم به همين خاطر من رو فرستاده پيش شما.
من، من كه كاري نميتونم كنم.
مامانم گفت اگه ميشه آدرس اون آقاهه كه من رو گول ميزنه و گاوم رو ميخره و به جاش چند تا لوبيا ميده را بديد.
فكر كرديد زرنگيد. برو به مادرت بگو اين كارا خرج داره.
اتفاقاً مامانم ميدونست شما اين رو ميگيد. مامانم گفت اگه آقاي نويسنده آدرس رو نداد، بگو ميرم و ميگم تو شوهرم رو گول زدي و دستت با خارجيها تو يه كاسه است و از خارجيها پول ميگيري، تا تو هم بري ورِ دل شوهرم آب خنك بخوري.
يعني شما من رو تهديد ميكنيد؟
من نميدونم تهديد چيه، اما ميدونم آب خنك چيه آقاي نويسنده.
آقاي نويسنده بيچاره ترسيد و آدرس آن مرد را به جك داد تا گاوش را ببرد و به او بفروشد. جك آن مرد را پيدا كرد و گاو را به او فروخت. آن مرد به جاي گاو به او چند سكه داد اما جك سكهها را قبول نكرد و گفت كه بايد حتماً به او لوبيا بدهد. مرد نيز هر چقدر گفت كه پول بهتر از لوبيا است، جك زير بار نرفت و بالاخره لوبياها را از مرد گرفت و خوشحال به خانه بازگشت. جك وقتي لوبياها را به مادرش داد، مادرش نه تنها عصباني نشد بلكه او را بغل كرد و او را يك ماچ آبدار هم كرد. جك و مادرش لوبياها را در باغچه بيرون خانه چال كردند و رفتند بخوابند تا فردا لوبياي سحرآميز سبز شود و از آن بالا روند.
فرداي آن روز جك و مادرش خوشحال به بيرون خانه آمدند، اما خبري از ساقه لوبياي سحرآميز نبود. بله دوستان آن مرد شياد لوبياهاي تقلبي و فاقد مهر استاندارد و گواهي ايزو 9002 به جك داده بود. مادر جك عصباني شد و به سراغ آقاي نويسنده معلومالحال آمد.
اوهوي آقاي نويسنده، اين لوبياها چي بود كه به پسر من انداختيد؟
خانم عزيز داد نزنيد، ما تو اين مجله آبرو داريم. بعدش خونسرد بگيد كه چي شده!
هيچي اين جك بيچاره ديروز گاو رو فروخته و به جاش اين لوبياها رو گرفته اما لوبياها سحرآميز نيست.
خب اين به من چه ربطي داره؟
اون يارو كلاهبردار رو تو معرفي كردي. من كاري ندارم، يالا اون يارو رو دوباره برام پيدا كن.
خانم عزيز مگه الكيه. من بين اين همه داستان اون رو كجا پيدا كنم؟
باشه پيدا نكن. منم الان داد و بيداد ميكنم و ميگم كه تو به من نظر داشتي.
اي بابا، خانم خجالت بكش. من آبرو دارم.
پس زود باش.
باشه شما آروم باش من اون رو الان براي شما پيدا ميكنم.
آقاي نويسنده گشت و گشت و بالاخره فروشنده كلاهبردار را در داستان شنگول و منگول و حبه انگور پيدا كرد. آن فروشنده گرگ داستان را پيچانده بود و خودش رفته بود تا شنگول و منگول و حبه انگور را گول بزند و آنها را به كشتارگاه بفروشد. آقاي نويسنده كلاهبردار را تهديد كرد كه اگر لوبياهاي سحرآميز را ندهد، او را تحويل پليس 110 قصهها ميدهد و همين تهديد كافي بود تا فروشنده كلاهبردار لوبياهاي اصلي را به آقاي نويسنده بدهد.
آقاي نويسنده لوبياها را تحويل مادر جك داد و مادر جك خوشحال آن لوبياها را به حياط خانه برد و آنها را درون خاك چال كرد و فرداي آن روز طبق قصه، ساقه لوبيا رشد كرد تا به آسمان رسيد. مادر جك، جك را بدرقه كرد تا به بالاي ساقه لوبياي سحرآميز برود. جك از ساقه لوبيا بالا رفت و آنجا غول را پيدا كرد و مشكلش را با او در ميان گذاشت. غول مرغ تخم طلا و چنگ جادويي خود را برداشت و با جك از ساقه لوبيا پايين آمد تا با كمك او، جك در مدرسه غيرانتفاعي ثبت نام كند.
فرداي آن روز مادر جك به همراه جك و غول براي ثبت نام به مدرسه غيرانتفاعي رفتند. مدير مدرسه غيرانتفاعي در شروع كلي از مدرسه تعريف كرد. او گفت كه مدرسه آنها علاوه بر آموزشهاي معمول خدمات جانبي نظير آموزش غواصي، فضانوردي، كوهنوردي و فوتبال آمريكايي به بچهها ارائه ميشود. براي اردو، بچهها به جزاير قناري، هاوايي و جزاير لانگرهاس برده ميشوند. غذاي بچهها در اين مدرسه خوراك اردك، بره، بوقلمون و كلي حيوانات ديگر است. خلاصه مدير مدرسه كلي از مدرسه تعريف كرد و در آخر شهريه ثبت نام را گفت. وقتي مدير شهريه ثبت نام را گفت، بيچاره مرغ تخم طلا از تعجب سكته كرد و مرد، چون متوجه شد كه با اين شهريه بالا بايد درد و رنج فراواني را براي گذاشتن تخمهاي متعدد از جنس طلا تحمل كند. چنگ جادويي نيز با شنيدن رقم شهريه همه سيمهايش پاره شد. غول بيچاره هم پا به فرار گذاشت و از همان راهي كه آمده بود به بالاي درخت رفت و گم و گور شد. ميگويند او خودش را در ميان داستانها مخفي نموده است تا ديگر كسي براي كار ثبت نام به او مراجعه نكند.
جك و مادرش نيز كه از ثبت نام جك نااميد شده بودند، بار ديگر به سراغ آقاي نويسنده آمدند.
آقاي نويسنده من رو ببخشيد. من دفعه قبل با شما بد حرف زدم. اما خواهش ميكنم به خاطر اين بچه هم كه شده بگرديد تو اين شهر قصهها ببينيد كسي ميتونه شهريه ثبت نام اين پسر رو تأمين كند.
باشه خانم، اين دفعه رو به خاطر اين جك و شوهرتون كه تو زندانه اين كار رو انجام ميدم. اما اين دفعه آخره.
آقاي نويسنده يك همايش برگزار كرد و طي آن همه شخصيتهاي داستانهاي مشهور و غيرمشهور را دعوت كرد تا به جك كمك كنند تا او بتواند در يك مدرسه ثبت نام كند. در اين همايش آقاي نويسنده كلي در مورد لزوم درس خواندن و اهميت تحصيل سخنراني كرد و بالاخره منظور اصلي خود را بيان كرد. وقتي نويسنده گفت كه براي ثبت نام جك نياز به كمك دارد، صداي جمعيت بلند شد. ژان والژان يا همان شهردار مادلن گفت كه هنوز نتوانسته است، كوزت را ثبت نام كند و احتمالاً باز هم به سراغ دزدي خواهد رفت تا بتواند شهريه ثبت نام را تأمين كند. پدر ژپتو با گريه پشت ميكروفون رفت و گفت براي آنكه از شر ثبت نام پينوكيو راحت شود او را به نان خشكي فروخته است و به جاي آن چند كيلو نمك يددار گرفته است. پدر ژپتو سپس در مورد فوايد نمك يددار براي حاضرين كمي صحبت كرد. در ادامه بابا لنگ دراز گفت كه بيخيال جودي شده و پدرخوانده بودن را به دليل شرايط سخت ثبت نام كنار گذاشته است.
خلاصه همه از وضعيت ثبت نام مدارس شاكي بودند و هيچكس نتوانست كمكي به مادر جك بيچاره كند. مادر جك كه از همه راهها نااميد شده بود به سراغ راه حل آخر رفت. او به سراغ يكي از روزنامهها رفت و يك مقاله سياسي از خودش در وَكرد. پس از چاپ مقاله هر دو آنها دستگير شدند، مادر جك به خاطر مقاله سياسي و جك هم به دليل اينكه كسي را نداشت تا در نبود مادر، از وي مراقبت كند. در زندان مشكل جك و مادرش حل شد. در زندان جك به صورت رايگان خواندن و نوشتن ياد گرفت و مادرش نيز در بخش خود اشتغالي زندان مشغول به كار شد. خلاصه جك و مادرش و پدرش از آن زمان در زندان به سر ميبرند و با خوردن آب خنك روزگار خوشي را سپري ميكنند.
نقد فیلم ایرانی
گرگ و ميش
كارگردان: قاسم جعفري، مدير فيلمبرداري: محمود كلاري، نويسنده: عليرضا بذرافشان، تدوين: حميد سيفي، موسيقي: پيروز ارجمند، صدابردار: بهروز عابديني، مجري طرح: صديقه صحت، بازيگران: روناك يونسي، خاطره حاتمي، علي رام نورائي، مهديه مجيدي، اميرحسين مدرس، فاطمه طاهري.
خلاصه داستان: ساره كه در زلزله رودبار پدر و مادرش را از دست داده، به همراه خواهر كوچكش در كلبهاي نزديك به شهرهاي شمالي زندگي ميكند. مردي جوان و راه گم كرده به نام پارسا شبي را در كلبه آنها سپري ميكند. حضور اين مرد موجب تغييرات ومصائبي در زندگي دو خواهر ميشود و ... .
سوژة جسورانه، ساختار محافظه كارانه
آخرين فيلم قاسم جعفري نيز مانند اكثر فيلمها و سريالهايش داراي مايههاي اجتماعي و انساني است. بنابراين ميتواند مانند هميشه مخاطب خود را خرسند كند. فيلم بدون اينكه فمنيستي يا حتي زنانه باشد، راوي داستان 3 زن است. ساره زني داغدارِ خواهر كوچكش كه ناجوانمردانه مورد هتك حرمت قرار گرفته و خودكشي كرده، در مسيري كه براي انتقام از مرد متجاوز پيش رو دارد، با نصيبه كه از روي جبر زمانه مجبور به روسپيگري است، بدون هيچ تشابهي همسفر ميشود و اين دو با تمام تفاوتها، داراي خاطرات مشتركي ميشوند. اين فيلم شباهت زيادي به يك فيلم موفق دهه نود به نام تلما و لوئيز ساخته ريدلي اسكات دارد كه در زمان ساخت خود سر و صداي زيادي بر پا كرد، منتها اين فيلم اثري فمنيستي تند و تيز با مايههاي پُست مدرن بود. تلما و لوئيز با بازيهاي جينا ديويس و سوزان ساراندون دو دوست هستند كه ميخواهند به تعطيلات بروند، ولي در يك كافه وقتي كه تلما مورد تجاوز قرار ميگيرد، برنامه تعطيلات آنها به هم خورده و به خاطر قتل مرد متجاوز به دست لوئيز مجبور به فرار شده تا جايي كه هر دو مرگ خود خواسته را به جاي تسليم شدن انتخاب ميكنند. گرگ و ميش تا جايي كه داراي بستري رئال است، براي بيننده قابل باور است. ولي از جايي كه فيلم وارد ژانر ماورائي و متافيزيكي ميشود، گرچه به شدت داراي ابعاد انساني ميشود، مخاطب را معلق كرده و نظم دو دو تا چهار تاي فيلم بر هم ميخورد. ناگهان تعاليم مسيحوار و بودا گونه جاي منطق فيلم را ميگيرد و از آنجا كه اين تعاليم بيمنطق و كمرنگ به نظر ميآيند، جاي مناسبي براي خود در فيلم باز نميكنند.
از آنجا كه بر مبناي يكي از قوانين نيوتن، هر عملي را عكسالعملي است، سوده كه چنين غمانگيز مرده است، تنها بازمانده خانوادگي ساره بوده و ساره با آن كاراكتر داغ از تب انتقام كه تير تفنگش دامن هر كس و ناكسي را ميگيرد، چطور در مدت دو روز حاضر به بخشيدن مردي متجاوز كه اتفاقاً هيچ كجا داراي آبرو و احترام نيست، ميشود؟! فقط به خاطر حضور قديس گونه و البته باورناپذير آن پيرزن يا آن پيرمرد كه با اشكال مختلف در جاهاي متفاوت به ساره راه را نشان ميدهد؟ فاطمه طاهري عليرغم ظاهر دوست داشتني و آرامش بخش هميشگياش در فيلم بلاتكليف است. مشخص نميشود كه چه موجوديتي داشته و هدفش چيست. حضور پيرمرد هم به تنهايي براي چنين تحولي در ساره كافي نيست. شايد به همين دليل است كه گرچه ساره مرد متجاوز را ميبخشد و او را به خدا و عدالتش ميسپارد ولي در پايان ميبينيم كه متجاوز توسط زن ديگري به قتل رسيده است. بدين مفهوم كه اگرچه بودا و مسيح تعاليم زيبايي براي بخشش دارند، ولي متأسفانه خود نويسنده هم اين امر را باور ندارد و از آنجا كه ميداند بيننده هم در اين فيلم به چنين بخششي رضايت نميدهد، مرد متجاوز را به قتل ميرساند تا هم خودش و هم ما دلمان خنك بشود! قطعاً اگر در فيلم از ابتدا به روي اين مهم بيشتر كار ميشد، علاوه بر اينكه بيننده متقاعد و متنبه ميشد كه بخشش ميتواند بسيار لذتبخشتر از انتقام باشد، در پايان نيز لزومي به قتل مرد خاطي نبود. در فيلم قدم زدن مرد مرده ساخته تيم رابينز، با بازيهاي فوقالعاده شون پن و سوزان ساراندون نيز به چنين ماجرايي برميخوريم كه به مراتب وحشيانهتر است. مرد قاتل اشخاصي را مورد تجاوز قرار داده و آنها را به فجيعترين شكل ميكشد. فيلمنامه اين فيلم به قدري استوار است كه در پايان با وجود شخصيت نفرتانگيز و ظاهر كريه مرد قاتل ما هم به خواسته نويسنده ارج نهاده، ترجيح ميدهيم او را ببخشيم تا هر چه سريعتر به ديار باقي روانهاش كنيم! گرگ و ميش به خاطر سوژهاش ميتواند به راحتي سوزناك شده و اشك ما شرقيها را در بياورد ولي نويسنده و كارگردان هنرمندانه تمام تلاششان را كردهاند كه ما را به دام احساسات پرت نكنند و از هر گونه عوام فريبي و سانتي مانتاليزم هندي پرهيز كنند كه اين كار صورت گرفته است. ديالوگها نيز به خوبي نوشته شده است و بازيگران براي اثبات خود مدام قصه حسين كُرد نميگويند. كارگردان بازيگران عالي و البته ناآشنا را انتخاب كرده است. روناك يونسي و خاطره حاتمي براي ايفاي نقشهايشان بهترين هستند. چهره سرد و كاراكتر جدي روناك يونسي به همراه بازي يكدستش ميتواند او را به سوي ستاره شدن سوق دهد و خاطره حاتمي ساده و معصوم با يك بازي برونگرا بسيار دوست داشتني است. از نكات مثبت فيلم ميتوان به فيلمبرداري هميشه خوب محمود كلاري و آن لانگشاتهاي زيبايش اشاره كرد. موسيقي پيروز ارجمند نيز براي فيلم مناسب است، ضمن آنكه ترانههاي بنيامين بهادري به تنهايي قابل قبولتر هستند تا براي ترانه فيلم شدن. در نهايت داستان فيلم غيرتكراري و نو است و با تمام كمبودهايش به خاطر سادگي و بيتكلف بودنش قابل توجه ميباشد.