تبليغاتX
یاداشت های یک دیوانه
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم

             

               نويسنده‌اي كه با همه كنار مي‌آيد

 

نوشته:مهدی حاجی بیگی

 

 

         سرانجام سریال نرگس به روايت منابع موثق

 

در اين شماره سردبير دوهفته نامه گلباران به نويسنده معلوم‌الحال پول داده تا وي انتهاي داستان سريال نرگس را پيش‌بيني كند. سردبير معتقد است در روزهايي كه همه مجلات انتهاي سريال نرگس را حدس مي‌زنند، دوهفته نامه گلباران چرا بايد از اين قافله عقب بماند. آن هم در حالي كه كسي مانند نويسنده معلوم‌الحال در دفتر مجله موجود است. به همين خاطر با توجه به تقاضاهاي بي‌حد و حصر ملت عزيز ايران براي آگاهي از سرانجام اين سريال در اين شماره قسمت‌هاي آينده سريال نرگس را براي شما مي‌نويسيم.

 

قسمت شصت و پنجم

 

در قسمت شصت و پنجم شاهد هستيم كه بهروز از ايتاليا با پدرش تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه معتاد شده و به همين خاطر از شوكت مي‌خواهد كه عزيز را اخراج كند و او را استخدام كند. چون كه اگر قرار به معتاد بودن است، بهروز از آن آقاي معتاد، معتادتر است. شوكت پس از صحبت با بهروز به ابراهيمي مي‌گويد فروغ را از شمال به جنوب ببرد. ابراهيمي هم طبق معمول اين كار را انجام مي‌دهد. اعظم نيز قهر مي‌كند و اين بار به خانه آن دخترش يعني پري مي‌رود. احسان در اين قسمت سريال درباره قتل شقايق بيگناه شناخته مي‌شود و به خانه بازمي‌گردد، اما در خانه خبري از نرگس نيست. چون نرگس يادش افتاده كه پول نسرين را كه شاگرد مسافرخانه دزديده بود، پس نگرفته است، چون در آن قسمت سريال جوگير شده و نگران حال نسرين بوده است. نسرين هم در خانه آن مرد و زن جوان جا خوش كرده و روزگار خوشي را مي‌گذراند.

 

قسمت هفتاد و پنجم

 

در قسمت هفتاد و پنجم بهروز بار ديگر از ايتاليا زنگ مي‌زند و اين بار به پدرش مي‌گويد كه علاوه بر معتاد بودن ايدز هم گرفته است و اگر شوكت براي او پول نفرستد، چند بيماري ديگر نظير آلزايمر، پاركينسون و تب يونجه هم خواهد گرفت. شوكت هم كه اهل كوتاه آمدن نيست به بهروز مي‌گويد كه هر غلطي دلش مي‌خواهد، بخورد. شوكت بار ديگر به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه فروغ را از جنوب به شمال غربي ببرد. ابراهيمي كه از كارهاي شوكت شاكي شده قاط مي‌زند و مي‌گويد كه اگر شوكت بخواهد دائم به او گير دهد، پيش آقا پليسه مي‌رود و مي‌گويد آن آقاي معتاد به دستور شوكت شقايق را كشته است. شوكت هم مي‌ترسد و مي‌گويد كه هر چه تو بگويي ابراهيمي عزيز. شوكت كه از رفتار ابراهيمي عصباني است به مجيد زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه كليد مغازه را بردار و بيار. مجيد هم شاكي مي‌شود و مي‌رود به اعظم اطلاع مي‌دهد كه شوكت هنوز فروغ را طلاق نداده و اعظم نيز دوباره قهر مي‌كند و اين بار از خانه پري به خانه آن يكي دخترش مي‌رود. نرگس كه به دنبال گرفتن پول پيش صاحب مسافرخانه رفته با صاحب مسافرخانه دعوا مي‌كند. چند روز بعد صاحب مسافرخانه كشته مي‌شود و نرگس به عنوان متهم به قتل دستگير مي‌گردد. در اين قسمت نسرين باز هم در خانه آن زن و مرد جوان است و هنوز قصد پيدا شدن ندارد.

 

قسمت نود و پنجم

 

در قسمت نود و پنجم نرگس بيگناه شناخته و از زندان آزاد مي‌شود. نرگس وقتي به تهران مي‌آيد متوجه مي‌گردد كه به دليل غيبت‌هاي طولاني احسان از دست او شكايت كرده و قرار است كه او را طلاق دهد. اما دوست احسان پا در مياني مي‌كند و مي‌گويد اگر شما پنجره‌ها و ديوارها را عايق كنيد، در مصرف سوخت صرفه‌جويي مي‌شود. احسان از حرف‌هاي بي‌ربط دوستش عصباني مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه دوستش را بكشد. اما متوجه مي‌شود كه دوستش از روي فيلمنامه اين حرف‌ها را زده و اگر مي‌خواهد دستمزدش پرداخت شود، بايد اين ديالوگ‌ها پخش شود. اما بهروز در ايتاليا عضو يك گروه مافيايي و مشغول خلاف‌هاي گنده و سنگين است. شوكت كه از تماس نگرفتن بهروز شاكي است به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد بي‌خيال فروغ شود و براي او يك زن ديگر بگيرد. چرا كه مدتي است اعظم قهر نكرده. ابراهيمي هم به اعظم خانم زنگ مي‌زند و از او خواهش مي‌كند كه از شوكت بخواهد بي‌خيال او شود. اعظم خانم هم كه مي‌فهمد شوكت مي‌خواهد زن سوم بگيرد، شاكي شده و اين بار به خانه مي‌رود و با لگد شوكت را از خانه بيرون مي‌كند.

 

قسمت صد و پنجاهم

 

بهروز رئيس باند مافيايي شده است. حتماً مي‌پرسيد كه او ايدز داشت، پس چرا هنوز نمرده است. در مورد ايدز بايد بگوييم كه در ايتاليا هم، جواب آزمايش‌ها عوض مي‌شود. در حقيقت بهروز ايدز نداشته و جواب آزمايش جابه‌جا شده است. نرگس در اين قسمت پيش شوكت مي‌رود و مي‌گويد كه تو باعث جدايي من و احسان شدي و به همين خاطر من تو را مي‌كشم. شوكت از تهديد نرگس مي‌ترسد و به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد فروغ را به تهران بياور و من را ببر شمال قايم كن. ابراهيمي كه از دست شوكت عصباني است، مرگ موش مي‌خورد تا خودكشي كند اما زن سابقش بر حسب اتفاق مي‌آيد و او را نجات مي‌دهد. ابراهيمي از اين كار خانمش عصباني مي‌شود و همسر سابقش را مي‌كشد و به جرم قتل دستگير مي‌شود. اعظم خانم در اين قسمت تصميم مي‌گيرد كه ديگر قهر نكند، اما كارگردان به او مي‌گويد كه براي آخر اين قسمت نياز به يك قهر داريم و چون اعظم خانم متخصص قهر كردن مي‌باشد باز هم قهر مي‌كند. از نسرين هم اگر بخواهيد بدانيد، بايد بگوييم بچه او الان چهار ساله است و هنوز آن زن و مرد جوان را سر كار گذاشته و در خانه آن‌ها جا خوش كرده است.

 

قسمت دويست و پنجاهم

 

دكتر روانشناس كه نسرين در خانه آن‌ها جا خوش كرده از دست نسرين خسته مي‌شود و او را به همراه دختر هفت ساله‌اش از خانه بيرون مي‌كند. در نتيجه نسرين مجبور مي‌شود كه به خانه قديمي خود بازگردد و مي‌بيند كه عمويش خانه را خراب كرده و به جاي آن برج ساخته است. عمو با ديدن نسرين خوشحال مي‌شود و به او يك آپارتمان مي‌دهد، اما به شرطي كه به نرگس چيزي نگويد. نرگس كه در به در دنبال شوكت است به ايتاليا زنگ مي‌زند و از بهروز مي‌خواهد كه چند تا خلافكار براي پيدا كردن شوكت بفرستد. اما بهروز گريه مي‌كند و مي‌گويد توبه كرده و دلش براي نسرين و دخترش تنگ شده است و مي‌خواهد به ايران بازگردد. نرگس كه مي‌بيند بهروز مي‌خواهد با نسرين آشتي كند به نزد احسان مي‌رود و او هم با احسان آشتي مي‌كند. شوكت هم از خانواده همسر سابق ابراهيمي رضايت مي‌گيرد و ابراهيمي اعدام نمي‌شود. ابراهيمي بعد از آزادي براي تشكر از شوكت براي او يك زن ديگر مي‌گيرد. اعظم خانم باز هم قهر مي‌كند و به خانه دخترش مي‌رود. اما مجيد از دست مادرزنش اعظم خانم شاكي مي‌شود و او را از خانه بيرون مي‌كند. اعظم خانم هم به شوكت زنگ مي‌زند و شوكت مغازه را براي هشتاد و نهمين بار از مجيد پس مي‌گيرد.

 

قسمت چهارصدم

 

بهروز دوباره پشيمان مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه در همان ايتاليا بماند و با دختر عمويش ازدواج كند. شوكت وقتي اين خبر را مي‌شنود خوشحال شده و به ابراهيمي زنگ مي‌زند، اما ابراهيمي تلفن را قطع مي‌كند. شوكت از حركت ابراهيمي ناراحت گشته و به سراغ احسان سعيدي مي‌رود و سر او داد مي‌زند و از شركت او خارج مي‌شود. احسان هم تصميم مي‌گيرد كه نسرين را هر طور شده پيدا كند تا با اين كار حال شوكت را بگيرد. احسان به سراغ عموي نرگس و نسرين مي‌رود و به او مي‌گويد كه همه آپارتمان‌هاي پيش فروش او را مي‌خرد به شرطي كه بگويد جاي نسرين كجاست. عمو هم آپارتمان‌ها را به احسان قالب مي‌كند و آدرس نسرين را به احسان نمي‌دهد، چون به نسرين قول داده است. نسرين هم با دخترش كه در اين قسمت 13 ساله شده زندگي خوبي را سپري مي‌كند. اما بشنويد از مجيد كه براي سيصد و پنجاه و سومين بار مغازه‌اش را از شوكت پس مي‌گيرد و از آن‌جا كه مجيد اعظم خانم را در قسمت‌هاي قبلي از خانه خودش بيرون كرده بود، اعظم خانم از پس دادن مغازه مجيد شاكي مي‌شود و باز هم از شوكت قهر مي‌كند و اين بار براي تنوع هم كه شده به خانه نرگس مي‌رود.

 

قسمت هفتصد و بيستم

 

شوكت كه از طولاني شدن سريال خسته شده، تصميم مي‌گيرد نويسنده و كارگردان سريال را بكشد و پايان داستان را خودش بنويسد. اما از سازمان صدا و سيما به او زنگ مي‌زنند كه مردم سريال را دوست دارند و نبايد اين كار صورت گيرد. شوكت قبول مي‌كند كه با گرفتن درصدي از پول آگهي‌هاي قبل و وسط سريال به بازي در اين مجموعه ادامه دهد. اعظم خانم هم كه متوجه مي‌شود كه شوكت از سازمان پول گرفته و به او هيچ پولي نداده، از سريال قهر مي‌كند و به يك سريال ديگر مي‌رود. بهروز با دختر عمويش دعوا مي‌كند و با كمك يك قاچاقچي انسان به فرانسه مي‌رود. دختر عموي بهروز متوجه مي‌شود كه حامله است و به همين خاطر به دنبال بهروز مي‌رود تا او را پيدا كند و براي كودكش شناسنامه بگيرد. نرگس بچه‌دار مي‌شود و از آن‌جا كه از يافتن نسرين نااميد شده، اسم دخترش را نسرين مي‌گذارد تا از شر جستجوي نسرين راحت شود. اما بشنويد از ابراهيمي كه از دست شوكت فراري شده و به افغانستان مي‌رود اما شوكت سرنخ‌هايي از او پيدا مي‌كند.

 

قسمت نهصد و پنجاه و هفتم

 

دختر نسرين در امتحان دانشگاه قبول مي‌شود و بر حسب اتفاق نرگس و احسان اسم او را در روزنامه آفرينش مي‌بينند. اما بعداً متوجه مي‌شوند كه اسم دختر نسرين به اشتباه در روزنامه چاپ شده است. به همين خاطر نسرين به بهروز زنگ مي‌زند كه براي دفاع از حقوق دخترت به ايران بيا. بهروز هم از حرف‌هاي نسرين متحول مي‌شود و به همراه زن فرانسوي خود به ايران مي‌آيد. در فرودگاه نسرين با ديدن همسر فرانسوي بهروز عصباني مي‌شود و او را مي‌كشد و به همين خاطر روانه زندان مي‌شود. بهروز از فرودگاه با خوشحالي پيش پدرش مي‌رود، اما مي‌بيند كه شوكت ورشكست گشته است. به همين خاطر دوباره از طريق مرز به صورت قاچاق به ايتاليا بازمي‌گردد. نرگس بالاخره در زندان نسرين را پيدا مي‌كند و براي آن‌كه نسرين از زندان آزاد شود به احسان مي‌گويد قتل را گردن بگيرد. احسان هم جوگير شده و اين كار را انجام مي‌دهد. اما ابراهيمي كه از دست شوكت فراري است به دادگاه مي‌آيد و مي‌گويد كه او همسر فرانسوي بهروز را كشته. قاضي كه گيج شده است، نويسنده سريال را مي‌خواهد تا مشخص كند كه قاتل واقعي كيست. اما خبر مي‌رسد كه شوكت نويسنده سريال را گروگان گرفته و تقاضا دارد كه اعظم خانم ديگر قهر نكند. پليس از اعظم خانم مي‌خواهد كه ديگر قهر نكند و او نيز مي‌پذيرد. با آزادي نويسنده داستان باز هم قاتل مشخص نمي‌شود، زيرا خود نويسنده هم فراموش كرده، قاتل كيست.

 

قسمت چهار هزار و سيصد و نود و دوم

 

25 سال از پخش سريال نرگس مي‌گذرد. شوكت براي سه هزار و هفتصد و نود و پنجمين بار سكته مي‌كند اما از آن‌جا كه خيلي پر رو است، باز هم نمي‌ميرد. مجيد و اسماعيل دامادهاي شوكت كه از نمردن شوكت و اذيت‌هاي او عصباني هستند، تصميم مي‌گيرند كه شوكت را بكشند. آن‌ها به نرگس زنگ مي‌زنند و از او مي‌خواهند تا احسان فردا شب به فلان ساختمان بيايد. احسان كه تا به حال 35 دفعه به عنوان متهم به قتل آدم‌هاي مختلف در سريال دستگير شده اين بار با پليس به آن ساختمان مي‌رود. اما ساختمان منفجر مي‌شود و همه پليس‌ها كشته مي‌شوند. پليس احسان را به دليل كشتن پليس‌ها دستگير مي‌كند. شوكت كه متوجه مي‌شود اسماعيل و مجيد قصد كشتن او را داشته‌اند، عصباني مي‌شود و باز سكته مي‌كند. اما براي آن‌كه حالش خوب شود، براي چهل و پنجمين بار ازدواج مي‌كند و از ابراهيمي مي‌خواهد كه همسر جديدش را پنهان كند. اعظم خانم اين بار قهر مي‌كند و به ايتاليا مي‌رود تا با بهروز زندگي كند. اما همسر هفتم بهروز اعظم خانم را نمي‌پذيرد و او باز هم به خانه دخترش مي‌رود. دختر نسرين هم با پسري به نام بهنام ازدواج مي‌كند. مادر بهنام كه نامش كوكب است، با ازدواج اين دو مخالف است و سعي مي‌كند اين ازدواج را به هم بزند.

 

قسمت سي و پنج هزار و دويست و هشتاد و پنجم

 

كوكب خانم مادر بهنام و مادر شوهر بهار دختر نسرين تصميم مي‌گيرد بهنام را به خارج بفرستد. به همين خاطر به شوكت زنگ مي‌زند تا ببيند كه شوكت بهروز را چطوري خارج فرستاده است. شوكت از كوكب خوشش مي‌آيد و با او هم ازدواج مي‌كند و به اين ترتيب جناح شوكت و كوكب تشكيل مي‌شود. از آن طرف احسان كه تبرئه شده بهنام را به شركت خود مي‌برد و در آن‌جا به او كار مي‌دهد. نرگس در اين قسمت باز هم نگران است ولي اين بار نگران بهار دختر نسرين. او مي‌كوشد تا جلوي شوكت و كوكب را بگيرد. بهروز هم از خانه همسر هفتمش قهر مي‌كند و با گريه مي‌رود تا ايدز بگيرد. ابراهيمي هم بر اثر تصادف مرگ مغزي مي‌شود و قلب او را به شوكت پيوند مي‌زنند و به اين ترتيب بالاخره ابراهيمي از سريال خارج مي‌شود.

 

قسمت نود و هفت هزار و پانصد و بيست و پنجم

 

پنجمين كارگردان سريال نرگس به دليل كهولت سن فوت مي‌كند و كار به نوه سيروس مقدم سپرده مي‌شود. در اين بين شوراي امنيت تشكيل جلسه مي‌دهد و ايران را تهديد مي‌كند كه در صورت عدم قطع سريال نرگس ايران را تحريم خواهد كرد. اما ايران از حق طبيعي خود براي ساخت سريال دفاع كرده و قدرتمندانه به ساخت سريال نرگس ادامه مي‌دهد. اما از سريال بشنويد كه همه شخصيت‌ها تصميم مي‌گيرند كدورت‌ها را كنار گذاشته و با هم دوست شوند. شوكت بهروز را از خارج به ايران مي‌آورد. اعظم خانم، به خانه‌اش برمي‌گردد. احسان با نرگس زندگي خوبي را ادامه مي‌دهند و خلاصه همه چيز مي‌رود تا به خوبي و خوشي تمام شود كه ناگهان نواده نويسنده اصلي سريال خبر مي‌دهد كه در كاوش‌هاي باستان شناسان بخشي از فيلمنامه سريال پيدا شده است. به همين خاطر تلويزيون تصميم مي‌گيرد سريال را ادامه دهد. مي‌گويند هيچ‌كس پايان اين سريال را نمي‌داند و دانشمندان از اين سريال به عنوان معماي بزرگ تاريخ ياد مي‌كنند و چندين قرن است كه مردم در ساعت 10:45 به تماشاي اين سريال مي‌نشينند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

                نويسنده‌اي كه با همه كنار مي‌آيد

نوشته:مهدی حاجی بیگی

 

         سرانجام سریال نرگس به روايت منابع موثق

 

در اين شماره سردبير دوهفته نامه گلباران به نويسنده معلوم‌الحال پول داده تا وي انتهاي داستان سريال نرگس را پيش‌بيني كند. سردبير معتقد است در روزهايي كه همه مجلات انتهاي سريال نرگس را حدس مي‌زنند، دوهفته نامه گلباران چرا بايد از اين قافله عقب بماند. آن هم در حالي كه كسي مانند نويسنده معلوم‌الحال در دفتر مجله موجود است. به همين خاطر با توجه به تقاضاهاي بي‌حد و حصر ملت عزيز ايران براي آگاهي از سرانجام اين سريال در اين شماره قسمت‌هاي آينده سريال نرگس را براي شما مي‌نويسيم.

 

قسمت شصت و پنجم

 

در قسمت شصت و پنجم شاهد هستيم كه بهروز از ايتاليا با پدرش تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه معتاد شده و به همين خاطر از شوكت مي‌خواهد كه عزيز را اخراج كند و او را استخدام كند. چون كه اگر قرار به معتاد بودن است، بهروز از آن آقاي معتاد، معتادتر است. شوكت پس از صحبت با بهروز به ابراهيمي مي‌گويد فروغ را از شمال به جنوب ببرد. ابراهيمي هم طبق معمول اين كار را انجام مي‌دهد. اعظم نيز قهر مي‌كند و اين بار به خانه آن دخترش يعني پري مي‌رود. احسان در اين قسمت سريال درباره قتل شقايق بيگناه شناخته مي‌شود و به خانه بازمي‌گردد، اما در خانه خبري از نرگس نيست. چون نرگس يادش افتاده كه پول نسرين را كه شاگرد مسافرخانه دزديده بود، پس نگرفته است، چون در آن قسمت سريال جوگير شده و نگران حال نسرين بوده است. نسرين هم در خانه آن مرد و زن جوان جا خوش كرده و روزگار خوشي را مي‌گذراند.

 

قسمت هفتاد و پنجم

 

در قسمت هفتاد و پنجم بهروز بار ديگر از ايتاليا زنگ مي‌زند و اين بار به پدرش مي‌گويد كه علاوه بر معتاد بودن ايدز هم گرفته است و اگر شوكت براي او پول نفرستد، چند بيماري ديگر نظير آلزايمر، پاركينسون و تب يونجه هم خواهد گرفت. شوكت هم كه اهل كوتاه آمدن نيست به بهروز مي‌گويد كه هر غلطي دلش مي‌خواهد، بخورد. شوكت بار ديگر به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه فروغ را از جنوب به شمال غربي ببرد. ابراهيمي كه از كارهاي شوكت شاكي شده قاط مي‌زند و مي‌گويد كه اگر شوكت بخواهد دائم به او گير دهد، پيش آقا پليسه مي‌رود و مي‌گويد آن آقاي معتاد به دستور شوكت شقايق را كشته است. شوكت هم مي‌ترسد و مي‌گويد كه هر چه تو بگويي ابراهيمي عزيز. شوكت كه از رفتار ابراهيمي عصباني است به مجيد زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه كليد مغازه را بردار و بيار. مجيد هم شاكي مي‌شود و مي‌رود به اعظم اطلاع مي‌دهد كه شوكت هنوز فروغ را طلاق نداده و اعظم نيز دوباره قهر مي‌كند و اين بار از خانه پري به خانه آن يكي دخترش مي‌رود. نرگس كه به دنبال گرفتن پول پيش صاحب مسافرخانه رفته با صاحب مسافرخانه دعوا مي‌كند. چند روز بعد صاحب مسافرخانه كشته مي‌شود و نرگس به عنوان متهم به قتل دستگير مي‌گردد. در اين قسمت نسرين باز هم در خانه آن زن و مرد جوان است و هنوز قصد پيدا شدن ندارد.

 

قسمت نود و پنجم

 

در قسمت نود و پنجم نرگس بيگناه شناخته و از زندان آزاد مي‌شود. نرگس وقتي به تهران مي‌آيد متوجه مي‌گردد كه به دليل غيبت‌هاي طولاني احسان از دست او شكايت كرده و قرار است كه او را طلاق دهد. اما دوست احسان پا در مياني مي‌كند و مي‌گويد اگر شما پنجره‌ها و ديوارها را عايق كنيد، در مصرف سوخت صرفه‌جويي مي‌شود. احسان از حرف‌هاي بي‌ربط دوستش عصباني مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه دوستش را بكشد. اما متوجه مي‌شود كه دوستش از روي فيلمنامه اين حرف‌ها را زده و اگر مي‌خواهد دستمزدش پرداخت شود، بايد اين ديالوگ‌ها پخش شود. اما بهروز در ايتاليا عضو يك گروه مافيايي و مشغول خلاف‌هاي گنده و سنگين است. شوكت كه از تماس نگرفتن بهروز شاكي است به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد بي‌خيال فروغ شود و براي او يك زن ديگر بگيرد. چرا كه مدتي است اعظم قهر نكرده. ابراهيمي هم به اعظم خانم زنگ مي‌زند و از او خواهش مي‌كند كه از شوكت بخواهد بي‌خيال او شود. اعظم خانم هم كه مي‌فهمد شوكت مي‌خواهد زن سوم بگيرد، شاكي شده و اين بار به خانه مي‌رود و با لگد شوكت را از خانه بيرون مي‌كند.

 

قسمت صد و پنجاهم

 

بهروز رئيس باند مافيايي شده است. حتماً مي‌پرسيد كه او ايدز داشت، پس چرا هنوز نمرده است. در مورد ايدز بايد بگوييم كه در ايتاليا هم، جواب آزمايش‌ها عوض مي‌شود. در حقيقت بهروز ايدز نداشته و جواب آزمايش جابه‌جا شده است. نرگس در اين قسمت پيش شوكت مي‌رود و مي‌گويد كه تو باعث جدايي من و احسان شدي و به همين خاطر من تو را مي‌كشم. شوكت از تهديد نرگس مي‌ترسد و به ابراهيمي زنگ مي‌زند و مي‌گويد فروغ را به تهران بياور و من را ببر شمال قايم كن. ابراهيمي كه از دست شوكت عصباني است، مرگ موش مي‌خورد تا خودكشي كند اما زن سابقش بر حسب اتفاق مي‌آيد و او را نجات مي‌دهد. ابراهيمي از اين كار خانمش عصباني مي‌شود و همسر سابقش را مي‌كشد و به جرم قتل دستگير مي‌شود. اعظم خانم در اين قسمت تصميم مي‌گيرد كه ديگر قهر نكند، اما كارگردان به او مي‌گويد كه براي آخر اين قسمت نياز به يك قهر داريم و چون اعظم خانم متخصص قهر كردن مي‌باشد باز هم قهر مي‌كند. از نسرين هم اگر بخواهيد بدانيد، بايد بگوييم بچه او الان چهار ساله است و هنوز آن زن و مرد جوان را سر كار گذاشته و در خانه آن‌ها جا خوش كرده است.

 

قسمت دويست و پنجاهم

 

دكتر روانشناس كه نسرين در خانه آن‌ها جا خوش كرده از دست نسرين خسته مي‌شود و او را به همراه دختر هفت ساله‌اش از خانه بيرون مي‌كند. در نتيجه نسرين مجبور مي‌شود كه به خانه قديمي خود بازگردد و مي‌بيند كه عمويش خانه را خراب كرده و به جاي آن برج ساخته است. عمو با ديدن نسرين خوشحال مي‌شود و به او يك آپارتمان مي‌دهد، اما به شرطي كه به نرگس چيزي نگويد. نرگس كه در به در دنبال شوكت است به ايتاليا زنگ مي‌زند و از بهروز مي‌خواهد كه چند تا خلافكار براي پيدا كردن شوكت بفرستد. اما بهروز گريه مي‌كند و مي‌گويد توبه كرده و دلش براي نسرين و دخترش تنگ شده است و مي‌خواهد به ايران بازگردد. نرگس كه مي‌بيند بهروز مي‌خواهد با نسرين آشتي كند به نزد احسان مي‌رود و او هم با احسان آشتي مي‌كند. شوكت هم از خانواده همسر سابق ابراهيمي رضايت مي‌گيرد و ابراهيمي اعدام نمي‌شود. ابراهيمي بعد از آزادي براي تشكر از شوكت براي او يك زن ديگر مي‌گيرد. اعظم خانم باز هم قهر مي‌كند و به خانه دخترش مي‌رود. اما مجيد از دست مادرزنش اعظم خانم شاكي مي‌شود و او را از خانه بيرون مي‌كند. اعظم خانم هم به شوكت زنگ مي‌زند و شوكت مغازه را براي هشتاد و نهمين بار از مجيد پس مي‌گيرد.

 

قسمت چهارصدم

 

بهروز دوباره پشيمان مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه در همان ايتاليا بماند و با دختر عمويش ازدواج كند. شوكت وقتي اين خبر را مي‌شنود خوشحال شده و به ابراهيمي زنگ مي‌زند، اما ابراهيمي تلفن را قطع مي‌كند. شوكت از حركت ابراهيمي ناراحت گشته و به سراغ احسان سعيدي مي‌رود و سر او داد مي‌زند و از شركت او خارج مي‌شود. احسان هم تصميم مي‌گيرد كه نسرين را هر طور شده پيدا كند تا با اين كار حال شوكت را بگيرد. احسان به سراغ عموي نرگس و نسرين مي‌رود و به او مي‌گويد كه همه آپارتمان‌هاي پيش فروش او را مي‌خرد به شرطي كه بگويد جاي نسرين كجاست. عمو هم آپارتمان‌ها را به احسان قالب مي‌كند و آدرس نسرين را به احسان نمي‌دهد، چون به نسرين قول داده است. نسرين هم با دخترش كه در اين قسمت 13 ساله شده زندگي خوبي را سپري مي‌كند. اما بشنويد از مجيد كه براي سيصد و پنجاه و سومين بار مغازه‌اش را از شوكت پس مي‌گيرد و از آن‌جا كه مجيد اعظم خانم را در قسمت‌هاي قبلي از خانه خودش بيرون كرده بود، اعظم خانم از پس دادن مغازه مجيد شاكي مي‌شود و باز هم از شوكت قهر مي‌كند و اين بار براي تنوع هم كه شده به خانه نرگس مي‌رود.

 

قسمت هفتصد و بيستم

 

شوكت كه از طولاني شدن سريال خسته شده، تصميم مي‌گيرد نويسنده و كارگردان سريال را بكشد و پايان داستان را خودش بنويسد. اما از سازمان صدا و سيما به او زنگ مي‌زنند كه مردم سريال را دوست دارند و نبايد اين كار صورت گيرد. شوكت قبول مي‌كند كه با گرفتن درصدي از پول آگهي‌هاي قبل و وسط سريال به بازي در اين مجموعه ادامه دهد. اعظم خانم هم كه متوجه مي‌شود كه شوكت از سازمان پول گرفته و به او هيچ پولي نداده، از سريال قهر مي‌كند و به يك سريال ديگر مي‌رود. بهروز با دختر عمويش دعوا مي‌كند و با كمك يك قاچاقچي انسان به فرانسه مي‌رود. دختر عموي بهروز متوجه مي‌شود كه حامله است و به همين خاطر به دنبال بهروز مي‌رود تا او را پيدا كند و براي كودكش شناسنامه بگيرد. نرگس بچه‌دار مي‌شود و از آن‌جا كه از يافتن نسرين نااميد شده، اسم دخترش را نسرين مي‌گذارد تا از شر جستجوي نسرين راحت شود. اما بشنويد از ابراهيمي كه از دست شوكت فراري شده و به افغانستان مي‌رود اما شوكت سرنخ‌هايي از او پيدا مي‌كند.

 

قسمت نهصد و پنجاه و هفتم

 

دختر نسرين در امتحان دانشگاه قبول مي‌شود و بر حسب اتفاق نرگس و احسان اسم او را در روزنامه آفرينش مي‌بينند. اما بعداً متوجه مي‌شوند كه اسم دختر نسرين به اشتباه در روزنامه چاپ شده است. به همين خاطر نسرين به بهروز زنگ مي‌زند كه براي دفاع از حقوق دخترت به ايران بيا. بهروز هم از حرف‌هاي نسرين متحول مي‌شود و به همراه زن فرانسوي خود به ايران مي‌آيد. در فرودگاه نسرين با ديدن همسر فرانسوي بهروز عصباني مي‌شود و او را مي‌كشد و به همين خاطر روانه زندان مي‌شود. بهروز از فرودگاه با خوشحالي پيش پدرش مي‌رود، اما مي‌بيند كه شوكت ورشكست گشته است. به همين خاطر دوباره از طريق مرز به صورت قاچاق به ايتاليا بازمي‌گردد. نرگس بالاخره در زندان نسرين را پيدا مي‌كند و براي آن‌كه نسرين از زندان آزاد شود به احسان مي‌گويد قتل را گردن بگيرد. احسان هم جوگير شده و اين كار را انجام مي‌دهد. اما ابراهيمي كه از دست شوكت فراري است به دادگاه مي‌آيد و مي‌گويد كه او همسر فرانسوي بهروز را كشته. قاضي كه گيج شده است، نويسنده سريال را مي‌خواهد تا مشخص كند كه قاتل واقعي كيست. اما خبر مي‌رسد كه شوكت نويسنده سريال را گروگان گرفته و تقاضا دارد كه اعظم خانم ديگر قهر نكند. پليس از اعظم خانم مي‌خواهد كه ديگر قهر نكند و او نيز مي‌پذيرد. با آزادي نويسنده داستان باز هم قاتل مشخص نمي‌شود، زيرا خود نويسنده هم فراموش كرده، قاتل كيست.

 

قسمت چهار هزار و سيصد و نود و دوم

 

25 سال از پخش سريال نرگس مي‌گذرد. شوكت براي سه هزار و هفتصد و نود و پنجمين بار سكته مي‌كند اما از آن‌جا كه خيلي پر رو است، باز هم نمي‌ميرد. مجيد و اسماعيل دامادهاي شوكت كه از نمردن شوكت و اذيت‌هاي او عصباني هستند، تصميم مي‌گيرند كه شوكت را بكشند. آن‌ها به نرگس زنگ مي‌زنند و از او مي‌خواهند تا احسان فردا شب به فلان ساختمان بيايد. احسان كه تا به حال 35 دفعه به عنوان متهم به قتل آدم‌هاي مختلف در سريال دستگير شده اين بار با پليس به آن ساختمان مي‌رود. اما ساختمان منفجر مي‌شود و همه پليس‌ها كشته مي‌شوند. پليس احسان را به دليل كشتن پليس‌ها دستگير مي‌كند. شوكت كه متوجه مي‌شود اسماعيل و مجيد قصد كشتن او را داشته‌اند، عصباني مي‌شود و باز سكته مي‌كند. اما براي آن‌كه حالش خوب شود، براي چهل و پنجمين بار ازدواج مي‌كند و از ابراهيمي مي‌خواهد كه همسر جديدش را پنهان كند. اعظم خانم اين بار قهر مي‌كند و به ايتاليا مي‌رود تا با بهروز زندگي كند. اما همسر هفتم بهروز اعظم خانم را نمي‌پذيرد و او باز هم به خانه دخترش مي‌رود. دختر نسرين هم با پسري به نام بهنام ازدواج مي‌كند. مادر بهنام كه نامش كوكب است، با ازدواج اين دو مخالف است و سعي مي‌كند اين ازدواج را به هم بزند.

 

قسمت سي و پنج هزار و دويست و هشتاد و پنجم

 

كوكب خانم مادر بهنام و مادر شوهر بهار دختر نسرين تصميم مي‌گيرد بهنام را به خارج بفرستد. به همين خاطر به شوكت زنگ مي‌زند تا ببيند كه شوكت بهروز را چطوري خارج فرستاده است. شوكت از كوكب خوشش مي‌آيد و با او هم ازدواج مي‌كند و به اين ترتيب جناح شوكت و كوكب تشكيل مي‌شود. از آن طرف احسان كه تبرئه شده بهنام را به شركت خود مي‌برد و در آن‌جا به او كار مي‌دهد. نرگس در اين قسمت باز هم نگران است ولي اين بار نگران بهار دختر نسرين. او مي‌كوشد تا جلوي شوكت و كوكب را بگيرد. بهروز هم از خانه همسر هفتمش قهر مي‌كند و با گريه مي‌رود تا ايدز بگيرد. ابراهيمي هم بر اثر تصادف مرگ مغزي مي‌شود و قلب او را به شوكت پيوند مي‌زنند و به اين ترتيب بالاخره ابراهيمي از سريال خارج مي‌شود.

 

قسمت نود و هفت هزار و پانصد و بيست و پنجم

 

پنجمين كارگردان سريال نرگس به دليل كهولت سن فوت مي‌كند و كار به نوه سيروس مقدم سپرده مي‌شود. در اين بين شوراي امنيت تشكيل جلسه مي‌دهد و ايران را تهديد مي‌كند كه در صورت عدم قطع سريال نرگس ايران را تحريم خواهد كرد. اما ايران از حق طبيعي خود براي ساخت سريال دفاع كرده و قدرتمندانه به ساخت سريال نرگس ادامه مي‌دهد. اما از سريال بشنويد كه همه شخصيت‌ها تصميم مي‌گيرند كدورت‌ها را كنار گذاشته و با هم دوست شوند. شوكت بهروز را از خارج به ايران مي‌آورد. اعظم خانم، به خانه‌اش برمي‌گردد. احسان با نرگس زندگي خوبي را ادامه مي‌دهند و خلاصه همه چيز مي‌رود تا به خوبي و خوشي تمام شود كه ناگهان نواده نويسنده اصلي سريال خبر مي‌دهد كه در كاوش‌هاي باستان شناسان بخشي از فيلمنامه سريال پيدا شده است. به همين خاطر تلويزيون تصميم مي‌گيرد سريال را ادامه دهد. مي‌گويند هيچ‌كس پايان اين سريال را نمي‌داند و دانشمندان از اين سريال به عنوان معماي بزرگ تاريخ ياد مي‌كنند و چندين قرن است كه مردم در ساعت 10:45 به تماشاي اين سريال مي‌نشينند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

                   روانشناسي زن و مرد

 

از ديدگاه آقاي دكتر مجد – استاد دانشگاه علوم پزشكي ايران

 

قسمت دوم

ناخودآگاه

از آن‌جايي كه زنان درك بيشتري از مسائل و محيط اطراف خود به نسبت مردان دارند، همه چيز را در ذهن خود ضبط مي‌كنند. تمام اين‌ها ناخودآگاه آنان را تشكيل مي‌دهد. پس از ضبط همه چيز در ناخودآگاه، سيستمي وجود دارد كه جلوي خروج موارد ضبط شده را مي‌گيرد. در زنان اين سد بسيار ظريف و مثل پرده نازكي است، برخلاف مردان كه سد بسيار محكمي در مقابل خاطرات خود در ناخودآگاه بسته‌اند. به اين ترتيب ناخودآگاه زنان، علاوه بر انباشته‌تر بودن به نسبت ناخودآگاه مردان، در دسترس‌تر است. مردان مسائل ضبط شده در ناخودآگاه خود را مرور نمي‌كنند ولي زنان به دليل يادآوري مكرر خاطرات خود در بسياري از موارد از همسر و اطرافيان خود به طور مكرر عصباني هستند. شايد برخورد تند زن با شوهرش در هنگام ناهار، به دليل بي‌توجهي‌اي باشد كه از سوي شوهر در روز قبل اتفاق افتاده است. وليكن مردان دسترسي راحتي به اين ناخودآگاه ندارند و در نتيجه دسترسي سريع و آسان به خاطرات خود ندارند و بنابراين راحت‌تر هستند.

زندگي با همين خاطرات قديمي خراب مي‌شود. هر چه خاطرات يك زن بيشتر شود احتمال تعارض با او بيشتر مي‌شود. اگر 2 ساعت با زني آشنا شديم، فقط 2 ساعت خاطره دارد ولي هر چه طول زمان ارتباط بيشتر باشد، احتمال بر هم زدن رابطه توسط زن بيشتر است. چون خاطرات بيشتري دارد. برعكس مردان هر چه خاطرات عميق‌تري داشته باشند، بيشتر لذت مي‌برند. براي همين مردان، مادران خود را بسيار دوست دارند. چون خاطره آن‌ها عمق زيادي دارد. به علاوه مردان به دليل عمق خاطرات خود دوستان قديمي بيشتري به نسبت زنان دارند.

مردان خاطرات خود را به آساني ضبط مي‌كنند ولي زنان خاطرات خود را با غصه و اندوه ضبط مي‌كنند. يك زن صحنه‌ها و صحبت‌هاي خوب مرد را فراموش مي‌كند، چون وظيفه مرد مي‌داند. ولي اگر ناگهان مرد بپرسد: مادر من تلفن نكرده؟ اين حرف باعث خراب كردن همه دلخوشي‌هاي زن شده و خاطره بد آن در ذهن او مي‌ماند.

زندگي با مردان راحت است. چون خاطرات آن‌ها از همين امروز شروع مي‌شود و خاطرات قديمي را به سختي به ياد مي‌آورند ولي ناخودآگاه زنان برايشان دردسر ساز است، تمام خاطرات در ذهن آن‌ها موميايي شده‌اند: مادر شوهر و خواهر شوهر و ... يادآوري دائم خاطرات باعث غصه خوردن زنان مي‌شود، علامت ديدن دائم خاطرات اين است كه زنان يك لحظه گريه مي‌كنند و يك لحظه مي‌خندند. گريستن خانم‌ها معنا دارد، علت آن تخريب پرده نازك محافظ خاطرات آن‌ها و مرور خاطره‌اي كه پشت پرده است، مي‌باشد. پيدا كردن اين خاطره خاص كه باعث گريه مي‌شود، كار روانپزشك است. اين‌طور گريه كردن و خوشحالي كردن توسط زنان نشانه افسردگي نيست، بلكه علت آن هجوم ناگهاني خاطرات فراوان به ذهن در يك لحظه مي‌باشد كه باعث گريه شده است. وليكن گريه بي‌دليل مردان مي‌تواند نشانه افسردگي باشد.

نكته مهم اين‌كه گريه و خنده دو واكنش متضاد عاطفي انساني هستند كه هر انساني مي‌تواند دارا باشد: چه زن و چه مرد.

اما راه مقابله با اين مشكلات در زنان چيست؟

 

1- بايد فكر كنيم و ذهنيت خود را عوض كنيم، بايد فكر كنيم وگرنه ذهنيت خود را عوض نمي‌كنيم:

 

بايد فكر كنيم كه شوهر ما يك خانواده، يك پدر، يك مادر و ... دارد و اگر شوهر ما مرد خياباني و بي كس و كاري بود، چقدر بد بود. بايد فكر كنيم اگر مادر شوهر ما، شوهر ما را دوست نداشت، چه مرد بي سر و پايي مي‌شد ولي الان يك آقاست. بايد فكر كنيم خانواده شوهر و دوستان او برايش عزيز هستند. بايد فكر كنيم شوهران ما با قدمت زيادي با مادران خود زندگي كرده‌اند و آن‌ها برايشان عزيز هستند. بايد فكر كنيم ....

 

2- بايد فكر كنيم هر چه در اطراف ما اتفاق افتاده عادي بوده است:

 

رفتارهاي ديگران نسبت به ما حتي اگر معمول نباشد را عادي بگيريم.فكر كنيم عادي بوده كه با پشت چشم نازك به ما نگاه كرده‌اند. فكر كنيم عادي بوده كه براي ما ادا و اطوار درآورده‌اند.

 

3- هر خاطره كوتاه – حتي ثانيه‌اي – را بايد قشنگ ديد:

 

بايد با آرامش چاي نوشيد و به عطر و مزه آن توجه كرد، بايد نارنگي را پر پر كرد و خورد، نه درسته! بايد غذا را با دقت نگريست و خورد و مزه مزه كرد. بايد به اطرافيان با آرامش نگاه كرد، بايد با آرامش صحبت كرد. بايد به اطرافيان محبت كرد...

لحظات براي مردان مهم است. آن‌ها از هر لحظه خود خوب استفاده مي‌كنند، چون خاطرات بد خود را به ذهن نمي‌آورند. ولي لحظات براي يك زن سنگين‌تر است. بنابراين زنان نسبت به مردان عصبي‌تر هستند. عصبي بودن زنان نشانه شاخص حضور آنان در ناخودآگاه‌شان مي‌باشد: زنان دائم دردهاي مختلف دارند (سر درد و...)، اكثر اوقات ترس دارند (از تاريكي، تنهايي و...)، حالشان خوب نيست و... همه اين‌ها علامت عصبي بودن آن‌هاست.

بايد دانست كه هيچ خاطره‌اي را نمي‌توان فراموش كرد. هر خاطره‌اي در جاي خود به شكل بيوشيميايي ضبط شده است. گذر زمان خاطرات را كمرنگ مي‌كند، ولي هرگز پاك نمي‌كند. بعدها دوباره خواب مي‌بينيم و در خواب، خاطره پررنگ مي‌شود يا در طي روانكاوي خاطره با تمام احساس زمان اتفاق افتادن آن، ظاهر مي‌شود. مردي كه در كودكي از مادر خود كتك خورده در بزرگسالي و در روي تخت روانكاوي با يادآوري خاطره دردناك آن روز مثل كودك مي‌گريد. او خاطره را همراه با احساس آن مجدد به ياد مي‌آورد. در طي روانكاوي احساسات منفي خاطرات گرفته مي‌شود و خود خاطره به تنهايي سرجايش مي‌ماند.

پس چه كنيم؟ بايد از ناخودآگاه خود فاصله بگيريم و به خودآگاه برسيم. بايد در لحظه زندگي كرد. زندگي در لحظه باعث مي‌شود خاطرات ناخودآگاه پشت ديوار ضخيمي قرار گرفته و دسترسي به آن‌ها ميسر نباشد، زندگي در گذشته و يادآوري دائم خاطرات قديم ما را افسرده و عصبي مي‌كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

                      روانشناسي زن و مرد

 

 

از اين شماره تصميم داريم با همكاري دكتر مجد عضو هيأت علمي دانشگاه علوم پزشكي ايران و مساعدت مؤسسه فرهنگي پژواك هنر و انديشه مباحثي را در زمينه روانشناسي به شما عزيزان تقديم كنيم، كه اين سلسله مطالب با روانشناسي زن و مرد آغاز مي‌شود:

تاريخچه پيدايش زن و مرد بر روي كره زمين

در اين زمينه تئوري‌هاي مختلفي مطرح هستند:

1-      طبق اولين تئوري، در جايي از كره زمين ناگهان يك تودة پروتئيني جان گرفت و تبديل به RNA و آغاز زندگي شد.

2-      بر طبق دومين تئوري، انسان‌ها از سيارات آسماني ديگر آمده‌اند. زنان از يك كره آسماني و مردان از يك كره ديگر، بنابراين شباهتي بين آنان وجود ندارد.

3-      تئوري تكامل؛ معتقد است انسان‌ها از تكامل يافتن موجودات ديگر به وجود آمده‌اند.

4-      تئوري آخر كه محكم‌ترين تئوري بوده و در تمام كتاب‌هاي آسماني و مذهبي به آن اشاره شده است كه بيان مي‌كند انسان‌ها از بهشت آمده‌اند؛ خداوند هر دو جنس را باهم آفريد: يك زن و يك مرد.

در ابتداي آفرينش انسان، جنسيت براي آدميان مهم نبود. هنگام شكار حيوانات، حمل آن، آماده سازي غذا و ... زن و مرد باهم بودند. آغاز تحول و تغيير برخورد مردان نسبت به زنان در عصر سنگ بود. در اين زمان مردان كار را انتخاب كردند و زنان، زايمان و نگهداري از بچه‌ها را، اختلاف از اين‌جا شروع شد كه چه كسي كمتر كار مي‌كند و چه كسي بيشتر؟ كار مردان آسان‌تر است يا كار زنان؟ در دوره آهن، قانون مدون به نفع زنان و ضرر مردان تهيه شد و تا 4000 سال دوران تسلط زنان بر مردان ادامه يافت. پس از پايان اين دورة طولاني زن سالاري، مرد سالاري مرسوم شد و تا ساليان سال ادامه يافت تا اين‌كه بودا تمدني را بنيان گذاشت كه بر مبناي احترام به زن بود. بودا به «تفكر انسان» اعتقاد داشت نه به جنس او. او اعتقاد داشت: انسان مهم است نه زن يا مرد بودن او.

بعد از آن در يونان باستان خدايان مختلفي ظهور كردند. خداياني كه همه يك جنسي بودند، در آن زمان برخي معتقد به مرد بودن خدايان و برخي معتقد به زن بودن خدايان بودند. الهه‌هاي زيادي در آن زمان شكل گرفتند، به اين ترتيب باز هم درگيري بر سر زن و مرد بودن آغاز شد. تا زماني كه فلاسفه قبل از مسيح ظهور كردند، آن‌ها اعتقاد داشتند انسان و مغز او مهم هستند و به اين ترتيب در اين زمان زن و مرد جايگاه خود را پيدا كردند.

با ظهور مذاهب كه بر مبناي وحدانيت خداوند بنيان‌گذاري شده بودند و نه بر مبناي بت‌ها و اله‌ها و الهه‌ها، اهميت زنان بيشتر شد تا جايي كه مسيح بيش از ساير پيامبران قبل از خود به زن اهميت مي‌داد. پيامبر اكرم (ص) نيز سه چيز را محترم مي‌داشت: نماز، زن و عطر خوش.

در دنياي امروز نگاه جوامع مختلف به زن متفاوت است.

در جهان اول، زنان در جايگاه اول هستند. در نظام كمونيستي زنان به كارهاي مردانه مشغول هستند. در كشورهاي عرب، زنان فراموش شده‌اند تا حدي كه گاهي شناسنامه مستقل ندارند. در شرق دور - ژاپن، فيليپين، تايوان و تايلند، وضعيت زنان اسف‌بار است. در ايران جايگاه زنان رو به بهبود و شرايط اجتماعي آن‌ها رو به پيشرفت است به نحوي كه در سطوح هنري زنان در رده‌هاي اول هستند.

زن و مرد از ديدگاه آناتومي، فيزيولوژي و ژنتيك

1. آناتومي: شكل اندام‌هاي زن و مرد مشابه هم مي‌باشد: چشم‌ها، گوش‌ها، زبان، دندان‌ها، قلب، كبد، كليه‌ها و ... همه مشابه هم هستند. تفاوت آناتومي زن و مرد در پوست و ضمائم آن

 

(ناخن، مو و سينه‌ها) است و در زير پوست تمام بخش‌هاي اندام زنان و مردان مشابه است.

2. فيزيولوژي: زنان و مردان فيزيولوژي يكساني دارند: اندام‌ها، رگ‌ها، سيستم عصبي، عضلاني همگي مشابه هم عمل مي‌كنند.

 

3. ژنتيك: بر روي كروموزوم‌ها ژن‌ها قرار دارند كه صفات ژنتيكي را منتقل مي‌كنند. ژن‌ها به مغز دستور داده و فرمان اجراي اعمال را مي‌دهند. كروموزوم‌هاي انسان 23 جفت هستند كه 22 جفت آن در زن و مرد يكسان بوده و تنها كروموزوم‌هاي جنسي آن‌ها باهم متفاوت هستند، زنان xx و مردان xy.

مقايسه روان‌شناختي زن و مرد

  1. ادراك بينايي

آناتومي و فيزيولوژي چشم زنان و مردان يكي است ولي ادراك آن‌ها متفاوت است: «مردان به كليات موضوع توجه دارند و زنان به جزئيات دقت مي‌كنند.» اين تفاوت باعث تفاوت ادراك زن و مرد از محيط مي‌شود. از آن‌جايي كه دقت به جزئيات پيرامون ما، لذت بردن از محيط را بيشتر مي‌كند و مردان توجهي به جزئيات ندارند، از مسائل پيرامون خود به اندازه‌اي كه زنان از محيط اطراف خود لذت مي‌برند، لذت نخواهند برد. به علاوه عدم توجه مردان به نكات ظريف اطراف خود باعث آغاز بسياري درگيري‌ها بين آن‌ها و همسرانشان خواهد شد. در صورتي كه اگر زنان آگاه باشند اين عدم دقت مردان به نكات ريز زندگي به علت روان‌شناسي مردان است، انتقادات آن‌ها از همسرانشان كمتر خواهد شد. از سوي ديگر كلي‌نگري به موضوعات محاسني هم دارد. از آن‌جايي كه مغز مردان از اطلاعات مختلف و نكات ريز فراوان انباشته نمي‌باشد، زندگي آرام‌تر و آسان‌تري دارند. براي مثال خريد كفش براي مردان بسيار ساده‌تر از زنان است. چون آن‌ها نگاه كلي به موضوع دارند. برعكس زنان كه به بسياري نكات ريز در خريد خود دقت مي‌كنند كه گاه تصميم‌گيري را مشكل مي‌سازد.

 

  1. ادراك شنيداري

روان‌شناسي و درك شنوايي مردان و زنان باهم متفاوت است: «زنان تمام پيام‌هاي شنوايي را مي‌شنوند ولي مردان پيام‌هاي شنوايي را خيلي كم دريافت مي‌كنند.» در ادراك شنوايي مردان باز هم كلي‌گرا هستند و زنان به جزئيات توجه مي‌كنند. به علاوه پيام‌هاي شنيداري هرگز در زنان پاك نمي‌شود. پس پيام‌هاي منفي به زنان هرگز ندهيد. زنان به خاطرات خود دسترسي فوري و آسان‌تري به نسبت مردان دارند بنابراين در مشاغلي كه خاطرات شنيداري نقش مؤثري در مناسبات اجتماعي ايفا مي‌كنند زنان موفق‌تر از مردان هستند.

توجه زياد زنان به ريزه كاري‌هاي شنيداري مشكلاتي را هم در پي دارد. وقتي صحبت‌هاي زيادي مي‌شود از آن جايي كه به جزئيات توجه دارند، اصل صحبت را فراموش مي‌كنند. به علاوه چون در حافظه زنان اطلاعات شنيداري و ديداري فراواني موجود است انتخاب كردن برايشان مشكل‌تر از مردان مي‌باشد.

 

  1. ادراك چشايي

در اين احساس زنان اول هستند.

  1. ادراك بويايي

احساس بويايي مردان مغشوش است و زنان اول هستند.

  1. ادراك لامسه

پوست آينه روان ماست. در پوست گيرنده‌هاي زيادي هست. گيرنده حرارتي، گيرنده عشق، گيرنده خشم، گيرنده احساس جنسي، پوست ما صحبت مي‌كند و اگر زبان او را بدانيم نيازي به كلام نمي‌باشد. وقتي نوزادي را در آغوش مي‌گيريم و او آرام مي‌شود ارتباط پوست با پوست و محاوره غيركلامي است. بنابراين پيام‌هاي دروني ما از طريق لمس پوستمان منتقل خواهند شد. گيرنده‌هاي پوستي مردان ضعيف‌تر ز زنان است. بنابراين لمس براي مردان ان اندازه مهم نيست كه براي زنان مهم مي‌باشد.

  1. فهم

زنان مزايايي دارند كه به فهم بيشتر آن‌ها از يك موضوع كمك مي‌كند:

-          درك زنان از يك موضوع خاص بسيار زياد است.

-          زنان در يك لحظه به تمام حافظه‌شان دسترسي دارند.

-          زنان به احساس خاطره‌شان دسترسي راحتي دارند.

-          زنان تمركز بيشتري نسبت به مردان دارند.

تمام اين موارد باعث مي‌شوند كه زنان در مجموع به نسبت مردان فهم بيشتري از يك موضوع داشته باشند. ولي چرا زنان در انتخاب همسر بيش از مردان اشتباه مي‌كنند؟ علت اين است كه زنان در شناخت انسان‌ها اشتباه مي‌كنند: شناخت خودشان، همسرانشان، فرزندانشان و ... به اين دليل در مشاغلي كه با انسان شناسي در ارتباط هستند، مثل مجلس كه كارش انسان شناسي است، بيشتر جمعيت را مردان تشكيل مي‌دهند. حتي در كشورهايي كه زنان نقش اول اجتماعي دارند (مثل سوئد) بخش عمده نمايندگان مجلس را مردان تشكيل مي‌دهند. در امور سياسي هم همين‌طور، مردان كمتر از زنان در شناخت انسان اشتباه مي‌كنند.

يكي ديگر از تفاوت‌هاي مهم مردان و زنان در عمق ادراك آن‌هاست، مردان داراي فهم عمقي و زنان فهم سطحي دارند. ولي سطحي بودن فهم زنان از يك مطلب، به وسيله توجه زياد آن‌ها به جزئيات آن مطلب جبران شده و فهم كاملي از موضوع به آن‌ها مي‌دهد. زنان براي فهم عمقي، زمان طولاني نياز دارند. يكي از دلايل فهم سطحي زنان، اضطراب بيشتر آن‌ها به نسبت مردان است. براي مثال در هنگام كنكور، پسران چون آرامش بيشتري از زنان دارند، سريع‌تر و راحت‌تر مطلب مورد نظر را به نسبت دختران به پايان مي‌رسانند ولي دختران چون اضطراب بيشتري دارند، بايد دائم تكرار كنند تا در ذهنشان باقي بماند. به اين ترتيب پسران سريع‌تر از دختران يك متن را به پايان مي‌رسانند ولي سؤالات عمقي را دختران بهتر از پسران پاسخ مي‌دهند چون به ريزه‌كاري‌ها توجه خاص داشته‌اند.

به طور كلي جز در موارد خاص فهم زنان در تمام امور زندگي بيش از مردان است. در مخاطرات فهم مردان بيش از زنان است چون زنان بيشتر مضطرب مي‌شوند، فهم رياضيات مخصوص مردان است، برعكس فهم شعر و متون ادبي كه خاص زنان است. فهم حل مشكلات اقتصادي براي زنان مشكل‌تر از مردان است، چون زنان مشكلات را بيش از مردان مي‌فهمند، به همين دليل بيشتر مضطرب مي‌شوند، بيشتر غصه مي‌خورند و نمي‌توانند مشكل را حل كنند.

  1. سليقه

سليقه مردان كمتر از زنان است. چون:

-          به جزئيات توجه ندارند.

-          تناسب رنگ‌ها را خيلي خوب نمي‌شناسند.

-          چيدمان را بلد نيستند.

 

  1. اراده و تصميم‌گيري

تصميم‌گيري پروسه‌اي است كه بايد از سلسله مراتبي در مغز عبور كند و در ارتباط با شعور ماست. تصميم‌گيري‌هاي عادي زندگي مثل انتخاب شغل، ازدواج، مهاجرت و ... بايد با طرح و نقشه همراه باشند. تصميم‌گيري در زنان كندتر از مردان است. آن‌ها براي تصميم‌گيري خيلي وقت مي‌خواهند، آنها دير اقدام مي‌كنند، ولي اقدام آن‌ها صحيح است. بنابراين گاهي زنان براي تصميم‌گيري در ازدواج پس از مشاوره‌هاي متعدد و طولاني و پس از گذشت زمان تصميم مي‌گيرند.

  1. خجالت و شرم

شرم و حيا در مردان بيش از زنان است و اين موضوع مانع از ارتباط مرد شرقي با زن شرقي مي‌شود.

  1. شك و ترديد

در افراد نرمال، زنان بيش از مردان دچار شك و ترديد مي‌شوند. اين ترديد در امور زندگي زنان حتي در خريد يك كفش به خوبي مشخص است. ولي شك و ترديد بيش از حد مختص آدم‌هاي وسواسي است.

  1. اعتماد به نفس

پديده‌اي كه به شكل ارثي منتقل مي‌شود و در طي ساليان زندگي با كمك دو فاكتور «عشق و تشويق» از سوي ديگران افزوده شده و به كمك دو فاكتور مخرب «تنبيه و سركوفت» كاهش مي‌يابد. زنان نسبت به مردان اعتماد به نفس بيشتري دارند، مردان براي اثبات اعتماد به نفس خود مجبور به انجام اعمالي هستند ولي زنان نيازي به اثبات ندارند.

  1. مال اندوزي

در زنان بيشتر از مردان است.

  1. كنترل‌گري

در خانم‌ها بيش از آقايان است. خانم‌ها دائم همسران و اطرافيان خود را كنترل مي‌كنند كه كجا بودي؟ كجا رفتي؟ چي گفتي؟ مادران تلفن‌هاي فرزندان خود را كنترل مي‌كنند، زنان رفت و آمدهاي شوهران خود را كنترل مي‌كنند و به اين ترتيب آزادي اطرافيان خود را سلب مي‌كنند. كنترل‌گري رفتاري كاملاً مختص زنان است و تنها مردان سوء ظني رفتارهاي كنترل‌گرايانه دارند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

                               ايرانيان موفق

 

داريوش خنجي

 

هنگامي‌كه فيلمي را مي‌بينيم، چه بد و چه خوب، اگر كه غيرحرفه‌اي باشيم و نگاهمان تنها داستان و محتواي فيلم را دنبال كند، از كشف تكنيك‌هاي هنري كه حتماً مكمل تأثيرگذاري فيلم هستند، غافل مي‌مانيم. به عنوان مثال هنگامي كه هنرپيشه در تعقيب و گريز است، شات‌هاي سريع و كوتاه لرزش دوربين كه البته هدفي ندارد جز واقعي نشان دادن صحنه در چشمان ما! طرفداران سينما و ماوراء، برنامه‌اي كه از شبكه چهارم سيما پخش مي شود، بي‌شك چندي پيش شاهد نمايش فيلم هفت بوده‌اند. هفت با فيلمنامه‌اي نسبتاً خوب در دستان داريوش خنجي تبديل به فيلمي قابل توجه شد. داريوش خنجي از ديگر افتخارات ايران محسوب مي‌شود. وي فرزند مادري فرانسوي و پدري ايراني تبار است. در 12 سالگي شيفتگي‌اش به فيلمبرداري او را دنبال تحقق رويايش روانه U.C.L.A نمود.

در آن‌جا فيلمسازي را به صورت آكادميك و حرفه‌اي فرا گرفت و به دنبال تكميل دانسته‌هايش به دانشگاه N.Y.U. رفت. بعد از آن فيلمبرداري چندين فيلم را به نام‌هاي اويتا (Evita) و زيباي خفته (Sleeping Beauty) و هفت (Seven) و ... به عهده گرفت. در كارنامه‌اش كار با كارگردانان سرشناسي چون تيم برتون، ديويد فينچر و ... را درخشان حك كرده است.

وي چندين بار نامزد دريافت بهترين فيلمبرداري براي فيلم Evita و برنده جايزه منتقدان براي فيلم هفت شده است.

وي داراي سه فرزند مي‌باشد و همچنان پرتوان و خلاق مي‌كوشد.

 

 محمد رسولي

 

هر كجا كه باشيم، در هر گوشه‌اي از پهنه دنيا، هر گاه كه اسمي از ايران و ايراني مي‌شنويم، سر مي‌جنبانيم و گوش تيز مي‌كنيم. چرا كه عشق به ايران در ناخودآگاه‌مان ريشه دوانيده است. ما هم سر جنبانديم و گوش تيز كرديم تا محمد رسولي را يافتيم! رسولي نقاشي است كه در اين چند سالة اخير به سبب كيفيت تابلويش بسيار مورد توجه هنرمندان غربي و شرقي قرار گرفته است. براي فهم و ايجاد ارتباط با كارهاي وي همان‌طور كه مشاهده مي‌كنيد نيازي به دانستن زبان نقاشي نيست. تنها كافي است خود را به دست رقص رنگ‌ها و انحناي نقش‌ها بسپاريم، تا آن زبان مشترك را بيابيم. زباني كه از صلح و از روح خدا مي‌گويد. رسولي سال‌ها در مكتب كلاسيك‌ها، امپرسيونيسم نقش زده است. اما مي‌گويد: هيچ‌گاه از طرحي بي‌جان نقش نزدم. تابلوي شخصي ديگر را الگو نكردم. براي يافتن ايده‌اي جديد، تنها كافي بود به تماشاي طلوع خورشيد بنشينم، در هر لحظه غرق شوم و بعد هنگامي كه از زيبايي خلقت خداوند سرشارم، پناه به كارگاهم ببرم و خودم را بسپارم به دست رنگ و قلم.

محمد رسولي در اصفهان متولد شد. از همان ابتدا استعدادش شكوفا شد. در 15 سالگي به عنوان بهترين هنرمند نوجوان بورسيه تحصيل در اروپا را دريافت كرد و بعدها در نيومكزيك آمريكا ادامه تحصيل داد. هم‌اكنون مشغول انتشار جديدترين مجموعه كارهايش، شوق درون، همراه با نوشته مايكل بلك سيت مي‌باشد. برايش اميد موفقيت داريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت!

 

متهم، كبيري يا چاووشي؟

 

اين روزها در محافل و مجالسي كه ارتباطي با دنياي هنر و موسيقي دارد، موضوع ترانه نفرين بر سر زبان‌ها جاري است. اين‌كه خواننده واقعي اين ترانه كيست، براي عده كثيري از علاقه‌مندان و هنر دوستان در حد يك سؤال بي‌پاسخ و مجهول باقي مانده است.

لذا بر آن شديم تا براي اطلاع طرفداران موسيقي ايران سراغ آقاي كبيري در دفتر شركت ايران گام رفته تا ضمن اطلاع از خبر فوق در يك گفتگوي اختصاصي پيرامون وضعيت هنري او نشستي مفصل داشته باشيم.

- در ابتدا آقاي كبيري بعد از معرفي كامل خود از محسن چاووشي بگوئيد؟

+ متولد 1340، متأهل و داراي يك فرزند دختر 6 ساله هستم. در خانواده پدري 5 برادر و 3 خواهر دارم و از تحصيلات تا حد ديپلم برخوردارم. اما در مورد سؤال دوم بايد بگويم در يك برنامه آقاي چاووشي، كه غيرمجاز خوانده است گفت: «آقاي كبيري به من زنگ زد و گفت چرا آهنگ نفرين را خواندي». من در اين‌جا براي اطلاع همگان عرض مي‌كنم كه اصلاً با آقاي چاووشي آشنايي و دوستي قبلي ندارم.

- آقاي كبيري ما فكر مي‌كرديم كه محسن چاووشي يكي از دوستان شما است. چرا كه سبك خوانندگي چاووشي شباهت زيادي به سبك شما دارد؟

+ من دروغ به مردم تحويل نمي‌دهم و چيزي كه مي‌خوانم واضح و روشن است و دقيقاً موزيك و ترانه متعلق به خودم است و مثل بعضي از خوانندگان غيرمجاز كه در اتاق‌هاي‌شان يك دستگاه ميكروفون گذاشتند و مقابل آن مي‌خوانند و در پي آن را به بازار ارائه مي‌دهند، عمل نمي‌كنم.

- آقاي كبيري شما آهنگ نفرين را خوانديد؟

+ خير، من نخواندم. در قسمتي از شعر اين ترانه آمده است «الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت»، به نظر من اين خيلي بد است يا قسمتي ديگر اين‌كه «خدا بزنه توي كمرت» واقعاً تصور نمي‌كنيد اين يك افتضاح باشد؟ در حال رفتن براي يكي از اجراها بودم كه خانمي با شخصيت به من مراجعه كرد و مؤدبانه اظهار داشت: «آقاي كبيري، اين چه آهنگي بود كه شما خوانديد؟» در پاسخ عرض كردم كدام آهنگ، گفت «نفرين» و ادامه داد كه «نزديك بود دخترم ديوانه شود. آخر اين چه شعري بود كه در اين ترانه خوانديد؟» گفتم خانم محترم باور بفرمائيد اين ترانه را من نخواندم.

من در همين جا به آن عده از خاطياني كه كار غيرمجاز مي‌كنند، هشدار مي‌دهم با افكار مردم بازي نكنند و بي‌رويه به انتشار آهنگ‌هاي غيرمجاز نپردازند. مردم بايد بدانند هر كاري كه به ارشاد برود تأييد يا رد مي‌شود و در پرونده ثبت مي‌گردد. مگر مي‌شود كه بنده و يا هر شخص ديگر برويم همين‌طوري ادعا كنيم كه اين كار و فلان كار متعلق به ما است؟ اصلاً اين موضوع صحت ندارد.

- به نظر شما كار نفرين متعلق به كيست؟

+ از قبل مي‌گفتند كه اين ترانه در استوديوي خانه‌هاي افراد غيرمجاز، ضبط شده و به بازار ارائه گرديده است و چون مجوز نداشتند، در بازار به نام من ثبت كردند.

- چطور شد كار نفرين را به نام شما ثبت كردند؟

+ قصه‌اش طولاني است و در اين مجال نمي‌گنجد و فقط مي‌گويم كه آمدند و گفتند: آلبوم بعدي آقاي كبيري آهنگ نفرين است تا بتوانند كاري را كه توسط يك گروه بي‌تجربه و نا آگاه ساخته شده به من بچسبانند.

- آقاي كبيري، براي اين‌كه از اين حال و هوا خارج شويم كمي از چگونگي ورودت به عالم خوانندگي بگو؟

+ به نظر من اگر كسي در زمينه موسيقي شناخت كافي نداشته باشد و با آن ساز، زندگي نكرده باشد، هرگز نمي‌تواند در عالم موسيقي و خوانندگي نقش آفريني كند. به صرف اين‌كه چند نفر آمدند و خواننده شدند، او هم مي‌تواند برود به همين سادگي خواننده شود، تصوري باطل است. چرا كه قصه ساز و خوانندگي خيلي فراتر از اين مي‌باشد. اين‌كه بنده مي‌توانم پيانو بنوازم يا مثلاً كيبورد بزنم بايد اسم خود را در رديف استادان موسيقي بپندارم، حرفي گزاف است. نه آقا، استاد شدن در اين حرفه به اين سادگي‌ها نيست. اين كار عاشق واقعي مي‌خواهد.

- چرا در زمان آغاز ورودت به هنر، از موسيقي پاپ شروع نكردي؟

+ زمان آغاز كار موسيقي پاپ در ايران برمي‌گردد به سال‌هاي 75-76. خيلي‌ها سؤال شما را مي‌پرسند. در ايران وقتي سبكي يا طرحي در موسيقي ابداع شود، خيلي از عزيزان هنرمند به تأسي از استقبال مردم تمايل شديدي به فعاليت در سبك جديد از خود نشان مي‌دهند. عده كثيري از هنرمندان آهنگ‌هاي متفاوتي در رشته موسيقي پاپ ارائه دادند و اتفاقاً خوب هم پيش رفتند. در يك تشبيه ساده بايد بگويم آن طرح و سبك جديدي كه در موسيقي به بازار عرضه مي‌شود، مثال يك درخت جوان مي‌باشد كه نياز مبرم به حمايت و باغبان دارد. موضوع اين درخت همان قضيه موسيقي پاپ مي‌باشد. موسيقي پاپ در اين مملكت ريشه كرده و جان گرفت. سال‌هاي اول، دوم و سوم خوب و سرحال رشد كرد. ولي در سال‌هاي چهارم، پنجم ديگر اين موسيقي در نظر مردم آن جايگاه سال‌هاي آغازين را نداشت و اين به دليل يكنواختي آهنگ‌هايش بود. ديگر حركت جديدي در بازار ارائه نشد و بيشتر كارهاي كليشه‌اي انجام مي‌گرفت.

- آقاي كبيري، آيا آلبوم اولتان مجاز بود؟ خيلي‌ها معتقدند كه صداي شما شباهت زيادي با صداي يكي از خوانندگان آن طرف آب دارد، آيا اين موضوع صحت دارد؟

+ بله، آلبوم اولم مجازِ مجاز بود و اما در مورد شباهت صدايم با شخص ديگر بايد بگويم كه اين نظر مردم است و نظر مردم برايم قابل احترام است.

- آقاي مجتبي كبيري، اگر امكان دارد، آلبوم‌هاي‌تان را نام ببريد؟

+ اولين آلبوم من «معركه» نام داشت و در سال 82 منتشر شد كه ترانه‌سرايش، شايان تجلي، فريد احمدي، شيوا قهرماني بودند. آلبوم دوم من «ساز مخالف» نام داشت كه آن هم در سال 82 به بازار ارائه شد كه داراي 8 آهنگ بود. پدرام كشتكار، بهنام صرافي و مهران خالقي كار آهنگسازي آن را انجام دادند. ترانه‌سرايي آلبوم‌هايم را نيز خانم مريم حيدرزاده به عهده داشتند.

- از بين خوانندگان كداميك را بيشتر دوست داريد؟

+ من در بين خوانندگان، صداي آقاي رضاي صادقي و نيما مسيحا را مي‌پسندم.

- آقاي كبيري با كداميك از خوانندگان ارتباط نزديك داريد؟

+ خيلي محدود، آن هم فقط با آقاي خشايار اعتمادي.

- در كار بعدي‌تان آيا باز هم از سبك آلبوم‌هاي قبلي پيروي مي‌كنيد؟

+ اگر توجه كرده باشيد، در كار معركه و ساز مخالف تفاوت‌هاي فاحشي وجود دارد. سعي دارم در كار جديدم نيز از اين روش بهره جويم يعني سعي مي‌كنم تفاوت و كيفيت در كارهايم چشمگير باشد. سعي خواهم كرد مردم را با موسيقي روز آشنا نمايم و كار تكراري به خورد طرفدارانم و عاشقان موسيقي ندهم.

- آقاي كبيري شما اوج كار هنري خود را در كدام يك از خواننده‌ها جستجو مي‌كنيد؟

+ اولاً بنده كسي نيستم كه ادعاي اوج در هنر داشته باشم. حرفم اين است اگر واقعاً يك هنرمند بخواهد در كار خوانندگي به نقاط مثبت دست يابد، تنها بايد به ارزش‌هاي معنوي كه مردم برايش قائل مي‌شوند، احترام بگذارد و آن را همانند لوح و تنديس افتخار و سپاس در قلب خود جاي دهد. واقعاً آيا اوجي بهتر از اين مي‌توان داشت؟ من نمي‌خواهم بگويم آلبوم جديدم چه است و چه نيست ولي همين‌قدر عرض مي‌كنم كه مردم هنردوست كشورمان به ويژه طرفدارانم توجه‌شان به اين آلبوم نسبت به آلبوم‌هاي قبلي‌ام مضاعف‌تر خواهد بود. بايد منتظر ماند تا نتيجه كار را ديد.

- آيا در اخذ مجوز آلبوم‌هايت از ارشاد با مشكلي مواجه شده‌اي؟

+ خوشبختانه در اين رابطه بنده هيچ مشكلي با ارشاد نداشتم ولي به لحاظ تعداد متقاضيان زمان اخذ مجوز بر اساس رعايت نوبت‌ها، طولاني بود و اين تقريباً يك امر طبيعي است.

- تبليغات چه نقشي مي‌تواند در موسيقي ايفا نمايد؟ شما تاكنون براي كارهايتان تبليغ كرده‌ايد؟

+ تمايل به اين كار داشتم ولي به دليل وجود يك سري محدوديت‌ها نتوانستم به اين كار دست بزنم. فكر نمي‌كنم هنرمندان از تبليغات در تلويزيون، سينما و جرايد بدشان بيايد.

- آقاي كبيري ساز تخصصي شما چيست؟

+ پيانو و كيبورد.

- اكثر خوانندگان در مجالس جشن عروسي كشف شدند، شما چطور؟

+ خير، من در رديف اين گروه نبودم. خوشبختانه بنده قبل از پيوستن به عالم موسيقي و خوانندگي، عضو كانون هنرمندان ايران بودم و در حال حاضر نيز با آقاي بهروز كريمي فعاليت دارم.

- موسيقي ما در چه جايگاهي قرار دارد؟

+ جايگاه موسيقي كشورمان به خاطر تغييراتي كه در آن حاصل شده است، روند رو به رشدي دارد. خيلي از دوستان هستند كه تمايل دارند آثار موسيقي خود را با حفظ ارزش‌ها و با صداهاي جديد و متنوعي كه در چهارچوب قانوني حركت مي‌كند، جذاب‌تر نمايند.

- آقاي كبيري آيا شما در دوران اوج مغرور و خودخواه مي‌شويد؟

+ خير، هرگز و به هيچ وجه. من كوچك همه آدم‌هاي فهيم كشورمان هستم. چرا كه معتقدم اگر به اوج برسم با حمايت همين مردم خواهد بود.

- آيا در ساخت كليپ‌هاي خود از اشخاص خاصي استفاده مي‌كنيد؟

+ از آن‌جايي كه كليه كارهاي من تقريباً سنگين است، سعي كردم بيشتر خودم اين وظيفه را به عهده بگيرم. اصلاً تمايل ندارم كه آب و رنگ ظاهري كارهايم را تقويت كنم.

- قبل از ورودت به عالم موسيقي در چه كاري فعال بوديد؟

+ كارمند يك شركت بودم.

- يكي از خاطرات تلخ و شيرين در عالم موسيقي را بيان كنيد؟

+ از تلخ‌ترين خاطرات عالم موسيقي من كار نفرين بود، كه به من چسباندند و شيرين‌ترين خاطرات من اجراهاي خوب و ارتباط نزديك با مردم در سال گذشته بود.

- تاكنون چند بار كنسرت داشتيد؟

+ در سال 82 در كيش و در سال 83 و 84 در ساري، محمود آباد نور، شيراز، همدان و اهواز چندين اجرا داشتيم.

- كداميك از كارهايت بيشتر مورد پسندت قرار گرفته است؟

+ من از تمام كارهايم لذت مي‌برم، ولي در آلبوم معركه ترانه‌هاي قصه من، نگاه، معركه و دروغكي و در آلبوم ساز مخالف، ترانه ساز مخالف و منو ببخش بيشتر به دلم نشسته‌اند.

- آيا با موزيسين خاصي كار مي‌كنيد؟

+ بله، در حال حاضر گروه موزيسين من 12 نفر هستند كه آقاي ثابت تنظيم كننده همه كارهايم مي‌باشد.

- حرف آخر؟

+ قلباً به مردم فهيم و هنر دوست كشورمان عشق مي‌ورزم و از اين‌كه به من فرصت داديد تا از اين طريق با مردم عزيز ارتباط برقرار كنم سپاسگزارم و برايتان آرزوي موفقيت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

نقد فيلم ايراني

 

كافه ستاره

 

كارگردان: سامان مقدم، فيلمبردار: بهرام بدخشاني، نويسنده فيلمنامه: پيمان معادي، موسيقي: امير توسلي، تدوين: محمدرضا موئيني، صداگذاري و ميكس: پرويز آبنار - منصوره شهبازي، طراح چهره پردازي: مهري شيرازي، بازيگران: افسانه بايگان، رويا تيموريان، هانيه توسلي، پژمان بازغي، حامد بهداد، ايرج نوذري، نيكو خردمند، نگار فروزنده، شاهرخ فروتنيان، مسعود رايگان، كيانوش گرامي، تهيه كننده: مصطفي شايسته - هدايت فيلم.

خلاصه داستان: فريبا، زني ميانسال، براي گذراندن امورات زندگي خانواده‌اش مجبور به اداره كافه ستاره است و از سوي شوهر خود هيچ‌گونه حمايتي نمي‌شود. ملوك و سالومه اگرچه نقاط مشتركي با وي ندارند ولي در طي ماجرا با او هم داستان شده و ماجراهاي مختلفي رخ مي‌دهد...

 

كافه رو به هم مي‌ريزي؟!

 

كافه ستاره با داشتن عوامل و ساختار كاملاً حرفه‌اي توانايي اين را داشت كه تبديل به يكي از آثار برجسته سينماي ايران شود ولي حيف كه اينطور نشده و اين ناشي از فيلمنامه دوپهلوي فيلم مي‌باشد. فيلمنامه در كليت خود با آثار ريموند كاروِر (Raymond Carver) برابري مي‌كند ولي به علت سطحي بودن شخصيت‌هاي اصلي، فيلم ناتوان مي‌ماند. هنگامي كه از سينما بيرون آمدم، تازه فهميدم كه چه بلايي بر سر فريبا (افسانه بايگان)، سالومه (هانيه توسلي) و ملوك (رويا تيموريان) آمده است. فريبا در طول چند روز شوهر خود (شاهرخ فروتنيان) و برادر خود (حامد بهداد) را از دست داد. سالومه با يك تصميم نادرست وارد سرنوشتي شوم شده و ملوك با يك ازدواج ناهمگون تا پايان عمر مجبور به تحمل نگاه‌هاي معني‌دار ديگران خواهد بود و اين همان اتفاقي است كه در آثار ريموند كارور رخ مي‌دهد. انسان‌هاي معمولي با آرزوها و آمال معمولي تحت شرايطي وارد يك سرنوشت تراژيك، البته به صورت نهفته در قصه مي‌شوند، كه خواننده آثار وي در حين خواندن آثارش متوجه اين فاجعه نمي‌شود. بلكه بعداً در پروسه انديشيدن به داستان اين حادثه تلخ را درمي‌يابد كه اين اتفاق در اين فيلم به خوبي مي‌افتد. ولي بيننده به دليل سطحي بودن آدم‌هاي فيلم نمي‌تواند آن‌طور كه بايد با آن‌ها همذات پنداري كند. وقتي كه واژه سطحي را به كار مي‌برم، ذهنتان مشغول ملوك و كتي (نگار فروزنده) نشود. چرا كه اتفاقاً اين دو تكليفشان با خودشان از ابتدا روشن است. مي‌دانند چه مي‌خواهند، بنابراين منفعل عمل نمي‌كنند. ولي فريبا كه كاراكتري ظاهراً خود ساخته و مردانه دارد، كافه‌اي را اداره مي‌كند و با ماشينش ظاهراً مسافركشي مي‌كند، كه البته فقط با داشتن يك ديالوگِ «اين ماشين ديگه خرج خودش رو هم در نمي‌ياره» حدس مي‌زنيم كه او بايد مسافركشي هم بكند، چرا بايد ستم و كتك شوهر خلاف كارِ عياش به زندان رفته و معتاد خود را تحمل كند. در حالي كه حتي پاي بچه‌اي هم در ميان نيست؟ آيا فقط به خاطر اين‌كه اين مترسك رل سايه بالاي سر او را در يك محله حرّاف بازي مي‌كند؟ اين غيرمنطقي نيست؟

سالومه كه از خانواده‌اي سنتي و مقيد بوده، ضمناً نقاشي هنرمند و با شعور است چرا پدر نابيناي خود را رها كرده و با كتي كه دختري با پيشينه‌اي سياه است، براي رفتن به دُبي هم‌قصه مي‌شود؟ اين تصميم كودكانه نيست؟

خدا را شكر زنان اين فيلم نه تصوير حال به هم زن و غير واقعي فيلم‌هاي فمنيستي نظير واكنش پنجم و زن زيادي بوده، نه موجودات خبيث و بد نهاد شبيه فيلم نوارهايي مثل چتري براي دو نفر. منتها حماقت آن‌هاست كه حتي زنان هم نمي‌توانند با آن‌ها حس مشتركي پيدا كنند. اين سطحي‌نگري فقط مختص زنان اين فيلم نيست بلكه ايرج نوذري كه نقش يك ژيگولوي پولدار و عياش را بازي مي‌كند براي اغواي هانيه توسلي كه به قول خود او چندان مالي هم نيست! تن به خواستگاري مي‌دهد در حالي كه اين روزها ديگر اين كلك‌ها دِمُده شده است و باورپذير نيست. اين چنين است كه ساختار روشنفكرانه فيلم مدام با شخصيت‌هاي سطحي فيلمنامه دچار تناقض مي‌شود.

اين اشكالات خيلي بزرگ نيستند، ولي در فيلمي كه بالقوه توانايي ماندگاري را دارد، بزرگنمايي مي‌شوند. اين فيلم داراي سه اپيزود است و سه شخصيت اصلي. بنابراين فرصت زماني پرداخت به شخصيت‌ها يك‌سوم فيلم‌هاي تك اپيزودي است. ضمن اين‌كه متأسفانه فيلم‌هاي چند اپيزودي علي‌رقم داشتن جذابيت‌هاي خاص خود، نه در ايران بلكه در هيچ كجاي دنيا چندان داراي اقبال نبوده‌اند. ولي فيلم در ساخت خود چنان حرفه‌اي است كه خيره كننده مي‌نمايد. كارگرداني خوب سامان مقدم، كه علي‌رغم جوان بودنش ژانرهاي مختلفي را تجربه كرده، اين بار نيز خوب است. تدوين فوق‌العاده و تروكاژهاي عالي محمدرضا موئيني اثري بي‌بديل را به نمايش مي‌گذارد. فيلم در اپيزود اول و دوم با فلاش فوروارد شروع شده و در اپيزود دوم و سوم با فلاش بك‌ها تمام سؤالات بيننده را پاسخ مي‌دهد. ضمناً نبايد صداگذاري و ميكس آقاي آبنار و خانم شهبازي را كه به كمك تدوين آمده فراموش كرد، كه آن‌ها نيز قابل قبولند. موسيقي فيلم عالي است و تمام مؤلفه‌هاي يك موسيقي فيلم را داراست و ضمناً گوشنواز هم مي‌باشد. گاهي چنان تصاوير زيباي بهرام بدخشاني را تحت تأثير قرار مي‌دهد كه كيفيت شاهكارهاي كيشلوفسكي را به ياد مي‌آورد. تمام بازي‌ها قابل قبولند ولي رويا تيموريان اين بار نقشي متفاوت را تجربه مي‌كند كه همين متفاوت بودن او را برجسته‌تر از ديگران مي‌كند. در نهايت قابل ذكر است، در زماني كه فيلم‌هايي نظير سوغات فرنگ و شام عروسي و زن بدلي تنها فيلم‌هاي روي پرده هستند، ديدن اين فيلم متفاوت تحسين برانگيز بوده و اميدواريم كه از فروش خوبي نيز برخوردار شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

اسفنكس

(Sphinx)

 

مهدي خليل زاده
 

اسفنكس شيري خوابيده با سر يك قوچ، پرنده و يا انسان است كه نخستين بار توسط مصريان كهن ساخته شد و بعدتر به اسطوره‌هاي يونان كهن راه يافت و در آن‌جا بود كه اين نام را گرفت.

اسفنكس مصري

اسفنكس مصري مخلوقي شمايلي و باستاني بود با بدن شير (حيواني مقدس نزد مصريان) و سر انسان (معمولاً سر يكي از فراعنه). بزرگ‌ترين و مشهورترين اسفنكس مصري، اسفنكس بزرگ جيزه است كه در فلات جيزه واقع در ساحل غربي رودخانه نيل قرار دارد. گفته مي‌شود سر اين اسفنكس از روي چهره فرعوني به نام خفرا الگوبرداري شده است. بخش‌هايي از صورت اين اسفنكس به خصوص بيني وي به مرور زمان از ميان رفته است. داستان‌هاي بسياري در اين باره نقل مي‌شود. گاهي گفته شده بيني وي هدف تمرين تيراندازي سربازان ناپلئون بوده است. گاهي نيز به شوخي از بين رفتن آن را به گردن آستريكس، از شخصيت‌هاي اصلي داستان مصور آستريكس و اوبليكس مي‌اندازند!

از ديگراسفنكس‌هاي مشهور مصري مي‌توان به اسفنكس مرمرين ممفيس و اسفنكس با سر قوچ (مظهر خداي آمون) اشاره كرد. اين كه مصريان كهن اسفنكس‌ها را چه مي‌ناميدند، نامعلوم است. اما نام عربي اسفنكس بزرگ ابوالهول (به معناي خداي وحشت)‌ مي‌باشد. اسفنكس هم كه خود نامي يوناني است، از عهد عتيق در مورد آن‌ها به كار برده مي‌شد و البته به اسفنكسي اطلاق مي‌گشت كه داراي سر يك مرد بود، نه سر يك زن.

 

اسفنكس يوناني

 

اسنفكسي در اسطوره‌هاي يونان وجود دارد كه طبق گفته هسياد فرزند مؤنث شيمرواورتروس (از خدايان عالم اسفل) بوده و خداي ويراني و بدبختي است. اين موجودات را به شكل يك شير بالدار با سر يك زن و يا به شكل يك زن داراي پنجه و چنگال و سينه شير، دم مار و بال پرنده، اغلب روي ظروف و نقش برجسته‌هاي يوناني به حالت نشسته مي‌بينيم تا خوابيده. گفته شده هرا اسفنكس را از زادگاهش به دروازه‌هاي خارج شهر تبس فرستاد و او را مأمور پرسيدن اين معماي بسيار مشهور تاريخي از افرادي كه قصد ورود به اين شهر را داشتند، كرد: «كدام موجود است كه صبح هنگام روي چهار دست و پا راه مي‌رود، ظهر روي دو پا و شب روي سه پا؟» او هر كس كه نمي‌توانست به اين معما پاسخ دهد را خفه مي‌كرد. (كلمه Sphingo به معناي خفه كردن اخذ شده است) اوديپ موفق شد اين معما را حل كند: «اين موجود انسان است كه در زمان كودكي چهار دست و پا راه مي‌رود، در جواني روي دو پا و در پيري با استفاده از عصا روي سه پا» گفته شده كه اسفنكس بعد از پاسخ صحيح اوديپ خود را از صخره‌اي پرت كرد و مرد. در نسخه‌اي ديگر نيز آمده كه بعد از اين موضوع وي خود را حريصانه فرو بلعيد.

 

مخلوقات مشابه

 

همة حيوانات باستاني كه داراي سر انساني‌اند، جزء اسفنكس‌ها نيستند. به عنوان مثال گاو نر با سر پادشاهان كه در ورودي معابد آشوري به صورت نقش برجسته به منظور محفاظت تعبيه شده است، اصلاً ربطي به اسفنكس ندارد.

در اسطوره‌هاي كلاسيك المپ يونان، اكثر خدايان علي‌رغم داشتن طبيعت حيواني، داراي شكل انساني‌اند و بايد گفت موجوديت مخلوقات اسطوره‌هاي يونان كه اغلب تركيبي از انسان و حيوان‌اند، (از جمله قنطورس، تايفون، مدوزا و ليميا) به آيين‌هاي پيش المپي باز مي‌گردد.

يكي از تجسم‌هاي ويشنو در آيين هندو نيز ناراسيما مي‌باشد، كه نامش به معناي مرد – شير است و به طور مشخص داراي بدن انسان و شير. ولي اين موجود هم ربطي به اسفنكس ندارد.

 

اسفنكس‌هاي آثار داستاني

 

اسنفكس‌ها به كرات و صور گوناگون در ادبيات فانتزي و بازي‌هاي كامپيوتري به تصوير كشيده شده‌اند. از جمله در آثار زير:

1- دخمه‌ها و اژدهايان: اسنفكس‌هاي اين بازي كامپيوتري فانتزي هيولاهايي هستند از نوع جانوران جادويي كه به مانتي‌كُرها نسبت داده مي‌شوند. چهار نوع اسنفكس مشهور اين بازي عبارتند از: اندرو اسفنكس، كراياسنفكس، جينوسفنكس و هيراكسفنكس.

2- هري پاتر: هري پاتر در داستان هري پاتر و جام آتش در هزارتو با يك اسفنكس مواجه مي‌شود. كتاب جانوران جادويي و خاستگاه آن‌ها نيز اطلاعات بسياري در مورد اسفنكس‌هاي مصري دنياي هري پاتر در اختيار ما قرار مي‌دهد.

3- سريباس: در داستان مصر سريباس (شماره 300) پسر سريباس كه شپ – شپ نام دارد و در آرزوي حكمفرمايي بر مصر به سر مي‌برد، هنگام ملاقات با پدرش صندوقچه‌اي محتوي يك اسفنكس كه از پيوند ژن‌هايش با ژن‌هاي يك شير حاصل شده به او مي‌دهد.

4- اسفنكس و موميايي ملعون: قهرمان اين بازي كامپيوتري بر اساس اسفنكس بزرگ جيزه خلق شده است.

5- دنياي گرد: اسفنكس داستان دنياي گرد اثر تري پراچت پس از نابودي امپراطوري جلبيلي ميان دنياهاي موازي سورت و افب سرگردان است. تپيك، پادشاه جلبيلي، با او مواجه مي‌شود و وي همان معماي مشهور را از او مي‌پرسد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

زير پوست شهر

 

نوشته: شقايق

 

اين صفحه روايتگر اتفاقاتي است كه توسط پرستاري به نام شقايق روايت مي‌شود. شقايق يكي از هزاران پرستاري است كه در بيمارستان‌هاي شهر ما فعاليت مي‌كند. با اين تفاوت كه شقايق كوشيده با بيماران خود ارتباط برقرار كند و با دردها و رنج‌ها و وقايع زندگي آن‌ها آشنا شود. تمام اتفاقاتي كه در اين صفحه براي شما نقل مي‌شود، واقعي هستند. اين صفحه برش كوچكي است از آدم‌هاي شهر و كشور ما كه هر كدام دنيايي مختص به خود دارند.

 

من آيدا، 6 سالمه ولي ايدز دارم!!!؟

 

براي بازديد به بخش عفوني رفتم. پرستار بخش اعلام كرد كه كودكي با بيماري HIV (ايدز) بستري شده است. با شنيدن اين قضيه نگران و ناراحت شدم. آيدا 6 ساله به دليل سرفه‌هاي مكرر در بخش عفوني بيمارستان بستري شده بود و بعد از آزمايشات متوجه شده بودند كه او ايدز دارد. سراغ پرونده او رفتم، اما چيز خاصي دستگيرم نشد. به ديدن كودك رفتم. كودكي نحيف با چشماني كبود كه سرفه‌هاي بيش از اندازه به او اجازه نمي‌داد كه حتي جواب سلام مرا بدهد. از همراهش پرسيدم: مادرش هستي؟ جواب داد: نه، مادرش رفته و پدرش هم مرده است، من زن عموي آيدا هستم. چند سؤال پرسيدم ولي تمايلي براي جواب دادن نداشت. راحتش گذاشتم و به ايستگاه پرستاري برگشتم. در حال صحبت با سرپرستار بودم كه عمه و عموي كودك به ديدنش آمدند. فرصت را غنيمت شمردم و به همراه سرپرستار از عمه او خواستم كه چند دقيقه‌اي با او صحبت كنم. به او گفتم: عزيزم مي‌خواهم به شما كمك كنم تا مسأله بيماري كودكتان زودتر حل شود.

پس از چند دقيقه او احساس امنيت كرد و شروع به حرف زدن كرد. برادرم 25 سال داشت كه ازدواج كرد. بعد از ازدواج دوستان ناباب دور او جمع شدند و پس از مدتي او معتاد شد. بعد از مدتي متوجه شديم كه او ايدز گرفته است اما ديگر دير شده بود، چون او صاحب دختري شده بود. بعد از 6 ماه دختر او نيز مبتلا به اين بيماري شد. بعد از اين‌كه مادر آيدا متوجه شد، او را تنها گذاشت و طلاق گرفت. ما به خانواده او خبر داديم كه دختر شما مبتلا به بيماري ايدز شده است اما آن‌ها نخواستند كه قبول كنند. پدر آيدا بعد از چند ماه به دليل مبتلا شدن به سل فوت كرد و آيدا با پدر و مادرم بزرگ شد و الان خيلي به آن‌ها وابسته است. حتي حاضر نيست يك لحظه از آن‌ها جدا شود.

از او پرسيدم: آيا شما تحت درمان قرار گرفتيد. آيا آزمايشات مكرر را انجام مي‌دهيد؟ جواب داد: بله، تمام خانواده ما پرونده پزشكي دارند و تحت نظر پزشك هستيم. هر چند وقت يك بار مشاوره مي‌شويم و آموزش مي‌بينيم. به غير از پدر آيدا كه فوت كرد، يكي از عموهاي آيدا كه 25 سال سن دارد نيز به اين بيماري مبتلا است. او ازدواج كرده، اما همسر او سالم است. عمه آيدا اشتباه مي‌كرد، چون زن عموي آيدا كه در اتاق ديدم، مشخص بود كه از عموي 25 ساله آيدا به اين بيماري مبتلا شده است.

مادر آيدا چي شد؟ اون هم ازدواج كرد و صاحب دو فرزند شده است. با پاسخ عمه آيدا نگراني من بيشتر شد. كاش مادر آيدا حقيقت را به شوهر دومش مي‌گفت و سه نفر ديگر را هم مبتلا نمي‌كرد. به او گفتم: مي‌دانيد بايد خيلي مراقب باشيد و آيا مي‌دانيد از طريق ترشحات و خون اين بيماري انتقال پيدا مي‌كند. او جواب داد كه خوشبختانه آموزش‌ها را كامل ديده‌اند و اين موضوع جاي خوشحالي داشت.

از شنيدن اين ماجرا متأسف شدم. بعد از اين‌كه كمي در مورد اين بيماري با عمه آيدا صحبت كردم از او خواستم كه ما را از خودش بداند و هر وقت كمك خواست به ما مراجعه كند. پس از صحبت‌هاي من عمه آيدا كمي آرام شد و از اين‌كه مي‌ديد ما طردش نمي‌كنيم، بسيار خوشحال بود. ولي آيا اگر اين افراد شناخته شوند، باز هم مي‌توانند زندگي عادي خود را ادامه دهند و آيا مردم آن‌ها را در جمع خود قبول مي‌كنند؟

در اين افكار بودم كه يكي از پرستارها آشفته و نگران به ما مراجعه كرد و گفت بين همراهان آيدا و همراهان بيماران ديگري بحث و درگيري به وجود آمده است. همراهان بيماران ديگر از لابه‌لاي حرف‌هاي دكترها متوجه بيماري آيدا شده بودند و مي‌خواستند كه آيدا و همراهانش در جاي ديگري بستري شوند. ما به اتاق آيدا رفتيم و با ديدن بحث و جدل آن‌ها تصميم گرفتيم براي راحتي آيدا و همراهانش و پايان غائله اتاق آن‌ها را جدا كنيم. به مريضان و همراهان آن‌ها گفتيم كه او به هيچ وجه ايدز ندارد و دليل انتقال او سرفه‌هاي مكررش است و بايد در اتاقي باشد كه آلودگي كمتري داشته باشد.

با صحبت‌هاي ما جو بيمارستان آرام شد و آن‌ها قانع شدند. اما جاي تأسف دارد. به راستي چرا بايد با اين افراد اين گونه رفتار شود. مگر آن‌ها انسان نيستند. حالا به هر دليلي به اين بيماري مبتلا شده‌اند، اين‌ها نيز مانند بيماران ديگر نياز به كمك دارند. راستي آيدا كوچولوي 6 ساله چه گناهي كرده است كه از همين كودكي بايد طعم تلخ انزوا را بچشد. چرا بايد از همين كودكي از جامعه و اجتماع طرد شود. آيا همين موضوع باعث انزواطلبي و افسردگي او نمي‌شود؟ واقعاً براي كسي مهم نيست در آينده چه مسائل و مشكلاتي گريبان‌گير او خواهد شد.

با خود فكر مي‌كردم كه آيدا تنها يك نمونه است كه بر حسب اتفاق ما با آن مواجه شديم. در جامعه ما خيلي از افراد به اين بيماري مبتلا هستند كه اكثر از آن‌ها از بيماري خود بي‌اطلاع هستند. آن‌هايي هم كه مي‌دانند به دليل ترس از واكنش ديگران آن را عنوان نمي‌كنند. كاش با اين افراد برخورد بهتري مي‌كرديم تا آن‌ها با احساس امنيت خود را معرفي نمايند تا هم جامعه و هم خودشان تحت درمان قرار گيرند. آيا تا به حال فكر كرده‌ايم كه چرا بيشتر افراد مبتلا به ايدز سعي مي‌كنند با پنهان كردن بيماري خود، ديگران را نيز به اين بيماري آلوده كنند. رفتار من و شما باعث مي‌شود اين افراد منزوي و دچار مشكلات روحي شوند. آن‌گاه است كه به دليل رفتارهاي تحقيرآميز ديگران به فكر انتقام مي‌افتند و مي‌كوشند ديگران را نيز اسير هيولاي ايدز كنند. اين چنين است كه هر روز بر تعداد بيماران ايدز افزوده مي‌شود.

راستي تا كي مي‌خواهيم واقعيت را از مردم پنهان كنيم. چرا آمار واقعي بيماران ايدز را اعلام نمي‌كنيم تا مردم بدانند چه خطري در كمين آنهاست. چرا اعلام نمي‌كنيم كه بيشتر مبتلايان به بيماري ايدز از طريق ارتباطات جنسي به اين بيماري مبتلا مي‌شوند. راستي پنهان كردن اين واقعيت‌ها به معناي وجود نداشتن آن است؟ امثال آيداها هر روز به جمع بيماران ايدز افزوده مي‌شوند و هيچ‌كس نيست كه بگويد گناه اين كودكان معصوم چيست. چرا آيدا كوچك بايد قرباني هوس‌هاي پدر معتادش شود و چرا پدر معتاد او كه مي‌دانسته به ايدز مبتلا شده باز هم اقدام به بچه‌دار شدن نموده است. چرا مادر آيدا پس از جدايي از همسرش با آن‌كه از بيماري‌اش مطلع بوده، باز هم ازدواج كرده و صاحب فرزند شده است. به راستي تا كي بايد كودكان ما قرباني هوس‌هاي ما شوند. البته از پدر و مادر آيدا چه توقعي مي‌توان داشت وقتي همه ما به بيماري فراموشي دچار شده‌ايم. من پرستار فردا همه چيز را فراموش مي‌كنم و تنها در لحظه ديدن آيدا افسوس مي‌خورم. يا تو خواننده كه در لحظه خواندن اين نوشته ناراحت مي‌شوي و شايد اشك هم بريزي، اما چند ساعت بعد آيدا در غبار افكار ما گم مي‌شود و فراموش مي‌كنيم كه ممكن است من و شما روزي آيدايي جديد را خلق كنيم كه زندگي‌اش تنها در غم و تنهايي خلاصه شود. كاش بوديد و مي‌ديديد كه چشمان معصومانه آيدا چگونه كبود و بي‌رمق شده است. شايد اگر مي‌توانستم عكسي از او بگيرم همه شما بيشتر و بهتر متوجه مي‌شديد كه ما انسان‌هاي به ظاهر متمدن با دست خود چه جنايت‌هايي را مرتكب مي‌شويم. كاش مي‌دانستيم كه با ارتباطات ناسالم خود كه حاصل لحظه‌اي هوس است، زندگي خود را به ورطه نابودي مي‌كشانيم. همه ما فكر مي‌كنيم كه ايدز فرسنگ‌ها از ما دور است و كساني كه به ايدز مبتلا مي‌شوند يا شاخ دارند و يا موجودات عجيب و غريبي هستند. نه، پدر آيدا يكي بود مانند همه ما كه شايد هيچ‌گاه به ذهنش خطور نمي‌كرد بيماري‌اي به نام ايدز به سراغش بيايد. اما ايدز آرام آمد و جان او را گرفت. نه تنها با رفتن او همه چيز تمام نشد بلكه آثار اشتباه او اكنون بر روي تخت بيمارستان است. كودكي معصوم كه تنها گناهش اين بوده كه فرزند پدري مبتلا به ايدز بوده است. نمي‌دانم، شايد احساساتي شدم و چندان خوب ننوشتم، اما به من حق بدهيد كه اين چنين صحبت كنم. ديدن آيدا تمام وجود مرا آتش زد و اين نوشته‌ها گدازه‌اي بود از آتشي مهيب كه قلب هر كسي را به آتش مي‌كشد.

در پايان روي صحبتم با مسئولين است. مي‌خواهم از آن‌ها خواهش كنم كه نه، التماس مي‌كنم در مورد اين بيماري و خطرات آن به مردم هشدار دهند. از آن‌ها مي‌خواهم با مردم صادق باشند و به آن‌ها واقعيت را بگويند تا آن‌ها بدانند كه ايدز در كمين همه ما است. چرا مي‌خواهيم به دروغ به مردم بگوييم كه كساني كه مبتلا به ايدز شده‌اند بر اثر سرنگ مشترك به اين بيماري مبتلا شده‌اند. چرا به آن‌ها نمي‌گوييم كه اكثر اين بيماران كساني هستند كه ارتباطات جنسي نامشروع داشته‌اند. بگذاريد مردم بدانند كه هستند كساني كه به دليل هوس‌هاي زودگذر زندگي خود را به خطر مي‌اندازند. بگذاريد هوس بازها بدانند كه چه خطراتي در كمين آنهاست. آري زندگي مي‌گذرد، اما بياييد كاري كنيم كه امثال آيداها در جامعه وجود نداشته باشند و به جاي آن‌ها كودكاني شاد و پر از انرژي متولد و تربيت كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

بارون سرخپوش

 

متولد: سوم ژانويه 1969 در شهر هورث آلمان

مطرح‌ترين جايگاه: راننده فرمول يك با يك دوجين پيروزي در مسابقات جهاني

 

سال‌هاي ابتدايي زندگي

 

در 5/4 سالگي در مسابقات اتومبيل‌هاي كوچك شركت داده شد. پدرش رالف (Rolf) محوطه‌اي را به منظور تمرين فرزندش در خانه تعبيه كرده بود. اداره زمين‌هاي مسابقات كارت (نوعي اتومبيل كوچك) زادگاه شوماخر بر عهده پدرش بود. در هر صورت مايكل براي اولين بار در سن 12 سالگي مجوز شركت در مسابقات را كسب كرد. او مابين سال‌هاي 1983 تا 1987 جوايز بي‌شماري را در مسابقات كارت آلمان و اروپا كسب كرد. در 1988 در سري مسابقات فرمول فورد شركت كرد. سپس دو سال را صرف حضور در مسابقات فرمول 3 آلمان كرد و سرانجام در سال 1990 عنوان قهرماني را به دست آورد. در سال 1991 موفقيت‌هاي بيشتري كسب كرد و به سرعت خود در پيمودن پله‌هاي موفقيت افزود.

 

اولين تجربه فرمول يك

 

اولين حضورش در مسابقات فرمول يك با تيم جردن – فورد در مسبقات قهرماني بلژيك سال 1991 بود كه جايگزين برتراند گاشوت (او به خاطر اسپري نوعي گاز اشك آور در صورت يك راننده تاكسي در لندن زنداني شده بود) شد.

سال‌هاي بنتون

بعد از اولين تجربه قابل توجه‌اش، بلافاصله قراردادي را با بنتون – فورد براي مسابقه بعد امضا كرد و به سرعت پتانسيل فوق‌العاده خود را به نمايش گذاشت. اين موضوع جردن را خشمگين كرد و اين باور بر او حاكم شد كه بنتون راننده او را دزديده است. او به عنوان خوش آتيه‌ترين راننده فرمول يك مطرح شد و در سال 1992 در مقام سوم جاي گرفت.

1993 سال آرزوهاي بزرگ بنتون و شوماخر بود. آلمان در مسابقات جهاني پرتغال يك پيروزي به دست آورد، ولي توانايي پيكار براي عنوان قهرماني جهان را نداشت، چون ماشين‌هاي بنتون قابليت رقابت با ماشين‌هاي پيشرفته ويليامز را نداشتند.

در 1994 شوماخر اولين عنوان قهرماني مسابقات جهان را با رانندگي براي بنتون و در فصلي به شدت بحث‌انگيز به دست آورد. فصل بدي كه طي آن اتهاماتي مبني بر تقلب بنتون مطرح شد و دو راننده آن‌ها، ايرتون سنا و رولند راتزنبرگر در مسابقات سن مارينو در ايمولا كشته شدند.

در 1995 شوماخر به همكاري با بنتون ادامه داد و با موفقيت از عنوان قهرماني خود دفاع كرد. او با همراهي هم تيمي‌اش جاني هربرت، بنتون را به اولين عنوان سازندگان مسابقات قهرماني (Constructors' Championship) نايل كرد.

 

سال‌هاي فِراري

 

در 1996 شوماخر قراردادي را با فِراري امضا كرد كه در آن زمان حركتي به شدت خطرناك بود. او در سال اول با ماشين بسيار بدي موفق شد مقام سوم را كسب كند و پشت سر دو راننده از ويليامز قرار گيرد. او پس از مسابقات در بلژيك، اسپانيا و ايتاليا پيروز بيرون آمد.

در هر حال در سال 2000 بود كه فِراري سرانجام بعد از سال‌هاي ناكامي و بعد از گرد هم آوردن بهترين مهندسان، آيروديناميك شناسان و استراتژيستين‌ها، فرصتي را براي شوماخر فراهم آورد تا به يك عنوان قهرماني جهاني ديگر دست يابد.

شوماخر در سال 2001 در راه رسيدن به چهارمين عنوان قهرماني ركورد فرمول يك قهرماني جهان را كه در دست الين پروست بود، شكست.

شوماخر در سال‌هاي 2002 و 2003 پنجمين و ششمين عنوان قهرماني خود را نيز به دست آورد. اما در سال 2004 علي‌رغم كسب ركورد برد در دوازده مسابقه از سيزده مسابقه ابتداي فصل، نتوانست به خط پايان برسد و با خوان پابلو مانتويا تصادف كرد.

فصل 2005 نيز چندان تعريفي براي شوماخر نداشت، چرا كه شرايط فراري به هيچ عنوان ايده‌آل نبود. به ويژه در مورد استفاده از تايرهاي بريج استون كه علي‌رغم مرغوبيت و بهترين بودن در سال‌هاي پيشين، در آن سال از كيفيت مطلوبي برخوردار نبود. اما شوماخر با تمام اين شرايط در نهايت روي سكوي سومي ايستاد.

 

زندگي شخصي

 

در اوت 1995 با كورينا بِش ازدواج كرد. آن‌ها دو فرزند دارند؛ دختري به نام جينا – ماريا (متولد 1997) و پسري به نام ميك (متولد 1999) و در سوئيس در نزديكي درياچه ژنو زندگي مي‌كنند. شوماخر به شدت حامي زندگي خصوصي خود است و هر كاري مي‌كند تا خانواده‌اش را از كانون توجه دور نگه دارد.

برادرش رالف (Ralf) 6 سال از او كوچك‌تر است و همانند او راننده فرمول يك.

از ديگر تفريحات مايكل مي‌توان به فوتبال بازي كردن، تماشاي فيلم، آواز خواني، تنيس، شنا و اسكي اشاره كرد. او در طول فعاليت‌هايش القاب متفاوتي را دريافت كرده است، من‌جمله بارون سرخ پوش، شويي و شومي.

 

نيكوكاري

 

شوماخر در سال 2005 در برنامه نيكوكاري شبكه تلويزيوني ZDF آلمان مبلغ 10 ميليون دلار را به آسيب ديدگان زلزله 2004 اقيانوس هند اهدا كرد. بعداً اعلام شد كه محافظ شوماخر، بركهارد كرامر و دو پسرش در طول تعطيلات در تايلند مرده‌اند. ميزان كمك او از هر ورزشكاري، اغلب تيم‌هاي ورزشي و بيشتر شركت‌هاي جهاني بيشتر بود.

او با ترتيب دادن چند بازي فوتبال دوستانه به همراه ديگر رانندگان فرمول يك نيز مبالغي را براي اهداف خيرخواهانه جمع‌آوري كرده است.

 

سفير ويژه يونسكو

 

شوماخر يكي از سفيران ويژه يونسكو است كه 3 ميليون دلار هم به اين تشكيلات اهدا كرده است. او سرمايه پروژه‌هايي را نيز تأمين كرده، من‌جمله؛ ساخت مدرسه‌اي در سنگال، درمانگاهي در سارايوو و مركزي براي كودكان خياباني در پرو. او حتي در حركت نادري به سارايوو رفت تا وضعيت سرمايه‌گذاري روي پروژه را دنبال كند.

 

دستمزد

 

در سال 2004 نزديك به 80 ميليون دلار درآمد داشته است. يكي از معاملات قابل توجه او با يك شركت آلماني بود كه به خاطر 3 سال استفاده از كلاهي كه پشت آن يك تبليغ چهار اينچي نقش بسته، 8 ميليون دلار دريافت كرد.

 

فعاليت سينمايي

 

در اوايل مارس 2006 يك نشريه اسپانيايي گزارش داد كه مايكل شوماخر نقش كوتاهي را در فيلم آستريكس در بازي‌هاي المپيك در كنار دو ستاره تيم فوتبال رئال مادريد، ديويد بكهام و زين‌الدين زيدان ايفا خواهد كرد.

ركوردهاي سال ‏2006‏‏

بيشترين پيروزي در مسابقات: 88

بيشترين پيروزي با يك تيم: 69

بيشترين تعداد سريع‌ترين گردش دور زمين: 73

بيشترين شروع مسابقه از بهترين جايگاه: 68

بيشترين برد با حضور در بهترين جايگاه: 40

بيشترين گذشتن از خط پايان: 184

بالاترين امتياز قهرماني: 1327

بالاترين زمان ميان برد اول و آخر: 13 سال و 11 ماه و 3 روز

تنها راننده مسابقه‌اي از هر كلاسي كه، 5 بار برنده مسابقه اينديانا پوليس موتور اسپيدوي بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

 

هنر چاق شدن

 

با اين‌كه اين روزها همه به دنبال لاغر شدن هستند، اما دانستن اين‌كه ركورد بيشترين ميزان چاق شدن در كمترين زمان متعلق به چه كسي مي‌باشد، جالب است. اين ركورد متعلق به خام يون ميناك آمريكايي است كه در مدت 14 روز در فاصله سپتامبر – اكتبر سال 1982 در بيمارستاني در شهر سياتل در ايالت واشينگتن آمريكا 90 كيلوگرم به وزن خود اضافه كرد. اما يك خانم ديگر به نام دوريس جيمز از اهالي سان‌فرانسيسكو نيز در مدت 21 ماه پيش از مرگش 147 كيلوگرم بر وزنش افزوده شد. اين خانم در اوت 1965 در حالي كه تنها 28 سال سن داشت با 206 كيوگرم از دنيا رفت.

 

آقاي سكسكه

 

بله، سكسكه مي‌تواند نام شما را وارد كتاب ركوردها كند. به شرطي كه شما هم مانند آقاي چارلز آسبورن اهل آنتون از ايالت آيووا سا‌ل‌هاي متمادي سكسكه كنيد. آقاي آسبورن بينوا زماني كه در سال 1922 مي‌خواست يك خوك وحشي را ذبح كند، دچار عارضه سكسكه شد و از آن زمان به بعد تا زمان مرگش هيچ‌گاه سكسكه‌اش متوقف نشد. البته آقاي آسبورن با اين مشكل كنار آمده بود و تنها مشكلش دندان مصنوعي‌اش بود كه سكسكه باعث مي‌شد كه از محل خود خارج شود. آقاي سكسكه دو زن و 8 فرزند داشت.

 

لطيفه‌گويي تا بي‌نهايت

 

اگر قرار باشد در مجلسي شما براي حاضران جوك تعريف كنيد، فكر مي‌كنيد چند جوك بتوانيد بگوييد. 1، 10 و شايد هم 100 جوك. اما ركورد جوك گويي و لودگي در دنيا متعلق به آقاي خوزه اوردونس اهل كلمبيا است. اين كمدين كلمبيايي كه به مدت 65 ساعت بدون وقفه جوك تعريف كرد، اولين ثبت ركورد را در ايستگاه راديويي RCN در بوگوتا كلمبيا انجام داد و شنوندگان او به طور زنده به برنامه او گوش دادند. جالب است بدانيد او در طول 65 ساعت بيش از 9 هزار جوك تعريف كرد.

 

عشق پيري گر بجنبد...

 

اين ركورد در زمينه مسن‌ترين داماد متعلق است به آقاي هربه استيونس 103 ساله كه با خانم تلما لوكاس 84 ساله در دسامبر 1984 در خانه سالمندان ايالت ويسكانس آمريكا با يكديگر ازدواج كردند. اما در مورد مسن‌ترين عروس خانم بايد گفت مسيني مونرو استراليايي با 102 سال سن مسن‌ترين عروس خانم دنيا به شمار مي‌رود . اين خانم استراليايي در سال 1991 با آقاي دادلي ريد ازدواج كرد. البته اميدوارم اين مطالب را پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها نخوانند، زيرا آن موقع است كه هوس ركورد شكني به سرشان مي‌زند.

 

تلمبه انساني

 

ميل رابسون 40 ساله اهل شهر نيوكاسل انگلستان صاحب ركورد باد كردن بادكنك است. آقاي رابسون موفق شد در برنامه‌اي كه در تلويزيون توكيو نمايش داده مي‌شد با استفاده از نيروي شش‌هايش يك بادكنك استاندارد اداره هواشناسي به وزن يك كيلو و قطر 5/2 متر را در مدت يك ساعت و 46 دقيقه باد كند.

 

نماد خشونت

 

خشن‌ترين فيلم تاريخ سينماي جهان فيلم رمبو 3 با بازي سيلوستر استالونه است. در اين فيلم پر از خشونت 123 مورد مرگ و 254 مورد انواع صحنه‌هاي خشونت‌بار وجود داشت. اين همه صحنه خشن تنها در 109 دقيقه اتفاق افتاد كه نشان مي‌دهد رمبو 3 فيلمي سراسر خونريزي و كشتار است. به هرحال بايد به آقاي استالونه خسته نباشيد گفت كه زحمت اين همه قتل و كشتار را كشيده است.

 

كمر باريك

 

تصور اين‌كه دور كمر يك نفر 3 متر باشد عجيب و باور نكردني است اما چنين چيزي وجود دارد زيرا آقاي والتر هادسن اهل نيويورك با 545 كيلوگرم وزن و دور كمر 302 سانتي‌متر صاحب اين ركورد افسانه‌اي است. حالا تصور كنيد كه آقاي هادسن براي تهيه يك شلوار چقدر بايد پارچه خريداري كند. احتمالاً يك توپ پارچه براي كمر كوچولوي اين آقا كفايت مي‌كند.

 

قصر مردگان

 

در كتاب ركوردها همه چيز يافت مي‌شود. از جمله بزرگ‌ترين قبر. بله اين قبر كه بزرگ‌ترين قبر كشف شده به شمار مي‌رود متعلق به امپراطور نين توكو (مرگ حدود سال 428 ميلادي) است كه در جنوب شهر اوزاكا ژاپن قرار دارد. طول اين قبر 485 متر و عرض آن 305 متر و ارتفاع آن 45 متر است. البته خيال نكنيد كه مرده درون آن هم همين اندازه است. نخير مرده درون آن به اندازه آدم‌هاي معمولي بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

سيد حسن نصراللّه

 

برنده                                The Winner

متولد: 31 اوت 1960 در بيروت، لبنان

مطرح‌ترين جايگاه: رهبر حزب‌الله از 1992 به بعد

 

زندگي شخصي

 

نصرالله در جنوب با همسرش فاطمه ياسين و 5 فرزندشان زندگي مي‌كنند؛ محمد هادي (شهادت: 1997)، محمد جواد، زينب، محمد علي و محمد مهدي. در سپتامبر 1997، فرزند ارشد او، محمد هادي، طي درگيري با نيروهاي اسرائيلي در منطقه جبل‌الرفيع در جنوب لبنان به شهادت رسيد.

در 1975 جنگ داخلي در لبنان نصرالله پانزده ساله و خانواده‌اش را مجبوربه نقل مكان به زادگاه آبا و اجدادي‌شان، دهكده البزوريه در جنوب لبنان كرد. او در آن‌جا به گروه سياسي پيرو تشيع جنبش امل پيوست. بعد از دوره‌اي تحصيلات اسلامي در عراق به لبنان بازگشت و در مدرسه الامام المنتظر (عج) و در محضر عباس الموسوي، رهبر امل تحصيل كرد. نصرالله بعداً به عنوان نماينده سياسي اين جنبش در بيكا برگزيده شد و بدل به يكي از اعضاي دفتر سياسي مركزي آن شد. او بعد از تهاجم سال 1982 اسرائيل به حزب‌الله پيوست تا با اشغال‌گران جنوب لبنان و منطقه بيكا نبرد كند.

نصرالله يك مسلمان صادق و از جان گذشته است كه دوره‌هايي از زندگي خود را به تحصيل در مراكز مذهبي ايران و عراق گذرانده است. نصرالله به رغم پررنگ‌تر شدن حضورش در حزب‌الله، در سال 1989 به شهر قم سفر كرد تا تحصيلات حوزوي خود را به پايان رساند و فقيه شود. او بر اين عقيده است كه اسلام راه حل مشكلات هر جامعه‌اي را در خود دارد. او در جايي گفته است: «اسلام يك دين ساده متشكل از نيايش و نيايشگر نيست، بلكه پيامي آسماني براي بشريت است كه مي‌تواند به هر سؤال بشر در باب زندگي شخصي و اجتماعي پاسخ دهد. اسلام مذهبي است مختص جامعه‌اي كه مي‌تواند قيام كند و حكومتي را بنيان گذارد.»

نصرالله در مصاحبه‌اي گفته كه كتاب‌هاي زيادي خوانده است، به ويژه خاطرات چهره‌هاي سياسي من‌جمله زندگي‌نامه آريل شارون، خاطرات شارون، و مكان‌هاي زير نور خورشيد نوشته بنيامين نتانياهو. او هدف خود از اين كار را شناخت دشمنانش دانسته است.

 

زندگي به عنوان يك رهبر

 

خانه و دفتر او طي درگيري‌هاي اخير در چهاردهم ژوئيه زير سيل بمب‌هاي اسرائيل ويران شد. شيخ حسن نصرالله دبير كل گروه لبناني حزب‌الله است. حزب‌الله يك گروه سياسي - نظامي متعلق به شيعيان جنوب لبنان است كه بعد از هجوم سال 1982 اسرائيل به لبنان تشكيل شد. نصرالله سه سال از جواني خود را در مدرسه علوم ديني شهر نجف عراق گذراند و با به قدرت رسيدن صدام حسين آن كشور را ترك كرد. وي بعد از كشته شدن موسوي در حمله سال 1993 اسرائيل، رهبر حزب‌الله شد.

سيد حسن نصرالله سخنگو و رهبري مقتدر، پرشور و پرجذبه‌اي است. حزب‌الله تحت رهبري او بدل به مخالفي جدي و سرسخت براي نيروهاي اسرائيلي شده است. با بالا رفتن توانايي‌هاي نظامي اين تشكيلات، ميزان تلفات جاني اسرائيلي‌ها نيز رشد روز افزوني داشته، به‌طوري كه هر ساله نزديك به 2 دوجين سرباز اسرائيلي كشته مي‌شوند. مقاومت اواخر دهه 90 حزب‌الله يكي  از فاكتورهاي اصلي عقب‌نشيني سال 2000 نيروهاي اسرائيلي از جنوب لبنان و پايان اشغال 22 ساله اين منطقه بود. بعد از آزاد سازي جنوب لبنان، محبوبيت حزب‌الله در لبنان و جهان عرب به‌طور وسيعي بالا رفت.

نصرالله در توافق معاوضه اسيران ميان اسرائيل و حزب‌الله در سال 2004 نيز نقش مهمي داشت. در نتيجه اين توافق صدها فلسطيني غيرنظامي و اعضاي حزب‌الله آزاد شدند و غيرنظاميان به لبنان بازگشتند. جهان عرب اين موفقيت را يك پيروزي بزرگ براي حزب‌الله دانست و نصرالله را مورد تحسين قرار داد.

پيروزي روزهاي اخير حزب‌الله نيز يك بار ديگر نشان داد كه هيچ سلاحي قدرتمندتر از ايمان و اعتقاد نيست.

 

اهود اولمرت

 

بازنده                               The Loser

متولد: 30 سپتامبر 1945 در شهر بينيامينا، فلسطين (كه در حال حاضر جزء اراضي اشغالي اسرائيل است)

مطرح‌ترين جايگاه: نخست وزير اسرائيل از ‏2006‏‏

 

خانواده

همسرش اليزا، نويسنده داستان و نمايشنامه است. اين‌طور شايع بوده كه او يكي از بنيان‌گذاران تشكيلات جناح چپي زنان سياهپوش (به ياد مردان سياهپوش نيافتيد، موضوع جدي است!) بوده ولي چيزي ثابت نشده است. اما همه مي‌دانند كه او چپي‌تر از شوهرش است. وي ادعا كرده كه در سال 2006 براي اولين بار به شوهرش رأي داده است. اين زوج چهار فرزند و يك دختر خوانده دارند. دختر بزرگش ميچل فوق ليسانس روان‌شناسي دارد. ديگر دخترش دانا مدرس ادبيات در دانشگاه تل‌آويو است ولي همجنس‌باز است و با همتايش در تل‌آويو زندگي مي‌كند. جالب اين‌جاست كه والدينش هويت جنسي او و همتايش را پذيرفته‌اند. پسرش شال با يك هنرمند اسرائيلي ازدواج كرده و در نيويورك زندگي مي‌كند. پسر جوان‌ترش آريل كه در ارتش رژيم اشغالگر قدس خدمت نكرده در سوربون پاريس در رشته ادبيات فرانسه تحصيل مي‌كند.

 

زندگي سياسي

 

با مدرك‌هايي در روان‌شناسي، فلسفه و قانون از دانشگاه اصلي اسرائيل فارغ‌التحصيل شد. در زمان خدمت در تشكيلات نظامي اسرائيل مجروح شد و بعد از درمان‌هاي بسيار، به عنوان خبرنگار نشريه نيروهاي مسلح اسرائيل خدمتش را تمام كرد. در 28 سالگي براي اولين بار در كنست، پارلمان اسرائيل، رأي آورد و هفت بار ديگر نيز اين سمت را به دست آورد.

در طول سال‌هاي 1981 تا 1988 به عنوان عضوي از كميته امنيت و امور خارجه فعاليت كرد. مابين سال‌هاي 1988 تا 1990 وزير مشاور و مسئول امور اقليت‌ها بوده و سال‌هاي 1990 تا 1992 به عنوان وزير بهداشت مشغول به كار بوده است.

از 1993 تا 2003 شهردار اورشليم بود. در سال 2003 به عنوان معاون نخست وزير به كابينه آريل شارون پيوست و سپس وزير ارتباطات شد. او كه يكي از اعضاي قديمي حزب ليكود بود، در اواخر سال 2005 به شارون پيوست و حزب سياسي جديدي با نام كاديما را بنيان نهاد. او سرانجام پس از بيماري شارون جايگزين وي شد.

 

اتهامات

 

* در دهه هفتاد شايع شد او نيز در توطئه پيچيده تاجران مشهور اورشليم، مافيا، قانون‌گذاران فاسد و ژنرال بازنشسته ريخاوم زيوي دست داشته است. در زمان محاكمه، اولمرت به‌طور آشكار وجوهي از خزانه حزب ليكود دريافت كرد. وكلاي او از شركت وكلاي خودش بودند كه معروف به رشوه خواري بود. در هر حال به سادگي روي تمام اتهامات او سرپوش گذاشته شد و ماجرا خيلي سريع جمع و جور شد.

 

* ديويد اپل تاجر اسرائيلي مظنون به پرداخت رشوه به شارون و اولمرت (در طول مدتي كه شهردار اورشليم بود) بوده است. اين ماجرا به قضية امور جزيره يوناني مربوط مي‌شود.

* در بيستم فوريه 2006 نيز اعلام شد كه خانه اولمرت در اورشليم كه در سال 1999 اجاره پس از فروش (قراردادي كه طبق آن يك شركت و يا غيره براي به دست آوردن نقدينه ملكي را مي‌فروشد و اجاره مي‌كند) شده بود و ظاهراً منافع مالي خوبي را براي اولمرت به همراه داشته، بخشي از رشوه ذكر شده بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

اخبار موسيقي ايران

 

بازم مشكي رنگ عشقه؟

 

رضا صادقي خواننده محبوب و پرطرفدار موسيقي پاپ، اين روزها سخت در تلاش است تا كارهاي پاياني آلبوم جديدش را انجام دهد. وي قصد دارد پس از انجام مراحل اخذ مجوز اين آلبوم را در اواخر تابستان و پيش از آغاز ماه رمضان وارد بازار كند.

رضا صادقي آلبوم جديد خود را يك آلبوم متفاوت و شنيدني معرفي مي‌كند و اعتقاد دارد كه اين آلبوم در بين پرفروش‌هاي سال قرار مي‌گيرد. صادقي اميدوار است كه بتواند با اين آلبوم رضايت طرفداران خود را جلب نمايد.

 

عاشقي هر كي هر كي شد...!

 

خشايار اعتمادي روزهاي شلوغي را سپري مي‌كند. اعتمادي در حال جمع‌آوري آلبومي با نام هر كي هر كي شد است. آهنگسازي اين كار را خود خشايار انجام مي‌دهد و تنظيم موسيقي آن به عهده رسول رسولي است. در اين آلبوم خشايار اعتمادي از اشعار افشين سياهپوش و پويا كوهي استفاده مي‌كند.

 

تا بانكوك براي كليپ

 

بهنام علمشاهي خواننده جوان موسيقي پاپ كه با كارهاي نه اين ور نه اون ور و خيالي هست اين روزها حسابي جنجالي شده است، به بانكوك سفر كرده تا در آن‌جا مراحل ساخت كليپ جديد خود را انجام دهد. مشخص نيست علمشاهي چرا بانكوك را انتخاب كرده است. چون معمولاً خوانندگان براي ساخت كليپ يا به شمال سفر مي‌كنند يا به دوبي مي‌روند تا سوار ماشين‌هاي گران‌قيمت شوند تا با آن هنرنمايي كنند. به گفته علمشاهي آلبوم بعدي او لوس نام دارد كه مشخص نيست چه زماني به بازار عرضه شود.

 

پيدا كنيد پرتقال فروش را!

 

اين روزها در آشفته بازار موسيقي پاپ، اتفاقات عجيب و غريبي ايجاد مي‌شود. يكي از همين حوادث جالب پيدا شدن سه خواننده است كه مدعي‌اند محسن يگانه هستند. حسين‌خاني مدير شركت ايران گام در اين باره مي‌گويد: چند روز پيش در يك روز 3 نفر به اين شركت مراجعه كردند و خود را محسن يگانه معرفي كردند و اظهار داشتند مي‌خواهيم كارمان را منتشر كنيم. حسين‌خاني مي‌افزايد: مات و مبهوت ماندم كه محسن يگانه واقعي كيست؟ راستي به نظر شما چطور مي‌توان فهميد محسن يگانه واقعي كيست. اگر متوجه شديد يك جايزه خوب پيش ما داريد.

 

بنيامين در گرگ و ميش

 

قاسم جعفري در آستانه اكران گرگ و ميش، بنيامين بهادري را به عنوان خواننده اين فيلم به مجموعه عوامل اضافه كرد. گفته مي‌شود بنيامين در اين فيلم دو ترانه ساخته و اجرا كرده است. خبر ديگر اين‌كه بنيامين اين روزها در تدارك برگزاري تور اروپايي خود كه از سوئد آغاز مي‌شود، است. در اين تور بنيامين به همراه گروه آريان در شهرهاي مختلف اروپا برنامه اجرا مي‌كند. دليل همكاري بنيامين و گروه آريان مشترك بودن مدير برنامه‌هاي بنيامين و اين گروه است.

 

منم مي‌شم مثل خودت

 

مهران احراري يكي از خوانندگان با سابقه و خوش صداي موسيقي پاپ ايران، در پنجمين اثر خود دست به كاري كاملاً متفاوت زده است. آلبوم منم مي‌شم مثل خودت از طريق شركت نواي رامشه به بازار عرضه شده و آن‌طور كه از شواهد پيداست مورد توجه علاقمندان موسيقي قرار گرفته است.

خبر ديگر در مورد مهران احراري اين است كه او اين روزها در تدارك برگزاري كنسرت در شهرهاي مختلف ايران است و پس از پايان اين تورها، قصد دارد در صورت فراهم شدن شرايط، در اروپا نيز كنسرت‌هايي برگزار كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

به نام پدر: حاج كاظم، با اندكي جرح و تعديل

 

كارگردان، نويسنده و تهيه كننده: ابراهيم حاتمي كيا، مدير فيلمبرداري: حسين كريمي، تدوين: سهراب خسروي، موسيقي: محمدرضا عليقلي، طراح چهره‌پردازي: مهرداد ميركياني، صدابردار: مهران ملكوتي، طراح صحنه و لباس: فرهاد ويلكچي، جلوه‌هاي ويژه: جواد شريفي راد، بازيگران: پرويز پرستويي، گلشيفته فراهاني، مهتاب نصيرپور، كامبيز ديرباز، افشين هاشمي، كاظم هژيرآزاد.

 

خلاصه داستان: ناصر رزمنده سال‌هاي جنگ اكنون مسئول جمع‌آوري مين‌هاي آن دوران است. در اين ميان دخترش حبيبه بر اثر انفجار مين مجروح مي‌شود. ناصر در ميان آرمان‌ها و خانواده سرگردان است و....

 

نقد فيلم

 

به نام پدر يك ملودرام پيام‌دار به سبك حاتمي‌كيا است، كه هيچ دست‌آورد تازه‌اي ندارد. همان از كرخه تا راين است و آژانس شيشه‌اي. همان موج مرده است و ارتفاع پست. اين‌جا باز با همان اغراق‌ها و اشك در چشم جمع شدن‌ها و چرخيدن دوربين به دور شخصيت‌هايي كه ترديد دارند و ملتهب و خسته‌اند را نظاره مي‌كنيم.

رزمنده‌اي در سال‌هاي جنگ، منطقه‌اي را مين‌گذاري مي‌كند. مين‌گذاري براي جلوگيري از نفوذ دشمن است. اما سال‌ها بعد يكي از همين مين‌ها زير پاي دختر رزمنده منفجر مي‌شود. اين تم اصلي داستان فيلم به نام پدر است. در فيلم‌هاي قبلي حاتمي‌كيا يكي از فاكتورهاي مهم كه به موفقيت فيلم كمك مي‌كرد، منطق دروني داستان و ديالوگ‌هاي آن بود. اما اين بار در به نام پدر شخصيت‌ها به درستي پرداخت نشده‌اند و داستان فيلم كه برگرفته از يك ايده چند خطي كه به آن شاخ و برگ داده شده به هيچ عنوان قابليت ساخت چنين فيلمي را ندارد.

در به نام پدر مانند آژانس شيشه‌اي و موج مرده باز هم با اختلاف نسل روبه‌رو هستيم. تعارض ميان آرمان و واقعيت و تفاوت نسلي كه 8 سال جنگيده و وطن را از هجوم دشمن حفظ كرده با نسلي كه جنگ را در سال‌هاي كودكي‌اش تجربه كرده و يا حتي در آن زمان به دنيا نيامده است. در به نام پدر، ناصر دخترش حبيبه را تا حدودي درك كرده است و مي‌داند كه شرايط تغيير كرده، به همين دليل كاري به كار دخترش ندارد. موضوعي كه اين دو را پس از مدت‌ها به هم نزديك مي‌كند همان جنگ است. ميني كه پدر كاشته پاي دخترش را نشانه رفته است. حبيبه پدر را مقصر اين اتفاق مي‌داند. حاتمي‌كيا در فيلم مي‌كوشد به شكلي به بيننده القا كند كه نسل جنگ، بدهكار نسل سوم نيست.

اما در كنار نقاط ضعف فيلم مي‌توان به لوكيشن‌هاي جذاب و تماشايي فيلم اشاره كرد كه در فضاسازي فيلم بسيار تأثيرگذار است. در كنار لوكيشن مي‌توان به بازي خوب مهتاب نصيرپور اشاره كرد كه نشان مي‌دهد اگر در سينما جدي گرفته شود، مي‌تواند مانند تئاتر موفق باشد. به نظر مي‌رسد دليل بازي خوب مهتاب نصيرپور بازيگرداني آزيتا حاجيان است كه به دليل حضور در عرصه تئاتر با توانايي و قابليت‌هاي نصيرپور آشنا بوده و بر اساس همين شناخت بازي خوبي از او گرفته است. پرويز پرستويي همان حاج كاظم آژانس شيشه‌اي است كه چند سال پيرترشده است. پرستويي در قالب نقش ناصر چيز زيادي به نقش نداده و بازي‌اي معمولي از خود ارائه كرده است. كامبيز ديرباز قرباني شخصيت پردازي نقش خود شده است كه در ميان فيلم معلق است و حضور تأثيرگذاري در اتفاقات فيلم ندارد. گلشيفته فراهاني نيز فرصتي براي بروز خلاقيت خود نيافته است.

در به نام پدر حاتمي‌كيا مي‌كوشد تا به نوعي ميان نسل‌ها آشتي برقرار كند. به همين خاطر است كه ناصر از نسل بعد طلبكار نيست و در بعضي مواقع در برابر دخترش حتي موضع انفعالي دارد. در فيلم حاتمي‌كيا ضمن وفاداري به آرمان‌ها و ايدئولوژي‌هاي خود گوشه چشمي نيز به نسل جوان دارد و مي‌خواهد همه در كنار هم زندگي را ادامه دهند.

به نام پدر به نوعي قرباني خود سانسوري كارگردان است. به نظر مي‌رسد كه توقيف به رنگ ارغوان كه دقيقاً در همان ايامي صورت گرفت كه او در حال ساخت به نام پدر بود، باعث گرديده او در بيان حرف‌هاي خود قدري با احتياط عمل كند. آدم‌هاي بد قصه به نام پدر اگرچه معرفي مي‌شوند، اما به دليل همان خود سانسوري و شايد احتياط به خوبي نقد و كالبد شكافي نمي‌شوند. در فيلم قهرمان داستان باز هم تنها است، مانند اكثر آدم‌هاي جنگ كه پس از پايان جنگ نتوانسته‌اند خود را با ديگران وفق دهند، اما حاتمي‌كيا در به نام پدر جسورانه علت تنهايي و عوامل تنهايي امثال ناصر را بيان نمي‌كند. اگر آژانس شيشه‌اي مورد توجه قرار مي‌گيرد، به دليل جسارت آن است كه مؤلفه كارگرداني حاتمي‌كياست. اما در اين‌جا حاتمي‌كيا مانند قهرمان قصه‌اش احساس تنهايي مي‌كند. به‌خاطر همين تنهايي گاهي تن به تصميماتي مي‌دهد كه پذيرفتن آن برايش چندان آسان نيست.

به نام پدر در مجموع فيلم خوبي است، اما نه براي كسي چون ابراهيم حاتمي‌كيا كه در دوران جنگ فيلم‌هاي ارزشمندي درباره جنگ و دفاع مقدس ساخت و در پايان جنگ نيز در قالب فيلم‌هاي اجتماعي جنگ را از زاويه‌اي ديگر مورد بررسي قرار داد. من كه ترجيح مي‌دهم به نام پدر را از كارنامه ذهني خود درباره حاتمي‌كيا حذف كنم، شما را نمي‌دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

عجيب ولي واقعي

 

جنون سرعت

 

خانم فرانسكا سيتروس در مدت 5 ماه گذشته 70 بار به وسيله پليس به دليل سرعت غيرمجاز جريمه شده است. دوربين‌هاي سرعت سنج در اسكاتسديل، در حومه فونيكس، ايالت آريزونا از 2 مارس تا 31 ژوئيه گذشته 70 بار تصوير اين زن 32 ساله را در حال رانندگي با سرعت غيرمجاز با ماشين هوندا سيويك ثبت كرده‌اند.

خانم فرانسكا در توجيه خود مي‌گويد به اين دليل با سرعت مي‌راند چون هميشه دير از خواب بيدار مي‌شود. خانم فرانسكا در ضمن با خيال راحت قبض‌هاي جريمه را دور مي‌ريخت و به خيال خود با اين كار از جريمه دادن فرار مي‌كرد. سخنگوي پليس گفته است كه او بايد 11 هزار دلار جريمه بدهد و ممكن است گواهينامه او نيز باطل شود.

اين خانم با اين همه جريمه سرعت نام خود را وارد كتاب ركوردها نموده است. به نظر مي‌رسد وي به جاي رفتن به سر كار بايد سري به مسابقات اتومبيلراني فرمول يك بزند و در آن‌جا فعاليت كند. چون هم مي‌تواند با سرعت براند و هم 11 هزار دلار جريمه نشود.

 

چه كم اشتها!

 

يك دختر مصري روزي دو بار يك كيلو و نيم گوشت قرمز و يك مرغ مي‌خورد. اين دختر شكمو كه ده سال دارد، اميره نام دارد و در يك خانواده شش نفره فقير زندگي مي‌كند. مادر بيچاره او يك معلم است و حقوق اندكي مي‌گيرد.

مادر اميره در مورد دختر خود مي‌گويد: او مدرسه نمي‌رود و چند سال است مدام او را به دكترهاي مختلف مي‌برم تا راه علاجي براي او پيدا شود، اما هنوز راه حلي پيدا نشده است. هزينه ماهيانه او بيش از هزار لير است، كه من از پرداخت آن عاجز هستم.

البته يك بيمارستان دولتي پذيرفته تا روزي سه وعده غذاي مجاني به اين دختر بدهد. اين دختر به دور از برادر و خواهرهايش و مانند حيوانات زندگي مي‌كند. اين خبر قابل توجه پدر و مادرهايي است كه قدر بچه‌هاي خود را نمي‌دانند. نه، خودمانيم تصور كنيد فرزند شما مي‌خواست روزي اين همه گوشت بخورد، آن هم با اين قيمت‌هاي سرسام آور گوشت. آن وقت شما ورشكست مي‌شديد. پس برويد و بچه‌هاي‌تان را يك ماچ آبدار كنيد و از آن‌ها بابت گوشت نخوردن تشكر كنيد.

 

ترك عادت موجب مرض است

 

بعد از اين‌كه خبري از آن خانم خلافكار داديم حالا نوبت يك آقا است كه براي 226 بار توسط پليس دستگير شده است. آقاي كوين هولدر از سال 1980 تاكنون 226 بار دستگير شده است. رئيس پليس لينكن، نبراسكا در مورد او مي‌گويد: مأموران ما او را پس از تعقيبي مختصر در حالي كه وسايل دزدي همراهش بود، دستگير كردند. او براي مأموران پليس اين‌جا خيلي شناخته شده است وي او تا به حال به اتهام‌هاي مختلف نظير: داشتن مواد مخدر، حمله به مردم، دزدي، مقاومت در برابر پليس و جرايم ديگر دستگير شده است.

گري ليسي دادستان لنكستر كانتي نيز گفت: هولدر به داشتن وسايل دزدي متهم شده و ما از قاضي مي‌خواهيم با او به عنوان يك خلافكار عادي و معتاد به خلاف رفتار كند. او در صورت داشتن اتهام جنايي ديگري تا 60 سال محكوم خواهد شد. البته آقاي هولدر از نظر دفعات بازداشت در اين شهر ركورددار نيست بلكه او در اين زمينه شماره 4 است. در اين شهر 226 هزار نفري افرادي هستند كه بيش از 500 بار بازداشت شده‌اند. ركورددار دستگير شدن در اين شهر فردي به نام ادوارد روكز بود كه در سال 2004 از دنيا رفت. در حالي كه 625 بار دستگيري را به ثبت رسانده بود.

 

خوشبختي يا مرگ، مسئله اين است

 

مصرف معجون‌هاي خوشبختي در پرو رايج است و روزنامه‌هاي اين كشور پر از آگهي‌هاي رنگارنگ از جادوگران و حكيماني است كه ادعا مي‌كنند با داروهاي ساختگي خود مي‌توانند مشكلات مردم را حل كنند. البته مصرف اين معجون‌ها به تازگي جان يك نفر را در گرفته است. اين مرد يكي از همين جادوگران را اجير كرده بود تا بدشانسي را از خانواده او دور كند و جادوگر به جاي دور كردن بدشانسي از او و خانواده‌اش، اين مرد را با داروي خود از دنيا دور كرده است.

دولت پرو بعد از اين اتفاق به مردم هشدار داده كه فريب اين حكيمان قلابي را نخورند و از معجون‌هاي اين افراد استفاده نكنند. راستي چرا جاي دور برويم. در همين كشور خودمان هم هستند كساني كه براي رفع مشكلات خود به سراغ اين قبيل كارها و اين افراد مي‌روند. خب اگر جانتان را دوست داريد پيش اين افراد نرويد. از ما گفتن!

 

ته سيگار پُر دردسر

 

يك ته سيگار ناقابل باعث دعواي دو خانواده شد و سه نفر از آنان را روانه بيمارستان كرد. دعوا از آن‌جا آغاز مي‌شود كه يكي از ميهمانانِ آقاي بابي جوري، ته سيگار خود را به حياط خانه پرتاب مي‌كند، اما از شانس بد سيگار به حياط همسايه مي‌افتد. آقاي ميشل آلن برادفورد هم كه اين صحنه را مي‌بيند، شاكي مي‌شود و با آقاي بابي جوري به خاطر رفتار ميهمانش به جر و بحث مي‌پردازد. پس از چند ساعت جر و بحث بالاخره دعواي سختي درمي‌گيرد و باعث مي‌شود كه سه نفر از اعضاي اين دو خانواده به شدت مجروح و به بيمارستان منتقل شوند. پليس تمام اعضاي اين دو خانواده را دستگير كرده و آن‌ها با سپردن وثيقه تا زمان برگزاري دادگاه آزاد شده‌اند.

به هرحال راست مي‌گويند كه سيگار براي سلامتي مضر است. اين هم از شواهد مضر بودن سيگار و شايد هم ته سيگار!

 

پيش به سوي اسپانيا

 

انتشار يك خبر اشتباه از تلويزيون اسپانيا باعث شد كه فعاليت‌هاي يك اتحاديه كشاورزي مختل شود. اين مشكل زماني رخ داد كه تلويزيون اسپانيا اعلام كرد كه اتحاديه كشاورزان جوان با شرايط عالي دو هزارنفر را براي چوپاني استخدام مي‌كند. پس از اعلام اين خبرسيل نامه، ايميل و تلفن از نقاط مختلف دنيا از جمله آمريكاي لاتين، انگليس و حتي مغرب به سوي اين اتحاديه سرازير شد و فعاليت‌هاي اين اتحاديه را مختل كرد.

اين اتحاديه پس از اين اتفاق اين خبر را تكذيب كرد و اعلام نمود كه تنها به 200 نفراحتياج دارد و به آن‌ها ماهيانه 934 دلار به همراه خانه و خودرو مي‌دهد. خودمانيم چوپاني كردن هم چندان شغل بدي نيست. چون به پول ما حقوق اين شغل 800 هزار تومان مي‌شود كه رقم قابل ملاحظه‌اي مي‌شود. من كه شخصاً وسوسه شده‌ام به جاي كار در مجله بروم چوپاني كنم، چون هم درآمد بيشتري دارد و هم دردسر كمتري دارد. شما چطور؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دنياي توپ گرد

 

از طلا گشتن پشيمان گشته‌ايم...

 

به ميمنت و مباركي اثرات تغيير و تحولات در فدراسيون فوتبال مشخص گرديد. تيمي كه قرار بود در جام جهاني شگفتي‌ساز شود، مكزيك و پرتقال را متوقف كند و به دور دوم راه پيدا كند، نتوانست از پس تيم درجه سومي سوريه برآيد. تيم ملي ايران در ورزشگاه آزادي با سوريه به نتيجه تساوي يك بر يك رسيد. اين نتيجه اولين نشانه‌هاي عواقب تصميم‌گيري‌هاي اشتباه و عجولانه سازمان تربيت بدني و مسئولين موقت فدراسيون فوتبال است. وقتي برانكو ايوانكويچ از كار بركنار شد، به نظر مي‌رسيد قرار است كسي جاي او را بگيرد كه هم از او با دانش‌تر است و هم مانند او محتاط و ترسو نيست. اما انتخاب امير قلعه‌نويي نشان داد كه به آينده فوتبال ايران نمي‌توان خوش‌بين بود.

البته تساوي با سوريه به معناي پايان يافتن همه چيز نيست و تيم برانكو نيز در مسابقات دور مقدماتي جام جهاني در تهران با يك گل مغلوب اردن شد. حرف اصلي ما اين است كه با نشانه‌هايي كه از تيم امير قلعه‌نويي مشاهده مي‌شود، نمي‌توان به آينده اميدوار بود.

امير قلعه‌نويي توانست استقلال را به قهرماني ليگ برتر برساند، اما قضيه تيم ملي كاملاً متفاوت است. تيم ملي به فردي نياز دارد كه هم تجربه بيشتري داشته باشد و هم از علم روز فوتبال بهره‌مند باشد. امير قلعه‌نويي شايد در سال‌هاي بعد بتواند مربي بزرگي شود و اين نشانه‌هاي بزرگي را امروز نيز تا حدودي نشان داده است ولي تيم ملي جاي تجربه اندوزي نيست و نمي‌توان تيم ملي را محلي براي آزمون و خطاي تصميمات خود قرار داد. به هيچ عنوان نمي‌خواهيم بگوييم كه حتماً بايد تيم ملي مربي خارجي داشته باشد. همه ما نيز دوست داريم تا با مربي ايران قهرمان آسيا شويم، اما براي نيل به اين منظور ابتدا بايد زمينه را براي پرورش و رشد مربيان بومي فراهم كرد و بعد آن‌ها را بر مسند مربيگري تيم‌هاي ملي قرار داد. براي افتخار آفريني نياز به برنامه‌ريزي است و با تصميمات احساسي نمي‌توان در ورزش موفق بود. ورزش امروزه يك علم است و براي موفق شدن در آن بايد علمي عمل كرد. در پايان اميدواريم كه تيم ملي ايران با امير قلعه‌نويي موفق شود.

 

 خرج كه از كيسه ملت بود...

 

باشگاه پرسپوليس مدتي است كه تبديل به بنگاه خبرهاي جنجالي شده و هر روز يك بمب خبري در اين باشگاه منفجر مي‌شود. از اتفاقات عجيب و غريب اين روزهاي باشگاه پرسپوليس مي‌توان به بركناري آري هان و انتخاب مصطفي دنيزلي به مربيگري پرسپوليس اشاره كرد. در حالي كه آري هان هر روز براي آمدن به تهران امروز و فردا مي‌كرد و همه منتظر آمدن او بودند، مدير عامل پرسپوليس به محض رسيدن هان به ايران او را به دليل غيبت‌هاي مكرر و عدم حضور مداوم بر سر تمرينات از تيم اخراج كرد. بلافاصله در مدت چند روز با مصطفي دنيزلي كه فصل پيش مربي تيم پاس بود قرارداد امضا كرد.

بركناري آري هان با توجه به عملكرد در چند ماه گذشته قابل پيش‌بيني بود. اگرچه او توانست تيم بحران زده پرسپوليس را تا فينال جام حذفي برساند اما مرخصي‌هاي متعدد و طولاني او در كنار اختلاف سليقه‌هايي كه با مدير عامل تيم داشت، همه حكايت از اين داشت كه به زودي او را بايد اخراج شده تلقي كرد. در اين تغيير و تحول از بعد فني به نظر مي‌رسد كه پرسپوليس برنده شده است. چرا كه مصطفي دنيزلي مربي بزرگ و با دانشي است ضمن آن‌كه در طول يك سال فعاليت خود در پاس با حال و هوا و حواشي فوتبال ايران آشنا شده است. علاوه بر اين‌كه دنيزلي مانند آري هان نيست كه هر روز هواي ولايت به سرش بزند و به مرخصي برود. از اين نظر نيز دنيزلي يك گام از هان جلوتر است.

اما نكته‌اي كه در اين تغيير و تحولات فراموش شد، اين است كه براي استخدام آري هان مبلغ يك ميليون و دويست هزار دلار پرداخت گرديد و براي مصطفي دنيزلي نيز آن‌طور كه از شايعات به گوش مي‌رسد، مبلغي در حدود هشتصد هزار دلار هزينه شده است. خب وقتي شما مدير عامل يك باشگاه دولتي باشيد، ديگر نبايد از هزينه‌هاي تيم داري بترسيد زيرا بيت‌المال در اختيار شماست و مي‌توانيد هر زمان اراده كنيد، يك مربي را بركنار كنيد و فرد ديگري را جايگزين كنيد. حتي اگر اين جابه‌جايي به قيمت دو ميليارد تومان تمام شود. بله، آري هان رفت و دنيزلي جايگزين او شد، اما مشخص نيست كه جواب پول‌هايي كه به اين راحتي هزينه مي‌شود را چه كسي مي‌دهد؟

 

غيرت يعني كشك!

 

فصل نقل و انتقالات فوتبال ايران در سالجاري با سال‌هاي گذشته بسيار متفاوت بود. اتفاقاتي كه طي هفته‌هاي اخير رخ داد اين نقل و انتقالات را با سال‌هاي قبلي متفاوت كرد. از جمله اين وقايع مي‌توان به نكات زير اشاره كرد:

1. حضور نيكبخت واحدي و فراز فاطمي بازيكنان سابق استقلال در پرسپوليس و حضور علي انصاريان و علي عليزاده از پرسپوليس در استقلال اتفاقي است كه در گذشته هيچ‌گاه تكرار نشده بود. اگرچه خود بازيكنان ياد شده دليل تصميم خود را فوتبال حرفه‌اي مي‌دانند، اما به نظر مي‌رسد اين تصميمات براي يك مشت دلار بوده و براي كمي پول بيشتر آن‌ها به هواداران خود پشت كرده و به تيم رقيب پيوسته‌اند.

2. حضور دلال‌ها و واسطه‌ها كه پيش از اين در صفوف ديگر ديده مي‌شدند، اين بار به شكل پررنگي در فوتبال ايران ديده شد. بسياري از قراردادهاي بازيكنان فوتبال در اين فصل توسط واسطه‌ها و دلال‌ها منعقد گرديد. اگرچه مديران باشگاه‌ها اين موضوع را تكذيب كردند اما حضور اين افراد در اطراف فوتبال يكي از مشكلات ريشه‌اي خواهد بود.

3. بالا رفتن پيش پرداخت بازيكنان در طي فصل جاري، به گونه‌اي كه اين ارقام در مورد بعضي از بازيكنان قابل رقابت با باشگاه‌هاي اماراتي بود. مثلاً در مورد جواد كاظميان پرسپوليس حاضر بود به او 350 ميليون تومان بپردازد، در حالي كه با مبلغ 400 ميليون به يكي از تيم‌هاي اماراتي پيوست. اين رشد سرسام آور در صورت ادامه در سال‌هاي آينده باشگاه‌ها را دچار مشكل خواهد كرد.

4. نكته آخر اين‌كه هنوز بسياري از مربيان و مديران به خوبي نمي‌دانند كه فصل نقل و انتقالات زماني است براي ترميم تيم‌هاي خود و جذب بازيكناني كه بتوانند در خطوط مختلف موقعيت تيم را تقويت كنند. فصل نقل و انتقالات در فوتبال ايران محلي گشته است. براي به رخ كشيدن توانايي مديران باشگاه‌ها، براي جذب بازيكناني كه از روي چشم و هم چشمي با ارقام نجومي جا به جا مي‌شوند و بعضاً حتي براي دقايقي در طول فصل به بازي گرفته نمي‌شوند، چرا كه در انتخاب آن‌ها كارشناسي و بررسي لازم صورت نگرفته است.

 

برو سفر سلامت

 

آندرانيك تيموريان بالاخره مزد تلاش و زحمت خود را ديد، پيوستن به باشگاه معتبر بولتون كمترين پاداش براي اين جوان ارمني است. تيموريان به جرأت از معدود بازيكنان موفق ايران در جام جهاني بود كه در ميانه ميدان ايران جانانه دويد، جنگيد و تكل زد، در بازيسازي نيز تا حدودي موفق عمل كرد. آندرانيك تيموريان از دو فصل پيش خود را به فوتبال ايران معرفي كرد. او در دو فصل پيش همراه با رضا جباري در ميانه ميدان ابومسلم زوج موفقي را ساخت. از همان زمان نويد ظهور يك ستاره را در تيم ملي فوتبال داد. او پس از رفتن جباري به استقلال در فصل گذشته نيز بار ديگر خوش درخشيد و اين بار به تنهايي بار اصلي خط مياني تيم فوتبال ابومسلم را به دوش كشيد و به اين تيم كمك كرد تا عنوان بهترين تيم شهرستاني ليگ را به دست آورد. درخشش در ابومسلم باعث گرديد برانكو به او روي خوش نشان دهد و او آن‌قدر توانمند ظاهر شد كه برانكو محتاط نيز مجاب شد كه او بايد در تركيب اصلي تيم ملي در جام جهاني حضور يابد. جام جهاني نيز محل درخشش آندو بود. بلافاصله چشمان تيزبين و گوهرشناس مديران و مربي بولتون او را ديدند و او به ليگ برتر انگلستان پيوست.

موضوع مهم در مورد آندو اين است كه او به تمام معنا يك فوتباليست موفق است. او به دور از حاشيه فقط و فقط تمرين كرد. به حرف مربيان خود گوش داد و همين باعث گرديد كه پله‌هاي ترقي را يكي يكي طي كند. آندو چه در بعد فني با حضور مداوم در تمرين‌هاي باشگاهي و تيم ملي و چه در زندگي شخصي و دوري از حاشيه‌ها، يك فوتباليست نمونه است. پيوستن آندرانيك تيموريان به بولتون نشان داد كه موفقيت به آساني به دست نمي‌آيد. جوانان فوتباليست براي موفق شدن بايد بسيار تلاش كنند و در ضمن از حواشي فوتبال دوري كنند. تيموريان با هوشياري توانست خود را در طي مدت كوتاهي به تيم ملي تحميل كند و سپس به معتبرترين ليگ فوتبال اروپا راه يابد. آندو در واقع مزد زندگي بدون حاشيه و تمرين مداوم و زندگي با برنامه خود را گرفت. اميدواريم او در بولتون و فوتبال جزيره نيز موفق باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مهدی  |