|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
دوستان عزیز سلام.از امشب یک سری مطالب جدید به مطالب وبلاگ اضافه میشه این مطالب مطالب دو هفته نامه گلباران است اول قصد داشتم برای این مجله تازه یک وبلاگ ایجاد کنم اما بهتر دیدم با توجه به اینکه این دو هفته نامه هم برای خودمون است در همین وبلاگ مطالب این دو هفته نامه رو برای شما عزیزان بنویسم
در مورد گلباران باید بگم که این دو هفته نامه اول و پانزدهم هر ماه چاپ میشه که تا به حال دو شماره از اون چاپ شده که شماره ۲ اون بر روی کیوسکها موجوده در این وبلاگ مطالب دو هفته نامه گلباران به صورت یک مجموعه به همین نام در کنار موضوعات دیگر وبلاگ قرار میگیرد که شما میتونید با مراجعه به این قسمت تمام مطالب گلباران را به دست اورید خوب به امید خدا اولین مطلب دو هفته نامه گلباران رو برای شما مینویسم
نام: دختر، شهرت: فراري
مصاحبه: نسيم كامراني
شايد تا به حال مطالب زيادي در مورد دختران فراري خوانده باشيد. هر روز در روزنامهها، هفتهنامهها و ماهنامهها مطالب يا گزارشهايي در مورد اين پديده اجتماعي تلخ چاپ ميشود و افسوس كه اين همه نوشتن هيچ اثري ندارد. نه مسئولي از خواندن اين حديث مكرر، آزرده خاطر ميگردد و به فكر چاره ميافتد و نه جوانان از شنيدن اين قصة پرغصه عبرت ميگيرند و از فرار كردن از خانه منصرف ميشوند.
حتماً ميخواهيد بگوييد پس اگر فايده ندارد، پس چرا باز هم ميخواهيد از دختران فراري بنويسيد؟ خب حق با شما است. عقل ميگويد كه ديگر نبايد نوشت اما چيزي در وجودم به من تلنگر ميزند كه باز هم بايد گفت، شايد اين نوشتهها باعث شود تا يك نفر از فرار كردن منصرف شود. پس تا زماني كه اميدي براي نجات وجود دارد، خواهيم نوشت و اميدواريم كه گوش شنوايي اين حرفها را بشنود.
نسيم: اول بگو كه من چطور با تو آشنا شدم؟
نغمه: مثل اينكه قرار بود با من مصاحبه كني كه تو مجله چاپ بشه، اما مثل اينكه ما رو گرفتي؟
نسيم: نه ميخوام خوانندگان مجله بدونند كه من با تو كجا و چطور آشنا شدم؟
نغمه: پس الان تو مصاحبه هستيم؟
نسيم: تو مصاحبه كه نه. اما مصاحبه شروع شده.
نغمه: خب بابا منم منظورم همون بود. سلام به خوانندگان مجله اين خانم. شما ما رو نميبينيد. ما الان تو پارك نشستيم. اينجا دقيقاً همون جايي است كه براي بار اول من با اين خانم خبرنگار آشنا شدم. اون روز من حالم خوب نبود و اين خانم هم نشست كنار من و شروع كرد به حرف زدن و تا من به خودم اومدم، ديدم همه زندگيم رو براش تعريف كردم. بعدش گير داد كه بايد حرفهات رو دوباره بگي تا تو مجله چاپ كنم.
نسيم: چند سالته نغمه و اهل كجا هستي؟
نغمه: نه مثل اينكه واقعاً مصاحبه شروع شده! من 17 سالمه و اهل همدان هستم.
نسيم: قراره باهم راحت حرف بزنيم. پس بگو كي فرار كردي؟
نغمه: من و مادرم الان تقريباً شش ماهه كه از خونه فرار كرديم و اومديم تهران.
نسيم: مادرت؟ يعني تو با مادرت فرار كردي؟
نغمه: آره خب، چرا با تعجب ميپرسي؟ من كه همه اينها رو قبلاً به تو توضيح دادم.
نسيم: ميدونم عزيز من، اما قرار بر اينه كه تو براي خوانندگان مجله صحبت كني. پس لطفاً خراب نكن و ادامه بده.
نغمه: آخ ببخشيد، يادم رفت. آره من با مادرم فرار كردم.
نسيم: مادرت چند سالشه؟ چند تا خواهر و برادر داري؟
نغمه: مادرم 33 سالشه و من تنها فرزند خانواده هستم.
نسيم: 33 سال؟ مگه مادرت چند سالگي ازدواج كرده؟
نغمه: مادرم وقتي 15 ساله بوده، ازدواج كرده و يك سال بعد از ازدواج من به دنيا اومدم.
نسيم: از پدرت بگو، چرا تو و مادرت از خانه فرار كرديد؟
نغمه: پدرم 10 سال از مادرم بزرگتره. اون مهندس معماره. خب وضيعت زندگيمون هم خوب بود.
نسيم: نگفتي چرا از خانه فرار كرديد؟
نغمه: پدر من بيماري رواني داشت. مادرم ميگه از همون زمان كه با اون ازدواج كرده بود، پدرم اين بيماري رو داشته. پدرم تعادل روحي نداره. يه روز حالش خوبه و مهربونترين همسر و پدر دنياست و يك روز سنگدلترين آدم روي زمين ميشه. من و مادرم از رفتارهاي پدرم خسته شديم. اون دائم من و مادرم رو آزار ميداد، آزار روحي و آزار جسمي. اون وقتي حالش بد ميشد همه چيز رو به هم ميريخت و شروع به كتك زد من و مادرم ميكرد.
نسيم: چرا فرار؟ با توجه به اينكه ميگي پدرت بيماري رواني داشت مادرت خيلي راحت ميتوانست از اون جدا بشه؟
نغمه: نه مادرم نميتوانست. چون پدربزرگم يعني پدر مادرم با طلاق مخالف بود. پدربزرگم از ابتدا با ازدواج مادر و پدرم مخالف بوده و به همين خاطر هميشه وقتي مادرم از پدرم گلايه ميكرد، ميگفت: اين مرديه كه خودت انتخاب كردي و بايد تا آخر عمر با اون زندگي كني.
نسيم: پس مادرت در ابتدا به پدرت علاقمند بوده و بعد اين مشكلات به وجود آمده؟
نغمه: مادرم براي اينكه زن پسرعموش نشه با پدرم ازدواج كرده. در واقع به قول خودش پدرم در ظاهر آدم خوبي بوده، اون هم شغل خوبي داشته و هم تحصيلكرده بوده. مادرم براي فرار از ازدواج با پسرعموش با پدرم ازدواج كرد. اون زمان فكر ميكرده كه انتخاب درستي انجام داده است. دليل ناراحتي پدربزرگم هم از مادرم همين موضوعه كه مادرم با پسرعموش ازدواج نكرده.
نسيم: بعد از اينكه فرار كرديد پدرت سراغ شما دو نفر را نگرفت؟
نغمه: بعد از فرار من و مادرم، حال پدرم خيلي بد ميشه و تا اونجا كه من خبر دارم الان تو آسايشگاه رواني بستري شده است.
نسيم: الان با اين اتفاق آيا عذاب وجدان نداري؟
نغمه: درسته كه پدرم با رفتن ما حالش بدتر شد اما اون بايد زودتر از اينها بستري ميشد. دليل بيماري اون ما نبوديم. فقط كار من و مادرم بيماري اون رو كمي تشديد كرد.
نسيم: فكر ميكني فرار كردن راه حل درستي بود؟
نغمه: نميدونم. بعضي وقتها با خودم فكر ميكنم كاش فرار نكرده بوديم. اما وقتي ياد اون زندگي و رفتارهاي پدرم ميافتم سريع فكر برگشتن رو از ذهنم خارج ميكنم. ببين تو بايد تو اون زندگي بودي تا متوجه بشي من چي ميگم.
نسيم: الان اينجا چيكار ميكني؟
نغمه: مادرم تو يه شركت به عنوان منشي كار ميكنه. من هم براي خودم كار ميكنم.
نسيم: ميتونم بپرسم چه كاري؟
نغمه: چرا ميپرسي؟ تو كه ميدوني من چيكار ميكنم. اما براي من مهم نيست كه تو درباره من چي فكر ميكني. شايد تو فكر كني من آدم بدي هستم و كارهام همه اشتباهه. اما من چارهاي جز تن فروشي ندارم.
نسيم: اما تو گفتي كه مادرت كار ميكنه. پس نياز مالي نداري، درسته؟
نغمه: اولاً كه حقوق مادر من ماهي 150 هزار تومان است. كه مطمئن هستم اگر مادرم كمي سن بيشتري داشت هيچ وقت اصلاً استخدام نميشد. ثانياً با اين پول اصلاً نميشه زندگي كرد. من نميخوام با فقر و نداري زندگي كنم.
نسيم: اما خيليها با پولي كمتر از اين در حال زندگي هستند؟
نغمه: بس كن نسيم. از اين همه شعار خسته شدم. من نميگم اونها اشتباه ميكنند. كاش من هم ميتونستم مثل اونها فكر كنم يا زندگي كنم. اما من نميتونم جور ديگه فكر كنم. چون اينطوري شكل گرفتم. وجود من پر از عقدههاي فروخورده است. ميدوني شبها با گريه خوابيدن يعني چي؟ ميفهمي دست محبت پدر يعني چي؟ نميدوني؟ نه تو نميدوني چون نميتوني تصور كني من با چه وضعيتي بزرگ شدم.
نسيم: اما تو گفتي پدرت مهندس معمار بود، پس كمبودي تو زندگي نداشتي؟
نغمه: آره مهندس معمار بود و همه چيز هم تو زندگي براي من فراهم ميكرد. اما من چيزهاي ديگهاي كم داشتم. من محبت پدر رو كم داشتم و خيلي چيزهاي ديگه.
نسيم: با تن فروشي كمبود محبت تو جبران ميشه؟
نغمه: ميخواي چي بگم؟ ميخواي بگم اشتباه كردم؟ ميخواي بگي افكارم غلطه؟ من كه نگفتم كار درستي ميكنم. همونقدر كه تو ميدوني اين كار اشتباهه، من هم ميدونم اما چاره ديگهاي ندارم.
نسيم: تو قرار بود حرفهايي بزني كه ديگران از فرار كردن منصرف بشوند. اما اين حرفهاي تو؟
نغمه: من دروغ نميتونم بگم. همه آدمها فكر ميكنند دخترهاي فراري بدترين آدمهاي روي زمين هستند. اونها اينجور آدمها رو مقصر همه چيز ميدونند. اما كاش كسي بود كه دليل فرار اونها رو هم ميديد. اگه من امروز فرار كردم نتيجه اشتباهات پدر، مادرم، خانواده اونها و خلاصه خيلي از عوامل ديگه بوده كه هيچكس اونها رو نميبينه. فقط همه من رو ميبينند چون من نتيجه اون اشتباهات بودم.
نسيم: پس همه مقصر هستند غير از تو؟
نغمه: نه من هم مقصرم، اما اندازه خودم. من مقصرم براي اينكه ميتونستم يه راه ديگه براي زندگي انتخاب كنم اما نكردم و سراغ اين راه اومدم. اما گناه من اندازه خودمه و نه بيشتر.
نسيم: فرض ميكنيم اصلاً تو هيچ تقصيري نداري و ديگران مقصر هستند. آيا به نظرت اين دليلي براي كارهاي تو هست؟
نغمه: بزار برات مثال بزنم. تو شغلت خبرنگاريه. تو ميتوني بگي فرض كن شغل من خبرنگاريه اما من مثلاً رانندگي كنم. تو چون شغلت خبرنگاريه بايد خبر تهيه كني و مصاحبه كني. من هم نميتونم فرض كنم جور ديگه باشم چون تربيت خانواده و شرايطي كه تو اون بزرگ شدم، باعث گرديد كه من الان اينطوري بشم.
نسيم: پس يعني براي دختران فراري نميشه كاري كرد؟
نغمه: براي كسي كه فرار كرده نه. نميشه كاري كرد. اما بايد كاري كرد كه شرايط جوري نشود كه اونها از خانه و خانواده فرار كنند. مشكل اينجاست كه همه دختراي فراري رو ميبينند اما عوامل فرار رو نميبينند.
نسيم: يعني بايد دختراي فراري رو به حال خودشون رها كرد كه هر كاري ميخواستند انجام بدهند؟ چون ديگه نميشه براي اونها كاري كرد؟
نغمه: نه به هر حال هر مملكتي يه قانوني داره. اما مثلاً اگر من رو هم دستگير كنند، بعد از اينكه دوباره آزاد بشم ميرم سراغ اين كار. نسيم جان من ميگم با امثال من مقابله كنند، اشكالي نداره اما كاري كنند كه ديگه از اين به بعد كسي فرار نكنه. چون اگه چيزي عوض نشه هر روز يه نفر از خونش فرار ميكنه و اين قصه همينطور ادامه پيدا ميكنه.
نسيم: اگه بخواي يه حرفي بزني براي پايان مصاحبه چي ميگي؟
نغمه: فقط حرف من با پدر و مادرها است. از اونها خواهش ميكنم تا وقتي كه از زندگي و خودشون مطمئن نيستند، بچهدار نشوند. چون اينطوري باعث نابودي زندگي يك نفر ديگه هم ميشوند. اگه پدر و مادر من بچهدار نميشدند، الان كسي به نام نغمه وجود نداشت كه اين همه مشكل داشته باشد.
نسيم: از سؤالات من كه ناراحت نشدي؟
نغمه: نه اتفاقاً حرف زدم و سبك شدم، اما ببخشيد چيزايي گفتم كه زياد به دردت نخورد.
نميدونم چه بايد گفت، اما همانطور كه نغمه گفت اي كاش با فكر و انديشه بهتر، بچهدار شويم و كاري كنيم كه در جامعه ما افرادي مانند نغمه وجود نداشته باشند.
دوستان عزیز سلام.از امشب یک سری مطالب جدید به مطالب وبلاگ اضافه میشه این مطالب مطالب دو هفته نامه گلباران است اول قصد داشتم برای این مجله تازه یک وبلاگ ایجاد کنم اما بهتر دیدم با توجه به اینکه این دو هفته نامه هم برای خودمون است در همین وبلاگ مطالب این دو هفته نامه رو برای شما عزیزان بنویسم
در مورد گلباران باید بگم که این دو هفته نامه اول و پانزدهم هر ماه چاپ میشه که تا به حال دو شماره از اون چاپ شده که شماره ۲ اون بر روی کیوسکها موجوده در این وبلاگ مطالب دو هفته نامه گلباران به صورت یک مجموعه به همین نام در کنار موضوعات دیگر وبلاگ قرار میگیرد که شما میتونید با مراجعه به این قسمت تمام مطالب گلباران را به دست اورید خوب به امید خدا اولین مطلب دو هفته نامه گلباران رو برای شما مینویسم
20 سالمه ولي عاشق شوهرخالة 45 سالهام شدم
سلام. من شقايق هستم، 20 ساله از تهران. دلم ميخواد فقط براي چند دقيقه سنگ صبورم باشي. ميخوام برات داستان زندگيمو بگم و بعد آخر حرفام ازت يه سؤال بپرسم. پس خوب گوش كن:
از وقتي يادم ميياد، دوران بچگيم به خنده و شادي و خوشگذروني گذشت. هميشه امكانات رفاهي در دسترسم بود و اطرافم پر بود از لباسها و وسايل گرانقيمت. تو زندگي بهم ياد داده بودند كه هر كاري بكنم كه از همه هم سن و سالهام برتر و شيكتر باشم. اين چيزها سرمشقي بود كه پدر و مادرم تو زندگي به من ياد داده بودند. همه هدف پدر من اين بود كه بين همه افراد فاميل، خانواده ما يه سر و گردن از همه بالاتر باشند. همه ميگفتن كه باباي من بلند پروازه. اما اين حرفا براي بابا اصلاً مهم نبود. براش تو زندگي اين مهم بود كه به هدفش (آرامش و آسايش به همراه تجمل) برسد. واسه همين هم از سه تا منبع كسب درآمد ميكرد: توي يه شركت كارمند بود، يه وقتهايي هم از كيش و دوبي، لباس و لوازم آرايش وارد ميكرد و به مغازهها ميفروخت. يه مقدار سرمايهاش رو هم سهام خريده بود و سود ناچيزي از اين راه به دست ميآورد. يه روز بابا اومد خونه و به مامان گفت كه ميخواد يه مقدار پول به يكي از دوستاش بده تا از دوبي براش لوازم كامپيوتر بياره و اينجا بفروشد. ميگفت 3 برابر سود داره. اين بود كه تمام سهامهاشو به همراه ماشين و موبايل و ... فروخت. از افراد فاميل هم يه مقدار قرض گرفت و در عوض بهشون چك داد. همه پولها رو داد به دوستش كه آقا سياوش نام داشت و قرار شد تا هفته بعد كالاها رو به تهران بياره. اما... يك ماه شد و خبري از اين آقا نشد. بعد از كلي پيگيري معلوم شد كه اين آقا با همه پولهاي بابا كه تقريباً 50 ميليون تومن ميشد، فرار كرده و ....
وضعيت روحي بابا افتضاح بود و مدام خودشو به خاطر كاري كه كرده بود، سرزنش ميكرد. مجبور شد به خاطر باز پرداخت قرضها و پاس كردن چكهاش خونه رو بفروشد. ما هم يه خونه تو جنوب تهران پيدا كرديم و با مبلغ كمي كه برامون مونده بود، اون رو رهن كرديم. اين سبك زندگي كردن واسه ما سخت بود. بابا بيكار شده بود، تو خونه صحبت نميكرد و دائم در حال فكر بود و مدام سيگار ميكشيد. آرش (برادر كوچكم) همش گريه ميكرد و بهونه زندگي قبلي رو ميگرفت. فضاي خونه سنگين بود، زندگي واسمون مثل جهنم شده بود. اما وضعمون بدتر و تلختر شد، وقتي كه فهميدم بابا براي فرار از فكر و خيال به اعتياد رو آورده. حالا ديگه خرج زندگي رو مامان بزرگ بهمون كمك ميكرد. يه روز به اجبار بابا به دليل نامعلومي، به خونه مامان بزرگم اثاثكشي كرديم و بعد متوجه شديم كه بابا پولي كه براي رهن خونه داده بوديم رو داده به كساني كه ازشون مواد ميخريده. ديگه از زندگي دل خوشي نداشتم. همبازيهام تو فاميل و مدرسه يا به دانشگاه ميرفتند و يا اينكه ازدواج كرده بودند. اما زندگي من روز به روز سياه و سياهتر ميشد. من كه تا 6، 7 ماه پيش هر روز با دوستام تو كافي شاپها و پاركها خوش ميگذروندم، حالا زندوني چارديواري خونه 40 متري مامان بزرگ شده بودم. چيزي كه منو اذيت ميكرد، وضعيت بابا و مامان بود. بابا يا خواب بود يا دنبال مواد. مامان هم افسرده شده بود. يا گريه ميكرد و يا به گوشهاي زل ميزد. ميدونستم اگر تو خونه باشم و اين وضعيتها رو ببينم ديوونه ميشم. اين بود كه به پيشنهاد خالهام هر روز به خونهشون ميرفتم تا از تنهايي بيرون بيام. خاله مريم سه تا بچه داشت، 2 تا دختر و 1 پسر. از صبح تا شب با بچههاي خاله بازي ميكردم. هر چند كه از شوهرخاله، علي آقا، زياد دل خوشي نداشتم. آخر بارها از زنهاي فاميل شنيده بودم كه علي آقا چشم پاكي نداره. ميگفتن: علي آقا بد چشمه و ... راست ميگفتن. اون تا يه زن يا دختر ميديد چنان محو تماشا ميشد كه انگار هيپنوتيزم شده. ذهنيتم درباره علي آقا كمي تغيير كرد وقتي كه فهميدم براي من يه كامپيوتر خريده تا از تنهايي در بيام. كم كم به علي آقا هم عادت كردم. اگه راستشو بخواي كمتر به بچهها و بيشتر به خاطر علي آقا ميرفتم اونجا. اونقدر بهش وابسته شده بودم كه اگر يه روز نميديدمش دلتنگ ميشدم. شوهر خاله حرفهاي قشنگي ميزد. مرد جا افتادهاي بود. پولدار، با شخصيت، مهربان و شاد. 45 ساله بود اما اندازه يه آدم 80 ساله تجربه داشت. ديپلمه بود اما مثل يه پزشك صحبت ميكرد. به نظر من اون يه مرد كاملاً ايدهآل بود. علي آقا شباهت زيادي به مرد روياهاي من داشت اما با يه تفاوت كه نه تنها اون چند سال از مرد روياهام بزرگتر بود، بلكه زن و بچه هم داشت. علي آقا هميشه به من ميگفت كه وقتي جوون بوده و مجرد هميشه دوست داشته با دختري مثل من ازدواج كنه. اما عاشق خاله شده و بعد از يك هفته كه عقد ميكنن، علي آقا دوباره عاشق يه خانم ديگر ميشه. به هر حال اين وضع تا حالا ادامه داشته. چون علي آقا از همون اول خاله رو دوست نداشته است. اينو گفت و از ناراحتي سيگاري روشن كرد. من هم گفتم: كاش شوهر آينده من مثل شما باشد. آرام گفتم: علي آقا كاش مجرد بوديد، كاش 45 سالتون نبود، كاش زن و بچه نداشتيد، كاش نسبت فاميلي نداشتيم. اون وقت ميتونستيم... يه لحظه سكوت كردم. علي آقا گفت: فقط همين؟ گفتم: نه. اگر يه وقت بخوام با كسي مثل شما ازدواج كنم، ميدونيد تو فاميل چه حرفهايي پشت سرم ميزنن؟ پوزخندي زد و با طعنه گفت: فكر ميكني نميدونم مردم منو به عنوان يه مرد هوسباز ميشناسن؟ واسم مهم نيست. چون نبايد جوونيمو هدر بدم. اما... اما اگر تو بخواي از مريم جدا ميشم و ميشم مرد آرزوهاي تو. ميريم يه جايي زندگي ميكنيم به دور از حرف مردم. يه لحظه سرم درد گرفت. نميفهميدم كه دارم زندگي خالمو با سه تا بچه با دست خودم آتيش ميزنم. اصلاً فكر نميكردم كه اگر اين ماجرا اتفاق بيفته چه غوغايي تو فاميل به پا ميشه؟ علي آقا ميگفت: با يه پدر معتادِ ورشكسته و يه مادر افسرده تا كي ميخواي تو اون خونه كوچيك دوام بياري؟ شقايق لياقت تو بالاتر از اين زندگيه. با من ازدواج كن تا دنياي قبلي رو برات بسازم. از چي ميترسي؟ ازدواج ما هم شرعيه هم قانوني. بهم گفت: فكرهاتو بكن و اگر جوابت مثبت بود، فردا بيا مغازه تا باهم بريم برات يه خط موبايل بخرم. شب با كلي فكر و خيال خوابيدم. تو خواب ميديدم كه من و علي آقا تو يه خونه بزرگ زندگي ميكنيم و يه ماشين گرونقيمت داريم. تو خواب ميديدم كه ديگه غم و غصه ندارم. ميديدم كه دوباره مثل قديمها از همه دخترهاي هم سن خودم از هر جهت بالاترم. وقتي بيدار شدم تصميم گرفتم براي رسيدن به آرزوهام و به دست آوردن زندگي قبلي حتي زندگي خاله خودمو ناديده بگيرم و با علي آقا ازدواج كنم. مامان بزرگ بهم گفت كه علي آقا ميخواد از خاله مريم جدا بشه. يه كم ناراحت شدم اما ديگه برام مهم نبود. ميدونستم كه اين كارها رو علي آقا براي رسيدن به من ميكنه. پس رو تصميم خودم جديتر شدم. مامان بزرگ شب از همه خالهها و داييها دعوت كرده بود تا بيان و مشكل خاله و علي آقا رو حل كنن. توي جلسه وقتي مردها از علي آقا علت طلاق رو پرسيدند، اون خيلي خونسرد جواب داد كه ميخواد با يه دختر 20 ساله ازدواج كنه. همه با خشم بهش نگاه ميكردند. ادامه داد و گفت: عروس خانم آشناست. همه ميشناسنش. شقايق خانم رو ميگم و بعد ....
از بعد از اون ماجرا ديگه كسي با من صحبت نكرد. حتي همسايهها هم وقتي منو ميبينن، باهم پچپچ ميكنن و از من روي برميگردونن. همه ميگن: دختر، به هم زدن زندگي ديگران آخر عاقبت نداره، خير نميبيني و .... اما من حاضرم همه اين حرفا رو تحمل كنم فقط براي رسيدن به آرزوهام. ازدواج با علي آقا برام مساوي بود با يه عمر خوشبختي و رسيدن به آرزوهايي كه تو خونه بابام رنگشونو نميديدم. حالا شما بگو، اگه يه دختر 20 ساله با يه مرد 45 ساله ازدواج كنه، گناه كرده؟ آيا ازدواج من با چنين فردي خلاف شرع يا خلاف قانونه؟ اگه نيست پس چرا همه مردم درباره من بد فكر ميكنن و چرا ديگه هيچكس حتي جواب سلام مرا نميدهد؟
دوستان گرامی بسیار خوشحالیم که به عنوان یک ماهنامه خصوصی و یک مجموعه غیر دولتی این امکان را یافته ایم که یک مسابقه بزرگ را در زمینه انتخاب و گزینش بهترین وبلاگ برگزار نماییم .مهم ترین عاملی که باعث گردید که این طرح اجرا گردد رشد روز افزون گرایش جوانان به ایجاد وبلاگ و نوشتن در محیط وب است و امروز تعداد بیشماری از جوانان به وبلاگ نویسی مشغول هستند که نیاز است انها جدی گرفته شوند و به انها بها داده شود و مهمترین هدف این طرح نیز شناسایی استعدادهای جوان و پرورش این استعدادها است
مسابقه بزرگ انتخاب بهترین وبلاگ صبح جوان در رشته های زیر برگزار می شود
۱-انتخاب بهترین وبلاگ ادبی
۲-انتخاب بهترین وبلاگ ورزشی
۳-انتخاب بهترین وبلاگ سینمایی
۴-انتخاب بهترین وبلاگ موسیقی
۵-انتخاب بهترین وبلاگ سیاسی
۶-انتخاب بهترین وبلاگ اقتصادی
۷-انتخاب بهترین وبلاگ اموزشی
۸-انتخاب بهترین وبلاگ بازیهای رایانه ای
۹-انتخاب بهترین وبلاگ طنز و فکاهی
۱۰-انتخاب بهترین طرح و قالب وبلاگ
۱۱-انتخاب بهترین وبلاگ رایانه
۱۲-انتخاب بهترین وبلاگ اجتماعی
۱۳-انتخاب بهترین وبلاگ در زمینه محیط زیست
در هر بخش سه نفر به عنوان افراد برگزیده انتخاب می شوند که به نفر اول یک سکه بهار ازادی ولوح تقدیر و یکسال اشتراک رایگان ماهنامه صبج جوان اهدا می شود و به نفرات دوم و سوم به ترتیب یک نیم سکه و یک سکه ربع بهار ازادی به همراه لوح تقدیر و یکسال اشتراک رایگان ماهنامه صبج جوان اهدا می شود
در ضمن در هر بخش به جز نفرات اول تا سوم از ده نفر دیگر نیز تقدیر می شود که به این افراد لوح تقدیر و اشتراک یکسال ماهنامه صبح جوان اهدا می شود
مهمترین ویژگی این طرح این نکته است که نفرات اول تا سوم هر بخش به استخدام ماهنامه صبح جوان در می ایند و نفرات اول هر بخش به عنوان دبیر گروه انتخاب میشوند و افراد دیگر به عنوان اعضا تحریریه با حقوق ماهیانه مشغول به کار می شوند
اسامی برندگان این مسابقه بزرگ در شماره ۲۰ مجله که در اسفند ماه و در استانه سال جدید منتشر میشود اعلام می گردد کهدلیل زمان طولانی اعلام برندگان این مسابقه حجم زیاد وبلاگها و دقت نظر در انتخاب بهترین وبلاگ است
مهلت شرکت در این مسابقه تا ۲۵ اذرماه ۸۵ است
نحوه شرکت در این مسابقه:
در ابتدا باید عرض کنم که فرم شرکت در مسابقه انتخاب بهترین وبلاگ از شماره اینده مجله که در تاریخ اول تا پنجم شهریور ماه چاپ می شود . قرار داده می شود که شما می توانید با پر کردن این فرم در این مسابقه شرکت نمایید
اما برای کسانی که قادر به تهیه ماهنامه صبح جوان نیستند شرایط را اعلام می داریم
برای شرکت در این مسابقه باید ابتدا به انتخاب خودتان ۳ مطلب از مطالب برگزیده وبلاگتان را به همراه ادرس و توضیح مختصری از وبلاگتان که در برگیرنده هدف شما از ایجاد ان وبلاگ است را در قالب برنامه ورد در داخل یک دیسکت قرار داده و به صندوق پستی ماهنامه صبح جوان ارسال نمایید
صندوق پستی ماهنامه صبح جوان: تهران-صندوق پستی۳۵۶۶-۱۵۸۱۵
در ضمن برای شرکت در این مسابقه باید مبلغ ۲۰۰۰۰ ریال. بیست هزار ریال به حساب شرکت پانیذ پردازشگر داده ها که مجری این مسابقه است واریز نمایید و فیش ان را به همراه دیسکت حاوی اطلاعات وبلاگ به صندوق پستی مجله ارسال نمایید
شماره حساب شرکت پانیذ پردازشکر داده ها:شماره حساب ۰۱۰۰۷۴۳۸۹۱۰۰۷ بانک صادرات شعبه زند و خردمند در وجه شرکت پانیذ پردازشگر داده ها
در صورت داشتن سوال و گرفتن اطلاعات بیشتر در مورد این طرح میتوانید با دفتر ماهنامه صبح جوان تماس بگیرید
شماره تلفن ماهنامه صبح جوان:۸۸۸۳۳۸۳۲
قابل توجه کسانی که می خواهند با ماهنامه صبح جوان اشنا شوند.ماهنامه صبح جوان نزدیک به دو سال است که در عرصه مطبوعات فعالیت می کند این ماهنامه در سراسر کشور توزیع می شود و تیراژ ان ۳۰۰۰۰ هراز نسخه در ماه است اخرین شماره این مجله که شماره ۱۳ ان است چند روزی است که چاپ و توزیع گردیده است که ان را هر جای ایران که باشید می توانید از روزنامه فروشها تهیه نمایید .در مورد سر فصل ها و عناوین این مجله باید گفت که رویکرد این ماهنامه در جذب مخاطب گروه سنی جوانان است و از این رو مضوعاتی از قبیل سینما ورزش موسیقی ادبیات و روانشناسی از موضوعات اصلی این مجله هستند که این موضوعات در بخش سمت راست وبلاگ بر اساس نوع موضوع دسته بندی شده است که می توانید با مطالعه ان با خط ومشی ماهنامه صبح جوان اشنا شوید
از دوستان گرامی می خواهیم نقطه نظرات خود را پیرامون این طرح با تماس با دفتر مجله و یا فرستادن ایمیل با ما در میان بگذارند تا هر چه بهتر وبیشتر بتوانیم به جوانان خدمت نماییم
مترجم و گردآورنده: محمد حاجيبيگي
نام: آلساندرو
نام فاميل: نستا
تولد: 19 مارس 1976
محل تولد: رم
قد: 187
وزن: 79
لقب: ساندرو
وضعيت: متأهل
داراي همسري به نام گابريلا پانوتزي
هنرپيشه مورد علاقه: دمي مور
خواننده مورد علاقه: ليگبوي
ماشين: او داراي يك گلف است و پيش از اين پورشهاي داشت كه به علت سرعت زياد آن را فروخته است.
علايق: بيليارد، بازيهاي رايانهاي (فوتبال و فرمول يك)، جست و جو در اينترنت، شنا، تنيس و تماشاي فيلمهاي سينمايي.
غذاي مورد علاقه: جينوچي
شماره شانس: 13
رنگ محبوب: آبي
آلساندرو نستا در ساعت 5/10 صبح روز 19 مارس در شهر رم متولد شد. او هنگام تولد 4 كيلو وزن داشت. آلساندرو كوچكترين عضو خانواده نستا محسوب ميشود. فرناندو برادر بزرگتر او كسي است كه بزرگترين نقش را در موقعيتهاي آينده او ايفا كرد. كتي تنها خواهر اوست. نستا همچون ديگر بازيكنان بزرگ دنيا توپ گرد، از همان دوران كودكي به فوتبال علاقمند شد. داستان جدي شدن ادامه فعاليت نستا جالب است. نستا در كودكي از ناحيه كمر دچار مشكل بود. پزشك معالج او توصيه كرد براي رهايي از اين مشكل به سراغ ورزش برود. نستا نيز با توجه به علاقمندي به فوتبال تصميم گرفت فوتبال را به صورت جدي دنبال كند. به طور دقيق نستا 8 سال سن داشت كه بازي در يك تيم فوتبال را تجربه كرد. نستا از همان روز اول فوتبال با لاتزيو قرارداد بست. عشق وي به لاتزيو فراتر از حد تصور بود. به مين جهت وقتي اولين اطلاعيه مدرسه فوتبال لاتزيو را جهت سنجش استعدادهاي جديد ديد، بدون تأمل راهي مركز تمريني باشگاه لاتزيو شد. استعداد فوقالعاده او چشم مسئولان لاتزيو را گرفت و آنها خيلي زود يك قرارداد آماتوري به وي پيشنهاد دادند. نستا بلافاصله با امضا اين قرارداد به عضويت باشگاه محبوبش درآمد.
بزرگترين مشكل آلساندرو در آن زمان تنها يك چيز بود، او عادت داشت تا ظهر از تختخواب پايين نيايد. همين موضوع بزرگترين چالش او براي حضور در سر تمرينات تيم بود. كم كم نستا ياد گرفت كه براي حرفهاي شدن بايد بعضي چيزها را تحمل كند. پس از دوران كودكي، نوجواني او آغاز شد اما يك مشكل براي او به وجود آمد. همان ناراحتي قديمي از ناحيه كمر مانع از تسلط مثبت وي روي توپ ميشد. به همين جهت سران باشگاه ابتدا به وي توجه چنداني نشان نميدادند. اما مربيان كم كم متوجه شدند كه او گزينه مناسبي براي خط دفاع است و قرار گرفتن او در خط هافبك اصلاً مناسب شرايط روحي و جسمي او نيست. نستا دقيقاً خصوصيات لازم براي يك مدافع تمام عيار را داشت. گوشهگيري و علاقمند بودن او به دفع كردن خطرات و نه جنگيدن با آنها.
زمان به سرعت سپري شد. نستا در سال 1993 (17 سالگي) به تيم اول لاتزيو راه پيدا كرد. اما پيش از اين آلساندرو تمام پلههاي ترقي را پيش از رسيدن به تيم اول لاتزيو طي كرده بود تا به اين جايگاه برسد. درخشش او در تيم جوانان لاتزيو باعث شده بود او به تيم زير 15 سال ايتاليا دعوت شد. پله بعدي موفقيت او حضور در رقابتهاي زير 16 سال اروپا بود. و پس از اين اتفاق حضور در تيم اول آن هم در حالي كه 17 سال بيشتر نداشت. نستا خيلي زود توانست در ميان طرفداران لاتزيو جايگاه ويژهاي پيدا كند. استيل بازي او در كنار لباسهاي جذاب و تيپ منحصر به فردش او را كانون توجه طرفداران لاتزيو قرار داد.
اوج موفقيتهاي نستا در فصل 1996 بود. نستا در اين سال به همراه تيم زير 21 سالههاي ايتاليا جام قهرماني اروپا را به دست آورد. ايتاليا در فينال به لطف دفاع مستحكم خود كه يكي از مردان كليديش نستا بود توانست جوانان اسپانيا را متوقف كند و اين قهرماني نستا را پيش از گذشته در ميان طرفداران محبوب كرد. در روز 5 اكتبر آن سال آلساندرو اولين بازي ملي خود را براي تيم بزرگسالان انجام داد. حريف تيم ايتاليا مولداوي بود. تيمي كه در مقابل صخرهاي به نام نستا توان مقابله نداشت. كم كم سران باشگاه لاتزيو پي بردند كه چه الماس گرانبهايي را در اختيار دارند. اين در حالي بود كه جسته و گريخته اخبار پيرامون پيشنهاد تيمهاي بزرگ به نستا به گوش ميرسيد. اما آلساندرو به همه پيشنهادات پشت كرد زيرا به تيم شهرش و پيراهن لاتزيو عشق ميورزيد. نستا در مقابل پيشنهاد تمديد قراداد خود مقاومتي نكرد و با كمال ميل آن را امضا كرد. اولين تورنمنت بزرگ نستا در سال 1996 با حضور در يورو 96 بود. البته ايتاليا با مربيگري اريگو ساچي در همان دور اول حذف شد تا نستا اولين شكست بزرگ حرفهاي خود را تجربه كند.
2 سال پس از ناكامي نستا به همراه تيم ايتاليا او فرصت يافت تا به همراه لاتزيو در فصل 98 ابتدا ميلان را در سوپرجام ايتاليا مغلوب كند و فاتح اين جام شود و سپس نستا با لاتزيو موجب قهرماني در سوپرجام اروپا شد. جالب آنكه آلساندرو در بازي سوپرجام ايتاليا براي روسونريها گلزني كرد. كاري كه بعدها كمتر آن را انجام داد.
جام جهاني 1998 در پيش بود و اين بهترين فرصت براي خودنمايي براي نستا جوان بود. نستا در حالي كه آماده درخشش در جام جهاني بود در بازي در برابر اتريش دچار مصدوميت شد. اگرچه مصدوميت و دوري از فوتبال براي نستا اتفاق دردآوري بود اما همين مصدوميت باعث آشنايي او با گابريلا همسر آيندهاش بود. رفت و آمدهاي وي در مطب پزشكان باعث آشنايي او با گابريلا شد. گابريلا دختر رافائلا پانوتزي دختر شايسته ايتاليا است. گابريلا در مقطعي براي كاسا ايتاليا كار ميكرد. اين شخص در امور اقتصادي يك زن ويژه محسوب ميشود. حداقل نظر نستا اين گونه است: هنگامي كه من آسيب ديده بودم او به ملاقات من آمد و هرگز تركم نكرد.
سرانجام نستا با گابريلا ازدواج كرد. خانه محل سكونت آنها در منطقهاي ويژه در رم واقع شده بود. اين زوج هماكنون در ميلان زندگي ميكنند و ديگر از خانه مجلل رم خبري نيست. اما در زمينه فوتبال نستا در فصل 1999 دوره درخشاني را طي كرد. لاتزيو هفتههاي متمادي در صدر قرار داشت اما بر اثر يك غفلت جاي خود را به ميلان داد و هرگز موفق به باز پس گيري كرسي شماره يك نشد. اما سال 2000 قضيه برعكس شد. لاتزيو در هفته آخر يوونتوس را به زير كشيد و پس از چند دهه، عنوان قهرماني سري A را كسب كرد. اين عنوان فقط و فقط به نستا تعلق داشت. او بود كه با رهبري خوب خود تيم محبوبش را به جام رساند. لاتزيو در اين سال جام حذفي ايتاليا را نيز به دست آورد.
در يورو 2000 نستا به همراه ايتاليا نايب قهرمان شد. موفقيت نستا به همراه لاتزيو و تيم ايتاليا باعث شد كه نام او جزو نامزدهاي كسب عنوان بهترين بازيكن سال جهان قرار گيرد. اتفاقي كه خيلي كم اتفاق ميافتد زيرا هميشه اين مهاجمان هستند كه به چشم ميآيند و در فوتبال ستاره ميشوند. به هر تقدير نستا در ميان نامزدهاي كسب عنوان بهترين بازيكن جهان در جاي ششم قرار گرفت كه براي يك مدافع عنوان با ارزشي است.
در سال 2001 نستا اوضاع متفاوتي را به همراه لاتزيو تجربه كرد. چند اشتباه از سوي تيم لاتزيو باعث گرديد تا رقيب ديرينه و همشهري لاتزيو يعني تيم رم به عنوان قهرماني سري A دست پيدا كند. فصول پاياني نستا در لاتزيو تلخ بود و اين تلخي اولين بار در دربي لاتزيو و رم در دور برگشت فصل 2002 رخ نمود. جايي كه اشتباهات وحشتناك كاپيتان لاتزيو سبب پذيرفتن 3 گل شد. او در نيمه دوم تعويض شد و لاتزيو با نتيجه 5 بر 1 مغلوب رم شد. سرانجام مشكلات مالي كرانيوتي رئيس باشگاه لاتزيو باعث شد كه نستا به ميلان فروخته شود. او به گفته خودش قلبش را در لاتزيو جاي گذارد و عليرغم ميل باطني به ميلان آمد تا اسطوره جديد اين تيم شود. نستا در اولين فصل با ميلان قهرمان اروپا شد. نستا در طول چند فصل كه در تيم ميلان حضور دارد بارها با اين تيم به عنوان قهرمان دست پيدا كرده است و اكنون به يكي از اركان تيم ميلان و تيم ملي ايتاليا تبديل شده است. نستا ميرود تا مانند اسطورههاي خط دفاع ميلان مانند فرانكو بارسي و مالديني در اين تيم به يك اسطوره تبديل شود. به نظر ميرسد نستا قصد دارد با تيم ميلان به فوتبال خود خاتمه دهد تا در اين باشگاه جاودان شود.
بهترين دوست نستا داميانو توماسي ستاره سابق رم است. او و كاناوارو از تيم زير 16 سالههاي ايتاليا پا به پاي هم در عرصه ملي حضور داشتهاند. نستا در اردوهاي تيم ملي با دلوكيو و كاناوارو هم اتاق ميشود. نستا عاشق شكلات است. يك بار در تعطيلات فصل 1999 به تنهايي 3 كيلو شكلات خورد و وضعيت فيزيكي خود را به بدترين شرايط رساند، با اين حال او هيچگاه نميتواند از شكلات دل بكند.
نستا 3 سگ به نامهاي پيتو، فرناندو و برناردو دارد. او هيچگاه به سؤالات راجع به زندگي شخصي خود جواب نميدهد، زيرا معتقد است زندگي شخصي او تنها متعلق به خودش است. نستا به خانه قديمي مادربزرگش علاقه زيادي دارد. خانه مادر مادر او چشم اندازي دارد كه نستا ميتواند با ايستادن جلوي در و پنجرههاي آن دنيا را ببيند و احساس آرامش كند.
بزرگترين آرزوي نستا فتح جام جهاني با تيم ملي ايتاليا است. كه اميدوار است در جام جهاني آلمان كه در خرداد سال آينده برگزار ميشود بتواند آن را جامه عمل بپوشاند.
هفت باور دروغين كه موجب موفقيت ميشود
«ذهن ما، جايگاهي است كه در آن، وجود ما جهنم را به بهشت و بهشت را به جهنم بدل ميسازد»
جان مولتون
جهاني كه در آن زندگي ميكنيم جهاني است كه آگاهانه يا ناآگاهانه، خود براي زيست انتخاب كردهايم. اگر سعادت جاودان بخواهيم، نصيب ما همان خواهد شد و اگر بدبختي برگزينيم سهم ما همان خواهد بود.
راه موفقيت، اين است كه هدفمان را بدانيم، دست به عمل بزنيم، بدانيم كه به چه نتايجي دست يافتهايم و قدرت انعطاف و تغييرپذيري داشته باشيم تا به موفقيت دست يابيم. در مورد اعتقادات نيز راه همين است. اولين قدم به سوي بهروزي، آن است كه دريابيم چه باورهايي ما را به هدفهاي دلخواه، راهنمايي ميكند.
كلمه دروغ كه در اينجا به كار رفته به اين معني است كه ما از حقايق امور بيخبريم، كلمه دروغ به معني فريبكاري و نادرستي نيست. بلكه به ما يادآور ميشود دريچههاي ذهن خود را به روي عقايد و امكانات ديگر باز بگذاريم و هميشه براي يادگيري مطالب تازهتر آمادگي داشته باشيم. براي مدل سازي بهروزي، بايد ابتدا نظام عقيدتي مناسب بهروزي را مدل سازي كرد. هفت باور ذيل به افراد نيرو ميدهد كه استعدادهاي خود را بيشتر به كار گيرند. بيشتر فعاليت كنند. دست به اقدامات بزرگتر بزنند و نتايج بزرگتر به دست آورند. تنها اين هفت عقيده نيست كه باعث موفقيت ميشود اما شروع خوبي است.
باور شماره 1:
هر حادثه داراي دليل و مقصودي است كه به مصلحت ما است. تمام افراد موفق توانايي غريبي دارند كه در هر موقعيت به امكانات موجود و نتايجي كه ممكن است از آن حاصل شود توجه كنند. هر چه عكسالعمل محيط، منفي و مخرب باشد، آنها به امكانات فكر ميكنند. آنها تصور ميكنند كه هر اتفاق داراي هدفي است و سرانجام ميتواند به سود آنها تمام شود. عقيده دارند كه در بطن هر بدبختي و حادثه ناخوشايند، دانهاي است كه روزي ثمر خواهد داد و منافع بسيار به بار خواهد آورد. بسياري از مردم به جنبههاي منفي قضايا، بيش از جنبههاي مثبت آن توجه دارند. اعتقاد به محدوديتها، انسان را محدود ميكند. راه صحيح آن است كه محدوديتها را ناديده انگاريم و با توان بيشتر به عمل برخيزيم.
باور شماره 2:
چيزي به نام شكست وجود ندارد، فقط نتايج موجودند. ذهن بسياري از مردم طوري برنامهريزي شده است تا از چيزي كه اصطلاحاً شكست ناميده ميشود بترسند. اما مردان موفق شكست را نميبينند، به آن اعتقاد ندارند و آن را به حساب نميآورند. مردان بسيار موفق كساني نيستند كه هرگز شكست نخورند، بلكه اگر نتيجه به دست آمده مورد انتظار آنها نبود، از آن درس ميگيرند. آنگاه اين آموختهها را در راهي ديگر به كار ميزنند. كارهاي تازهتر ميكنند و نتايج تازهتر ميگيرند. باك مينستر فولر مينويسد: «هر آنچه بشر آموخته است، از طريق آزمايش و خطا بوده است. انسانها تنها از طريق اشتباه به حقيقت ميرسند.»
باور شماره 3:
مسئوليت هر اتفاقي را به گردن بگيريد. يكي ديگر از صفاتي كه ميان رهبران بزرگ و افراد موفق مشترك است اين است كه فكر ميكنند دنياي خودشان را خودشان ميسازند. اين عبارت را گاه گاه از آنها ميشنويد «مسئوليتش با من است. خودم مواظب هستم.» قبول مسئوليت يكي از بهترين معيارهاي توانايي و بلوغ شخص است. به علاوه اين باور موجب پشتيباني و تقويت باورهاي ديگر ميشود و با اعتقادات ديگر سيستم به هم پيوسته و نيرومندي تشكيل ميدهد. آنها كه قبول مسئوليت كنند نيرومندند و آنان كه از زير بار مسئوليت شانه خالي ميكنند رو به ضعف ميروند.
باور شماره 4:
براي بهره بردن از چيزي شناخت كامل آن لازم نيست. بسياري از مردان موفق معتقدند براي اينكه چيزي را مورد استفاده قرار دهند لزومي ندارد همه چيز را درباره آن بدانند. اگر كساني را كه در رأس قدرتند مورد مطالعه قرار دهيد متوجه ميشويد كه آنها تا حدودي كه كارشان ايجاب ميكند در زمينههاي گوناگون اطلاعاتي دارند، اما در همه زمينهها متخصص نيستند. افراد موفق بدون استثنا، در مصرف وقت، خست نشان ميدهند. هر موقعيت را ميسنجند و در ذهن خلاصه ميكنند. آنگاه قسمتهاي به درد خور را ميگيرند و سر بقيه آن، وقت را هدر نميدهند.
باور شماره 5:
بزرگترين سرمايه شما، ديگرانند. افرادي كه به بهروزي رسيدهاند. يعني كساني كه به موفقيتهاي درخشان دست يافتهاند تقريباً بدون استثناء داراي حس قوي احترام و تحسين نسبت به ديگران ميباشند. نسبت به افراد ديگر، احساس يگانگي، اشتراك هدف و اتحاد ميكنند. افراد موفق ميدانند كه يك فرد هر قدر هم كه با هوش باشد، مشكل است كه به تنهايي بتواند با مجموع استعدادهاي يك گروه كارآمد برابري نمايد.
باور شماره 6:
كار نوعي تفريح است. يكي از كليدهاي موفقيت اين است كه پيوندي سازنده بين كارهايي كه ميكنيم و چيزهايي كه دوست داريم به وجود آوريم. پابلو پيكاسو زماني گفته بود: «هنگام كار كردن راحتم. چيزي كه مرا خسته ميكند بيكاري و ملاقات با اشخاص است.» افراد موفق كار را به صورت راهي براي گسترش شخصيت، يادگيري چيزهاي تازه ميبينند.
باور شماره 7:
هيچ توفيق پايداري، بدون پشتكار به دست نميآيد. افراد موفق به نيروي پشتكار ايمان دارند. پشتكار يكي از اجزاي مهم موفقيت در هر مورد است. آنا پاولوفا بالرين بزرگ روسي، زماني گفته بود: «راز موفقيت اين است؛ هدفي را بيوقفه دنبال كنيد.» اين همان فرمول موفقيت نهايي است: هدف خود را بشناسيد، شيوههاي مؤثر را مدلسازي كنيد، دست به عمل بزنيد، كارها را كنترل كنيد تا بدانيد به چه نتايجي رسيدهايد، و روش كار را دائماً اصلاح كنيد تا به خواسته خود برسيد.»
منبع: به سوي كاميابي: رابينز
مترجم: مهدي مجردزاده كرماني
گردآوري و تنظيم: اكرم اِستيري
چگونه با ديگران دوست شويم و چگونه به دوستيهايمان تداوم بخشيم؟
نوشته: ريموند لايستر
ترجمه و بازنويسي: محمدرضا بهبهاني
امروزه ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه ناگزير از ارتباط و برخورد با ديگران هستيم آنچه مسلم است هيچ كس قادر نيست بدون كمك و مساعدت و ارتباط با ديگران، نيازهاي معمول خود را برطرف سازد. حال سؤالي كه اينجا مطرح ميشود اين است كه چگونه بايد با ديگران ارتباط برقرار كنيم و جهت افزايش آن چه كارهايي بايد انجام دهيم و يا اينكه چه كارهايي نبايد انجام دهيم.
بعضيها گمان ميكنند كه ارتباط فقط شامل حرف زدن، نوشتن يا بحث كردن است. اينها اگرچه كه از عناصر مهم ارتباطي هستند ولي در واقع ارتباط را رفتاري ميگوييم كه پيامي در خود دارد كه توسط طرف مقابل ما درك ميشود، خواه شفاهي باشد يا غير شفاهي، آگاهانه يا ناآگاهانه. ارتباطات عامل و منشأ بسياري از شاديها و غصهها و رنجهاي زندگي هستند. زندگي سرشار از دوستي است. روشن است كه با افراد متفاوت، رفتارهاي متفاوت بايد داشت. تأكيد بر خصوصيات مشترك يكي از نكاتي است كه ارتباط را تقويت ميكند. ما انسانها با يكديگر مشتركات فراوان داريم، با كمي تمرين ميتوان خود را همراه ديگران كرد و با آنها دوست و هم رأي شد.
شيوههاي دوست شدن و افزايش ارتباط با ديگران
سعي كنيم در روابط خود با ديگران صريح و صادق باشيم، و از هر نوع ابهامي اجتناب كنيم. چون اگر منظور خود را با صراحت بيان نكنيم طرف مقابل به اشتباه ميافتد و به حدس و گمان متوسل ميشود و از واقعيت دور ميشود.
اگر ميخواهيم با طرف مقابل خود ارتباطي معقول و منطقي و بر پايه تفاهم داشته باشيم، بهترين روش در ميان گذاشتن احساسات خود با او است. اگر مشكلي را حل نشده باقي بگذاريم و يا موضوعي را كه گفت وگو درباره آن الزامي است را بيان نكنيم، مانند اين است كه زخمي چركين را به حال خود رها كردهايم كه اين زخم روزي سر باز ميكند.
در جست و جوي زمينههاي مشترك باشيم، سعي كنيم در ارتباطمان بيشتر نكات مشترك و مشابه را پيدا كنيم. همين نكات مشترك زمينههاي مساعدي هستند كه شالوده همدلي و تفاهم را بر روي آن ميتوان بنا كرد.
سعي كنيم با شخص احساس مشترك داشته باشيم. شادي و غم او را شادي و غم خود به حساب آوريم و موقعي كه او احساس غم ميكند ما نيز با او همدرد و هم غم شويم و تلاش كنيم كه با عواطف و احساسات او ارتباط برقرار كنيم.
شنونده خوبي باشيم و گوش كردن را ياد بگيريم. گوش كردن به سخن و كلام ديگري موجب ميشود تا او در نهايت آرامش خيال، داشتههاي درون خود و احساسات خود را با ما در ميان بگذارد و به همين سبب در موقع نياز آماده شنيدن درد دلهاي ما نيز باشد.
همواره رفتار احترامآميز داشته باشيم و احساس طرف مقابلمان را محترم بشماريم. كوچك كردن همديگر، به خصوص در حضور ديگران در مناسبات و روابط، اثر تخريبي دارد. رفتار توأم با ظرافت و ملايمت نه فقط شامل رفتار مؤدبانه ميشود، بلكه صفا و صداقت واقعي و اعتماد كامل نيز در بر دارد.
بايد سعي كرد از نصيحت كردن و دادن پيامهاي بيشمار به اطرافيان و دوستان خودداري كرد. بايد حد اعتدال را نگاه داشت و براي سخنانمان ارزش قائل بود و جايي كه از ما اظهار نظر ميخواهند، نظر بدهيم.
ياد بگيريم كه چه وقت شوخ و چه وقت جدي باشيم، هيچگاه طرف مقابلمان را دست نيندازيم. از گفتن جملات و كلماتي كه بار فرهنگي مناسبي ندارند در بيان منظورمان، خودداري نماييم.
ياد بگيريم كه چگونه بدون بحث و جدلهاي مخرب، مخالفت خود را نشان دهيم. مخالفت نمودن و بحث كردن پيرامون موضوعات مورد اختلاف در يك فضاي آرام، يك هنر است. هنري كه تنها كساني ميتوانند آن را داشته باشند كه بر خود تسلط دارند و ميتوانند بدون خشم و ناراحتي به بحث و جدل بپردازند.
هنگامي كه خودمان براي گفتههاي خودمان ارزش قائل نيستيم، چه انتظاري ميتوان از ديگران داشت كه به حرفهاي ما اعتنا كنند. هنگامي كه ما قول ميدهيم تا كاري را انجام دهيم، سعي كنيم آن را به مرحله عمل برسانيم و اگر ناتوان در انجام آن هستيم صادقانه بگوييم كه نميتوانيم. اين باعث ميشود كه بسياري از كدورتها از بين برود.
روشهايي براي رساندن ديگران به موفقيت
نوشته: ژوليت آن ماري
ترجمه و بازنويسي: رويا فرهمند
چه تفاوتي ميكند كه ما چه مسئوليتي داشته باشيم. پدر و مادر باشيم يا يك دوست. مهم اين است كه كمك كردن به ديگران براي نيل به اهدافشان يكي از اصليترين كارهايي است كه هر انسان بايد در طول حيات خويش انجام دهد. آدمي با هر حرفي كه ميزند و با هر كاري كه ميكند در اطرافيان خود تأثير ميگذارد. پس چه خوب است از اين موضوع استفاده كنيم و به ديگران كمك كنيم. در اين قسمت شما را با 10 روش آشنا ميكنيم تا از اين طريق به ديگران كمك كنيد تا خوبيهاي درونشان را شناسايي كنند.
آنها را باور داشته باشيد
هر كسي ممكن است در طول زندگي در مواقعي دچار ترديد شود و اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. در چنين شرايطي به دليل اينكه فرد استعدادها و تواناييهايش را باور ندارد، هيچ خبري از پيشرفت هم نخواهد بود. در اين مواقع وجود شخصي كه او را باور داشته باشد بسيار مفيد و راهگشا است. زماني كه داستان زنان و مردان بزرگ را مطالعه ميكنيم به اين نكته پي ميبريم كه در زندگي اين افراد هميشه يك نفر بوده است كه توانايي آنها را باور داشته است و همين عاملي بوده براي موفق شدن اين افراد بزرگ، پس سعي كنيد ديگران را متوجه استعدادهاي درونيشان كنيد تا راحتتر در راه موفقيت گام بردارند.
آنها را تشويق كنيد
تو ميتواني اين كار را انجام دهي. من ميدانم كه تو ميتواني. بدون شك اين جملات براي شما آشناست. اين تشويقها كمك زيادي به فرد ميكند تا بتواند موقعيت خود را حفظ كند. پس شما بايد تا ميتوانيد از اين جملات انرژي بخش و دلگرم كننده در مقابل كساني كه ميخواهيد به موفقيت برسند به كار ببريد تا انرژي مثبت در درون آنها به وجود آيد.
تشويق ديگران به بهترينها
معمولاً به ما گفته ميشود كه انتظارات ما بايد واقعبينانه باشد. اما هنگاميكه زمان حمايت از ديگران فرا ميرسد، بايد آنها را براي رسيدن به بهترينها و والاترينها تشويق كرد. زيرا از اين طريق فرد به مبارزهاي دعوت ميشود كه به طور حتم توانايي او را در زندگي افزايش ميدهد.
حقيقت را بازگو كنيد
اغلب به اين دليل كه نميخواهيم كسي را آزرده سازيم از گفتن حقايق تلخ خودداري ميكنيم. چون ميخواهيم كه هميشه مؤدب و مهربان جلوه كنيم. اما فراموش نشود كه بيان حقايق كار درستي به شمار ميرود. شايد شما تنها فردي هستيد كه ميتوانيد به او چيزي را كه لازم دارد تا بشنود، بگوييد. البته در اين شرايط بايد خونسرد باشيد و به هيچ وجه چهره پرخاشگر و مبارزهطلب به خود نگيريد.
يك الگوي نمونه باشيد
يكي ديگر از نكاتي كه ما از طريق آن ميتوانيم در افراد تأثيرگذار باشيم رفتار و اعمال ما است. كارهاي ما خيلي بيشتر از حرفهايمان تأثيرگذار است. همانطور كه ما به صورت خودكار از الگوهاي خود تقليد ميكنيم، ممكن است كه خودمان هم براي فرد ديگر الگو باشيم و او رفتارش را مطابق با اعمال ما پيش گيرد. پس سعي كنيد يك الگوي مناسب باشيد.
تجربيات خود را تقسيم كنيد
شايد ما ارزش شكستهايمان را نميدانيم، شايد نميخواهيم در معرض آسيب قرار بگيريم به همين دليل ما از شكستها و اشتباهاتمان چشمپوشي ميكنيم. با اين كار ما ديگران را از تجربيات خود محروم كردهايم. هنگامي كه شما تجربياتتان را با ديگران در ميان ميگذاريد – به ويژه ناكاميها – يك دلي خود را با آنها افزايش ميدهيد و قابل اعتماد جلوه ميكنيد و همين دليل باعث ميشود طرف مقابل خود را به شما نزديكتر حس كند.
آنها را به چالش واداريد
همه ما در برهههاي زماني مختلف دچار چالشهاي بيشماري ميشويم اما دعوت كردن ديگران به چالش بحث ديگري است و يك كار بينظير به شمار ميرود. در كمال خونسردي اما با درايت كامل عمل كنيد تا آنها را متوجه تعهدات خود كنيد سپس آنها را به مبارزه دعوت كنيد. به نظر من تو بايد از اين عقايد پوچ دست بكشي و كار فعليات را دنبال كني و آن را به اتمام برساني، اين كار را انجام بده و بر طبق تعهدات خود عمل كن.
اين جملات ميتواند به خوبي شخص را متوجه وضعيت خود كند اما همانطور كه گفته شد بايد اين كار با درايت انجام گيرد.
سؤالات مناسب بپرسيد
با پرسيدن سؤالات دقيق و ظريف مردم را به فكر كردن واداريد تا آنها خودشان بتوانند راه حل مشكلات را پيدا كنند. گري لاك وود در اين خصوص ميگويد: سؤالات زيركانه را با نفوذ بيشتر بيان كنيد.
آنها را تأييد كنيد
هنگامي كه افراد كاري را درست انجام ميدهند، آنها را تشويق كنيد. وقتي نسبت به اين مطلب آگاهي پيدا كنند به انجام دوباره آن گرايش خاصي پيدا ميكنند. براي آگاه ساختن آنها ميتوانيد برايشان يادداشت بگذاريد، يك كارت برايشان بفرستيد، به آنها تلفن بزنيد و يا از آنها در مقابل ديگران قدرداني كنيد.
براي آنها وقت صرف كنيد
با اين كار ما با ارزشترين دارايي خود (زمان) را در اختيار آنها گذاشتهايم و اين امر ثابت ميكند كه ما براي رابطهاي كه با آنها داريم و همچنين خود آنها اهميت قائل هستيم. در روابط خود براي ديگران وقت بگذاريد زيرا زندگي بهتر از زمان درست شده است.
خاطره نويسي روشي براي مقابله با استرس
نويسنده: دكتر برايان لوك سي وارد
ترجمه و بازنويسي: بهروز رحيميفرد
در حالي كه همه ما لزوماً داستاننويس نيستيم، ميتوانيم حوادث و ماجراهاي زندگي خود را بنويسيم كه در واقع اين كمكي است به التيام تالمات روح، صحبت كردن از احساسات، نقطه نظرها و خاطرات، هميشه اقدامي در جهت تخفيف تالمات رواني است. باز گفتن آنچه در ذهن داريم، وزنههاي بسته شده به روح و روان ما را سبك ميكند. بسياري از مذاهب از اين مفهوم براي التيام معنويات استفاده كردهاند. روانشناسي نوين امروزي از اين روش، بهره بسياري ميگيرد. با آنكه گفت و گو كردن متداولترين روش خودافشايي است، به رشته تحرير در آوردن افكاري كه به ذهن خطور ميكند نيز به شدت درمان كننده است. نوشتن خاطرات و وقايع روزانه درمانبخش، شامل نگارش مطالبي در زمينه حوادث، انديشهها، احساسات، خاطرات شخص در جريان سفر زندگي است. نوشتن خاطرات و يادداشتهاي روزانه روشي بسيار مفيد و مناسب براي مقابله با استرس است.
نوشتن خاطرات، روشي براي مقابله با استرس
نوشتن خاطرات روزانه و به طور كلي به ثبت رساندن يادداشتهاي روزانه، روشي بسيار مؤثر براي رسيدن به خود آگاهي است. نوشتن يادداشتهاي روزانه، ارتباطي ميان روح و ذهن فراهم ميكند و اولين قدم براي از ميان برداشتن استرس است. خاطرهنويسي روشي است تا ذهن را از انديشه پاك كند. با نوشتن خاطرات، آرامش بر ذهن حاكم ميشود. افكار و احساسات از ذهن خارج ميشوند تا بر كاغذ نقش بندند.
همه دستاندركاران امور رواني بر اين عقيدهاند كه اين روش ميتواند در زمينههاي مختلف به اشخاص كمك كند. ميتواند احساس گناه را از ذهن بشويد و به راه حلي خلاق براي مسأله برسد. بررسيهاي اخير نشان ميدهند كه نوشتن خاطرات نه تنها براي روح و روان مناسب است، بلكه به سلامت جسماني اشخاص هم كمك ميكند. در سلسله بررسيهاي جيمز پنه بيكر استاد روانشناس (1990-1989) از دانشجويان دانشگاه ساترس متوديست خواسته شد كه به مدت 15 دقيقه، در چهار روز متوالي، درباره يكي از حوادث تأسفبار زندگيشان مطالبي بنويسند. در حالي كه پاسخ فوري به شرح اين وقايعنويسي، اغلب اشك بود و حتي روياهاي ناخوشايند را به همراه داشت، پنه بيكر به اين نتيجه رسيد كه اين اشخاص در مقايسه با گروه كنترل كه مطلبي ننوشته بودند، كمتر به درمانگاه دانشگاه مراجعه كردند. وقتي اين تجربه با همكاري كيكو لت – گليسر تكرار شد و از شركت كنندگان در قبل و بعد از خاطره نويسي آزمايش خون به عمل آمد، معلوم شد كه ميزان ايمني عمومي بدنشان افزايش يافته است.
در سال 1986، در دانشگاه مريلند، اقدام به يك بررسي كردم تا تأثير روشهاي قرار گرفتن در آرميدگي (آرميدگي تدريجي عضلات، آموزش خودزا و تصوير سازي) را وقتي به همراه خاطره نويسي مورد استفاده قرار ميگيرند آزمايش كنم. در حالي كه شصت و نه شركت كننده در بررسي، با روشهاي قرار گرفتن در آرميدگي به قدر كافي آشنا شدند، سي و دو نفر اقدام به نوشتن خاطرات نمودند، در مدت دوازه هفته، نشانههاي استرس اشخاص شركت كننده در بررسي اندازهگيري شد. نتايج نشان دادند وقتي از هر دو روش به اتفاق استفاده شود، نتايج بهتري به دست ميآيد.
تنها نوشتن نثر نيست كه به تخفيف استرس كمك ميكند. ثابت شده است كه نوشتن شعر نيز به تخفيف آلام رواني كمك ميكند. به طور خلاصه، خود ابرازي از طريق نوشتن خاطرات و يادداشتهاي روزانه، افكار مسموم را از ذهن خارج ميكند و آن را به روي كاغذ ميآورد. نوشتن دفتر خاطرات، افكار، احساسات و ادراكات را آزاد و رها ميسازد. در نتيجه مغز به آزادي ميرسد. نوشتن خاطرات در واقع نوعي مراقبه است. يك مراقبه نوشتاري و كتبي. زيرا وقتي انديشههاي قديمي از ذهن خارج ميشوند، فضاي خالي كه قبلاً توسط فكرهاي قديمي اشغال شده بود، خالي ميشود و اين فضاي خالي امكان فراهم آمدن آگاهي بيشتري را مهيا ميسازد و بر عمق انديشه ميافزايد.
نوشتن انديشههاي شخصي به انسان امكان ميدهد خود را از چنگال انديشههاي مخفي خلاص كند. همچنين خاطره نويسي برخلاف گفت و گوي دروني با خويشتن، اين امكان را به نويسنده ميدهد كه مالكيت احساسات را به دست گيرد. هر چند ممكن است دشوار باشد كه به طور روزانه شاهد تغييرات ادراكات شخصي و نگرش فرد در قبال حوادث و شرايط باشيم كه استرسزا بودهاند. اما اگر گهگاه به سراغ نوشتههاي سابق خود برويم، به تدريج به اين نتيجه ميرسيم كه چقدر خاطرهنويسي شرايط ما را دگرگون ساخته است.
نكته اساسي در مورد خاطره نويسي اين مطلب است كه اغلب روانشناسان در اين نكته اتفاق نظر دارند كه اثرات رواني نوشتن خاطرات در رسيدن به آرامش، بسيار مؤثر و كارگشا است. بسياري از روانشناسان خاطرهنويسي را به عنوان يك روش درماني براي درمان بيماراني كه دچار اختلالات رواني هستند به كار ميبرند و از اين طريق آنها را معالجه ميكنند. مهمترين ويژگي خاطرهنويسي اين است كه خود فرد تلاش اصلي را براي بازيابي سلامت رواني خود انجام ميدهد و اين مهمترين امتياز خاطرهنويسي به عنوان روشي براي رسيدن به آرامش رواني است.
چگونه يك منتقد سازنده باشيم؟
كريستوفر دانالد
ترجمه و گردآوري: نازنين بهشتي
انتقادپذيري و انتقاد كردن مؤثر داراي اهميت فراواني در جهت رسيدن به اهداف است. البته انتقاد كردن اگرچه داراي اثرات مثبتي است اما اگر انتقاد به شكل صحيح و اصولي انجام نگيرد، ميتواند تخريب كننده و حتي بسيار خطرناك باشد.
انتقاد نقش عمدهاي در روابط اجتماعي ايفا ميكند، از انتقاد ميتوان براي ايجاد تحرك در اشخاص و نفوذ در آنها، آموزش، بيان نيازها و خواستهها و يا محركي براي اصلاح و پيشرفت خود استفاده كرد. اگر انتقاد به شكل صحيح انجام گيرد ميتواند باعث افزايش بازده افراد، ايجاد روابط كاري و اجتماعي مناسب، تقويت سلامتي فكري و روحي، ايجاد عزت نفس و افزايش رقابتها، براي تضمين موفقيت را به دنبال داشته باشد.
در اين نوشتار سعي خواهد شد روشهاي مهم براي كمك به ارتقاء مهارت انتقاد مثبت تشريع شود. در اين روشها جنبهها و عوامل گوناگون و مؤثر در يك انتقاد بيان شده است. ضمن اينكه به كار گيري منسجم اين روشها در بازده مطلوب انتقاد بسيار حائز اهميت است.
اولين نكته در انتقاد كردن اين است كه بايد نيت و هدف انتقاد كننده از انتقاد كردن، يك هدف سازنده باشد. عدهاي هستند كه انتقاد كردن را وسيلهاي براي زير سؤال بردن توانايي ديگران ميدانند و قصد آنها از انتقاد تخريب شخصيت و زير سؤال بردن توانايي فرد انتقاد شونده است بايد گفت اين نوع انتقاد نه تنها سازنده نيست بلكه بسيار مخرب نيز ميباشد.
در انتقاد كردن بايد دقت كرد كه نوع كلام و لحن انتقاد كردن به گونهاي باشد كه موجب ناراحتي طرف مقابل نگردد. در انتقاد كردن به روش سازنده بايد كوشيد از كلماتي استفاده كرد كه به طرف مقابل انگيزه مضاعف جهت بهبود عملكرد خود، به وجود آورد. به عنوان نمونه ميتوان به خود گفت: تو داراي تواناييهاي بسياري هستي اما در انتخاب مسير دچار اشتباه شدهاي. اين نوع انتقاد كردن باعث ميگردد فرد انتقاد شونده در عين حالي كه متوجه اشتباه خود ميشود از شنيدن كلمه تو داراي تواناييهاي بيشماري هستي، انرژي و احساس مثبتي به دست آورد و تلاش كند كه عملكرد خود را بهبود بخشد.
بيشتر افراد تصور ميكنند كه وظيفه آنها تنها انتقاد كردن است و به همين جهت هيچ گونه مشاركتي در برطرف كردن و بهبود دادن وضعيت به فرد انتقاد شونده نميكنند. يكي از دلايلي كه باعث ميگردد كه انتقاد اثر زياد نداشته باشد همين موضوع است. زماني يك انتقاد ميتواند راهگشا و اثربخش باشد كه فرد انتقاد كننده خود نيز در حل مشكل و نقصان با فرد انتقاد شونده همراهي و مشاركت داشته باشد. اين همكاري اثر رواني مثبتي در افراد ايجاد ميكند تا احساس كند كه انتقاد صورت گرفته جنبه سازنده و مؤثر دارد.
در لفافه سخن گفتن و با گوشه و كنايه انتقاد كردن يكي ديگر از روشهاي غلط انتقاد كردن است. زماني يك نقد ميتواند تأثيرگذار و نافذ باشد كه به شكل صريح و شفاف بيان شود. صراحت كلام در انتقاد كردن يكي از عوامل مؤثر در انتقاد مؤثر است.
استفاده از اصطلاحات، احساسات و نقشههاي ذهني طرف مقابل منجر به شناخت و برقراري مناسب ارتباط با وي ميشود. براي اين منظور به سخنان كساني كه در اطراف شما صحبت ميكنند گوش كنيد و از ارزشها و علايق آنها مطلع گرديد تا در صورت نياز به انتقاد با او همزبان شويد و راحتتر ارتباط برقرار كنيد.
واقعيتها نبايستي صرفاً در غالب ذهنيت فرد باقي بماند. بلكه بايستي ديگران نيز آن را درك كرده و بپذيرند. شما زماني ميتوانيد از ديگران انتظار داشته باشيد كه به سخنان و نقطه نظرات شما اهميت بدهند، كه به خوبي توانسته باشيد آنها را با اهداف و نظرات خود آشنا كرده باشيد. يك انتقاد مؤثر، انتقادي است كه براي طرف مقابل به خوبي مطرح شده باشد و او متوجه انتظارات و توقعات شما شده باشد.
نداشتن آرامش در زمان انتقاد به تضعيف انتقاد منجر ميشود. افراد موفق كساني هستند كه بر احساسات و عواطف خود تسلط دارند. زماني شما ميتوانيد انتقاد مؤثر داشته باشيد كه بر احساسات خود كنترل داشته باشيد. انتقادي كه در يك شرايط آرام و يك فضاي رواني مطلوب بيان شود بسيار مؤثرتر از زماني است كه انتقاد در يك فضاي پرتنش و پر از استرس مطرح گردد.
علل تنبلي و راه درمان آن
پريوش كرمانيان
آيا شما اهل اهمال كاري و دفع الوقت هستيد؟ اگر شما نيز مثل بسياري از آدمها باشيد، پاسخ اين سؤال مثبت است. اما اين احتمال وجود دارد كه شما نخواهيد به اين وضعيت ادامه دهيد. ممكن است بيشتر كارها را در حاليكه ميل به انجامشان داريد به تعويق بيندازيد و به دلايلي به طفره رفتن و تعلل ورزيدن ادامه دهيد. اين روال مسامحه كاري از جنبههاي بسيار خسته كننده زندگي است. اگر شما به سختي گرفتار اين حالت باشيد، كمتر روزي ميگذرد كه نگوييد: ميدانم بايد اين كار را سامان دهم، اما باشد براي بعد. ريشه اهمال كاري و تنبلي را ميتوان در خود فريبي و فرار از قبول مسئوليت دانست در اينجا مهمترين بازدههاي مسامحهكاري را ذكر ميكنيم.
چند روش براي از بين بردن اهمال كاري و تنبلي
شاد بودن، ارثي يا اكتسابي
نوشته: ويليام بادالامنتي
ترجمه و بازنويسي: مهشاد مهتدي
محققان مدتهاست اين موضوع را بررسي ميكنند كه آيا راز شاد زيستن در ژنهاي انسان نهفته است يا شاد بودن اكتسابي است و ميتوان آن را آموخت. برخي اساتيد دانشگاه مينهسوتا بر اين باورند كه توانايي شاد زيستن به صورت پيامهاي ژنتيك از قبل در وجود انسان برنامهريزي شده است. اما پژوهشگران دانشكده جامعهشناسي كاليفرنيا معتقدند كه آنچه در اطراف انسان ميگذرد مهمتر از عامل وراثت است كه انسان با آن به دنيا ميآيد. با در نظر گرفتن اين دو تئوري ميتوان نتيجه گرفت كه افراد ظرفيتهاي متفاوتي براي شادماني دارند.
براي اينكه اين موضوع بيشترو دقيقتر مورد بررسي قرار گيرد، 100 نفر از دانشمندان علوم اجتماعي كه از 18 كشور جهان دور هم گرد آمده بودند، درباره كيفيت زندگي و تأثير آن در شاد زيستن مردم در 50 كشور شروع به بررسي كردند. اين دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه بهبود وضع اقتصادي كشور تا حدي موجب شادي مردم ميشود ولي ميزان شادي انسانها همراه با رشد اقتصادي افزايش نمييابد و بين شادي مردم و وضع كلي اقتصاد كشور رابطه مستقيمي وجود ندارد. نتيجه ديگر اين تحقيق اين نكته را نشان داد كه شاد زيستن عامل افزايش عمر انسان است و افراد شاد معمولاً به سنين كهنسالي و پيري ميرسند.
نكته جالب ديگر اين تحقيق اين بود كه محققان مشاهده كردند كه ثروت در بدو به دست آمدن موجب شادي ميشود اما پس از مدتي ديگر اين عامل نقش اساسي در تداوم شاديها ندارد. براي مثال ژاپنيها به دليل فرصت بيشتري كه براي تماشاي زيباييهاي طبيعت اختصاص ميدهند، مردمان شادتري هستند. در ميان مردم دنيا مردم كشورهاي اسكانديناوي بالاترين سطح شادي زندگي را دارند. اين بدين خاطر است كه آنها دريك جامعه كوچك قابل اداره و يكدست زندگي ميكنند و اتفاقات جامعه آنها قابل پيشبيني است و از رفاه اجتماعي هم برخوردارند.
نتيجه اين بررسي نشان ميدهد كه مردم كشورهاي ثروتمند لزوماً شادتر از كشورهاي ديگر نيستند. برخي از پژوهشگران اظهار ميدارند كه اعتماد به نفس و شادي جداييناپذير هستند و هر دو از درون انسان سرچشمه ميگيرند. از همين رو انسان بايد قدر امكانات درون خود را بداند تا شادي از درونش شروع به جوشش كند.
البته منشأ اعتماد به نفس بعضي از مردم بيرون از خودشان است. اين افراد نياز دارند ستايش شوند و تملق شوند و تملق بشنوند تا اعتماد به نفس پيدا كنند. چنين اعتماد به نفسي زودگذر و شكننده است. چنين اعتماد به نفسي به محض اينكه از بيرون تغذيه نشود از وجود شما رخت بربسته و از بين ميرود. در ضمن پژوهشهاي انجام شده بر اين نكته صحه ميگذارد كه وضعيت ظاهري انسانها نيز مانعي جدي در راه شاد زيستن آنها نميباشد. افرادي كه روي نازيبا و يا جسمي معلول دارند لزوماً اعتماد به نفس كمتري از ديگران ندارند.
افراد شاد چهار خصلت مشترك دارند؛ 1. اعتماد به نفس، 2. توانايي كنترل فرد، 3. خوشبيني، 4. برونگرايي. براي شاد زيستن بايد خود را با محيط اجتماعي تطبيق داد و اهداف مشخصي را دنبال نمود. هر چند كه داشتن يك هدف واقع بينانه هم كار آساني نيست و نياز به ارزيابي صحيح از توان فكري، جسماني و شرايط اجتماعي دارد، راضي بودن از زندگي و با خوشبيني با همه چيز روبهرو شدن آرامش بخش و شاديآور است. زيرا وقتي از زندگي خود راضي باشيد به شادي دست مييابيد و احساسات شما متعادل يشود.
مسئوليتپذيري نيز يكي از عواملي است كه در شادي تأثيرگذار است. بايد توجه داشت كه هر چه سن بالاتر ميرود سطح انتظارات و توقعات هم بيشترميشود و بارمسئوليت زيادتر ميگردد. از اين رو، اگر مسئوليت را با رغبت بپذيريد زندگي آنقدرها سخت نخواهد بود. افزون بر اين همواره به شاديها و خاطرات خوش فكر كنيد. زيرا شادترين انسانها كساني هستند كه عملاً در خصوص نحوه شاد زيستن نفكر كردهاند و ميتوانند آن را به ديگران هم بياموزند. وقتي افراد يك جامعه ياد بگيرند چگونه شاد و خوشبخت زندگي كنند كل جامعه شاد و در آرامش به سر خواهند برد.
بررسي محققين در مورد زندگي توأم با شادي و خوشبختي در اين نكات خلاصه ميشود:
هوش اجتماعي و داشتن مهره مار
نويسنده: دكتر دانيل كلمن
ترجمه و بازنويسي: شيرين صباغي
موقع زنگ تفريح در مدرسه پيش دبستاني است. گروهي از پسرها بر روي علفها ميدوند. سوزان به زمين ميخورد و زانويش زخم ميشود و شروع به گريه ميكند. هيچكس به جز جنيفر به سوزان توجهي نميكند. سوزان همچنان گريه ميكند تا اينكه جنيفر به نزديك او ميرود و زانوي خودش را ميمالد و ميگويد: من هم زانويم زخم شده است.
روانشناسان اين قبيل رفتار را هوش بين فردي مينامند. جنيفر معمولاً احساسات همشاگرديهاي خود را خيلي خوب تشخيص ميدهد و خيلي سريع با آنها ارتباط برقرار ميكند. در ميان بچهها تنها جنيفر به سوزان توجه كرد و تلاش كرد به او دلداري بدهد. اگرچه تنها كاري كه توانست بكند ماليدن زانوي خودش بود، تنها با همين عمل كوچك خود نشان داد كه استعداد درك ديگران را دارد.
هاچ و گاردنر معتقدند هر كس چهار خصوصيت زير را داشته باشد صاحب هوش بين فردي است.
سازماندهي گروه
داشتن ابتكار عمل براي هماهنگ كردن فعاليتهاي عدهاي از افراد.
اين استعداد را ميتوان در كارگردانان تئاتر، افسران ارتش و مديران شركتها و سازمانهاي مختلف مشاهده كرد. در كودكي اين گونه افراد در زمين بازي، كاپيتان تيم ملي هستند و درباره نحوه بازي تصميمگيري ميكنند.
مذاكره براي حل مسايل
استعداد ميانجيگري، جلوگيري از بروز اختلاف، حل و فصل دادن مشكلات، افرادي كه از اين خصوصيت برخوردارند براي داوري كردن در مشاجرات مناسب هستند و نقش ميانجي را خيلي خوب بازي ميكنند. اين افراد براي مشاغل سياسي و حقوقي عالي هستند. اين افراد همان كودكاني هستند كه بحث و جدل را در زمين بازي در دوران كودكي فرو مينشاندند.
روابط شخصي
استعداد همدردي و دلجويي از ديگران، كسي كه داراي اين ويژگي باشد خيلي راحت با ديگران روبهرو ميشود و در قبال احساسات ديگران احساس مسئوليت ميكند. اين گونه افراد ميتوانند همسران قابل اعتماد، رفقاي صميمي، شركاي تجاري مناسب و بازيكنان تيمي خوبي باشند. در دنياي تجارت ميتوانند مأمور فروش يا مديران شايستهاي باشند. براي شغل معلمي عالي هستند. بچههايي مانند جنيفر با همه افراد دور و بر خود خيلي خوب كنار ميآيند و به راحتي داخل بازي ميشوند و همواره شاد هستند. اين گونه بچهها در بين همشاگرديهاي خود خيلي محبوب هستند.
تجزيه و تحليل اجتماعي
شناخت و بصيرت دروني راجع به عواطف، انگيزهها وعلايق ديگران. اين گونه افراد به راحتي ميتوانند با ديگران رابطه صميمي برقرار كنند. آنها با اين توانايي خود ميتوانند مشاور يا روان درمانگر خوبي باشند و اگر كمي بر طبع ادبي خود بيفزايند رمان نويسان خيلي خوبي از آب در ميآيند.
مهارتهاي فوق عوامل ضروري بر جذبه جادويي و موفقيتهاي اجتماعي هستند. افرادي كه از هوش اجتماعي خوبي برخوردارند به راحتي با ديگران رابطه برقرار ميكنند، احساسات و واكنشهاي مردم را به خوبي پيشبيني ميكنند و به آن جهت ميدهند و مشاجرات را حل و فصل ميكنند. آنها از آن دسته افراد هستند كه همه دوست دارند با آنها باشند چون رفتارشان دلگرم كننده و روحيه بخش است و خلاصه مهره مار دارند.
اما اگر اين مهارتهاي اجتماعي به كمك درك هوشمندانه از احساسات و نيازهاي حقيقي شخص متعادل نشوند، آنگاه ممكن است به موفقيتهاي اجتماعي توخالي و بيثباتي منجر گردند. اين اظهار نظر مربوط به مارك اشنادير روانشناس دانشگاه سياتل است كه در مورد افرادي تحقيق كرده است كه مهارت اجتماعي آنها را به بوقلمون صفتان اجتماعي تبديل كرده است. بوقلمون صفتان اجتماعي كساني هستند كه هركاري را براي مورد توجه واقع شدن انجام ميدهند.
اشنايدر ميگويد: نشانه كسي كه به بوقلمون صفتي دچار شده است اين است كه وي از نظر اجتماعي خيلي محبوب و دوست داشتني است. ولي روابط خصوصي پايدار و ارضا كنندهاي ندارد. به هر حال روش صحيح اين است كه مهارتهاي اجتماعي را با صداقت كامل مورد استفاده قرار دهيم.
اما چگونه ميتوان بوقلمون صفتان را از كساني كه مهارتهاي اجتماعي درند تشخيص داد. نقطه اخلاف اين دو گروه صادق بودن با خويشتن است. زيرا صادق بودن باعث ميشود كه اعمال و رفتار شخص داراي هوش اجتماعي، بدون در نظر گرفتن پيامدهاي اجتماعي، به عميقترين شكل ممكن و با كمك احساسات و عواطف بروز پيدا كند. اين صداقت عاطفي به طور آگاهانه راه را بر هر نوع فريب و نيرنگ ميبندد. اين موضوع همان نكتهاي است كه بوقلمون صفتان اجتماعي هرگز جرأت انجام آن را ندارند.
لحظاتي با دكتر آرام
Doctor_aram.ir@yahoo.com
ناصر و ملاقات پس از سالها (بخش دوم)
در مدت زمان كوتاهي كه تا آمدن ناصر به اتاقم فرصت داشتم، افكار مختلفي از ذهنم گذشت. فكرهايي مانند اينكه چگونه بايد موضوع داشتن سرطان را با ناصر مطرح كنم، به اين موضوع كه مرگ چقدر به آدمي نزديك است. به اين موضوع كه به عنوان يك پزشك وظيفه دارم ناصر را فارغ از دلبستگي روحي كه دارم به عنوان يك روانپزشك تحت درمان قرار دهم. نكتهاي كه كار مرا سخت ميكرد اين موضوع بود كه دقيقاً در زماني كه داشتم خاطرات دوران كودكيم را با آمدن ناصر بار ديگر يادآوري ميكردم و لذت كودك بودن را بار ديگر ميچشيدم، چنين اتفاقي افتاد. در همين افكار بودم كه صداي در اتاق مرا به خود آورد. ناصر بود. او وارد اتاق شد، مانند هميشه شاد و خندهرو بود. شايد مهمترين ويژگي ناصر همين بود. در اوج مشكلات هم صورتي شاد و خندهرو داشت. به صورتش كه نگاه ميكردي، وجودت پر از انرژي ميشد و اين مهمترين ويژگي ناصر بود.
- سلام عليجان. خوبي؟ راستي چه خبر شده خانم تقوي داشت به مريضها ميگفت كه بروند و يك روز ديگه بيايند.
- سلام ناصر جان. بگير بشين، هيچي. چيزي نشده. فقط امروز يه خورده بيحوصله هستم.
- اي بابا. آقاي دكتر شما چرا؟ شما كه معدن حوصله هستيد. تو كه بگي حوصله ندارم كه بايد فاتحه بقيه خونده بشه. البته حالا كه تنها هستي و كار نداري ميتونيم باهم كلي درد دل كنيم و حرف بزنيم. حوصله من رو كه داري؟
- آره بابا، تو كه عزيز ما هستي. راستي چه خبر؟ بهت خوش ميگذره؟
- آره، كلي خوش ميگذره. تو اين چند روز كه اومدم دارم به اين فكر ميكنم اي كاش زودتر از اينها برميگشتم. آخه اينجا خيلي بهتر از اونجاست. حداقل براي من يكي كه اينجوره. وقتي اينجا نفس ميكشي انگار يه چيزي تو هواست. يه احساس، يه حس عجيب و غريب كه نميدونم چهطوري بهت بگم.
- چيه؟ نكنه حس وطنپرستي تو هم قلمبه شده، اين عادت همه اونهايي كه يه مدت اونجا بودند. يه خورده اينجا بموني اين چيزا از سرت ميپره.
- نه بحث قلمبه شدن احساس نيست. بزار يه چيزي برات بگم، حتماً برات جالبه. ببين من چند سالي هست از همسرم جدا شدم و خوب بعدش هم تنها زندگي كردم. وقتي اونجا بودم هيچوقت به اين فكر نكردم كه يه بار ديگه ازدواج كنم. اينكه ميگم هيچوقت واقعاً هيچوقت. اما از وقتي اومدم اينجا يه جورايي تو همين چند روز وسوسه شدم كه دوباره تشكيل زندگي بدم. اين همون چيزيه كه ميگم اينجا هست ولي اونجا نيست. اينجا انگار احساست جوون ميشه.
ناصر تا صحبت ازدواج رو كرد، هري دلم ريخت. يعني ناصر واقعاً ميخواد ازدواج كنه. اونم تو اين موقعيت و با اين شرايط. اگر اينطور باشه من چطوري اونو آماده اين اتفاق كنم. اما نه ناصر آدم احساساتي نبود. حداقل خيلي اهل احساس و رمانتيك با زن نبود. شايد اون حرفها رو زد تا منظورش رو در مورد احساسش نسبت به ايران بگه. پس براي اينكه مطمئن بشم پرسيدم:
- چيه، نكنه عاشق شدي؟
- من و عاشقي؟ اي بابا، سر به سرمون ميذاري دكتر. مگه تو من رو نميشناسي. اما دروغ نگفته باشم يه فكرايي تو سرم دارم. البته هنوز تصميم نگرفتم.
- اي كلك، من تو رو ميشناسم. وقتي ميگي يه فكرايي تو سَرَمه يعني اينكه به زودي اتفاقهايي ميافته. حالا راستش رو بگو، اين طرف كيه؟ من ميشناسمش، نكنه تو اين چند روز كه رفتي خونه فاميل كسي رو ديدي كه دل و هوشت رو برده.
- از دست شما دكتراي روانشناس. هيچي رو نميشه از شما پنهون كرد. ميدوني علي اون كسي كه نظر من رو جلب كرده، تو ميشناسي. از اطرافيان توست.
يه خورده فكر كردم. اون شخصي كه ناصر ميگفت كسي بايد ميبود كه ناصر اون رو بارها ديده بود و اين يه نفر كسي نبود جز خانم تقوي. پس با تعجب پرسيدم:
- نكنه خانم تقوي منشي دفتر رو ميگي؟
- چيه نكنه ضايع كردم. ولي به جون خودت دقت كردم. تو انگشت دست چپ اون حلقه نبود. فكر نميكردم متأهل باشه.
- نه از لحاظ مجرد بودن كه مجرده. اما برام جالبه كه تو عاشق خانم تقوي شدي.
- اولاً عاشق نشدم بلكه اي دارم بهش فكر ميكنم. بعدشم مگه خانم تقوي چه مشكلي داره؟
- هيچي. اتفاقاً خانم خوب و فهميدهايه. فقط برام جالب بود كه تو به اون علاقمند شدي. البته بايد بگم خانم تقوي قبلاً يه بار ازدواج كرده.
- پس اونم مثل من از همسرش جدا شده؟
- آره خانم تقوي قبلاً مريض من بود. همسرش دچار مشكلات حاد رواني بود. اون دچار چند شخصيتي بودن شده بود و با رفتارش خانم تقوي رو اذيت ميكرد. اول حاضر شده بود كه پيش دكتر بياد. اما بعد ديگه حاضر نشد كه پيش من بياد و بعد از اينكه خانم تقوي از عدم همكاري همسرش مطمئن شد به دادگاه شكايت كرد و از اونجايي كه همسرش بيماريش تو دادگاه تأييد شد دادگاه حكم طلاق رو صادر كرد. بعد هم خانم تقوي تا مدتي دنبال كار بود تا اينكه منشي قبلي من ازدواج كرد و ديگه تصميم گرفت كار نكنه و از اونجايي كه حتماً نياز بود كه خانم تقوي سر كار بره تا از اون حال و هوا فاصله بگيره من به اون پيشنهاد كردم تا بياد و به عنوان منشي در مطب مشغول به كار بشه و اون هم پذيرفت و الان هم مدتي است كه به عنوان منشي مطب در حال فعاليت است.
- پس به نظر تو آدم خوبيه؟
- ببين ناصر من باز هم ميگم خانم تقوي آدم خوبيه اما براي ازدواج كردن خوب بودن تنها يك شرط به حساب مياد و فاكتورهاي ديگري هم براي ازدواج لازم است.
- خوب اگه بگم براي من از خانم تقوي خواستگاري كن، چي ميگي؟
- ميگم ديوونه شدي و عقل از سرت پريده.
- خوب اگه بگم ديوونه شدم و عقل از سرم پريده و ميخوام از خانم تقوي برام خواستگاري كني چي ميگي؟
- ميگم من عاقلم و به حرف آدمهاي ديوانه گوش نميدم. اصلاً اين موضوع رو فعلاً فراموش كن. من ميخوام باهات در مورد يه موضوع ديگه صحبت كنم.
- باشه ولي فقط فعلاً فراموش كردم. خوب حالا بگو اون موضوع ديگه چيه؟
- ناصر جان امروز آقاي رجبي زنگ زد و گفت جواب آزمايش تو اومده. اون از من خواست بهت بگم كه بايد تحت نظر دكتر قرار داشته باشي و تحت معالجه قرار بيگري.
- همين، خوب من كه حرفي ندارم. اينكه موضوع مهمي نبود. با دكتر صحبت كن هر موقع كه بفرمايند من ميرم پيش ايشون تا معالجاتي كه ميگن رو انجام بدم.
- اما ناصر قضيه يه مقدار جديتر از اوني كه تو فكر ميكني.
- چيه نكنه تو سرمون يه غذهاي پيدا شده.
- امان از دست تو كه همه چيز رو به شوخي ميگيري. من ميگم قضيه جديه تو شوخي ميكني؟
- منم جدي ميگم. نهايت و بدترين حالتش اينه كه يه غده تو سر منه.
- يعني اين موضوع برات مهم نيست؟
- چرا هست، اما ديگه مردن كه نيست.
- خوب اگه انتهاش مردن باشه چي؟
- خوب انتهاي زندگي همه آدمها مردنه، مگه غير از اينه؟
- حالا اگه تو بفهمي كه چند ماه بيشتر زنده نيستي چي؟
- خوب به نظر تو كاري از دست من بر مياد؟
- نه ميگم فرض كن كه اين اتفاق افتاده باشه.
- خوب گفتم كه كاري از دست من بر نمياد و چارهاي جز پذيرش اين اتفاق ندارم.
- يعني به همين راحتي؟
- آره خوب. ببين علي جان يادم مياد وقتي همسرم رفت از دست من به دادگاه شكايت كرد، مأمورا اومدن و من رو از خونه خودم انداختن بيرون آخه خودت خوب ميدوني كه اونجا قانون طرفدار زنهاست. خلاصه وقتي از خونه انداختنم بيرون رفتم تو خيابون خوابيدم. ميدوني چند شب؟
- نه، بگو چند شب؟
- سه ماه من تو خيابون ميخوابيدم تا كم كم تونستم زندگي خودم رو سر و سامان بدم. ميدوني اگه ميخواستم غصه بخورم چي ميشد، يا براي هميشه كارتن خواب ميموندم يا اينكه همون روزهاي اول ميمردم.
- اين خيلي خوبه، نميدوني چقدر خوشحالم كه تو اينطور به زندگي نگاه ميكني. ناصر جان بايد بگم كه دكتر رجبي گفت متأسفانه تو تا چند ماه ديگه بيشتر زنده نيستي.
نميدونم چي شد كه بدون مقدمهچيني واقعيت رو به ناصر گفتم. شايد حرفهاي اون باعث شد احساس كنم واقعاً نگاه اون به زندگي يك نگاه متفاوت نسبت به بقيه آدمهاست. وقتي واقعيت رو به ناصر گفتم به صورتش نگاه كردم تا ببينم چه تغييري ميكنه. ناصر اول كمي جا خورد اما بعد از چند دقيقه مثل هميشه خنديد و گفت:
- راستي دكتر نگفت تا چند ماه زنده هستم؟
- آقاي رجبي ميگفت اگر معالجات رو دقيق و تحت نظر پزشك دنبال كني، ميشه تا شش ماه اميدوار بود.
- خوب پس كلي وقت دارم. تو اين شش ماه ميتونم ازدواج كنم.
- ناصر تو واقعاً ميخواي با خانم تقوي ازدواج كني؟
- بابا تو چرا باورت نميشه. ميگم از خانم تقوي برام خواستگاري كن.
شايد هر كس ديگري جاي من بود حتماً كاري ميكرد تا ناصر با خانم تقوي ازدواج كنه. چونكه ناصر چند ماه بيشتر زنده نبود و خوب اين تنها خواسته اون بود و خوب من هم بهترين دوست ناصر بودم اما من در طول ساليان دراز نمونههاي بسيار را ديدم كه مانند ناصر و خانم تقوي در عرض مدت كوتاهي به هم علاقمند شدند. در واقع شرايط روحي و شرايط زندگي ناصر باعث شده بود كه اون به خانم تقوي علاقمند بشود. در حقيقت شايد اگر كس ديگري منشي من بود و يا شايد اگر در طول چند روزي كه او از مسافرت آمده بود با يك نفر ديگر بيشتر برخورد ميكرد به او علاقمند ميشد. ناصر اگرچه وانمود ميكرد كه اجازه نداده است مشكلات زندگي او را از پاي درآورد اما در واقع مشكلات زندگيش را هيچگاه حل نكرده بود. بلكه تنها سعي كرده بود آنها را براي مدتي فراموش كند. جدايي از همسرش براي او بسيار سخت و زجرآور بوده ولي او بيآنكه روزهاي تلخ جدايي را طبق مسير منطقي خود طي كند تنها روزهايش را با فراموشي سپري كرده بود و در عين حال شرايط فرهنگي و اجتماعي آمريكا كه با روحيات ما كاملاً در تضاد بوده باعث شده بود كه به شدت احساس تنهايي كند و اين عوامل باعث شده بود كه در عرض مدت كوتاهي به خانم تقوي علاقمند شود. همه اين عوامل و شناخت من نسبت به حالات روحي ناصر و همچنين خانم تقوي باعث شد كه تصميم بگيرم به هيچ وجه نگذارم اين ازدواج صورت گيرد حتي اگر به قيمت ناراحتي ناصر تمام شود. به همين جهت تصميم گرفتم از طريق صحبت با خانم تقوي كاري كنم كه موضوع حل شود.
فرداي آن روز با خانم تقوي در مورد شرايط و پيشنهاد ناصر صحبت كردم. اما برايم بسيار عجيب بود، خانم تقوي كه حرفهاي من براي او هميشه حجت بود در كمال تعجب به من گفت كه او نيز چنين حسي نسبت به ناصر دارد و او نيز پيشنهاد او را ميپذيرد. با او صحبت كردم كه نبايد براي ناصر دلسوزي كند زيرا در اين صورت محبتي كه به ناصر خواهد كرد بيارزش است و تأثير مرگ ناصر به او از لحاظ روحي به شدت آسيب خواهد زد. اما همه حرفهاي من بيفايده بود. اگر تا پيش از صحبت با خانم تقوي تنها مشكلم خواسته ناصر بود حالا با صحبت با خانم تقوي مطمئن شدم كه ديگر شانس كمي براي منصرف كردن آن دو از ازدواج با يكديگر دارم. آن چيز كه برايم بيش از هر چيز شوكه كننده بود اين بود كه در طول چند سالي كه خانم تقوي به عنوان منشي در مطبم كار ميكرد نتوانسته بودم او را با واقعيات زندگي آشنا كنم و حالا با كوچكترين مسأله احساسي او غيرمنطقيترين تصميم ممكن را ميخواست بگيرد.
باز هم به بنبست رسيدم و تنها چاره كار علي درونم بود كه ميتوانست به من كمك كند و خلوت با او ميتوانست چاره كار اين ماجرا باشد. پس بار ديگر به محل گم شدن افسانه رفتم و تصميم گرفتم كه يك شب را در چادري كه با خود به كوهستان برده بودم با خلوت كردن با درونم به صبح برسانم. كنار آتش نشسته بودم و به آتش خيره شده بودم كه علي درونم شروع به صحبت كرد.
- آرام، بازم داري فكر ميكني؟
- آره، تويي. خوب شد اومدي نميدوني چقدر بهت احتياج داشتم.
- من هميشه كنارت هستم. هر وقت كه از من سراغي بگيري من با تو هستم.
- نميخواستم در اون شرايط با تو خلوت كنم. ميخواستم باز هم من باشم و تو و افسانه.
- آرام، تو چرا فكر ميكني ازدواج ناصر و خانم تقوي سرانجام خوبي نداره؟
- تو كه جواب اين سؤال رو خوب ميدوني، چون شرطهاي لازم براي يك ازدواج موفق در رابطه اين دو نيست.
- فكر ميكني چرا خانم تقوي قبول كرد با اون ازدواج كنه؟
- چون خوب نميتونه درك كنه كه مردن يعني چي. اون امروز رو ميبينه و با خودش ميگه خوب فعلاً باهم ازدواج ميكنيم و نميدونه تا چشم به هم بزنه ممكنه روز رفتن ناصر فرا برسه.
- مگه آدم نبايد تو زندگي اميد داشته باشه.
- اميد بايد داشته باشه. اما خوب شدن ناصر فقط به يه معجزه احتياج داره. نميگم هيچوقت ممكن نيست اين اتفاق بيفته. اما بر اساس منطق ناصر تا چند ماه ديگه بيشتر زنده نيست. قرار نيست ما كارهاي خودمون رو انجام بديم و بعد از خدا توقع معجزه داشته باشيم.
- خوب فكر نميكني چند ماه زندگي كردن با عشق ميتونه بهتر از يك عمر زندگي بدون عشق باشه.
- آره من قبول دارم. من هميشه ميگم كه يك ثانيه زندگي با عشق در كنار يكديگر بهتر از يك عمر زندگي بدون عشق است. اما ناصر و خانم تقوي تنها چند روزه كه همديگه رو ميشناسند. براي برپا كردن يك عشق بايد دو طرف همديگر را بشناسند و در طول زمان به اين باور برسند كه شرايط خانوادگي، روحي، و پايگاه اجتماعي و خلاصه عوامل مختلفي كه شخصيت يك نفر را ميسازند به هم نزديك است.
- و تو با توجه به اين شرايط ميگي ازدواج اونها منطقي نيست؟
- آره. چون ميخوام چند ماه باقيمانده زندگي ناصر روزهاي خوبي براي اونها باشه.
- خوب جواب سؤال تو، در جوابهاي خودت بود. تو خودت به بهترين نكته اشاره كردي. ناصر و خانم تقوي به دليل احساساتي شدن نميخواهند با واقعيت مرگ كنار بيايند. تو فكر ميكني اگه ناصر به خانم تقوي علاقمند نشده بود به اين راحتي با اين موضوع كنار ميآمد. من در اون لحظات كه تو به ناصر واقعيت رو گفتي به خوبي احساس او را درك ميكردم. او با خود، درون خود گفت: من كه به هر حال روزي خواهم مرد اما مهم اين است كه حالا خانم تقوي را دارم. حضور منشي مطب تو سبب شده كه ناصر نتواند به خوبي با اين موضوع كنار آيد و خانم تقوي نيز به دليل مشكلات ازدواج اول خود، و نياز به يك تكيهگاه تصور ميكند زندگي با يك مرد ايدهآل حتي اگر براي مدت كوتاهي باشد براي تمام زندگيش كافي است. خوب با اين شرايط تو بايد اونها رو با مرگ آشنا كني.
- يعني چي؟
- كمي فكر كن. تنها راه حل تو اين است كه به اونها نشون بدي كه واقعيت از دست دادن يك نفر چقدر سخت و دردناك است و اينكه مرگ چقدر به اونها نزديك است.
علي درونم به من راه را نشان داد و از من خواست كه خودم به دنبال پاسخ اين سؤال باشم و فرداي آن روز من بالاخره جواب آن سؤال را پيدا كردم.
لحظههايي با دكتر آرام
در مطب در حال معالجه يكي از بيمارانم بودم كه خانم منشي با اتاقتم تماس گرفت و گفت:
- آقاي دكتر ببخشيد وسط ويزيت مريض مزاحم ميشم، ولي يه آقايي اومدن اينجا و اصرار دارند حتماً شما رو ببينند.
- خانم ميبينيد كه در حال ويزيت مريض هستم. به ايشون بگيد كه اگر مريض هستند، نوبت بگيرند و اگر كار ديگري دارند آخر وقت تشريف بيارند.
- ولي آقاي دكتر ايشون ميگن شما ايشون رو ميشناسيد.
- باز هم فرقي نميكنه. خانم تقوي از شما تعجب ميكنم. بعد از چند سال كار كردن تو اين مطب هنوز نميدونيد كه اولويت ما در طول روز ويزيت مريضهاست. پس خواهش ميكنم به اين آقا بگيد صبر كنند تا ويزيت مريضها تموم بشه.
خانم تقوي عذر خواهي كرد و تلفن را قطع كرد. اما باز هم چند دقيقه بعد در حالي كه مريضم در حال تشريع وضعيت روحي خود بود با اتاقم تماس گرفت.
- تو رو خدا ببخشيد آقاي دكتر. اصلاً تقصير من نيست. اين آقا تأكيد دارند كه حتماً شما رو ببينند.
- خانم، اصلاً اين آقا كي هستند؟
- ميگن من بزمچه هستم.
- چي؟ بزمچه؟
- آره آقاي دكتر. من هر چي ميپرسم فاميلي شما چيه، ميگن بگو بزمچه است، خودشون ميشناسند.
- الو سلام دكتر جان... بابا تو كه دست مأموراي سيا رو از پشت بستي. بابا منم ناصر بزمچه. يادت نيست علي خرخون؟
صداي ناصر كه گوشي رو از دست خانم منشي گرفته بود و صحبت ميكرد مثل زنگ تو گوشم صدا كرد و من رو به دوران كودكي برد. ناصر دوست دوران كودكي من بود. مادر ناصر با مادر من دخترخاله بودند. اما چون خانه ما چند تا كوچه با هم فاصله داشت من و ناصر خيلي با هم دوست بوديم. شايد همه دوران كودكي و دبستان من و ناصر با هم ديگه گذشت. ناصر بچه خيلي شيطون و شري بود. اصلاً به همين خاطر اسم اون رو گذاشته بودند بزمچه. و من هم خوب از بس كه درس ميخوندم از همان دوران دبستان شده بودم علي خرخون. ناصر براي من يه جورايي مثل برادر بود. با اينكه هم سن و سال بوديم اما اون هميشه مواظب من بود. هيچكس جرأت نداشت من رو اذيت كنه چون ناصر حسابي اون رو ادب ميكرد. البته دوران خوش ما تا پايان دوران دبستان بود چون بعد از اون خانواده ناصر از اون محل رفتند و بعد ارتباط من و ناصر كمتر و كمتر شد. ناصر بعد از اينكه ديپلم گرفت به اصرار پدرش براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت و بعد ديگه ارتباط من و اون به كل قطع شد. فقط بعضي وقتا از پروين خانم مادر ناصر كه مثل مادر خودم دوستش دارم سراغي از اون ميگرفتم و حالا بعد از اين همه سال باز هم ناصر برگشته بود.
- پس چي شد آقاي دكتر، بالاخره اجازه ورود به ما داده ميشود يا نه؟
- جان، چي، آره ناصر جان. ببخشيد شوكه شدم، آره عزيزم بيا تو.
چند لحظه بعد ناصر وارد اتاق شد. قيافه ناصر زياد عوض نشده بود فقط يه سبيل به اجزاء صورتش اضافه شده بود. هنوز تو صورتش همون شيطنت دوران كودكي موج ميزد. انگار هنوز بزرگ نشده بود. تا ناصر رو ديدم پريدم بغلش و بوسيدمش. احساس خوبي داشتم. ناصر بوي دوران كودكيمون رو ميداد. بوي خاطرات خوش دوران كودكي.
- با خودت چيكار كردي دكتر جون، حسابي كه خودت رو پير كردي.
- اما تو اصلاً تغيير نكردي. بگو ببينم كلك كي اومدي ايران.
- اِي، يه سه چهار روزي ميشه كه اومدم تهران. گفتم يه سري هم به علي بيمعرفت خودمون بزنيم.
- راستي آدرس اينجا رو از كجا پيدا كردي؟
- زنگ زدم از مادرت گرفتم. ازش خواستم بهت نگه تا يه خورده برات سورپريز بشه.
- خوب ناصر جان تو يه دقيقه همين جا بشين تا من اين مريض رو ويزيت كنم. بعدش ميشينيم كلي باهم صحبت ميكنيم.
- علي جان راحت باش، امروز اصلاً اومدم كه پيش خودت باشم. خودم و خودت.
مريضي كه تو اتاقم بود رو ويزيت كردم و بعد از اون هم چند مريض ديگه رو ويزيت كردم و بعد خانم تقوي رو مرخص كردم تا به منزل بره. حالا ديگه ميتونستم با ناصر با خيال راحت صحبت كنم. با اينكه از كار روزانه حسابي خسته بودم ولي ديدن ناصر كلي به من انرژي داده بود. با ناصرشروع كرديم به صحبت.
- خوب ناصر تعريف كن چه خبر. چيكار ميكني، از اونجا چه خبر، نه اول بگو تنها اومدي يا با خانمت اومدي.
- نه. تنها اومدم. خانمم، شوهرش اجازه نداد بياد ايران.
- شوهرش؟ بازم داري شوخي ميكني ناصر.
- نه به جون علي. من قبلاً ازدواج كردم ولي خوب بعدش هم از خانمم جدا شدم. البته اون منو طلاق داد.
- براي چي؟
- هيچي. ميخواست با يه نفر ديگه ازدواج كنه. بعد رفت دادگاه و از دست من شكايت كرد و دادگاه هم منو از خونه خودم انداخت بيرون.
- چه بد. من خبر نداشتم. واقعاً متأسفم.
- نه بابا. اصلاً مهم نيست. ديگه فراموشش كردم. الان چند سالي از اون موضوع ميگذره.
- خوب كارت چيه؟ اونجا الان چيكار ميكني؟
- هيچي. يه شركت ساختماني دارم. اي اوضاع كاريم بدك نيست، ولي اومدم اينجا بمونم.
- جدي ميگي؟ اينكه خيلي خوبه. راستي تو چه رشتهاي درس خوندي؟
- رشته مهندسي عمران. البته به كار و بار شما نميرسه. هم آقا دكتر شديد هم دفتر ازدواج ايجاد كرديد.
- دفتر ازدواج؟
- آره. خانم شاكري ميگفت. اونو كه ميشناسي، مگه نه؟
- كلك تو خانم شاكري رو از كجا ميشناسي؟ اون يكي از مريضهاي منه.
- وقتي داشتم به خانم منشي اصرار ميكردم كه بذاره بيام تو، تو رو ببينم اون كنارم نشسته بود. پيرزن انگار فرصت گير آورده بود از كل زندگيش برام تعريف كرد و گفت كه براش يه شوهر خوب پيدا كردي. كلي هم دعات كرد.
- نميدوني ناصر چقدر پيرزن جالبيه. روز اول كه اومد پيش من گفتم مادر مشكلتون چيه؟ گفت تنهايي. گفتم خوب من چيكار ميتونم بكنم؟ گفت برام شوهر پيدا كن. اصلاً خيلي جالب بود. هيچي، منم براش شوهر پيدا كردم. الان چند ساله باهم ازدواج كردند. كلي هم با شوهرش خوب هستند.
- پس اگر ما هم زن بخواهيم براي ما هم زن ميگيري؟
- تو جون بخواه، ناصر بزمچه. تازه پيدات كردم. فكر ميكني به همين آسوني ولت ميكنم.
- راستي دكتر جون ميدونم دكتر روان مردمي. اما يه چند وقتيه كه سرم درد ميكنه. ميتوني يه قرصي بدي اين درد كله ما از بين بره.
- دكتر رفتي؟
- آره. يكي از فاميلامون دكتره، البته زياد چيزي حاليش نيست.
- جدي، من ميشناسمش؟ اسمش چيه؟
- اسمش كه قبلاً چيز ديگه بود اما الان شده دكتر آرام. اما قبلاً علي خرخون بود. البته بعضي هم به اون علي شُلي ميگفتند.
- از دست تو ناصر، دست از مسخره بازيهات ور نميداري. ولي يادم مياد كه بهم ميگفتند علي خرخون. اما اين علي شلي رو از كجا آوردي؟
- يادت نيست سال اول دبستان بوديم خونه آقاجون تو.
- خوب چي شد؟
- هيچي بابا. آماده شده بوديم بريم مدرسه كه من با تو حرفم شد و انداختمت تو حوض حياط خونه آقاجون. بعد آقاجون اومد تو رو از تو حوض درآورد و سرت داد زد؛ آخه به تو هم ميگن بچه. يه خورده از اين بزمچه ياد بگير. واقعاً كه شلي بايد بهت گفت علي شُلي.
- آره يادم اومد. آقاجونم هميشه دوست داشت كه من مثل تو شيطون و شر باشم، خدا بيامرزدش. يادته خونه آقاجون من چه روزايي داشتيم.
- آره يادش به خير. راستي خونه آقاجون چي شد؟
- هيچي وقتي آقاجون فوت كرد، بابا و عموها تصميم گرفتند خونه رو بفروشند. الانم خرابش كردند. هيچي از اون محله قديمي نمونده.
- علي جان، نگفتي يه قرص چيزي داري به ما بدي تا اين درد كله ما خوب بشه.
- مگه الان هم درد ميكنه.
- آره بابا. سرم داره ميتركه.
- من فكر كردم با اين همه مسخره بازي حالت خوبه. اما ببين ناصر الان بهت يه مسكن ميدم ولي بعدش بايد بري عكس بندازي. يكي از دوستام متخصص مغز و اعصابه. با اون هماهنگ ميكنم كه بري پيش اون.
- هيچي مثل اينكه كار و بار شما كساده، برا هم مشتري پيدا ميكنيد.
اون روز تا شب با ناصر بوديم. باهم همه جا رفتيم. به محله قديمي كه تو اون سالها زندگي ميكرديم، رفتيم. به مدرسه دوران كودكيمون سر زديم و جالب بود كه هنوز فراش اون بابا كريم زنده بود. اون ما رو نميشناخت. اما ما اون رو ميشناختيم. پير شده بود. اما هنوز هم مهربون و دوست داشتني بود. اومدن ناصر باعث شده بود تا خاطراتي كه سالها فراموششون كرده بودم يك بار ديگه زنده بشه. تازه اون روز بود كه فهميدم چقدر از گذشته خود فاصله گرفتم و چه آدمهايي رو فراموش كردم. وقتي ناصر گفت كه بريم به بابا عزيز فراش مدرسه دبستانمون سر بزنيم از خودم خجالت كشيدم. ناصر هنوز اونها رو فراموش نكرده بود. شايد اونقدر خاطرات رو ميدونست چون از اونا دور بود ولي من كنار اون خاطرات بودم و همه اونها رو فراموش كرده بودم.
اون روز گذشت. چند روز بعد ناصر كه هنوز سر دردش خوب نشده بود به اصرار من پيش دكتر رجبي يكي از دوستانم رفت. دكتر رجبي پس از ويزيت ناصر از اون خواسته بود كه از سرش عكس بگيره. ناصر اينكارو كرد و قرار شد چند روز بعد دكتر رجبي جواب آزمايش اون رو بده. تو اون چند روز ناصر بيشتر وقتش رو به سر زدن به افراد فاميل و گشت و گذار تو تهران گذروند. چند روز بعد خانم منشي به اتاقم زنگ زد و گفت كه دكتر رجبي پشت خطه.
- سلام دكتر جان، خوبي، چيكار ميكني با زحمتهاي ما.
- اختيار داري آرام جان، اتفاقاً در مورد همون دوستتون تماس گرفتم.
- ناصر رو ميگيد. خوب چي شد، جواب آزمايش اومده.
- آره دكتر جواب آزمايش اون اومده. راستي دكتر اين ناصر كيه؟
- جريانش مفصله. اما اينطور بهت بگم كه مثل داداشم ميمونه. خوب نگفتيد دكتر جواب چي شد؟
- چطوري بگم آرام جان. كاش اون رو پيش من نميفرستادي. آخه چي بايد بگم.
- چيزي شده رجبي جان. بابا بگو كه نصف جون شدم.
- ببين آرام جان خودت كه دكتري به هر حال از اين اتفاقا پيش مياد.
- دكتر بگو. بگو ناصر چش شده؟
-چطوري بگم، تو سر ناصرخان يه غده سرطانيه.
- يا ابوالفضل. مطمئني دكتر جان. حالا چقدر خطرناكه؟
- در مورد مطمئن بودن بايد بگم شك ندارم. من نميدونم تا حالا چطوري تونسته با اين سر درد كنار بياد. اونايي كه اين غده تو سرشونه با قرصاي خيلي قوي سر پا هستند. واقعاً براي من عجيبه.
- حالا بايد چيكار كرد؟
- آرام جان، ميدونم چقدر ناصرخان رو دوست داري ولي بايد يه جوري اونو آماده كني. اون فرصت زيادي نداره و به هر حال بايد با اين موضوع كنار بياد. خوشحالم كه تو يه دكتر روانشناس هستي و ميتوني اين موضوع رو به اون راحتتر بگي. خلاصه دكتر اون چند ماه بيشتر فرصت نداره.
وقتي از دكتر رجبي خداحافظي كردم دنيا دور سرم داشت ميچرخيد. نميدونستم بايد چيكار كنم. تو همين فكرا بودم كه خانم تقوي زنگ زد و گفت:
- سلام دكتر. مهندس ناصر اومدن. بفرستمشون بيان تو اتاق.
- آره بگيد مهندس ناصر بيان تو اتاق. راستي خانم به مريضا بگيد دكتر امروز حالش خوب نيست و يه روز ديگه تشريف بيارند.
شكستن ركورد تماشاي فيلم
4 نروژي با تماشاي 70 ساعت و 33 دقيقه و تماشاي 38 فيلم ركورد جهاني براي تماشاي فيلم به ثبت رساندند. اين 4 نروژي كه روز جمعه 4 نوامبر وارد سينما شده بودند، روز دوشنبه 7 نوامبر در حاليكه رنگ پريده و گيج بودند از سينما خارج شدند. ركورد قبلي تماشاي فيلم 70 ساعت و 9 دقيقه بود كه اين 4 جوان كه شامل 3 پسر و يك دختر بودند آن را شكستند. البته تعداد اين افراد در ابتدا 11 داوطلب بودند كه روز جمعه وارد سينما شده بودند كه 7 نفر آنها يكي پس از ديگري از شدت تماشاي فيلم غش كردند و از سالن بيرون آورده شدند.
متس پتر نيلسن يكي از نوجوانان ركوردشكن گفت: امروز صبح هر چه خورده بودم را بالا آوردم. قادر به غذا خوردن نبودم، ميلرزيدم و حالم خيلي بد بود.
يك سال مانند پرندگان بالاي درخت
يك زن آرژانتيني يك سال تمام بر بالاي درخت و داخل يك آشيانه زندگي كرده است. روكسانا پانز، از اهالي مندوزا با استفاده از شاخههاي درخت و چند عدد پشتي براي خود آشيانهاي در بالاي يك درخت در نزديكي ايستگاه قطار سن رافائل ساخته و به مدت يك سال در داخل آن زندگي كرده است.
روكسانا پانز در مورد اين عمل به خبرنگاران گفت: سالها پيش در كتابي به نام ال كوبيجو نحوه ساختن يك آشيانه بزرگ بر بالاي درخت و زندگي در آن را خوانده و بعد تصميم به اجراي آن را گرفتم. او گفت تصور زندگي در بالاي درخت بسيار جالب و لذتبخش است و سرانجام توانستم به اين آرزوي خود دست پيدا كنم.
عاقبت لاف زدن
عاقبت لاف زدن رودلف استادلر 61 ساله براي او دردسر ساز شد. استادلر هميشه ادعا ميكرد كه تيرانداز ماهري است و به همين جهت يكي از دوستان مزرعهدارش از استادلر خواست تا گاو پيرش را كه بر اثر كهولت زياد نه شير ميدهد و نه گوشتش قابل مصرف است را با تفنگ بكشد و او را از شر گاو بيمصرف خلاص كند.
استادلر قبول كرد و گاو را به داخل يك طويله برد و از فاصله چند متري با تفنگ به سوي گاو بيچاره شليك كرد. گلوله اول به خطا رفت، گلوله دوم نيز به گاو اصابت نكرد. اما گلوله سوم از دريچه طويله و محوطه مزرعه خارج شد و پس از عبور از در يك خودرو كه در مجاورت مزرعه در حال حركت بود به ساق پاي راننده، خانم كري تانينگ اصابت كرد.
پس از اين حادثه پليس استادلر را بازداشت كرد و در دادگاه محكوم به پرداخت 1000 دلار جريمه شد. اما سرانجام گاو اين بود كه بالاخره استادلر قبل از دستگيري و ضبط پروانه سلاحش گاو بيچاره را كشت. البته معلوم نيست كه استادلر بالاخره با چند گلوله گاو را كشته است...؟
شكار كركس با توپ گلف
يك گلفباز چيني در مسابقات گلف به جاي اينكه توپ را وارد سوراخ كند با آن يك كركس را كشت. توپ اين گلفباز چيني در هوا به يك كركس برخورد كرد و در دم اين پرنده را كشت.
اين گلفباز در باشگاه منطقه فوچو در ايالت فرجان چين، پس از كشته شدن اين پرنده به كركس معروف شد. پس از اين حادثه يكي از بازيكنان حاضر در زمين گلف سعي كرد اين كركس را نجات دهد اما تلاش وي بينتيجه بود.
با اين اتفاق به نظر ميرسد كه يك روش تازه به روشهاي شكار پرندگان اضافه شده است و از اين پس شكارچيان ميتوانند به جاي اسلحه از توپ گلف براي شكار استفاده كنند.
قد بلندترين سگ دنيا
كتاب ركوردهاي جهاني گينس بلند قدترين سگ جهان را معرفي كرد. اين سگ كه متعلق به يك دانماركي است كه در كاليفرنيا زندگي ميكند بلند قدترين سگ جهان را از آن خود كرد. سندي هال زني كه صاحب اين سگ دانماركي است به خبرنگاران گفت از سال 1981 اين سگ را كه گيبسون نام دارد در اختيار داشته اما هرگز فكر نميكرده است اين حيوان عنوان قد بلندترين سگ جهان را به دست آورد. به گفته كارشناسان كتاب ركوردهاي جهان گينس، گيبسون در حالي كه روي دو پاي خود ميايستد 7 فوت (معادل 1/2) بلندي قد دارد.
ركورد جهاني پرچونگي
ساندرا كوبل 28 ساله ساكن شهر برن و استفان هافنر 26 ساله ساكن شهر زوريخ سوئيس بدون وقفه و از طريق اينترنت مدت 39 ساعت و 18 دقيقه و 24 ثانيه تلفني با همديگر صحبت كردند و ركورد جهاني در اين زمينه را شكستند.
استفان هافنر كه از طرف مكالمهاش پرچانهتر بود در خاتمه ركوردشكني گفت: هرگز تصور نميكردم غلبه بر خستگي تا اين اندازه دشوار باشد. او افزود ساندرا كوبل طرف مكالمهاش سرانجام خوابش برد اما قبل از اينكه از شدت خواب بيحال شود فقط چرند و پرند ميگفت و او هيچ يك از حرفهاي ساندرا را نميفهميد.
اما بايد اين چونهها را طلا گرفت كه 38 ساعت بيوقفه در حال كار كردن بودند و نام صاحبشان را مشهور كردهاند.
کلبه ترانه
پاشو پاشو
پاشو گلدونو بيار وقتشه سنبل بكاريم
اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد ميياريم
نگو فروردين ما چند سالي مونده تا بياد
عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نميخواد
بيبهارم ميشه گاهي خواب نرگس ببينم
وقت و بيوقت تو خونه سفرهي هفت سين بچينم
سيني سبز سكوت گوشهي انباره هنوز
رو سر انگشتاي تو سوز خوش تاره هنوز
يه سبد سلامتي هنوز تو گنجهي تنه
يه كتاب خورشيد هنوز تو بقچهي دل منه
من ديگه منتظرِ هيچكسي نيستم تا بياد
دل من از آسمون معجزه اصلاً نميخواد
چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره
دست بيمنت تو پر از بهار منتظره
شهيار قنبري
فصل شكفتن
براي عاشقي چشام دوباره دل دل ميكنه
نميدونه نجابتش كارمو مشكل ميكنه
نميدونه به فصل من رنگ قرون زده خدا
خيال موندن ندارم تو گرگ و ميش اين هوا
ستاره چشمك ميزنه هوا هواي رفتنه
بيا بريم به فصلي كه تو نوبت شكفتنه
حال و هواي عاشقي برام يه حس مبهمه
تو اين شتاب لحظهها فرصتمون خيلي كمه
ميخوام كه درد غصه رو پشت سرم جا بذارم
فرصت تنها شدنو براي فردا بذارم
آيدا نوروزي
زمستون
زمستون تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهاي برهنه زير بارون
تو چشم سرخ سرما غصه بيدار غريبي پرسه ميزد پشت ديوار
ستاره سرخ و تبدار گرفتار گرفتار دل من با دل خورشيد بيمار
دلم تنگ دلم تنگ نه از تو از خودم هم دور و بيزار
زمستون زمستون تو روي خاطراتم گشتي آوار
سعيد دبيري
تنديس
شبي بي دلشوره و ناب دل يه خواب تازه ميخواست
حسرت ديدن يك عشق حتي تو خوابم كه زيباست
روزا خالي پشت هم رفت شبهاي تقويم دل مُرد
تا تو پيدا شدي يك روز چشمامون به هم گره خورد
گمشدههاتو گرفتم ديدي قد همه پيدام
قطره گفتي ديدي دريام بهترين عاشق تو دنيام
فصل سبزم با تو آغاز دلكم دلخوش دوباره
با تو پيرهن شب من كرده گلدوزي ستاره
با تو شكل عشق چه زيباس خوشترين تراش الماس
بهترين تنديس دنيا با تو عاشقي چه زيباس
سپيده
لبريز خالي
من چه لبريز و پر از تو خالي از تو مونده دستم
بي تو آشناي دردم چه غريبانه شكستم
شيشهي دودي ياسم ميشكنم با يه نگاهت
خاك ترد جادهام من زخميم كن سر راهت
تا رمن ساز عذابه پود من رشتهي غمها
دست تو نسيم صبحه رو تن اين شب تنها
خاك آلودهي چشمم خيس بارون بهاره
آينهي شكستهي دل تو هزارتاش انتظاره
رفتن تو مثل شبهام تيره و بيانتها بود
رنگ روياي نگاهت خواب تلخ سايهها بود
نويد حسيني
تبعيدي
آفتاب مفهوم عدالت بود
و آنان اينگونه ميپنداشتند
اكنوني رسيد كه آفتابگونهاي مفهوم آفتاب شد
آنان در آفتابگونه خويش دل فريفته بودند...
دريغ!
تاريكي نيمه ديگر آمد
اكنوني شد كه حتي آفتاب نيز مفهوم عدالت نبود
و آنان همچنان سرگرم تقديس آفتابگونه خويش بودند...
...
من رويش تلخ انسانم
در زميني بي بهار و پرنده
و آنگاه كه قاضيان عدالت را ميهمان چوبه دار ميكنند
من سوزش تلخ احزانم
در زميني با بهاري زننده...
سحر عزيزي
گريههاي ديوار
صدايي ميآيد
صدايي از حنجره خنجر خورده مردي كه ديريست
در وادي بسته ديوارها
خود را در آغوش زمان رها ميكند و
صداي گريههاي زندگي را
از حفرههاي نه چندان عميقي كه گويا چشمان وحشتبار او هستند، ميدزد.
آه... اين صدا نيست، اين عصاره درد است كه مينالد
اين خفقان فريادوار زندگيست
كه چون بلورهايي شور از چشمان او ميبارد
مرد آهسته ولي غمگين،
ديوارها را مينگرد...
صدايي از ديوار به گوش نميرسد
مرد گريههاي زندگي را پاس ميدارد
سكوت...
سكوت...
سكوت...
زني صداي خندههايش در بعد زمان ميپيچد...
مرد ميايستد
گريههاي زندگي را در انبساط ديوارها جاي ميدهد!
من از پشت ديوارها تو را صدا ميكنم
و تو گريههاي زندگي را ميانمان قسمت ميكني
من ميروم و تو ميماني و
ديوارها...
سحر عزيزي
روزهايي كه جنهاي ما ميآيند...!
نوشته :مهدی حاجی بیگی
روزهاي آدمي هر كدام به شكلي است. گاهي اوقات روز خوبي داريم و همه چيز آن طور كه ما ميخواهيم پيش ميرود و روزهايي از در و ديوار برايمان بدشانسي و مشكلات ميبارد. بعضي مواقع صبح كه از خواب بيدار ميشويم احساس ميكنيم امروز بايد روز خوبي برايمان باشد و به همين دليل آن روز پر از انرژي هستيم اما بعضي روزها به قول معروف از دنده چپ بيدار ميشويم و اصطلاحاً جنهايمان ميآيند و آن وقت است كه به زمين و زمان گير ميدهيم و آن روز برايمان تبديل به يك كابوس به تمام معنا ميشود. شايد هميشه فكر ميكرديد كه اين اتفاق كه يك روز خوب هستيم و روزي ديگر بد، صرفاً يك اتفاق است و به قول خودتان از خوش شانسي يا بدشانسي، روزتان خوب يا بد ميشود. اما تغيرات روحي و جسمي انسان در روزهاي مختلف و نوسان آن يك پديده علمي است كه به آن آهنگ زندگي يا بيوريتم ميگويند.
بيوريتم چيست؟
نظريه بيوريتم يا تئوري زيست آهنگ ميگويد همه انسانها از زمان تولد تا لحظه مرگ با آهنگي منظم روزهاي زندگي خود را سپري ميكنند و الگوي رفتاري آنان تابع سه چرخه (عاطفي، جسماني و عقلاني) است. كه با توجه به تاريخ دقيق تولد شروع به فعاليت ميكند.
پرداختتن به تئوري زيست آهنگ و مطرح كردن نظريه بيوريتم به قرن نوزدهم يعني حد فاصل سالهاي 1897 تا 1902 برميگردد. در طي اين سالها پزشكي به نام دكتر هرمن با مطالعه بر روي بيماران خود متوجه شد كه پاسخ بيماران وي نسبت به درد و ساير نشانههاي بيماري در روزهاي مختلف متفاوت است. او با بررسي و ثبت اين علائم، نظريه خود كه در آن تغييرات 23 روزه در توان جسمي و افت و خيزهاي 28 روزه در عواطف و احساسات بيماران به عنوان بيوريتم مطرح شد.
دكتر ويلهم پزشك ديگري بود كه به صورت جداگانه و بدون ارتباط با دكتر هرمن، با مطالعه بر روي بيماران متوجه شد كه بيماران در روزهاي خاصي از ماه آمادگي بيشتري براي بيمار شدن دارند و در بعضي ديگر از روزهاي ماه بدن مقاومت بيشتري را نسبت به ميكروبها و بيماريها نشان ميدهند. دكتر ويلهم همچنين متوجه شد كه حتي احتمال مرگ نيز در بيماران تابع آهنگ خاصي است و نتيجه آزمايشهاي او نيز عدد 23 روزه در توان جسمي و افت و خيزهاي 28 روزه در عواطف و احساسات را نشان داد.
آلفرد تلچر استاد مهندسي دانشگاه نيويورك كسي است كه به وجود چرخه عقلاني پي برد. تلچر با مطالعه بر روي دانشجويان خود متوجه شد كه فراگيري و تجزيه و تحليل مسائل مطرح شده در كلاس درس، در روزهاي مختلف در دانشجويان متفاوت است. تلچر دريافت كه دانشجويان در بعضي روزها آمادگي پذيرش و گيرايي مطالب را در سطح بسيار مطلوبي دارند و در برخي ديگر از روزها سطح يادگيري آنان در سطح نازلي است. او تحقيقات خود را با ثبت يك چرخه 33 روزه براي تابع عقلاني به سرانجام رساند.
حتماً ميپرسيد كه اين اعداد در مفهوم زيست آهنگ به چه معنا است؟ چرخه عددي در مفهوم زيست آهنگ به اين معنا است كه هر كدام از ما توسط سه چرخه حياتي كه از زمان تولد شروع ميشود و در طول تمام دوران زندگي ادامه دارد رفتار ميكنيم. اين چرخه از يك نقطه صفر آغاز ميشود و در طي روزهاي مختلف بر اثر عوامل ومحركهايي نظير نور، حرارت، نيروي جاذبه و عوامل ديگر به تدريج به سمت بالا حركت ميكند و بعد به نقطه اوج آن ميرسد و دوباره اين سير ادامه پيدا ميكند و با كاهش آن به نقطه صفر ميرسد. مثلاً براي چرخه احساس كه 28 روزه است، شما در بعضي از روزهاي اين دوره 28 روزه به بالاترين سطح احساس ميرسيد و براي آنكه دوباره بتوانيد به بالاترين سطح آن برسيد بايد اين دوره 28 روزه بار ديگر تكرار شود.
براي آنكه با مفهوم چرخه زيست آهنگ بيشتر آشنا شويد توضيحات بيشتري در مورد آنها ميدهيم.
چرخه جسماني
مدت زمان اين چرخه 23 روز است و اثرات آن بر روي حركات چشم، دستها، تناسب اندام، استقامت جسمي، مقاومت و واكنش نسبت به بيماريها است. كم يا زياد شدن نمودار چرخه جسماني، نقش به سزايي در سلامتي جسمي ما دارد. زماني كه اين نمودار به بالاترين سطح خود در طي يك دوره 23 روزه ميرسد شما احساس سلامتي و شادابي بيشتر ميكنيد و در زماني كه اين نمودار به پايينترين سطح خود ميرسد شما احساس خستگي، خمودگي و آمادگي بيمار شدن را خواهيد داشت.
چرخه عواطف
مدت زمان اين چرخه 28 روز است و ميزان خوشبيني و بدبيني، سرحالي و افسردگي و رفتارهاي جمعي و روابط احساسي شما تابع اين چرخه است. اين چرخه نيز باعث ميشود كه زماني كه در بالاترين سطح نمودار هستيد پر احساس باشيد و نسبت به ديگران با عواطف بيشتري برخورد كنيد و بالعكس زماني كه پايينترين سطح اين نمودار هستيد دچار افسردگي، ناراحتي، عصبيت و مشكلات روحي باشيد.
چرخه عقلاني
آهنگ اين چرخه 33 روزه است و با خوبي و بدي حافظه، هوش و زيركي و ميزان يادگيري شما در روزهاي مختلف در ارتباط است.
حتماً خواهيد پرسيد كه زيست آهنگ چه نقشي ميتواند در زندگي ما داشته باشد. مهمترين تأثير زيست آهنگ اين است كه با ثبت و بررسي دقيق اين سه چرخه ميتوان كيفيت كارها را افزايش داد. مثلاً با دانستن اين موضوع كه در چه روزي داراي بالاترين سطح انرژي جسمي و روحي هستيم ميتوانيم فعاليت بيشتري انجام دهيم و در روزهايي كه آماده درگير شدن با مسائل روحي و جسمي هستيم، با آگاهي بيشتري با مسائل مختلف روبهرو شويم. زيست آهنگ ميتواند به برنامهريزيهاي درسي افراد نيز كمك كند زيرا با اندازهگيري ميزان يادگيري و پذيرش ذهن براي يادگيري ميتوان برنامهاي دقيق را تنظيم كرد تا به وسيله آن بتوان به بالاترين نتيجه رسيد.
گذشته از اثراتي كه بررسي تئوري زيست آهنگ ميتواند در بازده فعاليتهاي ما داشته باشد، يك نكته ديگر در مورد زيست آهنگ بسيار مهم است. زيست آهنگ به ما ميگويد كه زندگي انسان در طول زمان و لحظههاي مختلف داراي نوسانات گوناگون است. اين نوسانات چه در زمينه جسمي و چه در زمينه روحي اتفاقي است كه گريز از آن ناممكن است. نميتوان توقع داشت كه همه روزهاي ما خوب و عالي باشد و يا با مواجه شدن با چند روز به آن، احساس كرد زندگي چقدر بيهوده و بيارزش است. روزهاي بد و خوب در كنار يكديگر زندگي آدمي را تشكيل ميدهد. زيست آهنگ به ما ميگويد كه ممكن است در بعضي از روزها از لحاظ جسمي و روحي وضعيت مطلوبي نداشته باشيم اما ميتوان اين وضعيت را با كمك گرفتن از عوامل ديگر به سطح قابل قبولي رساند.
پس اگر شما هم روزي احساس كرديد كه از دنده چپ بيدار شدهايد و حوصله هيچكس را نداريد، اصلاً نگران نباشيد اين وضعيت خيلي زود تمام ميشود و روزهاي بهتري از راه ميرسد. تنها بايد كمي صبور و منطقي باشيد. به خاطر داشته باشيد داشتن نوسانات فكري جسمي و روحي امري است گريزناپذير و فرار كردن از آن ناممكن. تنها بايد به خود و درونتان اشراف داشته باشيد تا با اين آگاهي عملكرد مثبتتري داشته باشيد و زيست آهنگ تئوري است كه در شناخت جسم و روح به ما كمك ميكند.
شما ميتوانيد دنيا را تغيير دهيد
ديويد ميندل
ترجمه: فرهاد جمالي راد
همه ما در طول زندگي خود حداقل بر روي 250 نفر تأثير ميگذاريم. هر يك از انسانها به نوعي مسئوليت رهبري و مديريت ديگران را به عهده دارند. اگر از تواناييهاي درون به خوبي استفاده شود ميتوان از آن در زندگي بسيار استفاده كرد. ميتوان فرزندان را در تميز كردن خانه مديريت كرد و به آنها ارزشها و اخلاقيات را آموزش داد. در محل كار ميتوان مردم را به خريد اجناس تشويق كرد و با حرف زدن كارهايي را انجام داد كه بسيار اثرگذار است.
در مديريت مقولهاي وجود دارد كه در آن گفته ميشود كه بين شهرت و بزرگواري، بزرگواري بسيار بهتر است. شخصي مانند مدونا بسيار مشهور است اما مادر ترزا بزرگوار است. بدون شك تأثيرگذاري مادر ترزا بر هيچكس پوشيده نيست و همين موضوع نكتهاي است كه مديريت امروز را نيازمند مديراني صادق، قابل اعتماد، كامياب و شايسته ميداند، مديراني كه در كنار خصوصيات ويژه اقتصادي و مديريتي داراي استانداردهاي بالاي اخلاقي باشند.
چه بخواهيد و چه نخواهيد، چه باور كنيد و چه باور نكنيد، شما يك فرد تأثيرگذار هستيد. مردم به عقايد شما توجه ميكنند و اعمال خود را بر اساس آن پيريزي ميكنند. 8 اصل زير به شما كمك ميكند تا بتوانيد تأثير مطلوبي بر روي ديگران ايجاد كنيد.
آرزوي تغيير دنيا به مكان بهتري را داشته باشيد
دامنه ديد خود را افزايش دهيد. چيزهايي را بخواهيد كه فراتر از تواناييهايتان است. در اين صورت است كه شما وارد چالشي ميشويد كه پيامد آن تلاش، كوشش و پويايي است. اگر تنها به زمان حال و به شخص خود توجه كنيد و تمام مدت فكر خود را معطوف به موضوعات عادي و معمولي كنيد خيلي زود دچار روزمرگي ميشويد و پس از مدتي احساس نارضايتي از زندگي به شما دست ميدهد.
مديريت به اين معنا است كه از ديگران براي به حقيقت پيوستن روياها كمك گرفت و آنها را در جهت اهداف خود درآورد. براي روياهايتان ارزش قائل شويد تا بتوانيد با فكر كردن به آنها به وجد بياييد.
شناسايي توانايي خود
هر كدام از ما تواناييهايي داريم كه با اتكا به آنها قادر به انجام كارهاي بزرگ هستيم. اما براي به دست آوردن نتيجه بهتر بايد سعي كرد از گروه كمك گرفت. بايد از تواناييهاي خود بهره گرفت و افراد گروه را بر اساس تواناييهاي شخصيشان گرد هم آورد. براي به دست آوردن نتيجه مطلوب بايد اعضاي گروه را مرتب ملاقات كرد. اهداف خود را تعيين كرد و هر از چند گاهي آنها را مرور كرد تا نقطه تمركز از دست نرود. اهداف بلند مدت و كوتاه مدت را تعيين كرد و در فواصل زماني مشخص آن را ارزيابي كرد. و بدين ترتيب ميتوان اطرافيان را براي رسيدن به اهداف ترسيم شده تشويق كرد.
تلاش براي بهترينها
افراد تنها با توجه به رفتاري كه در شما ميبينند عمل ميكنند. پس اگر ميخواهيد بر روي آنها تأثير بگذاريد تا به پلههاي بالاتر صعود كنند و شما هم در كنار آنها به موفقيت برسيد بايد نه تنها كارهاي منطقي انجام دهيد، بلكه بايد آنها را به درستي نيز انجام دهيد. اگر ميخواهيد چيزي را به ديگران ياد دهيد بايد خود ابتدا آن فاكتورها را رعايت كنيد. مديري موفق است كه همواره به دنبال بهترين كار و بهترين بازده باشد.
مُصِر باشيد
يك مدير موفق تنها زماني موفق است كه در انجام كارهايش استقامت و پايداري داشته باشد. او هيچگاه ميدان را خالي نميكند. شايد دوستان و دشمنان او بخواهند او را اغوا كنند تا از كار دست بكشد اما او فريب نميخورد و از ميدان به در نميشود. او ويژگي دارد كه او را موفق ميكند ويژگي مهم او ثابت قدمي و مصمم بودن است.
اگر كسي بخواهد دنيا را عوض كند تنها راه حل پافشاري است. افراد با نفوذ، زندگي خود را با تنبلي سپري نميكنند. آنها افرادي با استعداد خاص نيستند بلكه كساني هستند كه از اشتباهات خود درس ميگيرند واز زمين بلند ميشوند و تلاش تازهاي را آغاز ميكنند.
مقاومت به خرج دهيد
اگر ميخواهيد مدير باشيد بايد توانايي حل مشكلات را نيز داشته باشيد، گاهي اين تصور ايجاد ميشود كه اگر مشكلي به وجود آمد پس ما قطعاً در وجودمان دچار مشكل هستيم و به همين علت قادر به حل آن نيستيم. اما واقعيت اين است كه ما بايد بدون توجه به اينكه مشكلات تا چه حد ميتوانند دردآور باشند بايد مسئوليت آنها را به عهده بگيريم و در رفع آنها از هيچ تلاشي مضايقه نكنيم.
اگر بر روي كاري كه انجام ميدهيد تسلط داشته باشيد، لازم نيست در زمان بروز مشكل به سوراخ موش پناه ببريد. تفاوتي كه بين رهبران و پيروان وجود دارد همين توانايي مقابله با مشكلات و اتخاذ تصميمات مناسب است.
يك الگوي مناسب باشيد
واقعاً جاي تعجب دارد كه بعضي از افراد خواهان مقامهاي بالايي هستند اما خواستار قبول مسئوليت نيستند. البته طبيعي است كه بخواهيد از مسئوليت شانه خالي كنيد، اما اگر ميخواهيد تأثير پايدار و مثبتي بر روي اطرافيان بگذاريد بايد ساعتهاي متمادي كار كنيد. با كار كردن ثابت ميكنيد توانايي حل مشكلات و انتخاب مسير درست را داريد. وظيفه يك مدير اين است كه براي ديگران الگو باشد تا ديگران با نگاه كردن به او و تلاشهاي تحت تأثير او قرار گيرند و در جهت اهداف او عمل كنند.
داشتن معيارهاي اخلاقي
روزنامه ايالتي ونكوور در يكي از شمارههاي خود آماري را منتشر كرد كه در آن هر انسان بالغ در طول روز به طور متوسط 200 دروغ ميگويد. اين دروغها شامل هر چيزي ميشوند؛ عذرخواهي به دليل رفتار بد و مثلاً گفتن جملهاي مانند اين كه من اصلاً قصد آزار دادن تو را نداشتم و خيلي از دروغهاي ديگر. اين آمار نشان ميدهد كه انسانها كمتر از آنچه كه بايد و شايد صادق هستند. اگر خودتان كاري را درست انجام نميدهيد نبايد انتظار داشته باشيد كه ديگران آن را به درستي انجام دهند. بايد زندگي را بر اساس يك دستورالعمل اخلاقي قوي دنبال كرد و كليه تصميمات را بر پايه آن اتخاذ كرد.
اگر براي خود ارزش اخلاقي خاصي نداريد، بهتر است بنشينيد و شروع به نوشتن آنها كنيد. اگر براي خود معيار مشخصي نداشته باشيد ممكن است در زمان مواجه شدن با وسوسهها كاري انجام دهيد كه بعدها موجب پشيماني شود.
خداوند را راهنماي خود قرار دهيد
اليزابت دال رئيس اسبق صليب سرخ آمريكا در يكي از مصاحبههاي خود اظهار داشت: براي من اتكا به يك نيروي انساني بسيار ارزشمند است. اگر بخواهم يك كار دشوار را انجام دهم و يك تصميم جدي بگيرم تنها به تواناييهاي شخصي خود اتكا نميكنم بلكه تمام امور را به خدا واگذار ميكنم.
او ادامه ميدهد: درست 24 سال پيش بود كه دريافتم نيازمند نيروي برتري هستم. اهدافم مرا راضي نگاه نميداشت و ارتباطاتم با افراد ديگر منجر به پر شدن خلأ عاطفي من نميشد. در سن 36 سالگي بود كه تصميم گرفتم اداره كليه امور زندگي خود را به دست خداوند بسپارم. او سرچشمه لايزال نيرويي بود كه من طلب ميكردم. هميشه با خود دعا ميكردم كه پروردگارا مرا از همين الان تا زماني كه هنگام مرگم فرا رسد راهنمايي كن.
شما نيز قادر به تغيير خود و دنياي اطرافتان هستيد به شرطي كه اجازه دهيد تا خداوند راهنماي شما باشد. شما از اين طريق به آرامشي كه در جستجوي آن هستيد ميرسيد و ميتوانيد در زندگي خود تعادل برقرار كنيد. هيچكس به تنهايي كامل نيست. اما هر يك از ما اين فرصت را داريم تا با اتكا به خداوند زندگي خود را تكامل بخشيم.
اگر ميخواهيد خداوند به زندگي شما وارد شود بايد همواره از او سپاسگزار و قدردان باشيد. او هيچگاه شما را تنها نخواهد گذاشت. اگر خداي خود را بهتر بشناسيد و بفهميد كه تا چه حد شما را دوست دارد آنگاه ميتوانيم طعم حقيقي زندگي را بچشيد.
رويارويي قدرت تخيل و اراده
تخيل فعال مهمتر از دانش است
اسكارلت بارناتان
ترجمه: رامتين دولت آبادي
هنگامي كه از تخيل اسم برده ميشود، ناخودآگاه ممكن است احساس كنيم در جايي ماوراي دنياي حاضر سفر ميكنيم. اين دنيا ميتواند در بر گيرنده آيندههاي دور، گذشتههاي ناشناخته و مكانهاي عجيب و دست نيافتني باشد و شايد سرزميني در شهر قصهها باشد كه همه آنها در نظر ماشگفتانگيز و غيرقابل باور به نظر آيد. تخيل را بايد يكي از ويژگيهايي دانست كه انسان را از ديگر موجودات جهان متمايز ميسازد. قدرت تخيل يك قدرت افسانهاي است كه آن را بايد موهبت خدا به انسان دانست.
تخيل از اين جهت موهبتي آسماني است كه در طول تاريخ زمينهساز اختراعات، ابداعات و آفرينشهاي ادبي و هنري انسان بوده است. سير تحول انسان از زمان خلقت تا عصر حاضر به خوبي گواهي اين مدعي است كه اگر بشر امروز به اين اندازه از پيشرفت و توانايي رسيده است آن را بيش از هر عامل ديگر مديون تخيل است. ژول ورن در باب تخيل شاهدي است بر اين نكته كه تخيل ميتواند زمينهساز پيشرفت بشر شود. كتابهاي ژول ورن كه زماني تنها يك داستان تخيلي به شمار ميرفتند، بهترين منبع براي دانشمندان بودند تا دست به خلق و ساختن وسايل و تكنولوژي تازه كنند. شايد ژول ورن زماني كه اين سخن را پيرامون تخيل ميگفت، نميدانست كه تخيلهاي خودش در قالب كتابهاي علمي، تخيل روزي به واقعيت ميپيوندند.
در بعضي مواقع شما در جايي آرام گرفتهايد، افكارتان همچون يك پرنده سبكبال به پرواز در ميآيد و در آسمان خيال به اين سو و آن سو سفر ميكند و گاهي نيز ممكن است اين حالت زماني براي شما رخ دهد كه در ميان جمعي از دوستان هستيد و يا در حال مسافرت از جايي به جاي ديگر، اين نوع تخيل را، تخيل غيرفعال ميگويند. در اين حالت انسان اگرچه اراده آن را دارد كه از اين تخيل رهايي يابد اما بيشتر ترجيح ميدهد كه با اين پرنده همراه شود و با او به هر جايي سفر كند. وجود چنين تخيلي در حد كم براي سلامتي انسان مفيد است. زيرا در مواقع سختي و ناراحتي انسان ميتواند با كمك پرنده خيال، كمي از مشكلات فرار كند و فرصتي يابد تا ذهن آرامش يابد و اندكي از خستگي و فرسودگي آن كاهش يابد.
اما اگر تخيل بيش از حد تكرار شود، آدمي را ناتوان ميسازد و ديگر انسان به جاي روبهرو شدن با مشكلات، به سرعت از آنها ميگريزد و اين به مرور زمان تأثيرات بدي را براي فرد به همراه ميآورد. اما در كنار تخيل غيرفعال نوع ديگري از تخيل وجود دارد كه به آن تخيل فعال ميگويند كه اين نوع تخيل باعث شكلگيري دستاوردهايي ميشود كه زندگي انسان را متحول ميسازد.
ويليام بليك ميگويد: هر گاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده كنيم كه از نيروي ديدن استفاده ميكنيم، آنگاه هر كاري امكانپذير است. استفاده از تخيل فعال نقطه برتري مخترعين و دانشمندان با افراد عادي است. اين افراد با بهرهگيري از نيروي تخيل كه در خدمت علم و دانش آنان است زمينه پيدايش و خلق چيزهاي تازه را فراهم ميكنند. تخيل فعال آنقدر اهميت دارد كه اينيشتن در مورد آن ميگويد تخيل فعال مهمتر از دانش است. اين بدان معنا است كه با تخيل ميتوان كارهايي كرد كه شايد بر اساس منطق آنها هيچگاه دست يافتني نباشند به شرط آنكه اين تخيل هدفمند و هدايت شده باشد.
مهمترين اشتباهي كه باعث سركوب خلاقيت و تخيل كودكان ميشود اين است كه پدر و مادرها از كودكي به آنها آموزش نميدهند كه چگونه از تخيل فعال خود براي زندگي كردن استفاده كنند و گاهي نيز تخيل فعال با رويا و خيالبافي اشتباه گرفته ميشود و به همين علت زمينه بروز افكار خلاق و تخيل فعال در كوك از بين ميرود و در دوران بزرگسالي نيز هيچگاه مانند دوران كودكي زمينه پيدايش تخيل فراهم نميشود. يكي ديگر از كاركردهاي تخيل اين است كه تخيل وسعت ديد انسانها را افزايش ميدهد. يعني انسانها علاوه بر اينكه به اطراف خود نگاه ميكنند به آينده و دوردستها نيز نگاه ويژه دارند. بسياري از انسانها از اين جهت در گرداب مشكلات گرفتار ميشوند كه دامنه ديد كوتاهي دارند و به همين جهت نميتوانند براي پيشبيني كارهاي خود، دورانديشي داشته باشند. زيرا لازمه دورانديشي داشتن تخيل قوي است.
اميل كووه دانشمندي كه بيش از 30 سال بر روي تلقين تحقيق كرده است، ميگويد: در رويارويي قدرت تخيل و اراده، اين تخيل است كه بر اراده پيروز ميشود و اين نيز يكي ديگر از شواهدي است كه بر قدرت تخيل به عنوان يك نيروي خارقالعاده صحه ميگذارد. پس تا ميتوانيد خيالبافي كنيد تا از اين بافتن، لباس پيشرفتي براي خود بافته باشيد كه با پوشيدن آن جلوه زيباتري از انسان متمدن را به نمايش گذاريد.