|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
امروز روز تولدم بود امروز ۲۷ سالم تموم شد اونم به سرعت برق و باد .صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم مهدی امروز یه روز دیگه است اما این طور نبود امروزم مثل همه روزای خدا بود میدونید چرا چون دیگه هیچ چیزی اون عطر و بوی گذشته رو نمیده یادش به خیر بچه که بودم روزای تولد برام بهترین روزای زندگی بود اون روز هر چی میگفتم هر چی میخواستم عملی میشد اما حالا با اینکه میتونم همه چیز رو خودم فراهم کنم اما اصلا مزه نمیده امروز بیشتر از همیشه دلم برای کودکیم تنگ شد .دلم برای اون روزا که با برادرام دغوا میکردیم و مادرم سرمون داد میزد .دلم لک زده برای مدرسه برای بچه ها برای حتی دلواپسی شبای امتحان .کاش کودکی انقدر کوتاه نبود تا چشم به هم زدیم بزرگ شدیم و حالا حسرت اون روزا تنگ شده برای روزایی که شمع ۵ سالگی رو فوت میکردم اون روزا نمیتونستم تصور کنم که یه روزی دلم برای اون فوت تنگ بشه کاش همه اینها خواب باشه یه خواب طولانی کاش یکی مارو بیدار کنه بگه پاشو مدرست دیر شده اما حالا نه دیگه مدرسم دیر میشه نه هول هولی نون و پنیر میخورم تا از ترس دیر شدن مدرسه براه بیوفتم .این روزا همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم زندگی ادمها زندگی حسرتها شاید سال بعد حسرت همین امروز رو بخورم و با خودم بگم اخی یادش به خیر پارسال حال داشتم و وبلاگ مینوشتم راستی زندگی چیست؟چرا همیشه حسرت روزهای رفته رو میخوریم من نمیدانم شما چطور؟
بگذریم نا سلامتی امروز روز تولدمه و باید حرفهای خوب بزنم البته این حرفها هم بد نبود فکر میکنم شما هم گاهی دلتون برای روزهای کودکی تنگ میشه و خوشحالم که شما هستید که بیام حرفهام رو به هم بگیم ولی خودمونیم هیچ وقت فکر نمیکردیم یه روز اینترنتی باشه و وبلاگی و بتونیم حرهای دلمون رو به هم بگیم .خدا رو شکر که همدیگر رو داریم ما اینجا در کنار هم هستیم و این خودش یه نعمت بزرگه خدایا شکرت به خاطر این دوستای خوب
سلام چند روزی بود که خبری از من نبود بعضی ها گفتن که من گم شدم که در همین جا به شدت این شایعه کذب رو تکذیب می کنم و فکر می کنم درست کردن این شایعه کار استکبار جهانی بوده و در همین جا یک مشت مخکم تو دهنش میزنم ام گذشته از جدی نه ببخشید گذشته از شوخی این روزها زوای سختی دارم همش در حال نوشتن هستم به قول یکی از دوستام اگه تو مدرسه این همه می نوشتم الان یه کاره ایی شده بودم امال چه کنم که اون موقع امکانلات نبود و من الان این شدم
امروز روز بدی بود چون مجبور شدم مسوول بخش تبلیغات مجله رو اخراج کنم اخه دیگه کاراش غیر قابل تحمل بود کارش شده بود با تلفن حرف زدن انقدر حرف میزد که تلفن دفتر دایم اشغال بود بارها بهش تذکر دادم اما کو گوش شنوا حالا ای کاش معمولی با تلفن حرف میزد یا پای تلفن گریه میکرد یا دعوا میکرد وقتی هم حالش خوب بود حرفهای عشقولانه می زد خلاصه تو تیم ملی خاله زنکها یار فیکس بود یعنی خودش یه پا علی دایی تیم خاله زنکها بود ازش غافل میشدی نامزدش تو دفتر بود خلاصه که هر چی ازش بگم کم گفتم اما واقعا ناراحت شدم که اخراج شد اما چاره ایی نبود بعضی وقتها خود ادمها مقصر هستند
طرفهای ظهر بود که خانم شقایق اومد دفتر با این خانم نازنین تازه اشنا شدم یکی از وبلگ نویسها هستند که در ضمن شغلشون پرستاری است دیروز که با هم حرف زدیم گفتند یه نفر رو اوردند بیمارستانشون که ایدز داشته دیروز ازش خواستم که یه مطلب در مورد اون بنویسه و ایشون لطف کرد امروز مطلب رو اورد اما وقتی اون رو خوندم شوکه شدم اخه اونی که ایدز داشته یه دختر ۶ ساله بود بهت زده شده بودم نمیدونم چی باید بگم جز افسوس خوردن اما قول میدم گزارش کامل این مطلب رو وقتی مجله چاپ شد اینجا بزارم تا همه بخونند
الانم عصره گفتم یه سر بیام تو نت تا هم خستگی در کنم و هم یه کم با شما گپ بزنم تو دفتر کسی نیست جز برادرم همه رفتن خونه من هم تا چند ساعت دیگه میرم خونه اونم بعد از یک هفته دلم برای مادرم یه ذره شده .دیروز داشتم با مادرم حرف میزدم اون گفت نامرد نمی خوای بیای خونه دلمون برات تنگ شده منم حندیدم گفتم چشم مامان خانم شما به ما نگو نامرد ما مخلصتم هستیم اخ که قربون مامان گلم برم
نقد فیلم به آهستگي
كارگردان: مازيار ميري، نويسنده: پرويز شهبازي، مدير فيلمبرداري: حسن كريمي، تدوين: مازيار ميري، چهره پرداز: بابك شعاعي، بازيگران: محمدرضا فروتن، حسن پورشيرازي، نيلوفر خوشخلق، شاهرخ فروتنيان، مريم بوباني، احمد ساعتچيان.
روايت آهسته يك زندگي
نقد فيلم:
محمود جوشكار قراردادي ريلهاي راه آهن روزي با پيغامي مربوط به فقدان همسر به خانه رفته و با جاي خالي او مواجه ميشود و داستان فيلم بر اساس همين فقدان ابهامآميز شكل ميگيرد. موقعيت اجتماعي و دور افتادگي اجباري محمود به واسطه شغلش بر موقعيت دراماتيك قصه ميافزايد و اطلاعات جسته گريخته را در مورد زن گمشده كه گاهي از روي خيرخواهي و گاه پر از كنايه ميسپارد. در بيان داستان گرفتاريهاي محمود و زنش، دوست و دشمن راويان اين قصه هستند و ناگهان، زن به شكلي غيرمنتظره بعد از خاك سپاري جسدي كه به اشتباه توسط شوهرو بستگانش شناسايي شده باز ميگردد و به صورت نمادين با مردود شمردن تلقيهاي موجود در مورد هويت خود، همسرش را در موقعيت داوري قرار ميدهد.
مهمترين نكته در مورد به آهستگي پرهيز از خلق شخصيتهاي كليشهاي است. شخصيت محمود، شخصيت تازهاي در سينماي ماست، كارگري به دور از تصوير كليشهاي كارگر به عنوان آدمي نيرومند و مسلط. كارگر به آهستگي برعكس آدمي مفلوك و بي دست و پا و منفعل است كه زود تحريك ميشود و هيچ ارادهاي از خود ندارد. تصوير زن هم از كليشهاي رايج دور است. او از يك سو با وجود ترك خانه خود را صد در صد مطيع شوهر ميداند و از سوي ديگر اراده و جسارتي از خود به نمايش ميگذارد كه در مرد نيست. حتي بازگشت او جسارت و جرأت ميطلبد.
اين پرهيز از خلق كليشهها به مدد فيلمنامه قوي پرويز شهبازي و توانايي بالاي مازيار ميري در هدايت بازيگرها و در آوردن درست نگاهها و سكوتها است. همه اين نكات باعث گرديده كه به آهستگي از حيث خلق شخصيتهاي تازه و بديع يك فيلم خوب و موفق باشد.
به آهستگي فيلم محكم و قرصي است كه نشان ميدهد سازندگانش سينما را ميشناسند. فيلمبرداري، چهره پردازي و كارگرداني فيلم در سطح استانداردي از سينماي ايران قرار دارد و به خصوص تلاش فروتن براي ارائه بازي متفاوت از خود، قابل توجه است. اما آنچه بيش از همه به آهستگي را نزد مخاطب به چالش ميكشد مضمون آن است. پذيرش اين نكته كه بيننده در مواجهه با داستان فيلم به قضاوتي پنهاني نزد خود دست ميزند كه در صورت قرار گرفتن به جاي شخصيت اول فيلم چه واكنشي نشان ميداد، حاكي از تأثير فيلم است. ميري به خوبي توانسته آن چالشي را كه در زمينه تلقي عمومي از يك موضوع و قضاوت جمعي در نظر داشته به تماشاگر منتقل كند.
تقابل اصلي فيلم پيرامون مفهوم قضاوت و گذشت است و البته جست و جو براي يافتن آرامشي معنوي است و پايان فيلم جايي است كه نشان ميدهد كه در تقابل اين دو مفهوم كدام يك پيروز شده است. بخش پاياني فيلم از تصميم زن و شوهر به ترك محله و شروع يك زندگي جديد خبر ميدهد. ظاهراً مرد رضايت ميدهد و زن را از زندان بيرون ميآورد و هر دو براي ساختن يك زندگي تازه به سوي آينده حركت ميكنند.
نمايش به آهستگي با واكنش متفاوت منتقدان و تماشاگران روبهرو شده است. عدهاي پرداخت و مضمون جسورانه آن را ستايش ميكنند و عدهاي ديگر نوع روايت و نتيجهگيري پاياني آن را نوعي محافظه كاري كارگردان ميدانند. در مورد بازيهاي فيلم نيز اين اظهار نظرهاي متفاوت وجود دارد. عدهاي بازي فروتن را به شدت ستودهاند و برخي ديگر آن را تكرار بازيهاي قبلي او ميدانند. گروه موافق فيلم، ساخته دوم مازيار ميري را تثبيت استعدادي جديد در سينماي ايران ميدانند و مخالفان آن، فيلمسازي ميري را تكراري و با مضامين كليشهاي ميدانند.
به هر حال هر كس نظري دارد و براي اظهار نظر در مورد به آهستگي بايد به تماشاي آن بنشينيد و فيلم حداقل اين حُسن را دارد كه ارزش يك بار ديدن را حتي براي آدمهاي مشكل پسند دارد.
نقد فیلم باغهاي كندلوس
فيلمنامه نويس و كارگردان: ايرج كريمي، فيلمبردار: محمدرضا سكوت، تدوين: ايرج كريمي، رضا شيرواني، صدابردار: محمد حقيقي، تهيه كننده: عليرضا شجاع نوري، بازيگران: محمدرضا فروتن، خزر معصومي، مسعود كرامتي، فريبا كامران و ....
حسرت عاشقي كردن
نقد فيلم:
باغهاي كندلوس سومين ساخته سينمايي ايرج كريمي است. فيلم داستان سه مرد ميانسال است كه در جادههاي شمال ايران، در مسير كندلوس در جستجوي قبر زن و شوهري از دوستان خود هستند كه در گورستانهاي آن منطقه مدفونند. اين زوج جوان در اوج عشقي كه به هم داشتند، جان سپردند. فيلم رفت و برگشتي است ميان حال و گذشته.
نبض باغهاي كندلوس در نوسان حال و آينده ميزند و ميان تاريخ و خاطره و دغدغههاي دروني انسان معاصر از عشق بنا ميشود. فيلم مانند شعري است كه لايههاي پيچيده و عميق آدمي را در قالب تصاوير ميسرايد و حسرت عشق را در وجود بيننده برميانگيزد. باغهاي كندلوس از عشقي اساطيري حكايت ميكند كه در زمان معاصر دور از دسترس است. آبان و كاوه زوج جوان مصداق اين عشق اساطيري هستند و از صحبتهاي سه مرد كه به دنبال قبر اين دو هستند نيز ميتوان حسرت را به خوبي درك كرد. در واقع آبان و كاوه مصداقهايي هستند از ارزشهايي كه امروزه كمرنگ شدهاند و براي انسان عصر جديد تنها حسرت هستند.
كريمي هوشيارانه از وجه دراماتيك جاده استفاده ميكند و آن را اساس فيلمش قرار ميدهد. در اين فيلم ما در جاده شناوريم. سه مرد ميانسال قصه، مقصدي ندارند. هر مكان و هر قبرستان ميتواند مقصد آنان باشد. آنها به دنبال دوستان از دست رفتهاي هستند كه به نظر ميرسد همواره با آنان همراهند. آدمهاي ديگر داستان چندان زميني و زنده به نظر نميرسند. مرد آذري كه ماشينها را بوكسل ميكند، سيد كه همواره و همه جا حاضر است. زن و شوهر عجيبي كه مسافران را مهمان ميكنند... همه در برزخي ميان زندگي و فراسو در حال حركتند. گاه ديده ميشوند و گاه ناديده گرفته ميشوند.
مهمترين نقطه ضعف فيلم برخي ديالوگهاي طولاني است و اين در حالي اتفاق ميافتد كه ساختار قصه فيلم اين فرصت را به كارگردان ميدهد تا برخي اتفاقات و حوادث را بيشتر و بهتر توضيح دهد. در حقيقت اگر كريمي به جاي پرداختن به ديالوگهاي كشدار كه نتيجهاي جز خسته كردن تماشاگر به همراه ندارند، اين فرصت را براي بازي كردن و بسط دادن قصه داستان قرار ميداد، نتيجه كار بسيار بهتر و موفقتر بود.
عدهاي تصور ميكنند كه روايت غيرخطي فيلمنامه باعث سرگرمي مخاطب عام ميشود و به همين دليل معتقدند كه بايد از اين گونه از فيلمنامهها حذر كرد. اما باغهاي كندلوس نشان داد كه اگر فيملنامه به خوبي پرداخت شود و شخصيتها قوام يابند آنگاه است كه حتي روايت غير خطي نيز ميتواند دلنشين و درگير كننده مخاطب باشد.
در مورد بازيهاي فيلم بايد گفت كه بازيهاي فيلم چندان يكدست و هماهنگ نيست. بازيگراني نظير فروتن، خزر معصومي و مسعود كرامتي بازيهاي خوبي از خود ارائه كردهاند و در مقابل بقيه بازيگران در سطح بسيار پاييني هستند كه همين موضوع به كليت كار لطمه زده است و باعث گرديده كه حتي بازيهاي خوب بقيه بازيگران چندان جلب توجه نكند. به نظر ميرسد بازيگران حرفهاي فيلم توانستهاند به ذهنيات و افكار ايرج كريمي در مقام كارگردان پي ببرند و به همين دليل بازيهايشان قابل قبول است و بازيگران كم تجربه به دليل نشناختن دنياي ذهني كارگردان از ارائه بازي خوب عاجز ماندهاند.
در مجموع فيلم باغهاي كندلوس نسبت به دو فيلم قبلي ايرج كريمي كار قابل قبولتري است كه نشان ميدهد كه او توانسته هم به تفكرات خود پايبند بماند و هم راه جذب مخاطب را آموخته است. اين نكته براي كريمي كه اصرار فراواني بر روي ايدئولوژي و طرز فكر روشنفكرانه خود دارد بسيار مهم است زيرا در صورت عدم جذب مخاطب، ديگر هيچ تهيه كنندهاي حاضر به ساخت آثار او نيست و باغهاي كندلوس نشان داد ميتوان به آينده فيلمسازي او اميدوار بود.
نقد فيلم ايراني
سوغات فرنگ
كارگردان: كامران قدكچيان، نويسنده: حسن انصاريان، مدير فيلمبرداري: رضا بانكي، چهره پرداز: عبدالله اسكندري، طراح صحنه و لباس: سحر شهامت، صدابردار: بابك اخوان، تهيه كننده: عبدالله عليخاني، بازيگران: رامبد جوان، مجيد صالحي، شيلا خداداد، سيد حسام نواب صفوي، آناهيتا نعمتي، سيروس ابراهيم زاده، محسن قاضي مرادي، رابعه اسكويي، شيوا خنياگر، سعيد پيردوست، ملكه رنجبر، مهوش وقاري.
همسفر و ممل آمريكايي، اما امروزي و مدرن
نقد فيلم:
سوغات فرنگ فيلمي است كمدي و متعلق به سينماي تجاري و اين نكته را به راحتي ميتوان فهميد. فرشته با بازي شيلا خداداد دختري است كه در14 سالگي پدرش او را به فرنگ فرستاده و در آنجا بزرگ شده است. فيلم از جايي آغاز ميشود كه او به همراه فرهاد (حسام نواب صفوي) همسر خود به ايران باز ميگردد. او در فرودگاه متوجه ميشود كه فرهاد داراي زن و بچه است. او به همين خاطر فرودگاه را به تنهايي ترك ميكند و سوار تاكسي فرودگاه ميشود. فري (مجيد صالحي) پس از گشت و گذار طولاني در شهر او را به خانه ميبرد و سپس منوچهر (رامبد جوان) را كه عشق رفتن به لاس وگاس را در سر دارد از اين موضوع با خبر ميكند، تا به فرشته كمك كند.
اما در ادامه فرهاد با پيدا كردن فري و پول دادن به او فرشته را باز به نزد خود باز ميگرداند. فري پس از ضرب و شتم با برادر فرهاد نزد منوچهر باز ميگردد. در نهايت فري و منوچهر، فرشته را از دست فرهاد نجات ميدهند. اما او در درگيري بچهاي كه در شكم دارد، سقط ميكند. در ادامه فري، منوچهر و فرشته به خانه پدري فرشته ميروند تا فرشته، منوچهر را به عنوان همسر خود به خانوادهاش معرفي كند، اما پدر از نقشه آنها با خبر ميشود و فري و منوچهر را از خانه بيرون مياندازد. در ادامه منوچهراز فرشته خواستگاري ميكند و همه چيز به خوبي و خوشي پايان مييابد.
فيلم سوغات فرنگ بدون هيچ تعارفي يك فيلمفارسي كلاسيك است و همه قواعد اين نوع سينما، در اين فيلم عيناً رعايت شده و تنها جاهايي كه امكان نداشته به نمونههاي مشابه و جايگزين فكر شده است و به شرايط روز آداپته شده است. البته اين دليل نميشود كه فيلم، فيلم خوبي باشد. نكته در اين جاست كه اگر قرار است نسخههاي به روز از فيلمهاي دهههاي گذشته ساخته شود، خب بهتر است كه كارگردانش هم كامران قدكچيان باشد كه كارش را بلد است و ميداند بايد چه به مخاطبينش عرضه كند.
سوغات فرنگ يك فيلم متكي به تيپ است. يك ممل آمريكايي دارد كه البته رامبد جوان آگاهانه و زيركانه از شبيه شدنش به تصوير وثوقي سرباز زده. يك جوان آسمان جل بامزه به عنوان وردست قهرمان دارد كه مجيد صالحي در اين دو سه سال به اين تيپ كاملاً شكل داده و يك كاراكتر زن خوش قيافه كه اينجا حتي در نيمي از فيلم حرف نميزند تا بتوان با اين ترفند بيشتر از صورتش كلوزآپ گرفت. و يك بَدمن كه حساب نواب صفوي در اين سالها از نان و عشق و موتور 1000 تا همين حالا آن را دقيقاً تكرار كرده است و به نظر ميرسد تا سالهاي آينده نيز قصد دارد در قالب اين جوان شياد كه وظيفهاي جز گول زدن دختران جوان براي تصاحب مال و ثروت پدر آنها ندارد، بماند.
موضوع مورد انتخاب كارگردان، موضوع جذاب و به روزي است. اما نوع نگاه كارگردان به اين مقوله كمي تند و يك طرفه است قدكچيان در بعضي از لحظات فيلم به صورت مستقيم و از طريق ديالوگ بازيگر فقط از بديها و بدبختيهاي فرنگ ميگويد و تصوير سياهي از آن سوي مرزها را براي مخاطب ترسيم ميكند. در صورتي كه وظيفه يك فيلمساز علاوه بر به تصوير كشيدن سياهيها، نشان دادن زيباييها و محاسن هم هست. متأسفانه قدكچيان اين پيام را آنقدر نمايان به تماشاگر تحويل ميدهد كه مخاطب ديگر وقتي براي فكركردن به اين موضوع اختصاص نميدهد.
در مورد اين فيلم بايد گفت كه مخاطب فيلمفارسي نه از ديدن اين گونه فيلمها خسته ميشود و نه اصلاً برايش مهم است كه ديگران و منتقدين در مورد اين گونه فيلمها چه ميگويند. اين فيلم در حقيقت يك جور به بازي گرفتن سينما است و نوشتن و نقد كردن آنها هيچگاه، هيچ فايدهاي نداشته است. تا زماني كه مردم به تماشاي اين گونه فيلمها ميروند تهيه كنندگان هم كه تنها دغدغه گيشه دارند از اين قبيل فيلمها ميسازند و در اين ميان منتقدين بيهوده فرياد برميآورند كه سينماي ملي ما در خطر است. سينماي ايران مدتي است كه روزگار خوشي را سپري نميكند و سوغات فرنگ كه نسخه آداپته شده همسفر است چيزي جز افسوس براي سينمايي كه در اين مدت زحمات فراوان برايش كشيده شد، ندارد.
نقد فيلم ايراني
شام عروسي
كارگردان: ابراهيم وحيد زاده، تهيه كننده: حميد اعتباريان، نويسنده: پيمان معادي، موسيقي: فريبرز لاچيني، صداگذاري: پرويز آبنار، عكس: احمد احمدي، تدوين: حسين ايوبي، بازيگران: امين حيايي، نيكي كريمي، مارال فرجاد، پويا اميني، سيروس ابراهيم زاده، محمدرضا هدايتي، ژيلا سهرابي، رزا آرايش و با حضور افتخاري محمدرضا گلزار.
خلاصه داستان:
استاد دانشگاهي از لندن براي مأموريت به ايران آمده و ميخواهد با يكي از دانشجويانش (گندم) ازدواج كند. پدر گندم وارث كارخانة پدر همسرش كه فوت كرده ميباشد اما كارخانه رو به ورشكستگي است. خانواده عروس ميخواهند طبق وصيت پدربزرگ مجللترين عروسي ممكن را براي دخترشان برپا كنند اما پدر عروس در شرف ورشكستگي است و پدر داماد كاملاً ورشكست شده است.
نقد فيلم:
شام عروسي يكي ديگر از فيلمهايي است كه در تب ساخت فيلمهاي كمدي و عامهپسند ساخته ميشود. شام عروسي نيز ساخته شده است تا در گيشه موفق باشد. تيم بازيگران اين فيلم شامل امين حيايي و نيكي كريمي اولين گام در اين راه است و حتي محمدرضا گلزار هم براي چند لحظه در فيلم حضور دارد تا انگيزه تماشاگر را براي تماشاي فيلم دو چندان كند. كارگردان فيلم نيز ابراهيم وحيدزاده است. كسي كه شاخصترين اثر كارنامهاش مجسمه است كه در حال و هواي سالهاي دهه 60 به اثري موفق در ژانر كمدي تبديل شد. وحيدزاده با فيلم معادله كه آخرين فيلم او پيش از شام عروسي است به خوبي توانست با سليقه مخاطب دهه 80 خود را هماهنگ كند. او دريافت كه براي باقي ماندن در سينما بايد فيلمهاي پرفروش بسازد تا در گيشه موفق باشد و آنگاه است كه تهيه كننده پيدا خواهد كرد. در شام عروسي وحيد زاده كاملاً در اختيار اين هدف قرار دارد كه بايد فيلم پرفروش باشد. اما با همه اين صحبتها ساخت فيلم پرفروش و براي رضايت مخاطب به هيچ عنوان بد و مذموم نيست. نكته اينجاست كه اين حجم فيلم كمدي در طولاني مدت به سينماي ايران لطمه وارد خواهد كردو فيلمها به سمت و سوي سطحينگري ميرود و ديگرهيچ كارگرداني جرأت ساخت فيلم در ژانرهاي ديگر را پيدا نميكند. زيرا ميترسد كه فيلمش در اكران شكست بخورد. اين موضوع تا آنجا جدي است كه كارگرداني مانند تهمينه ميلاني كه چند فيلم اخير او فيلمهاي اجتماعي بودند به سراغ ساخت فيلمي كمدي به نام آتش بس ميرود كه خوب در گيشه موفق هم ميشود.
مهمترين نكتهاي كه در ابتدا در فيلم جلب توجه ميكند حضور امين حيايي و نيكي كريمي در نقش پدر و مادر است. اين دو با گريمي متفاوت كه آنها را در آستانه پنجاه سالگي قرار داده است در فيلم حضور دارند. در ابتدا شايد اين تصميم ريسك بزرگي به حساب ميآمد اما وحيدزاده با هوشمندي و انتخاب صحيح بازيگرانش نشان داد در انتخاب بازيگران بسيار حرفهاي و دقيق است. به جرأت ميتوان گفت اگر امين حيايي در فيلم شام عروسي نبود فيلم به اين شيريني و جذابي نبود. صحنه خوردن قرص اكستازي به جاي قرص استامينوفن و عواقب آن از صحنههايي است كه اوج استعداد و توانايي امين حيايي را نشان ميدهد و نوشتن فيلمنامه بر اساس تواناييهاي امين حيايي يكي ديگر از نكات مثبت فيلم است.
يكي ديگر از نكات مثبت فيلم موسيقي فيلم است. موسيقي فريبرز لاچيني كاملاً در خدمت فيلم است و يكي از نكات مهم در آثار وحيدزاده استفاده از موسيقي فيلم به عنوان بخشي از صحنههاي فيلم است. وحيدزاده از موسيقي به عنوان جزيي از صحنههاي فيلم استفاده ميكند و در برخي از اين صحنهها تلفيق موسيقي و حركات بازيگران موقعيت طنز و خنده را به وجود ميآورد.
به نظر ميرسد استفاده از پويا اميني و مارال فرجاد در نقش عروس و داماد جوان انتخاب مناسبي نبوده است و بازيگران ديگر و آشناتر براي مخاطب ميتوانستند به موفقيت فيلم بيشتر كمك نمايند. در مجموع فيلم شام عروسي فيلمي است شاد و سرگرم كننده براي يك بعد از ظهر گرم تابستان. فيلمي است كه به خوبي نشان دهنده موقعيت فعلي سينماي ايران است. اگرچه اين روزها فروش فيلمها بسيار خوب است و اين در ظاهر حكايت از آشتي مجدد تماشاگر با سينما دارد اما در پشت اين موفقيت ظاهري، خطري بزرگ در كمين سينما است. نگاهي به فيلمهاي اكران بيندازيد. فروش فيلمهاي قابل تأمل فيلمهايي نظير به آهستگي و باغهاي كندلوس چقدراست و فروش فيلمهايي نظير شام عروسي و سوغات فرنگ چه ميزان است. اين همان خطري است كه خيليها از آن غافل هستند. نمي گوييم فيلم كمدي ساخته نشود اما عادت دادن سليقه تماشاگر به آثار سطحي، لطمات شديدي را بر پيكر سينماي ايران وارد خواهد كرد (البته كو گوش شنوا...!)
آموزش خود هيپنوتيزم به روش ساده
نوشته: جودي روفالو
ترجمه و بازنويسي: مانيا تهراني
هيپنوتيزم يكي از اين روشهاي رسيدن به آرامش است و و ريلكسيشن يكي از انواع هيپنوتيزم است كه افراد ميتوانند به روشي بسيار ساده شما را با اين حركت آشنا كرد تا بتوانيد تمركز قوا داشته باشيد و تنشهاي غيرضروري و زيانبار را از خود دور كنيد.
مراحل يازده گانه
1. شروع خواب مصنوعي
مكاني ساكت و دنج پيدا كنيد. آرام روي يك صندلي راحتي بنشينيد و يا در جايي نرم، دراز بكشيد. سپس چشمها را بسته و از 10 تا 1 بصورت معكوس بشماريد. به طوري كه شمارهها را يك در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند. در ضمن تصور كنيد لحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگينتر ميشود.
2. رهاسازي پاها
ابتدا پاي راست خود را از انگشتان تا كمر (يعني تا زانو) در ذهن مجسم كنيد. آن را احساس كنيد و در ذهن خود تصور كنيد كه تمام اجزاي آن مثل خمير شل، گرم و سنگين ميشود، سنگين، سنگين. وارد جزئيات شويد و سعي كنيد به ترتيب عمل كنيد يعني به خود القا كنيد كه پاي راستتان تا كمر از نوك انگشتان، پاشنه پا، كف پا، ساق پا، ران و ... همه و همه شل، سنگين و گرم شدهاند. بعد همينطور پاي چپ (براي اين كار ميتوانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد كه آرام، سنگين و گرم شود و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرمتر، سنگينتر و شلتر ميشوند. احساس سه كلمه گرم، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تكرار كنيد)
3. رهاسازي تنه
يك نفس نيمه عميق و آرام بكشيد و همه بدنتان را رها كنيد. حالا عضلات شكم، سينه، سر سينهها و پهلوها را رها كنيد؛ تصور كنيد تمام قسمتهاي بدنتان شل شده اند. لذا اين قسمتها را راحت، آسوده، شل، سنگين و گرم شده باور كنيد. تصور كنيد اجزاء بدنتان مانند خمير يا يك مايع در حال وا رفتن و روان شدن است.
4. رهاسازي دستها
منظور، قسمت مچ دست تا انگشتان ميباشد؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خود را رها و شل كنيد، دقيقاً مانند مراحل قبلي، تصور كنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده. بهتر است از نوك انگشتان شروع كنيد و 5 بار با خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است آرام و رها.
5. رهاسازي كتفها و بازوها
كتفها و بازوهايتان را شل، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد. ميتوانيد تصور كنيد همينطوركه بازوهاي شما سنگين، شل و گرم ميشوند به تدريج مثل خميري نرم، روان به سوي پاهايتان جريان پيدا ميكنند.
6. رهاسازي سر
حالا نوبت عضلات گردن، فك، چانه، صورت، لبها، گونهها، پيشاني، گوشها، ماهيچههاي زير چشم و موها رسيده است. تصور كنيد اختيار اين قسمتها دست شما نيست و همه آنها شل، گرم و سنگين و مايع شدهاند؛ رهايشان كنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است.
7. چسباندن پلكها
اكنون تصور كنيد پلكهايتان شديداً به هم چسبيدهاند. يعني تصور كنيد آنها را با قويترين چسب دنيا به هم چسباندهاند و شما در ذهن خود مجسم ميكنيد كه نميتوانيد چشمهايتان را باز كنيد. آرام آرام عضلات صورت را شل كرده و رهايشان كنيد.
8. پاكسازي آلودگيها
در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور كنيد هوايي زلال و شفاف به درون ريههايتان ميفرستيد. به طوري كه اين هوا علاوه بر ريهها، به تمام سلولها و اجزاي ديگر بدن نيز وارد شده و همه عضلات داخلي و ماهيچهها و مغزتان را پاك، پاك، پاك و زلال و شفاف ميكند و به همين علت در بازدم، رنگ آن سياه است. آن رنگ سياه در واقع بيماريها، نقطه ضعفها، ناراحتيها و مشكلاتتان است كه از بدن شما خارج ميشود.
9. افزايش كيفيت آرامش
تصور كنيد كنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا كنار رودخانهاي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام و يا بر روي تشكي نرم و لطيف و يا قايقي راحت در وسط اقيانوس در زير گرماي مطلوب خورشيد و نسيم خنك پرطراوتي دراز كشيدهايد. حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر ميشوم. من راحتم، من آرامم. در اوج نشاط و آرامش، آسوده و راحت، رها و آزاد و شاد.
10. تلقين خواستهها
اين مرحله، مرحله تلقين دقيقتر آمال است، هر چه ميخواهيد و هر آرزوئي كه داريد به صورت جملهاي كوتاه در خود بيان كنيد مثلاً بگوييد: من هر لحظه و هر روز از هر لحاظ بهتر ميشوم يا من در كارم موفق هستم. اين جملات را به زبان حال و ساختاري مثبت بيان كنيد. جملات را چندين بار تكرار كنيد و تصور كنيد به هدف خود رسيدهايد.
11. بيدار شدن از خواب مصنوعي
آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد، با هر شماره تنفس را تندتر كنيد كوتاه و سريع و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز ميكنم، شاداب و سر حالم، كاملاً با نشاط و سرحال. خوشحال و پر انرژي. شاد و سر حال چشمها را باز كنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد. با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال ميكنيد. (تذكر مهم اينكه در مرحله 11 حتماً با تلقين معكوس، حالت سنگيني و كرختي بدنتان را حذف كنيد. مثلاً بگوييد پاي چپم سبك شده، دماي بدنم عالي است و راحتم. همچنين حتماً تلقين كنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال و پر انرژي ميشوم).
آواي ايراني
شجريان از شجريان ميگويد
تولدم روز اول مهر ماه سال يك هزار و سيصد و نوزده خورشيدي در مشهد است. در خانوادهاي كه پدربزرگم (علياكبر) صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز ميخوانده است. او از مالكين بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته، گاه براي دوستان سرشناسي كه به ديدارش ميآمدهاند ميخوانده است. پدرم مهدي از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و در جواني آواز خواندن را شروع ميكند ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن روي آورده و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها كرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن تربيت كرد كه از جمله خود من است.
تمام وقت من از شش سالگي به خواندن قرآن با صداي خوش ميگذشت. در دوازده سالگي شهرهي خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبي و يا سياسي آن زمان تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانايي در تلاوت قرآن با صداي خوش، چشم و چراغ همه اعضا و دانشآموزان و مردم بودم. در سال چهارم دبيرستان برخلاف خواستهام به دانشسراي مقدماتي رفتم و راه معلمي پيش گرفتم و از بيست سالگي به معلمي در دهات خراسان پرداختم. يك سال بعد ازدواج كردم با دختري كه او هم معلم دبستان بود. همسرم خيلي با من همراه بود و با كمك او بر مشكلات مالي يك زندگي بسيار محقر پيروز شديم.
از نوجواني براي فراگيري گوشههاي آوازي به هر دري ميزدم و از هر كسي كه شمهاي اطلاع داشت سؤال ميكردم. به ندرت دسترسي به راديو پيدا ميكردم تا موسيقي دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش كوتاه بود و حاصلي نداشت. تا اينكه محيط شبانهروزي دانشسرا ميسر شد برنامه گلها و برنامه ساز تنها را بشنوم و تمريناتم را شروع كنم. كمي بعد دبير موسيقيمان آقاي جوان نيز راهنمايي و كمك كردند. بيشترين تمرينات سازنده در دوران معلمي در خارج شهر بود. كه فراغتي داشتم و اغلب به كوه و صحرا ميرفتم و تكنيك و متد را با سليقه خودم تجربه و تمرين ميكردم و صداهاي گوناگون و تحريرها را دستور كار خود قرار داده بودم. دوستم همكلاسيم (ابوالحسن كريمي) از ابتداي كار معلمي، سنتوري با خود آورده بود كه بنوازد، ترغيب شده مضراب دستم بگيرم و ببينم ميشود زد. بعد ديدم عجب كار مشكلي است تا دمدمههاي صبح نشستم و آنقدر تمرين كردم تا توانستم آهنگي را دست و پا شكسته اجرا كنم و از آن به بعد سنتور شد يار غار من. چندي بعد صداي سنتور جلال اخباري را از راديو مشهد شنيدم و خوشم آمد، پيدايش كردم و با هم دوست شديم. سازي ميزد و من هم ميخواندم و تمرينات آواز با ساز و فراگيري نت و نواختن صحيح سنتور را با ايشان شروع كردم.
همان ابتداي كار صداي سنتور مشقيام بسيار بد بود. به فكر افتادم كه سنتوري بسازم. كمي نجاري ميدانستم. با زير و رو كردن تمامي كاروانسراها و چوب فروشيها و با دادن يك انعام 5 قراني، الوار پهن از چوب توت بيست ساله را پيدا كردم. آن را مطابق اندازهها بريدم. در آن زمان كسي در مشهد گوشي سنتور نميفروخت، مجبور شدم صد عدد ميخ نمره شش بخرم و آها را با سوهان دستي كوچك كنم. اين سنتور ساخته شد و من با يك دلبستگي عجيب به اين ساز، تمرينات سنتور را بيشتر كردم. با اينكه براي اولين بار بود چنين كاري كرده بودم و در مورد پل گذاري سنتور تجربه و اطلاعي نداشتم ولي سنتور صداي دلنشيني داشت. غير از آن سنتور، سنتورهاي ديگري ساخته يا در حال ساخت داشتم.
در سالهاي بعد از چهل با هنرمندان راديو خراسان آشنا شده بودم ولي حاضر به ضبط برنامه موسيقي نبودم. در راديو خراسان گاه اشعار عرفاني و مذهبي و گاهي تلاوت قرآن داشتم. سال 1345 خورشيدي به اصرار دوستم ابوالحسن كريمي براي شركت در امتحان شوراي موسيقي به اتفاق او به تهران رفتم. راهي براي نام نويسي و شركت در امتحان پيدا كرديم. در اتاق شورا ميز كنفرانس بزرگي بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضاي شورا نشسته بودند. آقاي مشير همايون شهردار رئيس شورا و آقايان حسنعلي ملاح، علي تجويدي و مختاري و ديگران بودند. گفتند بيات ترك بخوان! من هم از مايه بلند دو سه بيتي خواندم و در مايه بم فرود آمدم. ضربي با يك شعرهم به درخواست آقاي ملاح خواندم. بعد آقاي تجويدي پرسيد: تصنيف هم ميخواني؟ چون تصنيف خواندن را دوست نداشتم و دور از شأن آواز خواندن ميدانستم، بسيار جدي گفتم ابداً.
جوابي كه بعد از يك ماه به ما دادند اين بود كه فعلاً راديو بودجه ندارد كه خواننده استخدام كند و فعلاً راديو نياز به خواننده ندارد.
سال بعد به وسيله آقاي دكتر شريف نژاد (كه معاون راديو خراسان بود و بسيار به من لطف داشت) قرار گذاشتيم در تابستان كه ايشان در تهران هستند من هم به تهران بروم. با ايشان شبي به منزل آقاي حسين محبي (كه اپراتور با سابقه راديو و برنامهي گلها بود) رفتيم و او كه دوستي نزديكي با دكتر داشت فرداي آن روز مرا همراه با يك نوار كه در سهگاه خوانده بودم به آقاي داود پيرنيا (مسئول و تهيه كننده آن زمان برنامه گلها) معرفي كرد. كه همان معرفي راهگشاي من به راديو ايران و برنامهي گلها كه منظور اصليام بود گرديد.
سالشمار استاد شجريان
1319: تولد اول مهر ماه در مشهد.
1324: آغاز خوانندگيهاي كودكانه در خلوت.
1326: ورود به سال اول، پانزدهم بهمن در مشهد.
1327: آموختن تلاوت قرآن در نزد پدر.
1328: شركت در مجمع تلاوت قرآن در نه سالگي.
1329: آغاز تلاوتهاي قرآن در ميتينگها و اجتماعات سياسي آن سالها، گذراندن سال چهارم در دبستان فرحي.
1331: تلاوت قرآن براي اولين بار در راديو خراسان به دعوت رئيس راديو.
1332: قبولي در امتحانات ششم ابتدايي با عنوان شاگرد ممتاز در بين دانشآموزان مشهد، آغاز تحصيل در دبيرستان شاه رضا.
1334: شركت در مسابقات فوتبال دبيرستانهاي مشهد.
1336: ورود به دانشسراي مقدماتي در مشهد. آشنايي با آقاي جوان اولين معلم موسيقي شجريان (معلم سرود و موسيقي در دوران تحصيل در دانشسراي مقدماتي در مشهد).
1338: آغاز همكاري با راديو خراسان و اجراي آوازهاي بدون ساز و قرائت قرآن براي راديو به صورت افتخاري.
1340: آشنايي با نت و فراگيري سنتور نزد آقاي جلال اخباري و شروع سنتورسازي و تحقيق براي بهتر كردن صداي سنتور.
1341: جشن عروسي در مشهد (در 20 مرداد ماه) و آغاز يك زندگي خانوادگي سي ساله با ايشان كه حاصل آن سه دختر و يك پسر است.
1342: انتقال از بخش رادكان به روستاي شاه آباد مشهد به عنوان مدير دبستان شاه آباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد، ساختن اولين سنتور خود با چوب توت.
1344: تولد دختر دوم افسانه در 28 ارديبهشت ماه در مشهد. (افسانه بعدها با پرويز مشكاتيان ازدواج ميكند). انتقال از شاه آباد به شهر مشهد و تدريس در كلاس ششم دبستان پهلوي از مهر ماه.
1345: انتقال از دبستان پهلوي به دبستان عبداللهيان مشهد و نظامت و معاونت دبستان مذكور.
1346: تدريس در دبستانهاي مشهد و انتقال در 25 آذر از مشهد به تهران. تدريس در دبيرستان صفوي. آغاز فعاليت با برنامههاي راديو ايران. آشنايي با استاد احمد عبادي. راه يابي به كلاس درس آواز استاد اسماعيل مهرتاش و انجمن خوشنويسان نزد استاد ابوذري. اجرا و ضبط اولين برنامه در راديو ايران كه با عنوان (برگ سبز شماره 216) در شب جمعه 15 آذر ماه پخش شد.
1347: انتقال از آموزش و پرورش به وزارت منابع طبيعي. راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.
1348: تولد دختر سوم مژگان در 27 ارديبهشت در تهران. تأسيس و شروع راديو اف – ام به طريقه استريوفونيك و اجراي برنامه (سه گاه) به همراهي سه تار عبادي و تار مجد براي اولين بار به طريقه استريو. شركت در جشن هنر شيراز براي اولين بار. قبولي در امتحان خط (مرحله عالي). راه يابي به كلاس خط استاد حسين ميرخاني.
1349: آغاز همكاري با برنامههاي تلويزيون ملي ايران در برنامه (هفت شهر عشق). قبولي در امتحان خط (مرحله ممتازي) انجمن خوشنويسان وزارت فرهنگ و هنر.
1350: آشنايي با استاد فرامرز پايور و مشق سنتور نزد ايشان و آموزش رديف آوازي صبا نزد فرامرز پايور. آشنايي و همكاري با هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) در برنامههاي (گلهاي تازه) راديو.
1352: آشنايي با استاد نورعلي برومند و فراگيري شيوه آوازي سيد حسن طاهرزاده نزد ايشان در مركز خط. اشاعه موسيقي و آشنايي با هنرجويان مركز.
1353: سفر براي كنسرتهاي هند و پاكستان و افغانستان با استاد احمد عبادي. سفر به چين و ژاپن با احمد احرار و كريم فكور به عنوان ميهمانان ويژه براي گشايش پروازهايي به اين دو كشور.
1354: تولد همايون در 30 ارديبهشت ماه در تهران. مأموريت راديو و تلويزيون براي كنسرتهاي فروردين در ايالات مختلف آمريكا. انتقال از وزارت منابع طبيعي به راديو. قطع رابطه با مركز اشاعه موسيقي و ادامه درس آواز در منزل استاد نورعلي محمد.
1356: اجراي برنامه (نوا) به همراهي محمدرضا لطفي و گروه شيدا در جشن هنر شيراز. كنارهگيري از راديو به خاطر جو نامساعد. تأسيس شركت دل آواز براي انتشار برنامههاي خود.
1361: اولين كنسرت در سفارت ايتاليا به همراهي پرويز مشكلاتيان و ناصر فرهنگفر، پس از سه سال كنارهگيري از فعاليتهاي كنسرتي. اجراي موسيقي نوا (مركب خواني) و سرعشق (ماهور) و بيداد.
1362: اجراي موسيقي (همايون مثنوي) با منصور صارمي. اجراي موسيقي چهارگاه با فرهنگ شريف و ديگر آوازها در برنامههاي خصوصي.
1364: اجراي موسيقي گنبد مينا و جان عشاق. انتشار نوار موسيقي بيداد.
1365: انتشار نوارهاي موسيقي نوا، سرعشق، ماهور و استاد جانان. ضبط ده آواز به همراهي ويولن حبيبالله بديعي در مونيخ در منزل دكتر علي خادمي.
1367: برگزاري سه شب كنسرت براي بزرگداشت حافظ در تالار رودكي. انتشار نوار دستان.
1368: اجراي ماهور و ابوعطا در كنسرتهاي بهاره در اروپا با پيرنياكان، جمشيد عندليبي و اعيان اجراي نوا و افشاري در كنسرتهاي پاييزه اروپا به همراهي مشكاتيان و گروه عارف و دوشب كنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلونا در اين شهر.
1370: برگزاري پنج شب كنسرت در پارك ارم و هشت شب كنسرتهاي افتخاري براي مردم جنوب شهر تهران در فرهنگسراي بهمن در اسفند ماه. برگزاري كنسرت باشكوهي به مدت پنج شب در محوطه چهل ستون اصفهان. جدايي از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجراي موسيقي دل شدگان و آسمان عشق. انتشار نوارهاي موسيقي سرو چمان، پيام نسيم، دل مجنون و خلوت گزيده.
1371: ازدواج با همسر دوم با خانم كتايون خوانساري. كنسرتهاي مرحله دوم در آمريكا با داريوش پيرنياكان، جمشيد عندليبي و همايون شجريان.
1373: اجراي برنامه قاصدك در كنسرتهاي دور اروپا با پرويز مشكاتيان و همايون شجريان.
1375: درگذشت پدر در 18 آذر ماه در سن 85 سالگي، اجراي موسيقي رسواي دل در دوبي. انتشار نوار موسيقي ساز قصهگو.
1376: تولد پسر دوم رايان (از ازدواج دوم) در ونكوور كانادا. اجرا و انتشار موسيقي شب وصل.
1377: اجراي كنسرتهاي تهران، اصفهان، دور اروپا با گروه آوا. برگزاري كنسرت در آمريكا در شهريور ماه. انتشار نوار پيام نسيم، (شب، سكوت، كوير) و چهره به چهره.
1378: دريافت جايزه پيكاسو، ديپلم افتخار يونسكو از دبير كل يونسكو آقاي هاير در شهر پاريس. انتشار نوار تلاوت قرآن 1 و 2.
1379: اجراي برنامه نوا، داد و بيداد و زمستان در كنسرتهاي دور اروپا و آمريكا و كانادا به همراه حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.
1381: اجراي برنامه راست پنجگاه، مركبخواني در كنسرتهاي دور اروپا و كانادا با حضور حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان.
لوئيز فيگو: ياغي پير و اوجگيري دوباره
نام: لوئيز فيگو
تاريخ تولد: 4 نوامبر 1972
محل تولد: آلمداي پرتغال
قد: 180 سانتيمتر
وزن: 75 كيلوگرم
ستاره بخت: اسكورپيو
وضعيت تأهل: متأهل داراي همسري به نام هلن و 3 دختر به نامهاي دانيلا، مارتينا و استلا
علايق: رفتن به ساحل دريا، سينما و تئاتر
غذاي محبوب: برنج با مرغ سوخاري همراه با خوراك اردك
كتاب مورد علاقه: بهترين فروشنده
لوئيز در يك خانواده سطح پائين پرتغالي رشد يافت و تبديل به فوتباليستي حرفهاي شد. پدر او يك كارگر معدن بود كه هيچ توجهي به خواستههاي لوئيز نداشت. فيگو هنگامي كه 6، 7 ساله بود، اولين توپ چرمي خود را از دايي خود هديه گرفت و اين اولين جرقه براي علاقمندي او به فوتبال شد. توپ چرمي از آن لحظه به بعد تبديل به بهترين دوست لوئيز شد و او همه جا آن را همراه خود ميبرد.
هنگامي كه لوئيز ميگفت كه ميخواهد روزي فوتباليست بزرگي شود، همه به او ميخنديدند. زيرا جثه بزرگ او به هر ورزشي شباهت داشت جز جثه يك فوتباليست. لوئيز و خانوادهاش هوادار تيم اسپورتينگ ليسبون بودند كه اين موضوع كمي عجيب بود. زيرا در آن زمان، طبقه كارگر از بنفيكا تيم مردمي پايتخت حمايت ميكردند، به هر حال اين علاقه سبب شد تا فيگو بعدها سر از اين تيم درآورد.
شيرين كاري و پيوستن به اسپورتينگ
يكي از تفريحات بچههاي محله كاوا (جايي كه فيگو در آنجا بزرگ شد) شيرين كاريهاي فيگو با توپ فوتبال بود. لوئيز هر روز عصر بچهها را دور خود جمع ميكرد و براي آنها با توپ حركات زيبا و خيره كننده انجام ميداد. شيرين كاريهاي او آنقدر مورد توجه قرار گرفت كه از محلههاي ديگر هم به تماشاي او ميآمدند. آوازه حركات محيرالعقول لوئيز كه در آن زمان 15 سال داشت باعث گرديد استعدادياب اسپورتينگ وسوسه شود تا به تماشاي حركات او بيايد. استعدادياب اسپورتينگ پس از يك بار تماشاي تواناييهاي لوئيز تحت تأثير او قرار گرفت و از مقامات باشگاه درخواست كرد تا او را به خدمت بگيرند.
لوئيز خيلي زود به تيم محبوب خود پيوست. هنوز فيگو چند بازي درست و حسابي براي اسپورتينگ انجام نداده بود كه به تيم ملي پرتغال براي شركت در رقابتهاي زير 16 سال اروپا دعوت شد. فيگو، روي كاستا، پينتو، بايا و ... اعضاي آن زمان تيم ملي پرتغال در پايان اين مسابقات جام را بالاي سر بردند و قهرمان اين رقابتها شدند. در سال 1991 فيگو در رقابتهاي جام جهاني زير 19 سال به همراه پرتغال به مقام قهرماني رسيد. كم كم توجه بزرگترين تيمهاي اروپا به سوي او جلب شد. پارما و يوونتوس سخت خواهان جذب فيگو بودند. در اينكه او به هر حال اسپورتينگ را ترك ميكرد هيچ شكي نيست اما او كاري كرد كه از همان ابتدا به عنوان يك ستاره ياغي در ميان فوتباليستها مشهور گردد. او ابتدا با پارما به توافق ضمني رسيد، 24 ساعت بعد پول قرارداد خود را از يوونتوس دريافت كرد. و چند ساعت بعد با لباس بارسا در نيوكمپ عكس گرفت و جلسه معارفه او برگزار شد. اين كار فيگو خشم ايتالياييها را برانگيخت، اما چارهاي نبود. فيگو از اين پس بايد در نيوكمپ به ميدان ميرفت. جدايي از خانواده براي لوئيز چندان سخت نبود زيرا او اصولاً آدم عاطفي نيست و بزرگترين ويژگي او همين سردي و سخت بودن اوست كه اين موضوع حتي در چهره او نمايان است.
فيگو در تابستان 1995 راهي اسپانيا شد. لوئيز خيلي زود تبديل به اسطوره هواداران شد. او در كاتالان حساسترين گلها و زيباترين صحنهها را خلق كرد. عليرغم درخشش در تيم باشگاهي، در تيم ملي او چندان موفق نبود. پرتغال با گل دقيقه 80 دينو باجو مغلوب ايتاليا شد و از رسيدن به جام جهاني 94 محروم شد. در يورو 96، فيگو ناشناخته بود، اما درخشش خاصي داشت و در نهايت تيمش را به جمع 8 تيم برتر جام رهنمون ساخت. اما پرتغاليها نتوانستند به مراحل بالاتر راه يابند.
آشنايي با همسر آينده
داستان آشنايي فيگو و هلن اسودين جالب توجه است. او دختر سوئدي را اولين بار در يك سينما ملاقات كرد. آنها با هم شرط بستند كه نبايد در طول تماشاي فيلم هيچ كدام بخندند و هر كس خنديد بازنده اين شرط است. پس از گذشت زمان طولاني از تماشاي فيلم، فيگو بالاخره خنديد و شرط را باخت و همين آشنايي بعدها منجر به ازدواج اين دو با يكديگر شد. فيگو و بارسا در سال 97 جام برندگان اروپا را تصاحب كرد. با اينكه لوئيز همراه با تيم ملي از افتخار حضور در جام جهاني 98 محروم ماند، اما در لاليگا به بارسا كمك كرد تا براي اولين بار پس از سال 94، فاتح لاليگا شود. او پس از فتح لاليگا، هنگامي كه قرار شد بازيكنان در جشن خانوادگي هر يك چند جمله كوتاه به زبان بياورند، تريبون را به دست گرفت و گفت: مادريديهاي احمق، قدرت بارسا را درك كنيد! اين كلمات توهينآميز محبوبيت وي را در كاتالان بيشتر كرد. فيگو در ال كلاسيكو بارها دروازه رئال را گشود. در آن زمان فلورنتينو پرس مشغول برنامهريزي جهت رسيدن به رياست باشگاه بود و وعده استخدام فيگو در صورت رسيدن به مقام رياست باشگاه بزرگترين وعده او بود. وعده خريد فيگو باعث رأي دادن هواداران به او شد و او به كرسي رياست باشگاه رئال تكيه زد و حالا همه منتظر عملي كردن قول او بودند.
خيانت بزرگ
در يكي از روزهاي مياني ژوئن 2001 خبر انتقال فيگو به رئال مادريد همه را شوكه كرد. همه از هم ميپرسيدند كه چرا او به مردمي كه به او عشق ميورزيدند، خيانت كرد؟ فيگو گفت كه تنها به خاطر پول به مادريد نرفته است، اما خود او نيز اين حرف را باور نداشت. انتقال 37 ميليون يورو، ركورد گرانترين نقل و انتقال تاريخ را از آن او نمود. فيگو در ماه نوامبر آن سال با رئال به نيوكمپ رفت. 120 هزار نفر با پولهاي كاغذي كه صورت فيگو به شكل خوك روي آن خودنمايي ميكرد، به ورزشگاه آمدند. آنها به صورت هماهنگ فرياد ميزدند و شماره معكوس براي حضور فيگو به صدا درآمده بود. هنگامي كه لوئيز دردقيقه 3 صاحب توپ شد، اهالي نيوكمپ چنان سر و صدايي به پا كردند كه فيگو بر اثر از دست دادن تمركز، توپ را از دست داد. يك دوربين بزرگ صحنهاي را آشكار كرد كه فيگو كنار زمين با دو دست گوش خود را گرفته تا صداي كر كننده تماشاگران را نشنود. بارسا در اين ديدار دو بر صفر پيروز شد. فيگو پس از پايان اين ديدار در گفت و گو با مجله وردساكر در مورد اين بازي گفت: 100 هزار دشمن خوني آماده انتقام از من بودند. تا به حال هيچكس در آن واحد، اين همه دشمن نداشته است. نام من بايد در كتاب ركوردهاي (گينس) ثبت شود.
هواداران بارسا در اقدامي جالب توجه، يك سايت مخصوص بر ضد فيگو طراحي كردند. در اين وب سايت پر شده از توهينها و حرفهايي كه هواداران بارسا بر ضد فيگو گفتهاند. فيگو در سال 2001 عنوان مرد سال فوتبال دنيا را فراتر از افرادي چون رائول، آنري، توتي و زيدان به دست آورد. به هر حال دوران سخت سپري شد. فيگو با رئال، لاليگا و از همه مهمتر ليگ قهرمانان را فتح كرد. با آمدن ستارگان جديد جا براي فيگو تنگ شد به خصوص وقتي بكهام پا به كهكشان رئال گذاشت. همه اين عوامل سبب شد كه فيگو در تابستان سال گذشته رئال را به مقصد اينتر ترك كند و به عضويت اين تيم درآيد. در اينتر او باز هم بازيكن ثابت نبود و بازي چندان جالبي را از خود ارائه نداد.
درخشش دوباره
يورو 2004 آخرين فرصت فيگو براي موفقيت در عرصه ملي بود. زيرا او قول داده بود كه پس از اين رقابتها از تيم ملي خداحافظي كند. پرتغال در اين رقابتها در فينال مغلوب يونان تيم شگفتيساز آن دوره شد و به مقام نايب قهرماني رسيد. فيگو بر اساس وعده خود از تيم ملي خداحافظي كرد. خداحافظي او تا چند ماه پيش از جام جهاني ادامه داشت تا اينكه فشار طرفدران و دعوت اسكولاري باعث گرديد او در تصميم خود صرف نظر كند و بار ديگر به تيم ملي پرتغال بپيوندد. فيگو در جام جهاني 2006 آلمان بازيهاي درخشاني از خود ارائه داد. فيگو به عنوان كاپيتان پرتغال به اين تيم كمك كرد تا به جمع چهار تيم پاياني جام جهاني 2006 راه يابد. اتفاقي كه پيش از اين يك بار آن هم در سال 1966 رخ داده بود. اوج كار فيگو در جريان ديدار با هلند بود. بازي كه با جنجال و حوادث زيادي روبهرو بود. فيگو در اين بازي در يك صحنه دور از چشم داور با سر به صورت فان بومل هافبك تيم ملي هلند كوبيد كه اين حركت سرآغاز جنجالهاي اين بازي بود و حركت او باعث شد بازيكنان جوان هلند اسير حواشي بازي شوند و بدين ترتيب مغلوب پرتغال شوند. فيگو بسيار اميدوار بود كه در آخرين تورنمنت مهم دوران ورزشي خود به ديدار نهايي جام جهاني راه يابد اما پنالتي زيدان باعث شد كه پرتغال مغلوب فرانسه شود و از راه يابي به ديدار نهايي باز ماند. جام جهاني 2006 فرصتي بود تا فيگو نشان دهد هنوز هم در34 سالگي ميتواند بزرگي كند و اين تورنمنت باعث گرديد طرفداران فوتبال خاطرات خوبي از او در ذهن داشته باشند.
داستان فيگو از يك جهت با ديگران متفاوت است زيرا او به علت تربيت خاص دوران كودكي با عاطفه نامأنوس است. فقط او ميتواند بيتوجه به احساسات هواداران اسپورتينگ ليسبون از موفقيتهاي بنفيكا ابراز شادي كند. تنها او ميتواند دو باشگاه بزرگ ايتاليايي را 24 ساعت معطل نگاه دارد و عاقبت با دور زدن آنها به بارسا بپيوندد. فقط او قادر است بارسا و هواداراني كه او را قديس مينامند ترك كرده و به رئال، دشمن خوني آنها بپيوندد. البته تنها فيگو اين توان را دارد كه قسم خود مبتني بر باقي ماندن هميشگي در رئال را شكسته و به اينتر بپيوندد. همه اين كارها از او بر ميآيد زيرا او ستاره ياغي دنياي توپ گرد است كه با احساس بيگانه است.
مصاحبه با آل پاچينو
منبع: نشريه Family
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
جايزه اسكار و قهرماني المپيك!
رابرت: براي من بسيار خوشحال كننده است كه روبهروي يكي از بزرگترين ستارگان تمام دوران هاليوود نشستهام. اميدوارم از سؤالات من خسته نشويد.
آل پاچينو: من هم خوشحالم كه با مردم صحبت ميكنم و هميشه براي جماعت خبرنگار احترام خاصي قائل بودهام.
رابرت: به عنوان اولين سؤال كمي از دوران كودكي خودتان بگوييد.
آل پاچينو: من در 25 آوريل 1940 در محله هارلم نيويورك به دنيا آمدم. پدرم سالواتور و مادرم رز نام داشتند كه وقتي من 2 ساله بودم از يكديگر جدا شدند و پس از آن من به همراه مادرم زندگي كردم. من يك بچه كوچك در يك خانه كوچك اجارهاي در برانكس جنوبي بودم و با مادرم، پدربزرگم ومادربزرگم زندگي ميكردم. ما پول زيادي نداشتيم. بنابراين وقتي پشت يك جعبه مواد غذايي برنده يكي از وسايل تام ميكس شدم، روز فوقالعادهاي برايم بود. تام ميكس يك قهرمان بزرگ كابوي در فيلمها بود. وقتي مادربزرگ مرد فكر ميكنم شش سالم بود. زياد از مراسم ترحيم و كفن و دفن او يادم نيست. همان روز بود كه وسايل تام ميكس با پست به دستم رسيد. خيلي هيجان زده بودم. اما بعد يادم افتاد كه مادربزرگ مرده است. ميخواستم شاد باشم اما در آن روز بود كه پيچيدگي زندگي را كشف كردم.
رابرت: وقتي به كودكي نگاه ميكنيد چه كسي بيشترين نقش را در زندگي شما داشت؟
آل پاچينو: بدون شك مادرم. او براي تربيت من خودش را كشت. او براي من بسيار زحمت كشيد. يك خاطره كوچك از او دارم كه خيلي بزرگ است. ما در طبقه بالاي يك آپارتمان اجارهاي زندگي ميكرديم. خانه خيلي سردي بود. فكر ميكنم حدود ده سالم بود. در خيابان، رفيقهايم داشتند مرا صدا ميكردند. آنها از من ميخواستند تا با آنها بيرون بروم و شب خوشي باهم داشته باشيم. مادرم اما به من اجازه نميداد. سر او داد زدم. حرصم را داشت در ميآورد. البته او زندگي مرا نجات داد. براي اينكه آنها كه در خيابان بودند، اكنون هيچ كدامشان اوضاع و احوال خوشي ندارند. مادرم نميخواست من شبها در خيابانها باشم. بايد تكاليف مدرسه را انجام ميدادم و به اين دليل مجبور بودم در خانه بنشينم. ساده است نه؟ بعضي وقتها اين چيزهاي ساده آنقدر مهم ميشوند كه زندگي يك نفر را عوض ميكند.
رابرت: در مورد پدرت چي؟ كمي در مورد او صحبت كن.
آل پاچينو: پدرم را درست و حسابي نميشناختم. او يك حسابدار بود. پدرم پنج بار در عمرش ازدواج كرده بود. اين چه معنايي ميتوانست داشته باشد؟ پدرم عاشق ازدواج كردن بود. تنها چيزي كه از او ياد گرفتم اين بود كه همه ما انسانها مخلوقات لذتطلبي هستند. اما من هيچگاه ازدواج نكردم. دوست ندارم اين كار را بكنم. زنان را دوست دارم، اما اهل ازدواج نيستم. حقارت از دست دادن آزادي با هيچ زندان ديگري قابل مقايسه نيست.
رابرت: شما فرد پولداري هستيد. داشتن ثروت فراوان چه حسي به شما ميدهد؟
آل پاچينو: اول بار كه حس كردم كمي پولدار شدهام در بوستون بود كه در يك شركت اپراتور كار ميكردم. پيش از آن، تنها چيزي كه الان يادم ميآيد، يواشكي و مجاني سوار شدن در اتوبوسها بود. كمكم شغلي پيدا كردم و آن بردن روزنامههاي اقتصادي به در منازل بود. زير باران، برف، باد و ... من كارم را ميكردم. هيچ وقت فراموش نميكنم، براي اين كار دوازده دلار ميگرفتم، يك ده دلاري و يك دو دلاري.
اما وقتي بيست و پنج سالم بود و آن چك دستمزد را از شركت اپراتور گرفتم سريع به يك رستوران رفتم و مارتيني و استيك سفارش دادم. آن روز بهترين روز زندگي من بود. بعد از آن تقريباً هميشه پول به مقدار كافي داشتم ولي هنوز مزه آن استيك در دهانم است و حسرت آن استيك خوشمزه را ميخورم.
رابرت: نظرتان در مورد شهرت چيست؟ شما مشهورترين ستاره هاليوود هستيد. اين چه حسي دارد؟
آل پاچينو: زماني در خيابان زن جواني را ديدم و به او لبخند زدم. او هم لبخند زد و جواب داد؛ سلام مايكل. ميدانيد كه مايكل نام شخصيت من در پدرخوانده بود. آن زن در آن لحظه، شايد به خاطر شهرتم مرا خلع سلاح كرد. چنان كه خيلي ناراحت شدم. وقتي به او لبخند زدم، مايكل نبودم. خودم بودم. آل بودم. آن زن هم با اينكه جواب داده بود، اما مرا نديده بود. او مايكل را ديده بود ميداني منظورم چيست؟
تا مشهور نباشي نخواهي فهميد معناي شهرت چيست. ميتوان گفت شهرت يك غريزه انساني است كه آدم را در دسترس جلوه ميدهد و توجهات را جلب ميكند. در واقع شهرت روابط انساني و شخصي را بسيار پيچيده ميكند و وقتي شهرت و موفقيت را با هم داشته باشيد، اوضاع ديگر بدتر است.
رابرت: چطور با زندگي در قالب يك بازيگر پرمشغله كه دور از خانه است كنار ميآييد؟
آل پاچينو: همه فيلمهايي كه بازي ميكنم، زندگي خودم را به من يادآوري ميكنند. چيز فوقالعادهاي كه در مورد سينما وجود دارد اين است كه هر بار با افراد جديد آشنا ميشويد. بسياري از بازيگران هم مثل من تصور ميكنند كه دور هم جمع شدن براي به ثمر رساندن يك فيلم مثل يك زندگي خانوادگي است.
رابرت: شيوه نزديك شدن شما به شخصيت نقشهايتان در طول سالها تجربه، چطور تغيير كرده است؟
آل پاچينو: اوايل نياز داشتم كه تمام وقت در نقش فرو روم. بنابراين حتي زماني كه منتظر شروع كار بودم در نقش خودم غرق بودم و اين كار خيلي برايم لازم بود. اما حالا ميتوانم قبل از شروع كار با نقش خيلي درگير نشوم و اين درگيري را پنج دقيقه قبل از شروع بازي، آغاز كنم. اين توانايي چيزي است كه در طول سالها تجربه كسب كردهام.
رابرت: آيا صورت زخمي نقطه اوج سينماي پاچينو است؟ اگر نه كدام فيلم هست؟
آل پاچينو: صورت زخمي را دوست دارم. اما فيلم مورد علاقه من با بازي خودم شيوه كارليتو است.
رابرت: فكر ميكنيد نقاط ضعف شما به عنوان يك بازيگر چيست؟
آل پاچينو: نقاط ضعف... اي كاش ميتوانستم موضوعي را مطرح كنم. احتمالاً اگر در مورد تواناييهايم از من سؤال ميكرديد باز هم چنين مكثي در پاسخ داشتم. شايد به خاطر اينكه، هر دوي آنها يكي هستند.
رابرت: زماني كه براي اولين بار جايزه اسكار را به دست آورديد، چه حسي داشتيد؟
آل پاچينو: حسي كه موقع دريافت اسكار براي اولين بار داشتم باعث تعجب خودم شد. آن يك حس جديد بود. هيچگاه پيش از آن تجربهاش نكرده بودم. حالا ديگر به آن مجسمه چندان توجهي ندارم اما وقتي آن را گرفتم حس قهرماني را داشتم كه در مسابقات المپيك يك مدال طلا دريافت كرده است. اين حس چند ماه با من بود. حسي شبيه به اين كه شما در يك كورس برنده ميشويد و همه هم ميدانند كه شما برندهايد. يك حس عالي و كامل. كاش ميتوانستم كلمات بهتري براي توصيف آن پيدا كنم.
رابرت: تعريف آل پاچينو از عشق چيست؟
آل پاچينو: يك دوست خيلي نزديك داشتم كه در سن سي و پنج سالگي به دليل سرطان از دنيا رفت. در آخرين روزهاي عمرش، بيرون اتاق او، پدر و مادرش آمدند تا او را ببينيد. او يك رابطه بسيار پيچيده با پدر و مادرش داشت و آنها او را براي سالها نديده بود، اما عشق ميانشان آشكار بود. به هر حال، من در بيرون اتاق بودم و پدر دوستم با او داخل اتاق بود. پس از مدتي پدرش از اتاق بيرون آمد و مستقيم در چشمهاي من زل زد و گفت: ما چه كار بايد بكنيم؟ من گيج بودم. ولي او دستم را گرفت و دوباره به چشمان من زل زد: كاش اين بيماري را من گرفته بودم. او آماده مردن به جاي فرزند من بود. خيلي لحظه با شكوهي بود و آن لحظه بود كه معناي عشق را فهميدم و با تمام وجود آن را حس كردم.
رابرت: تو در پدرخوانده زير نظر فرانسيس فورد كاپولا كار كردهاي، نظرت در مورد او چيست؟
آل پاچينو: در مورد او تنها ميتوانم به يك اتفاق جالب اشاره كنم. ما در نيويورك بوديم و مراسم خاكسپاري دون كورلئونه را فيلمبرداري ميكرديم. تمام روز را كار كرده بوديم. ساعت شش بود و داشتيم به خانه ميرفتيم ديدم كه فرانسيس كاپولا روي يك سنگ قبر نشسته و دارد گريه ميكند. داشت هقهق ميزد از او پرسيدم كه: فرانسيس چه شده! گفت كه آنها اجازه فيلمبرداري مجدد از صحنه را به من نميدهند. او نشسته بود و داشت براي يك صحنه از فيلم اشك ميريخت. او اشتياق بي حد و حصري براي كار داشت. هنوز هر آن لحظه را نميتوانم به وضوح درك كنم و همين نكات او را از ديگران متمايز ميكند و من براي او احترام فراواني قائل هستم.
رابرت: نظر شما در مورد نسل جديد بازيگران هاليوود چيست؟ آيا آنها خواهند توانست جاي امثال شما را در سينما پر كنند؟
آل پاچينو: سينما يك جريان سيال و زنده است كه هيچگاه متوقف نميشود. زماني كه من وارد سينما شدم ستارههاي بزرگي در حال بازنشستگي بودند، خود من هيچگاه تصورش را هم نميكردم كه بتوانم روزي مانند آنها شوم اما اين اتفاق افتاد و حالا هم وضعيت به همان گونه است. مطمئن هستم ستارههاي جوان روزي به اسطورههاي هاليوود تبديل ميشوند.
رابرت: آيا در سينما به چيزهايي كه ميخواستيد، رسيدهايد؟
آل پاچينو: من چيز زيادي از سينما توقع نداشتم. من تنها ميخواستم فرصتي پيدا كنم تا استعدادهاي خود را بروز دهم كه سينما اين فرصت را به من داد و شايد بيشتر از لياقت و تواناييهايم به چيزهاي زيادي در سينما رسيدم و به همين خاطر هميشه خود را مديون سينما ميدانم.
رابرت: راز موفقيت آل پاچينو در سينما چيست؟
آل پاچينو: اينكه او سعي نكرد جاي كسي باشد. امروز ميبينم كه هنرجويان و بازيگران تازه كار ميگويند كه ميخواهند روزي آل پاچينو شوند كه اين اشتباه بزرگي است. انسان موفق كسي است كه مانند كسي نباشد و خودش باشد. من هميشه سعي كردم خودم باشم و به همين خاطر است كه اكنون بازيگري با نام و هويت آل پاچينو وجود دارد.
رابرت: آينده براي شما چگونه است؟
آل پاچينو: آينده براي من با سينما رقم خواهد خورد. سينما جزيي از زندگي من است و هميشه آينده خود را در پيوند با سينما و بازيگري ديدهام و اميدوارم كه بتوانم باز هم در فيلمهاي خوب بازي كنم. اين انگيزه من براي ديدن آينده است؛ آينده فرصتي است براي بازي در فيلمهاي خوب.
رابرت: حرف آخر؟
آل پاچينو: عدهاي فكر ميكنند كه من به دليل غرور بيش از حد، كمتر مصاحبه ميكنم اما اين به اين خاطر است كه هميشه نگران هستم كه شخصيتم، هر چه كه باشد، بيش از اندازه نمايان شود. و اين اصلاً به دليل غرور نيست. زيرا كه در طول سالها حضور در سينما آموختهام كه ما همه موفقيت خود را به خاطر مردم و هواداران داريم و بدون حضور آنها سينما و ما عوامل سينما آدمهاي بيكاري خواهيم بود. پس مصاحبه نكردنهاي مرا ببخشيد...!
اما چند تا نکته
اول اینکه با توجه به اینکه تو هر شماره بیشتر از هشت تا وبلاگ رو نمیتونیم معرفی کنیم ممکنه وبلاگ همه دوستان رو نتونیم معرفی کنیم و اولویت با وبلاگهایی است که محتوای بهتری داشته باشند
دوم اینکه میخواستم لطف کنید دوستان دیگر رو هم خبر کنید تا اونها هم اگه میخواهند مشخصات وبلاگشون رو برای ما بفرستند .یه موقع بد جنس بازی نکنید به اونها خبر ندید
سوم اینکه راستی سومیش چی بود اهان ادرس ایمیل خوب یاداشت کنید
و نکته اخر اینکه مشخصات وبلاگتون رو تا حداکثر چهارشنبه میل کنید چون مجله میخواد چاپ بشه پس منتظرتون هستم دوستان گل