|
اگر خلاصه بخوام بگم باید بگم خلاصه ما هم دیوونه هستیم البته دور از جان شما.خودم رو گفتم
|
دوستان گرامی بسیار خوشحالیم که به عنوان یک ماهنامه خصوصی و یک مجموعه غیر دولتی این امکان را یافته ایم که یک مسابقه بزرگ را در زمینه انتخاب و گزینش بهترین وبلاگ برگزار نماییم .مهم ترین عاملی که باعث گردید که این طرح اجرا گردد رشد روز افزون گرایش جوانان به ایجاد وبلاگ و نوشتن در محیط وب است و امروز تعداد بیشماری از جوانان به وبلاگ نویسی مشغول هستند که نیاز است انها جدی گرفته شوند و به انها بها داده شود و مهمترین هدف این طرح نیز شناسایی استعدادهای جوان و پرورش این استعدادها است
مسابقه بزرگ انتخاب بهترین وبلاگ صبح جوان در رشته های زیر برگزار می شود
۱-انتخاب بهترین وبلاگ ادبی
۲-انتخاب بهترین وبلاگ ورزشی
۳-انتخاب بهترین وبلاگ سینمایی
۴-انتخاب بهترین وبلاگ موسیقی
۵-انتخاب بهترین وبلاگ سیاسی
۶-انتخاب بهترین وبلاگ اقتصادی
۷-انتخاب بهترین وبلاگ اموزشی
۸-انتخاب بهترین وبلاگ بازیهای رایانه ای
۹-انتخاب بهترین وبلاگ طنز و فکاهی
۱۰-انتخاب بهترین طرح و قالب وبلاگ
۱۱-انتخاب بهترین وبلاگ رایانه
۱۲-انتخاب بهترین وبلاگ اجتماعی
در هر بخش سه نفر به عنوان افراد برگزیده انتخاب می شوند که به نفر اول یک سکه بهار ازادی ولوح تقدیر و یکسال اشتراک رایگان ماهنامه صبج جوان اهدا می شود و به نفرات دوم و سوم به ترتیب یک نیم سکه و یک سکه ربع بهار ازادی به همراه لوح تقدیر و یکسال اشتراک رایگان ماهنامه صبج جوان اهدا می شود
در ضمن در هر بخش به جز نفرات اول تا سوم از ده نفر دیگر نیز تقدیر می شود که به این افراد لوح تقدیر و اشتراک یکسال ماهنامه صبح جوان اهدا می شود
مهمترین ویژگی این طرح این نکته است که نفرات اول تا سوم هر بخش به استخدام ماهنامه صبخ جوان در می ایند و نفرات اول هر بخش به عنوان دبیر گروه انتخاب میشوند و افراد دیگر به عنوان اعضا تحریریه با حقوق ماهیانه مشغول به کار می شوند
اسامی برندگان این مسابقه بزرگ در شماره ۲۰ مجله که در اسفند ماه و در استانه سال جدید منتشر میشود اعلام می گردد کهدلیل زمان طولانی اعلام برندگان این مسابقه حجم زیاد وبلاگها و دقت نظر در انتخاب بهترین وبلاگ است
مهلت شرکت در این مسابقه تا ۲۵ اذرماه ۸۵ است
نحوه شرکت در این مسابقه:
در ابتدا باید عرض کنم که فرم شرکت در مسابقه انتخاب بهترین وبلاگ از شماره اینده مجله که در تاریخ اول تا پنجم شهریور ماه چاپ می شود . قرار داده می شود که شما می توانید با پر کردن این فرم در این مسابقه شرکت نمایید
اما برای کسانی که قادر به تهیه ماهنامه صبح جوان نیستند شرایط را اعلام می داریم
برای شرکت در این مسابقه باید ابتدا به انتخاب خودتان ۳ مطلب از مطالب برگزیده وبلاگتان را به همراه ادرس و توضیح مختصری از وبلاگتان که در برگیرنده هدف شما از ایجاد ان وبلاگ است را در قالب برنامه ورد در داخل یک دیسکت قرار داده و به صندوق پستی ماهنامه صبح جوان ارسال نمایید
صندوق پستی ماهنامه صبح جوان: تهران-صندوق پستی۳۵۶۶-۱۵۸۱۵
در ضمن برای شرکت در این مسابقه باید مبلغ ۲۰۰۰۰ ریال. بیست هزار ریال به حساب شرکت پانیذ پردازشگر داده ها که مجری این مسابقه است واریز نمایید و فیش ان را به همراه دیسکت حاوی اطلاعات وبلاگ به صندوق پستی مجله ارسال نمایید
شماره حساب شرکت پانیذ پردازشکر داده ها:شماره حساب ۰۱۰۰۷۴۳۸۹۱۰۰۷ بانک صادرات شعبه زند و خردمند در وجه شرکت پانیذ پردازشگر داده ها
در صورت داشتن سوال و گرفتن اطلاعات بیشتر در مورد این طرح میتوانید با دفتر ماهنامه صبح جوان تماس بگیرید
شماره تلفن ماهنامه صبح جوان:۸۸۸۳۳۸۳۲
قابل توجه کسانی که می خواهند با ماهنامه صبح جوان اشنا شوند.ماهنامه صبح جوان نزدیک به دو سال است که در عرصه مطبوعات فعالیت می کند این ماهنامه در سراسر کشور توزیع می شود و تیراژ ان ۳۰۰۰۰ هراز نسخه در ماه است اخرین شماره این مجله که شماره ۱۳ ان است چند روزی است که چاپ و توزیع گردیده است که ان را هر جای ایران که باشید می توانید از روزنامه فروشها تهیه نمایید .در مورد سر فصل ها و عناوین این مجله باید گفت که رویکرد این ماهنامه در جذب مخاطب گروه سنی جوانان است و از این رو مضوعاتی از قبیل سینما ورزش موسیقی ادبیات و روانشناسی از موضوعات اصلی این مجله هستند که این موضوعات در بخش سمت راست وبلاگ بر اساس نوع موضوع دسته بندی شده است که می توانید با مطالعه ان با خط ومشی ماهنامه صبح جوان اشنا شوید
از دوستان گرامی می خواهیم نقطه نظرات خود را پیرامون این طرح با تماس با دفتر مجله و یا فرستادن ایمیل با ما در میان بگذارند تا هر چه بهتر وبیشتر بتوانیم به جوانان خدمت نماییم
دوستان گرامی سلام و صبح همه به خیر
یک خبر خوش برای همه عزیزان وبلاگ نویس دارم بالاخره بعد از تلاشهای فراوان امکان برگزاری یک مسابقه برای انتخاب بهترین وبلاگ فراهم شد. این مسابقه توسط ماهنامه صبح جوان انجام می پذیرد و وبلالگها در زمینه های مختلف انتخاب می شوند و به انها جوایز بی نظیری اهدا می شود در ضمن یک ویژه نامه نیز در این باره که در ان بخشی از اثار منتخبین وجو دارد چاپ میشود .از مهمترین نکات این ماسبقه بزرگ این است که افراد برگزیده درصورت تمایل به عضویت ماهنامه در می ایند و در نشریه مشغول به کار می شوند
.عزیزان شرایط کامل این مسابقه را اکنون خانم تایپیست در حال تایپ کردن هستند و بلافاصله بعد از اتمام ان را در وبلاگ قرار خواهم داد پس منتظر مطلب بعدی باشید
مصاحبه با انريكو ايگلسيس
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه: محمد حاجي بيگي
ريكي مارتين به من حسودي ميكند...!
ريچارد: انريكو بسيار از تو متشكرم، با آنكه تازه از سفر به آلمان بازگشتي اما قبول كردي كه با ما مصاحبه كني.
انريكو: اين قولي بود كه پيش از سفر به آلمان به تو داده بودم و عليرغم اينكه اين روزها دل و دماغ زيادي ندارم اما به خاطر قولي كه به تو داده بودم امروز اينجا حاضر شدم.
ريچارد: خوب مسابقات جام جهاني چطور بود؟
انريكو: سفر به آلمان براي تماشاي جام جهاني، يك تجربه بسيار عالي بود. در تمام شهرهاي محل برگزاري جام جهاني شور و حال عجيبي تمام شهر را فرا گرفته بود و همه چيز تحت تأثير فوتبال قرار داشت. هيجان وانرژي را ميشد در هوا تنفس كرد و تا به حال چنين شور و حالي را تجربه نكرده بودم.
ريچارد: اما تيم كشور تو اسپانيا باز هم شكست خورد.
انريكو: بدترين قسمت مسافرت من به آلمان همين موضوع است. اين بار هم اميدوار بوديم كه بتوانيم طلسم شكستهاي تيم ملي اسپانيا در مسابقات جام جهاني را بشكنيم اما باز هم در حساسترين مرحله مغلوب شديم. من آدم خرافاتي نيستم اما تصور ميكنم كه تيم ملي اسپانيا طلسم شده است. شما خودتان ديديد كه در دور مقدماتي اسپانيا چقدر قوي ظاهر شد اما در دور دوم ناگهان همه چيز به هم خورد و ما به راحتي مغلوب فرانسه شديم. البته فراموش نكنيد كه فرانسه تيم پرقدرتي بود و برزيل هم مغلوب قدرت اين تيم شد.
ريچارد: تو از هفت سالگي به آمريكا مهاجرت كردي اما علاقه عجيبي به كشور اسپانيا و فرهنگ اين كشور داري. دليل اين امر چيست؟
انريكو: خانواده من عليرغم ميل باطني به آمريكا مهاجرت كرد. دليل مهاجرت ما به آمريكا اين بود كه پدربزرگ من توسط عدهاي به گروگان گرفته شده بود و اين تهديدها براي ما هم وجود داشت و به همين علت ما به آمريكا مهاجرت كرديم. در حقيقت ما مجبور شديم تا از اسپانيا خارج شويم. مادر من هميشه در مورد تاريخ اسپانيا و فرهنگ اسپانيايي با من صحبت ميكرد و من از همان كودكي به فرهنگ و مردم اسپانيا علاقمند شدم و اين علاقه حتي با سفر به آمريكا از بين نرفت و هميشه به اين موضوع اعتقاد دارم كه اسپانيا يكي از غنيترين فرهنگها را در ميان كشورهاي دنيا دارد.
ريچارد: تو هميشه از زني به نام اليوار اليوارس ياد ميكني. در مورد او ميتواني بيشتر توضيح دهي؟
انريكو: اليوار پرستار من در دوران كودكي بود. مادر من خبرنگار بود و پدرم نيز تمام وقت را صرف موسيقي كرده بود. من اغلب تنها بودم و تنها كسي كه به من توجه داشت اليوار بود. او مانند يك مادر از من نگهداري ميكرد و برخلاف اينكه خيليها تصور ميكنند دليل گرايش من به موسيقي پدرم بود اما مشوق اصلي من اليوار بود كه مرا به موسيقي علاقمند كرد و به من انگيزه داد تا در اين راه موفق شوم. من هميشه خود را مديون اليوار ميدانم.
ريچارد: پدر تو، خوليو ايگلسيس خواننده و موسيقيدان مشهوري است. دليل مشكلات تو با پدرت چيست؟
انريكو: او شايد انسان مشهور و بزرگي باشد اما هيچگاه يك پدر خوب براي من نبوده است. وقتي كودكي خود را به خاطر ميآورم و ميبينم كه چيزي به نام پدر در آن دوران احساس نكردهام، افسوس ميخورم. در كودكي شايد دوستان من پدرهايشان مانند پدر من مشهور نبودند اما آنها اين شانس را داشتند كه لحظاتي را با پدرشان سپري كنند. و اين در حالي بود كه پدر من يا در حال ساخت آهنگ و ترانه بود و يا در حال مسافرت از اين طرف به آن طرف.
ريچارد: آيا فكر ميكني كه تو هم اگر روزي پدر شوي رابطهات با فرزندت مانند رابطهات با پدرت باشد؟
انريكو: به هيچ وجه نميخواهم فرزندم در آينده كودكي مانند كودكي من داشته باشم. من خواهم كوشيد تا آنجا كه ميتوانم وقت و انرژي زيادي را صرف تربيت و نگهداري فرزندم به كار برم.
ريچارد: ريكي مارتين معتقد است كه كارهاي تو از روي كارهاي او كپي برداري ميشود و هميشه تو را متهم به تقليد از كارهايش كرده است. در اين باره چه نظري داري؟
انريكو: اگر خواندن به زبان اسپانيايي تقليد از ريكي مارتين به حساب ميآيد، خوب حق با اوست. چون من اغلب كارهايم را به زبان اسپانيايي اجرا ميكنم. تنها يك چيز در مورد ريكي مارتين ميتوانم بگويم و آن اين است كه ريكي مارتين فراموش كرده است كه من اسپانيايي هستم و زبان اسپانيايي زبان مادري من است و او نميتواند با حرفهايش مرا از خواندن به زبان اسپانيايي منصرف كند. احساس ميكنم كه او نگران موقعيت و شهرتش است و به همين خاطر چنين صحبتهايي را به زبان جاري ميكند كه البته من به آن اصلاً اهميتي نميدهم.
ريچارد: فكر ميكني مهمترين نقطه ضعف انريكو چيست؟
انريكو: بيبرنامگي و بينظمي مهمترين مشكل من است. با آنكه هميشه تلاش ميكنم تا همه كارهايم را درست و در زمان خاص خودش انجام دهم اما با اين حال هميشه وقت كم ميآورم و نميتوانم به كارهايم برسم و اين موضوع باعث ناراحتي ديگران از من ميشود.
ريچارد: اين روزها شايعه شده كه تو ميخواهي از آنا كورنيكوفا، همسرت جدا شوي. آيا اين شايعه واقعيت دارد؟
انريكو: بله. من و آنا به اين نتيجه رسيدهايم كه ادامه دادن اين زندگي چندان منطقي و معقول نيست و شايد به زودي از يكديگر جدا شويم. من و آنا ايدههاي خوبي براي ساختن يك زندگي خوشبخت داشتيم كه به دليل اختلاف سليقه و تفاوت افكار نتوانستيم به آنها جامه عمل بپوشانيم و در اين مواقع منطقيترين راه حل به نظر من جدايي است.
ريچارد: تو پيش از اين نيز ازدواجهاي ناموفقي را تجربه كردهاي. فكر ميكني مشكل چيست كه تو هيچوقت نتوانستي يك ازدواج موفق داشته باشي؟
انريكو: زندگي كردن با يك هنرمند بسيار سخت و مشكل است و پيدا كردن كسي كه بتواند تو را درك كند و به عقايد و نظرات تو احترام بگذارد سختتر. مشكل اينجاست كه زماني كه يك فرد مشهور قصد دارد ازدواج كند طرف مقابل به دليل شهرت او واقعيات را نميبيند و صرفاً ازدواج با او برايش مهم است. اما زماني كه وارد زندگي ميشوند اختلاف سليقهها پيدا ميشود و آن موقع است كه طرف مقابل متوجه ميشود كه براي ساختن يك زندگي موفق تنها شهرت كافي نيست.
ريچارد: خوشبختي از ديد انريكو چه تعريفي دارد و آيا انريكو آدم خوشبختي است؟
انريكو: خوشبختي از ديد من اين است كه با هر كس دوست داري بمان، هر جا كه دوست داري برو و هر كاري خواستي انجام بده و بر اساس اين تعريف من آدم خوشبختي هستم زيرا كه در زندگي تلاش كردهام خودم را هيچگاه محدود نكنم و هر كاري كه دوست داشتم انجام دهم.
ريچارد: بزرگترين تفريح انريكو چيست؟
انريكو: من عاشق ماشين سواري و سرعت هستم و در پاركينگ خانهام چند ماشين سريع دارم. بهترين ماشين من يك پورشه قرمز رنگ است كه با آن ركورد 240 كيلومتر در ساعت را طي كردهام كه اگر مأموري پليسي مرا ميديد بدون ترديد گواهينامهام را از من ميگرفت. سرعت به من آرامش ميدهد و هنگامي كه عصباني هستم با سرعت رانندگي ميكنم تا همه افكار منفي از ذهنم خارج شود و از اين طريق به آرامش ميرسم.
ريچارد: مهمترين جايزهاي كه تا به حال گرفتهاي، چه بوده است؟
انريكو: جايزه گرمي كه در سال 1996 به دست آوردم بهترين جايزه دوران حرفهاي من است. اين جايزه اولين جايزه دوران فعاليت حرفهاي من بود و آن را براي بهترين آلبوم لاتين دريافت كردم. اين جايزه به من انگيزه فراواني داد تا به فعاليت هنري خود جديتر ادامه دهم و از اين جهت اين جايزه بسيار برايم ارزشمند است.
ريچارد: تو اكنون 31 ساله هستي، تا چه زماني به فعاليت خود ادامه خواهي داد؟
انريكو: من بيشتر از خوانندگي به ساخت موسيقي علاقمند هستم. تصميم دارم در نهايت تا 40 سالگي به خوانندگي ادامه دهم و پس از آن زندگي خود را معطوف به ساخت موسيقي كنم. زيرا خوانندگي فرصت و زمان زيادي از خواننده ميگيرد و من قصد ندارم همه زندگي خود را وقف موسيقي كنم و ميخواهم مدتي نيز براي خودم زندگي كنم و با كار ساخت آهنگ فكر ميكنم اين فرصت برايم فراهم شود.
ريچارد: اگر خواننده نميشدي چه شغلي را انتخاب ميكردي؟
انريكو: من عاشق خلبان شدن بودم. به ياد ميآورم يك بار زماني كه سن و سال كمي داشتم در سر ميز غذا گفتم كه ميخواهم خلبان شوم و بلافاصله پدرم گفت: خفه شو و به غذا خوردنت ادامه بده. از آنجا كه نميخواستم ديگر اين جمله را بشنوم ديگر هيچ وقت از علاقهام به خلباني صحبت نكردم ولي اين علاقه هميشه با من همراه است.
ريچارد: دوستان نزديك تو ميگويند كه تو بسيار بد غذا هستي و در مورد غذا خوردن بسيار وسواس داري، آيا اين درست است؟
انريكو: بله، اين هم يكي ديگر از نقاط ضعف من است. من نميتوانم هر غذايي را بخورم و در انتخاب غذا بسيار وسواس دارم و دليل آن اين است كه من داراي يك ناراحتي معده هستم كه مجبور به رعايت يك رژيم خاص غذايي هستم كه اگر آن را رعايت نكنم بلافاصله بيمار ميشوم و مجبور هستم در انتخاب غذا بسيار دقت كنم.
ريچارد: آيا انريكو انسان موفقي است؟
انريكو: اين را ديگران بايد بگويند اما از اين نكته مطمئن هستم كه هميشه كوشيدهام كه انسان موفقي باشم و در اين راه بسيار تلاش كردهام و معتقدم كه تلاش براي رسيدن به موفقيت خود يك موفقيت است.
ريچارد: آلبومهاي تو هميشه از پرفروشترين آلبومهاي موسيقي بودهاند، با اين همه پول چه ميكني؟
انريكو: راستش را بخواهيد گاهي اوقات خودم هم نميدانم كه با اين همه پول چه بايد كرد و تنها كاري كه به ذهنم ميرسد اين است كه بخشي از اين پول را به مراكز خيريه كمك كنم و با بقيه آن از زندگي لذت ببرم. من آدم ولخرجي هستم و از هر چه كه خوشم آيد آن را ميخرم. من ديوانه خريد لباس و ماشينهاي زيبا هستم و به همين دليل بخش اعظم درآمد من صرف خريد اين چيزها ميشود.
ريچارد: به عنوان آخرين سؤال آيا قصد نداري با پدرت آشتي كني؟
انريكو: من اكنون هم با پدرم در ارتباط هستم و هيچگاه با او قهر نكردهام اما هيچ وقت نميتوانم بيتفاوتيهاي او را در دوران كودكي به خودم فراموش كنم و به عنوان يك انسان براي او احترام فراواني قائل هستم اما او هيچگاه براي من يك پدر خوب نبوده است و هر دو اين واقعيت را پذيرفتهايم و گمان نميكنم كه رابطه پدر و فرزندي ما هيچگاه عوض شود زيرا فراموش كردن كودكي براي من غيرممكن است.
سرگذشت يك ستاره
كاترين زتا جونز: انگليسي خوشبخت در قلب هاليوود
كاترين زتا جونز در 25 سپتامبر 1969 در شهر سوان سي ديده به جهان گشود و در محله هامبلس بزرگ شد. هامبلس يك منطقه جنگلي با چشم اندازي زيبا در حاشيه ساحل دريا بود. پدر او، داي كه در نظر كاترين جوان نمايي از ويلي ونكا را تداعي ميكرد، مديريت يك كارخانه شيريني پزي را بر عهده داشت و مادرش پت يك ايرلندي تبار بود كه به حرفه خياطي مشغول بود. كاترين داراي دو برادر به نامهاي ديويد اي جونز و ليدون ميباشد كه يكي از او بزرگتر و ديگري كوچكتر است كه در حال حاضر هر دو كاترين را در اداره شركت فيلمسازي Milk Wood Films همراهي ميكنند.
مصاحبه با آل پاچينو
منبع: نشريه Family
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
جايزه اسكار و قهرماني المپيك!
رابرت: براي من بسيار خوشحال كننده است كه روبهروي يكي از بزرگترين ستارگان تمام دوران هاليوود نشستهام. اميدوارم از سؤالات من خسته نشويد.
آل پاچينو: من هم خوشحالم كه با مردم صحبت ميكنم و هميشه براي جماعت خبرنگار احترام خاصي قائل بودهام.
رابرت: به عنوان اولين سؤال كمي از دوران كودكي خودتان بگوييد.
آل پاچينو: من در 25 آوريل 1940 در محله هارلم نيويورك به دنيا آمدم. پدرم سالواتور و مادرم رز نام داشتند كه وقتي من 2 ساله بودم از يكديگر جدا شدند و پس از آن من به همراه مادرم زندگي كردم. من يك بچه كوچك در يك خانه كوچك اجارهاي در برانكس جنوبي بودم و با مادرم، پدربزرگم ومادربزرگم زندگي ميكردم. ما پول زيادي نداشتيم. بنابراين وقتي پشت يك جعبه مواد غذايي برنده يكي از وسايل تام ميكس شدم، روز فوقالعادهاي برايم بود. تام ميكس يك قهرمان بزرگ كابوي در فيلمها بود. وقتي مادربزرگ مرد فكر ميكنم شش سالم بود. زياد از مراسم ترحيم و كفن و دفن او يادم نيست. همان روز بود كه وسايل تام ميكس با پست به دستم رسيد. خيلي هيجان زده بودم. اما بعد يادم افتاد كه مادربزرگ مرده است. ميخواستم شاد باشم اما در آن روز بود كه پيچيدگي زندگي را كشف كردم.
رابرت: وقتي به كودكي نگاه ميكنيد چه كسي بيشترين نقش را در زندگي شما داشت؟
آل پاچينو: بدون شك مادرم. او براي تربيت من خودش را كشت. او براي من بسيار زحمت كشيد. يك خاطره كوچك از او دارم كه خيلي بزرگ است. ما در طبقه بالاي يك آپارتمان اجارهاي زندگي ميكرديم. خانه خيلي سردي بود. فكر ميكنم حدود ده سالم بود. در خيابان، رفيقهايم داشتند مرا صدا ميكردند. آنها از من ميخواستند تا با آنها بيرون بروم و شب خوشي باهم داشته باشيم. مادرم اما به من اجازه نميداد. سر او داد زدم. حرصم را داشت در ميآورد. البته او زندگي مرا نجات داد. براي اينكه آنها كه در خيابان بودند، اكنون هيچ كدامشان اوضاع و احوال خوشي ندارند. مادرم نميخواست من شبها در خيابانها باشم. بايد تكاليف مدرسه را انجام ميدادم و به اين دليل مجبور بودم در خانه بنشينم. ساده است نه؟ بعضي وقتها اين چيزهاي ساده آنقدر مهم ميشوند كه زندگي يك نفر را عوض ميكند.
رابرت: در مورد پدرت چي؟ كمي در مورد او صحبت كن.
اقای شانس یه مطلب طنز در مورد یه ادم خوش شانس که زندگیش پر از خوش شانسیه .در شماره جدید مجله صبح جوان اقای شانس این بار میره دنبال کار نگاه کنید
ماجراهاي آقاي شانس
اين قسمت: آقاي شانس در جستجوي كار
نوشته: ياسمينا فرهمند
پس از اينكه بعد از پنج سال و شش ماه و بيست روز بالاخره خدمت سربازيم تمام شد، به خانه برگشتم و مورد استقبال گرم خانواده و اهالي محل قرار گرفتم چون همه تصور ميكردند كه من هيچگاه نميتوانم خدمت مقدس سربازي را به اتمام برسانم اما من بالاخره پس از تحمل كلي زحمت و تلاش توانستم اين مهم را به انجام برسانم. البته اينكه چرا خدمت دو ساله سربازي من نزديك به شش سال طول كشيد دلايل مختلفي دارد كه مهمترين دليل آن خوششانسي است.
پس از اتمام دوران سربازي تصميم گرفتم كه به سر كار بروم و با پيدا كردن كار براي خود آيندهاي را پايهريزي كنم. در مورد كار كردن و تصميم من براي رفتن به سر كار نظرات مختلفي در خانواده وجود داشت. پدرم ميگفت:
- پسر تو رو خدا بيخيال كار كردن شو، تو كه دو سال خدمت رو شش ساله تموم كردي چطوري ميخواهي بري سر كار. تو رو خدا براي من دردسر درست نكن. اگر مشكلت پوله كه خوب من بهت قول ميدم هر ماه به تو يه حقوقي بدم اما تو از فكر كار كردن بيا بيرون.
البته پدرم كمي بيش از حد نسبت به طولاني شدن خدمت من حساسيت نشان ميداد. آخر تقصير من بيچاره چه بود كه مثلاً ....
خوب ببخشید اخه نمیشه که همه مطالب مجله شماره جدید رو کامل اینجا بنویسم خوب برای خوندن ادامه داستان اقای شانس برید و مجله صبح جوان رو از روزنامه فروشیها تهیه کنید یادتون نره شماره ۱۳ مجله صبح جوان. حالا برای اینکه زیاد از من دلگیر نباشید توصیه میکنم به بخش ماجراهای اقای شانس که در سمت راست صفحه هست برید و داستان قبلی اقای شانس که درباره ازدواج اونه بخونید مرسی هم از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید
خواستم این مطلب یعنی داستان رو که تو شماره جدید مجله قسمت چهارم اون چاپ شده رو نصفه کاره بنویسم و بگم که برای خوندن مطلب برید مجله رو بخرید دیدم که اینطوری این وبلاگ میشه مثل تلویزیون که همش اگهی پخش میکنه و برنامه نداره پس این مطلب از شماره جدید مجله تقدیم شما و قسمت های قبلی این داستان رو میتونید تو بخش یک لقمه داستان ببینید اما راستی خریدن شماره ۱۳ مجله صبح جوان یادتون نره!!!!
داستان
قتل در حضور ديگران
قسمت چهارم: چگونه فريبرز را كشتم
نوشته: مهدي حاجي بيگي
صحبتهاي راننده كه تمام شد. كم كم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد فكري به ذهنم خطور كند. به او گفتم: ببينيد دوست عزيز، راستي اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز.
- خوب آقا فريبرز، ازتون ميخوام يه لطفي به من بكنيد.
- خواهش ميكنم. هر كاري باشه و بتونم براتون انجام ميدم.
- نه كار مهمي نيست. يه جورايي يه شيطوني و شوخي با يكي از دوستان با يكي از دوستان. ميدونيد اينجا كه اومديم دفتر انتشارات دوست من اردشيره. من با اردشير سالهاست كه دوست هستيم. اردشير آدم خيلي خوبيه اما يه عيب كوچولو داره. اونم اينه كه خيلي خسيسه. من ميخوام به من كمك كني تا يه خورده اين دوستمون رو اذيت كنيم.
فريبرز لبخند زد و گفت:
- چشم آقا، شما فقط بگيد من بايد چيكار كنم.
- هيچي شما با من مياي بالا، من به دوستم ميگم كه كيف پولم رو تو خونه جا گذاشتم و از اردشير ميخوام كه پول كرايه آژانس من رو حساب كنه. شما موقع حساب كردن كرايه، اون را بالاتر از عرف ميگيد.
- آخه چرا؟
- به خاطر اينكه بعدش من با شما بر سر كرايه جر و بحث كنم و همين جر و بحث من و شما باعث ميشه دوست من به نقشه ما شك نكنه. بعد از اينكه من با شما يه خورده جر و بحث كرديم من زنگ ميزنم آژانس و نرخ كرايه از خونه تا اينجا رو ميپرسم و مبلغ اون رو از اردشير ميگيرم و به شما ميدهم.
- بعدش من پول رو ميگيرم و برميگردم آژانس.
- نه، من بعدش با شما كار دارم چون بايد چند جا بريم. اما براي اينكه شما درصدي از پول كرايه رو به آژانس نديد همون موقع كه من به آژانس زنگ زدم به صاحب آژانس بگو كه من كار دارم و دارم ميرم خونه. اينطوري لازم نيست كه از پولي كه از من ميگيريد چيزي به آژانس بديد. اينطوري منم لطف شما رو جبران كردم.
- دست شما درد نكنه آقا. اينطوري خيلي بهتره. آخه اين بيانصافيه كه ما با اين ماشين كلي جون بكنيم و بعدش 20 درصد از كل كرايه رو بديم به صاحب آژانس. پس من وقتي پول رو از دوستتون گرفتم ميآم پايين و منتظر شما ميمونم تا برگرديد، درسته؟
- شما منتظر من باشيد اما نه اينجا. براي اينكه قضيه لو نره شما بريد و تا خيابون بالاتر اونجا يه شيريني فروشي هست. نيم ساعت اونجا باشيد من برگشتم.
من با فريبرز رفتيم بالا و من به دوستم اردشير گفتم كه كيف پولم را خانه جا گذاشتهام و طبق نقشهاي كه كشيده بوديم عمل كرديم. و فريبرز كرايه را از اردشير گرفت و رفت. من نيم ساعت در دفتر اردشير بودم و با او پيرامون كتاب جديدم صحبت كردم. او من را تشويق كرد كه هر چه زودتر كتاب را تمام كنم و براي چاپ پيش او ببرم.
وقتي از دفتر اردشير بيرون آمدم به محل قرارمون با فريبرز رفتم. از آنجا به سمت خانه حركت كرديم. در طول مسير تا به خانه برسيم، فريبرز باز هم شروع به حرف زدن كرد. اصلاً او نميتوانست لحظهاي آرام باشد. حتي چند دقيقه سكوت را هم نميتوانست تحمل كند و با هر بهانهاي سر صحبت را باز ميكرد و باز هم شروع به حرف زدن ميكرد: راستي آقا خوب نقش بازي كردم. فكر كنم دوستتون اصلاً شك نكرد.
- آره واقعاً خوب نقشتون رو بازي كرديد، بيچاره اردشير اصلاً فكرش رو هم نميكرد كه همه اين اتفاقات نقشه باشه.
- اما آقا، قيافه اون آقاهه دوستتون به آدم حسابيها ميخورد.
- مگه آدمهاي خسيس آدم غيرحسابي هستند. من كه گفتم اردشير يكي از بهترين دوستهاي منه، فقط كمي خسيسه.
- نه منظوري نداشتم، نميخواستم به دوستتون توهين كنم. منظورم اين بود كه به قيافه اون آقا نميخورد كه خسيس باشه.
- به قيافه من چي؟ به قيافه من ميخوره.
- نه به قيافه شما هم نميخوره. به قيافه شما ميخوره آدم خوبي باشيد.
- تو از كجا ميدوني، شايد من آدم بدي باشم.
- ميدونيد آقا. مادر ما ميگه چشمهاي آدمها هيچوقت دروغ نميگه. چشمهاي آدمهاي بد يه جور ديگه است.
- مثلاً چه جوريه؟
- چه ميدونم. يه شكل خاصي كه آدم ميتونه بفهمه اون آدم خوبيه يا آدم بديه.
فريبرز آدم سادهاي بود. اين سادگي را ميشد به قول خودش از چشمهاي معصومش فهميد. اگرچه نوع حرف زدنش جور ديگري بود. اما ساده و بيتكلف حرف ميزد. فريبرز برعكس آدمهاي ديگر از دلش حرف ميزد تا با فكر و عقلش.
به خانه رسيديم و من از فريبرز خواستم تا چند لحظه جلوي درب خانه منتظر من باشد تا من وسايلم را بردارم و برويم. زنگ در خانه را زدم و دخترم آيسان درب را باز كرد. وقتي بالا رسيدم دخترم از ديدن من در آن موقع از روز تعجب كرد.
- بابا چرا اين موقع روز اومديد، اتفاقي افتاده؟
- نه دخترم. چند تا كتاب بايد با خودم ميبردم كه تو خونه جا گذاشتم. راستي مامانت از خواب بيدار شده؟
- آره بابايي، بيدار شد و رفت بيرون كمي خريد كنه.
- خدا به داد ما برسه. حتماً امروزم وقتي از خريد برگرده كلي غرغر ميكنه.
- خوب بابا يه خورده به مامان حق بده. آخه اون بيچاره گناهي نداره.
دستم رو انداختم دور گردن آيسان و گفتم:
- اي پدر سوخته، تو طرفدار كي هستي؟ من يا مامان.
- هر دو شما. حرف من اينه كه شما دو تا يه كم با هم مهربون باشيد.
- تو غصه نخور عزيزم. تا چند وقت ديگه بابا اين كتاب تازه رو تموم ميكنه و اونوقت همه چيز درست ميشه.
- راستي بابا اسم كتابتون چي بود؟
- اوهوي. قرار نبود شيطوني كني. هر وقت تموم شد، مطمئن باش اولين نفر ميدم تو كتاب رو بخوني.
- البته بعد از مامان.
- امان از دست تو، باشه اول مامان بعد آيسان خانم. حالا اجازه ميدي من برم تو اتاقم و كتابها رو بردارم. ديرم ميشه دخترم.
- خواهش ميكنم پدر مهربان. بفرمائيد اين شما و اين هم اتاق كار شما.
آيسان به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق كارم رفتم. كمدم را باز كردم و از داخل آن جعبهاي را درآوردم. از همان جلوي كمد بيرون را نگاه كردم تا مبادا دخترم وارد اتاق شود. در جعبه را با كليدي ديگر كه از داخل كيفم درآوردم، باز كردم. از داخل جعبه يك چاقوي بزرگ و يك طناب كه هر دو آنها را قبلاً خريده بودم برداشتم و به سرعت آن را داخل كيف انداختم. جعبه را دوباره داخل كمد گذاشتم. از داخل كمد دوربين و سه پايه دوربين را نيز برداشتم و در كمد را قفل كردم و از اتاق بيرون آمدم. صدا زدم:
- دخترم آيسان من دارم ميرم بيرون فكر كنم. طرفهاي ظهر برميگردم.
- دخترم از همان داخل اتاق داد زد: باشه بابا، مواظب خودت باش. خداحافظ.
حالا با وجود چاقو و طناب در كيفم كمي اضطراب پيدا كردم. اما من تصميم خودم را گرفته بودم و حالا موقع عملي كردن نقشهام بود. وقتي پايين رسيدم فريبرز در حال تميز كردن ماشينش با يك دستمال بود. تا مرا ديد سوار ماشين شد و گفت:
- آقا كارتون تموم شد؟
من هم سوار شدم و از او خواستم تا حركت كند.
- آقا فريبرز من دنبال يه جاي خلوت اطراف تهران هستم. يه جايي كه شبيه بيابون باشه.
- آقا جسارت نباشه. ميتونم بپرسم اين بيابون رو براي چه كاري ميخواهيد؟ آخه من بدونم كارتون چيه بهتر ميتونم بگم كه كجا به درد شما ميخوره.
- ميدوني آقا فريبرز داستان تازه من در مورد دو تا دوسته كه يكي از اونها تو بيابون اون يكي رو ميكشه. من براي بخشهايي از كتابم بايد چند تا عكس داشته باشم. به همين خاطر ميخوام امروز چند تا عكس بگيرم. چون وقتي كتاب رو شروع به نوشتن كنم وقتي براي اينجور كارها ندارم.
- آقا فكر ميكنم اگه بريم طرفهاي بهشت زهرا بهتره. اونجا بيابوني زياده. بالاخره يه جايي كه به درد شما بخوره رو پيدا ميكنيم. راستي كار شما هم جالبه، مگه نه؟
- آره خوب. هم جالبه و هم سخت.
- آقا شما چطور داستان مينويسيد. الان مثلاً چطوري تو ذهنتون مياد كه اين دو تا دوست همديگه رو ميكشند. واقعاً سخته. مغز ما كه نميكشه.
- اي آقا فريبرز مغز شما از اينها بيشتر رو هم ميكشه. اينها كه چيزي نيست.
فريبرز تا رسيدن به بيابانهاي اطراف بهشت زهرا دائم حرف ميزد. از هر چيزي كه فكرش را كنيد صحبت كرد. از دوران سربازي، از مادرش، از بچههاي محلشون و خلاصه حرف زد و حرف زد. من هر لحظه استرس بيشتري پيدا ميكردم و او هر لحظه كه ميگذشت آرامتر و راحتتر ميشد. آنقدر راحت از زندگيش صحبت ميكرد كه هر كس كه ما را نميشناخت تصور ميكرد كه او و من سالها باهم دوست بودهايم. وقتي حرف ميزد در بعضي لحظات با خودم ميگفتم: آرش، فريبرز آن كسي نيست كه تو به دنبالش هستي. اما سادگي و پاكي فريبرز باعث ميشد كه به خودم بگويم حيف او است كه با اين دردسر و مشقت زندگي كند. حيف او است كه با اين قلب ساده و مهربان در ميان آدمهايي پر از دروغ و ريايي چون خود من زندگي كند و همه اينها تصميم مرا براي عملي كردن خواستهام بيشتر ميكرد.
نزديك به يك ساعت طول كشيد تا من و فريبرز به جاي خلوت و بياباني برسيم. از او خواستم به جايي برويم كه هيچكس نباشد چون ميخواهم كسي مزاحم ما نشود. پس از ده دقيقه جستجو بالاخره جاي مورد نظرم را پيدا كردم. يك جاي بياباني و خلوت. تنها كسي كه آنجا بود يك درخت نيمه خشك بود كه حالا من در زير آن در حال نوشتن هستم. وقتي به آنجا رسيديم از ماشين پياده شدم. از داخل كيف طناب و چاقو را در آوردم و دوربين سه پايه را از ماشين بيرون آوردم. فريبرز با تعجب داشت به من نگاه ميكرد.
- چيه، چرا اينطوري نگاه ميكني آقا فريبرز؟
- آقا اينا وسايل كار شماست؟
- آره ديگه، فقط شما هم بايد به من كمك كنيد.
- چه كمكي؟
- آهان، چه كمكي. ببين آقا فريبرز شما دست من رو از پشت ميبنديد. بعد از پشت سر از من چند تا عكس ميگيري. بعد دوربين رو روبهروي من ميگذاري و اون رو تنظيم ميكني تا خودش عكس بگيره و خودت ميآي اين چاقو رو ميگيري زير گلوي من، انگار كه ميخواهي من رو بكشي.
- چرا بايد اين كارها رو انجام بديم؟
- من كه گفتم آقا فريبرز براي كتاب جديدم نياز به عكس دارم و اين عكسها رو در مورد همون دو تا دوست كه يكي اون يكي رو ميكشه ميگيريم.
- اما من كه از دوربين عكاسي چيزي سر در نميآرم.
- كاري نداره من يادت ميدم.
- نه آقا ببينيد. شما دست من رو ببنديد و از من عكس بگيريد. شما واردتر هستيد و من هم اينطوري راحتتر هستم.
- نه آقا فريبرز آخه اينطوري شما تو زحمت ميافتيد و در ضمن لباسهاي شما هم خاكي ميشه.
فريبرز كلي اصرار كرد تا من را راضي كند تا نقش مقتول را براي گرفتن عكس بازي كند. اين همان چيزي بود كه من براي رسيدن به آن برنامهريزي كرده بودم. بيچاره فريبرز نميدانست چه سرنوشتي در انتظار اوست. ابتدا دستان او را بستم و چند عكس از او در حالتهاي مختلف گرفتم. فريبرز باور كرده بود كه در حال نقش بازي كردن است. چنان لبخند رضايتي بر لب داشت كه تصور ميكردي او بزرگترين بازيگر دنياست. پس از چند عكس، نوبت به عكسهايي رسيد كه بايد با چاقو گرفته ميشد. دوربين را بر روي سه پايه قرار دادم و آن را تنظيم كردم تا به صورت اتوماتيك عكس بگيرد. از فريبرز خواستم كه روبهروي دوربين روي زانوي خود بنشيند و او دقيقاً همان كاري را كرد كه من از او درخواست كرده بودم. تا خواستم چاقو را زير گلويش قرار دهم گفت:
- ببخشيد ميشه از تو ماشين اون بطري آب رو بياريد من يه خورده آب بخورم، ببخشيدها.
از داخل ماشين بطري آب را آوردم و فريبرز مقداري از آن را خورد و آماده عكس گرفتن شد. چاقو را زير گلوي او گذاشتم. دوربين كه در حالت اتوماتيك تنظيم شده بود فلاش زد. خواستم گلوي فريبرز را ببرم اما نتوانستم. لحظهاي تأمل كردم. چاقو را از زير گلوي فريبرز جدا كردم. آن را بالا آوردم و ضربهاي بر قلبش وارد كردم. فريادي كشيد و بر روي زمين افتاد. از درد فرياد ميكشيد. من هاج و واج مانده بودم. چاقوي خوني در دستان من بود. فريبرز هنوز زنده بود. بعد از چند لحظه خودم را جمع و جور كردم و بالاي سر او رفتم و باز هم چند ضربه ديگر بر سينه و شكم او وارد كردم. بالاخره فريبرز جان داد. تنش غرق خون شده بود. او حالا مرده است و من اولين قتل خود را انجام دادهام.
آفتاب حالا غروب كرده است و موقع رفتن است. حالا كه فريبرز را كشتهام و بخشي از داستان قتل در حضور ديگران را نوشتهام بايد به خانه بروم. نميدانم قتل شماره 2 و داستان آن را كي و كجا مينويسم. اما مطمئن هستم كه هيچكس متوجه نخواهد شد كه فريبرز را من كشتهام. من بايد تا قتل شماره 13 پيش روم. اين كتاب همه زندگي من است و قتلها راز پايان اين كتاب هستند.
جيم كري: دلقك 20 ميليون دلاري
جيم كري خصوصيتهاي رفتاري خود را از پدرش به ارث برده است. جيم كري در مورد او ميگويد: مادر هميشه در گوشهاي سرد و بيروح مشغول كارهاي خانه بود و فضاي دلگيري بر خانه حاكم بود. ولي پدرم ما را دور خود جمع ميكرد و با لطيفه و شكلك در آوردن ما را شاد ميكرد، او واقعاً هنرمند بود. مطمئن هستم اگر پدرم بازيگر ميشد ديگر هيچكس به من توجه نميكرد، زيرا هنر من در مقابل پدرم ناچيز است.
وقتي كلاس نهم بود پدرش شغل خود را از دست دادو آنها مجبور شدند خانهشان را بفروشند تا بتواند هزينههاي زندگي را تامين كند. پس از اين اتفاق آنها به اطراف تورنتو نقل مكان كردند. در اين دوران جيم مجبور بود هم درس بخواند و هم كار كند. و......
راستی حتما به بخش یک لقمه داستان و طنز و لحظاتی با دکتر ارام سر بزنید چون حتما با خوندن این مطلب ها لحظات خوبی خواهید داشت
خوب بریم سراغ معرفی یکی دیگه از صفحات این شماره مجله یعنی صفحه در به در که این شماره اختصاص داره به
در به در
منبع: نشريه People
ترجمه: شبنم كاشفي
عقايد خرافي و فوتباليستها
فرانچسكو توتي: يقه مدل كانتونا
لوكا توني: دستبند شانس
آلساندرو نستا: خوردن شكلات شانس
آلساندرو نستا از يك جهت در ميان فوتباليستها بسيار معروف است و آن علاقه وافر او به خوردن شكلات است. نستا از هر فرصتي براي خوردن شكلات استفاده ميكند. نستا اما هميشه قبل از شروع بازي يك شكلات به شكل نعل اسب ميخورد. نستا معتقد است كه خوردن اين شكلات كه به شكل نعل اسب است به او انرژي فراواني ميدهد. نستا هيچ گاه اين عادت خود را ترك نكرده است و اين عادت و اعتقاد او باعث شده است يك شركت شكلات سازي ايتاليايي با او قراردادي منعقد كند و شكلاتهايي به شكل نعل اسب كه نام آن شكلات نستا است، توليد كند. البته نستا از اين بابت مبلغ هنگفتي را دريافت كرده است كه همين امر نشان از شانس آور بودن اين شكلاتها است.
نيكول كيدمن: باج خواه گيج
خندهدارترين اتفاق زندگي من مربوط به زماني است كه با تام كروز به عنوان زن و شوهر زندگي ميكرديم. يك روز من و تام تصميم گرفتيم براي صرف شام به رستوران برويم. تام پيشنهاد كرد كه قيافه خودمان را كمي تغيير دهيم و به يكي از رستورانهاي مك دونالد برويم. قيافهمان را كمي تغيير داريم تا كسي مزاحم ما نشود زيرا فقط كافي بود توسط هواداران شناخته شويم آن وقت بود كه معلوم نبود چه زماني به خانه باز ميگرديم. ما به رستوران مك دونالد رفتيم و ساندويچ سفارش داديم و مشغول خوردن شديم. خوشبختانه همه چيز خوب پيش ميرفت و كسي ما را نشناخته بود. تا اينكه مرد جواني به ما نزديك شد و به سرعت يك عكس از من و تام گرفت و به كنار من آمد وگفت: .......
آنتونيو باندراس: پيرزن و روز استراحت
هنگامي كه مشغول بازي در فيلم روزي، روزگاري در مكزيك بودم اتفاق جالب و خندهداري برايم رخ داد. اواسط فيلمبرداري بود و بازي در فيلم مرا حسابي خسته كرده بود. از كارگردان درخواست كردم كه به من يك روز استراحت بدهد تا كمي استراحت كنم او نيز با درخواست من موافقت كرد. از محل فيلمبرداري خارج شدم و تصميم گرفتم كمي قدم بزنم. در راه با پيرزني برخورد كردم كه خريد كرده بود و به سختي خريدهايش را حمل ميكرد. جلو رفتم و خريدهايش را از دستش گرفتم و به او كمك كردم تا آنها را به درب منزلش ببرد. وقتي به درب منزل پيرزن رسيديم از او خداحافظي كردم اما او از من خواست كه به داخل خانه بروم. ابتدا فكر كردم براي تشكر قصد دارد مرا به صرف يك قهوه ميهمان كند. اما زماني كه به داخل خانه رفتيم.......
براد پيت: كتك زدن صاحب رستوران
زماني كه جوان بودم و تازه به لس آنجلس آمده بودم اوضاع مالي چندان مناسبي نداشتم. در آن زمان من كارهاي مختلفي انجام ميدادم. يكي از آن كارها رفتن در لباس يك خروس و ايستادن جلوي يك رستوران و تبليغ كردن براي آن رستوران بود. روز اولي كه براي كار به آن رستوران رفتم، قرار شد تا چند روز به صورت آزمايشي كار كنم تا در صورت رضايت، فعاليتم را ادامه دهم. يكي از كاركنان رستوران لباس خروس را به من داد و از من خواست تا در جلوي رستوران مشغول به تبليغ شوم. من مجبور بودم كه دائم از خودم ادا و شكلك درآورم تا توجه مردم جلب شود. هنگام ظهر بودو هوا بسيار گرم بود و آن لباسها هم به گرماي هوا ميافزود. از گرماي شديد حسابي كلافه شده بودم. از زور خستگي و گرما از كار دست كشيدم و چند دقيقه بر روي زمين نشستم. در همين حين مرد ميانسالي به من نزديك شد و گفت......
جنيفر لوپز: مرد مزاحم و ترن هوايي
زماني كه هنوز در ابتداي راه بازيگري بودم و چندان شناخته شده نبودم، روزي به ديزني لند (شهر بازي) رفتم. در آنجا يك مرد ميانسال براي من ايجاد مزاحمت كرد. آن مرد اصرار داشت كه آن روز را در كنار من بگذراند. هر چقدر تلاش كردم تا به او بفهمانم كه اصلاً تمايلي به بودن با او ندارم اما او زير بار نميرفت. ناچار پذيرفتم. او پيشنهاد كرد كه به سراغ بازيهاي توپي برويم. اما من به او پيشنهاد كردم كه به سراغ ترن هوايي برويم. تا اين پيشنهاد را به او كردم ناگهان رنگ چهرهاش عوض شد. متوجه شدم كه از ترن هوايي ميترسد. فكر خوبي به ذهنم رسيد. و................
جاني دپ: اعتراف براي يك كودك
عموي من يك كشيش بود. وقتي 12 ساله بودم كودك بسيار شيطان و بازيگوشي بودم. يكي از تفريحات من رفتن به كليساي عمو تام بود. فضاي كليسا و مردمي كه به آنجا ميآمدند براي من بسيار جالب بود. روزي به كليساي عمو تام رفتم. عمو تام كاري داشت و از من خواست كه در كليسا بمانم تا باز گردد. عمو تام رفت و من در كليسا تنها شدم. يك ساعت از تنها ماندن من در كليسا گذشته بودم كه ديدم يكي از معلمان مدرسه وارد كليسا شد. از ترس به اتاقي رفتم و...........
خوب میدونم که دوست دارید که ادامه این مطالب را بخوانید اما به من هم حق بدید که کمی بد جنس بازی در بیارم و مطالب رو نصفه براتون اینجا قرار بدم تا وسوسه بشید و برید مجله رو بخرید ام قول میدم زود زود متن کامل این مطالب رو در اختیار شما قرار بدم پس یادتون نره صبح جوان رو بخرید
نيكول كيدمن: باج خواه گيج
خندهدارترين اتفاق زندگي من مربوط به زماني است كه با تام كروز به عنوان زن و شوهر زندگي ميكرديم. يك روز من و تام تصميم گرفتيم براي صرف شام به رستوران برويم. تام پيشنهاد كرد كه قيافه خودمان را كمي تغيير دهيم و به يكي از رستورانهاي مك دونالد برويم. قيافهمان را كمي تغيير داريم تا كسي مزاحم ما نشود زيرا فقط كافي بود توسط هواداران شناخته شويم آن وقت بود كه معلوم نبود چه زماني به خانه باز ميگرديم. ما به رستوران مك دونالد رفتيم و ساندويچ سفارش داديم و مشغول خوردن شديم. خوشبختانه همه چيز خوب پيش ميرفت و كسي ما را نشناخته بود. تا اينكه مرد جواني به ما نزديك شد و به سرعت يك عكس از من و تام گرفت و به كنار من آمد وگفت: .......
آنتونيو باندراس: پيرزن و روز استراحت
هنگامي كه مشغول بازي در فيلم روزي، روزگاري در مكزيك بودم اتفاق جالب و خندهداري برايم رخ داد. اواسط فيلمبرداري بود و بازي در فيلم مرا حسابي خسته كرده بود. از كارگردان درخواست كردم كه به من يك روز استراحت بدهد تا كمي استراحت كنم او نيز با درخواست من موافقت كرد. از محل فيلمبرداري خارج شدم و تصميم گرفتم كمي قدم بزنم. در راه با پيرزني برخورد كردم كه خريد كرده بود و به سختي خريدهايش را حمل ميكرد. جلو رفتم و خريدهايش را از دستش گرفتم و به او كمك كردم تا آنها را به درب منزلش ببرد. وقتي به درب منزل پيرزن رسيديم از او خداحافظي كردم اما او از من خواست كه به داخل خانه بروم. ابتدا فكر كردم براي تشكر قصد دارد مرا به صرف يك قهوه ميهمان كند. اما زماني كه به داخل خانه رفتيم.......
براد پيت: كتك زدن صاحب رستوران
زماني كه جوان بودم و تازه به لس آنجلس آمده بودم اوضاع مالي چندان مناسبي نداشتم. در آن زمان من كارهاي مختلفي انجام ميدادم. يكي از آن كارها رفتن در لباس يك خروس و ايستادن جلوي يك رستوران و تبليغ كردن براي آن رستوران بود. روز اولي كه براي كار به آن رستوران رفتم، قرار شد تا چند روز به صورت آزمايشي كار كنم تا در صورت رضايت، فعاليتم را ادامه دهم. يكي از كاركنان رستوران لباس خروس را به من داد و از من خواست تا در جلوي رستوران مشغول به تبليغ شوم. من مجبور بودم كه دائم از خودم ادا و شكلك درآورم تا توجه مردم جلب شود. هنگام ظهر بودو هوا بسيار گرم بود و آن لباسها هم به گرماي هوا ميافزود. از گرماي شديد حسابي كلافه شده بودم. از زور خستگي و گرما از كار دست كشيدم و چند دقيقه بر روي زمين نشستم. در همين حين مرد ميانسالي به من نزديك شد و گفت......
جنيفر لوپز: مرد مزاحم و ترن هوايي
زماني كه هنوز در ابتداي راه بازيگري بودم و چندان شناخته شده نبودم، روزي به ديزني لند (شهر بازي) رفتم. در آنجا يك مرد ميانسال براي من ايجاد مزاحمت كرد. آن مرد اصرار داشت كه آن روز را در كنار من بگذراند. هر چقدر تلاش كردم تا به او بفهمانم كه اصلاً تمايلي به بودن با او ندارم اما او زير بار نميرفت. ناچار پذيرفتم. او پيشنهاد كرد كه به سراغ بازيهاي توپي برويم. اما من به او پيشنهاد كردم كه به سراغ ترن هوايي برويم. تا اين پيشنهاد را به او كردم ناگهان رنگ چهرهاش عوض شد. متوجه شدم كه از ترن هوايي ميترسد. فكر خوبي به ذهنم رسيد. و................
جاني دپ: اعتراف براي يك كودك
عموي من يك كشيش بود. وقتي 12 ساله بودم كودك بسيار شيطان و بازيگوشي بودم. يكي از تفريحات من رفتن به كليساي عمو تام بود. فضاي كليسا و مردمي كه به آنجا ميآمدند براي من بسيار جالب بود. روزي به كليساي عمو تام رفتم. عمو تام كاري داشت و از من خواست كه در كليسا بمانم تا باز گردد. عمو تام رفت و من در كليسا تنها شدم. يك ساعت از تنها ماندن من در كليسا گذشته بودم كه ديدم يكي از معلمان مدرسه وارد كليسا شد. از ترس به اتاقي رفتم و...........
خوب میدونم که دوست دارید که ادامه این مطالب را بخوانید اما به من هم حق بدید که کمی بد جنس بازی در بیارم و مطالب رو نصفه براتون اینجا قرار بدم تا وسوسه بشید و برید مجله رو بخرید ام قول میدم زود زود متن کامل این مطالب رو در اختیار شما قرار بدم پس یادتون نره صبح جوان رو بخرید
تو شماره جدید مجله مثل همیشه اخبار موسیفی هم داریم میگید نه؟ خوب اگه باور ندارید این هم تیتر اخبارهای موسیفی نگاه کنید
آلبوم جديد اما قديمي استينگ
مينوگ دوباره متولد ميشود
اعتراض واترز به اسرائيل
خاطرات يك معتاد
كنترل جمعيت چه ميشود خانم اسپيرز؟
لاويني و دردسر كت خز
امينم و بازي در سينما
دیدید دروغ نگفتیم پس برید مجله رو بخرید تا تموم نشده اخه میگن مجله در حال تموم شدنه(البته الکی) اگه میخواهید بدونید صبح جوان کدوم مجله است باید بگم عکس روی جلد این شماره عکس فیلم ماتریکس که اونها هم دارن سر مجله صبح جوان با هم دعوا میکنند .
راستی مجله ما ۳ تا پوستر باحال و توپ و در عین حال مشتی و ردیف و خلاصه هر چی بگم بازم کمه داره
درباره عليرضا نيكبخت واحدي
خصوصي از آقاي حاشيه
او اهل مطالعه نيست ولي عاشق سينماست. سيستم صوتي، تصويرياش هر كجا كه باشد، كامل است و معمولاً هفتهاي 2 يا 3 فيلم ميبيند. بيشتر فيلمهاي خارجي را دوست دارد و با كمدينهايي نظير جواد رضويان، مهران غفوريان و مجيد صالحي را بطه دوستانه و رفت و آمد دارد.
.
عاشق لباسهاي اسپرت است و زياد اهل لباسهاي رسمي نيست. موهايش را اغلب بلند ميكند و ژل ماليدن او يكي از ويژگيهاي اوست. نزديكان او ميگويند وقتي موهاي عليرضا بلند باشد تا 200 گرم ژل به موهايش ميزند كه در نوع خود يك ركورد به حساب ميآيد.
عليرضا خارج را فقط براي سفر دوست دارد و از زندگي در غربت بيزار است. او بسيار عاطفي است و هر روز حتماً بايد با خانواده و يكي، دو دوست صميمي تماس داشته باشد به همين خاطر موبايل براي او واجبتر از نان شب است. شهر محبوب او تهران است و لس آنجلس را فقط براي سفر ميپسندد.
او فعلاً مجرد است و به گفته خودش قصد دارد به زودي به جرگه متأهلين بپيوندد. او از همسر آيندهاش خصوصياتي نظير نجابت، ديانت و خانوادهداري ميخواهد و شديداً به قسمت و انتخاب خانوادهاش (مادرش) در مورد همسر آينده معتقد است و به گفته خودش بدون نظر موافق آنها هيچگاه ازدواج نميكند.
اگه میخواهید بقیه این مطلب را بخوانید باید بی زحمت به ما لطف کنید و مجله رو از دکه های روزنامه فروشی بخرید البته قول میدم در چند روز اینده متن کامل این مطلب رو براتون اینجا بنویسم اما خوب شما مجله رو بخرید
ستارگان دنياي فوتبال
لوئيز فيگو: ياغي پير و اوجگيري دوباره
در این شماره مجله زندگینامه لوییز فیگو را هم داریم که خوب در جام جهانی خوش درخشید و نشون داد دود از کنده بلند میشه البته تو بازی ایرا پرتغال حسین کعبی با اون ضربه کارا ته وارش به فیگو خان نشون داد که اگه دود از کنده بالند میشه اما به جاش شاعر گفته فلفل نبینه چه ریزه اما جا خالی بده که لگدش نره تو چشمات!!!!
اینم بخشی از زندگینامه فیگو اگه همه این زندگینامه رو میخواهید بخونید یه توک پا برید سر کوچه و مجله شماره ۱۳ صبح جوان رو بخرید.افرین دختر و پسرهای گل
نام: لوئيز فيگو
تاريخ تولد: 4 نوامبر 1972
محل تولد: آلمداي پرتغال
قد: 180 سانتيمتر
وزن: 75 كيلوگرم
ستاره بخت: اسكورپيو
وضعيت تأهل: متأهل داراي همسري به نام هلن و 3 دختر به نامهاي دانيلا، مارتينا و استلا
علايق: رفتن به ساحل دريا، سينما و تئاتر
غذاي محبوب: برنج با مرغ سوخاري همراه با خوراك اردك
كتاب مورد علاقه: بهترين فروشنده
هنگامي كه لوئيز ميگفت كه ميخواهد روزي فوتباليست بزرگي شود، همه به او ميخنديدند. زيرا جثه بزرگ او به هر ورزشي شباهت داشت جز جثه يك فوتباليست. لوئيز و خانوادهاش هوادار تيم اسپورتينگ ليسبون بودند كه اين موضوع كمي عجيب بود. زيرا در آن زمان، طبقه كارگر از بنفيكا تيم مردمي پايتخت حمايت ميكردند، به هر حال اين علاقه سبب شد تا فيگو بعدها سر از اين تيم درآورد.
شيرين كاري و پيوستن به اسپورتينگ
يكي از تفريحات بچههاي محله كاوا (جايي كه فيگو در آنجا بزرگ شد) شيرين كاريهاي فيگو با توپ فوتبال بود. لوئيز هر روز عصر بچهها را دور خود جمع ميكرد و براي آنها با توپ حركات زيبا و خيره كننده انجام ميداد. شيرين كاريهاي او آنقدر مورد توجه قرار گرفت كه از محلههاي ديگر هم به تماشاي او ميآمدند. آوازه حركات محيرالعقول لوئيز كه در آن زمان 15 سال داشت باعث گرديد استعدادياب اسپورتينگ وسوسه شود تا به تماشاي حركات او بيايد. استعدادياب اسپورتينگ پس از يك بار تماشاي تواناييهاي لوئيز تحت تأثير او قرار گرفت و از مقامات باشگاه درخواست كرد تا او را به خدمت بگيرند.
فيلم جديد سانجي دات
میدونم از دست ما کلی شاکی هستید خوب قرار بود اول ماه مجله چاپ بشه اما با ۱۰ روز تاخیر این اتفاق افتاد .اما توصیه میکنم حتما این شماره مجله رو بگیرید .تو این شماره سه تا پوستر توپ داریم یکی پوستر شاهرخ خان که میدونم کلی طرفدار داره بعد پوستر امین حیایی و مهناز افشار تو فیلم اکواریوم و پوستر اخر هم جانی دپ که این روزها با فیلم دزدان دریایی کارییپ کلی کولاک کرده
اما از مطالب دیگه این شماره زندگینامه امی نم ولوییز فیگو و شجریان.مصاحبه با زیدان و انریکو و ال پاچینو.نقد فیلم های روز هالییود و فیلم های ایرانی.مصاحبه با مجید صالحی و خلاصه کلی مطالب با حال راستی یه مطللب هم درباره نیکبخت داریم که اون هم جالبه
عجله کنید چون مجله صبح جوان زود تموم میشه از ما گقتن
اين تنها يك آگهي نيست...!
فرصتي براي خوش هيكل شدن است
همه افرادي كه از رژيم تغيه ابداعي دكتر افشين ناظمي استفاده كردهاند، مهمترين ويژگي اين رژيم را سهولت و بازدهي بالاي آن ميدانند. در اين رژيم شما از هيچ قرص و داروي شيميايي يا حتي گياهي استفاده نميكنيد. در اين رژيم ديگر نيازي به وسايلي نظير شكمبند و ديگر وسايلي كه اين روزها متداول است، نداريد. پس راز تناسب اندام و خوش هيكل شدن در اين رژيم چيست؟
در رژيم تغذيه دكتر ناظمي شما بر اساس ساختار فيزيولوژيكي بدن خود از مواد غذايي استفاده ميكنيد. در حقيقت مهمترين ويژگي اين رژيم اين است كه به شما ميگويد كه چه موادي براي بدن شما مناسب است و چه موادي براي ساختار بدن شما فاقد ارزش غذايي است.
در اين رژيم نياز نيست تا به خودتان رياضت بدهيد و از لذت خوردن مواد غذايي خود را محروم كنيد تا لاغر شويد و يا بالعكس به پرخوري فراوان روي آوريد تا وزنتان را اضافه كنيد. در اين رژيم شما مانند يك انسان معمولي از مواد غذايي استفاده ميكنيد و در عرض مدت كوتاهي به آنچه كه انتظارش را داريد، ميرسيد.
دكتر افشين ناظمي داراي مدرك دكتراي تغذيه از دانشگاههاي معتبر كانادا است و رژيم تغذيه او به تأييد مراكز علمي كانادا و آمريكا رسيده است. از دكتر افشين ناظمي مقالات مختلفي در مجلات تغذيه معتبر دنيا به چاپ رسيده است و در اين شماره مجله صبح جوان نيز دو مقاله ترجمه و بازنويسي شده از ايشان در زمينه تغذيه به چاپ رسيده است.
براي تهيه رژيم لاغري دكتر افشين ناظمي بايد:
1. مبلغ 5000 تومان را به شماره حساب 0100743891007 بانك صادرات شعبه زند و خردمند در وجه شركت پانيذ پردازشگر دادهها واريز نماييد.
2. فرم زير را كه حاوي اطلاعات ظاهري و جسمي شما است را به دقت و با اندازهگيري صحيح پر كنيد.
3. اصل فيش را به همراه فرم اشتراك به نشاني: تهران، خيابان كريمخان، خردمند جنوبي، كوچه رضا ملكيان، پلاك 23، واحد 8 ارسال نماييد.
4. دستورالعمل رژيم تغذيه دكتر ناظمي 15 روز پس از رسيدن نامه شما براي شما ارسال خواهد شد كه از زمان رسيدن دستورالعمل ميتوانيد رژيم خود را آغاز كنيد و در مدت كوتاهي اثرات آن را مشاهده نماييد.
بيماري عاشقيت يا چطور بفهميم كه عاشق شديم
نوشته: رويا فرهمند
عاشق شدن و علاقمند شدن به يك نفر اتفاقي است خوشايند و در زندگي بسيار تأثيرگذار. اما چه زمان ميتوانيم متوجه بشويم كه نسبت به يك نفر احساس خوبي داريم و نسبت به او علاقمنديم. آيا عاشق شدن نشانههايي دارد كه از روي آن بتوان به وجود عشق در درونمان پي برد. آيا تا به حال در تقابل با يك نفر دچار شك شدهايد كه آيا واقعاً او را دوست داريد يا خير، آيا دائم از خود ميپرسيد كه آيا او همان شخصي است كه من به دنبالش ميگردم. همة اين سؤالات پاسخ دارد و پاسخ سؤال شما علائمي است كه نشان دهنده ظهور عشق در وجود شماست.
فراموش كردن نامزد يا همسر و يا ارتباطي قبلي
معمولاً با بر هم خوردن يك رابطه عاطفي و احساسي تا زمان طولاني طرفين به يكديگر فكر ميكنند و اغلب به اين موضوع فكر ميكنند كه آيا راه درستي را انتخاب كردهاند يا خير. اما يكي از نشانههاي عاشق شدن اين است كه شما ارتباط قبلي خود را فراموش كنيد و يا دست كم به اين موضوع كه بار ديگر در تصميمتان در مورد ارتباط قبليتان تجديد نظر كنيد، فكر نميكنيد. ارتباط قبلي شما حالا براي شما مانند گذشته جاي سؤال نيست و ديگر به آن فكر نميكنيد.
نميتوانيد به او فكر نكنيد
حالا كه ارتباط قبليتان فراموش شده است، ذهنتان به تسخير او در ميآيد. فكر شما سراسر از ياد و انديشه او است. كمكم وضعيت وخيمتر ميشود. مثلاً وقتي كه با دوستان خود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه ميكنيد بياختيار اين موضوع به ذهنتان خطور ميكند كه آيا او به اين شيء علاقمند است و ظهور چنين فكري براي خودتان نيز عجيب است.
به هر حال او در حال راه يافتن به قلب شماست. او به ذهن شما وارد شده است و در صدد پيدا كردن راهي است تا از ذهن به قلب وارد شود.
براي او اهميت قائل هستيد
اگر به فردي علاقه حقيقي داشته باشيد، بازتابهاي رفتار او بر روي شما اثر خواهد گذاشت. به عنوان مثال اگر او يك روز به خاطر موضوعي ناراحت باشد، شما هم ناراحت هستيد و يا بالعكس و اين يكي ديگر از علائم عاشق شدن است.
كارها و رفتارهاي او براي شما جالب است
كارها و رفتار او مثلاً در هنگام كار كردن و يا صحبت كردن براي شما جالب و جذاب است. شما احساس ميكنيد كه او چيزهايي ميگويد كه باعث تمايزش با ديگران است. احساس ميكنيد او بسيار دانا و با فهم است. هر كاري او انجام دهد به نظرتان بهترين كار است و زماني كه ميخواهيد از رفتار و كاري تعريف كنيد از او مثال ميزنيد و از او به عنوان يك الگو ياد ميكنيد.
ديگران در نظر شما بياهميت ميشوند
در اين مرحله شما از ديگران فاصله ميگيريد. شما ديگر تمايلي براي حضور در كنار دوستان خود نداريد. بيشتر ترجيح ميدهيد كه تنها باشيد و ناخودآگاه به او فكر كنيد. بيشك دوستان شما متوجه رفتارهاي تازه شما شدهاند و دائم دليل عدم حضور شما در ميان خود را سؤال ميكنند. شما به راستي دليل اين موضوع را نميدانيد چون هنوز خودتان متوجه اتفاقي كه در حال رخ دادن است نيستيد.
به آينده بيش از هر زمان ديگري فكر ميكنيد
تا به حال اتفاق نيفتاده بود كه شما به اين اندازه در فكر آينده باشيد. اما حالا مدتي است كه به آينده فكر ميكنيد. در روياهايتان زندگي آينده خود را مجسم ميكنيد و احساس خوشايندي نسبت به آينده داريد. هيچگاه به زندگي به اين اندازه جدي فكر نكرده بوديد و در فكر ساختن آينده نبوديد اما حالا آينده برايتان يكي از موضوعات خوشايند است.
حالا عاشق هستيد
خوب به شما تبريك ميگوييم. شما به بيماري عاشقيت دچار شدهايد. باور كنيد اگر به اين علائم مبتلا هستيد حتماً عاشق شدهايد. پس سعي نكنيد به خودتان تلقين كنيد كه هيچ حسي نسبت به او نداريد چون حالا خيلي دير شده است. شما حالا يك عاشق هستيد...!
با اين مواد غذايي: الهي پير بشي جوون...!
نوشته: استفان ماريانلي
ترجمه و بازنويسي: دكتر اردشير ناظمي (متخصص تغذيه)
دوستان صبح جوان از اين شماره افتخار دارم تا در خدمت شما عزيزان باشم و در مورد مباحث تغذيه با شما صحبت كنم. مطلب پيش روي شما مطلبي است كه در آن با مواد غذايي آشنا ميشويم كه باعث افزايش عمر انسان ميشود. اين مواد غذايي حاوي دستهاي از ويتامينها و مواد شيميايي مخصوص هستند كه به شما براي مقابله با بسياري از بيماريهاي كشنده كمك ميكند. اميدواريم كه شما قدرسالهاي جواني خود را بدانيد و در عين حال عمر طولاني داشته باشيد.
1. سيب
سيب سرشار از آنتي اكسيدانهايي مثل كورستين است. كورستين مادهاي است كه از ابتلا به سرطان و لخته شدن خون جلوگيري ميكند. سيب همچنين حاوي فيبرهاي قابل حل مثل پكتين است. پكتين سطح كلسترول خون را پايين ميآورد و سموم سرطانزا را از جريان خون دفع ميكند.
بهتر است سيب را به حالت خام و با پوست استفاده كنيم چون كورستين در پوست سيب موجود است.
2. موز
موز حاوي مقدار زيادي پتاسيم، منيزيم و فليت است. پتاسيم از بالا رفتن فشار خون جلوگيري ميكند و احتمال سكته را كاهش ميدهد. فليت به رشد صحيح بافتها كمك كرده و از ابتلا به بيماريهاي قلبي و سرطان جلوگيري ميكند.
3. تخم مرغ
تخم مرغ حاوي مقدار قبال توجهي كولين، پروتئين، كاروتينوئيد و زاكسانتين ميباشد. كولين موجود در تخم مرغ به حفظ حافظه در زمان پيري كمك ميكند. كاروتينوئيد از ابتلا به بيماريهاي چشمي مربوط به پيري مثل آب مرواريد جلوگيري ميكند.
4. سير
سير حاوي مقدار زيادي از آنتي اكسيدانها ميباشد. سير از لخته شدن خون جلوگيري كرده و خطر سكته را كاهش ميدهد. همچنين با كشتن سلولهاي سرطاني مقدار زمان زنده ماندن در افراد سرطاني را افزايش ميدهد. بهتر است سير را به صورت خام استفاده كنيد. ميتوانيد سير را خرد كرده و به محتويات سالادتان اضافه كنيد.
5. لوبيا
لوبيا حاوي مقدار زيادي فيبر قابل حل ميباشد. فيبر به حفظ سلامتي سيستم گوارشي كمك بسياري ميكند و يك سيستم گوارشي سالم نيز از ابتلا به ديابت و سرطان روده جلوگيري ميكند. فيبر قابل حل همچنين كلسترول و قند خون را پايين ميآورد.
6. گردو
گردو حاوي مقدار قابل توجهي اسيد چرب امگا 3 است. اسيد چرب امگا 3 نه تنها از لخته شدن خون و ابتلا به بيماريهاي قلبي جلوگيري ميكند، همچنين ميتواند از افسردگي و ورم مفاصل هم جلوگيري كند.
7. سويا
سويا حاوي هورمونهاي گياهي ايزوفلاون ميباشد. سويا به پايين آمدن ميزان LDL ناسالم در كلسترول خون كمك ميكند. همچنين فشار خون را پايين ميآورد و احتمال حملات قلبي را نيز كاهش ميدهد.
8. انگور
انگور قرمز حاوي آنتي اكسيدانهاي قوي كاتچين و نوعي پلي فنول به نام ريسراترول است. كاتچين به از بين بردن راديكالهاي آزاد كمك كرده و از ابتلا به سرطان جلوگيري ميكند. تحقيقات نيز نشان ميدهد كه رسيراترول ميزان كلسترول خون را كاهش ميدهد واز پيشرفت سرطانهاي پوستي و ساير سرطانها جلوگيري ميكند.
9. اسفناج
اسفناج يكي از سالمترين سبزيجات به حساب ميآيد. اسفناج به اندازه سير در خود آنتي اكسيدان دارد و منبع خوبي براي اسيد فوليك و ويتامينهاي A و C به شمار ميرود. اسفناج تأثيرات بسيار مثبتي روي سلامتي شما دارد. با سرطان، بيماريهاي قلبي و اختلالات مغزي مبارزه ميكند.
10. رازيانه
رازيانه حاوي مقدار زيادي ويتامين A، كلسيم، پتاسيم و آهن ميباشد. رازيانه به برطرف كردن مشكلات گوارشي كمك ميكند. آهن و ويتامين A موجود در اين گياه به سلامت پوست و ناخن كمك بسزايي ميكند. همچنين رازيانه از خستگي و كمخوني نيز جلوگيري ميكند.
عصبي هستي؟ اين مواد غذايي را بخور
نوشته: دكتر آنا مونترو
ترجمه و بازنويسي: دكتر اردشير ناظمي (متخصص تغذيه)
عصبي بودن و داشتن استرس در عصر تكنولوژي نكته بسيار عجيبي نيست. گرفتاريهاي روزمره و زندگي پر از هياهو و دلمشغولي باعث شده است كه همه انسانها در جوامع مختلف هر يك به نوعي با استرس دست به گريبان باشند. در واقع بايد گفت از دست استرس و نگراني نميتوان فرار كرد، بلكه بايد در هنگام مواجه شدن با آن به درستي با آن برخورد كرد.
روانشناسان معتقدند كه با برخي از كارها و فعاليتها ميتوان ميزان استرس و نگراني را كاهش داد. در كنار اين كارها برخي از مواد غذايي نيز هستند كه ميتوانند شما را آرام كرده و در رسيدن شما به آرامش به شما كمك كند. آشنايي با اين مواد ميتواند به شما در هنگام مواجهه با نگراني، عصبانيت و استرس كمك كند.
1. بادام
اين ماده كمك بسيار زيادي به كاهش استرس ميكند. بادام حاوي ويتامين B2، ويتامين E، روي و منيزيم است كه به توليد سروتونين كه تعديل كننده اعصاب واز بين برنده استرس است، كمك ميكند. تحقيقات نشان ميدهد كه روي نيز تا حد بسيار زيادي با اثرات منفي استرس مقابله ميكند. ويتامين E هم جزء آنتي اكسيدانهايي است كه راديكالهاي آزادي را كه منجر به استرس و بيماريهاي قلبي ميشود را از بين ميبرد.
2. ماهي
اكثر ماهيها حاوي همه ويتامينهاي مهم B هستند. به ويژه انواع ضد استرس آن نظير B6 و B12. در واقع ويتامين B12 يكي از مهمترين ويتامينهايي است كه در تركيبات شيميايي مغز، عامل شادي بخش سروتونين توليد ميكند. كمبود اين ويتامين حتي ممكن است به افسردگي نيز منجر شود.
3. كلم بروكلي
كلم بروكلي نيز يكي ديگر از مواد غذايي است كه سرشار از ويتامينهاي B ميباشد. همچنين حاوي اسيد فوليك است كه يكي ديگر از اعضاي خانواده ويتامينهاي B ميباشد. اسيد فوليك به از بين بردن استرس، اضطراب، ترس و حتي افسردگي كمك ميكند.
4. برنج
برنج حاوي كربوهيدرات است و كربوهيدرات ميزان سروتونين را در بدن بالا ميبرد و تأثيري آرام بخش دارد. كربوهيدارتهاي عادي مانند نان سفيد فقط تأثيري موقتي و زودگذر دارند و ميتوانند باعث اضافه وزن شما هم شوند اما كربوهيدارتهاي غله، بسيارآرامتر هضم ميشوند و اثري نشاط آور و پر دوام دارند.
5. شير
شير علاوه بر ويتامينهاي B2 و B12 حاوي آنتي اكسيدانهايي است كه راديكالهاي آزاد ايجاد كننده استرس را از بين ميبرد. براي صبحانه ميتوانيد شير بنوشيد، ميتوانيد گه گاه به آن كمي كاكائو نيز اضافه كنيد.
6. طالبي
طالبي يكي از منابع سرشار ويتامين C است كه بسيار به از بين بردن استرس و فشارهاي روحي كمك ميكند. در واقع استرس براي ساعتهاي متمادي ميزان ويتامين C را در غده آدرنالين كاهش ميدهد و به همين خاطر بهتر است از مواد غذايي حاوي ويتامين C استفاده شود.
7. گوشت
گوشت گاو نيز حاوي آهن، روي و ويتامينهاي B است كه استرستان را كاهش ميدهد. البته گوشت گاو حاوي ميزان زيادي چربي اشباع غيرسالم است كه ميتواند منجر به بيماريهاي قلبي شود. براي مقابله با اين مشكل ميتوانيد از قسمتهاي كمچربي گوشت استفاده كنيد.
8. ذغال اخته
اين ميوه كوچك سرشار از ويتامين C است كه كاهش دهنده استرس و فشار روحي است. علاوه بر اين ذغال اخته كم كالري است و باعث اضافه وزن نميشود. همچنين اين ميوه منبع خوبي براي فيبر است كه از يبوست و دل دردهايي كه در زمان استرس ايجاد ميشود جلوگيري ميكند.
طالع بيني بستني
در شمارههاي گذشته شما را با انواع طالعبيني آشنا كرديم اما در اين شماره قصد داريم با شما از يك طالعبيني جديد و البته خوشمزه صحبت كنيم. طالعبيني اين شماره ما طالعبيني بستني است. بله درست شنيديد. طالعبيني بستني!
در طالع بيني بستني شما ميگوييد كه به چه طعم بستني علاقمند هستيد و بر اساس آن به شما گفته ميشود كه شما داراي چه ويژگيهايي هستيد. البته تصور نكنيد كه اين طالعبيني يك كار بيپايه و بياساس است. زيرا اين نوع طالعبيني بر اساس تحقيقات يك شركت توليد كننده بستني در آمريكا به نام اديس گراند انجام گرفته است و سرپرست تيم تحقيق كننده اين پروژه دكتر آلن. آ. هيرش رئيس بخش عصب شناسي مؤسسه تحقيقاتي چشايي آمريكا بوده است. پس اين طالعبيني را كه بر اساس تحقيقات دقيقي انجام گرفته است جدي بگيريد و از ميان طعمهاي بستني يكي را سريع انتخاب كنيد تا به نكات تازه و ناشناختهاي در مورد خود پي ببريد.
بستني وانيلي
اگر بستني وانيلي دوست داريد، فردي شاد و پر هيجان هستيد. شما از روي انگيزه آني و بدون فكر قبلي عمل ميكنيد. در زندگي خطرات زيادي را ميپذيريد و اهداف بزرگي در سر داريد. انتظار شما از خودتان بسيار زياد است و از ارتباط با اقوام نزديك خود لذت ميبريد. به طور كلي شخصي خونگرم، پرتلاش، آرمانگرا و با احساس هستيد.
بستني شكلاتي
اگر بستني شكلاتي را ميپسنديد، فردي سرزنده و با نشاط هستيد. شما خوش لباس و فريبنده هستيد. زندگي شما سرشار از شور و هيجان است و به شدت بر روي ديگران تأثير ميگذاريد. به طور كلي طرفداران اين نوع بستني در مركز توجه ديگران هستند. اين افراد از گرفتار شدن در روال عادي زندگي به شدت هراس دارند و هميشه به دنبال تنوع و تغيير در زندگي هستند.
بستني موزي
شما شخص راحتي هستيد كه زياد زندگي را سخت نميگيريد. سخاوتمند هستيد و در فعاليتهايتان متعادل عمل ميكنيد. دلسوز و مهربان هستيد و صداقت مهمترين ويژگي شخصيتي شماست. نكتهاي كه شما را سخت آزار ميدهد بيتوجهي ديگران به احساسات و عواطف شماست. زودرنج هستيد و با برخورد با مسائل عاطفي به سرعت از خود عكسالعمل نشان ميدهيد.
بستني توت فرنگي
اگر بستني توت فرنگي را انتخاب ميكنيد، فردي خجالتي هستيد. شكاك، مستبد، خود رأي و درونگرا هستيد و در ضمن به نكات جزيي بسيار توجه داريد. در قبال بسياري از مسائل به راحتي خودتان را مقصر ميدانيد و در مواردي شكاك و بدبين هستيد. عدم اعتماد به نفس بارزترين ويژگي شماست.
بستني گردويي
به سرعت عصباني ميشويد و از خود واكنش نشان ميدهيد. قلب مهرباني داريد اما عصبانيت شما باعث گرديده كه شما در نزد ديگران چهره محبوبي نباشيد. به خوردن بسيار علاقمند هستيد و معتقديد كه هزينه كردن براي غذا بهتر از خريد لباس و رسيدن به وضعيت ظاهري است. از تنهايي متنفر هستيد. در زندگي زناشويي كمي بازيگوش هستيد.
بستني قهوه
علاقمندان به بستني قهوه انسانهاي صبور و آرامي هستند. اين افراد معمولاً سختيها و مصائب زندگي را در دلشان نگاه ميدارند و كمتر با ديگران در مورد آن صحبت ميكنند. اين افراد بيشتر از خودشان به فكر ديگران هستند. مال و ثروت در نزد آنها وسيلهاي جهت رفع نيازهاي زندگي است و ارزش ديگري ندارد. اخلاق خاص آنها باعث ميشود كه دوستان صميمي زيادي نداشته باشند. آنها منزوي گوشهگير و كمتر اهل صحبت و گفتگو هستند. سختكوشي ويژگي بارز اين افراد است.
توافق و سازگاري
بررسي اين محققان نكته جالب توجه ديگري را نيز مطرح كرد و آن نكته اين است كه سازگاري افراد با يكديگر به نسبت انتخاب طعم بستني دلخواهشان تفاوت دارد.
وانيلي: بهترين انتخاب براي چنين فردي كسي است كه مانند او به طعم بستني وانيلي علاقمند است.
شكلاتي: علاقمند به طعم شكلاتي لحظات خوبي را با كسي كه طعم گردويي را دوست دارد، ميتواند سپري كند و بايد از طعم قهوه دوري كند.
موزي: اشخاصي كه طعم موزي را ميپسندند ميتوانند با هر نوع ذائقه و سليقه كنار آيند و خود را به خوبي با ديگران هماهنگ كنند.
توت فرنگي: دوستداران بستني توت فرنگي با شكلات دوستان راحتتر كنار ميآيند.
سرگذشت يك ستاره
آنجلينا جولي 4 ژوئن سال 1975 در شهر لس آنجلس به دنيا آمد. پدر و مادرش نام آنجلينا را كه به معناي فرشته كوچك زيبا است، براي او انتخاب كردند. پدر آنجلينا يكي از ستارگان مؤلف تاريخ سينماي آمريكا محسوب ميشود. زماني كه آنجلينا 2 ساله بود پدرش جان به عنوان بهترين بازيگر توانست جايزه اسكار را به دست آورد.
روزهاي خوش آنجليناي كوچك زياد دوان نداشت. زيرا پدر و مادرش پس از مشاجراتي طولاني زماني كه او فقط 5 سال داشت، از يكديگر جدا شدند. مادرش مارشلين پركراند يك بازيگر و مدل بود و نگهدراي فرزندان را بر عهده گرفت. به اين ترتيب آنجلينا و برادرش جيمز براي زندگي با مادر همراه شدند. مارشلين براي فراموشي روزهاي تلخ به همراه فرزندانش به نيويورك نقل مكان كرد.
زندگي تازه در نيويورك براي آنجلينا همراه با شادي و شور بسيار بود. ديگر از دعواهاي پدر و مادر خبري نبود و او در محيطي آرام روزهاي خوش كودكي را سپري ميكرد. آنجلينا با دختر بچههاي ديگر فرق داشت. او عاشق مارها و مارمولكها بود و علاقه خاصي به جمعآوري اين موجودات داشت. اتاق آنجلينا هميشه پر از جانوران عجيب و غريب و حشرات مختلف بود و تلاش مادر براي تغيير اين عادت بيفايده بود. آنجلينا در كودكي دختر شيرين زباني بود. زماني كه مادرش به محل كار ميرفت او به خانه همسايهها ميرفت و براي آنها شروع به صحبت ميكرد، آنجلينا از هر چيزي و هر جايي حرف ميزد و همه را شيفته شيرين زباني خود ميكرد به طوري كه مادرش پس از مراجعه از محل كار بايد در خانه همسايهها به دنبال او ميگشت و عليرغم ميل آنجلينا او را به خانه ميآورد. مارشلين با توجه به شغلش فرزندانش را به محل كار خود ميبرد و آنها در آنجا با ضبط برنامههاي تلويزيوني آشنا ميشدند. حضور آنجلينا باعث شد كارگردانان و تهيه كنندگان مختلفي به مارشلين پيشنهاد دهند تا او در فيلم آنها حضور يابد. بالاخره مادر آنجلينا زماني كه او 7 ساله بود، موافقت كرد تا او در فيلم به دوردست نگاه كن بازي كند. فيلم در مورد معتادان و قمار بازان بود و آنجلينا در فيلم نقش كودك يكي از اين افراد را به عهده داشت.
وقتي آنجلينا 11 ساله بود، مادرش تصميم گرفت بار ديگر به لس آنجلس باز گردد زيرا در آنجا فرصتهاي بيشتري پيدا ميشد. مارشلين مجبور بود در شغلهاي مختلفي حضور يابد تا بتواند از عهده مخارج زندگي برآيد. ترك نيويورك براي آنجلينا بسيار سخت بود چون او از اين شهر خاطرات شيريني در ذهن داشت. او فكر ميكرد ريشههايش در نيويورك است و ترك آنجا يعني كنده شدن از ريشه، به گفته خود آنجلينا او پس از ترك نيويورك ديگر آن دخترك شاداب و پرنشاط هميشگي نبود و دائماً در رويا به سر ميبرد.
آنجلينا پس از حضور در لس آنجلس تصميم گرفت در مؤسسه تئاتر استراسبورگ ثبت نام كند. او به مدت 2 سال در اين مركز به فراگيري تئاتر پرداخت. آنجلينا در آن روزها در وضعيت خوبي به سر نميبرد، وضعيت مالي مادرش آنچنان خوب نبود و اين براي آنجلينا كه هميشه دوست داشت لباسهاي رنگارنگ و زندگي مرفهي داشته باشد، يك اتفاق ناگوار بود. به مارشلين كمتر نقش پيشنهاد ميشد و درآمد خانواده به طرز چشمگيري كاهش يافته بود. اوج مشكلات روحي و عاطفي آنجلينا در سن 14 سالگي پديدار گشت. مشكلات مالي خانواده به اوج خود رسيده بود و او از تنهايي مفرط و افسردگي رنج ميبرد. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا او خودكشي كند. اما پس از انتقال به بيمارستان دوباره به زندگي بازگشت. پس از اين حادثه آنجلينا تصميم گرفت به طور مستقل زندگي كند و در 16 سالگي آپارتماني را در نزديك خانه مادرش اجاره كرد، سپس به كمك پدرش به طور جدي به بازي در تئاتر پرداخت، او در اولين نقش جدي خود در تئاتر يك حكمفرماي آلماني را به نمايش گذاشت. پس از اين اتفاقات او تصميم گرفت كينههاي قديمي را فراموش كند و با پدرش رابطه بهتري برقرار كند. البته اين به معناي ترك كامل مادرش نبود و حتي هم اكنون مارشلين به عنوان مدير برنامههاي آنجلينا فعاليت ميكند. آنجلينا مصمم بود فنون بازيگري را به طور حرفهاي فرا بگيرد، به همين علت بيشتر وقت خود را با پدرش ميگذراند و چه استادي بهتر از جان برنده جايزه اسكار. جان هر آنچه را كه در طول ساليان متمادي فرا گرفته بود به دختر جوان خود آموخت.
آنجلينا پس از بازي در چند نمايش، به عنوان مدل در لس آنجلس، نيويورك و لندن مشغول به كار شد، در ضمن در فيلمهاي ويدئويي نيز بازي ميكرد. او در سه فيلم آموزشي به همراه برادرش به ايفاي نقش پرداخت. اولين حضور جدي آنجلينا در سينما مربوط به سال 1993 است كه به طور رسمي وارد هاليوود شد. آنجلينا در اين سال در فيلم سايبرگ 2 ظاهر شد. علاوه بر او الياس كوئيس و جك پالانس نيز در فيلم حضور داشتند. اين فيلم براي آنجلينا يك شروع بود، او 2 سال انتظار كشيد تا براي دومين بار در يك فيلم هاليوودي به ايفاي نقش بپردازد. آنجلينا براي بازي در فيلم هاكر دعوت شد. بازي جولي در اين فيلم از چند نظر قابل اهميت است. اول اينكه هاكر به مراتب از سايبرگ قويتر و موفقتر بود و مقدمهاي براي رسيدن به شهرت براي آنجلينا به شمار ميرفت و دوم اينكه جولي در اين فيلم با همسر اولش جان لي ميلر آشنا شد. او پس از آشنايي احساس كرد كه گمشده زندگياش را پيدا كرده است و اين دقيقاً همان احساسي بود كه ميلر نسبت به جولي داشت. پس از مدتي اين دو با يكديگر ازدواج كردند. پس از هاكر جولي پيشنهادات بسياري براي بازي در فيلمهاي مختلف دريافت كرد تا اينكه در سال 96 در سه فيلم حضور يافت كه مهمترين آن روباه آتش بود كه در آن نقش دختر نوجواني را بر عهده داشت كه معلمش به خاطر سختگيري و آزار و اذيت توسط دانشآموزان كشته ميشود. حضور در فيلمهاي متعدد شهرت جولي را افزايش داد و او اين محبوبيت را از بروز احساسات ذاتي خود به دست آورد. يكي ديگر از دلايل موفقيت جولي در ابتدا دهه 90 را بايد درس گرفتن از تجربيات تلخ گذشته دانست. او در روزهاي جواني به مواد مخدر اعتياد داشت و با استفاده از اين تجربيات در چند فيلم با مضمون اعتياد خوش درخشيد. زيرا سياهي و تلخي اعتياد را با تمام وجود احساس كرده بود. عليرغم تمام موفقيتهاي حرفهاي آنجلينا در زندگي شخصي همچنان يك فرد ناموفق بود. پس از مدتي با ميلر دچار اختلاف شد و سپس از او جدا شد. اين جدايي يكي از ناكاميهاي بزرگ وي در زندگي شخصي محسوب ميشود.
جولي در سال 99 در فيلم جمع كننده استخوان در كنار دنزل واشينگتن قرار گرفت. سپس در سال 2000 در فيلم سرقت در 60 ثانيه در كنار نيكلاس كيج نشان داد كه ميتواند در فيلمهاي پرتحرك نيز بدرخشد. سال 2001 براي آنجلينا از اهميتي خاص برخوردار بود چون در اين سال توانست در كنار پدرش در فيلم مهاجم مقبره كه از روي يك بازي ويدئويي ساخته شده بود، به بازي بپردازد. ايفاي نقش در اين فيلم نيازمند آمادگي جسمي و ذهني خاصي بود، به همين دليل جولي مدت زيادي را صرف آموزش مهارتهاي مختلف رزمي كرد تا بتواند در تمامي صحنهها خودش به ايفاي نقش بپردازد. عليرغم تأكيد گروه سازنده فيلم براي استفاده از بدل در صحنههاي خطرناك، آنجلينا اعتقاد داشت به تنهايي ميتواند در اين موقعيتهاي خطرناك هنرنمايي كند و در پايان نيز اين ادعا را به اثبات رساند. مهاجم مقبره اين فرصت را براي جولي مهيا كرد كه چند ماهي را در كنار پدر سپري كند و رابطه نه چندان خوب گذشته را بهبود بخشد.
آنجلينا جولي پس از ازدواج ناموفق اول با بيلي باب تورنتون بازيگر سرشناس هاليوود آشنا شد. تجربه نشان داده است كه ازدواج بازيگران هاليوود با يكديگر محكوم به شكست است اما دوران ابتدايي ازدواج اين دو همه را اميدوار كرد كه اين زوج هنرمند ميتوانند به عنوان الگوي يك خانواده موفق هاليوود مطرح شوند. زندگي اين دو به خوبي پيش ميرفت تا اينكه آنجلينا مطلع گرديد كه تورنتون با يكي از بازيگران زن هاليوود ارتباط عاشقانهاي دارد. پس بلافاصله تصميم به جدايي گرفت. زيرا به گفته خودش رفتار تورنتون كاخ آرزوهاي او را ويران كرد. جدايي اين زوج سرشناس تعجب برانگيز بود چون هيچكس باور نداشت كه اين زوج رويايي از هم جدا شوند.
آنجلينا در ادامه موفقيتهاي حرفهاي، قرارداد 12 ميليون دلاري بازي در قسمت دوم مهاج مقبره را امضاء كرد كه در زمره بالاترين دستمزدها در ميان بازيگران زن هاليوود به شمار ميآيد. سال 2004 سال پرمشغلهاي براي جولي بود. در اين سال از او 5 فيلم به نمايش درآمد كه از ميان آنها سه فيلم اسكندر، داستان كوسه و كاپيتان اسكاي و دنياي فردا از سايرين متمايزند. در داستان كوسه انيميشن موفق كمپاني دريم وركز او در كنار بازيگران بزرگي چون ويل اسميت و رابرت دونيرو به جاي شخصيتهاي دوست داشتني اين انيميشن صحبت كرد. آنجلينا در فيلم اسكندر به كارگرداني اليور استون در نقش مادر اسكندر به ايفاي نقش پرداخت.
سال 2005، سال مهمي در زندگي آنجلينا جولي به حساب ميآيد. در اين سال آنجلينا در فيلم خانم و آقاي اسميت به بازي پرداخت. حضور او در كنار براد پيت در اين فيلم شايعات فراواني را به وجود آورد. در حين ساختن فيلم بود كه براد پيت و جنيفر آنيستون همسرش بعد از سالها زندگي مشترك از يكديگر جدا شدند و همين موضوع باعث شد كه شايعاتي پيرامون علاقمندي براد پيت و آنجلينا جولي به يكديگر به وجود آيد. تا مدتها آنجلينا جولي و براد پيت هر گونه علاقمندي را به يكديگر تكذيب ميكردند تا اينكه در اواخر سال 2005 اين دو بالاخره با يكديگر ازدواج كردند. ازدواج با براد پيت سومين ازدواج آنجلينا به حساب ميآيد و بايد ديد كه آيا سرانجام اين ازدواج هم مانند ازدواجهاي قبلي او است يا خير.
در مورد زندگي آنجلينا جولي يك نكته ديگر نيز حائز اهميت است. آنجلينا جولي يكي از افراد سرشناس در زمينه فعاليتهاي خيرخواهانه است. او از چند سال قبل بخش مهمي از زندگي خود را وقف انسانهاي نيازمند كرده است. او سفير يونيسف و سازمان ملل است و در طول چند سال گذشته بارها به كشورهاي فقير آفريقايي و آسيايي سفر كرده است و تلاشهاي بسياري را در جهت كمك به كودكان يتيم و انسانهاي نيازمند كرده است. آنجلينا دو فرزند خوانده دارد كه اين دو كودكاني هستند كه پدر و مادر خود را از دست دادهاند و آنجلينا سرپرستي آنها را به عهده گرفته است.
آنجلينا جولي معتقد است هيچ لذتي در دنيا بالاتر از كمك به انسانهاي نيازمند نيست و با خود عهد كرده است كه هميشه در خدمت انسانهاي نيازمند باشد. آنجلينا جولي اگرچه هنرمند جنجالي است و زندگي پرهياهويي دارد اما از نظر ديدگاههاي انسان دوستانه و فعاليتهاي خيرخواهانه يكي از افراد مهم به شمار ميرود كه همين موضوع از او يك چهره خاص ساخته است كه همه را شيفته خود كرده است.
گزارش اجتماعي
سرژيك آوانسيان
مصاحبه با آرمان كه پس از خودكشي زنده مانده است
خودكشي راه حل آدمهاي ترسو است
مصاحبه با ترانه كه در شماره گذشته مجله به چاپ رسيد بازتابهاي مختلفي داشت. خيليها تماس گرفتند و از اين مصاحبه شكر كردند و عدهاي هم خواستار انجام مصاحبههايي از اين دست بودند. در ميان اين تماسهاي تلفني يك تماس زمينهساز تهيه يك گزارش اجتماعي ديگر شد.
آرمان كسي بود كه با دفتر مجله تماس گرفت و خواست كه از تجربهاش براي ديگران توضيح دهد. پس از صحبت كردن با آرمان از او خواستم كه يك روز به دفتر مجله بيايد و در مورد خودش و اتفاقي كه برايش افتاده بود براي ما و شما صحبت كند.
روز سهشنبه 19 ارديبهشت ساعت 5 بعد از ظهر آرمان به دفتر مجله آمد و مصاحبه من و او كه در قالب يك گزارش اجتماعي است آماده شد و اكنون پيش روي شماست.
سرژيك: متشكرم آرمان جان كه خواستي با ما در مورد خودت صحبت كني. به عنوان اولين سؤال خودت رو معرفي كن.
آرمان: من هم از شما متشكرم. در مورد خودم بايد بگم اسمم آرمانه، 22 ساله هستم و دانشجوي رشته كامپيوتر.
سرژيك: خوب قراره در مورد خودكشي خودت توضيح بدي. بگو چي شد كه تصميم گرفتي كه خودكشي كني؟
آرمان: همه چيز به يك عشق بيسرانجام برميگرده. من عاشق يه دختر شدم ولي اون من رو ترك كرد و بعد هم من خودكشي كردم.
سرژيك: اين كه خيلي كلي شد بيشتر توضيح بده. مثلاً بگو چطور شد كه عاشق شدي؟
آرمان: خودم نميدونم چي شد كه عاشق شدم. يه دفعه به خودم اومدم و فهميدم كه عاشق شقايق شدم.
سرژيك: پس اسمش شقايق بود. اين شقايق خانم چند سالش بود؟
آرمان: اون موقع من 19 ساله بودم و شقايق 18 ساله.
سرژيك: تو دانشگاه با اون آشنا شدي يا جايي ديگه.
آرمان: نه تو يه مهموني فاميلي با شقايق آشنا شدم. شقايق يكي از فاميلهاي دور مادرم بود. اون شب با اون آشنا شدم و كم كم با هم ارتباط برقرار كرديم.
سرژيك: چي شد كه همون شب از اون خوشت اومد. از قيافه اون خوشت اومد يا دليل ديگهاي داشت؟
آرمان: واقعيت از قيافه و چهره شقايق خوشم اومد. اما خوب به مرور زمان اخلاقش هم برام جالب و دوست داشتني شد.
سرژيك: خانواده چي؟ از ارتباط شما با هم باخبر بودند؟
آرمان: آره من به مادرم گفته بودم كه با شقايق در ارتباط هستم و خانواده اونها هم تا حدودي در جريان ارتباط ما بودند.
سرژيك: تا اينجا كه همه چيز خوبه، چي شد كه با هم مشكل پيدا كرديد؟
آرمان: اوايل همه چيز خوب بود. يعني تا 5 ماه ارتباط من با شقايق ارتباط خيلي خوبي بود. حضور اون تو زندگي من باعث شده بود كه از لحاظ روحي بهتر بشم. اما كم كم رفتارهاي شقايق تغيير كرد. ديگه شقايق سابق نبود. پرخاشگر شده بود و بيحوصله. سر هر موضوع سادهاي جنگ و دعوا به راه ميانداخت.
سرژيك: دليل اين تغيير رفتار چي بود؟
آرمان: اوايل نميدونستم. يعني خيلي برام عجيب بود. چون شقايق دختر آروم و مهربوني بود و رفتارهاي تازه اون اصلاً برام قابل باور نبود. اما كم كم متوجه شدم كه تغيير رفتار اون دليل ديگري داشته. اون با كارهاش ميخواست من از اون متنفر بشم.
سرژيك: چرا؟ مگه با هم مشكل داشتيد؟
آرمان: من كه نه. اما متوجه شدم كه اون از پسر ديگهاي خوشش اومده و قصد داره كه با اون ازدواج كنه و به همين خاطر ميخواست من از اون بدم بياد و اون رو رها كنم تا بره با اون ازدواج كنه.
سرژيك: وقتي فهميدي شقايق از كس ديگري خوشش مياد چه حسي پيدا كردي؟
آرمان: احساس كردم كه اون به من خيانت كرده.
سرژيك: آيا شما با هم قول و قرار ازدواج گذاشته بوديد يا صرفاً ميخواستيد همديگر رو بشناسيد؟
آرمان: ما دو ماه بعد از آشنايي با هم قول و قرار گذاشتيم كه با هم ازدواج كنيم و هر دو قبول كرديم كه به هيچ مرد يا زن ديگهاي فكر نكنيم.
سرژيك: فكر نميكني كه دو ماه براي شناختن و تصميم براي ازدواج كمي كم بوده؟
آرمان: آشنايي با شقايق اولين تجربه احساسي من بود و اون روزها به شدت احساساتي بودم و تصور ميكردم با شقايق خوشبختترين مرد روي زمين ميشوم.
سرژيك: بعد از اينكه فهميدي اون تو رو دوست نداره چيكار كردي؟
آرمان: باهاش حرف زدم و بهش گفتم كه ميدونم چرا رفتارش عوض شده. اون اولش قبول نميكرد و ميگفت كه من اشتباه ميكنم. اما بعد گفت كه از كسي ديگه خوشش مياد و ميخواد كه ديگه با من در ارتباط نباشه.
سرژيك: واكنش تو در مقابل اين حرف شقايق چي بود؟
آرمان: يادم مياد يه سيلي تو صورت شقايق زدم و هر چي بد و بيراه كه ميتونستم به اون گفتم و با دعوا از هم جدا شديم.
سرژيك: خوب بعدش چي شد؟
آرمان: چند روز بعد از اون اتفاق تصميم گرفتم كه شقايق رو فراموش كنم اما نميشد. هر روز كه ميگذشت احساس ميكردم بيشتر از گذشته به اون علاقمند شدم. اون روزها بود كه فهميدم دارم عاشق ميشم.
سرژيك: يعني بعد از جدايي عاشق شقايق شدي؟
آرمان: تا زماني كه باهم بوديم من شقايق رو دوست داشتم اما وقتي كه باهم دعوا كرديم و ديگه همديگر رو نديديم تازه احساس عشق در وجود من شعلهور شد و از همون روزها بود كه درد و رنج من شروع شد.
سرژيك: وقتي فهميدي عاشق هستي، سعي نكردي با شقايق صحبت كني و اون رو قانع كني كه از تصميمش منصرف بشه؟
آرمان: چرا 15 روز بعد از دعوايي كه با هم كرديم بهش تلفن كردم و ازش بابت اون روز عذرخواهي كردم اما اون گفت كه از من بدش مياد و ديگه حتي نميخواد من رو ببينه.
سرژيك: بعد از اون حرفها كه از شقايق شنيدي آيا از اون بدت نيومد. يا باز هم همون احساس سابق رو داشتي؟
آرمان: براي خودم هم عجيب بود. اون روز شقايق برخورد سرد و كاملاً غيرمحترمانهاي با من داشت اما من نه تنها از اون متنفر نشدم بلكه عشقم به اون هر روز بيشتر و بيشتر ميشد.
سرژيك: چي شد كه تصميم گرفتي خودكشي كني؟
آرمان: هر روز كه ميگذشت عشق من به شقايق بيشتر و بيشتر ميشد و هر چقدر تلاش ميكردم به هيچ شكل ممكن نميتونستم اون رو راضي كنم تا باز هم ارتباطش رو از سر بگيره تا اينكه از طريق مادرم متوجه شدم كه همون پسره به خواستگاري شقايق اومده و شقايق هم با ازدواج اون موافقت كرده. از اون روز همه چيز برام تموم شد و حالم بدتر از قبل شد. مثل ديوونهها يا دائم يه گوشه كز ميكردم يا در حال گريه كردن بودم.
سرژيك: پدر و مادر متوجه رفتارهاي تو نشده بودند؟
آرمان: پدرم كه مهندس ساختمان بود و هميشه گرفتار كارش بود. اما مادرم جريان من و شقايق رو ميدونست. اون دلداريم ميداد و ازم ميخواست كه شقايق رو فراموش كنم اما امكان نداشت. روزهام تيرهتر و تاريكتر از روزهاي قبل ميشد و كم كم احساس كردم هيچ دليلي براي زنده موندن ندارم و كم كم به خودكشي فكر كردم.
سرژيك: از خودكشي نميترسيدي؟ و كي تصميم گرفتي كه خودكشي كني؟
آرمان: اوايل زياد خودكشي برام جدي نبود و كم و بيش اين فكر به ذهنم مياومد اما وقتي فهميدم كه شقايق و فرزاد تا يك هفته ديگه عروسي ميكنند جديتر به خودكشي فكر كردم و در نهايت تصميم گرفتم شب عروسي شقايق خودم رو بكشم.
سرژيك: ميتونم بپرسم براي خودكشي چه راهي رو انتخاب كردي؟
آرمان: تصميم گرفتم خودم را از بالاي ساختمون خونمون به پايين پرت كنم. اون شب پدر و مادرم به عروسي شقايق رفته بودند و من تنها بودم. ساعت 8 بود كه بالاي پشت بام رفتم. ساختمان ما پنج طبقه است و ارتفاع نسبتاً بلندي داره. تا ساعت 8:30 گريه كردم و بعد به بالاي لبه پشت بام رفتم.
سرژيك: تو اون لحظات چه حسي داشتي. آيا پشيمون نشدي؟
آرمان: وقتي روي لبه پشت بام ايستاده بودم با خودم فكر ميكردم تا چند لحظه ديگه همه غم و غصههام تموم ميشه و من به آرامش ميرسم.
سرژيك: و بعد پريدي؟ اون لحظه چه حسي داشتي.
آرمان: تا پاهام از لبه پشت بام جدا شد پشيمون شدم. باورت نميشه كه تا پريدم پشيمون شدم. اما ديگه دير شده بود. با سرعت به سمت پايين آمدم و چند ثانيه بعد هيچ چيزي متوجه نشدم.
سرژيك: چي شد كه زنده موندي؟
آرمان: وقتي من از پشت بام ميپرم در طبقه دوم به لبه تراس طبقه دوم برخورد ميكنم و كمي از شتاب من گرفته ميشه و با شدت كمتري با زمين برخورد ميكنم. از صداي برخورد من با زمين همسايهها به حياط ميآيند و من را به بيمارستان ميرسانند. من تا دو روز تو حالت اغما بودم و به گفته پزشكان زنده موندن من بيشتر شبيه معجزه بود.
سرژيك: كي متوجه شدي كه زنده هستي؟
آرمان: بعد از دو روز كه از حالت اغما در ميام. اما اون لحظه هنوز چيزي متوجه نشدم. روز سوم كه هوش و حواسم سرجاش اوم چشمام رو باز كردم و ديدم كه پدر و مادرم بالاي سر من ايستادند. باورم نميشد زنده هستم. تو اون لحظهها تا اونها رو ديدم به شدت گريه كردم. هيچوقت تو زندگي اينقدر خوشحال نبودم.
سرژيك: چه حسي داشتي اون موقع؟
آرمان: بينهايت خوشحال بودم. اصلاً باورم نميشد كه زنده مونده باشم. هيچوقت فكر نميكردم زندگي برام اينقدر خوشحال كننده و دوست داشتني باشه.
سرژيك: راستي بدنت چي از اون حادثه آسيب نديد؟
آرمان: آسيب نديد؟ بدن من خورد و خمير شده بود و تا شش ماه توي رختخواب بودم. دست و پا و كمرم از چند جا شكسته بود و بعد از شش ماه تازه به كمك عصا تونستم راه برم.
سرژيك: شقايق چي؟ بعد از اون حادثه اون رو فراموش كردي؟
آرمان: آره، اينقدر زنده موندن برام شيرين و لذت بخش بود كه تصميم گرفتم كه اون رو فراموش كنم. چون واقعيت اين بود كه اون حالا ازدواج كرده بود.
سرژيك: آيا باز هم عاشق شدي؟
آرمان: الان در شرف ازدواج هستم. نگار همسرم رو خيلي دوست دارم و خوشحالم كه زنده موندم تا نگار رو پيدا كنم. با نگار چيزهاي تازهاي را به دست آوردم. قراره ماه ديگه باهم ازدواج كنيم.
سرژيك: نگار ميدونه كه تو يه بار خودكشي كردي؟
آرمان: آره از همون اول همه چيز رو براش تعريف كردم و اون هم خيلي منطقي با قضيه برخورد كرد.
سرژيك: حالا نظرت در مورد خودكشي چيه؟
آرمان: من خودم عاشق بودم و خيلي سختي كشيدم. تحمل اون لحظهها واقعاً سخت و دشواره اما خودكشي يه جور فرار كردن از واقعيته. خودكشي يه وسيله است براي آدمهاي ترسو كه از واقعيت فرار كنند. خود من طاقت رويارويي با واقعيت رو نداشتم و به همين خاطر سادهترين و ابلهانهترين راه رو انتخاب كردم. در صورتي كه با زندگي كردن چيزهاي تازهاي را به دست آوردم.
سرژيك: مهمترين درسي كه از اين اتفاق گرفتي چي بود؟
آرمان: زندگي هر چقد رهم سخت و دشوار باشه اما وقتي اميد به فردا باشه همه چيز درست ميشه. بعد از جريان خودكشي و زنده موندن من عاشق زندگي شدم و همين اميد و عشق به زندگي بود كه باعث شد با نگار آشنا بشم و الآن لحظههاي فوقالعادهاي رو با اون تجربه ميكنم.
سرژيك: و حرف آخر؟
آرمان: تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
يك موضوع، يك پرونده
مسئول پرونده: دانيال سرخوش
پرونده شماره 1: ستارههاي كاغذي
پرونده شماره 1 در مورد ستارههاست. راستي به چه كساني ستاره ميگويند. نقش ستارهها و انسانهاي مشهور و محبوب در جامعه چه ميزان است. يك ستاره چه ويژگي دارد. لزوم وجود ستارهها در هر جامعه چقدر است. اينها سؤالاتي است كه قرار است در اين مطلب بدان پرداخته شود. اما نكته مهمي كه در اين مطلب بدان پرداخته ميشود اين است كه آيا ستارگان وطني ما به راستي ويژگي و شرايط ستاره بودن را دارند يا خير؟
ستارهها كساني هستند كه در زمينههاي مختلف فعاليت ميكنند و با گذشت زمان مورد توجه مردم قرار ميگيرند و به قول معروف، محبوب ميشوند. ستارههاي بزرگ بيشتر در عالم هنر و ورزش ديده ميشوند و افرادي كه در اين دو زمينه فعاليت ميكنند بيشتر مورد توجه قرار دارند. ستارگان موسيقي، سينما، ورزش يكي از دلايل روي آوردن مردم به هر كدام از اين مقولهها هستند. بازيگر محبوب خود را دوست دارند و براي تماشاي بازي او به سينما ميروند. آنها به كنسرتها ميروند تا از نزديك اجراي زنده خواننده محبوب خود را تماشا كنند. و آنها به استاديومهاي ورزشي ميروند تا بازي فوتباليست محبوب خود را تماشا كنند و همه اينها باعث شده است كه ستارهها نقش مهمي در عرصههاي مختلف داشته باشند. اما متأسفانه در كشور ما ستارگان و افراد مشهور تصور و ذهنيتي از ستاره بودن و ستاره شدن ندارند. آنها تصور ميكنند كه ستاره كسي است كه عكس او بر روي مجلات و روزنامهها چاپ شود و مردم تصوير او را بر روي ديوار اتاقشان بزنند و با ديدن او از آنها درخواست امضاء يا عكس يادگاري كنند. اما آيا ستاره بودن تنها در اين خلاصه ميشود. بگذاريد با اين مثال بيشتر متوجه معنا و مفهوم واقعي ستاره بودن و محبوبيت داشتن شويم.
هنگامي كه طوفان كاترينا در كشور آمريكا به وقوع پيوست و خسارات زيادي را به مردم و خانههايشان وارد آورد، بلافاصله بعد از اين حادثه ستارگان موسيقي آمريكا دور هم جمع شدند و مراسمي را اجرا كردند و عوايد مالي آن را به آسيب ديدگان حادثه اهدا كردند. نكته جالب در مورد اين مراسم اين بود كه بسياري از اين افراد مشهور با يكديگر دچار اختلافاتي بودند اما به خاطر هدف خيرخواهانه مراسم كدورتها را كنار گذاشتند و گرد هم جمع شدند. عدهاي از ستارگان سينما به محل حادثه رفتند و با خود كمكهاي بسياري بردند و ستارگان بزرگ موسيقي، سينما و ورزش آمريكا هر يك به شكلي به حادثه ديدگان كمك كردند. آنها از شهرت و محبوبيت خود در ميان مردم استفاده كردند تا مردم را تشويق كنند به حادثه ديدگان كمك كنند.
حالا حادثه بم را به ياد بياوريد. به جز چند نفر كه تعداد آنها از تعداد انگشتان دو دست فراتر نميرفت. به راستي كدام از ستارگان ما در زمينههاي ورزشي، سينما و موسيقي كار مهم و اساسي براي كمك به مردم انجام دادند. همه آنها تنها شعار دادند و حاضر نشدند بخشي از ثروت خود را به انسانهاي حادثه ديده كمك كنند. شايد ستارههاي كاغذي ما تصور ميكردند كه تنها وظيفه آنها در قبال مردم گرفتن عكسهاي مختلف است و همينكه عكسها را ميگيرند به مردم لطف ميكنند.
بگذاريد مثالي ديگر بزنم. فرانك لمپارد هافبك سرشناس تيم چلسي و تيم ملي انگليس كه فوتباليست مشهوري است، سال گذشته جايزه بهترين بازيكن سال فوتبال انگليس را كه به او اهدا شده بود به دختر بچهاي كه مبتلا به سرطان بود و براي ديدن او به ورزشگاه آمده بود، اهدا كرد. نكته مهم اينكه زماني كه اين دختر 8 ساله به خاطر سرطان از دنيا رفت، لمپارد چيزي در حدود 400 كيلومتر را طي كرد تا در مراسم تدفين اين دختر شركت كند. زيرا او آموخته بود كه اگر محبوب است، اگر مورد توجه است به خاطر توجه كساني مانند اين دختر بچه است و بدون آنها او ديگر ستاره نيست. اما در كشور ما ستاره بزرگ تيم ملي در پايان يك بازي در مقابل درخواست امضاء يك توپ جمع كن كه در طول بازي با تمام تلاش توپهاي خارج شده از زمين را در اختيار آنها گذاشته است، پرخاشگري ميكند و ميگويد: برو حوصله ندارم. آري شايد گناه اين بچه اين است كه در طول نود دقيقه بازي به عشق او و ديگر ستارگان با همه وجود دويده است و توپها را به سرعت در اختيار آنها گذاشته است. ستارگان كاغذي هيچ وظيفهاي در قبال او ندارند، چون آنها ستاره هستند و او تنها يك توپ جمع كن است...!
ميدانيد چرا اين مثالها را ميزنم؟ آخر خسته شدهام از اين همه شعار دادن. از اين همه شعاري كه در مورد جوانمردي و گذشت ميدهيم و دريغ از ذرهاي عمل. خسته شدهام از اين همه ستارگان كاغذي كه به راستي لايق ذرهاي احساسات طرفداران نيستند. باز هم مثال ميزنم. بگذار به ستارگان كاغذي بر بخورد. بگذار آنها بدانند كه هر چه دارند از اين مردم است. اما مثالي ديگر: چند روز پيش بود كه مراسم افتتاحيه فيلم مأموريت غيرممكن 3 را تماشا ميكردم. ابتداي اين مراسم تام كروز و همسرش كتي هولمز به محل افتتاحيه فيلم آمدند و بر روي فرش قرمز كه در روبهروي سالن افتتاحيه سينما بود، قدم زدند. آنها در خيابان بودند و طرفداران تام كروز در دو سوي خيابان حضور داشتند. تام كروز به كنار آنها رفت و با آنها شروع به صحبت كرد. او لبخند ميزد و با آنها عكس ميگرفت و به آنها امضا ميداد. او حتي به درخواست كسي كه از او خواست كه با تلفن همراه او با شخصي كه پشت خط بود صحبت كند، جواب مثبت داد. او گوشي را از دست او گرفت و با شخصي كه آن سوي خط بود صحبت كرد. او چيزي در حدود 3 ساعت با روي گشاده در ميان طرفداران حضور داشت. او حتي يك لحظه اخم نكرد و احساسات مثبت آنها را كه شايد در لحظاتي آزار دهنده بود با مهرباني پاسخ مثبت داد. اما وقتي رفتار او را با ستارگان پوشالي خودمان مقايسه ميكنم اشك در چشمانم حلقه ميزند. هر ماه به مجله نامههاي فراواني ميرسد كه بسياري از آنها احساسات پاكي است كه مردم به ستارگان معروف سينما و ورزش دارند. آنها با تمام وجود به اين افراد عشق ميورزند اما واقعاً حيف از اين احساسهاي پاك و زلال، زيرا كه اين افراد لايق آن نيستند. وقتي با آنها تماس ميگيري و ميگويي كه مردم خواستهاند كه با او مصاحبه كنيم به راحتي ميگويد: من اهل مصاحبه نيستم. وقتي ميگويي جواب نامه طرفدارانت را بده ميگويد: مگر من بيكار هستم. بله او راست ميگويد. اين شغلش ستاره بودن است و بيكار نيست و تنها وظيفه دارد كه ژست بگيرد و براي مردم كلاس بگذارد. به راستي كه حيف از اين همه احساس كه به اين آدمهاي پوشالي داريد، حيف...!
باز هم مثال ميزنم تا ستارگان پوشالي قدري تكان بخورند كه البته ميدانم كه آنها ديگرهيچ احساسي ندارند كه با اين حرفها برانگيخته شود. فرانچسكو توتي ستاره تيم ملي ايتاليا و باشگاه رم است. او زماني كه صحبت ميكند لهجه خاصي دارد و همين لهجه باعث شده است كه براي او جوكهاي مختلفي در سرتاسر ايتاليا درست شود. چند سال پيش فرانچسكو توتي تصميم گرفت جوكهايي كه در مورد او ساخته شده بود را جمع آوري كند و تعدادي هم جوكهاي تازه خودش ساخت و در قالب يك كتاب جوك، كه تماماً جوكهايي بود كه در مورد خودش بود، به چاپ رساند. كتاب او پرفروشترين كتاب سال ايتاليا شد و توتي بر اساس وعده خود تمام عوايد فروش اين كتاب را صرف امور خيريه كرد. او در ظاهر با جوكهاي خود كاري كرد كه مردم به او بخندند ولي او كاري كرد كه لبخند بر لبان انسانهاي نيازمند بنشيند. او به خوبي دريافته بود كه براي ستاره بودن بايد روحي بزرگ داشت. حالا در مورد ستارههاي كاغذي خودمان چيزي نميگويم و كافي است كه خودتان اين مثال را با ستارگان پوشالي خودمان مقايسه كنيد.
اصلاً چرا راه دور برويم. در همين شماره گذشته در صفحه اخبار موسيقي خوانديد كه اريك كلاپتون مشهور كه يكي از بزرگان موسيقي است، بخش عظيمي از ثروت خود را به مراكز خيريه بخشيده است و چه زيبا گفته بود كه اين پولها، پول خود مردم است كه با خريد آثار من و آمدن به كنسرتها به من داده بودند و چون ميدانم كه عمر زيادي از من باقي نمانده است و اين پولها بيشتر از من به درد انسانهاي نيازمند ميخورد آن را به صاحبان اصليش پس ميدهد. حالا باز هم به ذهن خود فشار بياوريد. به راستي كدام يك از ستارگان سينما يا فوتبال ما چنين كاري ميكند. بازيكنان فوتبال در هر فصل فقط 50 ميليون تومان پيش پرداخت دريافت ميكنند و ستارگان سينما به خاطر بازي در هر فيلم 10 ميليون تومان دستمزد ميگيرند. اما دريغ از يك كمك ساده و بخشيدن از دارايي خود. چون كه آنها فكر ميكنند كه اين پولها را به صرف زحمت خود به دست آوردهاند و حتي يك ريال آن را نبايد به كسي كمك كرد.
شك ندارم آنجلينا جولي را ميشناسيد. آنجلينا جولي سفير يونيسف و سازمان ملل است. او در سال چند ماه رنج سفر طولاني را تحمل ميكند و به كشورهاي فقير آفريقا و آسيا سفر ميكند تا به انسانهاي نيازمند كمك كند. او از ميان همين افراد دو كودك بيسرپرست را به فرزند خواندگي قبول كرده است. شما بگوييد كدام يك از ستارگان ما چنين كارهايي ميكنند. سفر به آفريقا پيشكش، اين عزيزان حتي يك بار به مراكز بهزيستي سر نميزنند تا از نزديك با كودكان بيسرپرست آشنا شوند. آنها هيچكدام يك بار به مناطق محروم نرفتهاند تا ببينند كه كودكاني كه حتي كمترين امكانات زندگي را ندارند عكسهاي آنها را داخل چادرهاي كوچك خود زدهاند. آري آنها فكر ميكنند كه موجوداتي هستند كه با همه مردم فرق ميكنند و به خاطر شهرت و اعتبار نبايد به فكر هيچكس باشند. افسوس كه آنها فقط شعار دادن را آموختهاند. آنها زماني كه در جلوي دوربين قرار ميگيرند شعار از جوانمردي و كمك به درماندگان ميدهند اما دريغ از ذرهاي دلسوزي براي هيچكس. آنها ستارههاي پوشالي هستند كه ظاهري دلفريب و زيبا دارند اما از دورن تهي و پوچ هستند. زيرا نياموختهاند كه ستاره بودن تنها داشتن چهره زيبا و مشهور شدن نيست. ستاره بودن يك وظيفه است كه بايد بداني در قبال آن بايد چه كار كرد. كاش ستارگان ما نيز كمي خصوصيات ستارگان بزرگ را داشتند.
يكي از دلايل رفتار ستارههاي پوشالي خود ما هستيم. ما مطبوعات كه سريع اين افراد كوچك را بزرگ ميكنيم. در مدتي كوتاه عكس آنها را در مجلات مختلف چاپ ميكنيم و آنها دچار اين توهم ميشوند كه حالا ديگر سوپراستار شدهاند و تو طرفدار كه احساس پاكت را نثار اين گونه افراد ميكني. تو كه ميگويي عاشق او هستي ولي نميداني كه پشت اين چهره دلفريب چه چهره زشتي قرار دارد. چهرهاي كه دختران و جوانان بسياري را افسون كرده و از آنها سوء استفاده كرده است. احساست را هيچگاه خرج ستارهها نكن كه آنها دل ندارندو اگر داشته باشند دلشان نزد افراد بسياري است. دل به هيچ ستارهاي نبند كه آنها كاغذي و پوشالي هستند و با كوچكترين نسيمي در هم ميپيچند و آن وقت است كه كاخ آرزوهاي تو ويران گشته است. زيرا آن لحظه است كه ميفهمي ستاره تو، يك ستاره كاغذي بوده است.
مصاحبه با اريك كلاپتون
منبع: نشريه Music Zone
ترجمه و بازنويسي: محمد حاجي بيگي
تولدت مبارك آقاي كلاپتون
ريچارد: آقاي كلاپتون تولد 60 سالگي شما را تبريك ميگويم و ميخواهم خودتان را به طور دقيق براي خوانندگان معرفي كنيد.
اريك: ممنون از شما، اريك پاتريك كلاپتون هستم. در 30 مارس 1945 در شهر ريپلي انگلستان به دنيا آمدم. پدرم ادوارد فلاير از سربازان كانادايي مستقر در پايگاه نظامي انگليس بود و مادرم پاتريشيا مولي كلاپتون است.
ريچارد: پس نام فاميل شما از پسوند نام خانوادگي مادرتان گرفته شده است، چرا؟
اريك: وقتي من به دنيا آمدم پدرم به كانادا نزد همسر اولش بازگشت و بعد از اين اتفاقات مادرم حضانت من را قبول كرد و نام خانوادگي من كلاپتون شد. البته بعد از مدتي مادرم مرا به پدربزرگ و مادربزرگم سپرد و مرا رها كرد و رفت.
ريچارد: از دست دادن پدر و مادر در كودكي چه تأثيري بر روي شما داشت؟
اريك: من تا 9 سالگي تصور ميكردم كه پدربزرگ و مادربزرگم، پدر و مادر من هستند. من آن زمان فكر ميكردم كه پاتريشيا مادرم خواهر من است و دايي را برادر بزرگ خود ميدانستم تا اينكه در 9 سالگي پدربزرگ و مادربزرگم حقيقت را به من گفتند.
ريچارد: بعد از اينكه فهميدي مادرت پاتريشيا است چه حسي داشتي؟
اريك: برايم بسيار سخت بود كه باور كنم كه پاتريشيا مادرم است و برايم سؤال بود كه او چرا خودش از من نگهداري نكرده است. بعد از اينكه فهميدم پاتريشيا مادرم است روابطم با او تيره شد و باز هم وانمود ميكردم كه او خواهرم است.
ريچارد: از چه زماني به موسيقي علاقمند شديد؟
اريك: پدربزرگم با جري لوئيس هنرپيشه معروف دوست بود. او مرا به جري معرفي كرد و من در پشت صحنه در يكي از برنامههاي تلويزيوني جري لوئيس مشغول به كار شدم. آنجا بود كه با موسيقي بلوز كه مختص سياهان آمريكا بود آشنا شدم و همين علاقه باعث شد كه به سمت نواختن گيتار كشيده شدم.
ريچارد: آنطور كه شنيدهام تو در دانشگاه در رشته طراحي جامدات درس ميخواندي، چطور شد كه دانشگاه را رها كردي؟
اريك: من از همان دوران نوجواني راه خودم را انتخاب كرده بودم. موسيقي تنها چيزي بود كه مرا به آرامش ميرساند و ميخواستم در موسيقي پيشرفت كنم اما پدربزرگ و مادرم پاتريشيا به اجبار مرا به دانشكده هنر دانشگاه كينگ استون فرستادند تا در رشته طراحي جامدات تحصيل كنم. دو سال سعي كردم كه آن فضا را تحمل كنم اما آنجا غيرقابل تحمل بود. من بارها از سر كلاس به دليل اينكه در حال درس دادن استاد در حال نواختن گيتار بودم، اخراج شدم. بالاخره تصميم نهايي خودم را گرفتم و دانشگاه را نيمه كاره تمام كردم و به عضويت يكي از گروههاي بلوز درآمدم كه بعدها من و جيمي پيچ و جف بك كه از اعضاي گروه بودند تبديل به آدمهاي موفقي شديم.
ريچارد: اگر ناراحت نميشويد برويم سراغ اعتياد شما در دهه 70. چه شد كه به سراغ هروئين رفتيد؟
اريك: در آن سالها من مشكلات فراواني داشتم. آلبومهاي من پشت سر هم با شكست روبهرو ميشد. وضعيت مالي بسيار بدي داشتم و تحت فشار شديدي بودم و كم كم به سمت هروئين كشيده شدم و به شدت آلوده اين ماده مخدر شدم به طوري كه تا مدتها در انظار عمومي ظاهر نميشدم و بيشتر در خلوت و تنهايي بودم.
ريچارد: و چطور توانستيد كه بر اعتيادتان غلبه كنيد؟
اريك: نقش بتي نويد هريسون همسر اولم كه در آن زمان دوستم بود در ترك اعتياد من بسيار مهم بود. او دائم مرا نصيحت ميكرد و گاهي هم با تندي و سرزنش با من برخورد ميكرد. او به ياد من آورد كه چه انساني بودم و حالا چه هستم. صحبتهاي او آنقدر تأثيرگذار بود كه تصميم گرفتم به وسيله طب سوزني اعتيادم را ترك كنم و خيلي زود هم موفق به انجام اين كار شدم.
ريچارد: پس از ترك اعتياد به هروئين شما يك آلبوم منتشر كرديد. انتشار اين آلبوم باعث شد كه همه تصور كنند كه اريك با قدرت به صحنه بازگشته است. اما ناگهان خبر رسيد كه اريك به دليل اعتياد بيش از حد به الكل در بيمارستان بستري شده است. جريان از چه قرار بود؟
اريك: پس از ترك اعتياد به هروئين با قدرت تمام و با كمك جرج هريسون يك آلبوم تازه را تهيه كردم كه به اعتقاد خودم يكي از بهترين آلبومهاي دوران فعاليتم است. اما باز هم هيچكس آلبوم مرا جدي نگرفت و من شكستي دوباره را تجربه كردم و به همين دليل بود كه به الكل روي آوردم. من آنقدر در نوشيدن الكل زيادهروي كردم كه كارم به بيمارستان كشيده شد و مدتي در بيمارستان بستري شدم. پس از ترخيص از بيمارستان به كمك همسرم بتي كه در آن زمان يك سال بود كه باهم ازدواج كرده بوديم به زندگي بازگشتيم و دو آلبوم به نامهاي بليط بعدي (1981) و پولها و سيگارها (1983)، وراي خورشيد در سال 1985 را عرضه كردم كه خوشبختانه با استقبال روبهرو شد.
ريچارد: حوادث تلخ در زندگي تو زياد بوده است. اگر موافقي كمي هم در مورد فوت فرزندت كونور توضيح بده؟
اريك: سال 1990 براي من سال بسيار تلخي بود. ابتدا سه تن از دوستان نزديكم به نامهاي استيو راي فان، كالين اسميت و نايجل بر اثر سقوط هليكوپتر كشته شدند و چند ماه بعد پسر چهار سالهام كونور كه حاصل ازدواج من با لوري دل سانتو بود، بر اثر سقوط از يك ساختمان كشته شد. اين حادثه آنقدر براي من تلخ و دردناك بود كه به نوشتن روي آوردم و ترانه اشكهايي در بهشت را براي كونور سرودم كه همين ترانه باعث شد كه من در آن سال جايزه گرمي را به دست آورم كه آن را به عنوان يادگاري با ارزش از كونور كوچولو در جلوي چشمانم نگهداري ميكنم.
ريچارد: شما ترانههاي عاشقانه زيادي سرودهايد و با زنان بسياري آشنا شدهايد اما به نظر ميرسد بعد از دو ازدواج ناموفق ديگر به ازدواج فكر نميكنيد. چرا؟
اريك: براي اينكه به اين باور رسيدهام كه زنان را خوب نميشناسم. من همسر اولم بتي را عاشقانه و بدون حد و مرز دوست داشتم اما ناگهان همه چيز به هم ريخت و او تصميم گرفت از من جدا شود و با دوست نزديكم جرج هريسون ازدواج كند. بعد از اين اتفاق با ازدواج با لوريدل سانتو كه يك مانكن ايتاليايي بود سعي كردم عشق را بار ديگر تجربه كنم كه در اين ازدواج هم ناموفق بودم و بعد از طلاق از او متوجه شدم كه مشكل از من است كه نميتوانم زنان را خوب بشناسم.
ريچارد: اين درست است كه اولين و آخرين عشق كلاپتون گيتار است؟
اريك: بله، چيزهاي زيادي داشتهام. مكانهاي مختلفي بودهام ولي هيچكدام براي من گيتار نميشوند.
ريچارد: و اما چرا گيتار؟
اريك: من ترومپت، ويلون، پيانو، و آكاردئون را هم دوست دارم. همسايهاي داشتيم كه آكاردئون ميزد. حقيقتاً دوست داشتم، دوست داشتم آنها را تماشا كنم.
ريچارد: خدا را شكر كه پيش آنها نمانديد!!
اريك: نميدانم شما چه تصوري داريد اما گيتار خيلي ساده است. خيلي ساده طراحي شده. ابتدا همه ميگفتند كه در عرض يك روز ميتوانم آن را ياد بگيرم كه بعدها فهميدم كه اينطور نيست. گيتار ساز بسيار جذابي است.
ريچارد: هنوز هم همان علاقه را به گيتار داريد؟
اريك: بله.
ريچارد: شما بسيار سفر ميكنيد. دليل اين همه سفر چيست؟
اريك: من به دنبال گمشدهام هستم، آن را پيدا نميكنم. اما سفرهاي طولاني را دوست دارم، براي جستجو و براي ادامه دادن و چيزي در درونم به من ميگويد كه با اين سفرها ميتوانم خودم را پيدا كنم.
ريچارد: شما مدتي است كه شصت ساله شدهايد. وقتي به گذشته نگاه ميكنيد آيا حسرت ميخوريد؟
اريك: تنها نقطه تاريك زندگي من اعتياد بود. اعتياد وقتم را تلف كرد. اولين حسي كه اعتياد به انسان ميدهد احساس پوچي است. اينكه شما هيچ سودي نداريد و از همه مهمتر اينكه شما لحظاتي را از دست ميدهيد كه بايد با لذت و خرسندي سپري ميشد. من اين را تجربه كردم و بدون شك اگر اعتياد نداشتم بسيار موفقتر از حالا بودم و به مدارج بالاتري ميرسيدم.
ريچارد: و سؤال آخر اينكه چه چيزي اريك كلاپتون را سر پا نگه ميدارد؟
اريك: دلايل زيادي است. هميشه فكر ميكنم كه ممكن بود كس ديگري جاي من بود آنوقت خيلي بهتر از من عمل ميكرد و موفقتر بود. و يا من جاي ديگري بودم و زندگي متفاوتي داشتم اما سر آخر به اين نتيجه ميرسم كه اين بزرگي خداوند است كه به من زندگي اعطا كرده است. لطف خدا براي دادن حق زندگي به من تنها دلخوشي من است و باعث ميشود كه سر پا باشم.
مصاحبه با تام كروز
منبع: نشريه Family
ترجمه و بازنويسي: آيسان غفارزاده
واي خداي من، حالا من پدر شدهام
رابرت: تام واقعاً بهت تبريك ميگم. خودت بگو چرا اينقدر خوشحال هستي!
تام: متشكرم رابرت. من چند روز پيش صاحب يك دختر زيبا شدم و از اين بابت احساس فوقالعادهاي دارم.
رابرت: زماني كه به تو گفتند كه فرزندت به دنيا آمده است چه احساسي داشتي؟
تام: با خوشحالي فرياد زدم: واي خداي من، حالا من پدر شدهام.
رابرت: هيچكس فكر نميكرد كه تو و كتي هولمز به اين زودي صاحب فرزند شويد. چه شد كه تصميم گرفتيد كه صاحب فرزند شويد؟
تام: هم من و هم كتي عاشق بچه هستيم و وقتي كه احساس كرديم ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم، تصميم به داشتن فرزند گرفتيم.
رابرت: يعني تو در زندگي مشترك با نيكول كيدمن هيچوقت احساس نكردي كه ميتواني زندگي خوبي داشته باشي، كه صاحب فرزند نشدي؟
تام: آن زمان من با نيكول زندگي خوبي داشتم اما من و او آنقدر درگير پروژههاي مختلف سينمايي بوديم كه ديگر وقتي براي رسيدگي به فرزند نداشتيم، به همين خاطر عليرغم علاقه وافر هر دو ما به داشتن فرزند هيچگاه صاحب فرزند نشديم.
رابرت: اما شما دو فرزند خوانده داشتيد؟ اگر فرصت نداشتيد چطور فرزند خوانده قبول كرديد؟
تام: رابرت منظور تو از اين سؤال چيست؟
رابرت: من تصور ميكنم كه تام كروز و نيكول كيدمن به دلايل ديگر صاحب فرزند نميشدند.
تام: نه هيچ دليل ديگري در كار نبود. اگر ما فرزند خوانده داشتيم به اين خاطر بود كه دوست داشتيم كه فرزند داشته باشيم و به كودكاني كه پدر و مادر ندارند هم كمك كنيم. همه اين را ميدانند كه نگهداري از يك فرزند خوانده بسيار راحتتر از بزرگ كردن يك نوزاد است و به همين خاطر من و نيكول هيچوقت صاحب فرزند نشديم.
رابرت: زماني كه رابطه تو و كتي هولمز جدي شد، عدهاي گفتند كه اين رابطه صرفاً يك جنجال رسانهاي است براي فروش بيشتر فيلم جنگ دنياها، نظر تو در مورد اين شايعات چيست؟
تام: اولاً كه متأسفانه فيلم جنگ دنياها فروش بسيار بالايي در گيشه نداشت. و اگر من و هولمز به اين خاطر با هم ازدواج كرده بوديم كه هيچ سودي براي فيلم نداشت. دوم اينكه اگر اين يك رابطه صرفاً تبليغاتي بود بايد بعد از اتمام اكران جنگ دنياها پايان ميپذيرفت و نه تنها اينطور نشد بلكه اكنون من و هولمز صاحب فرزند نيز هستيم.
رابرت: اصلاً بگو چرا كتي هولمز؟
تام: چرا كه نه؟
رابرت: خوب تام كروز يك بازيگر مشهور است و كتي هولمز يك بازيگر گمنام بود كه تنها در چند فيلم حضور پيدا كرده بود. همه فكر ميكردند كه تام كروز براي ازدواج يك سوپراستار را انتخاب ميكند!
تام: از شانس من همه سوپراستارها شوهر داشتند و ازدواج كرده بودند (با خنده). البته اين را شوخي كردم. ميداني رابرت من زماني كه با كتي در فيلم جنگ دنياها آشنا شدم پي به شخصيت آرام و دلنشين كتي بردم و به مرور به او علاقمند شدم. براي من مهم شخصيت كتي بود و نه اعتبار و سوپراستار بودن او.
رابرت: ازدواج با نيكول كيدمن چطور بود؟
تام: علاقمندي من به نيكول به دوراني برميگردد كه من رمانتيك و احساساتي بودم. واقعيت اين بود كه من و او به درد زندگي با يكديگر نميخوريم اما آن زمان هر دو احساساتي بوديم و فكر ميكرديم زندگي عاشقانهاي داريم.
رابرت: آيا ازدواج با كتي هولمز هم بر اساس احساس بود يا منطق؟
تام: هيچكدام، ازدواج با كتي هولمز بر اساس شناخت بود. من ياد گرفتهام كه اول طرف مقابل را بشناسم و بعد به او احساس داشته باشم. اين موضوع باعث ميشود كمتر در زندگي شكست بخورم.
رابرت: برويم به سراغ مأموريت غيرممكن 3، آيا از اين فيلم راضي هستي؟
تام: براي من اين فيلم به نسبت دو مجموعه قبلي يك پيشرفت قابل ملاحظه است. هم به لحاظ داستان و هم به دليل صحنههاي اكشن و خودم از كار بسيار راضي هستم.
رابرت: اما عدهاي معتقدند كه تصوير تام كروز در اين فيلم مانند دو فيلم قبلي است و شخصيت اتان هانت در فيلم مأموريت غيرممكن 3 و بازي شما در اين نقش بسيار كليشهاي است.
تام: من به نظر منتقدين احترام ميگذارم. اما من براي اين فيلم بسيار زحمت كشيدم و هميشه از كليشه شدن فرار كردهام و به همين دليل ديگر مانند گذشته در فيلمهاي بسياري بازي نميكنم و سعي ميكنم با فكر نقشهايم را انتخاب كنم.
رابرت: اما دو فيلم آخر شما جنگ دنياها و مأموريت غيرممكن 3 در گيشه چندان موفق نبوده است.
تام: اگر اين دو فيلم را با كارهاي قبلي من مقايسه كنيد آن موقع حق با شماست. اما توجه داشته باشيد كه در يك سال اخير آمار فروش فيلمها به طور كلي نسبت به سالهاي قبل افت كرده است و اين تنها مربوط به فيلمهاي من نيست و اين مشكل همه هاليوود است.
رابرت: فكر ميكني مشكل از كجاست؟
تام: شايد مردم ديگر از ديدن ما خسته شدهاند. البته اين وظيفه من نيست كه در اين باره تحقيق كنم و اين بيشتر به كمپانيهاي سازنده فيلم باز ميگردد كه تحقيق كنند و ببينند كه چرا مردم ديگر مانند گذشته به سينما علاقمند نيستند.
رابرت: شما چند سالي است كه علاوه بر بازيگري به امر تهيه فيلمها نيز ميپردازيد. دليل علاقمندي تام كروز به كار تهيه فيلم چيست. آيا دليل اقتصادي دارد، يا صرفاً يك علاقه است؟
تام: از جاهاي مختلف ميشنوم كه ميگويند تام كروز آدم پول دوستي است كه براي درآمد بيشتر به كار تهيه كنندگي روي آورده است اما واقعيت اين است كه من شيفته سينما هستم و به اين دليل تهيه كنندگي ميكنم كه احساس ميكنم ميتوانم در تهيه كنندگي به روياهايم جنبه واقعيت بدهم در حالي كه در بازيگري من تنها مجري فرمانها و نظرات كارگردان هستم و از اين جهت تهيه كنندگي را به دليل بروز خلاقيتها بيشتر دوست دارم.
رابرت: كارگردان مورد علاقه شما چه كسي است؟
تام: استنلي كوبريك فقيد در امر فيلمسازي و كارگرداني يك نابغه بود و افسوس كه سينما نتوانست از او بيشتر و بهتر استفاده كند. فيلمهاي كوبريك شاهكارهاي سينما بودند و به نظرم سينما ديگر هيچگاه كسي را مانند كوبريك پيدا نخواهد كرد. من در فيلم چشمان كاملاً بسته از او چيزهاي بسياري آموختم كه هنوز پس از ساليان طولاني هر كدام از آنها در بسياري از فيلمها به كمكم ميآيد.
رابرت: ميگويند تام كروز و براد پيت چشم ديدن همديگر را ندارند، آيا اين درست است؟
تام: اين هم از شايعات مطبوعات است. رابطه من و براد پيت يك رابطه خوب و دوستانه است. مطبوعات توقع دارند كه من و براد هر روز باهم باشيم. اين در حالي است كه هر كدام از ما گرفتار كارهاي مختلفي هستيم كه فرصت ديدن همديگر را پيدا نميكنيم و به همين دليل ميگويند من با براد مشكل دارم.
رابرت: يعني هيچكدام از شما سعي در تلاش براي نشان دادن شماره يك بودن نداريد؟
تام: اين ما نيستيم كه تعيين ميكنيم كه شماره يك چه كسي است. اين مردم هستند كه بايد انتخاب كنند كه ستاره برتر آنها چه كسي است. نميگويم دوست ندارم هميشه شماره يك باشم و براي اين منظور تلاش نميكنم. اما حاضر نيستم به هر قيمتي ستاره برتر هاليوود باشم.
رابرت: تا به حال شده به بازيگري حسادت كنيد؟
تام: چند وقت پيش در استوديو وارنر آل پاچينو را ديدم. به او نزديك شدم و او را در آغوش گرفتم. او از كار من بسيار تعريف كرد و من در جوابش گفتم كه هميشه آرزو دارم كه به جايگاه او برسم. به اعتقاد من آل پاچينو شاهكار بازيگري است. هميشه به او و موفقيتهايش حسادت ميكنم و هميشه آرزو دارم روزي به مرتبه و جايگاه او برسم.
رابرت: راز موفقيت تام كروز چيست؟
تام: راز موفقيت من خوش شانسي است.
رابرت: فقط همين! يعني هيچ دليل ديگري وجود ندارد؟
تام: البته اين را هم توجه داشته باش كه شانس هميشه به سراغ كساني ميرود كه به دنبالش هستند. در واقع من كوشش كردم تا به آرزويم كه بازيگري است برسم و در اين راه تلاش كردم از موقعيتهاي به دست آمده بهترين استفاده را ببرم.
رابرت: تام كروز كجاي سينماي دنيا قرار دارد؟
تام: من آنقدر كوچك هستم كه هيچ جايي در سينما ندارم. بدون اغراق ميگويم كه هيچگاه خود را بازيگر بزرگي نميدانم و بازيگران بزرگ بسياري در طول تاريخ سينما وجود داشتهاند كه در مقابل آنها من هيچچيز نيستم.
رابرت: به عنوان آخرين سؤال؛ آيا فكر ميكني كه ازدواج با كتي هولمز آخرين ازدواج تو بوده است يا باز هم بايد شاهد جدايي تو از هولمز و ازدواج با يك نفر ديگر باشيم؟
تام: نه قول ميدهم كه كتي هولمز آخرين همسر من باشد. زيرا چارهاي جز قول دادن ندارم. اگر او چيزي غير از اين را در مجله بخواند آن وقت است كه ديگر معلوم نيست چه اتفاقي براي من رخ ميدهد.
رابرت: راستي ما از همه ميپرسيم كه خوش تيپترين بازيگر هاليوود چه كسي است. از براد پيت هم پرسيديم.
تام: او چه كسي را انتخاب كرد؟
رابرت: او گفت شماو باندراس.
تام: خوب پس چارهاي ندارم جز اينكه من هم او را انتخاب كنم و بگويم نفر اول براد پيت و نفر دوم جاني دپ و سومين نفر هم جرج كلوني.
رابرت: از ميان زنان چه كسي؟
تام: نيكول كيدمن فوقالعاده است. هم از نظر بازي و هم از نظر چهره.
رابرت: نميترسي همسرت از دست تو ناراحت شود؟
تام: بدون ترديد او هم با من هم عقيده است. درست است كه من از او جدا شدهام اما واقعيت اين است كه او هم چهره زيبايي دارد و هم بازيگر عالي و كاربلدي است.
رابرت: حرف آخر؟
تام: من هم جزء سرمايهگزاران فيلم مأموريت غيرممكن 3 هستم. پس اگر من را دوست داريد به تماشاي فيلم برويد تا وضعيت من بهتر شود (با خنده).
ستارگان دنياي فوتبال
فرانك لمپارد: فوتباليستي پر قدرت، مردي احساساتي
فرانك جيمز لمپارد در 30 ژوئن 1978 در منطقه رامفورد لندن متولد شد. او فرزند پدري است كه نام او هم فرانك لمپارد است و به همين خاطر وي را فرانك لمپارد جونيور (كوچك) ميخوانند. پدر فرانك دفاع اسبق تيم ميل انگلستان بود كه همراه با باشگاه وستهام يونايتد 2 بار قهرمان جام اتحاديه انگلستان شد. خانواده فرانك، يك خانواده كاملاً فوتبالي است. علاوه بر پدرش، دايي او يعني هري ردنپ نيز يكي از بزرگترين بازيكنان سابق و مربي سرشناسي در فوتبال انگلستان است كه در حال حاضر سرمربي تيم ليگ برتري پورتس مورث است. جيمي ردنپ پسردايي فرانك هم يكي از بازيكنان برجسته جزيره بود كه علاوه بر 17 بازي ملي، سابقه پوشيدن پيراهن باشگاههايي نظير ساوتهمپتون، تاتنهام، ليورپول و پورتموث را داشته است.
زندگي ورزشي لمپارد با عضويت او در تيم فوتبال وستهام يونايتد آغاز شد. او هنگامي كه پدرش كمك مربي وستهام بود به عنوان كارآموز، در جولاي 1994 وارد پروژه جوانگرايي وستهام شد و نخستين قرارداد حرفهاي خود را يك سال بعد در تاريخ اول جولاي 1995با وستهام منعقد كرد. اولين بازي لمپارد با لباس وستهام در تاريخ 31 دسامبر 1996 در مصاف با كاونتري بود. لمپارد در اين فصل نتوانست جايي در تركيب ثابت وستهام براي خود دست و پا كند.
بدشانسيهاي لمپارد جوان در 15 مارس 1997 با شكستگي استخوان ساق پايش در بازي مقابل استون ويلا كامل شد و او فصل 97-1996 را به طور كامل از دست داد. با شروع فصل 98-97 بار ديگر در تركيب تيمش قرار گرفت و نخستين گل خود را در بازي خارج از خانه اين تيم برابر با رنزلي به ثمر رساند و در پيروزي تيمش سهيم شد. او همچنين عضو ثابت و كاپيتان تيم جوانان وستهام نيز بود و در همين زمان بود كه مورد توجه پيتر تيلور سرمربي وقتي تيم 21 سالههاي انگلستان قرار گرفت و اولين بازي ملي خود را در تيم ملي جوانان انگليس در 13 نوامبر 1997 در شهر كرت يونان و برابر تيم جوانان اين كشور انجام داد.
در فصل 98-97 لمپارد بازيهاي درخشاني از خود به نمايش گذاشت و وستهام با درخشش او به مقام پنجم ليگ برتردست پيدا كرد. درخشش او در ليگ برتر باعث شد كه او درسال 1999 به تيم ملي انگلستان دعوت شد و اولين بازي ملي خود را در مقابل بلژيك انجام دهد. در يورو 2000 كوين كيگان مربي وقت تيم ملي انگليس او را انتخاب نكرد و او اين تورنمنت مهم را از دست داد.
فرانك جوان در طول عضويت 6 ساله خود در وستهام به بازيكن ثابتي براي اين تيم تبديل شد و در 187 بازي موفق شد 39 گل بزند و نقش به سزايي در موفقيت تيم داشته باشد. اما اين حضور موفق از سوي برخي از هم تيمهاي او ناديده گرفته ميشد. آنها حضور ثابت فرانك را به خاطر وجود پدرش ميدانستند كه دستيار سرمربي وستهام بود و لمپارد پدر را متهم به پارتي بازي ميكردند. اما واقعيت اين بود كه فرانك جوان عضو اصلي هسته موفقيت و نيروي جوان وستهام بود كه در كنار بازيكناني چون جوكول، مايكل كرك و ريو فرديناند براي وستهام بازي ميكرد.
فرانك لمپارد در ابتداي فصل 2001-2000 تصميم گرفت وستهام را به مقصد لندن و تيم چلسي ترك كند و به عضويت اين تيم درآيد. او در اولين بازي تيم انگليس به مربيگري اريكسون در سال 2001 برابر اسپانيا در نيمه دوم به جاي پل اسكولز به زمين رفت و بازي درخشاني از خود به نمايش گذاشت و در پيروزي 3 بر صفر انگلستان در اين بازي دوستانه نقش مهمي داشت. فرانك در 15 مي 2001 با امضاء قراردادي 5/11 ميليون پوندي به چلسي پيوست. فرانك لمپارد گرچه در طول 2 فصل ابتدايي حضورش در چلسي بازيهاي قابل قبولي از خود ارائه داد اما انتظارات مسئولان و هواداران چلسي از او بيشتر بود و اين توقعات هم چندان بيدليل نبود، چرا كه چلسي براي او 5/11 ميليون پوند خرج كرده بود و ميخواست از سرمايه وي به خوبي استفاده كند. علاوه بر اين لمپارد در اين زمان با جيان فرانكو زولا مهاجم ايتاليايي آن زمان چلسي هم دچار مشكل شده بود و همين فشارهاي رواني موجب عدم درخشش او در 2 فصل ابتدايي حضورش در استفورد بريج لندن شد.
اما سومين فصل حضور لمپارد در چلسي با ورود رومن آبراموويچ ميلياردر جوان روسي، به عنوان مالك جديد باشگاه همراه شد. او در اول اوت سال 2001 در بازي پيش فصل برابر تورت همپتون موفق شد نخستين گل خود را براي چلسي به ثمر برساند. لمپارد در چهارمين بازي آن فصل برابر تاتنهام از زمين اخراج شد كه اين كارت قرمز تنها كارت قرمز دوران ورزشي او است. او در اين فصل در تمام بازيهاي چلسي حضور داشت و 7 گل نيز به ثمر رساند اما با وجود درخشش در ليگ برتر اريكسون او را به همراه تيم ملي به جام جهاني 2002 كره و ژاپن نبرد و لمپارد دومين تورنمنت مهم زندگي ورزشياش را از دست داد.
در فصل 2003-2002 لمپارد باز هم به درخشش خود در لباس چلسي ادامه داد و در اين فصل 8 گل به ثمر رساند و در راه رسيدن چلسي به عنوان چهارم ليگ برتر و راهيابي به ليگ قهرماني اروپا نقش به سزايي داشت. رقابتهاي فصل 2004-2003 براي لمپارد خلاق و جوان به شدت پر بارتر بود. او در ليست تيم ملي انگليس براي بازي دوستانه با كرواسي انتخاب شد و نخستين گل ملي خود را در 20 اوت سال 2003 در پيروزي 3 بر 1 انگلستان برابر كرواسي به ثمر رساند.
حضور موفق لمپارد در اين فصل او را به عنوان عضو اصلي تيم ملي انگلستان در يورو 2004 معرفي كرد و او با تيم ملي انگليس تا مرحله يك چهارم اين بازي هم پيش رفت. لمپارد 3 گل در اين تورنمنت مهم زد و توسط يوفا در تيم منتخب اين بازيها جا گرفت. فصل 2005-2004 يكي از موفقيت آميزترين فصلهاي چلسي و لمپارد بود. او در 38 بازي ليگ برتر در اين فصل 13 گل به ثمر رساند و به همراه چلسي پس از 50 سال به عنوان قهرماني ليگ برتر دست پيدا كرد.
بازيهاي درخشان و كيفيت بالاي بازي لمپارد در بازي سازي و گلزني باعث شد كارلوس آلبرتو و يوهان كرايف، ستارههاي پيشين برزيل و هلند، او را يكي از بهترين هافبكهاي اروپا بدانند. او همچنين عناوين بهترين بازيكن سال انگلستان و فوتباليست سال انجمن ورزشي نويسان جزيره را در سال 2005 از آن خود كرد. لمپارد در زمستان سال 2005، 2 بار ديگر در صدر اخبار فوتبال جهان قرار گرفت. او نخست به عنوان دومين فوتباليست سال اروپا و سپس دومين فوتباليست سال جهان برگزيده و معرفي شد و در هر 2 بار هم اعجوبهاي به نام رونالدينهو را بالاتر از خود ميديد.
لمپارد درباره رونالدينهو ميگويد: رونالدينهو بازيكن استثنايي است و كاملاً شايسته عنوان بهترين در جهان. نميتوانيم درباره او ترديد داشته باشيم. از بازي او خوشم ميآيد. او همه را به شوق ميآورد و بازي او ويژگيهاي خودش را دارد.
فرانك لمپارد دارنده ركورد جالب توجه حضور پياپي در ليگ برتر انگلستان است. او از سپتامبر سال 2001 تاكنون در تمام بازيهاي چلسي در ليگ برتر در تركيب اين تيم بازي كرده است و ركورد پيشين بازيهاي پياپي را كه با 159 بازي در اختيار ديويد جيمز دروازهبان سابق ليورپول بود را شكست. خوزه مورينيو سرمربي پرتغالي چلسي درباره لمپارد ميگويد: من لمپارد را با رونالدينهو يا هيچ بازيكن ديگر عوض نخواهم كرد. لمپارد هم ميگويد كه هميشه از حمايت مورينيو برخوردار بوده است و اين توجه مورينيو باعث شد تا پيشرفتهاي زيادي داشته باشد.
افتخاراتي كه او با پيراهن چلسي و تيم ملي انگلستان كسب كرده كم نيتسند، اما اين افتخارات و قرار گرفتن در كانون توجه هواداران، روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني باعث نشده است كه او شخصيت بالاي انسان دوستي خود را فراموش كند. لمپارد يكي از حاميان اصلي كودكان سرطاني است و از اين بابت در تمام انگلستان نمونه است. او پاي ثابت عيادت از اين كودكان و يكي از اعضاء فعال صندوق حمايت از كودكان سرطاني است. اين كودكان بخشي از زندگي او شدهاند و فرانك براي رسيدگي به آنان از هيچ كاري فروگذار نكرده است.
لمپارد با وجود اينكه هفتهاي 99 هزار پوند از چلسي دستمزد ميگيرد ولي به اين كودكان احساس دين ميكند، او ميگويد: هر چه باشد من اهل محله رامفورد دراسكس لندن هستم. ميدانم كه فوتباليست مشهوري هستم و كودكان نسبت به اين واقعيت واكنش نشان ميدهند، اما هنوز وقتي لبخند را در چهره آنها به هنگام برخورد با خود ميبينم و يا از والدين و پرستاران آنها ميشنوم كه مثلاً فلان كودك به خاطر حضور من براي اولين بار پس از مدتها از جاي خود برخاسته و يا به تكاپو واداشته شده است و صادقانه بگويم، باورم نميشود كه من بتوانم چنين اثري بر روي آنها داشته باشم. آنقدر اين كار من كوچك است كه اگر هر روز آن را انجام دهم، هيچ چيز از من كم نخواهد شد.
لمپارد و همسرش الن ريوز در اوت سال 2005 صاحب يك دختر شدند و نامش را لونا گذاشتند. به دنيا آمدن لونا موجب شد فرانك به اين كودكان سرطاني نزديكتر هم بشود و توجه بيشتري به آنها داشته باشد: گاهي به دختر لونا نگاه ميكنم كه وقتي او بزرگ شود چه ظاهري پيدا خواهد كرد، چه عاقبتي خواهد داشت و چه خطرهايي او را تهديد خواهد كرد. همين باعث ميشود تا درد اين خانوادهها را بيشتر احساس كنم و توجه بيشتري به والدين اين كودكان داشته باشم. پيش از اين فقط سعي ميكردم اين بچهها را خوشحال كنم و بر لبان آنها لبخند بياورم و به نوعي انرژي مثبت بر روي آنها داشته باشم. اما امروز به پدران و مادران آنها نيز توجه ميكنم، چون پدر شدهام و ميتوانم ترس و نگراني و غم را در چهرههاي آنان بخوانم و اين انگيزه مرا مضاعف ميكند.
مصاحبه با بهنوش بختياري
مصاحبه: مهرزاد خليقي
خيلي پررويي بابا...!
بيوگرافي بهنوش بختياري
بهنوش بختياري هستم، متولد 29 ارديبهشت 1354. فرزند آخر خانواده، مدرك تحصيلي ليسانس مترجمي زبان فرانسه و در سينما و تلويزيون به عنوان بازيگر و منشي صحنه مشغول به كار هستم.
كارنامه كاري بهنوش بختياري
در سريالهاي مرگ در سكوت، معجزه ازدواج، همسفر، وكيل محله، خانه قديمي، بازيگر، فرمان، روزگار جواني، دختران، اين يك دادگاه نيست، برگبار، مسابقه ملتها، خانه به دوش، جايزه بزرگ، شبكه سه و نيم، شبهاي برره و زندگي به شرط خنده به عنوان بازيگر فعاليت كردهام و به عنوان منشي صحنه در فيلمهاي مهمان مامان، مدرك اصلي، ازدواج صورتي، قصه سهگانه و مجموعه هزاران چشم كيانوش عياري فعاليت كردهام.
آغاز جدي بازيگري
آغاز جدي بازيگري با دورههاي آموزش بازيگري در مدرسه رسام هنر بود كه در سال 75 تحت نظر استاد عزيزم خانم مهتاب نصيرپور آموزشهاي بازيگري را فرا گرفتم و مدرك بازيگري را از اين مؤسسه دريافت كردم.
خانواده و فعاليت شما به عنوان بازيگر
در ابتدا چون من در رشته زبان تحصيل كرده بودم و در دوران تحصيل هم درسم خوب بود پدر و مادر تأكيد داشتند كه در رشته خودم به فعاليت ادامه بدهم و در عين حال اكثر خانوادههاي ما اعتقاد دارند كه جو و فضاي سينما براي فعاليت زنان مناسب نيست كه از همينجا به خانوادهها ميگم كه به نظر من همه چيز به خود انسان بستگي داره و احساس ميكنم كه فضاي سينماي ايران در شرايط فعلي براي زنان مناسب است. در مجموع پدر و مادر در ابتدا مخالف كار من در سينما بودند ولي علاقه و اصرار من باعث شد موافقت كنند و الان هم مشوق من هستند.
اولين كه بار جلوي دوربين قرار گرفتم دست و پاهام ميلرزيد كه كم كم اين ترس از بين رفت و با حس و حال فضاي كار كم كم آشنا شدم.
دوران كودكي
بچه آرومي بودم و بيشتر سرم به كار خودم گرم بود و با كسي كاري نداشتم و يه چيز جالب اينكه من در كودكي زياد به اسباب بازيها و وسائلي كه معمولاً بچهها با اونها بازي ميكنند علاقه نداشتم و بيشتر با چيزهاي عجيب و غريب مثل قوطي كرم بازي ميكردم و اينم بگم كه بچه غيرقابل پيش بيني بودم و كارهايي ميكردم كه ديگران انتظار اون رو نداشتند.
موسيقي
به شدت به موسيقي علاقه دارم و بدون موسيقي نميتوانم زندگي كنم. به موسيقي كلاسيك خيلي علاقمندم و در كنار موسيقي كلاسيك موسيقي سپاپ رو هم گوش ميدهم. البته نه موسيقي پاپ امروز كه هركس اومده و خواننده شده. در مجموع با موسيقي زندگي ميكنم.
ورزش
به ورزش علاقمندم ولي حرفهاي ورزشي را دنبال نميكنم و ورزش كردن من بيشتر نرمش و بدن سازي است ولي خيلي دوست دارم فرصتي پيش بياد تا بتونم به طور جدي و بيشتر ورزش رو پيگيري كنم.
فوتبال
به فوتبال علاقمندم. تيم مورد علاقه من پرسپوليس است. البته زياد فوتبال تماشا نميكنم. زيرا هيجان فوتبال من رو عصبي ميكنه، چون وقتي فوتبال تماشا ميكنم دائم حرص ميخورم كه تيم مورد علاقهام ببره و اين حرص خوردن منو اذيت ميكنه و بهم استرس وارد ميكنه و به همين خاطر كمتر فوتبال تماشا ميكنم.
شهرت
قبل از اينكه بازيگر بشوم يك سري كمبودها در درونم وجود داشت كه احساس ميكردم با شهرت ميتونم اونها رو جبران كنم ولي در حال حاضر اصلاً شهرت برام مسأله مهمي نيست چون اگر بود هيچوقت بازيگري رو رها نميكردم و به سراغ كار به عنوان منشي صحنه نميرفتم كه هم كار سنگينتري است و هم درآمد كمتري دارد. در مجموع مهمترين بخش شهرت اظهار لطف مردم است كه به شخصه به من انرژي زيادي ميدهد و از اين طريق متوجه ميشوم كه مردم كار مرا دوست داشتهاند.
چهره و بازيگري
چهره براي بازيگردر واقع يك كاتاليزور است يعني وقتي شما به عنوان بازيگر چهره خوبي داشته باشيد پيشرفت شما سريعتر خواهد بود ولي چهره اصلاً ملاك اصلي نيست و در واقع چهره شرط لازم است و ملاك اصلي در بازيگري در درجه اول استعداد است و در كنار اون هم چهره يكي از ويژگيهاست.
شرايط فعلي سينماي ايران
من اصولاً خود را در جايگاهي نميبينم كه بخواهم در مورد سينماي ايران نظر بدهم اما به عنوان يك بيننده و نه يك بازيگر بايد بگويم شرايط سينما اصلاً خوب نيست. سينماي فعلي ايران در حال حاضر به شدت سطحينگر است و به گونهاي شعور مخاطب با ساخت آثار ضعيف دست كم گرفته ميشود و در كنار سطحينگري در بحث انتخاب بازيگر، عوامل فني و كارگرداني هم كه اوضاع اصلاً ايدهآل نيست. همه اين شرايط در كنار هم باعث ميشود تماشاگر از سينماي ايران راضي نباشد.
سينماي جهان
من معمولاً فيلمهاي روز جهان را پيگيري ميكنم و با توجه به آنچه كه در سينماي جهان به خصوص هاليوود شاهد اون هستيم، بايد بگم سينماي ما از سينماي روز جهان صد سال عقب است. يعني واقعاً در حين تماشاي اين فيلمها حيرت ميكنم از اين همه تكنولوژي و دقت. يا در مورد بازيگري اين كه يك بازيگر چقدر تلاش ميكند تا يك سكانس را بازي كند، اما در ايران حتي بعضي از هنرمندان پيشكسوت وقتي سر كار ميآيند، دائم به اين فكر ميكنند كه چه زمان كار تمام ميشود و يا اينكه سر ماه حقوق بگيرند، بدون اينكه زحمت زيادي بكشند. در مجموع با ديدن سينماي جهان تنها افسوس ميخورم كه چرا با اين استعداد و توانايي نميتوانيم پيشرفت زيادي در سينما داشته باشيم.
بازيگر مورد علاقه
نيكول كيدمن، آنجلينا جولي، ويوين لي، ژوليت بينوش، جرمي آيرونز، رنه زلوگر.
شبهاي برره
بسيار عالي بود. اين كار جزء بهترين كارهايي بود كه تا به حال انجام داده بودم. آقاي مديري روحيه بازيگر را به خوبي ميشناسد و دست بازيگر را خيلي باز ميگذارند و نكته ديگر تسلط و آرامش ايشون در كار است كه باعث ميشود اين آرامش به گروه منتقل ميشود و از لحاظ شخصيت، شخصيت ايشون بسيار احترام برانگيز است.
ليلون يا آرزو
آرزو را بيشتر از ليلون شبهاي برره دوست دارم. شخصيت آرزو در زندگي به شرط خنده بيشتر به خودم نزديك است و جزء شخصيتهايي است كه با اون ارتباط خوبي برقرار كردهام.
تيكه كلام
بعضي از تيكه كلامها مربوط به خودم است و بعضي ديگه هم توسط عوامل يا كارگردان پيشنهاد ميشود. تيكه كلام مورد علاقه من خيلي پررويي بابا است كه به نظرم خيلي بامزه است و در مورد خيلي از افراد بايد به كار برد چون واقعاً بعضيها خيلي پررو هستند.
تلويزيون يا سينما
من تلويزيون را ترجيح مي دهم، به دليل اينكه قاب تلويزيون مخاطب بيشتري دارد و هنرمند ارتباط قشنگتري با مردم برقرار ميكند. در عين حال سينما رو هم دوست دارم. ولي اگر قرار باشه در يك فيلم ضعيف سينمايي بازي كنم ترجيح ميدهم به جاي آن در يك سريال پرمخاطب در تلويزيون بازي كنم.
صحبت آخر
متشكر از شما و دست اندر كاران مجله و در آخر ميخواستم به همه بگم كه هر انساني يك پتانسيل خاصي در وجودش نهفته است و هر انساني جايگاه ويژهاي در جهان دارد. پس بنابراين هر انسان براي رسالت خاصي به وجود آمده است و نبايد احساس بيهودگي و يأس كنيم. من هميشه يك مثال ميزنم: اينكه حتي يك ساعت خراب كه كار نميكند هم در روز دو بار زمان دقيق را نشان ميدهد، پس با اميد و نگاه به فردا زندگي كنيم و هيچگاه احساس پوچي و بيهودگي نكنيم.
تلگرافي با بهنوش بختياري
بهنوش بختياري: قلب تو قلب پرنده / پوستت اما پوست شير
كودكي: بوي نعنا
زندگي: عاشقانه
دروغ: دليلي براي تنبلي و رفع كمبودها
آرزو: چيزي كه گفتني نيست
مرگ: تولد دوباره
تولد: اجبار و وظيفه
فردا: مجهول
عشق: نهايت تماميت و تقدس
خداحافظي: سخن پاياني
نام فيلم: تپهها چشم دارند The Hills Have Eyes
كارگردان: الكساندر آجا
فيلمنامه: آجا و گريگوري واسير
مدير فيلمبرداري: ماكسيم الكساندر
موسيقي: تومن دندي
بازيگران: آرن استنفورد، دن بيرد، اميلي دروين، كاتلين كوئين لن، وينا شاو
تهيه كننده: وس كريون
ژانر: تريلر و ترسناك
مدت زمان: 105 دقيقه
فرصتي براي ترسيدن
به اعتقاد من نسخه بازسازي شده تپهها چشم دارند از نسخه اصلي محصول 1977 بهتر است. نسخه سال 2006 داراي داستاني منسجمتر و بازيهاي بهتر است و صحنههاي اكشن و خون آلود فيلم كمتر تصنعي و ساختگي به نظر ميرسند كه البته اين نكته را ميتوان در پيشرفت تكنولوژي فيلمسازي دانست.
ساختار اصلي داستان مانند نسخه قبلي است. خانوادهاي براي گذراندن تعطيلات درنس ديگو خانهشان را ترك ميكنند ولي به واسطه حادثهاي در صحرا گير ميافتند. در فيلم با هفت شخصيت مواجه هستيم:
پليس بازنشسته و مسلحي به نام باب كارتر، همسرش اتل، پسر نوجوانش بابي، دخترش برند، بزرگترين فرزندش لين كه باردار است و دامادش داگ كه يك ليبرال دموكرات است. در شرايطي كه گوشيهاي تلفن همراه كار نميكنند و تعمير وسيله نقليه مسافرتي بدون كمك ديگران ممكن نيست، باب و داگ تصميم ميگيرند تا اوضاع منطقه را بررسي كنند. از اين رو يكي به عقب برميگردد و ديگري به جلو ميرود. بقيه نيز همانجا اتراق ميكنند و به بهترين شكل ممكن از زمانشان بهره ميبرند، غافل از اينكه شكارچياني درنده و گرسنه كه در شكار گردشگران به دام افتاده تجربيات بسياري دارند، به نظاره نشستهاند.
نقطه ضعف بزرگ و اصلي فيلم، طولاني بودن بيش از حد بخش پاياني است. پيام نهفته در كل بخش پاياني اين است كه بشر متمدن وقتي به آخر خط برسد، ميتواند بدل به موجودي سنگدل و جانور خوي شود، درست مانند وحشيهايي كه به دنبال شخصيتهاي داستان هستند. قطعاً اين پيام از زمينه فيلمي با ضرباهنگ بهتر و سريعتر حذف نميشد.
فيلم در عين حال لحظات كليشهاي را نيز شامل ميشود ولي به واسطه اين لحظات ما قدري بيشتر با شخصيتهاي داستان آشنا ميشويم و اين خود نكته مهمي است زيرا فيلمهاي ترسناك بسيار زيادي هستند كه درگير ظواهر ميشوند و به شخصيتهايشان هويت نميدهند.
تپهها چشم دارند از مرزهاي خونريزي و هراس معمول عبور ميكند و گاهي پرتنش است ولي به اندازهاي ترسناك نيست كه تأثير ماندگاري روي ضمير نيمه خودآگاه تماشاگر داشته باشد. اگر بگوييم اين فيلم يكي از فيلمهاي ترسناك خوب چند ماه اخير است، منصفانه قضاوت كردهايم. فيلم يك فيلم كلاسيك مدرن است كه با وفادار ماندن به نسخه اصلي و با استفاده از پيشرفتهاي تكنولوژي و جلوههاي ويژه امروزي به فيلمي قابل تأمل در ژانر وحشت تبديل شده است. در روزگاري كه فيلمهاي ترسناك ديگر مانند گذشته كسي را نميترساند، تپهها چشم دارند فرصتي است براي تجربه كردن يك ترس تمام عيار.
نام فيلم: سايلنت هيل (تپة خاموش) Silent Hill
كارگردان: كريستوفر گنز
فيلمنامه: راجر آوري
تدوين: سباستين پرانگر
موسيقي: جف دنا
بازيگران: ردا ميچل، شان بين، لوري هولدن، جودل فرلند، دبورا كرانگر
تهيه كننده: دان كارمودي
محصول: 2006 آمريكا، ژاپن و فرانسه
ژانر: ترسناك
زمان: 125 دقيقه
و باز هم بازيهاي رايانهاي...!
سايلنت هيل يكي ديگر از فيلمهاي اقتباسي از بازيهاي رايانهاي است. بيشتر فيلم مانند دويدني بيهدف به اين طرف و آن طرف است و در كنار آن چند صحنه ترسناك و يك پايان مبهم معقولانه و زيبا نيز وجود دارد. سراسر فيلم وحشتانگيز است ولي به نظر ميرسد داستان در درجه اول براي كساني كه از جريان بازي مطلعهاند، نوشته شده است. براي آنكه بتوانيد از داستان فيلم سر در آوريد كار مشكلي در پيش داريد و مطمئن نيستم كه بتوانيد از پس اين كار برآئيد زيرا سرنخهاي فراواني در فيلم موجود نيست.
خوابهاي بد شارون داسيلو را آزار ميدهد و حتي در يك مورد او را خارج از خانه و به لب صخرهاي ميبرد. راه رفتن در خواب و كابوسهاي هراسناك تبديل به بخش ثابتي از برنامه شبانه اين دخترك ميشود. والدين او پيرامون اينكه چه كاري بايد انجام دهند با يكديگر اختلاف نظر دارند. كريستوفر پدر خانواده كه فردي واقع بين است ميگويد شارون بايد در بيمارستان براي مدتي تحت نظر باشد تا سلامتي خود را باز يابد، اما مادرش رز مخالف است. او تصميم ميگيرد شارون را به مكان اسرارآميزي ببرد كه زادگاه كابوسهاي او است، شهر سايلنت هيل كه بر فراز معدني قرار دارد كه ميگويند سه دهه در آتش سوخته است.
ورود رز و شارون به سايلنت هيل خيلي هم آسان و بي دردسر نيست. در ميان راه دختري ناگهان وارد جاده ميشود و رز براي جلوگيري از برخورد با او تغيير جهت ميدهد. وقتي رز به هوش ميآيد با غيبت دخترش روبهرو ميشود. رز ميكوشد تا با كريستوفر تماس بگيرد ولي تلفن همراهش درست كار نميكند. او به اتفاق سيبل بنت افسر پليسي كه او را تعقيب ميكرده، جست و جو براي يافتن شارون را آغاز ميكند.
سايلنت هيل در ظاهر فوقالعاده به نظر ميرسد. شهر واقعاً هراسانگيز است و در زمان تاريكي مانند داستان فيلم يأسآور است. تمام قوت فيلم در جذابيت بصري، احساسات و فضاي فيلم خلاصه ميشود. سايلنت هيل با مدت زماني كوتاهتر (30 دقيقه) و يك خط داستاني كمتر گيج كننده، ميتوانست يك برنده واقعي باشد. اين فيلم پيشرفتي در ژانر اقتباسي از بازيها محسوب ميشود و بهتر از آثار بنجلي چون اهريمن مستقر و سرنوشت شوم است.
ردا ميچل در نقش مادري كه با مرگ دست و پنجهاي تمام عيار دارد تا دخترش را نجات دهد، باورپذير و راضي كننده است. اگرچه نقشهاي مكمل با اسامي هميشگي پر نشدهاند ولي چند چهره آشنا در ميانشان ديده ميشود. دبورا كرانگر، كيم كوتز و اليس كرايج از ديگر بازيگران مكمل هستند.
سايلنت هيل گوياي اين موضوع است كه ساخت فيلم براي عدهاي خاص چندان كار سختي نيست و اين روزها جوانان عاشق بازيهاي رايانهاي هدف هاليوود هستند. فيلمها بر اساس بازيها ساخته ميشوند و جوانان بدون توجه به كيفيت و ساختار فيلم به صرف اقتباس فيلم از بازي محبوبشان به تماشاي فيلم ميروند و اين همان چيزي است كه كمپانيها و تهيه كنندگان ميخواهند. سايلنت هيل نيز يكي ديگر از اين نمونههاست و نه چيزي بيشتر.
نام فيلم: سايلنت هيل (تپة خاموش) Silent Hill
كارگردان: كريستوفر گنز
فيلمنامه: راجر آوري
تدوين: سباستين پرانگر
موسيقي: جف دنا
بازيگران: ردا ميچل، شان بين، لوري هولدن، جودل فرلند، دبورا كرانگر
تهيه كننده: دان كارمودي
محصول: 2006 آمريكا، ژاپن و فرانسه
ژانر: ترسناك
زمان: 125 دقيقه
و باز هم بازيهاي رايانهاي...!
سايلنت هيل يكي ديگر از فيلمهاي اقتباسي از بازيهاي رايانهاي است. بيشتر فيلم مانند دويدني بيهدف به اين طرف و آن طرف است و در كنار آن چند صحنه ترسناك و يك پايان مبهم معقولانه و زيبا نيز وجود دارد. سراسر فيلم وحشتانگيز است ولي به نظر ميرسد داستان در درجه اول براي كساني كه از جريان بازي مطلعهاند، نوشته شده است. براي آنكه بتوانيد از داستان فيلم سر در آوريد كار مشكلي در پيش داريد و مطمئن نيستم كه بتوانيد از پس اين كار برآئيد زيرا سرنخهاي فراواني در فيلم موجود نيست.
خوابهاي بد شارون داسيلو را آزار ميدهد و حتي در يك مورد او را خارج از خانه و به لب صخرهاي ميبرد. راه رفتن در خواب و كابوسهاي هراسناك تبديل به بخش ثابتي از برنامه شبانه اين دخترك ميشود. والدين او پيرامون اينكه چه كاري بايد انجام دهند با يكديگر اختلاف نظر دارند. كريستوفر پدر خانواده كه فردي واقع بين است ميگويد شارون بايد در بيمارستان براي مدتي تحت نظر باشد تا سلامتي خود را باز يابد، اما مادرش رز مخالف است. او تصميم ميگيرد شارون را به مكان اسرارآميزي ببرد كه زادگاه كابوسهاي او است، شهر سايلنت هيل كه بر فراز معدني قرار دارد كه ميگويند سه دهه در آتش سوخته است.
ورود رز و شارون به سايلنت هيل خيلي هم آسان و بي دردسر نيست. در ميان راه دختري ناگهان وارد جاده ميشود و رز براي جلوگيري از برخورد با او تغيير جهت ميدهد. وقتي رز به هوش ميآيد با غيبت دخترش روبهرو ميشود. رز ميكوشد تا با كريستوفر تماس بگيرد ولي تلفن همراهش درست كار نميكند. او به اتفاق سيبل بنت افسر پليسي كه او را تعقيب ميكرده، جست و جو براي يافتن شارون را آغاز ميكند.
سايلنت هيل در ظاهر فوقالعاده به نظر ميرسد. شهر واقعاً هراسانگيز است و در زمان تاريكي مانند داستان فيلم يأسآور است. تمام قوت فيلم در جذابيت بصري، احساسات و فضاي فيلم خلاصه ميشود. سايلنت هيل با مدت زماني كوتاهتر (30 دقيقه) و يك خط داستاني كمتر گيج كننده، ميتوانست يك برنده واقعي باشد. اين فيلم پيشرفتي در ژانر اقتباسي از بازيها محسوب ميشود و بهتر از آثار بنجلي چون اهريمن مستقر و سرنوشت شوم است.
ردا ميچل در نقش مادري كه با مرگ دست و پنجهاي تمام عيار دارد تا دخترش را نجات دهد، باورپذير و راضي كننده است. اگرچه نقشهاي مكمل با اسامي هميشگي پر نشدهاند ولي چند چهره آشنا در ميانشان ديده ميشود. دبورا كرانگر، كيم كوتز و اليس كرايج از ديگر بازيگران مكمل هستند.
سايلنت هيل گوياي اين موضوع است كه ساخت فيلم براي عدهاي خاص چندان كار سختي نيست و اين روزها جوانان عاشق بازيهاي رايانهاي هدف هاليوود هستند. فيلمها بر اساس بازيها ساخته ميشوند و جوانان بدون توجه به كيفيت و ساختار فيلم به صرف اقتباس فيلم از بازي محبوبشان به تماشاي فيلم ميروند و اين همان چيزي است كه كمپانيها و تهيه كنندگان ميخواهند. سايلنت هيل نيز يكي ديگر از اين نمونههاست و نه چيزي بيشتر.
نام فيلم: پرواز 93
نويسنده و كارگردان: پل گرين كرس
موسيقي: جان پاول
بازيگران: شاين جكسن، ديويد الن بش، كريستين كلمسن، جي جي جانسن، پادالي آدامز
تهيه كننده: تيم بيون، اريك فلنر و لويد لوين
محصول: آمريكا، انگليس، فرانسه
ژانر: درام، تريلر، تاريخي
مدت زمان: 111 دقيقه
يازده سپتامبر جهنمي
پرواز 93 اثري قابل توجه و ارزشمند است نه فقط به اين خاطر كه گامهاي اصلي را به درستي برميدارد، بلكه از اين جهت كه جزئيات را به درستي و بدون كم و كاست به تصوير ميكشد. گرين كرس كارگردان فيلم از رويكردي دو جانبه در مواجهه با حوادث صبح يازده سپتامبر بهره ميبرد. چون همه چيز نزديك به يك زمان واقعي روي ميدهد. فيلم پر از فضاهاي مرده است كه بايد پر شود. از جمله صحنهاي كه مسافران سوار هواپيما ميشوند و انتظار هواپيما براي رسيدن نوبت استفاده از باند و صحنهاي كه هواپيما اوج ميگيرد تا به ارتفاع پرواز برسد. پرواز 93 براي پر كردن اين فضاهاي مرده نه تنها از فلاش بك استفاده نميكند، بلكه ما را به مراكز فرماندهي هواپيماي دولت فدرال ميبرد. ما از دريچه چشمان افرادي كه در اين مكانها كار ميكنند، شرايط صبح 11 سپتامبر را دنبال ميكنيم و از سراسيمگي، اشتباهات مخابرهاي و اخبار نادرستي كه منجر به فلج شدن نيروهاي نظامي و غيرنظامي شد، مطلع ميشويم.
وقتي اقدامات تروريستها در پرواز 93 آغاز ميشود، تمركز فيلم بر روي حوادث جانبي كمتر ميشود. بعد از زخمي شدن يك مسافر و كشته شدن خلبان، تروريستها كنترل هواپيما را در دست ميگيرند و مسير هواپيما به سمت واشينگتن تغيير ميكند. مسافرانِ وحشتزده به عقب هواپيما برده ميشوند و در آنجا به وسيله تلفن همراه از اوضاع شهر نيويورك مطلع ميشوند. آنها تصميم ميگيرند به كابين خلبان حمله كنند و كنترل هواپيما را در دست بگيرند، اما قبل از اينكه مسافران موفق به باز پس گيري كنترل هواپيما از ربايندگان شوند، هواپيما دچار سانحه ميشود. پرواز 93 با نمايي از خارج پنجره كابين خلبان و سياهي به پايان ميرسد.
پرواز 93 اثري است قوي، نه تنها به خاطر شيوهاي كه به واسطه اقدامات چند قهرمان غيرمتحمل، تماشاگران را اميدوار ميكند بلكه به خاطر توانايياش در بردن ما به روزي فراموش نشدني كه بيشترمان ترجيح ميدهيم آن را به خاطر نياوريم. شايد گرين كرس به عنوان يك انگليسي در نگاه اول گزينه مناسبي براي نگاه به يك فاجعه آمريكايي نباشد ولي ثمره كار او برخلاف پيش بيني ما، نشان دهنده كارگرداني توانا با وجدان اجتماعي است.
پرواز 93 فيلمي استادانه است كه با تصاوير تكان دهندهاش تأثير ماندگار دارد. در طول سالهايي كه از يازده سپتامبر ميگذرد، قسمت اعظم آن رويداد جزيي از فرهنگ آمريكايي شده است و ملت آمريكا آن را هضم كرده است اما پرواز 93 داغ آنها را تازه كرد. اما گذر زمان اين اجازه را ميدهد تا حوادث فيلم با نگاه بازتر و كليتر ديده شود. فيلم به اندازهاي حرف براي گفتن دارد كه ارزش تحمل خاطره واقعه دردناك را داشته باشد.
نام فيلم: مأموريت غيرممكن 3 Mission Impossible 3
كارگردان: جي. جي. آبرام
نويسنده فيلمنامه: پائول واگنر
بازيگران: تام كروز، فيليپ سيمور هافمن، وينگ رامز، بيلي كروداپ، ميشل موناگهان
تهيه كننده: تام كروز
ژانر فيلم: تريلر و حادثهاي
مدت زمان: 130 دقيقه
بازگشت اتان هانت و دار و دستهاش
در نگاه اول فيلم مأموريت غيرممكن 3 در مقايسه با دو مجموعه قبلي هيجان بيشتري دارد. البته اساس فيلمهاي مأموريت غيرممكن بر پايه هيجان ساخته شده است. در مجموعه اول به كارگرداني برايان دي پالما و در مجموعه دوم به كارگرداني جان وو اين هيجان به خوبي قابل لمس بود اما در مأموريت غيرممكن 3 به گونهاي است كه به نظر ميرسد، هيجان هرگز انتهايي ندارد زيرا اين بار به جاي اينكه ويروسي داشته باشيد كه طي 24 ساعت عمل كند، كپسولهاي انفجاري داريد كه ظرف پنج دقيقه همه چيز را تغيير ميدهد.
داستان فيلم مأموريت غيرممكن 3 از اين قرار است كه اتان هانت كه يك ابرجاسوس بازنشسته است سعي دارد در مؤسسه بينالمللي سرمايهگذاري مالي مشغول به كار شود، اما درست زماني كه او خود را كاملاً از دنياي جاسوسي رها ميكند، به او پيغام ميرسد كه مجبور است بار ديگر وارد عمل شود و به دنياي جاسوسي بازگردد و با شريرترين تبهكاري كه او تا به حال ديده رو به رو شود. اين تبهكار اوون داويان است كه يك فروشنده اسلحه بينالمللي و به دست آورنده اطلاعات است.
هانت تيم خود را كه متشكل از دوستان قديمي او است جمع ميكند تا با سفر به نقاط مختلف دنيا و تعقيب داويان او را به دام اندازد و هم زن مورد علاقهاش، جوليا را نجات دهد. اتان هانت را ميتوان يكي از كنجكاوترين و به عبارتي فضولترين مرد در تاريخ فيلمهاي اكشن دانست. در اين فيلم اتان باز هم از همان ماسكي كه در فيلم اول ديده شد، استفاده ميكند و حتي براي اينكه بتواند بهتر به مقصود خود دست يابد از ماسك خودش هم استفاده ميكند و از قضا ديگران احمق هستند و فريب اين ماسك مسخره را ميخورند. مأموريت اتان هانت در مأموريت غيرممكن 3 نبرد براي كنترل خوشبختي است. اما در آخرين كلمات و جملات اتان در فيلم پس از اينكه تمام ماجراها و سختيها به پايان ميرسد چنين ميشنويم كه اتان از رئيسش ميپرسد: آيا اين خوشبختي بود؟ اشاره او به مشكلاتي است كه در طول فيلم داشته است. مشكلاتي كه نه تنها او را كه همه اطرافيانش را آزار داده است. به راستي چرا اتان زندگي خود و كساني را كه دوست دارد به خطر مياندازد تا به تعقيب كسي برود. نكته اساسي هم در اين سؤال است. مأموريت غيرممكن ساخته شده است تا شما را سرگرم كند و در اين راه از هيچ ترفند و تكنولوژي دريغ نشده است. در اين فيلم شما به شهرهاي مختلف دنيا از برلين تا واتيكان، شانگهاي و ... سفر ميكنيد و اينها اتفاق نميافتد مگر به كمك امكانات كامپيوتري و مأموريت غيرممكن مجموعهاي است از حوادث و رويدادهاي باور كردني و نكردني كه در قالب فيلم به تماشاگر عرضه ميشود.
يكي از نكات مثبت فيلم اين است كه همه چيز منطقي پيش ميرود. در فيلم وقايع و حوادث كاملاً منطقي و درست در كنار هم به جلو پيش ميرود و قطعات پازل خوب در كنار يكديگر چيده شدهاند. چيزي كه در دو فيلم قبلي وجود نداشت و اين نكته مهمترين ويژگي مأموريت غيرممكن 3 نسبت به دو مجموعه قبلي است.
مأموريت غيرممكن 3 در مقايسه با دو مجموعه قبلي در مجموع كار ضعيفتر و كم مايهتري است و اين موضوع از آمار فروش فيلم نمايان است. البته تا همين جاي كار هم مأموريت غيرممكن 3 سود فراواني را نصيب جناب آقاي تام كروز تهيه كننده و بازيگر فيلم كرده است و به نظر ميرسد تام كروز باهوش به اين زوديها از اين شخصيت كه بسيار پولساز است صرف نظر نميكند و بايد در انتظار دنبالههاي بعدي فيلم نيز بود.
رابرت دونيرو در سال 1943 در نيويورك متولد شد. پدر و مادر او هر دو هنرمند بودند. او در هنرستان Stella و Adler و همچنين در يك كارگاه هنري آمريكايي آموزش بازيگري ديده است. در ابتدا به خاطر فيلم طبل را آهسته به صدا در بياور به شهرت نسبي رسيد ولي شهرت و اعتبار اصلي را به عنوان بازيگر حرفهاي در فيلم كوچه كثيف در سال 1973 به دست آورد.
تحصيلات: دانش آموخته رودس اسكول نيويورك و هاي اسكول آف ميوزيك اند آرت.
نامزدي اسكار: راننده تاكسي (مارتين اسكورسيزي، 1976)، شكارچي گوزن (مايكل چيمينو، 1978)، تنگه وحشت (مارتين اسكورسيزي، 1993)
برنده اسكار: پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد كاپولا، 1974)، گاو خشمگين (مارتين اسكورسيزي، 1981)
لقب: بابي ميلك (شير برنج) اين لقب را در كودكي به خاطررنگ سفيد پوستش به او دادند.
يادداشت:
بازيگري را زير نظر استلا آدلر و لي استراسبرگ آموخت. در فيلم خيابانهاي پايين شهر (مارتين اسكورسيزي، 1973) تعميركار ساده لوح پيش پا افتادهاي را به طرز درخشاني به تصوير درآورد. نقش آفريني در اين فيلم سرآغاز رابطه طولاني او و اسكورسيزي بود و هر يك تصوير ديگري را از زندگي ايتاليايي – آمريكايي به منتهي درجه كمال را به نمايش گذاشتند.
نكات جالب و خواندني در مورد دونيرو:
او داراي عنوان پنجم درمجله انگليسي از ميان 100 ستاره سينمايي تمام دوران است (اكتبر 1997)
در سال 2002 به عنوان بازيگر آمريكايي، ايتاليا معرفي شد. او اغلب در فيلمها نقش يك آمريكايي – ايتاليايي را ايفا ميكند ولي يك تيره ايرلندي نيز دارد.
او دومين بازيگري است كه به خاطر نقش ويتو كارلئونه برنده جايزه اسكار شد. نفر اول مارلون براندو بود كه براي همين نقش جايزه اسكار را از آن خود كرد.
ركورد اضافه وزن او براي ايفاي نقش در فيلم گاو خشمگين (1980) 60 پوند (حدود 27 كيلوگرم) بود ولي 7 سال بعد وينسنت دونفريو با اضافه كردن 70 پوند (حدود 32 كيلوگرم) ركورد او را براي ايفاي نقش در فيلم غلاف تمام فلزي شكست (1987).
دونيرو مؤسس اولين فستيوال TRI BECA در ماه مي سال 2002 ميباشد. او تصميم به احياي دوباره يك فضاي تجاري پس از حملات 11 سپتامبر داشت كه اين پروژه نيز اجرا شد.
براي آموزش زبان سيسيلي به خاطر نقش ويتو كارلئونه در فيلم پدرخوانده، چهار ماه آموزش ديد، تقريباً تمام ديالوگهاي ويتو به زبان سيسيلي بود.
او به عنوان دومين ستاره تمام دوران در كانال 4 بريتانيا انتخاب شد. بد نيست بدانيد كه او در اين برنامه رقابت نزديكي با آل پاچينو داشت.
رافائل دونيرو، پسر رابرت دونيرو در استوديوي بازيگري استلا آدلر و لي استراسبرگ آموزش ديده است.
درنا دونيرو دختر رابرت دونيرو است. او فرزند ديانا همسر سابق رابرت دونيرو است.
دونيرو و همسر دومش گريس در 18 ماه مارس 98 صاحب فرزندي به نام اليوت شدند.
رابرت دونيرو از مريل استريپ به عنوان بازيگر مورد علاقهاش براي ايفاي نقش در كنارش ياد كرده است.
QUAYE در ترانهاش با نام درخشش يكشنبه از او ياد ميكند با اين مضمون: من يك قهرمان هستم، همانند رابرت دونيرو.
دونيرو صاحب رستورانهاي زيادي در نيويورك است از قبيل NOBU, LAYA.
رستوران AGO در غرب هاليوود، رستوران RUBICON در سانفرانسيسكو با شراكت فرانسيس فورد كاپولا و رابين ويليامز و دونيرو ساخته و اداره ميشود.
دونيرو طبق تشخيص پزشكان مبتلا به سرطان پرستات است. او تحت معالجه ميباشد و پزشكان معتقدند كه وي بهبودي كامل پيدا خواهد كرد.
دونيرو و آل پاچينو در فيلم مخمصه باهم بازي كردند كه آن هم تنها در يك پلان در كنار هم ديده شدند.
او در جشنوارهاي در سال 1981 روبان سبز رنگي را بر يقهاش زده بود كه بعدها به صورت يك سنت درآمد. اين روبان ياد بودي بود براي هزاران كودك آفريقايي، آمريكايي كه در قتلهاي زنجيرهاي آتلانتا و جرجيا قرباني شدند. اين روبان را يكي از مادران قربانيان به او داده بود.
نظرات شخصي:
استعداد و ذكاوت در انتخاب ما است.
تظاهر نكردن چيز مهمي است.
مردم سعي نميكنند كه احساسات خود را بروز دهند؛ آنها سعي بر پنهان كردن آن را دارند.
دوست ندارم فيلمهاي خودم را تماشا كنم. وقتي آنها را ميبينم خوابم ميگيرد.
برخي از مردم گمان ميكنند كه بازي در فيلمهاي كمدي بسيار دشوار است اما براي من نقش كمدي بسيار ساده و راحت است.
از نظر من هاليوود شبيه يك طايفه است و بازيگران نيز مثل اهالي اين طايفه هستند. واقعيت اين است كه تهيه كنندگان به دنبال تكيهگاه هستند. آنها اشخاصي هستند كه مثل والدين شما هستند. سرمايه را آنها دارند و به ما بازيگران ميگويند ما شما را دوست داريم و نميتوانيم بدون شما فيلم بسازيم. من سالها در ميان اين افراد بودم و فكر ميكنم ميتوانيم اين كار را حتي بهتر از آنها انجام دهيم.
به پاريس، لندن و همچنين به رم علاقه دارم و به آنجا سفر ميكنم. اما باز هم ميگويم هيچجا نيويورك نميشود. نيويورك در حال حاضر سرگرم كنندهترين شهر جهان است.
هر چقدر سينما بيشتر پيشرفت كرد بيشتر به سمت نابودي رفت. تكنولوژي باعث نابودي روح سينما است و به همين خاطر سينماي كلاسيك را جاودانه ميدانم و عاشق سينماي دهههاي گذشته هستم.
از جملات تحسين برانگيز: هيچگاه مغرور نميشوم. برايم مهم نيست كه در هاليوود چه جايگاهي دارم. مهمترين عاملي كه باعث شد در طول اين ساليان طولاني به فعاليتم ادامه بدهم مردم بودند. تشويق مردم خالصانه و پاك است و همين انرژي زيادي را به من ميدهد.
برايم خداحافظي از سينما غيرممكن است و ميخواهم تا زماني كه توان بازيگري دارم به اين حرفه ادامه دهم و آرزويم اين است كه در صحنه فيلمبرداري و در حين بازي از دنيا بروم.
دستمزدها:
آن را تحليل كن (2003) 20 ميليون دلار
زمان نمايش (2002) 17 ميليون دلار
هدف (2001) 15 ميليون دلار
ملاقات با والدين (2000) 5/13 ميليون دلار
اين را تحليل كن (1999) 8 ميليون دلار
رانين (1998) 14 ميليون دلار
راننده تاكسي (1976) 35 ميليون دلار
جشن عروسي (1969) 50 دلار
بخشي از فيلمشناسي:
سه اتاق در منهتن (ژان پير ملويل، 1965)
سلام مامان (برايان دي پالما، 1970)
طبل را آهسته بزن (جان هناك، 1973)
پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد كاپولا، 1974)
راننده تاكسي (مارتين اسكورسيزي، 1976)
نيويورك، نيويورك (مارتين اسكورسيزي، 1976)
شكارچي گوزن (مارتين اسكورسيزي، 1977)
گاو خشمگين (مارتين اسكورسيزي، 19780)
روزي روزگاري آمريكا (سرجيو لئونه، 1984)
قلب فرشته (آلن پاركر، 1987)
تسخيرناپذيران (برايان دي پالما، 1987)
مخمصه (مايكل مان، 1996)
اتاق ماروين (جري راكس، 1996)
راكي و بولوينكل (2000)
شهري كنار دريا (2002)
نيكلاس كيج پس از بازي در چند نقش درام بار ديگر قصد دارد تا بازي در نقشهاي اكشن و ماجراجويانه را تجربه كند. به همين منظور نيكلاس كيج به تازگي قرارداد بازي در اكشن دلهرهآور سگ ديوانه را امضاء كرده است.
فيلمنامه اين فيلم را هنري بين و نيكلاس كاران نوشتهاند و جوزف روبين آن را كارگرداني ميكند. داستان فيلم در شهر نيويورك رخ ميدهد و در مورد يك افسر پليس است كه در يكي از لحظات سخت كاري باعث مرگ يكي از دوستانش ميشود. او كه احساس گناه ميكند، زندگياش را در مسير تازه و پيش بيني نشدهاي ميبيند. او براي جست و جوي رستگاري به هر دري ميزند و همين موضوع حوادث دلهرهآوري را براي او رقم ميزند.
جديدترين فيلم نيكلاس كيج درام اجتماعي ساختمان تجارت جهاني به كارگرداني اليور استون است كه به زودي به نمايش در خواهد آمد.
كريس راك و دومين تجربه كارگرداني
كريس راك كمدين و بازيگر مشهور هاليوود پس از اينكه چارلز استون از ساخت فيلم فكر ميكنم همسرم را دوست دارم، منصرف شد پذيرفت كه علاوه بر بازي در اين فيلم، كارگرداني نيز كند. پيش از اين كريس راك براي بازي در اين فيلم با كمپاني فاكس قرارداد امضا كرده بود.
اين فيلم بر اساس يك فيلم فرانسوي محصول سال 1972 اثر اريك رومر ساخته ميشود و راك در زمينه نگارش فيلمنامه اين اثر با لوئيس سي كي، دوست و همكار قديمياش همكاري ميكند.
فكر ميكنم همسرم را دوست دارم داستان كارمندي است كه زندگي خوبي دارد. اما همواره در آرزوي ازدواج با زن ديگري است تا اينكه ماجراها او را به جايي ميرساند كه احساس ميكند بهترين همسر دنيا را دارد. رويدادهاي فيلم در نيويورك فيلمبرداري ميشود و فيلمبرداري آن از ماه آينده آغاز ميشود. اين فيلم دومين تجربه كريس راك در زمينه كارگرداني است. او نخستين بار فيلم رئيس جمهور را در سال 2003 با همكاري بزني مك كارگرداني كرد.
لوك بسون كارگردان مشهور فرانسوي قصد دارد قسمت دوم فيلم حرفهاي را كارگرداني كند. اما مشكل اينجاست كه در قسمت اول اين فيلم كاراكتر ليون با بازي ژان رنو در پايان فيلم كشته ميشود و اگر قرار باشد قسمت دوم اين فيلم ساخته شود بايد ماجراهاي آن به زماني قبل از ماجراهاي قسمت اول برگردد تا از اين طريق شخصيت ليون بار ديگر زنده شود.
لوك بسون مجموعه دوم حرفهاي را خود تهيه كنندگي خواهد كرد و در مورد قصه و جريانات فيلم هيچ توضيحي نداده است و تنها نكته محرز شده در اين فيلم بازي ژان رنو در اين فيلم است. قابل ذكر است كه قسمت اول اين فيلم در فرانسه و ديگر كشورهاي دنيا مورد توجه تماشاگران و منتقدان سينمايي قرار گرفت و همين موضوع انگيزههاي لوك بسون را براي ساخت ادامه آن افزايش داده است.
پس از شش ماه كش و قوس بالاخره كمپاني ديزني ساخت سومين قسمت از مجموعه محبوب داستان اسباب بازي را آغاز كرد. موضوعي كه موجب تأخير در ساخت اين اثر شد جدايي استوديوهاي والت ديزني و پيكسار از يكديگر بود. اما بالاخره مسئولان ديزني با پيكسار بر سر ساخت قسمت سوم اين مجموعه به توافق رسيدند. فيلمنامه اين اثر نوشته جيمز هازفلد است كه تجربه نگارش آثار كمدي عاطفي را در كارنامه خود دارد. كارگردان اين فيلم نيز بردلي ريموند است.
داستان سومين قسمت از داستان اسباب بازي، شرح حال زندگي اندي را روايت ميكند كه مادرش تصميم ميگيرد مجدداً ازدواج كند. خواستگار مادر اندي مردي است كه فرزند دختري دارد و طبيعتاً اين دختربچه عروسكهاي بسياري دارد كه با عروسكهاي اندي سازگاري ندارند.
با پذيرش برت راتنر براي كارگرداني سومين قسمت از فيلم ساعت شلوغي توليد اين فيلم وارد مراحل جدي شد.
ساعت شلوغي 3 با يك هزينه كم از اوايل تابستان فيلمبرداري ميشود و برخلاف هزينه كم فيلم، جكي چان و كريس تاكر براي بازي درفيلم دستمزدهايي 15 و 20 ميليوني دريافت ميكنند. قصه ساعت شلوغي 3 در پاريس رخ ميدهد. دو پليس ماجراجوي فيلم با بازي تاكر و چان اين بار در شهر پاريس در جست و جوي يك گروه جنايتكار چيني هستند كه قصد انجام يك جنايت سازمان يافته خانوادگي را دارند.
تهيه كنندگان علت تعويق افتادن زمان ساخت فيلم را به عدم تمايل كريس تاكر براي بازي در اين فيلم اعلام كردهاند كه بالاخره با پيشنهاد 15 ميليوني كمپاني سازنده، تاكر پذيرفت تا مانند دو مجموعه قبلي در اين فيلم حضور يابد. دو نسخه قبلي اين فيلم 600 ميليون دلار فروش داشته است و پيش بيني ميشود سومين قسمت از اين فيلم در حدود 350 ميليون دلار براي كمپاني درآمد داشته باشد.
دل شكستگي ويل اسميت
ويل اسميت در فيلم امشب او ميآيد در نقش يك ابر قهرمان خسته، دل شكسته و شكنجه ديده ظاهرميشود. اين فيلم كه دومين همكاري اسميت با گابريل موچينو كارگردان در يك سال اخير است، درباره يك ابر قهرمان است كه از ابر قهرماني تنها نامي برايش باقي مانده است. او در شهر بروكلين فرود ميآيد تا خودش را با زندگي جديد وفق دهد.
درام اكشن امشب او ميآيد تا اواسط پاييز جلوي دوربين ميرود. قرار است فيلم در اوايل سال 2007 روي پرده سينما برود. كمپاني كلمبيا تهيه كننده اين فيلم است و در حال حاضر مقامات اين كمپاني به دنبال بازيگري هستند كه نقش مقابل اسميت را بازي كند. همكاري مشترك قبلي اسميت و موچينو به فيلم در جست و جوي خوشبختي باز ميگردد كه قرار است 15 دسامبر سال جاري اكران عمومي داشته باشد.
تارانتينو نااميد شده است
كوئنتين تارانتينو اعلام كرده است كه از يافتن شخصي كه بتواند نقش جيمي هندريكس، گيتاريست نامي را در فيلم زندگينامه او بازي كند، نااميد شده است. جيمي هندريكس نقش بسزايي در موسيقي جهان داشت و مرگ نابهنگام او دوستدارانش را بسيار غمگين كرد.
تارانتينو كه چندي پيش موفق شد حقوق ساخت فيلم بر اساس زندگي اين گيتاريست را از برادرش لئون خريداري كند، نگران است كه نتواند بازيگر مناسبي را براي اين اثر بيابد.
فيلمبرداري اين اثر امسال در لوكيشنهاي سياتل آغاز ميشود و در نيويورك، تورنتو و لندن ادامه مييابد. تارانتينو براي ساخت اين فيلم، تمام كارهاي موسيقي هندريكس را در اختيار خواهد داشت. تارانتينو دليل ساخت اين فيلم را علاقه وافر شخص خود به هندريكس اعلام كرده است و فيلم را نوعي اداي دين به او ميداند.
تام كروز و تهيه كنندگي فيلم رسوايي جنگ آمريكا
تام كروز كه علاوه بر بازيگري دستي نيز در تهيه فيلم دارد قرار است پروژه جديد خود را با نام سقوط سلطان كهنه سرباز با محوريت جنگ آمريكا در عراق به زودي تهيه كند.
تام كروز تصميم دارد اين اثر را با همكاري پائولا واگنر توليد كند و در اين راه چشم به كمكهاي كمپاني پارامونت پيكچرز دارد. سقوط سلطان كهنه سرباز شرح حال ناتان ساسامن است كه فرمانده ارتش آمريكا در بغداد است. نيروهاي تحت امر ساسامن يك شهروند عراقي را غرق ميكنند و ساسامن در پي اين رسوايي دچار مشكلات روحي ميشود و به دليل اينكه احساس ميكند جنگ در عراق بيهوده بوده است، استعفا ميدهد.
كروز اعلام نكرده است كه آيا خودش نيز در اين فيلم بازي خواهد كرد يا خير، اما شخصيت ساسامن در فيلمنامه از لحاظ سن و سال نزديك به تام كروز است كه اين امر احتمال بازي او در اين فيلم را افزايش ميدهد. فيلمنامه اين اثر توسط استفن بلبر به رشته تحرير در ميآيد.
پس از شايعات فراوان بالاخره نيكول كيدمن اعلام كرد كه با كيت اربن نامزد كرده است. كيدمن به نشريه پيپل گفت: او واقعاً نامزد من است و ما قرار است به زودي با يكديگر ازدواج كنيم. كيدمن و اربن هر دو 38 سال دارند و هر دو نيز در استراليا بزرگ شدهاند. اربن و كيدمن در مراسمي كه در ژانويه 2005 در لس آنجلس برگزار شده بود با يكديگر آشنا شده بودند. اين مراسم را دولت استراليا به افتخار آنها برگزار كرده بود.
در مورد كيدمن بايد گفت او و تام كروز به مدت 10 سال باهم زندگي كردند و دو فرزند خوانده داشتند، اما در سال 2001 از هم جدا شدند. لازم به ذكر است اربن خواننده متولد نيوزلند تاكنون جوايز زيادي از آن خود كرده كه از آن جمله ميتوان به جايزه 2005 گرمي و جوايز موسيقي كانتري اشاره كرد.
آفريقا نام فرزند پيت و جولي
براد پيت و آنجلينا جولي به زودي صاحب فرزند ميشوند. اين دو تصميم گرفتهاند كه نام فرزندشان را آفريقا بگذارند. با اينكه هنوز جنسيت اين كودك مشخص نشده است اما اين دو مصمم هستند كه نام فرزندشان را آفريقا بگذارند. جولي و پيت معتقدند اين اسم مانند سرزمين آفريقا عجيب و پر رمز و راز است.
نكته ديگر در مورد تولد اين نوزاد اين است كه جولي و پيت قصد دارند فرزندشان را به شيوه جديد و درون استخر به دنيا بياورند و براي اين منظور بيمارستاني واقع در ناميبيا را براي اين منظور در نظر گرفتهاند.
به هر حال بچه آنجلينا جولي و براد پيت بودن اين تبعات را به همراه دارد. زيرا اين كودك هم تولدش غيرعادي است و هم اسمي كه براي او انتخاب شده است.
ويليس شاكي از مطبوعات
بروس ويليس هنرپيشه فيلمهاي شكست ناپذير و حس ششم روابط سردي با مطبوعات آمريكايي دارد. اين بازيگر مطرح به گفته خودش سالهاست كه صفحات سينمايي نشريات را مطالعه نميكند. او معتقد است كه بيشتر خبرهايي كه در مطبوعات سينمايي به چاپ ميرسد به جاي اينكه جنبه اطلاعرساني داشته باشد، گمراه كننده هستند و بيشتر شايعات و رويدادهاي بياساس را نقل ميكنند.
ويليس تصريح ميكند كه در حال حاضر هر چيزي كه حساسيت برانگيز باشد و جنجال به پا كند به خبر تبديل ميشود. اگر خبري حاوي ساير ارزشهاي خبري باشد، اما عنصر جنجالي نداشته باشد در قالب خبر منتشر نميشود و از همين روست كه من ديگر خبر نميخوانم.
زتا جونز ثروتمندترين بازيگر
كاترين زتا جونز هنرمند مطرح هاليوود كه اصليتي انگليسي دارد در فهرستي كه به تازگي از درآمد تبليغاتي بازيگران منتشر شده است در جايگاه اول قرار گرفته است. كاترين زتا جونز ساليانه از محل تبليغات كالاهاي تجاري از جمله تبليغ براي T-Mobile مبلغي بالغ بر 20 ميليون دلار به دست ميآورد. پس از كاترين زتا جونز، آنجلينا جولي از محل تبليغات با 18 ميليون دلار در جاي دوم است. نفر سوم اين فهرست نيكول كيدمن با 15 ميليون دلار است و جالب اينكه تا رتبه هفتم اين فهرست همگي بازيگران زن هستند و خبري از بازيگران مرد نيست. تنها براد پيت با 10 ميليون دلار در جاي هشتم اين فهرست قرار دارد.
1. كاترين زتا جونز، 2. آنجلينا جولي، 3. نيكول كيدمن، 4. جسيكا سيمپسون، 5. گوئينت پالترو، 6. چارليز ترون، 7. جوليا رابرتز، 8. براد پيت، 9. اسكارلت جوهانسون، 10. پنه لوپه كروز.
باندراس و هنر درماني
آنتونيو باندراس كه به تازگي بازي در فيلم پيشرو باش را به اتمام رسانده است معتقد است كه هنر ميتواند به كودكان و نوجوانان كمك كند تا به سراغ خشونت و راههاي انحرافي نروند. باندراس در اين باره ميگويد: در طي 10 يا 15 سال گذشته ديدهام كه در مدارس چه بر بچهها ميآيد و اين نوع آموزش يك تراژدي است. به اعتقاد من هنر جايگزيني براي اين نوع آموزش است و ميتوان از آن به عنوان يك فعاليت درماني جهت سر به راه كردن كودكان پرخاشگر استفاده كرد. باندراس در فيلم پيشرو باش نقش معلمي را بازي ميكند كه شاگردانش كودكاني ناآرام هستند و او ميكوشد از طريق هنر آنها را به راه درست بكشاند و جلوي پرخاشگري آنها را بگيرد.
باندراس در سالهاي اخير در فيلمهاي خانوادگي زيادي از جمله زورو، بچههاي جاسوس، شرك 2 بازي كرده است و از جمله هنرمنداني است كه براي خانواده بسيار اهميت قائل است.
نائومي واتس و مقابله با ايدز
نائومي واتس كه سال گذشته در فيلم كينگ كونگ خوش درخشيد و نامزد جايزه اسكار نيز شد به تازگي به عنوان سفير سازمان ملل در جهت افزايش آگاهي نسبت به ايدز انتخاب شده است. اين بازيگر 37 ساله استراليايي پس از آنكه پي برد هر ساله در آفريقا انسانها و كودكان بسياري بر اثر ابتلا به ايدز جان خود را از دست ميدهند نامهاي به مقامات سازمان ملل نوشت و خواستار همكاري با اين سازمان در جهت ريشه كني و آگاهي نسبت به ايدز شد. مقامات سازمان ملل با پيشنهاد او موافقت كردند و قرار است او به زودي سفرهايي را به كشورهاي آفريقايي داشته باشد تا به مردم اين كشورها كمكهاي لازم را بدهد. نائومي واتس معتقد است كه اعتبار و شهرت او كمترين چيزي است كه ميتواند در راه ريشه كني ايدز و دادن آگاهي در مورد اين بيماري مهلك به كار ببرد و اميدوار است كه فعاليتهايش كمكي به اين افراد كند.
هيچ ميدانستيد كه آقاي بين يا همان روآن آتكينسون دچار لكنت زبان است. روآن آتكينسون به تازگي اعتراف كرده است كه در كودكي به شدت دچار لكنت زبان بوده است و مدتها تحت نظر پزشك به گفتار درماني ميپرداخته است.
آتكينسون مدعي است كه عليرغم اينكه آن مشكل بسيار كمتر از گذشته است اما گاهي اوقات كه تحت فشار عصبي قرار ميگيرد باز هم دچار لكنت زبان ميشود.
آتكينسون عليرغم اين لكنت زبان در حال حاضر سرمايهاي بالغ بر 60 ميليون دلار دارد و به همراه همسرش سونترا كه در سال 90 با او ازدواج كرده است و فرزندانش ليلي و بنيامين زندگي بسيار خوبي را ميگذراند.
نكته ديگر در مورد آقاي بين اين است كه او يك مهندس برق است و مدرك ليسانس خود را از دانشگاه آكسفورد اخذ كرده است.
حراج يادگارهاي مك كوئين
مجموعهاي نفيس از يادگارهاي متعلق به استيو مك كوئين، بازيگر اسطورهاي فيلمهاي بولت، هفت دلاور و فرار بزرگ به مزايده گذاشته خواهد شد. اين مزايده در يازدهم نوامبر در لس آنجلس انجام خواهد شد و بيشتر نشان دهنده علاقه وافر مك كوئين به داشتن كلكسيوني از موتور سيكلت و ماشينهاي تندرو است. برخي اقلام اين مزايده عبارتند از: سه موتور سيكلت، عينك آفتابي در فيلم حادثه توماس كراون و لباسهاي او در فيلم هفت دلاور. همچنين برخي ديگر از اقلام موجود در اين مزايده نشان دهنده دوران كودكي سخت اين بازيگر است. از جمله اين وسايل پلاكي است كه بر روي آن شمارهاي است كه در دارالتأديب به او داده شده است. پدر مك كوئين او را در كودكي رها كرده بود و مادرش نيز به الكل اعتياد پيدا كرده بود و مك كوئين نيز به سراغ كارهاي خلاف رفته بود كه دستگير و تحويل دارالتأديب شد.
مك كوئين پس از آزاد شدن از دارالتأديب به كارهاي مختلف دست زد تا اينكه در دهه 1950 به نيويورك رفت و به حرفه بازيگري پرداخت و به سرعت به بازيگري مطرح تبديل شد و زندگيش را دگرگون كرد. او با ظاهر خونسرد و چشمان آبي خود به بت سينمايي بسياري از جوانان آن دوره تبديل شده بود.
صدام كردي
تو از متن كدوم رويا رسيدي كه تا اسمت رو گفتي شب جوون شد
كه از رنگ صدات دريا شكفت و نگاه من پر از رنگين كمون شد
تو از خاموشي دلگير رويا صدام كردي صدام كردي دوباره
صدا كردي منو از بغض مهتاب از اندوه گل و اشك ستاره
صدام كردي صدام كردي نگو نه اگرچه خسته و خاموش بودي
تو بودي و صداي تو صدام زد اگرچه دور و ظلمت پوش بودي
تو چيزي گفتي و شب جاي من شد من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج و از خود رد شدنها من از من مردم و پيدا شدم باز
از اين تك بستر تنهايي عشق از اين رنج سكوت آخر من
صدام كردي كه برگردم به پرواز به اوج حس سبز با تو بودن
صدام كردي كه رو خاموشي من يه دامن ياس نوراني بپاشي
برهنه از هراس و تازه از عشق توي آغوش جان من رها شي
صدام كردي صدام كردي نگو نه…
ايرج جنتي عطايي
بغض لحظه رو نگهدار نذار عشقمون بميره
نذار ضربههاي ساعت منو از تو پس بگيره
عقربكهاي زمونه خستگي سرش نميشه
نگو برميگردي فردا دل كه باورش نميشه
دست سردت ميگه انگار داري بيخاطره ميري
منو تاريكي رفيقيم ماهو از شبام ميگيري
التماس عاشقونهم به دلت اثر نداره
نه پشيموني چشمام تو رو پيش من ميياره
ميخوام با اين ترانه بغض غزل وا بشه
دقيقههاي بيتو گريه سراپا بشه
تا كه نه قحطي عشق باشه نه قحط بارون
فاصلهي من و تو با گريه دريا بشه
اشكان
ديگه تو چشماي من چيزي نمونده از نگات
نيستي توي اين خونه نميپيچه زنگ صدات
نفسام كم مييارن اسمتو توي لحظهها
حتي توي ذهن من خاليه جاي طعنههات
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
حالا از نبودنت چشماي باغچه تر شده
رفتي و اين دل من انگاري در به در شده
بعد تو قناريام بغ كرده گوشهي قفس
اونم از رفتن تو انگاري با خبر شده
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
غزل محبتو نيستي كه معناش بكني
غصه بيحيا شده نيستي كه رسواش بكني
گلدونا گل نميدن بيتو بهانه مييارن
آينه دلتنگه برات نيستي خاطر خواش بكني
دوست دارم يه عالمه / هر چي بگم بازم كمه / صداي خندههاي تو / براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه / دلم واسه تو ميزنه / صداي دلنشين تو / سكوت غم رو ميشكنه
اميد اوليايي
خستهم از لبخند اجباري خستهم از حرفاي تكراري
خستهم از خواب فراموشي زندگي با وهم بيداري
اين همه عشقاي كوتاه و اين تحملهاي طولاني
سرگذشت بيسرانجامِ گمشدن تو فصل طوفاني
حقيقت پيش رومون بود ولي باور نميكرديم
هميشه روز روشن هم پي خورشيد ميگرديم
نشستيم رو به روي هم تو چشمامون نگاهي نيست
نه با ديدن نه با گفتن به قلب لحظه راهي نيست
من و تو گمشديم انگار تو اين دنياي وارونه
كه درياشم پر از حسرت هميشه فكر بارونه
سراغ عشقو ميگيريم تو اشك گريهي آخر
تو درياي ترك خورده ميون موج خاكستر
افشين يدالهي
قصه از مرگ گل سرخ قصه از سايه و بيشه
قصهي زندگي ما بازي سنگه و شيشه
بايد از حادثه رد شد پر كشيد مثل پرستو
كه پر پرواز اون كرد آسمون شهر جادو
قصه از عطر اقاقي عشقايي كه مونده باقي
بگو از باغ ستاره يه تولد دوباره
قصه از ديوار سنگي از زمونه و دو رنگي
قصه از قلب شكسته كشتي به گل نشسته
بايد از حادثه رد شد پر كشيد مثل پرستو
كه پر پرواز اون كرد آسمون شهر جادو
پريسا مصفا
اسم من اسم يه عاشق متولد ستاره
اهل شهر دل سپردن تو بپرس بگم دوباره
بنويس منم يه فرهاد بيستونم غزل آباد
حتي با پراي زخمي پر پروازم و آزاد
تو بپرس كي شدم عاشق بگم از فصل تولد
همه عاشقا رو ميخوام خيلي بيشتر از دل خود
از غم سفرهي خالي بنويس غصه ميبارم
بغض همسايهي بيكس همهي دار و ندارم
حنجرهم با نفس تو شده عاشقانه آواز
حتي گريه قلم هم واسه من شده غزلساز
سپيده دبيري
نام فيلم: آتش بس
كارگردان: تهمينه ميلاني، نويسنده فيلمنامه: تهمينه ميلاني، موسيقي: ناصر چشمآذر، صدابردار: اسحاق خانزادي، تدوين: مهرداد خوشبخت، مدير فيلمبرداري: عليرضا زرين دست، چهره پرداز: جلالالدين معيريان، تهيه كننده: محمد نيك بين، بازيگران: محمدرضا گلزار، مهناز افشار، نرسي گرگيا، احمد مهرانفر، كيكاووس ياكيده، محبوبه بيات، نيلوفر خوشخلق.
خلاصه داستان: سايه ؟؟ ساله آرشيتكت است. او با همسر خود يوسف 40 ساله (مهندس سازه) در يكي از محلات خوب تهران زندگي ميكنند. از آنجا كه زندگي اين دو به دليل لج و لجبازي به بن بست رسيده شبيه يك موش و گربه جدال مداوم دارند و سايه تصميم به طلاق ميگيرد. براي انجام اين كار به ديدن وكيل ميرود ولي به دليل اشتباه از دفتر مشاور خانواده سر در ميآورد.
تام و جري به روايت ميلاني…!
نقد فيلم:
آناني كه فيلمهاي اخير ميلاني را ديدهاند وقتي پاي آتش بس مينشينند بعد از مدتي از گذشت فيلم غافلگير ميشوند. وي اين بار پروژه فكري سينمايي خود را در بستر طنز اجتماعي پي ميگيرد. ميلاني پس از چند فيلم قبلي خود كه به شدت داعيه دفاع از حقوق تباه شده زنان را داشت، اين بار راهي ديگر را انتخاب كرده و دفاع از اين قشر جامعه را به بس نگاهي اصليتر كه همانا پرداختهاي سينمايي است سپرده.
ميلاني فيلم جديد خود را صرفاً براي مخاطب ساخته يا دست كم، جذب مخاطبين را بر گفتمان فمنيستي خود ترجيح داده است. البته با يك تبصره يعني اينكه در اين فيلم، ميلاني تا حدودي نقد خود را بين هر دو جنس تقسيم كرده و دمي با مردان زنستيز به آتش بس ميرسد. ميلاني در آتش بس نشان ميدهد در اين سالها به نگاهي پخته در كارگرداني رسيده و آتش بس نشان دهنده بلوغ ميلاني در فيلمسازي است چرا كه او در اين فيلم هم با مخاطب ارتباط برقرار ميكند و هم در لفافه از دغدغههاي زنانه خود صحبت ميكند و اين صحبت از ايدهآلها آنقدر نمايان نيست كه براي تماشاگر غلوآميز باشد. نكته ظريفي كه در فيلم ميلاني جلوهگر است نشان دادن تعامل يا تقابلي است كه وي ميان راه حقوقي يا راه حل روان شناسانه براي رفع يك مشكل قرار ميدهد. سايه براي حل بحران خود دفتر وكيل را انتخاب ميكند تا به شكل قانوني مشكلش را حل كند اما به اشتباه پاي در مطب دكتر روانشناسي ميگذارد تا با يك اتفاق ساده برگزيدن دو راه حل متفاوت درباره مسائل زناشويي مورد مقايسه قرار گيرد. نشان دادن تقابل روشي حقوقي با يك پديده روان شناختي در ارتباط با آسيبشناسي خانوادگي عاطفي رويكرد جديد نسبت به مسئله حقوق زنان است.
ساختار كمدي فيلم آتش بس بر پايه كمدي كارتوني شكل گرفته است. كمدي كه ويژگيهاي بزن بكوب را نيز مورد استفاده قرار داده است. اين مسأله در دو سكانس يك بار از زبان سايه در مطب دكتر روانشناس و يك بار در گفت و گوي دو نفره يوسف و سايه مطرح ميشود. قرار بر اين بوده يكي از شخصيتها موش و ديگري گربه باشند. پس نوعي تعقيب و گريز تام و جري وارد در فيلم مطرح شده و همين الگو در سه چهارم فيلم پي گرفته ميشود. فيلم پرگويي ندارد و كشمكش كارتوني شخصيتها در شكلي متناسب عرضه ميشود.
آتش بس ميكوشد مسائل مبتلا به زنان مدرن در جامعه امروزي كه فشارهاي ناشي از سنت و مدرنيسم در كانون خانوادهها به كرات اتفاق ميافتد را در قالبي طنز بيان كند كه اگرچه اين امر باعث شده تا كمي از جديت موضوع كاسته شود اما پرداخت و اشراف ميلاني در كنار بازيهاي روان و خوب بازيگران باعث گرديده آتش بس به اثري قابل تأمل تبديل شود. ميلاني در اين فيلم نشان داد كه ميتوان تماشاگر را شاد كرد و خنداند و در كنار آن حرفهاي جدي را بيان كرد و كمدي تنها در لودگي و كارهاي خندهدار انجام دادن بدون هيچ كاركردي نيست. آتش بس ميتواند يك الگو براي ديگران باشد كه ميخواهند هم حرفي گفته باشند و هم گيشه را داشته باشند.
نام فيلم: ازدواج به سبك ايراني
كارگردان: حسن فتحي، نويسنده فيلمنامه: مينو فرشچي، آهنگساز: محمد سرير، صدابردار: اسحاق خانزادي، تدوين: مصطفي خرقهپوش، تهيه كننده: علي معلم، بازيگران: داريوش ارجمند، سعيد كنگراني، شيلا خداداد، لادن طباطبايي، محمدرضا شريفينيا، حسام نواب صفوي، مهري مهرنيا.
خلاصه داستان: مردي خارجي در ديدار از ايران عاشق يك دختر ايراني ميشود و به خواستگارياش ميرود. دختر از يك خانواده اصيل ايراني است و مرد حاضر ميشود به درخواست پدر دختر، تمام آيينها و آداب ازدواج به سياق ايراني را از سر بگذراند.
خنداندن به سبك ايراني
نقد فيلم:
ازدواج به سبك ايراني پس از مدتها بحث و كش و قوس بالاخره به اكران عمومي درآمد. ازدواج به سبك ايراني اولين ساخته سينمايي حسن فتحي است. حسن فتحي تا پيش از ساخت ازدواج به سبك ايراني به ساختن سريالهاي تاريخي همچون شب دهم و روشنتر از خاموشي در تلويزيون پرداخته بود و انصافاً كه در اين دو سريال به خصوص شب دهم نشان داد كه عليرغم جواني در كار كارگرداني صاحب فكر و انديشه است. حسن فتحي در اولين تجربه سينمايي خود به سراغ موضوع كمدي اجتماعي رفته است و قصه يك خانواده سنتي را روايت كرده است. مهمترين ويژگي فيلم، فيلمنامه آن است كه توسط يكي از بهترين فيلمنامهنويسان ايران نوشته شده است. مينو فرشچي در فيلمنامه ازدواج به سبك ايراني شخصيتهايي خلق كرده است كه در تضاد كامل با يكديگر هستند و همين تضاد باعث خلق موقعيت و فضاي كمدي شده است. نكته ديگر ملموس بودن شخصيتها براي تماشاگر فيلم است. فرشچي كه در طول ساليان فعاليت خود به اين نكته پي برده است كه تماشاگر ايراني با فيلمي ارتباط برقرار ميكند كه شخصيتهاي آن برايش قابل فهم و لمس باشد، در اين فيلم شخصيتهايي خلق كرده است كه براي تماشاگر ايراني غريبه نيست.
فيلم داستان يك خانواده سنتي را روايت ميكند؛ پدر خانواده يك حاجي بازاري متعصب (داريوش ارجمند) است كه رفتارهاي سختگيرانهاي را در قبال دختر و پسر جوانش اعمال ميكند و محدوديتهاي فراواني را براي اين دو ايجاد كرده است. اما دايي نسبتاً جوان خانواده (سعيد كنگراني) سعي دارد وضعيت را تا حدودي تغيير دهد و دختر حاجي (شيلا خداداد) را براي كار به آژانس هواپيمايي خودش ميبرد. در آنجا دختر با جوان اروپايي روبهرو ميشود و هر دو دلباخته هم ميشوند و تصميم ميگيرند با يكديگر ازدواج نمايند. اما قانع كردن حاجي بازاري متعصب براي موافقت با اين ازدواج راه دشواري را روي اهالي خانواده خصوصاً دايي قرار ميدهد و حوادث بامزه و خندهداري را به وجود ميآورد.
حسن فتحي فيلمش را بر اساس منطق سريالسازي عامهپسند تلويزيوني ساخته است. انبوه بازيگران سرشناس، ساختار تصويري و نمايش در چهارچوب تلويزيون، شخصيتهاي سياه و سفيد مطلق با منطق كارتوني آنها، همگي باعث شده است كه اثر مورد توجه مخاطب عام قرار گيرد. در مورد بازيهاي فيلم بايد گفت كه تيم حرفهاي و پر از ستاره فيلم يكي از عوامل موفقيت فيلم هستند و همگي به خوبي از پس ايفاي نقش برآمدهاند. شايد نكتهاي كه باعث شد خيليها توجه ويژهاي به اين فيلم داشته باشند بازي سعيد كنگراني در اين فيلم پس از مدتها بود. سعيد كنگراني در اين فيلم كوشيده شبيه به پرويز صياد در دايي جان ناپلئون باشد كه البته در اين امر زياد موفق نبوده است و سعيد كنگراني براي حضور در سينما نميتواند تنها دلخوش به اعتبار گذشتهاش باشد و بايد تغييراتي را در بازي خود ارائه دهد.
با اين همه ازدواج به سبك ايراني يك كمدي شيرين است كه وقت شما را پر ميكند و اوقات نسبتاً خوشي را براي يك بعد از ظهر بهاري رقم ميزند. امثال حسن فتحي كه از تلويزيون به سينما ميآيند حداقل اين حسن را دارند كه تماشاگر و نحوه قلقلك دادن او را ميشناسند و همين براي سينماي ايران كه تنها دغدغه گيشه و فروش فيلم را دارد غنيمت است.
نام فيلم: چند ميگيري گريه كني
كارگردان: شاهد احمدلو، نويسنده: محسن تنابنده، موسيقي: ناصر چشمآذر، صدابردار: جهانگير ميرشكاري، مدير فيلمبرداري: علي اللهياري، تهيه كنندگان: علي توكل نيا و حسن توكل نيا، بازيگران: ابوالفضل پورعرب، منوچهر نوذري، شهرام حقيقت دوست، الناز شاكردوست، حميد لولايي، نيكو خردمند، محمود بهرامي.
خلاصه داستان: قصه پيرمردي است كه مقيم آمريكاست و زماني كه ميفهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران ميآيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدمهايي را ميگيرد تا پس از مرگش برايش گريه زاري كنند.
گريه كردن براي فتح گيشه
نقد فيلم:
چند ميگيري گريه كني اولين ساخته بلند شاهد احمدلو است. شاهد احمدلو تاكنون مهمترين حضورش در سينما مربوط ميشد به بازي در دندان مار مسعود كيميايي كه از آن فيلم سالها ميگذرد و حالا شاهد احمدلو كارگرداني را براي ادامه راه خود در سينما برگزيده است. مهمترين اشكالي كه ميتوان به فيلم گرفت شخصيتپردازي ضعيف فيلم است كه نشان ميدهد احمدلو از كنار آن به سادگي گذشته است. به عنوان مثال پيرمردي كه نقش او را در فيلم مرحوم منوچهر نوذري بازي ميكند اصلاً در قصه فيلم جا نيفتاده است و ورود او به جريانهاي فرعي و رابطه دوستانهاش با گروهي بزهكار به پرداخت شخصيت لطمه زده است.
يكي ديگر از نكات ضعيف فيلم تعدد شخصيتهاي داستان است به شكلي كه مشخص نيست در داستاني كه در ظاهر قرار است شخصيت اول آن پيرمرد باشد، شخصيت اول كيست. اينكه چرا در داستان فيلم اين اندازه اتفاقات رخ ميدهد. اگر قرار است اين اتفاقات به قابل فهم كردن موقعيتها كمك كند، در اين صورت به هيچ وجه موفق نيست. مهمترين عنصر براي پيشبرد داستان فيلم ديالوگ است در صورتي كه اگر گاهي سكوت چاشني لحظههاي فيلم ميشد و از ديالوگ به عنوان راهنما بهره گرفته ميشد، اثربخشي بيشتري را شاهد بوديم.
در مورد قصه فيلم نيز بايد گفت كه داستان پيرمردي است كه در آستانه مرگش به دنبال گريهكن ميگردد. او هيچكس را ندارد و در به در دنبال كسي ميگردد كه پس از مرگش، به شيوه آبرومند برايش مجلس ختم بگيرد. او سر و كارش به گروهي كلاهبردار ميافتد كه سردستهشان با گروهي كه در اختيار دارد، همه جور كاري ميكند. سرانجام ماجرا اين گونه رقم ميخورد كه پيرمرد پيش از مردنش ترتيب عروسي دو دلداده را ميدهد و مراسمي كه قرار بود براي عزاي او گرفته شود تبديل به برگزاري مراسم عروسي ميشود.
در مورد بازيهاي فيلم بايد گفت كه بازي مرحوم منوچهر نوذري چيزي فراتر از بازيهاي سريالهاي تلويزيوني او نيست و در بعضي صحنهها او حتي از بازيهاي تلويزيونياش ضعيفتر كار ميكند و تنها نكته تماشايي سيماي دوست داشتني او در قاب پرده سينماست. ابوالفضل پورعرب در اين فيلم نشان داد بيجهت نيست كه در چند سال اخير به حاشيه رفته است و واقعاً براي بازيگري چون او اين همه افت تأسفآور است. الناز شاكردوست و شهرام حقيقت دوست دو بازيگر جوان و با استعداد فيلم نيز قرباني نقشهاي خود شدهاند و مجالي براي بروز توانايي خود نمييابند و در آخر حميد لولايي كه مشخص نيست بر اساس چه معيار و اندازهاي در جشنواره فيلم فجر براي بازيش در اين فيلم جايزه نقش مكمل را دريافت كرد. او نيز بازي قابل توجهي از خود ارائه نميدهد و يا حداقل ما كه متوجه نشديم. در مجموع شاهد احمدلو نتوانسته است از بازيگران فيلم، بازيهاي خوبي بگيرد.
نام فيلم: هوو
كارگردان: عليرضا داوود نژاد، نويسنده: عليرضا داوود نژاد، مدير فيلمبرداري: مجتبي رحيمي، تدوين: مصطفي خرقهپوش، چهره پرداز: نگين ريحاني، صدابردار: امين ميرشكاري، موسيقي: شهريار مسرور، بهمن سپهري شكيب، بازيگران: رضا عطاران، علي صادقي، مريم كاوياني، سپيده اعلايي، رضا داوود نژاد، احترامالسادات حبيبيان، محمدرضا داوود نژاد.
فيلمي با طراوت از كارگرداني غيرمنتظره
نقد فيلم:
هوو فيلمي است متعلق به كارگرداني كه هميشه غيرمنتظره است. شايد هيچ كارگرداني مانند داوود نژاد صاحب چنين كارنامه كاري پر از تضادي نيست. داوود نژاد در كارنامه كاري خود فيلمهايي چون نياز و مصائب شيرين را دارد و در كنار آن فيلمهايي چون هشت پا و ملاقات با طوطي را ميتوان ديد و حالا هوو كه به راستي يك غافلگيري ديگر از داوود نژاد است. هوو نشان ميدهد كه ساخت هر فيلمي را ميتوان از داوود نژاد انتظار داشت و بايد به انتظار نشست و ديد كه اثر بعدي او در چه ژانري است.
هوو را بايد تلفيقي از افكار داوود نژاد دانست. افكاري كه در طول ساليان دراز فعاليت سينمايي داوود نژاد شكل گرفته است. فيلم هم سادگي و صميميت فيلمي چون نياز را دارد و هم نوآوريهاي روايي كارگردان در كارهاي اخيرش همچون هشتپا و مكس. هوو از يك منظر ديگر يك فيلم عجيب است زيرا در ظاهر اين فيلم هيچ چيزي كه لازمه يك فيلم سينمايي است را در وجود خود ندارد اما نتيجه كار داوود نژاد يك فيلم سينمايي قابل دفاع است و اين تناقض را جز در آثار داوود نژاد در كار هيچكس ديگري در سينماي ايران نميتوان يافت.
هوو فيلم لحظههاست و در عين حال فيلم روزمرگيهاست و ارزش فيلم در همين است. هوو روزمرگيها را نشان ميدهد. لحظات ساده و بياوج و فرود را برجسته ميكند و به آنها جان ميدهد و داوود نژاد به خوبي توانسته آن را از گرفتار شدن به دامهاي موسوم جشنواره پسندي نجات دهد.
نكته مثبت ديگر فيلم راحتي بازيگران در مقابل دوربين است. انتخاب بازيگران بر اساس اين خصوصيت انجام گرفته است. رضا عطاران كه در گذشته نيز نشان داده با دوربين بسيار راحت است در اين فيلم در جلوي دوربين زندگي ميكند به گونهاي كه شما در لحظاتي احساس ميكنيد كه از پشت پنجره خانهاي در حال تماشاي داخل آن هستيد. رضا داوود نژاد، علي صادقي و محمدرضا داوود نژاد هم ذاتاً در جنس بازيشان اين عنصر (ساده بودن جلوي دوربين) وجود دارد و اين تيم هماهنگ و منسجم كه به خوبي انتخاب شده است يكي از ويژگيهاي فيلم است.
در مورد داستان فيلم هم بايد گفت كه داستان فيلم، داستان عطا مرد متمولي است كه زن اولش سپيده را عاشقانه دوست دارد ولي از فرط ساده بودن درگير رابطه عاشقانه با مريم خواهرزاده يكي ا ز دوستان قديمي خانوادگياش ميشود و نميداند چه توطئههايي منجر به شكلگيري اين رابطه شده است. به همين خاطر عطا بيخبر از همه جا پنهاني با مريم ازدواج ميكند و اين تازه شروع ماجراست.
مهمترين ويژگي فيلمهاي داوود نژاد نگاه او به پديده زندگي است. او در همه فيلمهايش چه به شكل مستقيم و چه در حوادث فرعي گذر به زندگي ميزند و در هوو نيز او زندگي عطا را روايت ميكند. عطا نمونه انسانهايي است كه اگرچه تعدادشان در جامعه اندك است اما عطا نيز نماينده يك گروه است كه نگاهي خاص به زندگي دارد. داوود نژاد در هوو كوشيده است تا برشي ديگر به جامعه بزند و زندگي را با نگاهي تازهتر به تماشاگر نشان دهد و در اين بين تبسم را نيز ميهمان صورت او كند. هوو فيلمي است شاد و سرزنده كه تماشاگر عام را ميخنداند و تماشاگر خاص را به تفكر واميدارد و اين يكي از ويژگيهاي مهم هوو است. هوو به كارنامه كاري داوود نژاد اضافه شد تا او كلكسيون متفاوت خود را كامل كند و به نظر ميرسد براي او كه به دنبال تفاوت و در عين حال جلب رضايت مخاطب است هوو اثري موفق باشد. اگرچه كه منتقدين هنوز در شناخت خط فكري او در سينما عاجز ماندهاند كه اين درماندگي يا از هوش بالاي داوود نژاد است و يا اينكه او هنوز خودش به خط فكري مشخصي نرسيده است.
قتل در حضور ديگران
قسمت سوم: قتل شماره 1
هيچوقت تصور نميكردم كه روزي با دستان خونآلود چيزي بنويسم. اما حالا در كنار اين درخت نشستهام و با دستاني كه آلوده به خون فريبرز است در حال نوشتن هستم. جنازه فريبرز روبهروي من بر روي زمين افتاده است. تمام تنش غرق خون است. مانند قلم من كه نوشتههايش به رنگ مشكي است و تنش سرخ رنگ شده است. به درستي نميدانم با چند ضربه چاقو او را به قتل رساندم. در لحظاتي كه ضربات را بر پيكر فريبرز وارد ميكردم به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين نكته بود كه او بايد كشته شود زيرا او بخشي از داستان من است، بخشي از داستان قتل در حضور ديگران.
حالا فريبرز اولين قرباني من است و 12 نفر ديگر باقي ماندهاند. فريبرز بيچاره صبح كه از خانه بيرون ميآمد به هيچ عنوان در ذهنش خطور نميكرد كه ديگر غروب خورشيد را نخواهد ديد. البته چشمان نيمه باز او حالا روبهروي غروب خورشيد است ولي اين بار به جاي آنكه چشمان او غروب را به نظاره بنشيند اين غروب است كه چشم در چشمان بيجان او دوخته است.
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ساعت را نگاه كردم، ساعت 7 صبح بود. آفاق هنوز خواب بود. ابتدا صورتم را اصلاح كردم و بعد به حمام رفتم و دوش گرفتم. وقتي از حمام بيرون آمدم به ساعتي كه بر روي ديوار پذيرايي بود نگاه كردم. حالا ساعت 7:45 دقيقه بود. اما هنوز آفاق و دخترم آيسان خواب بودند. آيسان هميشه عادت داشت تا نيمه شب درس بخواند و صبحها تا ساعت 9 خواب باشد و آفاق هم به دليل استفاده از قرصهاي آرامش بخش معمولاً صبحها دير از خواب بيدار ميشد. خواستم صبحانه بخورم اما يادم آمد كه ساعت 9 با اردشير دوستم قرار دارم. تا آماده شدم ساعت 8 صبح شد. از آنجا كه ميترسيدم دير به دفتر اردشير برسم به آژانس زنگ زدم و ساعت 8:13 دقيقه بود كه ماشين به درب خانه آمد. فراموش كردم بگويم كه اردشير دوست ناشرم است كه قرار بود به پيش او بروم تا در مورد چاپ كتاب قتل در حضور ديگران با او صحبت كنم. ماشيني كه از طرف آژانس آمده بود يك پيكان قديمي قرمز رنگ بود و راننده آن جواني بود كه سن او به زحمت به 30 سال ميرسيد. سلام كردم و داخل ماشين بر روي صندلي جلو كنار راننده نشستم. در لحظات ابتدايي هيچ كدام از ما صحبت نميكرد و تنها صدايي كه به گوش ميرسيد صداي ضبط ماشين راننده آژانس بود كه آهنگي شاد و پر سر و صدا را پخش ميكرد. چند دقيقه گذشت و كمكم راننده متوجه شد كه صداي ضبط ماشين مرا اذيت ميكند و همين بهانهاي شد تا صبحت من با او آغاز شود.
- جناب صداي ضبط كه شما رو اذيت نميكنه؟
- والله چه عرض كنم. البته اگه صداش يه كم كمتر باشه، بهتره.
- تو رو خدا ببخشيد. آخه ميدونيد من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم. به خاطر همين هر روز صبح اين آهنگ رو گوش ميدم. به هر حال ببخشيد كه اذيتتون كرد.
- اذيت كه نكرد، فقط من عادت ندارم كه از اين آهنگها با اين صداي بلند گوش بدم.
- اي آقا، مگه بچهها تو خونه از اين آهنگها گوش نميدن. نكنه شما بهشون اجازه نميديد. آخه بعضيها ميگن اينجور آهنگها غيرمجازه و گناه داره، راستي آقا به نظر شما اين آهنگ گناه داره.
خنديدم و گفتم: شما چي فكر ميكنيد.
- ما كه از اين حرفامون گذشته. ما تو كل روز كلي گناه ميكنيم و به قول معروف جاي ما تو قعر جهنمه، زياد برامون اما فكر نميكنم زياد گناه داشته باشه.
- من نميتونم نظر بدم. هر كسي بهتر ميدونه چي گناه داره و چي گناه نداره.
- آقا فضولي نباشه. ميتونم بپرسم شغل شما چيه؟
- من نويسنده هستم.
- پس تو روزنامه كار ميكنيد. حالا تو چه روزنامهاي كار ميكنيد. ورزشي يا از اين سياسي، مياسيا.
- نه جانم من داستان مينويسم، شما اهل كتاب خوندن هستيد؟
- اي آقا، ما خودمون كتاب قصه هستيم. زندگي ما خودش يه داستانه، اونم چه داستاني، يه داستان پر از غم و غصه و بدبختي. ديگه چه نيازي به داستان داريم.
- اگه دوست داشته باشي من به داستانت گوش ميدم.
- نكنه ميخوايد ما رو داستان كنيد. يعني ما قصهمون رو بگيم و شما بعداً ما رو ببريد تو كتاب قصه.
- چرا كه نه. اگه داستانت خوب باشه حتماً داستان تو رو مينويسم.
- نه آقا داستان ما خوب نيست. مطمئنم هيچكس قصه زندگي ما رو دوست نداره. قصه زندگي ما پر از بدبختي و بيچارگي بوده.
- حالا شما بگيد تا ببينم چي ميشه.
- اي آقا، از كجاش بگم كه از هر جا شروع كنم يه غم و غصه است. يادم مياد بچه كه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم معتاد بود و به همين خاطر مادرم از اون جدا شد. پدرم دايم مادرم رو كتك ميزد. اون حتي به ما هم رحم نميكرد. وقتي خماري ميشد هيچي حاليش نبود. زمين و زمان رو به هم ميريخت تا يه پولي جور كنه تا خرج عملش در بياد. من و خواهرم با اينكه كوچيك بوديم از دست كتكهاي موقع خماري پدرم در امان نبوديم. من دو تا خواهر داشتم. يه خواهر بزرگتر كه اسمش زينت بود و 2 سال از من بزرگتر بود و يه خواهرم هم زهرا كه 3 سال از من كوچيكتر بود.
وقتي پدر ومادرم از هم جدا شدند من شش ساله بودم. پدرم چون معتاد بود ما رو به مادرم دادند و من و خواهرام با مادرم به خونه پدربزرگمون رفتيم. اولش همه چيز بهتر از گذشته بود. ديگه از كتكها و جنگ و دعواي پدرم خبري نبود و اين خودش بزرگترين حسن زندگي تو خونه پدربزرگ بود. اما خوشيهاي من خيلي كوتاه بود. چون بعد از يك سال دقيقاً وقتي قرار بود من تازه برم مدرسه براي مادرم خواستگار پيدا شد. خواستگار مادرم يكي از فاميلهاي دور مادرم بود كه چند سال پيش از همسرش به دليل بچهدار نشدن جدا شده بود. هيچ وقت فكر نميكردم كه مادرم با وجود ما حاضر بشه با يك نفر ديگه ازدواج كنه. اما نميدونم چرا اون قبول كرد كه با اصغر آقا ازدواج كنه. البته اصغر آقا يه شرط مهم براي ازدواج با مادرم داشت و اون اين بود كه من همراه اونها نباشم. اصغر آقا فقط قبول كرده بود كه زينت و زهرا به همراه مادرم باهم زندگي كنند. يادم مياد يه روز مادرم اومد و نشست با من حرف زد. اون گفت كه به خاطر خواهرام مجبوره كه ازدواج كنه و از من خواست كه به همراه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. با اينكه سن و سالي نداشتم و زياد چيزي متوجه نبودم اما قبول كردم كه خونه پدربزرگ و مادربزرگ زندگي كنم. البته زياد هم ناراضي نبودم. چون اصلاً از شوهر مادرم خوشم نمياومد.
خلاصه من خونه پدربزرگ .و مادربزرگ موندم و مادرم هم با اصغر آقا ازدواج كرد. مادرم هر هفته به ديدن من مياومد و برام چيزهاي مختلف ميآورد. يكسال بعد مادرم با اصغر آقا از تهران رفتند. چون اصغر آقا تو ارتش كار ميكرد و به شيراز منتقل شده بود. با رفتن مادرم از تهران حتي ديگه نميتونستم مادرم رو هفتهاي يك بار ببينم. فقط چند ماه يك بار مادرم به من سر ميزد. سال سوم دبستان بودم كه مادربزرگم فوت كرد. بعد از يكسال پدربزرگم هم فوت كرد. حالا تنهاي تنها بودم. چهل پدربزرگ كه تموم شد، داييها و خالهها دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه خونه پدربزرگ رو بفروشند و ارث اون خدا بيامرز رو تقسيم كنند.
با فوت پدربزرگ و مادربزرگ و فروختن خونه اونها من جايي براي زندگي نداشتم. مادرم با اصغر آقا صحبت كرد تا من هم با اونها زندگي كنم. اصغر آقا كه از ارثي كه به مادرم رسيده بود كلي خوشحال بود قبول كرد كه با اونها زندگي كنم. كلاس پنجم دبستان بودم كه به شيراز رفتم و به همراه مادرم و خواهرام و اصغر آقا زندگي تازهاي رو شروع كردم. درسم زياد بد نبود. يعني نمرههام خوب بود. اوايل رفتار اصغر آقا با من خوب بود اما كمكم رفتار اون با من عوض شد. سر هر موضوع كوچيكي به من گير ميداد و كتكم ميزد. اينقدر اين كتكها و آزار و اذيتها ادامه پيدا كرد تا اينكه اصغر آقا به مادرم گفت كه ديگه اجازه نميده كه من تو خونه اون زندگي كنم. بيچاره مادرم هر چي التماس كرد اون نامرد قبول نكرد. با مادرم برگشتيم تهران و قرار شد كه من به تعميرگاه يكي از فاميلهاي مادرم برم و اونجا كار كنم و شبها هم همونجا بخوابم. كار كردن من يعني خداحافظي با درس و خوب چارهاي نبود جز بيخيال شدن از درس و مشق. روزها كار ميكردم و شبها تو تعميرگاه ميخوابيدم. روزها اينقدر سرمون شلوغ بود كه متوجه نميشدم چطور شب ميشه. و شبها هم اينقدر خسته بودم كه از زور خستگي بياختيار خوابم ميبرد و چشم باز ميكردم ميديدم صبح شده. روزها و شبهام تند و پشت سر هم ميگذشت و من هر روز بزرگتر و بزرگتر ميشدم. كارم بد نبود. تو كار تعمير ماشين كمكم اوستا شدم. 17 ساله بودم كه مادرم از اصغر آقا طلاق گرفت و همراه خواهرام اومد تهران. براي مادرم يه خونه اجاره كردم و باز هم همگي دور هم جمع شديم. حالا بايد بيشتر كار ميكردم تا خرج مادرم و خواهرام رو بدم. خواهرم زينت وقتي 19 ساله بود ازدواج كرد و زهرا هم بعد از مدتي ازدواج كرد. منم يه مدت كه گذشت با اوستام دعوام شد و با پولهايي كه جمع كرده بودم اين ماشين رو خريدم و اومدم تو آژانس. الانم با مادرم تنها زندگي ميكنيم. اين همه زندگي ما بود. ديدي آقا، ديدي چه زندگي نكبتي داشتم.
- ازدواج چي، ازدواج كردي؟
- مادرم همش گير ميده كه ازدواج كنم. اما دوست دارم وقتي ازدواج كنم كه وضعم روبهراه باشه، نميخوام يه نفر رو بدبخت كنم، عين همون كاري كه پدرم و اصغر آقا با مادرم بيچاره من كردند.
صبحتهاي راننده كه تموم شد كمكم به دفتر انتشارات دوستم اردشير رسيديم. صحبتهاي راننده باعث شد كه فكري به سرم بزند. به او گفتم: ببين دوست عزيز اسم شما چي بود؟
- اسم من فريبرزه. همه به من ميگن آق فريبرز…
داستانهاي ساختمان 58
اين قسمت: ترانه ساختمان 58
جلسه خرداد ماه ساختمان 58 چند روز پيش برگزار شد. موضوع اين جلسه تصميمگيري براي ساخت يك آهنگ براي ساختمان 58 بود. اهالي ساختمان وقتي شنيدند كه قرار است براي تيم ملي فوتبال در جام جهاني يك آهنگ ساخته شود، گفتند كه ما هم بايد براي ساختمان 58 يك آهنگ بسازيم و جلسه اين ماه هم پيرامون اين موضوع برگزار شد.
آقاجون فرخ: سلام به همه. چون وقت نداريم و من هم خوابم مياد بدون مقدمه ميرويم سر اصل مطلب. در اين جلسه ميخواهيم براي ساختمان عزيز و دوست داشتني خودمون يك سرود يا ترانه بسازيم.
عمو سعيد: آقاجون من با ترانه مخالفم. ترانه كلي مشكل داره. اون از برگزاري عيد نوروز و اين هم حالا كه ميخواهيد براي ساختمان ترانه بسازيد. حتماً فردا هم تصميم ميگيريد كه در ساختمان يك سينما درست كنيد و مثلاً فيلم اين پسره گلزار رو نمايش بديد.
آبجي نگار: آي گفتي عمو سعيد. كاش تو ساختمون ما سينما داشتيم. اونوقت من مجبور نبودم براي ديدن هشتمين بار فيلم آتش بس و مملي جون كلي راه تا سينما برم. بعدشم يه بار نشد ما كاري بخواهيم انجام بديم، اين عمو سعيد گير نده.
بابا حميد: دخترم زشته، گير نده يعني چه؟ كسي به عموش از اين حرفها ميزنه؟ حداقل به جاي گير نده بگو اشكال نگيره. اين خيلي بهتره.
دايي جواد: اي بابا آق حميد. شما هم گير داديد به اين گير دادن. بابا بيخيال بشيد و بريد سر اصل مطلب.
آبجي نگار: دايي من خودم يه شعر در مورد ساختمان 58 گفتم كه با اجازه همه ميخوام بخونم.
مامان بزرگ: بگو مادرجان، بگو. فقط شعرت غمگين نباشه.
آبجي نگار: مامان بزرگ اتفاقاً ترانه من شادِ شاده گوش كنيد.
آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم روي تو خاك نشينه قربون اون شكلت برم
پاشو باز با من برقص، تا گل بريزم زير پات تا به آتيش بكشي كوچه رو با دلبريات
ساختمون 58 بايد برقصه، ساختمون 58 بايد برقصه
عمو سعيد: ديديد گفتم كه ترانه سرمنشأ همه مشكلات اخلاقيه. داداش حميد بيا ببين دخترت چه شعري گفته.
بابا حميد: راست ميگه دختر، يعني چي پاشو با من برقص، منظورت كيه، تو ميخواي با كي برقصي.
عمو سعيد: داداش نگو رقص، بگو حركات موزون تا كمي از مشكل اخلاقيش كم بشه.
آبجي نگار: منظور من از اين شعر خطاب به ساختمان 58 بود. وقتي ميگم آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم يعني ظاهر ساختمان ما خيلي قشنگه.
دايي جواد: دايي درسته كه ساختمون ما ايول داره ولي فكرش رو بكن اگه اين ساختمون بخواد برقصه كه فاتحه ما همه خونده است. من ميگم اگه كسي شعر ديگه داره اون بخونه.
مامان بزرگ ملوك: من يه ترانه خوب بلدم بگم.
دايي جواد: ايول ننه خودم. بگو ننه، بگو.
مامان بزرگ ملوك:
من عاشق رنگ شيشههاتم من عاشق ظاهر قشنگ دلرباتم
اون در ورودي و به ياد آجراتم من زنده و من عاشق اين ساختمانم
ظاهرت كاكل زري با نماي مرمري
ساكنينت مهربون با صفا تو خونمون
عمه شوكت: اين ترانه چقدر آشناست. من يه جا اين رو شنيدم.
مامان بزرگ ملوك: شوكت خانم چه حرفهايي ميزني مادر، اگر هم اين ترانه رو جايي شنيدي حتماً كسي اين رو از من دزديده. اگه اسمش رو ميدوني بگو تا برم از دستش شكايت كنم.
آقاجون فرخ: ملوك خانم ما كه هالو نيستيم. من خودم ديروز اين آهنگ رو از ماهواره پسرم سعيد شنيدم. يه پيرمرده داشت اين آهنگ رو ميخوند و كلي دختر بيحيا داشتند حركات موزون انجام ميدادند.
عمو سعيد: البته به همه بگم كه آقاجون من موقع حركات موزون اون دخترها چشماش بسته بود.
زندايي فهيمه: خود شما چي آقا سعيد؟
عمو سعيد: من اصولاً اين مواقع خوابم و هيچي تماشا نميكنم. البته تو خواب يه چيزايي ديدم اما خوب تو خواب اشكال نداره.
آقاجون فرخ: دروغ نگو پسر تو خودت رو به خواب زده بودي و از زير پتو ميديدي. اون من بودم كه خواب بودم.
دايي جواد: آخه ننه تو ترانه ميخواستي به پسرت ميگفتي، چرا ميري ترانه مردم رو ميدزدي. بابا ناسلامتي ما تو اين محل آبرو داريم. اين ترانه رو از هر كي دزديدي برو زود پس بده تا با مأمور نيومدن دم خونه.
آقاجون فرخ: شما هيچ كدوم عرضه گفتن ترانه براي ساختمان 58 را نداريد، بذاريد يه شعري كه خودم گفتم رو براتون بخونم تا كيف كنيد.
ميبينمت تو اين گذري دل رو هر جا بخواي ميبري
با اين ظاهر خوشگل تو من و ميكشي با اين دلبري
امان از اون نما از اون قد و بالا
ببين چطور دلم گير كرده برات
ميگم به جون تو ميخرم من تو رو
ميگي جون خودت گرونم واسه تو
اي ساختمون كجا كجا دوستت دارم به خدا، دوستت دارم به خدا
عمو سعيد: آقاجون دست شما درد نكنه. اين ترانه كه آخره ابتذاله. بابا صد دفعه گفتم ترانه به درد ساختمان ما نميخوره. ما بايد يه شعر پر محتوا و اخلاقي براي ساختمان 58 بگيم.
بابا حميد: داداش من يه شعر توپ و اخلاقي و پر از محتوا براي ساختمون گفتم گوش كنيد.
ما همونيم كه ميتونيم پشت بوم خونه رو با قيرا ايزوگام كنيم ما رو دست كم نگير
ما همونيم كه ميتونيم كف اين ساختمون با سراميكا كف پوشش كنيم ما رو دست كم نگير، نه ما رو دست كم نگير
خاله سيمين: اصلاً اين شعرا به درد نميخوره. الان مد شده كه دو زبونه ترانه بخونند. مثلاً فارسي با تركي. يا فارسي با عربي.
زن عمو سعيد: آره راست ميگه. ميتونيم به اين شاطر نانوايي ببري بگيم بياد قسمتهاي تركي ترانه رو اجرا كنه.
خاله سيمين: آره خيلي جالب ميشه، من شعرش رو هم گفتم گوش كنيد.
بي تو هرگز با تو عمري
راضي نشو به رفتنم بدون كه عاشقت منم بي تو ميميرم
اي ساختمون خوشگلم فداي تو كه من بشم بزار بمونم بي تو ميميرم
دايي جواد: نه آبجي سيمين اين شعر زياد با حال نيست. شعر بايد با صفا و با معنا باشه.
عمو سعيد: آفرين. منم يه ساعت همين رو ميگم. بابا ما بايد به دنبال موسيقي معناگرا باشيم مثل سينما كه معناگرا داريم.
دايي جواد: البته آق سعيد به ما لطف دارن، اما ما زياد تو نخ معناگرا نيستيم و براي دل خودمون يه وقتايي شعر ميگيم. اين شعرم چاكرتون براي گل روي ساختمون مشتي خودمون گفته.
پارسال باهم دسته جمعي رفته بوديم دنبال خونه برگشتني يه بنگاهي با صفا و با محبت
ما رو آورد تو اين كوچه نشوند كنار اين خونه عاشق اون خونه شديم
دلبسته و حيرون شديم خونمون و فروختيم اين عزيزو گرفتيم
مامان شيرين: نه داداش ديگه كي از اين آهنگها گوش ميده. الان همه دنبال آهنگهاي تند و پر سر و صدا هستند.
عمه شوكت: شيرين خانم نكنه شما هم ترانه گفتيد.
مامان شيرين: بله كه گفتم. يه ترانه به روز و بابا ميل همه جوونها.
آبجي نگار: مرسي مامان خودم، بگو مامان خانم
مامان شيرين:
تيكه تيكه كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت ذره ذره كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت
بيا تو بيا تو پهلوي من نشستن تو اينجا باشه براي من
غماتو، شكل تو، دوست دارم فداي، ساختمون 58 بشم من
عمو سعيد: حالا كه هر كي، هر كي شده بذاريد من هم يه سرود بخونم.
وقتي ميخواي بري سفر هر چي رو ميخواي با خودت ببر
اين بچه رو ببر كه نميخوام ببينم ريختشو عكس مادرت رو ببر كه حالم رو بد ميكنه
هر چي رو ميخواي ببر اما ساختمون 58 رو با خودت نبر
آخه اين ساختمون همه دارايي منه بدون او تو كوچه هميشه جاي منه
راستي اين جهزيتم با خودت ببر
زن عمو سوسن: دست شما درد نكنه آقا سعيد. حالا ديگه بر عليه من شعر ميگي. مثل اينكه يادت رفته سند خونه به نام كيه. حالا ديگه عكس مادرم رو با خودم ببرم.
عمو سعيد: نه خانم عزيز. اين فقط يك شعر معناگرا بود كه من خوندم. اصلاً منظورم شما نبود.
زن عمو سوسن: حالا كه اينطور شد منم ترانه ميخونم.
عمو سعيد: نه خانم. فراموش كرديد كه خوندن زن غيرقانونيه.
زن عمو سوسن: خوب با آواز نميخونم. دكلمه كه ميتونم كنم.
آقاجون فرخ: حق با عروس گلمه، با دكلمه ميتونه بخونه و مشكل هم نداره.
زن عمو سوسن:
ديگه تو چشماي من پر شده از قشنگيات
هستم من تو اين خونه ميپيچه زنگ حياط
نفسام كم ميارن اسم تو توي لحظهها
حتي توي ذهن من حك شده اسم تو برام
دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه
ديدن روي ماه تو براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه دلم واسه تو ميزنه
نماي دلنشين تو سكوت غم رو ميشكنه
زن دايي فهيمه: آق جواد اجازه ميديد من هم يه ترانه بخونم.
دايي جواد: ايول عيال شوما هم ترانه ميگيد. بخون تا همه بدونند عيال ما هم هنرمنده.
زن دايي فهيمه:
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه آره بيا اينجا بيا اينجا بيا اينجا
اونجا نه بيا بيا بيا با من باشو سر پناه من باشو چه كنم كه بي تو آوارهم
همش ميگم كه تو همه چيز من هستي دل كندن از تو براي من سخته
جاي ديگه رفتن براي من سخته ميمونم تا هميشه، پيش تو هستم
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه...
خلاصه اون شب هر كس هر چيزي به دهانش اومد به عنوان شعر و ترانه براي ديگران اجرا كرد و مثل هميشه باز هم جلسه ساختمان 58 بدون نتيجه باقي ماند. البته قرار شد كه همه اعضاي ساختمان يك آهنگ براي ساختمان 58 بخوانند و هر كدام مدعي بودند كه آهنگ آنها آهنگ رسمي ساختمان 58 است. راستي ترانه تيم ملي در جام جهاني 2006 بالاخره كدوم آهنگ شد؟ شما ميدونيد...
داستانهاي ساختمان 58
اين قسمت: ترانه ساختمان 58
جلسه خرداد ماه ساختمان 58 چند روز پيش برگزار شد. موضوع اين جلسه تصميمگيري براي ساخت يك آهنگ براي ساختمان 58 بود. اهالي ساختمان وقتي شنيدند كه قرار است براي تيم ملي فوتبال در جام جهاني يك آهنگ ساخته شود، گفتند كه ما هم بايد براي ساختمان 58 يك آهنگ بسازيم و جلسه اين ماه هم پيرامون اين موضوع برگزار شد.
آقاجون فرخ: سلام به همه. چون وقت نداريم و من هم خوابم مياد بدون مقدمه ميرويم سر اصل مطلب. در اين جلسه ميخواهيم براي ساختمان عزيز و دوست داشتني خودمون يك سرود يا ترانه بسازيم.
عمو سعيد: آقاجون من با ترانه مخالفم. ترانه كلي مشكل داره. اون از برگزاري عيد نوروز و اين هم حالا كه ميخواهيد براي ساختمان ترانه بسازيد. حتماً فردا هم تصميم ميگيريد كه در ساختمان يك سينما درست كنيد و مثلاً فيلم اين پسره گلزار رو نمايش بديد.
آبجي نگار: آي گفتي عمو سعيد. كاش تو ساختمون ما سينما داشتيم. اونوقت من مجبور نبودم براي ديدن هشتمين بار فيلم آتش بس و مملي جون كلي راه تا سينما برم. بعدشم يه بار نشد ما كاري بخواهيم انجام بديم، اين عمو سعيد گير نده.
بابا حميد: دخترم زشته، گير نده يعني چه؟ كسي به عموش از اين حرفها ميزنه؟ حداقل به جاي گير نده بگو اشكال نگيره. اين خيلي بهتره.
دايي جواد: اي بابا آق حميد. شما هم گير داديد به اين گير دادن. بابا بيخيال بشيد و بريد سر اصل مطلب.
آبجي نگار: دايي من خودم يه شعر در مورد ساختمان 58 گفتم كه با اجازه همه ميخوام بخونم.
مامان بزرگ: بگو مادرجان، بگو. فقط شعرت غمگين نباشه.
آبجي نگار: مامان بزرگ اتفاقاً ترانه من شادِ شاده گوش كنيد.
آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم روي تو خاك نشينه قربون اون شكلت برم
پاشو باز با من برقص، تا گل بريزم زير پات تا به آتيش بكشي كوچه رو با دلبريات
ساختمون 58 بايد برقصه، ساختمون 58 بايد برقصه
عمو سعيد: ديديد گفتم كه ترانه سرمنشأ همه مشكلات اخلاقيه. داداش حميد بيا ببين دخترت چه شعري گفته.
بابا حميد: راست ميگه دختر، يعني چي پاشو با من برقص، منظورت كيه، تو ميخواي با كي برقصي.
عمو سعيد: داداش نگو رقص، بگو حركات موزون تا كمي از مشكل اخلاقيش كم بشه.
آبجي نگار: منظور من از اين شعر خطاب به ساختمان 58 بود. وقتي ميگم آخه من قربون اون نماي خوشگلت برم يعني ظاهر ساختمان ما خيلي قشنگه.
دايي جواد: دايي درسته كه ساختمون ما ايول داره ولي فكرش رو بكن اگه اين ساختمون بخواد برقصه كه فاتحه ما همه خونده است. من ميگم اگه كسي شعر ديگه داره اون بخونه.
مامان بزرگ ملوك: من يه ترانه خوب بلدم بگم.
دايي جواد: ايول ننه خودم. بگو ننه، بگو.
مامان بزرگ ملوك:
من عاشق رنگ شيشههاتم من عاشق ظاهر قشنگ دلرباتم
اون در ورودي و به ياد آجراتم من زنده و من عاشق اين ساختمانم
ظاهرت كاكل زري با نماي مرمري
ساكنينت مهربون با صفا تو خونمون
عمه شوكت: اين ترانه چقدر آشناست. من يه جا اين رو شنيدم.
مامان بزرگ ملوك: شوكت خانم چه حرفهايي ميزني مادر، اگر هم اين ترانه رو جايي شنيدي حتماً كسي اين رو از من دزديده. اگه اسمش رو ميدوني بگو تا برم از دستش شكايت كنم.
آقاجون فرخ: ملوك خانم ما كه هالو نيستيم. من خودم ديروز اين آهنگ رو از ماهواره پسرم سعيد شنيدم. يه پيرمرده داشت اين آهنگ رو ميخوند و كلي دختر بيحيا داشتند حركات موزون انجام ميدادند.
عمو سعيد: البته به همه بگم كه آقاجون من موقع حركات موزون اون دخترها چشماش بسته بود.
زندايي فهيمه: خود شما چي آقا سعيد؟
عمو سعيد: من اصولاً اين مواقع خوابم و هيچي تماشا نميكنم. البته تو خواب يه چيزايي ديدم اما خوب تو خواب اشكال نداره.
آقاجون فرخ: دروغ نگو پسر تو خودت رو به خواب زده بودي و از زير پتو ميديدي. اون من بودم كه خواب بودم.
دايي جواد: آخه ننه تو ترانه ميخواستي به پسرت ميگفتي، چرا ميري ترانه مردم رو ميدزدي. بابا ناسلامتي ما تو اين محل آبرو داريم. اين ترانه رو از هر كي دزديدي برو زود پس بده تا با مأمور نيومدن دم خونه.
آقاجون فرخ: شما هيچ كدوم عرضه گفتن ترانه براي ساختمان 58 را نداريد، بذاريد يه شعري كه خودم گفتم رو براتون بخونم تا كيف كنيد.
ميبينمت تو اين گذري دل رو هر جا بخواي ميبري
با اين ظاهر خوشگل تو من و ميكشي با اين دلبري
امان از اون نما از اون قد و بالا
ببين چطور دلم گير كرده برات
ميگم به جون تو ميخرم من تو رو
ميگي جون خودت گرونم واسه تو
اي ساختمون كجا كجا دوستت دارم به خدا، دوستت دارم به خدا
عمو سعيد: آقاجون دست شما درد نكنه. اين ترانه كه آخره ابتذاله. بابا صد دفعه گفتم ترانه به درد ساختمان ما نميخوره. ما بايد يه شعر پر محتوا و اخلاقي براي ساختمان 58 بگيم.
بابا حميد: داداش من يه شعر توپ و اخلاقي و پر از محتوا براي ساختمون گفتم گوش كنيد.
ما همونيم كه ميتونيم پشت بوم خونه رو با قيرا ايزوگام كنيم ما رو دست كم نگير
ما همونيم كه ميتونيم كف اين ساختمون با سراميكا كف پوشش كنيم ما رو دست كم نگير، نه ما رو دست كم نگير
خاله سيمين: اصلاً اين شعرا به درد نميخوره. الان مد شده كه دو زبونه ترانه بخونند. مثلاً فارسي با تركي. يا فارسي با عربي.
زن عمو سعيد: آره راست ميگه. ميتونيم به اين شاطر نانوايي ببري بگيم بياد قسمتهاي تركي ترانه رو اجرا كنه.
خاله سيمين: آره خيلي جالب ميشه، من شعرش رو هم گفتم گوش كنيد.
بي تو هرگز با تو عمري
راضي نشو به رفتنم بدون كه عاشقت منم بي تو ميميرم
اي ساختمون خوشگلم فداي تو كه من بشم بزار بمونم بي تو ميميرم
دايي جواد: نه آبجي سيمين اين شعر زياد با حال نيست. شعر بايد با صفا و با معنا باشه.
عمو سعيد: آفرين. منم يه ساعت همين رو ميگم. بابا ما بايد به دنبال موسيقي معناگرا باشيم مثل سينما كه معناگرا داريم.
دايي جواد: البته آق سعيد به ما لطف دارن، اما ما زياد تو نخ معناگرا نيستيم و براي دل خودمون يه وقتايي شعر ميگيم. اين شعرم چاكرتون براي گل روي ساختمون مشتي خودمون گفته.
پارسال باهم دسته جمعي رفته بوديم دنبال خونه برگشتني يه بنگاهي با صفا و با محبت
ما رو آورد تو اين كوچه نشوند كنار اين خونه عاشق اون خونه شديم
دلبسته و حيرون شديم خونمون و فروختيم اين عزيزو گرفتيم
مامان شيرين: نه داداش ديگه كي از اين آهنگها گوش ميده. الان همه دنبال آهنگهاي تند و پر سر و صدا هستند.
عمه شوكت: شيرين خانم نكنه شما هم ترانه گفتيد.
مامان شيرين: بله كه گفتم. يه ترانه به روز و بابا ميل همه جوونها.
آبجي نگار: مرسي مامان خودم، بگو مامان خانم
مامان شيرين:
تيكه تيكه كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت ذره ذره كردي دل منو حالا ديگه ميخوامت
بيا تو بيا تو پهلوي من نشستن تو اينجا باشه براي من
غماتو، شكل تو، دوست دارم فداي، ساختمون 58 بشم من
عمو سعيد: حالا كه هر كي، هر كي شده بذاريد من هم يه سرود بخونم.
وقتي ميخواي بري سفر هر چي رو ميخواي با خودت ببر
اين بچه رو ببر كه نميخوام ببينم ريختشو عكس مادرت رو ببر كه حالم رو بد ميكنه
هر چي رو ميخواي ببر اما ساختمون 58 رو با خودت نبر
آخه اين ساختمون همه دارايي منه بدون او تو كوچه هميشه جاي منه
راستي اين جهزيتم با خودت ببر
زن عمو سوسن: دست شما درد نكنه آقا سعيد. حالا ديگه بر عليه من شعر ميگي. مثل اينكه يادت رفته سند خونه به نام كيه. حالا ديگه عكس مادرم رو با خودم ببرم.
عمو سعيد: نه خانم عزيز. اين فقط يك شعر معناگرا بود كه من خوندم. اصلاً منظورم شما نبود.
زن عمو سوسن: حالا كه اينطور شد منم ترانه ميخونم.
عمو سعيد: نه خانم. فراموش كرديد كه خوندن زن غيرقانونيه.
زن عمو سوسن: خوب با آواز نميخونم. دكلمه كه ميتونم كنم.
آقاجون فرخ: حق با عروس گلمه، با دكلمه ميتونه بخونه و مشكل هم نداره.
زن عمو سوسن:
ديگه تو چشماي من پر شده از قشنگيات
هستم من تو اين خونه ميپيچه زنگ حياط
نفسام كم ميارن اسم تو توي لحظهها
حتي توي ذهن من حك شده اسم تو برام
دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه
ديدن روي ماه تو براي من يه مرهمه
دوست دارم يه عالمه دلم واسه تو ميزنه
نماي دلنشين تو سكوت غم رو ميشكنه
زن دايي فهيمه: آق جواد اجازه ميديد من هم يه ترانه بخونم.
دايي جواد: ايول عيال شوما هم ترانه ميگيد. بخون تا همه بدونند عيال ما هم هنرمنده.
زن دايي فهيمه:
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه آره بيا اينجا بيا اينجا بيا اينجا
اونجا نه بيا بيا بيا با من باشو سر پناه من باشو چه كنم كه بي تو آوارهم
همش ميگم كه تو همه چيز من هستي دل كندن از تو براي من سخته
جاي ديگه رفتن براي من سخته ميمونم تا هميشه، پيش تو هستم
حالا بيا اينجا بيا اينجا اونجا نه...
خلاصه اون شب هر كس هر چيزي به دهانش اومد به عنوان شعر و ترانه براي ديگران اجرا كرد و مثل هميشه باز هم جلسه ساختمان 58 بدون نتيجه باقي ماند. البته قرار شد كه همه اعضاي ساختمان يك آهنگ براي ساختمان 58 بخوانند و هر كدام مدعي بودند كه آهنگ آنها آهنگ رسمي ساختمان 58 است. راستي ترانه تيم ملي در جام جهاني 2006 بالاخره كدوم آهنگ شد؟ شما ميدونيد...
آميتا باچان ستاره مشهور سينماي هند از سينماي هند به شدت انتقاد كرد. اين بازيگر مطرح باليوود در يك موضعگيري تند گفت كه سينماي هند روح و هويت خود را از دست داده است. سينماي هند اين روزها فيلمهايي تهيه و توليد ميكند كه نشان دهنده واقعيت زندگي روزمره مردم هند نيست.
آميتا باچان در ادامه ميگويد: در گذشته فيلمها در شهرهاي كوچك و روستاها اتفاق ميافتاد و شخصيتهاي اصلي آن از بين طبقه كارگر و معمولي بودند. در اين شرايط شخصيتها حرف دل مردم عادي را ميزدند و فيلمها انعكاسي از زندگي روزمره مردم عادي بود. فيلمهاي امروزه اگرچه تكنيك و جلوههاي ويژه بهتري دارند اما براي اكثريت مردم غريبه و گنگ هستند.
قصد پليد فردين خان
فردين خان قرار است در فيلم حادثهاي قصد پليد در نقش منفي به ايفاي نقش بپردازد. اين خبر كه توسط مطبوعات هندي منتشر شده است هنوز از طرف فردين خان مورد تأييد قرار نگرفته است. در اين فيلم به جز فردين خان بازيگري نظير جان آبراهام و بيپاشا بامو نيز حضور دارند.
داستان قصد پليد در مورد مردي است كه از همسر خود جدا ميشود و بر سر گرفتن حق سرپرستي فرزندش با همسرش دچار مشكل ميشود. دادگاه حق سرپرستي كودك را به مادرش ميسپارد و همين موضوع سبب ميشود كه مرد تصميم بگيرد تا براي به دست آوردن فرزندش، همسر سابق خود را به قتل برساند و بدين ترتيب…
فيلم قصد پليد از اوايل سال 2006 فيلمبرداري ميشود و قرار است در ابتداي سال 2007 به نمايش عمومي درآيد.
راني موكرجي فرستاده الهي
راني موكرجي يكي از بازيگران سرشناس باليوود اين روزها در حال بررسي پيشنهاد بازي در فيلم فرستاده الهي است. تهيه كنندگان اين فيلم رمانتيك – درام با موكرجي وارد مذاكره شدهاند تا در اين فيلم بازي كند. اين فيلم الهام گرفته از يكي از فيلمهاي هاليوودي است و قرار است با بودجه اندكي ساخته شود.
موكرجي در صورت قبول اين پيشنهاد نقش اول را در اين فيلم بازي خواهد كرد اما به نظر ميرسد رقم پائين دستمزد فيلم يكي از نكاتي است كه راني موكرجي را در قبول اين نقش مردد كرده است. موكرجي از جمله بازيگران باليوود است كه دستمزد او براي پذيرفتن نقش بسيار بالا است.
موكرجي در مورد اين پيشنهاد گفته است: تنها عاملي كه ممكن است باعث شود در اين فيلم حاضر شوم داستان جذاب و گيراي فيلم است وگرنه دستمزد فيلم به گونهاي است كه ترجيح ميدهم بدون دستمزد در فيلم بازي كنم. (بابا با معرفت..!)
سيفعلي خان: دخالت بيجا مانع زندگي است
سيفعلي خان در واكنش به شايعات اخير مطبوعات باليوود در مورد ارتباط او با يك مانكن ايتاليايي و تصميم او مبني بر جدايي از همسرش گفت: هر فردي ممكن است در زندگي شخصياش گاهي به بنبست برسد و در اين مواقع طلاق بهترين راه حل است و جدايي من و همسرم موضوعي است كه مربوط به من و او است و به هيچكس ارتباط ندارد كه ما چرا ميخواهيم از هم جدا شويم.
سيفعلي خان در مورد شايعه ارتباط او با مدل ايتاليايي گفت: اين كه ميشنويم ميگويند من براي ازدواج با اين مدل ايتاليايي ميخواهم از همسرم جدا شوم، بسيار خندهدار است. من هيچ رابطهاي با اين زن ندارم و طلاق گرفتن به اين خاطر بچگانهترين دليل براي طلاق از همسرم است. من مرد هوس بازي نيستم و دليل طلاق من از همسرم چيز عميقتر و مهمتري است كه تنها من و او از آن آگاه هستيم.
شاهرخ خان و كمي تنوع
شاهرخ خان تصميم دارد پس از سالها بار ديگر در نقشهاي منفي به ايفاي نقش بپردازد. شاهرخ خان در مراسمي كه در بمبئي براي اكران فيلم جديدش برپا شده بود به خبرنگاران گفت: ميخواهم در كارهاي خود تنوع ايجاد كنم زيرا احساس ميكنم در بازيگري دچار يكنواختي شدهام و اين يكنواختي بسيار كسالتآور است. زيرا با حضور در هر فيلم احساس ميكنم در حال بازي در همان فيلم قبلي هستم و اين براي يك بازيگر اصلاً خوشايند نيست و به همين خاطر ميخواهم از قالب آدمهاي مثبت خارج شوم و بار ديگر حضور در نقشهاي منفي را تجربه كنم. با اينكه ميدانم اين تصميم چندان باب ميل طرفدارانم نيست.
آيشواريا راي در خدمت سلمان خان
آيشواريا راي فوق ستاره باليوودي به زودي در فيلمي كه قرار است سلمان خان آن را تهيه كند در كنار آجي ديوگان ايفاي نقش ميكند. نكته عجيب در مورد اين خبر اين است كه راي و سلمان خان روابط بسيار سرد و تيرهاي با يكديگر دارند و پذيرش پيشنهاد بازي در اين فيلم از سوي آيشواريا راي بسيار عجيب است.
اين پروژه كه هنوز نامي براي آن انتخاب نشده طبق معمول بسياري از فيلمهاي باليوودي داستاني خانوادگي و پر سوز و گداز دارد و در اين فيلم بايا باچان، همسر آميتا باچان هم در نقش مادر ظاهر ميشود. بازيگر مرد اين فيلم آجي ديوگان است. اين براي چندمين بار است كه آيشواريا راي در كنار آجي ديوگان قرار ميگيرد تا خاطره فيلمهاي موفق اين دوستاره بزرگ باز هم تكرار شود. قرار است فيلمبرداري پروژه سلمان خان از سپتامبر آينده در دو شهر لندن و بمبئي آغاز شود و مدت زمان فيلمبرداري اين فيلم 3 ماه خواهد بود.
همسر روياي عامرخان
عامر خان بالاخره پيشنهاد بازي در فيلم روياي همسر را پذيرفت. مضمون روياي همسر در مورد مرد جواني است كه هميشه در ذهن خود زن مورد علاقهاش را ترسيم ميكند و يك روز در خيابان زني را مشاهده ميكند كه متوجه ميشود اين زن همان تصوير روياي اوست. او پس از تحقيق متوجه ميشود كه اين زن داراي يك بيماري لاعلاج است و به زودي خواهد مرد. مرد پس از آگاهي از اين موضوع در انتخاب خود دچار ترديد ميشود. از طرفي اين زن كسي است كه هميشه به دنبال او بوده است و از طرف ديگر او چند ماه ديگر ميميرد. مرد تصميم ميگيرد…
فيلمبرداري اين فيلم قرار است در پاييز امسال آغاز شود و كمپاني ونوس تهيه كننده آن است. كمپاني ونوس اميدوار است بتواند رضايت آميشا پاتل را براي ايفاي نقش اول اين فيلم جلب كند.
در مورد عامرخان بايد به اين نكته اشاره كرد كه او بازيگر گزيده كاري است و معمولاً در هر سال بيشتر از 1 يا 2 فيلم بازي نميكند.
شاهد كاپور افسر پليس ميشود
شاهد كاپور كه از نقشهاي كليشهاي خسته شده است، قصد دارد شانس خود را با حضور در فيلمهاي جدي آزمايش كند و اولين تجربه او در اين راه فيلم شجاعت است.
شجاعت داستان يك افسر پليس جوان و تازهكار است كه در بدو ورود به پاسگاه محل مأموريت خود متوجه كارهاي خلاف نيروهاي پليس ميشود. او تصميم ميگيرد با اين افراد مقابله كند اما مشكل اصلي او در اين راه مسئول پايگاه است كه سردسته گروههاي تبهكار است.
علاوه بر شاهد كاپور، سمير اردي و سونيل شتي نيز در اين فيلم به عنوان بازيگر حضور دارند. در اين فيلم سونيل شتي نقش افسر پليس فاسد را بازي ميكند. به زودي كار فيلمبرداري اين فيلم در دهلي آغاز ميشود و تهيه كنندگان تلاش ميكنند تا قبل از پايان سال 2007 فيلم را براي اكران آماده كنند.
لحظههايي با دكتر آرام
ناصر و ملاقات پس از سالها(قسمت اول)
از آن هنگام كه يكي از دوستانم در مجله صبح جوان از من خواست كه در هر شماره مطلبي بنويسم با خود بارها فكر كردم و در مورد چگونگي اين سلسله مطالب انديشيدم. ابتدا تصميم داشتم بحثهايي را پيرامون مشكلات و بيماريهاي رواني آغاز كنم اما احساس كردم در مجله نسل برتر و در جاهاي ديگر به اين گونه بحثها پرداخت ميشود و من قرار است حرف تازهاي را بيان كنم. پس به دنبال ايدههاي جديد و تازه رفتم ولي باز هم اين علي درون بود كه به كمك من آمد و پيشنهاد داد كه در هر شماره سرگذشت يكي از بيماران خود را كه در طول ساليان دراز با تعداد بسياري از آنها برخورد كردهام را براي شما بيان كنم. كه سرگذشت هر كدام از اين افراد خود كلاس درسي است براي آموختن نكات تازه كه جنبههاي علمي آن در بيماري آن نهفته است و آشنايي شما با اين قبيل مشكلات و افراد ميتواند شما را با اثرات بيماريهاي روحي و رواني آشنا كند. اميدوارم اين مطالب آنچه باشد كه دوستانم در صبح جوان از من انتظار داشتهاند و آنچه باشد كه رضايت شما عزيزانم را در هر كجا كه اينها را ميخوانيد، فراهم آورد و مفيد فايده باشد.
در مطب در حال معالجه يكي از بيمارانم بودم كه خانم منشي با اتاقتم تماس گرفت و گفت:
- آقاي دكتر ببخشيد وسط ويزيت مريض مزاحم ميشم، ولي يه آقايي اومدن اينجا و اصرار دارند حتماً شما رو ببينند.
- خانم ميبينيد كه در حال ويزيت مريض هستم. به ايشون بگيد كه اگر مريض هستند، نوبت بگيرند و اگر كار ديگري دارند آخر وقت تشريف بيارند.
- ولي آقاي دكتر ايشون ميگن شما ايشون رو ميشناسيد.
- باز هم فرقي نميكنه. خانم تقوي از شما تعجب ميكنم. بعد از چند سال كار كردن تو اين مطب هنوز نميدونيد كه اولويت ما در طول روز ويزيت مريضهاست. پس خواهش ميكنم به اين آقا بگيد صبر كنند تا ويزيت مريضها تموم بشه.
خانم تقوي عذر خواهي كرد و تلفن را قطع كرد. اما باز هم چند دقيقه بعد در حالي كه مريضم در حال تشريع وضعيت روحي خود بود با اتاقم تماس گرفت.
- تو رو خدا ببخشيد آقاي دكتر. اصلاً تقصير من نيست. اين آقا تأكيد دارند كه حتماً شما رو ببينند.
- خانم، اصلاً اين آقا كي هستند؟
- ميگن من بزمچه هستم.
- چي؟ بزمچه؟
- آره آقاي دكتر. من هر چي ميپرسم فاميلي شما چيه، ميگن بگو بزمچه است، خودشون ميشناسند.
- الو سلام دكتر جان... بابا تو كه دست مأموراي سيا رو از پشت بستي. بابا منم ناصر بزمچه. يادت نيست علي خرخون؟
صداي ناصر كه گوشي رو از دست خانم منشي گرفته بود و صحبت ميكرد مثل زنگ تو گوشم صدا كرد و من رو به دوران كودكي برد. ناصر دوست دوران كودكي من بود. مادر ناصر با مادر من دخترخاله بودند. اما چون خانه ما چند تا كوچه با هم فاصله داشت من و ناصر خيلي با هم دوست بوديم. شايد همه دوران كودكي و دبستان من و ناصر با هم ديگه گذشت. ناصر بچه خيلي شيطون و شري بود. اصلاً به همين خاطر اسم اون رو گذاشته بودند بزمچه. و من هم خوب از بس كه درس ميخوندم از همان دوران دبستان شده بودم علي خرخون. ناصر براي من يه جورايي مثل برادر بود. با اينكه هم سن و سال بوديم اما اون هميشه مواظب من بود. هيچكس جرأت نداشت من رو اذيت كنه چون ناصر حسابي اون رو ادب ميكرد. البته دوران خوش ما تا پايان دوران دبستان بود چون بعد از اون خانواده ناصر از اون محل رفتند و بعد ارتباط من و ناصر كمتر و كمتر شد. ناصر بعد از اينكه ديپلم گرفت به اصرار پدرش براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت و بعد ديگه ارتباط من و اون به كل قطع شد. فقط بعضي وقتا از پروين خانم مادر ناصر كه مثل مادر خودم دوستش دارم سراغي از اون ميگرفتم و حالا بعد از اين همه سال باز هم ناصر برگشته بود.
- پس چي شد آقاي دكتر، بالاخره اجازه ورود به ما داده ميشود يا نه؟
- جان، چي، آره ناصر جان. ببخشيد شوكه شدم، آره عزيزم بيا تو.
چند لحظه بعد ناصر وارد اتاق شد. قيافه ناصر زياد عوض نشده بود فقط يه سبيل به اجزاء صورتش اضافه شده بود. هنوز تو صورتش همون شيطنت دوران كودكي موج ميزد. انگار هنوز بزرگ نشده بود. تا ناصر رو ديدم پريدم بغلش و بوسيدمش. احساس خوبي داشتم. ناصر بوي دوران كودكيمون رو ميداد. بوي خاطرات خوش دوران كودكي.
- با خودت چيكار كردي دكتر جون، حسابي كه خودت رو پير كردي.
- اما تو اصلاً تغيير نكردي. بگو ببينم كلك كي اومدي ايران.
- اِي، يه سه چهار روزي ميشه كه اومدم تهران. گفتم يه سري هم به علي بيمعرفت خودمون بزنيم.
- راستي آدرس اينجا رو از كجا پيدا كردي؟
- زنگ زدم از مادرت گرفتم. ازش خواستم بهت نگه تا يه خورده برات سورپريز بشه.
- خوب ناصر جان تو يه دقيقه همين جا بشين تا من اين مريض رو ويزيت كنم. بعدش ميشينيم كلي باهم صحبت ميكنيم.
- علي جان راحت باش، امروز اصلاً اومدم كه پيش خودت باشم. خودم و خودت.
مريضي كه تو اتاقم بود رو ويزيت كردم و بعد از اون هم چند مريض ديگه رو ويزيت كردم و بعد خانم تقوي رو مرخص كردم تا به منزل بره. حالا ديگه ميتونستم با ناصر با خيال راحت صحبت كنم. با اينكه از كار روزانه حسابي خسته بودم ولي ديدن ناصر كلي به من انرژي داده بود. با ناصرشروع كرديم به صحبت.
- خوب ناصر تعريف كن چه خبر. چيكار ميكني، از اونجا چه خبر، نه اول بگو تنها اومدي يا با خانمت اومدي.
- نه. تنها اومدم. خانمم، شوهرش اجازه نداد بياد ايران.
- شوهرش؟ بازم داري شوخي ميكني ناصر.
- نه به جون علي. من قبلاً ازدواج كردم ولي خوب بعدش هم از خانمم جدا شدم. البته اون منو طلاق داد.
- براي چي؟
- هيچي. ميخواست با يه نفر ديگه ازدواج كنه. بعد رفت دادگاه و از دست من شكايت كرد و دادگاه هم منو از خونه خودم انداخت بيرون.
- چه بد. من خبر نداشتم. واقعاً متأسفم.
- نه بابا. اصلاً مهم نيست. ديگه فراموشش كردم. الان چند سالي از اون موضوع ميگذره.
- خوب كارت چيه؟ اونجا الان چيكار ميكني؟
- هيچي. يه شركت ساختماني دارم. اي اوضاع كاريم بدك نيست، ولي اومدم اينجا بمونم.
- جدي ميگي؟ اينكه خيلي خوبه. راستي تو چه رشتهاي درس خوندي؟
- رشته مهندسي عمران. البته به كار و بار شما نميرسه. هم آقا دكتر شديد هم دفتر ازدواج ايجاد كرديد.
- دفتر ازدواج؟
- آره. خانم شاكري ميگفت. اونو كه ميشناسي، مگه نه؟
- كلك تو خانم شاكري رو از كجا ميشناسي؟ اون يكي از مريضهاي منه.
- وقتي داشتم به خانم منشي اصرار ميكردم كه بذاره بيام تو، تو رو ببينم اون كنارم نشسته بود. پيرزن انگار فرصت گير آورده بود از كل زندگيش برام تعريف كرد و گفت كه براش يه شوهر خوب پيدا كردي. كلي هم دعات كرد.
- نميدوني ناصر چقدر پيرزن جالبيه. روز اول كه اومد پيش من گفتم مادر مشكلتون چيه؟ گفت تنهايي. گفتم خوب من چيكار ميتونم بكنم؟ گفت برام شوهر پيدا كن. اصلاً خيلي جالب بود. هيچي، منم براش شوهر پيدا كردم. الان چند ساله باهم ازدواج كردند. كلي هم با شوهرش خوب هستند.
- پس اگر ما هم زن بخواهيم براي ما هم زن ميگيري؟
- تو جون بخواه، ناصر بزمچه. تازه پيدات كردم. فكر ميكني به همين آسوني ولت ميكنم.
- راستي دكتر جون ميدونم دكتر روان مردمي. اما يه چند وقتيه كه سرم درد ميكنه. ميتوني يه قرصي بدي اين درد كله ما از بين بره.
- دكتر رفتي؟
- آره. يكي از فاميلامون دكتره، البته زياد چيزي حاليش نيست.
- جدي، من ميشناسمش؟ اسمش چيه؟
- اسمش كه قبلاً چيز ديگه بود اما الان شده دكتر آرام. اما قبلاً علي خرخون بود. البته بعضي هم به اون علي شُلي ميگفتند.
- از دست تو ناصر، دست از مسخره بازيهات ور نميداري. ولي يادم مياد كه بهم ميگفتند علي خرخون. اما اين علي شلي رو از كجا آوردي؟
- يادت نيست سال اول دبستان بوديم خونه آقاجون تو.
- خوب چي شد؟
- هيچي بابا. آماده شده بوديم بريم مدرسه كه من با تو حرفم شد و انداختمت تو حوض حياط خونه آقاجون. بعد آقاجون اومد تو رو از تو حوض درآورد و سرت داد زد؛ آخه به تو هم ميگن بچه. يه خورده از اين بزمچه ياد بگير. واقعاً كه شلي بايد بهت گفت علي شُلي.
- آره يادم اومد. آقاجونم هميشه دوست داشت كه من مثل تو شيطون و شر باشم، خدا بيامرزدش. يادته خونه آقاجون من چه روزايي داشتيم.
- آره يادش به خير. راستي خونه آقاجون چي شد؟
- هيچي وقتي آقاجون فوت كرد، بابا و عموها تصميم گرفتند خونه رو بفروشند. الانم خرابش كردند. هيچي از اون محله قديمي نمونده.
- علي جان، نگفتي يه قرص چيزي داري به ما بدي تا اين درد كله ما خوب بشه.
- مگه الان هم درد ميكنه.
- آره بابا. سرم داره ميتركه.
- من فكر كردم با اين همه مسخره بازي حالت خوبه. اما ببين ناصر الان بهت يه مسكن ميدم ولي بعدش بايد بري عكس بندازي. يكي از دوستام متخصص مغز و اعصابه. با اون هماهنگ ميكنم كه بري پيش اون.
- هيچي مثل اينكه كار و بار شما كساده، برا هم مشتري پيدا ميكنيد.
اون روز تا شب با ناصر بوديم. باهم همه جا رفتيم. به محله قديمي كه تو اون سالها زندگي ميكرديم، رفتيم. به مدرسه دوران كودكيمون سر زديم و جالب بود كه هنوز فراش اون بابا كريم زنده بود. اون ما رو نميشناخت. اما ما اون رو ميشناختيم. پير شده بود. اما هنوز هم مهربون و دوست داشتني بود. اومدن ناصر باعث شده بود تا خاطراتي كه سالها فراموششون كرده بودم يك بار ديگه زنده بشه. تازه اون روز بود كه فهميدم چقدر از گذشته خود فاصله گرفتم و چه آدمهايي رو فراموش كردم. وقتي ناصر گفت كه بريم به بابا عزيز فراش مدرسه دبستانمون سر بزنيم از خودم خجالت كشيدم. ناصر هنوز اونها رو فراموش نكرده بود. شايد اونقدر خاطرات رو ميدونست چون از اونا دور بود ولي من كنار اون خاطرات بودم و همه اونها رو فراموش كرده بودم.
اون روز گذشت. چند روز بعد ناصر كه هنوز سر دردش خوب نشده بود به اصرار من پيش دكتر رجبي يكي از دوستانم رفت. دكتر رجبي پس از ويزيت ناصر از اون خواسته بود كه از سرش عكس بگيره. ناصر اينكارو كرد و قرار شد چند روز بعد دكتر رجبي جواب آزمايش اون رو بده. تو اون چند روز ناصر بيشتر وقتش رو به سر زدن به افراد فاميل و گشت و گذار تو تهران گذروند. چند روز بعد خانم منشي به اتاقم زنگ زد و گفت كه دكتر رجبي پشت خطه.
- سلام دكتر جان، خوبي، چيكار ميكني با زحمتهاي ما.
- اختيار داري آرام جان، اتفاقاً در مورد همون دوستتون تماس گرفتم.
- ناصر رو ميگيد. خوب چي شد، جواب آزمايش اومده.
- آره دكتر جواب آزمايش اون اومده. راستي دكتر اين ناصر كيه؟
- جريانش مفصله. اما اينطور بهت بگم كه مثل داداشم ميمونه. خوب نگفتيد دكتر جواب چي شد؟
- چطوري بگم آرام جان. كاش اون رو پيش من نميفرستادي. آخه چي بايد بگم.
- چيزي شده رجبي جان. بابا بگو كه نصف جون شدم.
- ببين آرام جان خودت كه دكتري به هر حال از اين اتفاقا پيش مياد.
- دكتر بگو. بگو ناصر چش شده؟
-چطوري بگم، تو سر ناصرخان يه غده سرطانيه.
- يا ابوالفضل. مطمئني دكتر جان. حالا چقدر خطرناكه؟
- در مورد مطمئن بودن بايد بگم شك ندارم. من نميدونم تا حالا چطوري تونسته با اين سر درد كنار بياد. اونايي كه اين غده تو سرشونه با قرصاي خيلي قوي سر پا هستند. واقعاً براي من عجيبه.
- حالا بايد چيكار كرد؟
- آرام جان، ميدونم چقدر ناصرخان رو دوست داري ولي بايد يه جوري اونو آماده كني. اون فرصت زيادي نداره و به هر حال بايد با اين موضوع كنار بياد. خوشحالم كه تو يه دكتر روانشناس هستي و ميتوني اين موضوع رو به اون راحتتر بگي. خلاصه دكتر اون چند ماه بيشتر فرصت نداره.
وقتي از دكتر رجبي خداحافظي كردم دنيا دور سرم داشت ميچرخيد. نميدونستم بايد چيكار كنم. تو همين فكرا بودم كه خانم تقوي زنگ زد و گفت:
- سلام دكتر. مهندس ناصر اومدن. بفرستمشون بيان تو اتاق.
- آره بگيد مهندس ناصر بيان تو اتاق. راستي خانم به مريضا بگيد دكتر امروز حالش خوب نيست و يه روز ديگه تشريف بيارند.
ماجراهاي آقاي شانس
اين قسمت: طلاق در اولين روز ازدواج
من آقاي شانس هستم. البته اسم و فاميل من چيز ديگري است. اما همه مرا با اين اسم ميشناسند و خوب بهتر است شما هم مرا با اين اسم بشناسيد. البته به مرور متوجه ميشويد كه چرا من آقاي شانس هستم. براي اولين قسمت از داستانهاي خودم اتفاقات روز اول ازدواجم را برايتان تعريف ميكنم. البته قول ميدهم در شمارههاي بعدي از روزگار قبل از ازدواجم نيز برايتان قصههايي نقل كنم.
صبح اولين روز ازدواجم بود. ساعت طبق معمول هر روز در ساعت 7 صبح شروع به زنگ زدن كرد. انگار او خبر نداشت كه امروز كار تعطيل است و اداره نميروم. البته فرقي نميكرد چون هر روز صبح من ساعت بيچاره را به لبة تخت ميكوبيدم تا او ساكت شود و بعد ميخوابيدم و هر روز دير سر كار ميرسيدم. آن روز اين كار را كردم اما صداي كوبيده شدن ساعت با لبة تخت با هر روز فرق ميكرد. البته ساعت ساكت شد اما كنجكاو شدم تا ببينم چرا صداي برخورد ساعت با لبه تخت فرق كرده است. چشمانم را باز كردم و ديدم واي خداي من، من ساعت را به روي صورت همسرم كوبيدهام و فراموش كردهام از امروز متأهل شدهام. همسر بيچاره من كه نميدانست چه اتفاقي افتاده است، چشمانش را ميماليد و هاج و واج به اطراف نگاه ميكرد. من سريع ساعت را پشت خودم قايم كردم و پرسيدم:
- عزيزم، سلام. صبحت بخير. ديشب خوب خوابيدي. الان چي، الان حالت خوبه؟
- آره ديشب خوب خوابيدم، اما فكر كنم داشتم خواب ميديدم كه يه چيزي خورده تو سرم، جالبه الان هم سرم درد ميكنه.
- حتماً خواب ديدي، من هم بعضي وقتها از اين خوابها ميبينم. مثلاً چند وقت پيش خواب ديدم از جايي پرت شدم. بعد بيدار شدم ديدم از تخت افتادم. اما خودت رو ناراحت نكن. الان ميرم يه قرص مسكن ميآرم تا حالت خوب بشه. ناسلامتي امروز روز اول ازدواجمونه. بايد حال هر دومون خوب باشه.
راستي تا يادم نرفته اين رو بگم كه خونهاي كه با همسرم در اون زندگي ميكنيم همون خونهاي است كه دوران مجردي من توي اون زندگي ميكردم. آخه قبل از ازدواج من چند سال مجرد زندگي ميكردم كه البته در شمارههاي بعد دليل مجرد بودنم رو نيز براتون تعريف ميكنم. بله كجاي قصه بوديم. آهان من رفتم آشپزخانه و يك قرص و يك ليوان آب آوردم تا به همسرم بدهم. نزديك رسيدن به تخت بودم كه ناگهان پايم به كيف وسايل اداره گير كرد و محكم به روي تخت پرت شدم. همسر بيچارهام كه چشمانش را بسته بود تا سرش كمي بهتر شود وقتي من به شدت به روي شكم او پرت شدم، دادي از ته دل كشيد و از حالت درازكش به حالت نشسته درآمد. من سريع خودم را از روي او بلند كردم و سعي كردم اوضاع را كمي روبهراه كنم.
- ببخشيد عزيزم، نميدونم چرا اينطوري شد. يه دفعه پام گير كرد به اين كيف لعنتي و پرت شدم روي تو. راستي چيزيت كه نشد.
همسرم كه عصباني بود به زور لبخندي زد و گفت: نه عزيزم. اتفاق خوب پيش مياد. اصلاً مهم نيست به قول خودت امروز اولين روز ازدواجمونه و نبايد خودمون رو ناراحت كنيم.
حرف همسرم را تأييد كردم. همسرم از اتاق خارج شد و من ناراحت از اينكه اولين روز ازدواج همسرم را آزرده كردهام، ناراحت و عصباني حوله كوچكم را روي شانهام انداختم و رفتم تا دست و صورتم را بشويم. تا رسيدن به دستشويي به اين فكر ميكردم كه بايد يك جوري اتفاقات صبح را از دل همسرم درآورم. به در دستشويي رسيدم، غرق افكار خود بودم كه در را هول دادم. در كمي سفت بود. احساس كردم درب دستشويي مانند هر روز گير كرده است. پس عقب رفتم و با شتاب با تنه ضربة محكمي به در دستشويي وارد كردم. در دستشويي باز شد اما در همان لحظه همسرم را ديدم كه بر روي زمين ولو شده است. همسرم پشت در دستشويي بود و با ضربه من بر روي زمين ولو شد. به او كمك كردم تا از روي زمين بلند شود. از او عذرخواهي كردم و گفتم:
- مثل اينكه قراره روزمون بد باشه ولي امروز روز اول ازدواجمونه و ما نميذاريم كه امروزمون خراب بشه.
همسرم در حالي كه از شدت عصبانيت دندانهايش را روي هم فشار ميداد حرف من رو تأييد كرد. من براي اينكه اوضاع را كمي بهتر كنم از او خواستم به حمام برود و دوش بگيرد و من هم صبحانه را آماده كنم. شايد با اينكار كمي از بار گناهان من كم ميشد. همسرم به حمام رفت و من به آشپزخانه. اما چند لحظه نگذشته بود كه صداي جيغ همسرم فضاي خانه را پر كرد. فكر كردم همسرم در حمام سوسك ديده است پس با عجله به درب حمام رفتم.
- چي شده عزيزم، سوسك ديدي؟
- نه، سوختم، آتيش گرفتم.
تازه فهميدم چي شده بود. من فراموش كرده بودم كه به همسرم بگويم جاي شير آب سرد و گرم حمام من جابهجا است و همسر بيچارهام كه نميدانسته زير دوش رفته بود و به جاي شير آب سرد، شير آب گرم را باز كرده بود.
همسرم با فرياد پرسيد:
- خوب حالا شيرها خرابه، آب حموم چرا اينقدر داغه. خوب يه خورده كمترش كن.
- عزيزم شير درجه كم و زياده آبگرمكن خراب شده. بايد آب سرد رو زياد باز كني تا آب ولرم بشه.
باز هم يك خرابكاري ديگه و همه اينها توسط من انجام شده بود. چند دقيقه گذشت و همسرم در حالي كه سر و صورتش قرمز شده بود از حمام بيرون آمد. از او خواستم كه سر ميز صبحانه بنشيند تا صبحانه را براي او آماده كنم. صبحانه را آماده كردم و من و همسرم در دو طرف ميز نشستيم. اين اولين صبحانه مشترك ما بود در زير يك سقف. خواستم مشغول خوردن صبحانه شوم كه ديدم يك مگس روي ميز بغل دست من نشسته است. احساس كردم كه اگر همسرم مگس را ببيند احساس كند كه اين خانه چقدر كثيف است. بنابراين محكم با مشت بر روي مگس كوبيدم. البته نميدانم چرا آنقدر محكم اين كار را كردم. مگس كه از من سريعتر بود در رفت. اما بر اثر ضربه من آن طرف ميز بلند شد و به زير چانه همسرم خورد و چاي داغ و بقيه وسايل روي ميز به روي او ريخت. با آنكه چهره همسرم بر اثر آب داغ قرمز شده بود اما بر اثر اين اتفاق صورت او مانند لبو سرخ شد. احساس كردم الان به سمت من ميآيد و مرا خفه ميكند اما او خودش را كنترل كرد و گفت:
- عزيزم، من احساس ميكنم براي كمي استراحت بايد به خونه مادرم برم. چون اينطوري خيلي بهتره.
- آره عزيزم. من هم موافقم يه خورده آب و هوات عوض ميشه.
- راستي يه سؤال. تو واقعاً منو دوست داشتي و با من ازدواج كردي؟ يا نه پدر و مادرت اصرار كردند.
- نه خانم مهربونم، هم قبلاً شما رو دوست داشتم و هم الان و هم هميشه. چرا اين سؤال رو پرسيدي.
- همينطوري، احساس كردم اينطور نيست.
البته همسرم حق داشت. اگر آن همه اتفاق براي من هم رخ ميداد من هم به همسرم شك ميكردم كه قصد دارد از شر من راحت شود. اما رفتن به خانه پدر و مادر همسرم پيشنهاد خوبي بود. او ميتوانست با كمي استراحت حوادث امروز را فراموش كند. پس آماده شديم و همسرم كه برخلاف هميشه زودتر آماده شده بود زودتر از من از خانه خارج شد و گفت كه درب ورودي ساختمان منتظر من است. من هم بعد از چند دقيقه از آپارتمانم خارج شدم و از پلهها به طبقه اول آمدم. با خودم گفتم اميدوارم همسرم از اينكه پنج طبقه را با پله پايين آمده است عصباني نشده باشد. آخر آسانسور ساختمان مدتي بود كه خراب شده بود. به در ورودي ساختمان آمدم. اما خبري از همسرم نبود. اطراف آنجا را نيز گشتم اما هيچ اثري از او نبود. درهمان لحظه آقا رجب سرايدار ساختمان را ديدم كه با عجله به سمت داخل ساختمان ميدود. جلوي او را گرفتم و پرسيدم: آقا رجب چي شده؟ اتفاقي افتاده؟
- اي آقاي مهندس. چقدر گفتم اين آسانسور رو درست كنيد. هيچكس گوش نكرد. معلوم نيست كدام آدم ابلهي كاغذ روي در آسانسور كه نوشته بوده كنده و يه خانم رفته تو آسانسور گير كرده. اتفاقاً كاغذ روي در آسانسور طبقه شما كنده شده. آقاي مهندس، شما نميدونيد كار كي بوده؟
يادم افتاد كه ديشب وقتي با موبايل حرف ميزدم ميخواستم شمارهاي را يادداشت كنم و چون كاغذ نبود، كاغذ روي آسانسور را كندم و روي آن نوشتم. اما يادم رفت يك كاغذ ديگه جاي اون بزنم. سعي كردم به روي خودم نيارم. به مش رجب گفتم: امان از دست اين بچهها، حتماً كار يكي از اين بچههاي بيشعور ساختمون بوده. راستي آقا رجب شما خانم من رو نديدي؟
- تبريك آقاي مهندس، راستي شيريني ما يادتون نره. راستي نكنه اون خانمه تو آسانسور خانم شما باشه.
زدم تو سرم و به سمت آسانسور رفتيم. بله حدس آقا رجب درست بود. اين همسر من بود كه تو آسانسور گير كرده بود. چند ساعت طول كشيد تا همسرم به كمك مأموران آتش نشاني از داخل آسانسور نجات پيدا كرد. همسرم وقتي بيرون اومد به من اشاره كرد كه هيچي نگم و گفت كه دم در ساختمان منتظر من است. من با عجله به پاركينگ رفتم تا ماشين را از پاركينگ در آورم. داخل ماشين نشستم و تا خواستم استارت بزنم، صداي ضربهاي به شيشه بغل خودم را احساس كردم. نگاه كردم خانم نظري همسايه ما بود، شيشه ماشين را پايين دادم. خانم نظري گفت:
- آقا مهندس، ببخشيد مزاحم ميشم. اين ماشين من معلوم نيست چه مرگشه. شما چيزي از اين ماشينا سر در ميآريد به من كمك كنيد.
با اينكه از تعمير ماشين چيزي سر در نميآوردم اما با اين حال گفتم باشه و از ماشين پياده شدم و رفتم سراغ موتور ماشين و شروع كردم به دستكاري قسمتهاي مختلف موتور ماشين. نميدونم چقدر گذشت اما يه دفعه وقتي به خودم آمدم كه كاپوت ماشين خانم نظري با سرم برخورد كرد. كاپوت را بالا دادم و به پشت سرم نگاه كردم. همسرم با غضب به من نگاه ميكرد.
- به تو هم ميگن مرد. نيم ساعته من رو دم در الاف كردي، بعد اومدي اينجا ماشين مردم رو درست ميكني.
تازه فهميدم كه همسرم را فراموش كردهام. سعي كردم قضيه رو ماست مالي كنم. گفتم:
- خانم نظري اصرار كردند، من هم قبول كردم.
- نه خانم مهندس، من فقط گفتم چيزي از اين ماشين ميدونيد و ايشون خودشون سريع اومدند. تازه دل و روده ماشين من رو هم درآوردن.
- اصلاً نميخواد تو رانندگي كني. سوئيچ رو بده به من. چون فكر كنم به تو باشه بازم يه اتفاقي ميافته.
سوئيچ رو به همسرم دادم و رفتم كه دست و صورتم كه روغني شده بود را تميز كنم كه چشمتان روز بد نبيند، باز هم يك اتفاق ديگه و اين بار به دليل اينكه پدال گاز ماشين من گير ميكرد و من فراموش كرده بودم به همسرم بگويم، او با ديوار پاركينگ برخورد كرد. ماشين كه درب و داغان شد. البته همسرم هم همينطور. او از ناحيه سر و دست دچار شكستگي شد و البته خوشبختانه در راه بيمارستان اتفاق ديگري رخ نداد. او در بيمارستان بستري شد و وقتي به هوش آمد اولين چيزي كه گفت اين بود:
- مرتيكه ديوونه. طلاقم بده، طلاق…!
آلونك
بازم دلم گرفته توي خونه خونهي دل بدون تو ويرونه
كاشكي بياي يه آلونك بسازي يه جادهي پر قاصدك بسازي
بدون تو شقايقا خشكيدن پرستوها بيبال و نااميدن
غبار غم رو آينه نشسته بال و پر قناريا شكسته
ميخوام تو آينه تو رو ببينم ستارهمو تو چشم تو ببينم
ابر بهاري چشام ميباره عطر نفسهاتو هديه ميياره
بازم شبه عزيز نازنينم تو چشم ماه عكس تو رو ميبينم
كاشكي بياي يه آلونك بسازيم يه جادهي پر قاصدك بسازيم
پريسا مصفا
بتگر
روي مردههاي سنگي گرد زندگي ميپاشم
اين منم خداي بتگر كه شما رو ميتراشم
يه روزي از روزا گفتم خودمو بايد بسازم
تو رو ساختم كه بتونم دلمو بهت ببازم
واسهت از سنگاي مرمر يه تن بلوري ساختم
شبيه آدما بودي من ازت يه حوري ساختم
شبو از موهات گرفتم روزو از برق نگاهت
تيشه رو گرفتي از من واسه اولين گناهت
تو زدي منو شكستي خودشكن سرت سلامت
من فداي چشم مستت خودتو نكن ملامت
دل تنگمو شكستي دل اين بتگر پيرو
تو كجا ديدي كه آهو بشكنه حرمت شيرو
كاش از اول نميساختم بتي رو به اين قشنگي
يا واسهش يه دل ميذاشتم توي اون سينهي سنگي
حسين متوليان
شناسنامة سفيد
روزا هي رفت و گذشت و ما نديديم از كجا اومديم و كجا رسيديم
آينهي جوونيمونو كه شكستيم نشده باورمون به گل نشستيم
خطاي صورتمون شمردني نيست تلخي غصهمونم كه خوردني نيست
بار درد عمر بيخودي گذشته خيلي سنگينه يه بار بردني نيست
حالا امروز من و سايهاي گم از من تو شناسنامه يه اسم پير و كهنهم
حتي توي آينه شكلي غريبم غصه پوشيدم از آرزو برهنهام
(از خودم زيادم اما از همه كم)
خطاي صورتمون شمردني نيست تلخي غصهمونم كه خوردني نيست
بار درد عمر بيخودي گذشته خيلي سنگينه يه بار بردني نيست
انگار از خواب بدي شديم هراسون اما بيداري ما شد بدتر از اون
ما كجاي زندگي نفس بريديم تو بگو يكي بگه ما رو بفهمون
خطاي صورتمون شمردني نيست …
سعيد دبيري
دعوت (شب صفر)
به شب صفر رسيدي نه به خاك پر ستاره
سختشه باور اين خاك سفري تازه دوباره
ساز آورگي بد كوك رنگ يك جمعهي دلتنگ
تو بپرس چرا هنوزم يه سياه بده، يه بد رنگ
رد نكن دعوت ما رو سفرهي عاشقي بازه
اگه درويشيه اما پاكه جاي جانمازه
وقتشه فكر سفر كن پر بزن اگرچه پر نيست
دربدر بودن تمومه اينجا هيچكي دربدر نيست
پا بزن به خاك عاشق اسم هيچ كجا وطن نيست
رخت آزادي تنت كن بخون اونجا جاي من نيست
سپيده دبيري
پرنده
اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد
رفت و گمشد تو غرور رفت و از همه بريد
اون كه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد
جفت پر شكستهشو توي تنهايي نديد
من اون پرندهم گنگ وخسته هر پر پاكم روي يه سنگه
هر يه پري كه رخت تو بود حالا واسه خاك رختي قشنگه
توي واپسين نفس تو يادمي هم پرواز
باز تويي تويي فقط باشي برام نفس ساز
بيا هم هواي من فقط تويي صميمي
منو از اينجا ببر تويي جفت قديمي
من اون پرندهم گنگ وخسته هر پر پاكم روي يه سنگه
هر يه پري كه رخت تو بود حالا واسه خاك رختي قشنگه
من هنوز تشنهي نورم تشنهي دشت خورشيد
زود بيا كه باد غربت همهي پرامو چيد
بيا هم هواي من فقط تويي صميمي
منو از اينجا ببر تويي جفت قديمي
سعيد دبيري
جك و لوبياي سحرآميز
در روزگاران قديم در يكي از روستاهاي خارج كه البته نميدونم كدوم خارج بود، يك مادر و پسر به نام جك زندگي ميكردند. اسم مادر جك را به دليل مسائل اخلاقي و تقاضاي جك كه نميخواست همه اسم مادرش را بفهمند در داستان نميگوييم. بله جك و مادرش تنها با هم ديگه زندگي ميكردند. حتماً ميپرسيد پس پدر جك كجا است. در مورد پدر جك بايد گفت مرتيكه بيغيرت خانه و زن و بچه را سالها قبل رها كرده بود و به دنبال عشق و حال خود رفته بود.
تنها راه درآمد جك و مادرش يك گاو بود كه از فروش شير آن خرج زندگي آنها تأمين ميشد. اما يك روز گاو جك، خريت كرد و ديگر شير نداد. جك و مادرش هر چقدر با گاو، خر صبحت كردند كه بابا شير بده گاو بيخيال نشد و اعلام كرد كه ديگر از شير خبري نيست. مادر جك هم كه ديد بدون شير نميتوانند زندگي كنند تصميم گرفت گاو را بفروشد. مادر جك اول تصميم گرفت خودش به بازار برود و گاو را بفروشد اما جك كه به مادرش خيلي حساس بود از ترس اينكه نكند خداي ناكرده كسي به مادرش متلك بگويد اجازه نداد مادر به بازار برود و از مادرش خواست كه اجازه دهد گاو را او به بازار ببرد و بفروشد.
مادر جك كه از داشتن پسر باغيرتي مثل جك خيلي خوشحال بود به جك اجازه داد تا گاو را به بازار ببرد و بفروشد. جك گاو را برداشت و به سمت بازار حركت كرد. در راه جك با يك مرد آشنا شد. مرد از او پرسيد كه كجا ميرود و ميخواهد چكار كند. جك براي مرد داستان گاو را تعريف كرد. مرد كه فهميد جك كمي تا قسمتي اٌسكل تشريف دارد به او گفت كه حاضر است اين گاو زبان نفهم را بخرد.
جك هم از پيشنهاد مرد خوشحال شد چون ديگر مجبور نبود تا شهر برود و اين گاو، خر را بفروشد. جك با پيشنهاد مرد موافقت كرد و مرد چند سكه از جيبش درآورد و به جك داد اما جك عصباني شد و داد زد:
- برو بابا من پول نميخوام، يالا لوبياها رو بده به من.
+ لوبيا؟ كدوم لوبيا؟
- بابا مگه تو رو نويسنده داستان توجيه نكرده، بابا تو من رو خر ميكني و چند تا لوبيا به من ميدي.
+ ولي من نميخوام سر تو رو كلاه بزارم. آخه اين گاو رو چطوري با چند لوبيا عوض كنم.
- آقاي نويسنده ببينيد. اين يارو داره داستان رو به هم ميزنه. شما بهش بگيد لوبياها رو بده به من. بايد زود برگردم خونه.
در همين بين گاو تصميم گرفت دست از خريت برداره و شير بدهد تا جك او را نفروشد. به هر حال اوضاع به هم ريخته بود تا اينكه نويسنده داستان وارد ماجرا شد:
- اوهوي عمو، يالا لوبياها رو كه بهت دادم بده به جك، نكنه ميخواي اونا رو دودره كني؟
+ آخه.
- آخه نداره. يالا لوبياها رو بده به جك، بعدشم آهاي گاو بيشعور كي به تو گفت شير بدي. تو هم فعلاً شير نده تا تكليف قيمت جديد شير و فرآوردههاي لبني مشخص بشه. اونوقت خودم شيرت رو ميفروشم.
بله بالاخره مرد لوبياها رو به جك داد و جك به خانه بازگشت. جك لوبياها رو به مادرش نشان داد و مادرش او را بغل كرد و از او تشكر كرد. اين حركت مادر جك يك جور به هم ريختن قصه است و خوب من بايد دوباره وارد قصه بشوم. پس به در خانه جك ميروم تا قصه درست شود.
تق تق تق (اين صداي در خانه جك اينا است)
- بله بفرمائيد.
+ سلام جك. منم نويسنده داستان جك و لوبياي سحرآميز.
- سلام آقاي نويسنده، بفرماييد امرتون.
+ با مادرت كار داشتم. بگو يه دقيقه بياد دم در.
- آقاي نويسنده ببخشيد اينو ميگم، ولي شما غلط كرديد كه با مادر من كار داريد.
+ پسره بيتربيت. بهت ميگم به مادرت بگو بياد دم در كارش دارم.
- بله بفرمائيد.
+ اِ سلام مامان جك شما هستيد.
- بله آقا بفرمائيد. شما چي ميخوايد از جون ما. نويسنده هستيد درست اما دليل نميشه هي بيايي در خونه ما.
+ ببينيد خانم. شما بايد وقتي جك لوبياها رو بياره خونه، اونو دعوا كنيد و لوبياها رو از پنجره بندازيد بيرون.
- آخه چرا. اينا لوبياي سحرآميز هستند.
+ واي خداي من از دست شما، ميدونم اينا لوبياي سحرآميز هستند. اما شما مثلاً اينو نميدونيد. لطفاً به قصه وفادار باشيد و جك رو تنبيه كنيد.
- برو آقاي نويسنده بيخود مزاحم نشو. اولاً كه كودك آزاري اصلاً خوب نيست، بعدشم اصلاً به شما هيچ ربطي نداره كه ما چيكار ميكنيم، اگه نري زنگ ميزنيم به 110 قصهها بيان دستگيرت كنند.
بله، نويسنده قصه جك و لوبياي سحرآميز هر چه تلاش كرد نتوانست جك و مادرش را راضي كند كه به قصه وفادار بمانند. جك و مادرش هم لوبيا را در باغچه كاشتند تا صبح فردا، لوبياها تبديل به بوتههاي غولآساي لوبيا بشوند. فرداي آن روز وقتي جك و مادرش از خواب بيدار شدند سريع به باغچه حياط رفتند تا ببينند آيا لوبياها سبز شده است يا نه. اما خوشبختانه لوبياها سبز نشده بود. چون آن مرد كه لوبياها را به جك داده بود لوبياهاي تاريخ گذشته و فاقد مهر استاندارد و حتي گواهي ايزو 9002 به جك داده بود. جك و مادرش حسابي ضد حال خوردند و به همين دليل به سراغ نويسنده داستان آمدند. مادر جك تا آقاي نويسنده را ديد گفت: واقعاً دستتون درد نكنه، اينم لوبيا بود به اين بچه داديد. اصلاً لوبيا نخواستيم گاومون رو پس بديد.
- اولاً خانم داد و بيداد نكنيد. چطور اون موقع كه گفتم به داستان وفادار بمونيد گوش نكرديد. حالا اومديد ميگيد گاومون رو بديد. بعدشم اين موضوع به من هيچ ربطي نداره. بريد همون يارو رو پيدا كنيد.
+ تو نويسنده هستي، من برم يارو رو پيدا كنم. زود باش يارو رو پيدا كن وگرنه داد ميزنم كه براي من ايجاد مزاحمت كردي.
- آخه خانم چرا زور ميگي. من اونو از كجا پيدا كنم. الان معلوم نيست تو كدوم قصه است، بعدشم گاوتون رو با اجازه فروختم به كشتارگاه. الانم فكر كنم تبديل به سوسيس يا شايد كالباس شده.
+ باشه، خودت خواستي، آهاي مردم به دادم برسيد. اين مرتيكه نويسنده مزاحم من شده...
- باشه، باشه، چرا داد ميزنيد. قبول. بزاريد بگردم ببينم اين مرتيكه كلاه بردار الان كدوم گوريه.
نويسنده داستان گشت و گشت و بالاخره مرد كلاهبردار را در داستان سفيد برفي و هفت كوتوله پيدا كرد. مرد كلاهبردار داشت به هفت كوتوله داروي افزايش قد ميفروخت. تا هفت كوتوله قدشون بلند شود. نويسنده تا مرد كلاهبردار را ديد سريع خفت او را چسبيد و لوبياهاي اصلي را از او گرفت و مرد را به جرم فروش داروهاي تقلبي تحويل 110 قصهها داد.
پس از تحويل لوبياهاي اصلي نويسنده با احترام لوبياها را تحويل جك و مادرش داد و آنها باز هم لوبياها را در باغچه كاشتند و فرداي آن روز طبق روال قصه جك و لوبياي سحرآميز از آن چند لوبياي كوچك يك بوته بزرگ لوبيا كه تا ميان ابرها ادامه داشت سبز شد.
مادر جك، جك را تا پاي بوتهها همراهي كرد و بعد در گوش او چيزي گفت و سپس جك از ساقه لوبيا بالا رفت. ساعتها طول كشيد تا جك به بالاي بوته لوبياي سحرآميز برسد. جك پس از بالا رفتن از ساقهها در ميان ابرها خانه بزرگي ديد. بله خانه غول قصه جك و لوبياي سحرآميز. جك به طرف خانه غول رفت و در را زد. بعد از چند لحظه غول در را باز كرد و جك را در آغوش گرفت و به داخل خانه برد. در داخل خانه جشن با شكوهي براي استقبال از جك برپا بود. اين اتفاق براي نويسنده داستان قدري عجيب بود. چون بايد غول جك را دنبال ميكرد و جك بايد از او ميترسيد. نويسنده داستان در بين جشن جك را به گوشهاي كشيد و از او پرسيد:
- جك جريان چيه؟ بازم كه قصه رو داريد عوض ميكنيد.
+ آقاي نويسنده لطفاً گير نديد. بذاريد قصه اون طوري كه ما ميخوايم پيش بره.
- شما، پس من اينجا هويجم؟ يالا زود باش قصه رو همونطوري كه من ميگم به جلو ببر.
+ چي؟ داد ميزني. نكنه دوست داري به پدرم بگم حالت رو بگيره.
- چي؟ پدر؟ برو بابا پدرتو كه خيلي وقته رفته.
+ نخير منظورم بابا غوله است.
- نفهميدم از كي تا حالا اين غوله باباي تو شده.
+ از همين امروز. تازه جشن هم تموم بشه قراره بريم پايين تا مراسم ازدواج مامان و بابا غوله رو برگزار كنيم.
- بابا شما خيلي نامرديد. سر من رو كلاه گذاشتيد. اصلاً قرار نبود اينطوري بشه.
+ حالا كه ميبيني اينطوري شده. فكر كردي من و مامان مثل اون دن كيشوت و فرهاد خنگ هستيم كه ما رو سركيسه كني. نه نويسنده جون. كور خوندي. اين دفعه ديگه با اين غوله طرفي.
بله، آقاي نويسنده اصلاً فكرش رو نميكرد كه چينن ضد حالي از جك و مادرش بخورد و خوب جرأت هم نداشت كه با غول درافتد. پس به همين خاطر هيچي نگفت و قصه بر اساس ميل جك و مادرش پيش رفت. غول با مادر جك ازدواج كرد و بعد با تخم مرغ تخم طلا و چنگ جادويي غول، آنها زندگي رديف و توپي را براي خود فراهم كردند. جك با پولهاي پدر كاسبي توپي راه انداخت و كمكم تبديل به يك آقازاده رانتخوار شد و غول نيز مانند مايكل جكسون همه بدن خود را جراحي كرد و تبديل به مرد خوشتيپي شد. خلاصه همه در اين داستان به جايي رسيدند جز نويسنده بيچاره داستان. اما ميدانم چكار كنم. در شماره بعدي يك داستاني خواهم نوشت كه كلي برايم نان و آب داشته باشد.
بچه موجود مفيدي است زيرا...
تا به حال در مورد فوايد بچهدار شدن و فرزند داشتن حرفهاي فراواني شنيدهايد اما در نسل سرتر ميخواهيم شما را با ويژگيهاي مثبت فرزند داشتن كه تا به حال از آن غفلت كردهايد آشنا كنيم.
بچه آرامشگر خوبي است
تصور كنيد كه با همسر خود بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردهايد و رفتار او شما را بسيار عصباني كرده است. خوب شما قادر نيستيد كه اين عصبانيت را در مقابل همسرتان تخليه كنيد، پس اينجاست كه بچهها به كمك شما ميآيند. فقط كافي است يك دليل مسخره پيدا كنيد و با آن به فرزند خود گير دهيد و بعد از آن عصبانيت خود را سر او خالي كنيد. حالا شما احساس آرامش ميكنيد و اين يكي از مهمترين مزاياي داشتن فرزند است.
بچه توجيه كننده خوبي است
باز هم تصور كنيد كه به يك ميهماني دعوت شدهايد و اصلاً حوصله رفتن به آنجا را نداريد. خوب اينكه كاري ندارد، بچه را بهانه كنيد. مثلاً بگوييد امتحان دارد و يا اگر هنوز به مدرسه نرفته است بگوييد مريض است و يا اگر به ميهماني بيايد اذيت ميكند و خلاصه تقصير را به گردن او بيندازيد و اين يكي ديگر از مزاياي بچهها است.
بچه ميتواند شما را به همه آرزوهايتان برساند
شما دوست داشتيد پزشك شويد اما به دليل خنگ بودن و يا اينكه اصلاً حوصله درس خواندن را نداشتهايد نتوانستيد به آرزوي خود برسيد. ولي چه اشكالي دارد، اصلاً نگران نباشيد. فقط كافي است فرزندتان را مجبور كنيد كه مانند خر درس بخواند تا پزشك شود و يا اگر آرزوي دست نيافته ديگري نيز داريد ميتوانيد از طريق او به اين آرزو برسيد.
بچه شما را از بقيه بالاتر نشان ميدهد
اگرميخواهيد نشان دهيد كه از همه اعضاي فاميل بالاتر و سرتر هستيد بچه وسيله خوبي است. شما براي اين منظور ميتوانيد به كودكتان در 2 سالگي خواندن و نوشتن انگليسي بياموزيد، در 3 سالگي انواع و اقسام ورزشهاي رزمي، در 4 سالگي فضانوردي، در 5 سالگي ساخت بمب اتم، و خلاصه كاري كنيد كه بچه شما از همه سرتر و بالاتر باشد تا بتوانيد با آن به ديگران پز بدهيد. راستي نگران ظرفيت بچههايتان نباشيد. اولاً كه آنها ظرفيت بالايي دارند و ثانياً شما پدر و مادر آنها هستيد و اختيار آنها را داريد پس هر چه شما ميگوييد بايد گوش دهند.
با بچه ميتوانيد فيلم جنگي بازي كنيد
اين فايده بچه براي كساني كه به خشونت و فيلمهاي جنگي علاقه دارند بسيار جالب توجه است. شما با بچه ميتوانيد صحنههاي اكشن فيلمهاي جنگي را تجربه كنيد. شما ميتوانيد او را بزنيد، او را داغ كنيد، مورد آزار رواني قرار دهيد و خلاصه هر بلايي كه ميخواهيد سر او بياوريد. اصلاً نگران عواقب آن نباشيد. در بدترين حالت ممكن است قصه صحنههاي اكشن شما با فرزندتان به روزنامهها كشيده شود و اولاً شما معروف شويد و در ثاني بعد از مدتي اين موضوع فراموش ميشود و آب از آب تكان نميخورد. پس اصلاً نگران نباشيد. خلاصه بچه فوايد بسياري دارد كه اينها تنها بخشي از آنها بود. پس تا دير نشده صاحب فرزند شويد كه بسيار موجود مفيدي است و ميتواند نقش آچار فرانسه را براي شما بازي كند.